بگذار بنویسیم

بیان دیدگاه

 

بگذار بنویسیم
بگذار یک بار دیگر
تصور کنم شنگال را
درونم غوغا می کند
اشکم همچون باران نفرت
آن لحظه های تلخ تاریخ
آن دردهای عفونی شده
آن لحظه های که مردان را سلاخی کردن
و زنان را به کنیزی
کودکان را به غلامی گرفتند
نمایان می کند.
حوصله کن رفیق
از شهر آلوده به خون
و از غرور و غم سنجار
می نویسم
شهری که تکرار، تکرار تاریخ ست
جنگ قادسیه و نهاونده
اغراق نمی کنم گر بگویم
جنگ صفویه و عثمانی ست.
این بار می خواستند از کله ایزدیها کوه بسازند
باور کن رفیق
تاریخ تکرار تکرار است
و ما هنوز؟ شمی صلواتی
coptstoday-1407847083

در ستایش گناه

بیان دیدگاه

اندکی انصاف…

بیان دیدگاه

د10505388_10204386971217039_9119761489563166074_n

اندکی انصاف…

دلم طغیان واژه ها بود
اما در توصیف زنان کوبانی
که مصمم به مشعله رهایی بودند
هیچ ، هیچ واژه ای نیافتم و ننوشتم
گوئی کنار چشمه در کوهستانم و
آن آب سرد و زلال به جسم و روحم راه نمی یافت
خودم، هیچ بودم و به هیچ بودن خود باور داشتم،

اینگونه بود که !

از کنار کودکی خردسال گذشتم
دستهای پر از زخمش را نخواستم ببینم
صدای غرغر نفسش را نخواستم بشنوم
همچون سنگی بی احساس،
نم نم اشک یاران ، اثری در من نداشت

ای رقیق تو بگو ! من کیم؟
که فریاد کودکانه پسربچه ای را که در میان خون غلتیده بود نخواستم بشنوم

و من هیچ نگفتم ، و من هیچ ننوشتم ، یعنی هیچ بودم در اوج پوچی خود، هیچ شدم

ای رفیق تو بگو این بار !
قصه ها را چگونه می شود نوشت ، وقتی که انگشتانم گرفتار زحم کهنه ای ست
دردها را چگونه می شود گفت وقتی که نفسم سرد و جسم و روحم به دار آویخته شده است

من انسانم ، فقط عواطف را گم کرده ام
من انسانم ، فقط شهامت و انصاف را به ارزان فروخته ام
من انسانم ، اما
همچون سگی ولگرد که در تنگنای زندگی خود را سپرده باشد به حقارت،
غرور را شکستم و
روزهاست چیزکی که نه ، هیچ نمی نویسم
گوشهایم کپ شده است. daesh_Vahshigari_www_nices_ir
چشمهایم کور شده است
و انصافم را با اندگی آرامش در خلوت گاه خویش،
به قیمتی بسیار ارزان فروخته ام.
شمی صلواتی

سوال :

بیان دیدگاه

شمه عزیزم: این ماحرای «فستیوال کوس» و برنامه های «کوسی و کیری» سازمان جوانان کمونیست برای روز زن چیه؟ مردم می گن اینها ممکنه نادرست باشه و کمونیستی نباشه درست می گن؟سعید صالحی نیا

شمی صلواتی :

سلام سعید بسیار عزیز! می دانم  که خود شما مطلعید،

که من اهل جدل و بحث نیستم  و  فقط به بیان نظر  قناعت می کنم  چرا در بحث  و جدل  توانائی  لازم ندارم اما  در  بیان نظرات  خود در مورد بعضی از مسائل  سیاسی  کوتاهی  نمی کنم سعید بسیار عزیز  خود می دانی  دیدگاه ها و نوع نگاهها  متفاوت است  و من  به گونه ای می بینم  و دیگران به گونه ای دیگر !

اما  اعتراض  می تواند شکلهای  متفاوت داشته باشد  در ایران  معنای یک زن خوب  «موحجب بودن»  اوست  و باید حجاب داشت باشد  پس اگر در تقابل  به نشانه ای اعتراض زنی  خودش را لخت کن به نظر من یک حرکت انقلابی ست  و درست است  دیگه  لازم نیست ما به سراغ مارکس و لنین برویم  و اساسا  لازم   نیست با معیارهای  کمونیستی آن را بسنجیم .9-mars-1

اما سوال اساسی شما  یا اعتراض  در مورد  فستیوال کس  است

جوانان  کمونیست می تواند  بصورت  خبر  یا  دادن اطلاعات  در این  موارد بخصوص  اطلاع رسانی کنند  یا به شکل  اعتراض  بنا به وضعیت ایران و حاکمیت جمهوری اسلامی از آن استفاد کنند  یا بعنوان  گذر از تابوها، تابو شکنی  کنند  در هر صورت  من نه تنها  به چنین شیوه ای  اعتراض ندارم  بلکه  در صورت امکان از آنان حمایت خواهم کرد.

فراموش نکنیم  جمهوری اسلامی  صدها  زن را در طول سی و پنچ سال  سنگ سار  و یا اعدام کرده است  دلیل جمهوری اسلامی  سکس خارج ازدواج   و غیر بوده است  نباید فراموش کنیم  که جمهوری اسلامی  برای اسلامیزه کردن جامعه  میلیارد  ها دلار  هزینه می کند  سوال این است آیا ما  کمونیستها  هم باید تفتیش عقاید کنیم   و معلم اخلاق شویم  به نظر من، نه !  ما برای احیای اختیار  انسان و انسانیت  مبارزه می کنم  و  معلم اخلاق  نیستیم .

فرهنگ حاکم بر جامعه ما لمپنیزم مذهبی ست.

2 دیدگاه

در طول تاریخ، اسلام یکی از ادیانی است که صراحتاً خشونت را تبلیغ اجرا می کند. البته بستگی به قدرت و توانایش دارد آنجا که قدرتی ندارد و ضعیف است برای توجیهُ خشونت دلایلی بیان می کند. اسلام دینی ست که با واقعیات زندگی انسانی منطبق نیست، با منطق جور در نمی آید، با زندگی و شادابی، با لطافت و ظرافت کاملا بیگانه ست.  اسلام دینی ست متناقض و خشن که بر پایه خشونت و خرافه استوار است امروز جامعه ما خشن و خشونت زده ست  چون فرهنگ حاکم بر جامعه ما لمپنیزم مذهبیست که بر اساس ارزشهای اسلامی پی ریزی شده است. behrouz-mehri3

یکی از ابرازها آن، کشتن انسان در ملاء عام است. در جهان متمدن اعدام خلاف شعور انسانی توصیف می شود. و در تفکر ما مارکسیتها اعدام قتل عمده است و نوعی انتقام جوئی ست. قتل یا اعدام، در جامعه خشونت را باز تولید می کند و به خشونت در جامعه دامن می زند و در آن عواطف گم می شود، فرهنگ لمپنی اسلام سیاسی پا را از این فراتر گذشت است و در کمال بی شرمی سنگ سار، قطع دست و پا، چشم را از حدقه در آوردند را به فرهنگ عمومی تبدیل می کنند .  به همین دلیل امروز فرهنگ غالب بر جامعه ما فرهنگ لمپنیزم محض است و عشق واژه ای کاملا بیگانه است  قصاص قابل اجراست و ارزش انسان با «دیه یا خون‌بها» تعین می گردد و کشتن انسان در فرهنگ جامعه حل می شود  در واقع حرمت را شکستند بر جامعه ما ریا و دروغ  به فرهنگ عمومی تبدیل می کنند. تنها راه درست برای دست یابی به جامعه انسانی ، باید سرنگونی طلبی را تقویت کرده و با نقد اسلام سیاسی و پیوند ریشه ای آن با لمپنیزم   این «پدیده شوم»را حاشیه ای کرد.                 شمی صلواتی

آیا جمهوری اسلامی با حزب دموکرات مذاکره خواهد کرد ؟

4 دیدگاه

hecri-mohtedi4

سلام آ قای صلواتی من در ایران زندگی می کنم و علاقه ای به معرفی خودم ندارم اما از آنجا که نوشته شما را» مردان وامانده از راه»خواندم راستش این سوال برایم مطرح می شود که آقای مهتدی یا سازمان زحمتکشان زیر سایه حزب دمواکرات معنا پیدا می کند چون شرکت آقای مهتدی یاحزبش در هر بند و بستی بدونه حزب دمکرات بی معناست! اما با این وجود آیا جمهوری اسلامی با حزب دموکرات مذاکره می کند یا اصلاٌ چنین فرضیه ای ممکن نیست ؟

سلام دوست  ناشناس !

جمهوری اسلامی حکومتی است که بر پایه ای خشنونت طراحی شده خلاقیت این حکومت در ترور و شکنجه و اعدام، و گورستانهای دسته جمعی است و هر حزبی و گروهی که با این حکومت نزدیکی کرده اند عاقبت خوبی نداشتند و بزرگترین ضربه را خوردند نمونه هایش هم اکثزیتها و توده ایها،  احزاب ملی گر  بودند.

در اوایل انقلاب سازمان مجاهدین هم به سر امام خمینی قسم می خورد ولی جمهوری اسلامی اینها را از خودش دور کرد و بی آبرویشان کرد و بهشان ضربه زد. سیستم جمهوری اسلامی یک سیستم مافیائی است، دارای یک چهار چوب فکری و سیاسی تعیین شده است، عقیدتی ست، محال است کسی غیر از آن چهار چوب فکری  تعیین شده به درون آن راه یابد.

اجازه بدهید   تا مختصر  توصیخی در مورد  حزب  موکرات بدهیم چون  فکر می کنم  قبل از هر چیز باید  حزب دموکرات  را معنی و تعریف کرد حزبی  که آمادۀ مذاکره با جمهوری اسلامیست، چگونه حزبیست.

حزب دموکرات یک حزبی قومیست که در کردستان ایران به فعالیت سیاسی زیر زمینی مشغول است از نظر ایدولوگهای جمهوری اسلامی این حزب منحل شده است و ضد انقلاب اسلامی است.

