من زندگی را واقعا رفیق دوست دارم

 

من زندگی را دوست دارم

من زندگی را دوست دارم: تا فردا،
دوباره با آنها که بارو دارند من از جنس دیگری هستم جدل کنم  و آنها تعرض می کنند، چه سخت شکست می خورند  و عقب می کشند. و شرمسارانه میپذیرند که من هم انسانم.

من زندگی را دوست دارم: نه به خاطر تو، دوست من، به خاطر همسایه روبرو که با نفرت زندگی مرا زیر نظر دارد  و نه به خاطر آنهائی که در انتظارند تا فردا بر جنازه له شده من عکس یادگاری بگیرند / من می خواهم زنده بمانم تا نظاره گر کاشتن بذر عشق و محبت در دشتستان نفرت باشم.

من زندگی را دوست دارم :تا  چکیده ای از سروده هایم را با شما در میان بگذارم و شما گاه با لبخند و تشویق، گاه باسرزنش و انتقاد، غیابی مرا به قاضی بسپارید و خودتان بر سکوی عدالت به قضاوت بنشینند. من نیز بدون توجه به حکم شما، شاد و مسروربا سرودی تازه با آزروی سعادت و خوشبختی را برایتان با تصویری تارۀ از زندگی نشان دهم.

من زندگی را دوست دارم: به خاطر بهار، تا باغچه خانه ام را به تمامی فقط گل بکارم و آنگاهست که همسایه ها با دیدن این همه گل خواهند گفت ” عجیبۀ، زمین به این بزرگی! آن هم همش گل”

من زندگی را دوست دارم : به خاطر بوی گلی در جنگلی دور، آنطرف آبها،  زیر چیر هوای مه آلوده فصل سرد، آشناست، و مرا به سرزمینهای دور، به ساحل دریا و دشتهای وسیع مهربانی می برد . و شب ها مرا با مهربانی و عشق غرق رویا می کند.

من زندگی را دوست دارم :  فقط به خاطر دو چشم نسبتا بزرگ یک آهوی گریخته از دست صیاد که لبانی آمیخته به عشق دارد. تا یک بار از نزدیکترین خط مقدس تابوها غرق تماشایش شوم  چون همچون  گلوله ای پرتاب شد از دور، دل مرا نشانه می رود تا من عاشقانه تر از همیشه سروده ای تازه از رازهای زندگانی را با تصویری تازه تر از عشق نثار حالش کنم. می بویمش می بوسمش و شب را با تصویری از زیبائی چشمهایش در خلوت خود نثری یا شعری هر آن چه که از دل بر آید بنویسم.

من زندگی را دوست دارم :  به خاطر گسیوانش که هر تارش معجزه ای از مهربانیها است. به خاطر اینکه  چشمهایش نشان زیبائی ها است. و به خاطر گردن بلورینش به این امید تا شاید روزی خود را به آن بیاویزم و غرق عشق شوم.

 آه دوست من ،  چه رویای زیباست  من با این رویاها شادمان خواهم زیست و بوسه ای با لطافت در اوج مهربانی و دوست داشتنی نثارش خواهم کرد. او نازنین نازنینهاست. که چشمهای آتشین دارد و گردین بلورینی که بر سنیه باغ مهربا نها جای گرفته و پیام دل را می رباید.

من زندگی را واقعا رفیق دوست دارم  و دل می خواهد زنده بمانم تا بر گور دنیای سرمایه  رقص جانانه کنم و از شوق شادی که همه شاد و خرسندند  آوازی  تازه بخوانم

من زندگی را دوست دارم  و باید زنده بمانم  می دانی چرا؟ تا جهل را دفن کنم و بشارت مرگ انگل های  جامعه  یعنی  رهبران جانی و جاهل باشم   من مرگ جمهوری اسلامم/ من ندای آزادیم/   به همین دلیل همیشه زنده ام  چون اندیشه ام ” یک  اندیشه برابر” !

اخبار هفتگى- گفتگو با شمى صلواتى, نويسنده و شاعر و زندانى سياسى دهه ٦٠ برنامه تلويزيونى “براى آزادى زندانيان سياسى” — شيوا محبوبى

در دفاع از علیا المهدی مصری !

در دفاع از علیا المهدی مصری !

مثل اینکه جمعی از زنان و مردان ما  زیادی  به لخت شدن بخصوص زن حساسند. خانمی به نام لاله افشاریدر فیس بوک چنین نوشت” روشهای متفاوتی برای نافرمانی مدنی هست و خواستها را در زمان و مکان و امکان مناسب اجرا باید کرد، اما چنین روشی بی حرمتی و شکستن کرامت زن است، کە خود زنان باعث و بانی هتک حرمت خود هستند.” در اینجا باید گفت” آیا زنی با پیچیدن  لحاف و پتو به کرامت می رسد….

مگر تمام قدرت جمهوری اسلامی با منطق و برهان نمی خواهند تا تمام زن را  با پیچیدند به لحاف و پتو خانه نشین کنند.آیا این بردگی نیست.؟ اسارت  نیست؟….

سکس خواست طبیعی انسان است اما اجازه بدهید کمی از کرامت زنان در ایران اسلامی را در همین نوشته به جدل بگذارم …..گفتم  سکس یک نیاز واقعی انسان است.در همین رابطۀ خانم دیگری در پروفایل فیس بوکم به نام کتایون اذرلی چنین نوشت” ملتی که محروم از آزادی سکس اند بیشتر از این توقع از آنان نباید داشت…خاصه در تحلیل رویدادهای سیاسی و اجتماعی !!!!باورم بر این بود که جمهوری اسلامی پس از عقد کجوز قرارداد صیغه ….عقده ی ادیپ را در این جامعه درمانی اندک داده است ….اما از قرار معلوم موجود رخوت شده است شرمساری در برابر بارگاه پر جلال خر و گاو و گوسفند و میمون” این بحث یعنی تنزل دادن به حرکت زیبایی علیا! خوانندگان گرامی به نظر شما صیغه  و چند همسری  کرامت زن است؟ نکنه که در خانه نشتن و منتظر ماندن تا خواستگاری پیدا شود… کدامش ؟

“ضیغه” تن فروشی است. اما با نوع تن فروش در جامعه سرمایه داری فرق دارد در جامعه سرمایه داری.. کارت پزشکی و صدور جواز لازمه کسب است اما در ایران اجازه آخوند برابر با صدور جواز و کارت سلامتی پزشکی است ……

صیغه نوع فاحشه و بردگی زن تن فروش است .. چون گانگسترش آخوند و با اجازه آغا شرعیت پیدا می کند …….

قوانین چند همسری نیز نوعی تن فروشی از نوع بردگی ست. که یک مرد پول دار با کلاۀ شرعی و با اجازه آغا چندین زن را به همسری می گیرد و آنطور که خودش بخواهد مخارج زندگیشان را تامین می کند و زنانش در تقابل به نوع برد جنسی و خدمت کار در خدمت مرد قرار می گیرد …….

ازدواج از سن زیر 18 در ایران قانونی است و مورد زیاد وجود دارد که دختران یازده ساله و حتی سنن کمتر در معاملات خرید و فروش و با اجازه آغا تحت نام ازدواج مورد تجاوز قرار گرفتند ……

جالب است که تن عریان زن معترض مصری شوک بود برای مردان راستین که در اوج مردانگیند/ شوکه برای زنان اهل کرامت و شوک ///  همشان را شوکه کرد. چون ترسیدن و لرزیده از اینکه زنان ایرانی هم لخت شوند….تفکر متحجرانه است… البته نوشتهای زیادی بصورت پیام دریافت کردم.

 بد بیاره، این واژه ها که سر زبان اینهاست
بیچاره مردم ما! داستان همین جااست.
در حقیقت، پایه این حکومت اسلامی .
و احمدی نژادها از همین هاست!

گر چه معلمین  اخلاق حصاری را برای ما به نام اخلاقیات ساختند و از اخلاق گفتند  و خود را اهل تشخص و تفخص پنداشتند. نجابت و پاکی، شرافت، حیثیت، پاکدامن، نجیب،ناموس و غیره.این واژه ها هر کدام  حصاریست با صدها زندان. که بزرگ مردان برای دختران ما“باکره ماندن ” جزی از نجابت و پاکی و شرافت و ………نام نهادند و عشق آزاد را حرام و نامشروع و ریا دروغ را بر مناسبات انسانی استوار ساختند. زیبائی را در چهار دیوار خانه حبس کردند و تن فروشی را به جامعه ارزانی داشتند. اینها شیادان مفت خور و انگلهای سر طانی در جامعه اند. که بدانگو نه اسب وحشی را به حصار کشیدند و آن را اسب نجیب نامندند.

تفکری که زن را بعنوان کالا و با  توجیه مذهبی می خواهد زن در اسارت داشته باشد. مشروع و غیر مشروعش می کند… هیچ چیزی نباید بدون اجازه آخوند باشد.