عمل کرد حزب دموکرات بعنوان اپوزیسیون

عملکرد خوبی نیست از کارنامه خوبی برخوردار نیست و در میان مردم کردستان ایران  هم حزبی خوش نام و نشانی نیست. حزب دموکرات در طول سی سال گذاشت بارها اعلام کرد که آماده است با جمهوری اسلامی مذاکره کند و دو تا از رهبرانش در این بند و بسها قربانی شدند . ولی جمهوری اسلامی هیچ وقت این حزب را جدید نگرفت و رهبران آن را هم ترور کرد. می خواهم ساده لوح بودند سران حزب دموکرات  را نشان دهم  و بگویم از داریت سیاسی هم برخوردار نیستند.

حزب دموکرات از ابتدای روی کار آمدن جمهوری اسلامی همیشه به دنبال مذاکره با جمهوری اسلامی بود و این جمهوری اسلامی بود که این حزب را به کار نگرفت یعنی قابل ندانست.

حزب دموکرات برای راضی ساختن جمهوری اسلامی ابتدا به مقر رفقای سازمان پیکار حمله کرد و چند تن از این رفقا را به به قتل رساند و جنگ طولانی را به کومه له تحمیل کرد در شمال کردستان آنجائی که از قدرت نظامی بیشتری برخوردار بود کمونیستها را می کشت. خوشبختانه این کومه له بود که حزب دموکرات را سر جایش نشاند،  البته نه فقط کمونیستها بلکه با هر گونه حرکت پیش رو در جامعه  مخالف بود و در برابر آن می ایستاد.

حزب دموکرات یک حزب بورژوازی است و خود را سکولار می دانند اما در عمل و از لحاظ تشکیلاتی بیشتر دارای چهار چوب فکری و عملی فتودالی است نفوذ این حزب بیشتر در میان ملایان کردستان و کدخداها روستا و در شهر ها میان بازاریان است. حزب دموکرات در ایجاد اتحادیه ملایان کرد فعال  بود، در بعضی از مناطق دور افتاد هم بنا به ناآگاهی مردم نفوذ داشت و دارد . حزب دموکرات یک حزب بی پرنسیب و عاشق قدرت به هر قیمتی است.

به نظر من جمهوری اسلامی با حزب دموکرات مذاکره نخواهد کرد و این حزب را به قدرت محلی راه نخواهد داد اما حزب دموکرات تن به حقارت بیشتر جمهوری اسلامی خواهد داده چون حزب دموکرات آن حزب قوی و با نفوذ در کردستان ایران نیست. امیدش به امریکا بود که در صورت حمله به ایران این حزب هم به قدرت محلی همچو قومپرستهای کردستان عراق راه یابد. ولی سناریو عراق در ایران امکانپریز نبود و نیست.  و مهمتر مسئله نیروهای چپ رادیکال و با نفوذ در کردستان است که وجود دارد حضور اجتماعی دارد و فعال است و این حزب را به حاشیه رانده است و در میان مردم منزوی کرده است. بنا به همین قدرت نیروی چپ و کمونیست، پیشرو در کردستان ایران است که حزب دموکرات تن به هر تحقیری  برای مذاکره با جمهوری اسلامی می دهد. نه تنها مهتدی  بلکه جماعت  حاشیه ای  سازمان  زحمتشکان  دوست دارند و در تلاشند  تا  با مهتدی همراه شود  زیرا  این ساده لوحان قومپرس  : اول به دلیل توهمی که  به جریانات  سیز و بنفش  دارند  و باورشان   به  دولت روحانی  بعنوان  دولت اعتدال  / و  منزوی بودنشان  که با خطر ذوب شدنشان   روبروست    دور مهتدی  جمع می  شوند  و آقای  مهتدی  برای هر گونه  معامله  خودش  را به رهبری حزب دمکرات سپرده است  تا شاید   از این حقارت  نجات یابند   اما حقایق  چیز دیگری ست ……..که  به زودی  روشن خواهد شد.

 شمی صلواتی

مردان وامانده از راه !

بیان دیدگاه

تاریخ درد ناک است وحقارت بسی ارزان، مهتدی در قامت یک رعیت مطیع در بارگاه بارزانی و یکی از اعضا  کنگره ملی  کرد، همراه سران 12-12-05kحزب دمکرات. به پابوس مُردگان تاریخ چون. رضا پهلوی رفت و در اوج حقارت با محسن. سازگارا یکی از بیناد گزاران سپاه عکس یاد گاری  انداخت / برای مرگ منتظر در اوج تنهایی، چنان  مقاله در ستایش آن روحانی نوشت، وقتی که من آن را خواندم تازه متوجه شدم که آقای مهتدی فرزند نا مشروع. آیت الله منتظری ست. تاریخ واقعا یعنی تکرار؟  شاید  هر بار به گونه ای ! جلال طالبانی  به زیارات  قبر خمینی  رفت  و هواداران آن مرحوم برای پنهان حقارتشان آن را سیاستمدار نامندن ، مهتدی در برابر قبر آتا ترک» مصطفی کمال آتاترک»زانو زد و اشک بر چشمانش جاری شد ، هوادارانش او را کاکه عبه دانا.(زیرک) معرفی کرده اند. به راستی زمانه شوم و غم انگیز است و انسان ها کوچک و کوچکتر، اما من با مرزبندی کامل. با چنین اشخاصی وجدانم را بیدار نگاه می دارم و پرچم سرخ مارکسیست را. بر فراز بام خونه ام بر افراشته، نگاه خواهم داشت . قضاوت تاریخ درمورد، مماشاتگران، حیله گران و احمقهای  خود فروخته بر جسته خواهد بود. عبدالله مهتدی در طول 14 سال گذشته جز خاری و ذلت، تن دادن به حقارت چیزی دیگری در کارنامه اش نیست . یعنی در واقع کوچکتر کوچکهاست ………آقای  مهتدی  شیفته قدرت است به هر طریقی که باشد » زمانی  به رویا  سوار بر تانکهای امریکا  به ایران می رفت و همچون جلال طالبانی  به درون کاخ ریاست جمهوری  راه  می یافت  اما حالا به خیال» احساس»  همچون  عبدالله اوجالان  در زندان است و چشم امیدش به کاک مسعود بارزانی است  تا وی را برای مذاکره با lمهتدی در ترکیهروحانی  آماده کند  گویا رنگ سبز و بنفش  برای افسرده گی  کارساز است/ روزگارعجیبی ست نازنین دوست،  بعضی از  وامانده مردان  از  راه ،  بر این باورند  «کاکه عبه» گرچه در عالم خیال،  گویا راه میانبر در نظر دارد/ ولی مشکل  اینجاست  که ایران و عراق  دو کشور متفاوند و حتی  دو کردستان متفاوت . که درک  این مسئله در هوش و ذکر مهتدیها   نمی گنجده و نه در رویا سران حزب دمواکرات /اینها به هر قیمتی می خواهند سری در خورجین  اشرافیت داشته باشند   و برای رسیدن به این رویا  پا روی خون ریخته شده  هزاران انسان آزادیخواه و شریف می گذارند و بر سر قبر آتا ترک ادای احترام می کنند در یک کلام  خلاصه می کنم  اینها مردان شومند که فردا  دستشان به اندکی قدرت،  گر برسد تفاوت چندانی  با کار به دستان  خود کامه   ندارند. شمی صلواتی

اجرای حکم اعدام

بیان دیدگاه

خلایقی را دیدم
به شوق و هیجان
در میدان شهر گرداگرد چوبه دار بودندمراسم اعدام
همچون جانیان خالی از عواطف
گویی که سینماست، به انتظار اکران فیلم بودند

اینگونۀ عادتمان دادند
تا تن زخمی و لاشه بی سر بینیم
ما را بگو! گوئی که حیوانیم
در جنگل زندگی می کنیم
شمی صلواتی

به بهانه ملاقات هنرمندها با روحانی !

۱ دیدگاه

حافظ در وصف شاه شجاع شعر گفت، اما عاشقان  زبان فارسی فقط  حافظ را بعنوان گنجنیه ای ادب238341_727 و خرد یاد می کنند و  هر گاه لازم باشد  برای جبران حقارت خود  آن را به رخ می کشند  اما در مورد کردار  شاه شجاع  و آن توصیف زیبای حافظ  از شاه شجاع کسی چیزی به یاد ندارد  و کسی نیز  شاه شجاع را هم نمی شناسد  در هر صورت  من از این قصه می گذرم  و زیاد خرده نمی گیرم چرا که در تاریخ ما هنرمندان  بزرگ و خردمند چون سعید سلطانپور، صمدهاو فرزادها. ایرج میرزا ها /  میرزاده عشقی ها/ سعید سیرجانی ها   و  فرخی ها  /صادق هدایت ها /و کسروی ها که صرف نظر از قصاوت،در مورد هنرشان  انسانها مستقلی بودند. و به نرخ روز نان نخوردند.

 هنرمندی که از طریق هنرش می خواهد امرار معاش کند بی شک تن به خار و زشتی هم می دهد و هنرمندی که از طریق هنرش می خواهد امرار معاش کند بی شک تن به خار و زشتی هم می دهد و همچون شهریار هر کجا بساطی بود آنجا وصف و توصفش هم گل می کرد.

 بعنوان کسی  که شاهد سی و پنچ سال جنایت جمهوری اسلامی بودم این نوع هنرمندان را بسیار زشت و کم ارزش می بینیم.

شاملو  که به خاطر بقا دست فرخ را بوسید و در کمال هم نشینی با جمهوری اسلامی مدارا می کرد برای سرنگونی جمهوری اسلامی  نه حزبی ساخت و نه به  مخالفین  جمهوری اسلامی پیوست/ نیش تلخ زبانش به پناهنده  آزار دهنده بود.

ملی مذهبی ها، ناسیو نالیستها چپ و صاحب ذوق که به  فکر کنجنیه ادب برای آینده گانشان هستند  شعر های او را با آب و تاب بسیار، آنطور که می خواستند  تعریف و مورد تمجید قرار می داده اند البته در میان عاشقان زبان فارسی  هم  هنوز گل سر سبد است فاروق از اینکه زبان فقط یک وسیله ارتباطاست.

  سمین دانشور را داشتیم که اولین زنی بود در حضور آقای خوی  عبا خمینی را بوسید و برعکس هم کسانی هم چون سعید سیرجانیها داشتیم که با فدای جان خویش خمینی را نپذیرفت ، احترام به بقالان مسلکی در لباس هنرمند هر کی که باشد. زشت است .

خواه محمود دولت آباد ی خواه هر کسی دیگه ، برای من که ارزشهای انسانی معیار است، ملاقاتشان را با روحانی  خلاف عزت انسانی و نوع چاپلوسی و مماشات باجانی می دانم ، روباه صفی می دانم .هنرمندان دولتی یعنی با دولتند می دانم  آثار دولت آبادی که ریشه اش از طویله  و  کاهدان سرچشمه می گیرد،  بخز توصیف  دوران فئودالی یا مکتب  شرقی، آیا آموزشی  دیگران هم دارد.  اینها همه ال احمدیسیمند  اما از شکل  بزدلش .  با زبان دو پهلو حرف می زنند اما دلشان پیش  جمهوری اسلامی است .  وقتی خمینی مرده هنرمندانی بودند که برای مرگ یا در سوگ ایشان آهنگ ساختند و به بارگاه  آیت الله خامنه ای تقدیم کردند آنجا که در میان ایرانیان  بت پرستی  رسم اشرافیت است و همه به نوعی چاپلوسند .  اینگونه حرف زدن  کفر است » ای بابا شاملو ؟ آن مرد بزرگ » معلومه که » طرف بی سواده» اما بحث سر سواد نیست  بلکه بحث بر سر شعور سیاسی ست ! نه کلاس اومدن .  در طول سی و پنچ  جمهوری  اسلامی  مشغول جنایت است . افراد زیادی در طول حاکمیت این نظام مذهبی  سر به نیست شدن و صدها کودک  به میدانهای جنگ بردن این نویسندگان و این هنرمندان  برزگ  ایران  زمین کجا ایستادند  در مورد این همه اعدام / آیا آقای  محمود دولت  آباد یا مهدی کدکنی شفعی  شعور یک  محکوم کردن  ساده را داشتند/ نه!/یا هر کدام این نویسنده ها /  اما کسی به جای خلیج  فارس  بگو  خلیح  آنوقت مصبیهاست

می خواهم  بگم در انقلاب روسیه  نویسندگان و در کل هنرمندان  چون نگاهی رو به جلو داشتند روسیه  فئودالی را  به غول اقتصادی در جهان تبدیل کردن . برابری  زن و مرد را به سنت جامعه تبدیل کردند ولی چون هنرمندان و نویسندگان ایرانی نگاه شان به گذشته است  و به قول خودشان » اگر انسانها از نژاد میمیونند  ولی ایرانیان  از نژاد سیمرغند »  اینگونه  قصاص  و اعدام را تبدیل به یک فرهنگ جامعه می کنند و برای خودشان  صدها خدا می سازند و  با  سرویلندی یا بهتر  است بگویم فرهنگ  حقارت پاپلوسی  برای خودشان  تن به هر ذلتی می دهند ….. شمی صلواتی

زنان عاصیانگر!در تاریخ معاصرایران

بیان دیدگاه

من يك زنم زني كه مترادف مفهومش در هيچ جاي فر هنگ ننگ آلود شما وجود ندارد- زني كه در سينه اش دلي آكنده از زخم هاي چركين خشم است- زني كه در چشمانش انعكاس گل رنگ گلوله هاي آزادي موج مي زند- زني كه دستانش را كار براي گرفتن سلاح پرورده است » مرضيه احمدي اسكويي «

اولین زندانی سیاسی زن! در ایران راضیه در سال ١٣٠٤ در تبریز متولد شد. زمانی که او دستگیر شد، زندان برای زنان وجود نداشت. او یکی از اولین زنان ایرانی است که به خاطر مبارزاتش، بارها دستگیر و سال‌ها زندانی بود. و یکی از فرزندانش را نیز در هنگام فرار از زندان به دنیا آورده است. به همین دلیل، این فرزند ‍پسر «فراری» نامیده شد. راضیه شعبانی اولین و شاید تنها زندانی زن سیاسی از سال ١٣٢٥ تا ١٣٣١ در زندان زنان عادی و اتهام او اقدام علیه امنیت ملی بودزنان عاصی

راضیه  در ۹ بهمن ۱۳۹۱ کلن به دلیل کهولت سنی در گذشت و آثار به جا مانده از او کتابی ست به نام » خاطرات یک زن ایرانی» که جالب و مانده گار است .

. مهر نوش ابراهيمي » قبادي» دانشجوي رشته پزشكي، اولين زن عضو » گروه جنگل » بود که پس از حماسه سياهكل در منطقه دستگير شد. وي هنگام انتقال به تهران، موفق به فرار از دست مامورين شد. مهرنوش پس از استقرار در تهران به سازمان چريكها ي فدايي خلق ايران پيوست. ،مهرنوشدر نهم مهر ما ه 1350 خورشيدي به همراهي 8 تن از رفقاي چريك خود، در يك خانه ي تيمي و در نبردي نابرابر با مامورين پليس و نيروهاي ساواك کشته شدند . مهرنوش اولين زن چريك در ايران بود كه در فازجديد مبارزات چريكي کشته می شود. درخانه هاي تيمي و درگيري هاي خياباني تك ستارگان هميشه درخشاني چون مرضيه احمدي اسكويي شاعر و هنرمند، شيرين كلام ،طاهره خرم و فاطمه حسيني بودند. در اين حال مهمترين حماسه زنان چريك در زندان قصر و در بند سياسي زنان به وقوع پيوست كه آن هم فرار اشرف دهقاني از زندان بود. اشرف كه درزندان مورد شكنجه و تجاوز قرارگرفته بود. با نقشه اي، كه با مسئوليت اجراي «صديقه رضايي» و بانو «معصومه شادماني» به اجرا در آمد، از زندان فرار كرد.

 منیژه اشرف زاده كرمانی اولین زنی ست که در تاریخ 1354 به جرم تهدید امنیت ملی تیرباران می شود البته در منابع و اسناد بجامانده از ساواك به نام دو زن دیگه اشاره شده است. طاهره سجادی و منیژهاشرف زاده كرمانی كه هر دو در دهم دیماه سال 1354 به همراه وحید افروخته، محمدطاهر رحیمی، محسن خاموشی، محسن ابطحی، ساسان صمیمی، مرتضی لبافی نژاد، عبدالرضا منیری جاوید اعدام می شوند.شمی صلواتی

به یاد عمر احمد زاده (ملاء عمر نگل)

بیان دیدگاه

با آه و حسرت سوخته از دل1450089_10202757167477439_241236036_n
خبرداد رفیقی از راه دور
که های رفیق!
یکی دیگر از آن شمعها قدیمی
که کوچه را می کرد: شعله افروز،
امشب شد خاموش،خاموش/خاموش
با هیچ واژه ای نمی شود لطافت و زیبایی آن گشاده دل را به تصویر کشید فقط می توانم بگویم فاتح دلها بود .

دیشب در شهر «کلن» آخرین شب به یاد او بود فرصتی پیش آمد تا من از آن رفیق زیبا سخن، یاد کنم
متاسفانه زبان قادر به توصیف نبود هر چند اشک شیدا بود و بغض در گلو،نمی توانستم باور کنم که آن مرد تنومند دشتهای وسیع ، که با گذر از هر بوران به تنهایی می گذشت چگونه در اوج خستگی بخواب عمیقی فرو رفت. شمی صلواتی 07/12/2013 آلمان

چرا ساواک؟

بیان دیدگاه

79830_299بعد از انقلاب کبیر  روسیه  که بر ایران سایه انداخت بود، از جمله تشکیل حزب کمونیست ایران و بعدا  گروه کمونیستی  ٥٣ نفر وحشتی  عمیفی در دل صاحبان  قدرت  در ایران بود. به همین دلیل باعث جستجو ی راهی برای از نطفه خفه کردن گرایشات چپ جلو گیری از انقلاب  در ایران بود.

بعد از سرنگونی رضاخان و فضای باز بوجود آمده، باعث  شد تا روشنفکران  ایرانی  به تشکیل حزب روی بیاورند. حزب توده ایران بعنوان  سازمان اصلی چپ آن زمان در تاریخ معاصر ایران است. این حزب به عنوان وارث سوسیال‌دموکراسی عهد مشروطه و حزب کمونیست ایران (دهه ۱۹۲۰) در مهرماه سال ۱۳۲۰ در تهران تأسیس شد. بنیان‌گذاران آن عده‌ای (۵۳ نفر) از روشنفکران و فعالان چپ‌گرا و ملی‌گرای ایران نظیر: سلیمان‌میرزا اسکندری، ایرج اسکندری، بزرگ علوی، احسان طبری،خلیل ملکی، فریدون کشاورز، عبدالحسین نوشین و رضا رادمنش بودند که اغلب در دوره رضا شاه تحت تعقیب یا در زندان بودند.

حزب توده ایران در دهه ۱۳۲۰ به یکی از بازیگران اصلی سپهر سیاسی ایران تبدیل شده بود. پس از کودتای ۲۸ مرداد و افشای سازمان افسری، حزب با سرکوب گسترده‌ای از سوی حکومت روبرو شد و صدها افسر ارتش ایران به دلیل عضویت در این حزب به اعدام، زندان و تبعید محکوم شدند. حزب که از سال ۱۳۲۷ غیر قانونی اعلام شده بود، به فعالیت مخفی خود ادامه داد و بخشی از رهبران و کادرها یش هم مجبور به ترک کشور شدند.

برای یک کاسه شدن حکومت مرکزی ساواک از سوی حامیان خارجی شاه،

ساواک در دهه ۱۳۳۰ شمسی با  همکاری مشترک موساد و سیا در ایران شکل گرفت و هدف از آن تاسیس یک نیروی پلیس مخفی در ایران بود  بنیانگذاران این سازمان سازمان سیا را الگوی شکل‌گیری اولیه آن تعیین کرده بودند. کارشناسان سیا و سپس موساد در ایران به طور فعال به آموزش متدهای خبرچینی و جمع‌آوری اطلاعات مربوط به مخالفان حکومت شاه، به اعضای ساواک پرداختند

ساواک سر واژه ی» اسم کوچک» عبارت سازمان امنیت و اطلاعات کشور  که از سال ۱۳۳۵ تا ۱۳۵۷ سازمان اصلی پلیس امنیتی و اطلاعاتی ایران در زمان سلطنت محمدرضاشاه پهلوی بود که قدرت و اختیارات بسیاری در توقیف و بازجویی افراد داشت. این سازمان به ویژه در سالهای دهه ۱۳۵۰ و قبل از پیروزی انقلاب ۵۷ و سرنگونی حکومت سلطنتی، «نفرت‌انگیزترین و مخوف‌ترین» نهاد حکومتی در بین مردم به‌شمار می‌آمد

مقامات و ماموران آن عمدتاً از ماموران فرمانداری نظامی و رکن دو ارتش و شهربانی تأمین می‌شدند و وظیفه اصلی این سازمان شناسایی و نابود کردن کلیه کسانی بود که به نحوی با حکومت شاه به مخالفت بر می‌خاستند و طبق منابع موثق غربی، ساواک برای این منظور از هر ابزاری از جمله شکنجه استفاده می‌نمود.