 آخوندها که همه جا با ما هستند مثلا در رختخواب چطوری و چگونه باید سکس کنیم تا حلال باشد یا حرام و در هنگام رفتند به توالت با کدام دست شرعی و با کدام انگشت حرام …. چند سانت باشد ….. در حالیکه سکس باید آزاد باشد و دل برای هوس با میل و رعبت باشد نه که در چهار چوب قید و شرط …….

آخوند ها می خواهند همه جا با ما باشند . چون ما تن به این حماقت می دهیم و اعتراضی در کار نیست چون اجازه آغا مشروعیت هر کار زشتی است ……

آنوقت پاسخ به این سوال که چرا جمهوری اسلامی در اریکیه قدرت است هنوز؟” باید ساده باشد… در دورن ما ایرانیها گرایشات ارتجاعی و مردانگی زیاد است زین رو بی دلیل نیست آیت الله خمینی رهبر انقلاب می شود و یا رفسنجانی و موسوی و کروبی لقب آزایخواهی می گیرند……. شعار تغییر ” الله البر ” می شود.  شمی صلواتی

به کدامین سو؟ ایستادم! و با کدامین زبان گویم سخنی از عشق؟

من کیم؟

بعنوان انسانیکه علاقمند به ادبیات است.گاهی اوقات با نوشتن شعری یا نثری،گاً سیاسی، گاً عاشقانه و با نشر آن در دنیای مجازی.  انتقادهایی یا بصورت کامنت و یا بصورت پیام  دریافت می کنم!

همیشه سعی می کردم با بی خیالی از کنار آن بگذرم. یعنی دل و دماخی برای پاسخ نبود. راستش این نوع انتقادها بیشتر  اتهام بود تا انتقاد. اما امروز  حالی را یافتم تا مختضر توضیخی را بنویسم  چون احساس می کنم  نوع  برداشت اشتباه  و نادرستی از نوشتهایم  شده و در اینجا نمی خواهم رفع اتهام کنم بلکه می خواهم این اتهام را با دل و جان قبول کنم. نوع اتهام  امانیست بودن اشعار و موضوعگیریهای  سیاسی من که با احتیاط و در چهار چوب اشعارم  بدور از انقلابی گریست…. برای کسانی که به عمق تفکر مارکس پی بردند می دانند که تمام تئوری مارکس ” ارزشهای انسانی است”  و در آن ” انسان مقدس است”  عشق و عواطف به عریانی و همه چیز بر اساس منطق  و حرمت  انسان بنا شده است.  یعنی سوسیالیزم باز گشت حرمت و اختیار به خود انسان است…

واژه های روشنفکرانه و ساختگی  دنیای خیال روشنفکران  از خود بیگانه شده  مبارزه طبقاتی، که با ژشت  مارکسیت بودن  واراد میدان مبارزه می شوند. با نام مارکس حرف می زنند. این نوع انسانها نه تنها مارکیست نیستند بلکه فکر می کنند با این شیوۀ می شود چنگی به قدرت زد.از این نوع انسانها زیاد داریم و من هم، به نوبت خود زیاد دیدم.

بودند آنانی که دیروز لباس کمونیستی به تن داشتند و  سرود انترناسیونال را زیر لب زمرمه می کردند .  ولی حالا یا  ” سروده ای رقیب” یا “سرود ای ایران” را زمرمه می کنند. آنانی که مبنایش ارزشهای انسانی نبود و برای رسیدن به کرسی قدرت  تن به خاری و ذلت دادند/ گذشتۀ خود را حاشا کردند و به تعظیم و چاکری در برابر  مردانی که رذالات بودند پرداختند و آنها را بزرگ دیدند.  مقاله در توصیف  منتظری ” بعنوان مرد سکولار” نوشتند  و در کریدورها/ گا به پابوس  جاسوسان سیا و گا به پا بوس ماموران ساواما افتادند  و خود را سیاستمدار نامندند.

و اما من کیم؟  باز گشت به این سوُال شاید هویت من را برای خوانندگان و علاقمندان  مطالبم  روشن باشد  که ” من یک کمونیست” یک  مارکسیت”و موضوعگیرهای سیاسیم را بدور از تعصُب حزبی   بر اساس ارزشهایی انسانی  و مانفع همگانی مردم  است.  ارزشهای انسانی برایم مقدس است مقدستر از  خاک / مذهب / عقیده / و هر آنچه در تصورات شماست… به این اعتبار  من امانیستم.  شعرهایم امانیستی است و موضگیریهایم بر اساس همین ارزش  انسانی است ارزشهای که مارکس به تصویر کشیده است……. شمی صلواتی یکشنبه شب  8 آبان 1390

من فقط سرنگونی طلبم

جمهوری اسلامی یک وصله بد فرومیست که به جامعه ما دوخته شده است. در واقع اگر بخواهم درست تصویرش کنم یعنی لمپنیزم دوران فئودالی حاکم بر جامعه ما / قرون وسط.

از ابتداد سرکار آمدنش با اتکا به کشتن و به دارآویختن و قوانین بربریت همچو سنک سار و قطع کردن …دست و پا و تبعض جنسی/ جنگ خانمان سوز هشت ساله بود که برجامعه حاکم شد.. هر روز که گذشت بیشتر جامعه مرا در فقر و تنگدستی فرو برد و بقای حکومتش را با ترور و آدمربایی و کشتن و به دار آویختن ادامه داد

شاید بشی گفت!تنها حکومتی است که با کشتن انسان سر پا است. رهبران و ایده لوگهایش آخوند مفت خور و انگل همراه با سخنگو یان بی کلاس و چاپلوسان سینه چاک سرمایه/ ناسیونالیست ایرانی که گا به دنبال شاه و افتخارات کورو ش هستند و گاه به دنبال اماحسین و پیرشان امام خمینی و یا حضرت منتظری هستند و گاهی موسوی یا خاتمیچی می شوند در تمام زمنیهای سیاسی بی خاصیت بودن خودش را نشان داده اند و در پلومیک ادای لیبرال شدن را در می آورند. در واقع ته مانده فرهنگ تاچریسم و جورج بوشند . و قهرمانش رضاخان است و سخنگو یان و مدافعان جنگ هشت ساله ایران و عراقند هنوز نمی توانند بفهمند که جنگ ایران و عراق از ابتداد قرار نبود یکی برنده یا بازنده باشد. جنگ عرب و فارس نبود جنگی برای فتخ کربلا بود جنگی برای فتخ اسرائیل بود و ساختن جهان اسلام. ناسیو نالیست نادان و حقیر که از روی حقارت گاه عرب را مانع پیش رفت خود معرفی می کنند و گاهی انگلیسی ها را، به جای انتخاب یک سیاست درست . حالا مشکلشان نامهای عربی است در واقع جمهوری اسلامی نام خلیج فارس را هوا می کند و اینها چون فوتبالیستهای پیر و زاور در رفتۀ “دی بدو”

وقتی بحث مبارزه با اعدام، یا. سرنگونی جمهوری اسلامی می شود تازه در فکر فرو می روند و با تعجب سوال می کنند” آقا ببیخشید شما کمونیستی ؟” و بعد از چانه زدن زیاد / تازه متوجه خواهی شد که پیروان اعظمت ایران آنقدرها هم اهل خطر نیستند. فقط همه چیزشان ادا است/ ژست است./ می خواهند “منی” باشند در مجلس ( البته مجالس خودشان) اما نتیجه اینکه ما” باید فقط به دنبال سرنگونی جمهوری اسلامی باشیم”  تنها راه درست برای پاک این طاعون از جان مردم سرنگونی ست .

اما نکاتی در مورد جنگ ایران و عراق! ///

جنگ لازم نبود اما جمهوری اسلامی به جنگ احتیاج داشت. سران جمهوری اسلامی در اوج بی شرمی بارها بصورت علنی گفتند که جنگ نعمت است و جنگ برکت الهی است. و صد البته برای جمهوری اسلامی یک برکت بود چون جنگ اگر نبود عمرش به دراز کشید نمی شد. چرا که اگر به بهانه جنگ نبود ده ها هزار انسان فرهیخته و دانشمند را نمی توانست در گوره های دسته جمعی جا دهد. در آن زمان که حزب الله یها با شور و شوق جهالت به استقبال مرگ شتافتند در همان زمان انسانهای رشید و دانانی هم بودند که در مخالف با جمهوری اسلامی در زندان ها توسط هیئت مرگ اعدام شدن //// دفاع از جنگ/ دفاع از جمهوری اسلامی است. و مسئولیت آن اعدام های 61 تا 67 به گردنها آنها یست که جنگ را تقدیست و از آن دفاع می کنند.جنگ هشت ساله را که باعث کشتن و نابودی هزاران انسان و ویرانه ها فراوان و از همه مهمتر تقویت جمهوری اسلامی شد .

 لیبرالی که قهرمانش رصاخان باشید عاقبت سر از دفاع مقدس در میاورد و به دنبال شعارهای انحرافی که جمهوری اسلامی به وسط زمین پرت می کند باید بدود /// ” خلیج فارس/ فارس است/ یانوروز  مال ماست؟نه مال افغانها …و الی آخر…

 اما من فعلا و فقط به سرنگونی فکرمی کنم و نه چیز دیگر…… سر نگون باد جمهوری اسلامی……. شمی صلواتی  دوشنبه  11 مهر 1390

طلوع خونین سنندج در 28 مرداد 58

جهل در حال تاختن بود و شهر مملول ازانسان های بر خاک غلطیده و درآن به جای آب، خون …روان بود! چقدر انسان در خون غلطیده بودند، نمی دانم اما من دیدم که “سگی دست زنی را به دهان گرفته بود ” .

مومنین چکمه پوش خدا شهر را تصرف کردند، ارمغانشان اذیت و آزار بود آنقدر آزار که رحم در دل نداشتند و ما آنها را وحشیان بی مخ خدا می نامندیم ” از خود بیگانگان جانی! که برای رضایت خدا میکشتند”..
هیولا های وحشی که برای اذیت و آزار در همه جای شهر پخش و پلا بودند. و مردم همه در خانه های خود را می بستند و آنها کارشان شکستن درها بود!

از آن روز به بعد سنندج جامه ای سرخ به تن کرد و شمعهای فراوانی را در دشت بزرگ زندگانی بیافروخت. و قصه ها را به لطافت و زیبایی پر گل تعریف نو بدان داد.

به همین دلیل، از آن زمان قصه انسان و انسان بودن و انسان ماندن در دل مردم جای گرفت.

انسان مقدس شد / مقدستر از خاک/ مقدستر از اعتقادات / مقدستر از هر آنچه که شما فکر کنید و سنندج سرخ بدنبال ساختن یک دنیای بدون طبقات و تبعیض/ دنیای برابر برای همه!

دنیایی که در آن انسان مقدستر از هر خدا و هر خاکی. سرختر / سرختر گشت؟ که در آن هزاران گل زیبا بی اعتنا به خارهای زشت از خاک سر کشید.!

شمی صلواتی
28 مرداد 1390

به یاد عزیزاز دست رفته!” رئوف اسدی”

آسمان صاف،
هوا دلپذیر!
آن گونه که بپندارید که زمستان رفته و
…………………………..بهار بوده امروز!
خبر آورد دوستی به ناگهان
…………………..گفتا زیباترین شهر جهان!
در حادثه ای که بس ناگوار!
…………………..در غم فرو رفته امروز!
گفتمش چرا؟
………گفتا!
مگر نشنیدید که فرزند رفیقت
…………گشت به خون آغشته دیروز!
به ناگهان جسم و روحم لرزید
.جگرم سرخ گشت و همچون گل شقایق سوخت
…..زین رو گشتم بیمار و بیحال و افسرده امشب
غم عزیز ازدست رفته سخت است ای یاران!
شما بگین
…….پدر و مادر رئوف
……………..دارند خبر از این قصه دیروز و امروز.
به یاد عزیز از دست رفته “رئوف”
و در همدردی با رفقا آمنه و عبدالله و خواهرش پرستو.
بر اساس شمس الدین فرستاده‌شده در یادها !

دین

دین یعنی از خود بیگانگی! مثل اینکه در تاریکی، در زیر زمین به دنبال چیزی که وجود ندارد می گردید، “گشتند و عاقبت نیافتن”! دین یعنی جهالت و از هویت انسانی خود دور شدن و پناه به هیچ و پناه بر هیچ بودند !دین یعنی خود را به دیگری سپردند یعنی اوج جهالت و از خود بیگانگی انسان.انسان آزاد کسی است که از وابستگی به خدا و دین و پیامبر، و نیز کشور و وطن و دولت خاص، رها شده باشد و برای احیای ارزشهای انسانی در جامعه تلاش کند!

بر اساس شمس الدین فرستاده‌شده در سیاسی

مقدس است انسان

از دامن پاک طبیعت گریزانم کردند، منزلم زندان بود و فکرم مخدوش! عاشق تفنگ بودم و آن را تنها راه نجات می پنداشتم حالا سالها گذاشته و من با کوله باری از تجربه در دنیای غیر از خودم شناورم و باز بر این باورم که بخاطر حرمت و ارزشهای انسانی باید به جنگ جاهلتها رفت و کاخ ستمگر را از بیخ و بن بر انداخت تا جهانی را بشارت بود که در آن “مقدس است انسان”!!!!!!!!!!!!!

نازنین دلبری

نازنین دلبری ،زبیا پوش و شیرین سخن به لوطی پیر و آشفته حال گفت “چه بی رحمانه مرا به فراموشی سپردی؟ نالوطی! مارا ببین که غرق تماشای تو بودیم “پیر لوطی مکثی کرد و به کرسی میخانه تکیه داد و در خود فرو رفت! نازنین دلبر رویایی باز آمد به خیال و با نگاهی عاشقانه گفت! “در این فکر و عالم مستی به کجا نظر دارید.” پیر لوطی لبخندی زد و بازغرق در افکار خویش! “اول یک نگاه بود و بعد جنگ دو لب در انتهای کوچه تنک و بم بست/سرانجام دو بوسه، ادغام دو روح در یک جسم/ یعنی تبدیل دو به یک،یعنی دو دل دیوانه یکی شدن، سرانجام یا تن به رسوائی تا پای جان، یا دلی را شکستن و با روحی آزُرد خود را به می میخانه سپردند.

” سلام فاحشه “

سلام دوست خوبم جناب آقای نوری میرجوادی.وقتیرا خوانم خوشحال شدم که در دیار ما هم ادمهای پیدا می شوند که دارای عواطف و احساسات انسانید باور کنی بی نهایت خوشحال شدم چون نفس دفاع از زنان تن فروش یک حرکت انسانی و دارای ارزش وجدان است.
زنان تن فروش در ایران بیشترشان بر اثر فقر و تن ندادن به همکاری با جمهوری اسلامی به تن فروشی روی اوردند و عامل اصیلی تن فروشی خود جمهوری اسلامی است.دوست من در ایران ابعاد وسعت زنان تن فروش زیاد است و برابر با هیچ کشور دیگه ای در جهان قابل مقایسه نیست چون در ایران خود حکومتیهای در آن دخیلند اما دوست خوبم در نوشته شما بعضی کلمات اشتباه به کار رفته است کلمه فاحشه سزاوار زن تن فروش نیست چون یک زن تن فروش بخاطر تحصیل بچه هایش و یا بخاطر نجات شوهرش از زندان و یا تن به فقر دادن و با جمهوری اسلامی همکاری نکردن است فاحشه سران جمهوری اسلامیند که با ثروث همین مردم زندان و شکنجه گاه و مسجد می سازنند. فاحشه مزدوران جمهوری اسلامیند که آگاهانه تن به همکار به حکومتی دادند که جنایتکار و قرون وسطائی است.فاحشه سزاوار زنان تن فروش در ایران نیست در طول سی سال گذشت این زنان تن فروش مصیبتهای زیادی به جان خریدند و چه شبها جسد زنان تن فروش در کنار رودخانه ها و در میان باغ پیدا شده در هر صورت فاحشه آنانند که این زن تن فروش را از هر گونه امکانات پزشکی و درمانی و هر گونه دفاع انسانی محروم ساختند فاحشه همان خدایان مذهبی با ایجاد حرمسرا و چند همسری به تحقیر مردم ما پرداختند فاحشه آنانند که برای دختران ما باکره گی را قانون ساختند و دورغ و ریا را به جامعه ارزنی ساختند جناب آقای نوری میر جوادی عزیزم من با افتخار در کنار آن زن تن فروش که بخاطر مادیان و موقعیت خود تن به همکاری جمهوری اسلامی نمی دهد می مانم و انان را رفیق صدا می زنم .

بر اساس شمس الدین فرستاده‌شده در سیاسی

“چه حرف قشنگی است، فکر کردن به گذشته

“چه حرف قشنگی است، فکر کردن به گذشته، مانند دويدن به دنبال باد است.

“گذشت مانند دویدن به دنبال باد… نیست. چون کسی به دنبال گذشته نمی دوید .
بلکه این خود گذشته است که همچو طناب به گردن انسان آویزان است.گذشته گاه عشق است و زیبا . گاه زحم کاری و غم انگیز. زین رو این دو تصویر را با خود برای همیشه خواهیم داشت. اما عزیزم امروز تو در پر رنگی یا کم رنگی آن بی تاثیر نیستی. شاید به همین دلیل است که خوشبختی یا شاید تفکری که تو را به رویا پیوند می دهد.ای کاش همه چیز همچو باد بود و ما هم به دنبال آن می دویم و بعد خسته می شدیم و از یادم می بردیم آن همه تلخی را…
بر اساس شمس الدین فرستاده‌شده در نثر

“به مانند قلب تو “

“به مانند قلب تو “
در گذر از هر کوچه و باغچه و شهر تصویری از تو را در ذهن با خود داشتم
از ده ها باغچه گذشتم و دیده به صدها گل داشتم
دیشبی هم به آسمان نگاهی به صدها ستاره داشتم
هر قدر گشتم،
هر قدر که دیده به هر زیبائی نگاشتم
جان جانان ، دلبر من
به مانند قلب تو هرگز ندیدم و نیافتم
———–
وه ک دلی تو
له رابگاردن له هه ر کولان و باخچه و شار، وینه یک تو له گه لم بوو، له ده یان باخچه رابگاردم و سه دان گولی جوانم بینی، دوینی شه و چاوم له ئاسمان بوو و سه دان ئه ستیره م بینی، هه رچی گه رام، هه رچی جوانیه بینیم، گیانی من، دلبه ری من، وه کو دلی تو قه ت نمبینی و نمدوزیه وه
نووسه ر: شه می سلواتی
وه رگیر: ناهیده ره شیدیان

بر اساس شمس الدین فرستاده‌شده در عاشقانه

پاسخ به یک سوال در مورد جدائی کردستان/ از ایران!