نخستین رئیس این سازمان، تیمور بختیار در سال ۱۳۴۰ به دلیل احساس خطر شاه در اقدام وی به کودتا از کار برکنار شد و به یکی از مخالفان حکومت تبدیل گشت. وی بعدها در سال ۱۳۴۹ با دستور مستقیم شاه و به دست یکی از مأموران ساواک در عراق به قتل رسید.

ساواک نخست به منظور شناسایی و بازداشت اعضای حزب توده تاسیس شد، اما فعالیتهای خود را بسط داد و به جمع‌آوری اطلاعات و زیر نظر گرفتن هرگونه مخالفان حکومت پهلوی، دانشجویان دانشگاهها، اتحادیه‌های کارگری و همینطور نویسندگان، ژورنالیست‌ها و شخصیت‌های ادبی به منظور اعمال سانسور پرداخت. این سازمان همچنین عملکردهای برون مرزی خصوصاً در خبرچینی و تحت نظر قراردادن دانشجویان ایرانی مخالف حکومت در خارج از کشور هم داشت.

در واقع از سال ۱۳۴۲ به بعد بود که شاه به سازمانهای امنیتی خویش از جمله ساواک توسعه بخشید، به‌طوریکه از ۵۳۰۰ مامور تمام‌وقت و تعداد بسیار اما نامعلومی از خبرچینان پاره‌وقت تشکیل می‌شد.

ساواک در سرکوبی عناصر ضد نظام سلطنتی فعالیت گسترده‌ای داشته‌است. این سازمان به عنوان عامل شکنجه و اعدام مخالفین به ویژه انقلابیون ایران شناخته می‌شود چنانکه بین سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۵، ۳۶۸ تن از چپهای مخالف حکومت را در زندانها  به قتل رسانده و در بین سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ (قبل از سرنگونی حکومت شاهنشاهی) حدود ۱۰۰ زندانی سیاسی را اعدام نموده‌است

. صحنه هاي اعدام ساختگی :

١. در این گونه موارد متهم را با چشمان بسته به محل اعدام مي بردند، جوخه مرگ هم کاملا آماده مي شد. سپس يك نفر با بيان جرم زندانی، حکم اعدام وی را قرائت مي كرد و در حالي كه چشمان متهم بسته بود يكي از شکنجه گران كه مهارت خاصی داشت با دهان خود صدايي را درمي آورد كه انگار تيري شليك شده است. زنداني به خیال این كه به طرف او شليك شده بیهوش مي شد. این اقدام يك تفریح براي شکنجه گران و يك عذاب سخت براي زندانیان بود. گاه براي اين كه شخص را وادار به اعتراف و همكاري کنند، پس از این كه کاملا او را براي اعدام آماده مي كردند در حالي كه يك نفر مشغول قرائت حکم اعدام بود، ناگاه يك نفر دوان دوان مي آمد و مي گفت: نخیر، نباید ایشان اعدام شود. من با او صحبت مي كنم حتما اعتراف خواهد كرد. بعد براي اين كه صحنه کاملا طبيعي جلوه نمايد، يكي ديگر از شکنجه گران با حالت اعتراض فریاد مي زد : اين چه مسخره بازي است چرا اول دستور مي دهيد و بعد آن را لغو مي كنيد و امثال اين حرکات.

٢.گاهی برخی افراد را تا مدت مديدي در توالت زندانی مي كردند كه این عمل غير از اينكه خوردن و خوابیدن او را مشکل مي كرد، از نظر روانی نيز قابل تحمل نبود.

٣. در كنار سلول زندانی، نوارهايي پخش مي كردند كه از آن صداهای مختلفی مانند خنده، گریه، ریزش آب، فریادهای دلخراش زندانی تحت شکنجه، صدای آژیر ماشین و… به گوش مي رسید. زندانی با شنیدن این صداها در يك وضعیت مشوش و غیرقابل تحمل قرار مي گرفت

٤. بيداری دادن به زندانی به مدت طولانی كه در يك مورد تا ١٦ شبانه روز نیز ادامه داشته است

٥. قرار دادن زندانی سياسي در ميان زندانیان جاني و تبهکار.

٦. ناسزاهاي ركيك  و بیدار كردن ناگهانی زندانی در نیمه شب.

٧.  وادار کردن زندانی به فحاشی نسبت به دوستان زندانی خود.

٨. سعی در وادار كردن زندانی به كتك زدن دوستان زندانی خود .

همه اين ها فقط نمونه هايي از شکنجه هاي جسمی و روانی بود كه توسط شکنجه گران متخصص صورت مي گرفت.

شکنجه هاي جسمی متداول در زندان های ساواک : زدن زندانی در ساعت ها و روزهای متوالی با مشت و لگد.

 زدن با کابل به کف پاها كه از بدترین و موثرترین انواع شکنجه بود .

 سوزاندن نقاط مختلف بدن با سیگار و فندک

کشاندن زندانی بر روي اجاق برقی و سوزاندن بدن وی.

 قرار دادن قسمت هايي از بدن زندانی در روغن زیتون جوشیده به نحوی كه آن قسمت از بدن وي کاملا مي سوخت .

خواباندن زندانی بر روي ميزي كه به تدریج داغ مي شد .

شوك الكتريكي و اتصال برق به اعضای حساس بدن، كه بر اثر آن  زندانی دچار تشنج غیرقابل تحمل و طاقت فرسايي مي شد.

بستن متهم به تخت مخصوص و وارد کردن ضربات بي وقفه با کابل به پاهای وي تا آن جا كه باعث تورم شدید پاها شده و خون مردگی شدید در آن ایجاد مي شد و سپس وادار کردن فرد شکنجه شده به راه رفتن تا تورم آن بخوابد و باز دوباره زدن شلاق به پاي زندانی و چركي شدن پاي زندانی و زدن شلاق روي پانسمان.

آویزان کردن زندانی به سقف و وارد كردن ضربات کابل و مشت به بدن وی و چرخاندن او. شکستن دست و انگشتان زندانی، قطع انگشتان دست به وسیله گيوتين، كندن گوشت بدن .

دستبند قپاني: يك دست را از بالای شانه و دست دیگر را از پشت به هم رسانده و با دستبند قپانی مي بستند و مدت ها به همين حالت نگه مي داشتند که تحمل آن براي زندانی بسيار دردناک بود.

سوزاندن بدن متهم و بعد از آن گذاشتن پارچه خیس روي بدن او. در اين هنگام روي بدنش اتو مي کشیدند. اين عمل باعث مي شد تا بدن زندانی تاول بزند. سپس شکنجه گر این تاول ها را مي تركاند و دوباره عمل اتو کشیدن را تکرار مي كرد.

اغلب آنقدر زندانی را مورد ضرب و شتم قرار مي دادند كه وی خون استفراغ مي كرد و ادرار او خونی مي شد. استفراغ خون و ادرار خونی در اکثر موارد فوق اتفاق مي افتاد.

 شکنجه آپولو: آپولو يك صندلی مخصوص بود كه زندانی را روي آن مي نشاندند و سر او را داخل كلاهي مانند کلاه فضانوردان قرار مي دادند ودست هاي او را پرس کرده و پاها را صاف مي بستند و با کابل به زیر پا مي زدند يا ناخن را مي کشیدند. این صندلی حدود يك متر از زمین فاصله داشت خاصیت این آلت شکنجه چینن بود كه فریادهای شخص بیرون نمي آمد و در داخل کلاه آپولو انعکاس مي يافت و خود موجب شکنجه مضاعف زندانی مي شد.

مورد دیگر: تکنیکهای شکنجه‌گری ساواک شامل: واردآوردن شوک الکتریکی، شلاق‌زدن، کتک‌زدن، داخل نمودن خرده‌شیشه و یا آب جوش در مقعد، بستن وزنه‌های سنگین به بیضه و کندن و کشیدن دندان و ناخن می‌شد.

با بالا  گرفتند اعتراضات و اوج گیری ناآرامیهای قبل از انقلاب در ایران، شاپور بختیار که تازه نخست وزیر شده بوده در یکی از اولین اقدامات دستور انحلال ساواک را داد. اما بعد از پیروزی آیت الله خمینی بر مسند قدرت در  ١٣٥٨ شمسی  بدون سرو صدا  دوباره ساواک بازسازی شده  و اسم آن  به ساواما تغییرکرد.شمی صلواتی

با گذر از خدایان

بیان دیدگاه

nameh از کوچه ها نابرابر  پای بر هر دینی و

هر مکتبی ،هر کتاب آسمانی  گذشتم

چرا که  انسانم و در پی باز گشت اختیار به انسانم

من بودم و واژه ها در لحظه های دلتنگی!
من بودم و رنجها در پیونده زندگی!
من بودم و مرگ با گذشت از خطر، برای زندگی!
من بودم زیبایی، در عالم رویایی
گاه مست، گاه آشفته ، گاه عاشق خیالی
هر روزم یک واژه بود آنهم واژه های زندگانی
روز گاران به غم گذشت، و من ماندم با ناکامیهای زندگی
اینگونه پیمان بستم با واژه ها در فراز و نشیب زندگی
رویایی  خوشبختی  را از قلم نیاندازم تا رسیدن به آزادی.

                                                          — شمی صلواتی

خطا بود/ یا خطا رفتیم

بیان دیدگاه

با من از عشق بگو417172_279113888833766_948942903_n!