پاسخ “شمی صلواتی به یک سوال در مورد جدائی  کردستان/ از ایران!


مرتضی یعقوبی :آقای صلواتی، استاد محترم در وطن پرستی شما شکی نیست حالا با هر دینی؟ اما من یک سوال دارم و جوابش را نمی دانم! میخواهم بادر نظر گرفتن همه جوانب و بدون حس ناسیونالیستی جوابم را بدهید خیلی ممنون میشوم. نظر شما برای تجزیه ایران چیست؟ همانطور که میدانید اخیرا یک نقشه جغرافیایی چاپ شده بنام کردستان یکپارچه یعنی که این نقشه تشکیل شده از 4 کشور مختلف عراق -ایران – سوریه -وترکیه که مناطق کرد نشین را نشان میدهد و اگر این اتفاق در آینده بیافتد بخش عظیمی از کشور ما از نقشه گربه نشان ایران جدا میشود همانطور که میدانید بیشترین اکراد در ترکیه و بعد درایران و به ترتیب در عراق و سوریه هستند حال اگر این اتفاق بیافتد آذریها از یک طرف و عربهای ایران از طرفی دیگرو…… میخواهم نظر شمارا دراین مورد بدانم نظر شما برای من بسیار مهم است که با چه دیدگاهی این موضوع راتحلیل میکنید متشکرم از شما. درضمن اگر این نقشه را ندارید میتوانم برایتان ارسال نمایم موفق باشید منتظر جواب هستم.

.پاسخ :
اقا مرتضی با سلام و احترام رفیقانه باید عرض کنم که  من اعتقادیی به جدائی و استقلال کردستان ندارم زیرا جدائی کردستان به نفع مردم محروم کُرد نیست و چنین توصیۀ به عنوان یک کُرد، به هیچ کرُدی نمی کنم! زیرا  من طرفدار برابری و یک حکومت انسانیم.که  در آن آزاد بی قید و شرط اندیشه و حق حیات و برابر زن و مرد و امکانات و رفاهی برای عموم مردم ایران بطور برابر ! باشد.

و فکر می کنم مردم فقر زده کردستان هم با من موافق باشند
ما زندگی می خواهم “آزادی و ارامش” و هم چنان باید عرض کنم من نه طرفدار فدارلسیم و نه طرفدار خومختاری و نه طرفدار تجزیه ایرانم و بعنوان یک انسان طرفدار بهداشت رایگان برای تمام مردم ایران و تحصیل و امکانات رفایی برابر با استاندارها انسانی برای همه در ایرانم. باید اعتراف کنم که منبای اعتقاد من قبل از هر چیز انسانی ست. نه قومی! به مسئله ملی و قومی اعتقاد ندارم.

امروز با وجود اینکه دنیا به سوی دهکده جهانی رفتۀ اشتباه محض است اگر کسی بخواهد بین انسانها تفرقه بیندازد همه ما برابریم و حق داریم از یک زندگی انسانی برخوردار باشیم و همه ما اگر باهم باشیم خوشبخت ترم!

نباید  قرن نوزده را با قرن بیست ویک اشتباه گرفت. چون زمان در گذر است و فقط  شب پرستان در اوج حقارت به تنهایی جا می ماند.
با ارزوی موفقیت برای شما و همه ما مردم ایران  و  با آرزوی رسیدن به به یک حکومت انسانی”  زنده باید جمهوری انسانی”   با تقدیم احترام شمی صلواتی  2010 /03 / 25

به حرفها م گوش کن و تو هم بعد نظرت را بگو !


فکر می کنی عشق چیه؟ واقعا وقتی به کسی می گی دوستت دارم یعنی اینکه مجبورش می کنی بهت بگه دوستت دارم. اگر این چرندیات را باور نکنم چی؟ پس عشق چیه؟ می شه تمناش کرد؟ می شه خلقش کرد

می شه عاشق شد. همه اینها سوالاتی است که در میان دلها سرگردان است و عشق زیباترین واژه زندگی است.
من هیچ وقت عاشق نشدم شاید تن بی روح بودم و خسته،
ولی آیا من فکر می کنم عشق یک احساس است؟ نه واقعا اینطوری فکر نمی کنم ولی به یک حقیقت در مورد عشق رسیدیم چون وقتی محبت و یا بهتر است بگم عاطفه ها به درون دل راه می یابید یک جرقه است همجو رد و برق است. در تن و جان ادمیزاه نفوذ می کند همچو زلزله تن ادم را منفجر می کند و یا همچو آتشفان روح ادم را به هوا می فرستد.

اره همه اینها درست است چون در همان لحظه یکی را می یابی
که آینه توست، دنیای فکرش مثل توست و در خیلی چیزها با هم توافق فکری دارید.
پس نتیجه می گیرم که ایجاد ارتباط دو انسان باعث ظهور عشق است. و انسانها عاشق می شوند گاهی موقع هم ، این تصویر اشتباه منعکس می شود.

اما در تاریخ بشر عشق قشنگترین واژه بوده. عشق همیشه یک واژه مقدس است و بسیار زیبا. یک واژه آشنا برای همه انسانها با هر معنای!

من هیچ من وقت عاشق نشدم چون هیچ وقت تنم به عشق نخورد و ضربه ای بر مغزم کوبید نشده سالها گذشته و نه تنها عشق را باور نکردم بلکه ان را بی معنی و با تعریف های متفاوت توصیف کردم گناه من نبود چون عشق در مکتب ما ایرانیان یعنی ناکام شدن . یعنی به عشق نرسیدن یعنی همچو مجنون خود را آزار دادن
یعنی همچو فرهاد بیستون بدون سوال و جواب خود را به مرگ سپردند .

اما امروز نظرم فرق می کند اگر کسی از من بپرسد عشق یعنی چی؟ خیلی مودبانه جواب خواهم داد یعنی زیبا دیدن، یعنی یکی را در اوج خوشبختی دیدن ، یعنی فداکاری ، یعنی طغیان عاطفه ها ،
یعنی انسانی فکر کردن ، عشق یعنی رهای انسان

در یک کتاب قدیمی که اورقهای به هم ریخته و کهنه بود و من به سخت توانستم بخوانم
مرد ی یک زن کوره را دوست داشت و هر دو باهم از زندگی لذت می بردند اما مرد عاشق بخاطر اینکه بفهمد احساس کوره ای معشوقش را! گاهی اوقات چشمهایش را می بست و به کار روزانه مشغول می شد و آنوقت درد و رنج عشقش را می فهمید و همیشه در تلاش بود زندگی را انطور برایش زیبا سازد که عزیزش احساس کوره بودن را نکند .

عشق یعنی خودت را برای فداکاری در حق که کسی دوستش داری
عشق یعنی اندیشه و تفکر
عشق یعنی رهای از دروغ و ریا و تزویر
و عشق یعنی عاطفه و احساسات انسانی
عشق یعنی احساس کنیم که انسانیم
همین . شمه صلواتی

من و پاییز با هم خاطره های داریم .


من و پاییز با هم خاطره های داریم داریم.

زمانی که در روستا زندگی می کردم پاییز فصل شادی و فارغ از خستگی بود. فصل جشن و شادی و پایکوبی بود.
گر چه فصل پاییز، درختان ژولیده و پریشان ، همراه با باد ملایم پاییزی به رقصی آرام مشغولند. برگهای زرد درختان بر زمین می ریزد. چشمه این عروس نو بهار چون زنی پیر و خسته در تلاش است. تا برگهای زرد و مرده درختان را از خود دور کند. فقط از صدای خش خش آب می شود فهمید که چشمه زنده است و هنوز نفسی می کشد. کوه و دشت، صحرا در حالتی پژمرده و بیمار در انتظار زمستانند.
باغها بدون پرچین در انتظار رهگذرند. محصول میوه باغها جمع شده و باغبان شاد و سرحال، فارغ از هر گونه سختی، خشنود از حاصل امسال “و تا سال دیگه کی مرده کی زنده ” است. دیگر وجود صحراچیان شهری تهدیدی برای باغبان نیست. باغبان سرحالتر از همیشه بر تخت سنگی در کنار چشمه پیر لم داده است و از روی آتش کتری دود گرفته اش بر می دارد و چای تیره و سیاهی در استکان چرکین خود می ریزد> با نگاهی فارغ از هر نوع خستگی باغ را از نو تماشامی کند. سر مست تر از هر لحظه غرق رویا میشود . در فکر سال آنیده است که چه کارهایی باید بکند. این پاییز بی رمق و باغبان شیدا چه زیبا طبیعت را آراسته اند.

فصل کار پایان یافت بود و روستا شاهد عروسیهای پی در پی بود مطرب دهل را به صدا در می آورد و تشمالچی ()باد نفس را در سازبادی دستی می دمید جوان و پیر برای نبرد زیبائی آماده بودند و رقص جمعی با صدا دهل چرخش تازه ای می یافت و پیچ پیچ تماشاگران که زیباترین رقاص را دست نشان می کردند.
مطربان مست ساز بودند و رقصان مست زیبائی رقصیند، شادی و هاله هاله به پا بود و دختر و پسر دست در دست هم در هنگام رقص کلامهای عاشقانه را رد و بدل می کردند و من نیز برای جا نمانده از قافله رقص، خود را می آراسته ام و در نبرد توانم را به کار می بستم دل مادرم چون موج دریا شناور بود اوج شادیش را در پیوند با رقص من خودش را نشان می داد و پدر دست در کمر شواشچی را صدا می زد تا شوق خود را از عشق رقص پسر به نمایش بگذارد .
همه چیز به خوبی پیش می رفت و مطرب غرق در احساس، نظم رقص را عوض می کرد تا هنرمندان رقص بیشتر توان هنر نمائی را داشته باشند و فصل پاییز برای ما روستایها فصل شادی و سرور و فارغ از خستگی بود.

من و پاییز رسده از راه.
پاییز دلگیر است. ورزش باد همراه باریزش باران انسان را تشویق به رفتن درکونج خانه می کند.
واژه ها را به دور هم می چینم ابتدا با رقصی آرام پیر و جوان ، دختر و پسر، مطرب با هیجان دهل را به صدا در می آورد و فریاد می زدم نظم رقص مهم است و اول “گه ریان” رقصی آرام ، بدنها باید گرم شود و بعد رقص در هم تنیده می شود و من با اشیاق می خواهم رقاص دوم باشم “بن چوپی” هیجان و شور در وجودم فریاد می زند یک، دو، سه، یک پا به عقب، یک پا به جلو همه مست رقصیم، نگهان دل ربائی می رسد. غریبه و با شرم به رقص می پیوند و ما داد می زنم حی حی یک پا به جلو ، یکپا به عقب، همه مستیم، دستمال در هوا تاب می خورد. دختران و پسران در حین رقص نامه های عاشقانه را رد و بدل می کنند و همه غرق در شادی. مطرب میکرفون را به من می سپارد تا با ریم فرلکور نظم رقص را مهیا کنم ماهرو ی عاشق با ریم رقص نااشناست و مست و به میل و مجاز خود می تازد و مطرب هنر نمائی می کنند با همان ریم دهل را می زنند شادی و سرور بر پاست عاشقان با حرفهای عاشقانه، مست رویای خویشند و من بر اثر باد که به پنچره می خورد، به خود می آیم تازه به عالم واقعی بر می گردم چی روزگار غریبی است و من واژه ها را منظم می کنم پاییز امسال غمگین است چه سخت دلم تن به غم می دهد و من سیگارم را روشن می کنم نه برای فارغ از خستگی. و واژه ها همراه با پاییز امسال دل تنگ است. و من واژه ها را به دنیای مجازی روانه می کنم و تازه می فهم واژه ها همیشه همان واژه ها دیروز نیست.
سی سال گذشت. جمهوری اسلامی شادابی و خوشبختی را از ما گرفت. عزیزانمان را گرفت. و ترانه هایمان را گرفت. عشق را از ما گرفت. همه چیز را از ما گرفت حالا چشمه ما آلود به خون است و هنوز تعداد به دنبال رنگ مذهب سرگردانند. هنوز پارچه سبز که رنگ پرچم حکومت برده داری عربستان سعودی است، نماد مبارزه شد. هنوز قاتلان دیروز فاتحان امروزند. نه، جانم،من بر پارچه ای که رنگ مذهب دارد نفرین می کنم و از آن دوری می کنم. نه، افتخار من دنباله روی از سروش انقلابی فرهنگی و موسوی نخست وزیز خمنینی نیست نه آقا کج فهمیدی، سید خندان و کدیور همان راهیان خمنیند. و من قتل گاههای سال 60 تا 67 را به یاد می آورم. نه آقا برو به سلامت، من سبزی نیستم راه من سرخ رنگ و رنگین تر از این حرفهاست.

باغ دلها

با نازنین خودم قراری داشتیم. او باغی را نشان کرده بود ” باغ دلها ” نام داشت.. چون هر وقت دلش می گرفت به انجا سری می زد و خود را از غمها رها می ساخت و بیشتر درددلهایش بادرختان پیر و گاه با گلهای آزرده در میان می گذاشت. گاه به حوضچه ای که در آن حوالی بود سری میزد/ و گله و گله گذاریهای را که از من داشت با مرغ آبیها در میان می گذاشت بیشتر اوقات آهنگی را زمزمه میکرد و گاهی هم شعری می گفت. وقتی زیاد دلتنگ بود آواز ملایمی را سر می داد ” ای یار بی وفا سخت دل و بی رحم کجائی/ اینک منم تنها تو کجائی/ گر عشق منی پس چرا نمی آیی/ برای او باغ دلها بود و انقدر غرق باغ بود که آراست و آرام وقت و بی وقت به آنجا سری می کشید.

من به قرار پایبند ماندم گرچه دو دل بودم ولی نمی توانستم که به عزیز دلم بگم که در این فصل پاییز ممکن است باران بیاید و یا شاید بدتر از همه سوزش سرما همراه با باد و باران باشد . چون سریع آزرده می شد و شروع به گفتن کلماتی می کرد که برای من خوشایند نبود. مثلا می گفت” تو از عشق چه می فهمی” یا “خیلی بی رحم و زمختی” اگر عصبابی می شد مرا “یک دیوانه سخت دل و بی رحم می نامید” که معنای احساس را نمی فهم” و گاهی مرا متهم به نوشتن چهار خط اراجیف می کرد که خودم هم به آن اعتقاد ندارم

.

ترجیح دادم مخالفتی نکنم و خیلی سریع گفتم باشه، عزیزم، فردا قدم زنان به باغ دلها می رویم تا هر چقدر دلت بخواهد می مانیم .نازنین خودم، با شنیدن این حرفها که با احتیاط و لطف و مهربانی همراه بود خیلی خوشحال شد و همچو پرنده از شوق پرواز پر می زد. در این لحظه بود که پی بردم که نازنینم چقدر باید تنها و دلش گرفته باشد و سخت ناراخت شدم.
همه چیز به خوبی پیش رفت و و با توافق او قرار بود بظور تفریحی و قدم زنان به باغ دلها برویم
فردا فرا رسید حوالی ساعت 3 بعداز ظهر بود و هر دو راه افتادیم یک ساعتی طول کشید تا به باغ دلها رسیدیم.

باغ دلها، باغ عجیبی نبود. اما صفا بود و انقدر دلنشین که دل دلبر ما را از غمها و غصه ها رها می ساخت.
او با درختها پیر و جوان دوست شده بود و مرغ ابی ها را دوست داشت و از همه مهمتر غرق فضای بی ریای باغ بود. همین بی ریائی باغ، دل دلبر عزیزم را به اسارت گرفته بود و از رنج ها رهایش می کرد.

ارام می رفتیم و قصه های ناگفته را برای یکدیگر باز گو می کردیم.
نرسیده به باغ، باران تندی در گرفت و از او خواستم بهتر است برگردیم ولی او سماجت کرد و راه را ادامه دادیم هوا سرد سرد شد راه را گم کردیم و از جنگلی بی انتها و بعد به مزرعه ای رسیدیم

او خسته شده بود، نگران بود، می دانست که من توان سرما را ندارم و مقاومت بدنم خیلی کم است. و از همه مهمتر سنم بالا است و در مقابل سرما، بدنی ضعفیی دارم اما راه بسیار طولانی و با توجه به گم کردن راه. مسافتی زیادی طی کردیم او خسته شده بود و توان ادامه راه را نداشت و همچنان بر سر ادامه راه سماجت می کرد.

در پناه درختی سالخورده نشتیم و او بر اثر خستگی زیاد خوابش برد و چه خوابی ، بسیار عمیق.
قبل اینکه دیر شود یا شب فرا برسد باید از کوره راه باریکی میگذشتیم اما عزیز دلم خواب. در خواب . و در پاییزهم می دونی که خورشید زود خسته می شود زودتر از همه بخواب می رود.

چاره ای دو کار را باید می کردم اول نباید عزیز دلم بیدار می شد و دوم مقصد مهم بود.
پالتو را از تنم در اورم و آرام، با احتیاط بر روی سینه اش انداختم چون همیشه عاشق لباس باز بود و فصلها را به رسمیت نمی شناخت البته جوان بود وسر کش و مست

.