از لبخند دوباره از اینکه دوستم دارید
از آن لحظه که خطا بود و خطا رفتیم!
یاد میاد، که گناه کردیم
عشق یعنی شعله را از نو افروختند
حدیث کهنه را به باد سپردند. شمی صلواتی

تاریخ واژه زندانی سیاسی و ثبت آن!

بیان دیدگاه

 

» زندانی سیاسی » واژه ی غریبه نیست، این واژه  بعد از سرنگونی رصاخان در کتابی به نام  گروه ٥٣ نفر که حاوی خاطرات  بزرگ علوی 53nafarb از زندان که توسط خود وی در آن زمان  انتشار یافت، در تاریخ ایران بعنوان اولین سند مکتوب  ماندار و واژه زندانی سیاسی ثبت  شد.

 هر چند قبل از این کتاب هم ما زندانی سیاسی در ایران داشتیم، اما تا قبل از رضاخان زندانی سیاسی واژه شناخته شده ای نبود.  در طول  تاریخ ایران شکنجه ها متفاوت بود. با آمدن دولت رضاخان نوع شکنجه شکل مدرنی  به خود گرفت و زندانیان سیاسی را با آمپول هوا می کشتند و متخص این کار احمد احمدی مشهور به «پزشک احمدی » بود وی متهم به قتل جعفر قلی‌خان بختیاری (سردار اسعد)، خان بابا‌خان اسعد (برادر سردار اسعد)، محمد فرخی یزدی (شاعر و مدیر روزنامه طوفان)، دکتر تقی ارانی (رهبر گروه کمونیستی ٥٣ نفر) و تیمورتاش (وزیر دربار رضا شاه) بود. پزشک احمدی تحت فرمان دو رئیس شهربانی، آیرم و بعد مختاری خدمت کرده است و این دو رئیس شهربانی از مهم‌ترین عوامل کشتار، اختناق و سرکوب مخالفین رضاشاه بوده‌اند. بخشی از جنایات آنان مربوط به زندانیانی بود که از طریق قانونی نمی‌توانستند اقدام به نابودی آنان کنند، بنابراین ناچار بودند با شیوه‌های بسیار محرمانه در زندان توسط پزشک احمدی آنان را به قتل برسانند.

بر اساس اطلاعيه رسمی دولتی، دکتر تقی ارانی در ۱۴ بهمن سال ۱۳۱۸ در اثر ابتلا به بيماری تيفوس درگذشت. تقی ارانی در ۱۳ شهریور ۱۲۸۲ خورشیدی در تبریز زاده شد. وی از اعضای برجسته گروه ٥٣ بود که از اواخر سال ۱۳۱۵ تا اوایل سال ۱۳۱۶ به تدریج دستگیر و در زندان موقت تهران و قصر زندانی شدند.

دکتر تقی ارانی که تحصیلات خود را در آلمان به پایان رسانده بود در هنگام تحصیلات همراه عده‌ای دیگر، فرقه جمهوری انقلابی ایران را تاسیس کردند. در بازگشت به ایران به گروه‌های طرفدار کمونیست پیوست و با همکاری دو تن از همکارانش ماهنامه دنیا را منتشر کرد. اما بعد از مدتی از انتشار آن ممانعت نمودند. پس از گذشت ١٨ ماه از توقیف ماهنامه دنیا، ارانی دستگیر شد و به دفعات زیر شکنجه مورد بازجویی قرار گرفت. بر پایه قانون ضد سوسیالیستی،‌ارانی به سنگین‌ترین حکم، یعنی ده سال زندان محکوم شد. وی در چهارده بهمن ١٣١٨ در نتیجه شکنجه‌ها و زجر و عذابی که در سیاه چال پیش و پس از دادگاه متحمل شد، در زندان درگذشت. دلایل گوناگونی برای مرگ او برشمرده‌اند. بنابر کیفر خواستی که پس از استعفای رضا شاه در سال ١٣٢٠، علیه مختاری،‌رئیس پلیس رضاشاه، سرهنگ نیرومند رئیس زندان و احمدی، پزشک زندان به دادگاه ارائه شد، ارانی پس از بیماری‌های شدید در زندان جان سپرده بود که ناشی از وضعیت غیر انسانی وی در آن جا بود.

من با قولی که به نشریه زندانی سیاسی دادم  تصمیم گرفتم تاریخچه از چگونگی زندانیان سیاسی  و چگونه جا افتادن این واژه در میان مردم و اینکه چطور در تاریخ  ایران هک شده بپردازم. راستش سنگی بزرگ است و  زمانبر است در هر صورت برای  اطلاعات مجبور شدم بیش از صدها وبلاگ و سایت را در طول دو هفته مورد مطالعه قرار دهم  تا بتوانم اطلاعات درست و به جا را یک بار دیگر جلو چشمهایم بگذارم، لازم به یاد آوردی است که به دلیل سرکوب و خفقان دوران رضا خان هنوز  آمار درستی از کشته ها  بطور کلی در دست  نیست. نقل است که علی دشتی توانست بود  که حداقل آمار از قتل عام عشایر را جمع آوری کند، اما از ترس و وحشت ایجاد شده توسط  حکومت رضا خان  آن را نابود می کند.

به نقل از وبلاگ » آ پاسارگاد» قتل تیمورتاش

پزشک احمدی در نظر داشت برای کشتن تیمورتاش از سم استفاده کند، به این ترتیب که به جوجه بریانی که از خانه تیمورتاش آورده می‌شد، مقداری سم تزریق کند. پزشک احمدی هر روز به بهانه بازرسی ظرف غذا، غذای تیمورتاش را در اتاق رئیس زندان مشاهده می‌کرد و با سرنگ مقداری زهر به جوجه‌های بریان تزریق می‌نمود.

تیمورتاش هم که از طریق خانواده‌اش که مبالغی به زندانبانان رشوه داده و آن‌ها را به سوی خود متمایل ساخته بودند از ماجرای کشتن خود مطلع شده بود، از خوردن غذای مسموم خودداری می‌کرد، او فقط نان و آب می‌خورد و آب را هم در بطری‌های سربسته و مهر و موم شده از خانه برایش می‌آوردند.

نقشه بعدی مسموم کردن قرص‌های دارویی تیمورتاش بود که آن هم با شکست روبرو شد. تا این که بالاخره داروی مسموم را به زور به وی نوشاندند، پزشک احمدی مرتبا به دخمه محل زندان تیمورتاش سرکشی می‌کرد و می‌خواست بداند که چه وقت می‌میرد، او می‌خواست که هر چه زودتر از مرگ تیمورتاش مطمئن شود و گزارش تمام کردن او را به روسای خود بدهد. برای همین بالش تیمورتاش را روی دهان او قرار داده و محکم فشار می‌دهد و در همان حالت نگه می‌دارد. تقلای تیمورتاش هم بی‌فایده بود تا این که بی‌حرکت شده و برای همیشه چشمانش را می‌بندد.

قتل فرخی یزدی

فرخی یزدی شاعر و مبارز آزادیخواه و مدیر روزنامه طوفان، که به خاطر مبارزات سیاسیش و به خاطر اشعار حماسی و انقلابیش در زندان به سر ‌میبرد بعد از شنیدن خبر ازدواج ولیعهد با فوزیه مصری و قانون مجلس در ایرانی کردن فوزیه به دستور رضاشاه در اشعاری عروسی ولیعهد را دارای عواقب ناگواری دانست. چند بیت از این اشعار چنین است:

دلم از این خرابی‌ها بود خوش زانكه میدانم خرابی چونكه از حد بگذرد آباد می‌گردد

دلم از این عروسی سخت می‌لرزد که قاسم هم چنانكه نینوا نزدیک شد، داماد می‌گردد

به ویرانی این اوضاع هستم مطمئن زآن رو که بنیان جفا و جور بی بنیاد می‌گردد

رضا شاه پس از شنیدن این ادبیات به شدت عصبانی شده و دستور قتل او را صادر کرد. ابتدا قصد بر این بود که فرخی یزدی را مسموم نمایند و دستور این کار نیز صادر شد، اما هر بار پیش از مسموم کردن، زندانیان دیگر او را از موضوع باخبر می‌کردند و فرخی از خوردن غدا خودداری می‌کرد. پس از آن تصمیم جدید در مورد وی این بود: فرستادن به بیمارستان زندان به بهانه معالجه، آن هم شبانگاه به بهانه این که وی به بیماری تیفوس مبتلا است و این بیماری جان زندانیان را تهدید می‌کند و بایستی واکسن ضد بیماری به وی تزریق کنند. فرخی یزدی را در تاریخ ٢١/٧/١٣١٨ شبانه از زندان به مریض خانه بردند. چند روز بعد او را به اطاق مخصوصی که در بیمارستان معروف به حمام بود و در واقع قتلگاه وی بود، منتقل کردند. پزشک احمدی تنها کسی بود که به اتاق فرخی یزدی رفت و آمد داشت.

روز ٢٥/٧/١٣١٨ پزشک احمدی و سرهنگ نیرومند رئیس زندان و جلادهای دیگر در اتاق فرخی حضور داشتند . چند نفراو را روی تختخواب خواباندند و دست و پایش را محکم گرفتند تا مقاومت نکند. محل این فاجعه در اتاق دستشویی مریض خانه زندان پایین بود. پزشک احمدی آستین هایش را بالا زد.  فرخی می خواست نعره بکشد ولی چند نفر دستشان را روی دهان او گذاشتند. احمدی تزریق خالی پر از هوا را به رگ او زد و هوا را در رگش خالی کرد. کم کم در آن حال شاعر خفقان پیدا در کتاب خاطرات علی آوانسیان هم از پزشک احمدی به عنوان قاتل عده‌ای از زندانیان سیاسی یاد می‌شود.

احمدی، یک پسربچه مازندرانی را که اصلا تقصیرش معلوم نبود، آمپول زد و بیچاره تا ٢٤ ساعت دائم فریاد العطش می‌زد و سر خود را به دیوار می‌کوبید و آب می‌خواست ولی احمدی كمك به وی را ممنوع کرده بود وی تاكید كرده بود کسی نزدیک او نرود تا بمیرد و بالاخره بعد از ٢٤ ساعت که بدنش از تشنگی آتش گرفته بود، مرد».