آرام آرام بغلش کردم و بر روی شانه راستم گرفتم و به ادامه راه پرداختم نیمه ساعتی طول کشید خسته شد بودم و نفس همچو دهل که در دست مطرب ناشی ” اماتور” صدا ناحزی داشت و همین ممکن بود عزیز یکی، یک دونه دلم را بیدار کن و از اقبالش هم خانه باغی نمایان شده و معطل نکردم به سوی خانه باغ 10 دقیقه ای مسافت بود رفتم و عاقبت رسیدیم
خانه باغ یک چهار دیواری بود، خالی.
بلافاصله به ارام نور دو دیده را گذشتم و ژاکت تنم را هم در آورم و جای خوابش را درست کردم و به آرامی گذاشتمش زمین و سریع مقداری از هیزمی که دراطراف خاغ باغ بود جمع کردم و آتش را روشن نمودم کمی نفسم آرام گرفت و برای رفع خستگی سیگاری را روشن کردم و غرق تماشای ماهروی خوشگل، عزیز دلم شدم . صورتش همچو مهتاب درخشش گرفت درخششی از هیبت جهان زیبایی. گویی مهتاب تنهای شب است و از وجود اوست که نور نمایان و همه جا روشن است. این همه زیبایی؟ ماتم برده بود.

به یاد حرفهایش افتادم یک بار به او گفته بودم “عاشقتم” او در جوابم گفته بودکه “چندبار عاشق شدی ” وقتی بهش گفتم واژه های شعرم بر خواسته از تحسین توست. و تو تنهاکسی هستی که به دورن دلم راه یافتی. در جواب گفت” مگر تو با واژه عشق آشنای” اری عزیزم من با همه واژه ها آشنام.
اتاق گرم شده بود و عزیزم در خواب، من نیز غرق تماشایش، این همه زیبایی به راستی حیرت آور است. نمی دانم با چه توصیفی و چه واژه ای او را تصویر کنم او نور بود عشق بود. زندگی و شعر بود.
در کنار ش لم دادم و خوابم برد. شمه صلواتی

مرور دوباره به یاد ……….شمه صلواتی

یک روز غروب بعد از خستگی زیاد(کاردر باغ ) در جلو ی خانه باغ هر دو ما نشسته بودیم باد ملایمی آرام آرام به درختان می خورد و آهنگی دلنشین ناشی از وزش باد و رقص درختان بر می خواست آهنگ زیبای بود و دخترشهری نیز خیلی خوشش آمد و گفت” واقعاَ یک نوع موزیک است ” گفتم آری این یکی از آهنگهای ساخته شده طبیعت است و اگر توجه کنید هر درختی در حین وزش باد صدای بخصوصی پیدا می کند و او حرف من را قطع کرد گفت” منظورت یک نت است” گفتم آری همان چیزی که شما می گی “یک نت است” ولی درخت توت صدای ” هاژ” و درخت زردالو صدای نازک و آرام “چر ” تولید می کند منظورم اینکه هر درختی در حین وزش باد همان طورکه سرکار خانم گفتند یک نت مخصوصی دارد و همه صداهای درختان آهنگ شب را می سازنند که آرامش خاصی به روح و جسم آدم می دهد و من سالهاست با این نوع آهنگها آشنام. یک روز موقع صرف نهار بود و کتری سیاه و چرکین باغ را بر آتش گذاشته بودم و می خواستم لقمه نانی که همراه با دوغ به معنای نهار نوش جان کنم و چای بخورم و سیگاری دود کنم و بعد به کار ادامه دهم چون نمی خواستم کارم دیرتر از دیگر همسایه ها تمام شود و بنا به همین دلیل در کار نا تمام شده باغ و مزرعه تلاش بیشتری را از خودم نشان می دادم ناگهان عزیز دلم پیدا شده و من به محض دیدن او سریع دو اسکان کهنه چرکینی راکه داشتم برداشتم و در چشمه با ماسه و گیاه به شستنشان پرداختم هر چی می کردم پاک نمی شدن،احساس شرم و خجالت در وجودم موج می زد وماهروی جوان سر رسید ومن دیگه دل به دریا زدم هر چی باد باد و سفر ه نان و دوغ راپهن کردم و مقدار ی خیار و پیاز را از باغ اوردم و سفر ه فقیرانه بود و بیشتر ازاین نمی شد رنگ و بو ی بهش داد عزیز دلم. خسته از راه رسید. ابتدا با خجالت یک چای براش ریختم و گفتم “این چای را میل کن تا رفع خستگی کنی و در حالیکه با تعجب نگاهش می کردم و او با میل چای را خورد و به به و چه چه زیاد هم کرد قلبم ارام گرفت سفره را پهن کردم و گفتم نمی دانستم تو میای اگر می دانستم حتمن سفر ه را مقداری رنگین می کردم ولی او بزرگتر از این حرفها بود که به این چیزها اهمیت دهد و به خوردن پرداخت و کلی از لذت بخش بودند نهار تعریف کرد و گفت من فضای بی ریا روستائی را دوست دارم و یک روز دیگه من او را به بهانه تماشای باغی که انگور ترش و شیرین داشت بردم، پای درخت هلوی که سه سال پیش کاشتم بودم چهار الی پنچ هلو گرفته بود البته آبدار . از دور نمایان بود هلو های بزرگ و زیبا که دوست نداشتم از درخت بکنم و گاه گاهداری فقط نگاهشون می کردم اما دوست داشتم عزیز دلم هلو را مزه مزه کند تا من از شرمندگی او در بیایم و بهش هم گفتم این هلو طبیعی است و خوشمزه است اما من خودم نمی دانستم چه مزه دارد چون تا به حال نخورده بودم و امسال اولین محصولش پنچ هلو تا داشت . و برایش توصیخ می دادم که سه سال پیش در یک قهوخانه کنار جاده یک مرد شهری از این هلو می خورد و بعد هسته اش را پرت کرد و من رفتم هسته را پیدا کردم و برداشتم و بعدش هم در همین جا چالش کردم که حالا درختی شده اما دختر شهری انگار از درون دل من اگاه بود و نمی خواست که از درخت، هلو را بکند به هر حال از من خواهش بود، و از او سماجت و عاقبیت مجبورش کردم که یکی از هلو هارا از درخت بکند و آرام گاز گرفت ومن نا خودگاه به او گفتم “این هلو شباهت زیاد به لب شما دارد” و او قاه قا ه به خنده افتاد. البته دوستی من و دختر شهری وسعت یافت تا حدی که من شعر هایم را برای اصلاح به او می دادم و او از شعرهای من تعریف می کرد و مرا تشویق به نوشتن می کرد رابط ما صمیمی بود. تا حدی که من عاشق او شده بودم و توان گفتن ش را نداشتم هیچ وقت هم بهش نگفتم. و نه می خواستم بگم، همانطور بعنوان یک راز باقی ماند و هیچ وقت پا را از گلیم خودم دراز تر نکردم چون او سواد بالایی داشت و زیبا بود و جدا از همه اینها معنوی بود و نترس. از اخلاقیات و تابو ها بیزار بود. در حرف زدن راحت و بی پروا بود. اما فاصله ما زیاد بود او شهری و من دهاتی. او همه چیز را در وجود خود داشته ولی من نه . یک شغل هم نداشتم و فقر و تنگدستی تمام وجودم را گرفت بود. و می دونستم که نمی توانم او را خوشبخت کنم و تازه شاید اگر بهش می گفتم که عاشقتم او قا قاه می خندید و جواب منفی می دا د ولی من علیرغم هرگونه نظر او، فقط اگرهر وقت به باغ سری می کشید دوست داشتم لذت ببرد و همین. یک بار در رودخانه شنا کرد. واقعا محشر بود البته وقتی می گویم محشر، یعنی محشر بود. البته من هم آنقدر ها که شما فکرکنید دهاتی دهاتی نبودم چند کلاس درس خواندم و با یک تشکیلات چپ تماس داشتم و کتاب هایی از زندگی و عشق ، وچند کتاب کمونیستی خوانده بودم. و اما نگو، بهتر است سکوت کنی و فقط بخوان انچه را که تعریف می کنم. در میان اب رودخانه و او همچو ماهی در میان آب در گردش بود، وقتی شیرجه می رفت موجهای آب او را به گرمی نوازش می کردند. رودخانه هیچگاه و هیچ وقت چنین مهمان زیبائی را به خود ندیده بود. من غرق تماشایش بودم و رودخانه غرق در نوازشش. رودخانه و دختر شهری همچو عاشق و معشوق یکدیگر را در بغل گرفت بودند انگار سالها ست برای رسیدن به هم، سخت در انتظارند. در هنگام شیرجه در آب سنیه اش را سپر می کرد همچو دره ای که رودخانه درآن جریان داشت شیار سینه اش نمایان بود و به هر طرف این شیار هم مانند دو کوه بلند با دو درخت زیبای لیمو در ورزش باد به لرزه در می آمد و وقتی پاهای خودش را در حین شنا سیخ می کرد انگار شاه ماهی است و موهای سرش همچو دشت سر سبز در فصل بهار نماد زیبائی بر روی آب بود و من غرق در تماشای زیبائی. ماهروی بی باک و نترس همچو رودخانه در جریان بود. زندگی بود و زیبائی. یک روز اتفاقی دوباره او را دیدم گفت ” سفری در پیش دارم ” دیگر او را ندیدم سالها ست از آنوقت می گذارد من دیگر او را ندیدم . من از او آدرسی نداشتم و تلفنی هم نداشتم حالا قلبم ناتوان و بیمار است دوست داشتم که دوباره سری به باغ می زد و من این بار با قوری چینی و لیوان بلورین یک چای خون کفتری براش درست می کردم و به یاد انموقعها شعر هایم را از خانه کاگلی باغ بیرون می آورم و دوباره از او می خواستم که مروری دوباره کند به یاد ……………….

تاریک و سکوت

در تاریکی شب از زیر ایوان خانه مان به سوی مرکز روستا در حرکت بودم هوا تاریک و چشم ها کور بود، سخن از روشنائی به ذهنم خطور نمی کرد.
داستان به همین ساده گیها نبود همه چیز سیاه بود حتی نور فانوس یا گردسوز خانه وجود نداشت امیدی هم به فردا روشنائی نبود .
هنگامی که پاهایم را به حرکت در می آوردم هر لحظه ممکن بود در چاه یا چالی بیافتدم / هوا به این تاریکی و شب به این سیاهی عمرا ندید بودم
ترس تمام وجودم را گرفته بود بدنم می لرزید از ترس آب دهانم را قورت می دادم همه چیز در مغزم خطور می کرد اما همش یاس و ناامیدی بود از زیر ایوان گذاشتم و به دالانی رسیدم .
حس آشنای با فضا و محیط که در آن بودم بیگانه تر می شد دستم را به دنبال دیواری تکان می دادم تا شاید خود به به آن بیاویزم و از وحشتی که در وجودم پدیدار شده بود بکاهم ولی میسر نبود در تاریکی شب برای گذر از خطر تعادل لازم است و برای ایجاد تعادل در راه رفتن عصا لازم و مهم است امامن عصا نداشتم . دست به هر سو در تقلا بود پاها بدون هدف به حرکت ادامه می داد از همه مهمتر سکوت عجبی بود سکوت ترس می آفریند و من از سکوت در شب می ترسم. چون تنها سکوت است که ترس را در وجود ادمی جا می دهد.
آسمان دیده نمی شد . هیچ ستاری نمی درخشید. شاید هم ستاره ها به خواب عمیقی رفت بودند یا شاید همگی به خاطر یک اشتباه بزرگ در یک روز زمستانی تن به گرفتگی ماه داد بودند و تاریکی را به عنوان پیامبر خود برگزیدند که ممکن است ستاره ها به دلیل این انتخاب اشتباه در یک تصادف سازمان یافتی همگی از بین رفت باشند چون موقع بیدار و اگاهی از خطا راهی جز انتقام و به استقبال مبارزه تن به تن نیست
نمی دانم یا شاید بر اثر یک طوفان یا یک زلزله یا هزاران حوداث دیگه ستاره ها به مرگی عجیبی تن داده بودند
کسی چه می داند که بر کائنات چی میگذارد من واقعا در ان لحظه مرگ را احساس می کردم و تصویرش را می دیدم که با من سخن می گفت. با وجود همه این توصیفات تنها کافی بود که من گردسوز یا شمع یداشت باشم انوقت در آن لحظه من نیز یک ستاره امید بودم .

بر اساس شمس الدین فرستاده‌شده در نثر

عشق

عشق را معنایست و حدیثی……. معمایست و رازی…… و من بریان و سوزانم،چرا؟ نمی دونم! و اینکه تو را چه معنایست حدیث عشق! بازهم نمی دونم. جانان من !… عشق یعنی بوسه لب به لب وهمین/ عشق یعنی گذر از گناه /یعنی تن بهتن بیاسایدن/ عشق جدل دو تن لغت و عریان و به هم پیچیدن/ گر خواستی دل عاشق من را/ تعابیر من همین است بس/ پس بیا‎…‎ تن به تن بیاسایم /عشق یعنی همین و بس…..شمه صلواتی

از شما چه پنهان /

یاری دارم زیباترین زیبایهاست، زبیاست همچو آهو. سرکش هست و مست .شرکش همچو اسب وحشی. مست همچو قناری بر روی یک شاخه از درخت، آواز عشق را دوباره میخواند. شیداست ودیوانه، گوی فصل بهارست و او اسیر شده در کونج خانه. گاه همچو کودک اشکباراست چشمهاش و گاه عقابیست تیز پرواز . یار من بی نظیراست اما اهلی کردنش محال. من این گل رابه او تقدیم میکنم هر چند او ازمن خیلی دوره، و فاصله بین من و او زمین تااسمانه. اما من تصمیم گرفتم که این فاصله را در هم بشکنم چرا که از فاصله ها بیزارم. و برای اهالی کردنش هنوز و جوانمو باز قدرتی در جسم و روح خود دارم.

عشق ورقه پاره ای سیاه

برایم نوشتی که عشق ورقه پاره ای سیاه از زندگی است.
و من چه سخت غمگین شدم از ناباوری تو نسبت به خودم.
بهت گفتم، شاید هم، به صدها بار، عشق زندگی و زیبایی ست.
سختیها را می شناسم و زحمها را احساس می کنم ، غم تلخ انتظار را نیز می فهمم اما زندگی همش سیاه و سفید نیست! تو رنگ دیگری را هم قاطی کن یا گل سرخی را در تاقچه بگذار و هر روز صبح با چشم انتظار امدن عشق به سراغ ریباهائی برو. تا زندگی را عشق نظاره کند.
می دونی که عشق زندگی است. زنده مانده است و گر عشق نباشد مرگ و قبرستان در انتظار
ادمیست. من دیگه چیزی برای نوشین ندارم فقط باورم کن چون تنها منم که با تو زبان مشترکی دارم و تو با من

شمه صلواتی

خیلی وقت چیزی ننوشتم .

تنها امشب نیست که خاطرات گذشته درروحم موج می زند. در این رختخواب لعنتی هر چه به خودم می پیچم تا شاید آرامش جسمی و روح خود را باز یابم و آسوده بخوابم اما نمی شود چندین بار به تراز خانه رفتم و در آرامش شب سیگاری را دود کردم هوا نسبتاً آرام و ملایم است سکوت همه جا را گرفته فقط گاهی اوقات رفت و آمد ماشینهادر این وقت شب سکوت را در هم می شکنند و من گردش خیالی را به درون خانه ها اطراف آغاز می کنم و از خود می پرسم آیا همه خوابند یا بیدار.خوش اقبال کسی که دراین وقت شبی به خواب عمیق فرو رفته باشد. چه سعادتی!

خانه ام قدیمی یا به عبارت دیگه کلنگی است اما رابطه عمیقی به گذشتهای دور من دارد انگار هنوز در روستا زندگی می کنم و روز ها باید سری به باغچه آشفته ام بزنم و شاخه ها انگور و درختانی را که خودم کاشته ام سیر تماشا کنم و چمن ناهمگون آن مرا در گذشته دور غرق می کنند

فضای خانه و محیط اطراف آن خاطراتم را تداعی می کند رنجها و دردها را به یادم می آورد و مرا وادار می کند تا به باز نویسی گذشتم بپردازم هنوز پاسی از شب گذشته ساعت سه و نیم شب است برای شروع روزنو وقت بسیار کمی باقی است علرغم خستگی رختخواب با من بیگانه است به مغزم فشار می آورم تا گذشت را دورباره مرور کنم و آن را بنویسم . شاید با خود بیگانه شدم، نمی دانم. خسته ام یا شاید ادمها را خسته تر از خودم می بینم.

روزگاری همش عاشق بودم . عاشق اندیشه . عاشق زیبائی . عاشق معاشرت . عاشق دوستی . ….. واز همه مهم تر سربه سر خانمهای آشنا همه اینها نوعی زندگی بود. همیشه به خود می گفتم آرام باش، سنگ صبور بودن خصلت آدمی است . زندگی چه زیباست و چه لذت بخش بود و هست تلاش برای بقا… آما امروز چی ؟ خسته !

گاهی اوقات خیلی زیباست اگه کسی دوستت دارد و نفرتی در کار نیست اما خیلی سخته که بی دلیل دیگران از ادم متنفر باشند. و وقتی که تو از تنفر متنفر باشی ان وقت است که چقدر قلبی بیمار به هیجان غم انگیزی می افتاد چون فقط شاهد یک لجبازی بچه گانه هستی. که نفرت شده .
براستی زندگی رازیست که فقط کودکان در اوج کودکی از آن لذت می برند. شمه صلواتی

بر اساس شمس الدین فرستاده‌شده در نثر

گفتن!

تقدیم به فزازد کمانگر

«گفتن»

گر فتم سراغت

تاگویمت رازی.

درون دل خفته است

پرنده ای بی قرار

مهجور

می زند پر به هر سو

می کشد انتظار .