سرانجام پزشک احمدی

سرانجام دادگاه دیوان عالی جنایی، در ٣٠ بهمن ١٣٢٢ پزشک احمدی را قاتل عمدی «فرخی یزدی» و «سردار اسعد» شناخت و به اعدام محکوم نمود که این حکم در مورد نامبرده اجرا گردید. پیكر نامبرده در میدان توپخانه و دركنار مجسمه رضاشاه، كسی كه وی سالها برای او و به دستور او كار میكرده است بر بالای دار رفت. در کتاب خاطرات علی آوانسیان هم از پزشک احمدی به عنوان قاتل عده‌ای از زندانیان سیاسی یاد می‌شود.

بزرگ علوی از نثرنویسان برجسته ادبیات فارسی مشهورترین نویسنده چپ‌گرای ایران است که در مورد مرگ تقی ارانی در کتاب ٥٣ نفر چنین می نویسند.

مرگ دکتر اراني از آن مصيبت‌هايي است که کليه کساني که در زندان بوده و اسم او را شنيده و يا يک بار او را در سلولهاي مرطوب کريدر سه و چهار زندان موقت ديده بودند هرگز فراموش نخواهند کرد. دکتر اراني چطورمرد؟ جزو اسراري است که بعداً کشف خواهد شد، جز رمزهايي است که حل آن با سرنوشت ملت ايران توأم است. هر روزي که ملت ايران توانست قاتلين دکتر اراني را به کيفر برساند و مجازاتي را که شايسته اين گونه مردم اوباش است درباره آنها اعمال نمايد يک قدم در سير ترقي و تکامل فراتر نهاده است. روز چهاردهم بهمن ١٣١٨ نعش دکتر اراني را به غسالخانه بردند. يکي از دوستان نزديک دکتر اراني، طبيبي که با او از بچگي در فرنگستان معاشر و رفيق بود، نعش او را معاينه کرد و علايم مسموميت در جسد او تشخيص داد. مادر پير دکتر اراني، زن دليري که با خون دل وسايل تحصيل پسرش را فراهم کرده، روز چهاردهم بهمن ١٣١٨ لاشه پسر خود را نشناخت. بيچاره زبان گرفته بود که اين پسر من نيست. اين طور او را زجر داده و از شکل انداخته بودند همين مادر چندين مرتبه دامن پزشک معالج دکتر اراني را گرفته و از او خواسته بود که پسرش را نجات دهد و به او اجازه دهد دارو و درمان و غذا براي پسرش بفرستد. دکتر زندان در جواب گفته بود که اين کار ميسر نيست. براي آنکه به من دستور داده‌اند که او را معالجه نکنم. مادر دکتر اجازه نداشت حتي گلابي براي بچه‌اش بفرستد. بنابراين اولياي زندان و شهرباني از رفتاري که با دکتر اراني کردند هيچ قصدي جز قتل او را نداشته‌اند. اگر مسموم کردن دکتر اراني مسلم نيست به طور قطع منظور آنها از اين شکنجه و آزار هيچ چيز ديگري جز نابود کردن او نبوده است . ما آن روز احساس کرديم که بزرگترين قوة خود را از دست داده‌ايم، زندان و حکومت سياه بزرگترين ضربت را بر ما وارد کرد.             شمی صلواتی

در ستایش گناه

3 دیدگاه

چرا باید بترسمنازنین/ دلبر جانان، بیا تا خود را به گناه آغشته سازیم از تابوه ها گذر کنیم و تن را به هم بیامیزیم!قوانین شرعی و خدائی را،که ریشیه جهالت هاست از بیخ و بن بر اندازیم.شیخ و امام مفت خور را به زباله دان تاریخ بیاندازیم.

دلبر جانان. که گاه با وسواس، گاه با ترس از عشق حذر داری، مطمئنم، روزی فرا خواهد رسید  در دفتر خاطرات… نوشت که   شاعری گمنام حدیث تازه ای از عشق داشت. و تو واژه ها را با سلیقه جدید صیقل خواهی داد و آن را بر در وردی ایوان خواهی کوبید و یا شاید بر دَر هر کوچه و برزن نشان خواهید کرد. که همه آزاد آزادند. و عشق را در گودالهای کور به سنگ نمی بندند و احساس را در چهار چوب قوانین به حصار نمی کشند. شمی صلواتی

ما انسانیم ، وجدان بیداری داریم!

بیان دیدگاه

                 

282502

عمری را سپری کردیم  با فریادهای رسا، طی سالیانی دراز گفتیم و نوشتم که جمهوری اسلامی اصلاح پزیر نیست. اما در تقابل با ما ناکسان زورشان بیشتر بود ریاکار و معامله گر بودند  در فریب و ریاکاری،  قدرتی  مافوق داشتند، رسانه های چون بی بی سی و صدها  روزنامه و امکانات دیگه  در اختیار داشتند و خاتمی را بعنوان  نو عروس  اصلاحات به مردم ما فروختند. «خاتمی را گورباپف موافق خوانند» در همان حال ما شاهد قتلهای  زنجیره ای بودیم. ما شاهد اعدامها در ملال عام بودیم. ما شاهد ذردی و چیاول  سران حکومت بودیم .

کلاه سر مان رفت  و آنها توانستند گنچشک را  به نرخ قناری به مردم ما بفرشند چون صدای ما رسا نبود در حقیقت امکانات کافی  برای رسا کردن صدای خود نداشتیم. قلمان ضعیف بود. صفمان پراکنده بود.  اختلاف را بر اتحاد تجریح دادیم . در حقیقت  نقطه ضعیف ما  نقطه قوت آنان بود.

آنان وقتی دستشان رو شد  ورق دیگه ای رو کردند  این بار خر را به نرج اسب  به مردم ما فروختند  و احمد نژاد  را که فاشیستی  عریان بود  افکار ارتجاعیش  را بدون شرم  بیان می کرده  به  مردم تنگدست گفتند این از خودتان است،  خاکی است،  ماهی یک بار حمام نمی کند،  لباسهایش  بوی گنده می دهد  همه اینها درست بود  احمد نژاد  افکارش هم بوی گنده می داد  حقیقتا گرگی بود که با زبان  روباه هم آشنای داشت .  جنایتکار بود با افتخار  ضدیت با  یهود ، با سکولار ،  ضد  با هر گونه حرکت آزادیخواهانه نشان می داد.  در گفتار هوچیگر و سفسطه باز بود، دروغ گفتند عادتش بود،  حقارت تمام وجودش را گرفته بود  گاهی دستمال بسیجی را گردن  مجسمه پوسیده  کوروش می انداخت و گاه  فردوسی را پیامبر ایرانی معرفی می کرد، یک تیر چنان نشان داشت از یک طرف ناسیونالیست ایرانی را شاد می کرد و از طرف دیگه  فرهنگ لمپنیزم را در جامعه باز تولید می کرد  موجودی عجب و افکاری  ضد انسانی  داشت.

دوباره وقتی دستشان رو شده  این بار نخست وزیر خمینی را آوردند و از آن بت ساختند گفتند  نقاش است، گفتند صمیمانه  دست همسرش می گیرد،  گفتند ملی است  اما میرحسین  رنگ سبز را که نماد پیامبر اسلام بود بر گزیده  تا نشان دهد میرحسن همان میرحسین دوران خمینی است که دوران نخست وزیریش کشتن هزارها کودک در جنک و کشتار زندانیان  دهه 60، » در کارنامه داشت ولی  به ما می گفتند که خون این عزیزان را فراموش کنید!»

اما با تمام این وجود صف ما کمونیستها پراکنده بود  آنقدر پراکنده  که نتوانستیم  صدایمان را رسا کنیم،  نتوانستیم  دروغهای مهندسین  افکار سرمایه داری را افشای کنیم  در حالیکه تاریخ  ایران در طول  صدسال گذشته   آغشته به خون کمونیستها است که پیشروهای آن سرزمین بودند  اگر جمهوری  اسلامی  در اسلامیزه کردن آن سرزمین ناکام مانده  مدیون ما کمونیستهاست و بجز ما کسی اسلام سیاسی  را به نقد نکشیده  بجز ما کسی  قوانین  اعدام  را که نوعی از انتقامجویست  به نقد نکشید و خیلی  چیز های دیگر که من قصد  طولانی کردن این بحث را ندارم فقط باید بگویم  منظور من از کمونیستها  تنها حزبی بخصوصی نیست بلکه تمامی کسانی ست که وجدان بیداری دارند  و  برای یک انقلاب انسانی و رسیدن به جمهوری سوسیالیستی تلاش می کنند.

روحانی را آوردند: کیا؟  بی بی سی  به کمک جیره خوران جمهوری اسلامی  همچون فرخ نگهدار  و  مهندسین  افکار  چون خلجی و خیلی دیگر از طیف  اصلاح طلب  که مردم را تشویق  به رای و به پای انتخاباب بردند

البته نباید فراموش کرد  کسانی  که مردم را تشویق و به پای صندوقهای رای بردن  شریک جنایت جمهوری اسلامی هستند تاکید می کنم که اینها شریک جرم  جمهوری اسلامی هستند و در مورد  این اعدامها  باید احساس شرم کنند  اگر معنا شرم را بفهمند  چون اینها در همان لجنزاری  تغذیه می کنند که جمهوری  اسلامی نشته….

تمام سخن من  و یا نتیجه  این بحث  را خلاصه کنم  تنها راه نجاد ما در گرو یک انقلاب انسانی است  یک انقلاب انسانی  به معنای  مارکیسیستیش  بدون یک انقلاب فراگیر   سرنگونی جمهوری اسلامی  باجیبی پر  از دلار، با وجود آدم فروشان  کاسبکار و رسانه های نان به نرخ روز خور   راهی دیگر نداریم

35 سال برای  تجربه های شکست خورد کافیست .