گویمت باز

قصه ای از چهار فصل

هر فصلش شعریست از زیستن

آخر مرا حدیث یست

با معنائی خفته در دل

باز خواهمت گفت

این قصه را

نه به یک بار

به صد بار!

ای کاش با من بودی

تا قصۀ آن کاروان گریخته از کویر

آنجا که هر بوسه با مرگ می زند پر

آنجا که ارزش انسان برابر ست با یک لقمه نان.

بابی صدائی.

آنجا که حاکمانش مار هفت سر ند

ای کاش با من بودی

تا قصه ی دخترک در بند

قصه ی پسر بچۀ فقیر

قصۀ زن سنگ سار شده

که خلایق غرق تماشایش بودن

قصۀ مرد حلق آویز شده در میدان شهر

قصۀ چشمۀ آلوده به خون

همه آن قصه ها

اما تنها با تو بودن

آرامشی ست مرا ..

بر اساس شمس الدین فرستاده‌شده در شعر

اشرافیت و اشعار قدیمی

شعار اشرافیت که از فرانسه به خاندان قاجار راه یافت جز فرهنگ سران فئودالیزم در ایران شده و من در تعجبم که این فرهنگ امروز هم به شکل ضعیفی به فیس بوک راه یافت است.
در مجالس اشرافیت شعر یعنی لب و بوسه و سکس و شراب است چون اشرافیت مشکل دیگه ندارند شاید علاقمندان این شعر فکر کنند با این فرهنگ شعری می توانند با اسلام در بیافتند اما چنین چیزی فقط خیال است و من می بینم افراد ی که از این نوع شعر استقبال می کنند خودشان نوعی آغشته به مذهبیند.
این نوع شعر از لحاظ تاریخی به قدیم متعلق است و از لحاظ اجتماعی به طبقه اشرافیت و در میان مردم و حتی امروز در میان اشرافیت هم حاشیه ای است. اما شاید طرفداران این نوع شعر رویا رسیدن به اشرافیت را دارند و به همین دلیل است که این شعر در لابلای زروق پیچیده شده است و با کلمه ات زیبا و ادبیانه اما تکراری چیده شده است ولی خالی از هر گونه احساس و عواطف انسانی است که فقط با عکسها شیک نیمه سکسی خود را به نمایش می گذارد. این نوع شعر نه تنها تاریخ مصرفش گذشته بلکه از نظر فکری هم نه تنها زیبا نیست بلکه ارتجاعی هم هست.  ولی بیشتر  افراد محدود و با روحیات در هم شکسته  و  رویا خود را با  این طبقه  متشخص   جستجو می کنند

بر اساس شمس الدین فرستاده‌شده در سیاسی

ره خرابات

گم شده رفته دلم
چرا رفته نمی دونم ؟می برم باخود تن بی روح و خسته
هی از این کوچه بدان کوچه
بی هدف به کجا نمی دانم

بد مست و خرابم
کجاست کوچه خرابات
که عمریست خطا رفته، خرابم
بجز می و ساقی و خراباتی
کیست همدم
بگو ، من که نمی یابم

خرابم ، ره خرابات کجاست نمی یابم
گم کرده خود ، یا دل نمی دونم
کجا رفته این دل نمی دونم

می روم بی هدف هی از این کوچه بدان کوچه
خرابم، ره خرابات کجاست نمی یابم

بر اساس شمس الدین فرستاده‌شده در شعر
391001_218766438201845_100002054720576_507464_236098284_n

زنی در اردوگاه سازمان زحمتکشان(( جماعت مهتدی) به قتل رسد.

با نهایت تاسف اطلاع یافتم که دختری جوان به نام مریم صادقی (یلدا، 27 ساله، متولد سنندج) روز دوشنبه 12 / 12 / 2011 در اردوگاه سازمان زحمتکشان” شوهرش با شلیک دو گلوله او را به قتل رساند”  این چندمین بار است که خبر قتل افراد  تخت نام خودکشی در این سازمان اتفاق می افتد. سازمان زحمتکشان سازمانی بر پايه سازماندهى عقب مانده ترين بخش لمپنيزم عشایر از نوع ناسونالیستی که  کتک کاری و کشتن/ بیحرمتی به انسان  برایشان قابل هضم است.
لازم به یادآوری است که سازمان زحمتکشان به رهبری مهتدی با حمایت جلال طالبانی و توطئه  با جعل نام کومه له اعلام موجودیت کرد. سازمان زحمتکشان  در ابتدا  تولدش تا به حال با حمله به مخالفین  چه بصورت فیزیکی و چه هتک حرمت هیچ پرنسیب اخلاقی را رعایت نکرده است…. این سازمان با وجود حمایتهای مادی  جلال طالبانی  به حیات خود ادامه می دهد ….. قتل یلدا  به هر دلیلی باشد.. مسئول آن رهبری سازمان زحمتکشان است که باید پاسخ گو باشد…….

دو مقاله قدیم بصورت پی د اف

20630s-salv

30414sh-salavat

مسخ شدگانیم.

نازنین، دوست من.
تویی که در خلوت خود، قصۀ هایم را می خوانی. هر چند نمی دانم که “رازهای مرا می شناسی یا نه” .
صرفنظر از اینکه من در اوج مستی می نویسم و قصه هایم، قصه دورغین باغ خدا نیست و قصه مردان هرزه تاریخ هم نیست که متولد باد حوداثند! بلکه قصۀ ساده زندگی ست. قصه من، قصه مسخ شدن همه ما “انسانهاست” برایت نوشتم یک بار: گاه حوداث همچون باد الاغی را به اوج آسمان می برد و گاه درخت کهنه سالی را به زوال نیستی می سپارد…

نمی دانم چرا؟ ما مسخ شدگانیم …. گاهی اوقات مردان هرزه تاریخ با طناب قومی مارا به فخشاخانه دادو ستد می برند و می فروشند و چون ما نیاموختم تکرار مکرر به نامها دیگه “مذهب و نژاد/ جنسیت/وطن” ! در بازاری به نام دپیلماسی ……به قیمتهای بس ارزن می فروشند … گناه از ماست چون ما به دست خود تن به این حقارت داده ایم چون حقیر شدگان تاریخیم که زبان مشترک را از یاد برده ایم و به فراموشی سپرده ایم نژاد خود را، که انسانیم!

من دوباره می نویسم چون قدرت جیغ زدن را در وجود خود نمی یابم و تو دوباره می خوانی تا دوباره خود را در آن بیابی!
اینگونه زندگانیم ما / که زندگی را به سختی و دلهایمان را به تنگی غافل از اینکه  در وجودمان عواطف و احساس به عریانی فوران می کند.. اما نباید فراموش کنید که مرده گاننی هم هستند که در برج عاج خلوت گزیندند. و از آخور پر که مهیا است مسخ شدن و لبهایش به دست خود دوختند.
نازنین دوست من پس بیا تا برای رهای از قید این بردگی به نژاد خود که نژاد انسان است برگردیم و با زبان مشترک جهانی را پر از عشق مهیا سازیم که در آن انسان مقدس باشد.

آشنا بود. از آشنا نزدیکتر!

این گالری شامل 1 عکس است.

  از مرگ با من سخن نگو ! نه ! باور نمی کنم . در خانه تاریک فانوسی که بشارت فردای روشنی بود دیگر روشن نیست. از مرگ با من سخن نگو ! دلیلی نمی بینم که مرگ درخت تنومندی … به خواندن ادامه دهید

امتیاز بدهید:

بر اساس شمس الدین فرستاده‌شده در یادها !

با نهایت تاسف محمد رضا جاهد در گذشت.

با نهایت تاسف محمد رضا جاهد در گذشت.
امروز روز غریبی بود، خیلی غریب، آنقدر غریب که غم انگیز بود و هق هق گریه ساز مجلس، یک ساز شکسته با نوای تازه از دل/ دل یاران در جوش بود، طغیان عواطف . اما قطره قطره اشک من و دیگر اشکها! و صورت من و دیگران گوئی که کویر است یا شاید بیابان برهوت! سخت تشنه، دل گرفته، خیلی سخت. می دونی چرا؟ چون با ارزش ترین و صمیمی ترین رفیقم را از دست دادم. فکر نکنید که دارم با واژه ها بازی می کنم نه اصلا اینطور نیست . امروز من دچار خسارت بسیار سنگینی شدم و رفیقی را از دست دادم که افکارش برایم آشنا بود. رفیقی که قلبی به پاکی پرنده داشت و بزرگ همچون دریا! امروز محمد رضا جاهد رفیقی که همچون کوه بود ساعت ده صبح به وقت آلمان 17 / 01 / 2011 در بیمارستان شهر کاسل قلبش از تپش ایستاد و به خواب ابدی رفت. و یاران را در سوگ خود تنها گذاشت! رفیقی که در رفاقت و مهربانی همچون گل، و همچون قلب پرنده پاک و چون چشمه در دل کوه زلال! رفیقی که دلی به وسعت دریا داشت و قامتی به عظمت کوه . یاد عزیزش گرامی باد.