هر کمونیستی در مقام یک رهبر باید وارد عمل  شود  در هر جای این کره خاکی  باید برای یک انقلاب فراگیر و انسانی  تلاش کند  با امکاناتی که هر چقدر ناچیز باشد با ابتکار باید عمل کند،  ما باید ارزش انسانی را  به اعتبار مارکس بودنمان،  به اعتبار انسان بودمان احیا کنیم. ما انسانیم و  به همین اعتبار  می توانیم جامعه انسانی را احیا کنیم …… سرنگون باد جمهوری اسلامی.    شمی صلواتی

خاک مقدس است یا انسان؟

بیان دیدگاه

حبیب بعد از اعدام حیب و اعدام دیگر انسانها،که انتقامجوئی جمهوری اسلامی در زندانها بود! اظهار نظر های در فضای مجازی بصورت نفرت انگیز خواسته یا ناخواسته در دفاع از جمهوری اسلامی بر صفحات فیس بوک و با عکس حبیب گلپری پور نقش بست  که آنقدر غم انگیزه و فاجعه بار بود  مرا به تحریک واداشت تا با نگاهی به گذشته و با مطرح کردن این سوال؟ که چرا هنوز» در ایران حمام خون جاریست وچرا  لمپننیزم اسلامی هنوز بر این جامعه هفتاده میلیونی حاکم است؟ بپردازم و این مسخ شدگان ایرانی را به چالش بکشم.

ابتدا با ذکر یک خاطره  در سال 1990  از آلمان!

همراه یکی از رفقایم با علاقه تازه وارد یک سوپر مارکت ایرانی شدیم. فروشند به آرامی حرف می زد و گاهی گاهی آب دهنش همچون آبشار کوهستان به سوی ما پر می شد برای جلب مشتری چونه گرمی داشت و مارا تشویق به خرید می کرد که رفیقم «شانه ای به من زد و گفت یارو خودشه» آویزونه، یعنی چی؟ «می گم ، تریاکیه بابا». خوب که باشه . » ای بابا محض اطلاع گفتم » اما فروشند بدون توجه به عکس العملهای ما خیلی صمیمی با اسم مرا صدا کرد و گفت »  شمی خان  ما خاک ایران آوریم کیلوئی 15 مارک است «خاک ایران عزیزه» . در جواب رفیقم با زبان طنز گفت» شما چه ایرانی خوبی هستی برای احیا بساط  هم شده ، خاک  می فروشید »  بلافاصله یک مشتری از ته مغازه در جواب رفیقیم هم گفت «اره ،چرا که نه؟ دورد به جاج محمود که این کار را می کنه ایران را که از ما گرفتند لااقل بگذر خاکش را در خانه داشته باشیم» من ساکت بودم و یکی دیگر از مشتریها که لحن صمیتی داشت خطاب به حاج محمود  گفت «اره،  حاج محمود  شب جعمه جای شما خالی ، ما سفره حضرت عباس انداختیم و در کنارش خاک ایران و عکس کورش بزرک و کتاب فردوسی هم گذاشتم چکارکنیم وقتی ایران را از ما گرفتند اینها تنها چیزهای است که باید به آن دل خودش کنیم» و ما بدون اینکه خرید کنیم با رفیقم از مغازه زدیم بیرون / در حالیکه از این مضحکه سخت آزرد بودم/ رفیقم با لحنی حق به جانب گفت» تو که همیشه خاضر جوابی؟ وقتش بود که برو توی اعصاب این سلطنت طلب ها» ولی سکوت کردی  چرا؟ در جواب،گفتم چی باید می گفتم وقتی که اینها مسخ شدن و در اوج حقارت برای ارضا شدن به هر چیزی جنگ می اندازند .

در بعضی از صفحات سلطنت طلبها از اعدام حبیب گلپری پورو انتقام جوئی جمهوری اسلامی از بلوچها  راضی بودند بخصوص تا آنجا که پیش رفتند که در کنار جمهوری اسلامی ایستادند اینها مسخ شدن گان و نفرین شدگان تاریخ هستند قومی که آینده ندارد و فقط با سرمایه گذاری روی مرده های که میلیونها سال پیش دفن شدن خود را ارضا می کنند. در زندگی خصوصشان هم در تناقضات غرقند. مسلمان ند و به زرتشت افتخار می کنند/ از یک سو بر این باور اند که عرب آدم نیست از یک سوی دیگه  سفر حضرت عباس می اندازند . اما در حقیقت اینها هیچ مقدساتی ندارند بلکه  فقط گم شدن ، گمشدگان حقیریند،  مایوس کننده و بی شرمند،

چه تجریه طلبی چه قاچاقی و چه قتل نمی تواند حکم اعدام را توجیه کند چرا که حکم اعدام یعنی سلب حیات و این بزرگترین جنایت در حق جامعه بشریست. سران جمهوری اسلامی قاتل و جانیند.  و حق قضاوت ندارند.

 اگر می خواهید به یک جامعه ای انسانی دست رسی پیدا کنیم ابتداد باید خط قرمزها را در هم بشکنیم و مقدسات را در زباله دان جاهلت دفن کنیم  خاک  و نژاد…. دین و سنتهایش مانع پیش رفت عقل و منطق است. ما باید انسانی فکر کنیم و هر چیزی که در تناقض با ارزشهای انسانی ست به نقد بکشیم. قبل هر چیز ما انسانیم.

از دیار دور

از میان جنگهای تن به تن آمدم

                          باگذراز کوچه های فقر

                                   از دشتهای خونین، تا بگوییم

                                                       که انسان مقدستر است از هر چیز.
شمی صلواتی 3 نوامبر 2013

ملک خدا!

۱ دیدگاه

چه سرزمین شومی؟golparipour

گوئی که ملک خداست

به هر دشت  به هر باغش

موج  خون،

لانه سیاه ماراست و گژدوم

             ***

نه جنگیدن  یک خطاست .

                        شمی صلواتی

                                                     محکوم کردن  اعدام  حبیب گلیری پور

به یاد عزیزانی که درزندانهای جمهوری اسلامی جان باختن

۱ دیدگاه

ستار بهشتیم                                                                                                       ستار

در این دشت پر از  وحشت و خطا

اینها کییند؟

که آزردگیم را در لغزش قلمم  جستند

وبا مرگم خیال  آسوده گی داشتند

غافل از اینکه «

فریادم  صوتی بود رسا

که هیچ رنجی، مانعی

برای گذرش از  این دیوار ها نشد

و خیال آسوده گیشان را به آشفته گی بدل کرد

1004429_433718770068444_1422655603_n افشین اسانلوم    

در این  لحظه ای  غریب

از شدت درد،  سینه ام شق می شود

صورتم،  وجودم  خیس عرق سردیست

گوئی نفس های آخر است.

اینجا کسی با فریاد برخاسته از درد آشنا نیست

کسی  صدایم را نمی شنود

مرگ را حس می کنم

و آرزوی زنده ماندن  را

در لغزش صدایم  کسی نمی فهمد

هدی صابریم                                                                                                          هدی-صابر-۲-495x366

اسم در لابلای  کاغذ پاره ها بود

قصه های با خود داشت

دردهای  پنهان  برای  آخرین لحظه های  وداع

کاش کسی بود

کاش کسی باشد

که بگوید  اینها  کییند؟

با این همه وحشت و ترس

که با مرگ من  آسوده می شوند

و من لبخندشان را می شنوم

زهرا بنی یعقوبم                                                                    زهرا بنی یعقوبم

با رویاهای زیبا

زمانی پنجره مال من بود

هوا حق من بود

آب تصویر مرا  نمایان می کرد

و نگاه دوباره  من  به آینه زندگی بود.

راستی شما بگین

اینها کییند ؟

با این همه وحشت و ترس

که با  مرگ من به آسوده گی می رسند

من یک زندانیم

امیرجوادی فر ومحسن روح الامینی،                                                                    54459_866

محمد کامرانی و غلامرضا

را ستی شما بگین

اینها کییند ؟

با این همه وحشت و ترس

که دشت را با خون آبیاری می کنند

درخت جهل می کارند

و با بریدن  زبان قناری

فکر می کنند که ترانه میمرد

غافل از اینکه

زمستان کوچ می کند

باز بهار می آید

خورشید دوباره  طلوع می کند

و چشمه ها  فواران می شوند ، پرندگان

گیاهان ،  همه چیز  دوباره جان می گیرد

من ابراهیم لطف اللهیم                                                                          یبل

راستی شما بگین

  اینها کییند

بااین  همه وحشت و ترس

که با مرگ من به آرامش می رسند

من یک زندانیم

در قفل و زنجیر

از شدت درد  به خود می پیچم

کُندی نفسم  را حس می کنم

مرگ را حس می کنم

و قلبم . قلبم  نفسم  نفسم

آین آخرین نفس هایست

که بر دیوار بتونی زندان  هک شده بود….

                                       چهارده  اکتبر  2013 شمی صلواتی

دشت آلوده به خون

بیان دیدگاه

در این دشت آلوده به خون
روباه نماد اخلاق است،
گرگها حافظ امانت
مارهای هفت سر ماموران مومن خدا
گوسفندان باورند
مرغ ها هیجان زده می رقصیدن
ومن با گذر از این دشت آلوده به خونfox-wolf[1]
روزها به خیال همچون مجنون
در پی رسیدن به رویا بودم
غافل از اینکه !
با یک نفس کی می شود احیا
دشتی که درختان آن ریشه در جهل دارد.

من از میانه دشتهای وحشت می آیم
از کویرهای خشک مطلق
آنجا که نه چشمه ای
نه رودخانه ای
و نه پرنده ای در آسمانش پیداست
آنجا که خر را به پاس سکوت و اطاعت مومن نامیدند
و اسب را به جرم زیبایی و غرور به بند کشیدند
عقاب را به جرم اوج گرفتن بالش را شکستند
و پاهای کبک را به جرم زیبای در راه رفتن قلم کردند
کنجشک ها  به جرم جیک جیک زدن لانه اش را به آتش کشیدند.
اینگونه بود که مومنین آیه ای به نام نجابت نوشتند
تا چهار اسب را به  نکاخ  یک خر در آورند،
گوسفندان را برای رفتن به چراگاه با گرگ همراه کنند
تا سگ هم از ترس، با روباه همدم شود
با وجود این کویر وحشت
من هنوز، به خیال همچون مجنون
در پی رسیدن به رویاهای خویشم
و به امید آمدن، آن طوفان،
تا چاههای جهالت را با زمین هم سطح سازد
و خدا را با خود به عمق دریا ببرد
آن طوفانی که آیه های آسمانی را به باد بسپارد
تا سعادت دوباره جان گیرد و خوشبختی در اوج باشد. شمی صلواتی

گفتگوی نسان نودینان با شمی صلواتی

بیان دیدگاه

دیشب در خواب دیدم

بیان دیدگاه

دیشب  در خواب دیدم beautiful-girl-portrait
باد شومی
باغچه پر از گلم را پر پر می کند
و من می ترسم
به گمانم باز آمد آن سایه سیاه!
و من می ترسم، می لرزم
از اتاق تاریکی به سوی ابهام
شهلا را دیدم در رقصی پا به پای ندا
که در آن دلارا
می نواخت آهنگ زیستن را
و من می شنیدیم
آن صدای دلنشینی
که در آن احیای جان و جهان بود،
زیبایی در اوج،
عشق به تصویر ساده یک برگ درخت
چشمه به زلالی در هر دشت
از پی سبزۀ و گل!
تا به زندگانی جان تازه دهد.
همچون قصه سعادت و رهایی
شهلا / ندا / دلارا و به صدها ماهروی جوان دیگر!
که به هر کوچه.ورد زبان خاص و عام افسانه شدن.
چه خوابی عجیبی
مرا برد به میان مرگ و زندگی
و من ترسیدم و لرزیم
که به ناگهان از آن خواب پریدیم
اینگونه بود ای آشنا که من
این قصه را نوشتم
اما با قلمی شکسته به تصویر عیان آن خواب
گرچه همچون کودکی بیمار در آن لحظه می گریستم .
شمی صلواتی …

خوشا به حال بابا بزرگ !

۱ دیدگاه

خوشا به حال بابا بزرگ !پیرمرد

اگر پدر بزرگم زنده بود و می شنید که یکی از مومنان خدا قلب سرباز ژنده پوش را در اوج نفرت می خورد در جا دق می کرد و می مرد.

اما خوشبختانه در زمان او هزگز چنین داستانی را ما نشیدیم و همین باعث طول عمرش شد طول عمری که به گفته دیگران 125 سال بود.

البته دنیای او آنقدر کوچک و زیبا بود که خودش از شادی در پوستش نمی گنجیده صبح سحر خیلی ساده عصا به دست راه می افتاد و یک ساعت بعد زیر چتر درخت گردو کنار چشمه می نشست و با لبخند از شادی پیاله چای داغی که روی منقل سنگی درست شده بود، از دست نوه اش می گرفت و بالذت و هیجان می نوشید، دنیای کوچک او پر از آرامش بود و خودش می گفت عمری کار کرده و هیچ وقت هم خسته نشده است و وقتی که با مادر بزرگ آشنا می شود در یک کلام عاشقانه به توصیف خودش » برایت  میمیرم و تو نیز برایم سماور داغ عشق باش». از او خواستگار می کند.

اگر پدر برزگم زنده بود و  می شنید که 50 کودک در سرزمین سوریه  به دست مومنین خدا سر بریده شدن مطمئنم که قلبش می گرفت شاید مثل آدمای امروزی جوانمرگ می شد و تازه ما می موندم مادر بزرگ که کلی از شاهکارهای پدر بزرگ تعریف می کرد.
مادر برزگ عاشقانه از پدر بزرگ می گفت » یک روز طوفانی بود ما نان و دخیره غذایی نداشتیم و پدر بزرک بعنوان یک مرد نمی توانست خانواده را در چنین وضعی ببیند نزدیکی ها بهار بود اسب دو ماهی بود که آفتاب ندیده بود . پدر بزرگ بعد از زین کردن اسب، پا در رکاب  سوار شد. اسب سرکش و مست، . پدر بزرگ سوار ماهر و مرد باران دیده همچون یک فاتح بر اسب نمایان بود و نا گاه در میان باد و باران گم شد تا همان روز بعد ظهر که با کیسه های بزرک آرد و کلی خارو بار برگشت. مادر بزرگ در تعریف از مردانگی پدر بزرگ با چانه بسیار گرم  می گفت و می گفت. و پدر بزرگ هم او را با نام خاتون صدا می کرد و این خودش کلی احترام بود

.

پدر بزرگ و بزرگ مادر سالهاست که در گورستانی بالاتر از آبادی آرامیده اند . گر چه عمرشان دراز بود و زندگیشان سخت و پر هیجان  اما هرگز شکایتی نکرده و نداشتند و با این وجود احساس خوشبختی می کردند ، آنها هیچ وقت از گوره های جمعی 1360 تا 1367 خبر نداشتند و هیچ وقت از کشتار جنگ ایران و عراق / جنگی که لازم نبود و قراره نبود اتفاق بیافتد نفهمیدن پدر بزرگ متاسفانه هیچ وقت مذهب را نشناخت و هزگز به جنگ خدا نرفت و هیچ وقت هم به عبادات خدا ننشست خدای او و دین او در دنیای کوچکش پر از مهربانی و لطافت بود . و او هزگز نشنیده بود که مردان خدا در زندانها با وکلت خود خدا به متهم تجاوز می کند سر می برند و بمب منفجر می کنند . او هزگز از سنگ سار و قطع دست و غیر نشید بود اساسا به همین دلیل عمرش طولانی بود و امروز عمر جوانان ما به همین دلایلی که بر شمرده ام کوتاه است البته کوتاه.

. شمی صلواتی

مصاحبه پیشرو علی پور با شمی صلواتی

بیان دیدگاه

مصاحبه پیشرو علی پور با شمی صلواتی در رابطه با درگذشت شیرکو بیکس و هنر و ادبیات ایشان. وتو ۆێژ پێشڕه و عه لی پور له گه ڵ شه مێ سه ڵۆاتی سه باره ت به غێان له دانی شێرکۆ بێ که س و شێعر و وشه کانی.

امروز عصر روز یک شنبه۴ آگوست بزرگترین شاعر کورد زبان در گذشت..

بیان دیدگاه

چشم از جهان فروبست!
انسانی که زیبایها را می شناخت
و برای به تصویر کشیدن آنsherkobekas-dwain-satakani-zhyanI_4
{ با خلق واژه های از جنس گل،
همراه با رقصی صمیمی انگشتانش
به اوج می برد و جهانی را می آفرید
که در آن لطافت عشق، به انسان نمایان بود.

انگشتانش از رقصی ملایم و آرام باز ایستاد .
انسانی که درد را می شناخت و آن را تصویر می کشید

ذهنی خلاق به واژه های زندگی برای همیشه خاموش شد.
ذهنی که در مسیر طوفانی از حوداث روزگار
که در آن انسان بیگانه بود
با گذر از خطرها قایقی بنام شعر ساخت تا رویایش را،
عشق و لبخند را / صلح و زندگی را به مقصد برساند.
قلبی از حرکت باز ایستاد قلبی که همچون گل زیبا و خوشبو، مانند قلب پرنده پاک و همچون چشمه گوارا و زلال.
قلبی که در آن احساسات انسانی همچون آتش فشان به سو زبانه می کشید. شمی صلواتی

به یاد سالهای 60 تا 67

بیان دیدگاه

شمی 234

وحشت وترس آن سالها را نمى توانم فراموش کنم و تصويرش درمغزم هست، تصويرى از همه جنايتها جمهوری اسلامی، يه ياد دارم در آن سالهاى وحشت و آن روزهاى پر از ترس، تکان نمى شد خورد، حتى خواب هم ديد! نشان دادن کوچکترين اثرى از انديشه، از نترسيدن خطرناک بود، در آن دورانها وحشت، من مدتى را در زندان هاى جمهورى اسلامى بسر بردم،زندانشان وحشت بود و مرگ، و ماموران جانى و بى رحم، تمدن را نمى شناختند واز انسان مى خواستند نشان دهد که مى ترسد، از ترس مى لزرد حتى وقتى که دليلى هم وجود نداشت بايد ترس را در من و ديگران مى ديدند اين است آن چيزى که درايران، آن سالهاى ٦٠ تا 67 از پيامبران الهى به ياد دارم، ترس دائم ….. در هوا موج مى زد، شعور اجتماعى را خرد مى کرد و هر گونه ميل به توانایی، به اندیشیدن را        گرفتند ……. در افق يک نقطه به چشم  مى خورد و آن آسمان سياه بود ابرى سياهرنگى آن را پوشانيده بود، و زمين وآسمان، باد و آب، انسان و حيوان فرياد مى زدند که : ازدست رفته ايد، همه چيز  از ترس به خود مى لرزيد، خون موج مى زد، کشتن انسان بود و رنگ دريا سرخ، هر انسان معترض را مى کشتند تا انديشه را، انسانيت را دفن کرده باشند،کارى براى دفن انديشه بود، اعدام انسانهاى برابرطلب يک، يک نبود، هزار هزاربه گلوله بسته مى شدند، مى گويم وحشت بود، و شما نيز اين کلمه را چه ساده،چه سبک مى پذيرى، اما کلمه جنايت تکانم مىدهد و جسم و روحم مى لرزنده، چون آن جنايتها را آشکارا مى ديديم نه تنهامن، همه مى ديدند، چه وحشتى بود، فاجعه بود، و از ترس فاجعه در اولين سوارخ موش که پيدا مى کرديم پنهان بايد مى شديم، جمهورى اسلامى سمبول يک فرهنگ بربريت بود وفاجعه مى آفريد، گوره هاى دسته جمعى نه يکى، نه دو تا،هزار هزار مى آفريد، گاهى اوقات در خواب، يا زمانى که اسير گذشت مى شوم، جنايت ستسيم اسلامى را، وحشتهاى آن دورها را به ياد مى آورم، دوباره وحشت مى کنم، دوباره اعدام انديشه، کشتن انسانى ديگر، قربانى ديگر توسط يکجلاد. صنحه اش را دوباره مى بينم.. شمی صلواتی

اولین زنی که عبای آیت الله خمینی را بوسید!( 30/11/57 )

بیان دیدگاه

اولین زنی که عبای آیت الله خمینی را بوسید!

در ابتدای انقلاب و خزیدن ارتجاع به قدرت! جمعی از نویسندگان ( به اصطلاح روشنفکر) نان به نرخ روز خور به دیدار آیت الله خمینی رفتند. که سیمین دانشور بعنوان اولین رمان نویس زن از بوی معطر آقا سر و پا مست شد و بی اختیار با چشمان اشکبار عبایش را میبوسید و به سر و صورتش میمالید. برای ایشان سعادت بزرگی بود. بنظرم اگر آل احمد زنده بود همین کار رامیکرد و در ستایش آقا هم یک مقاله بلند بالا مینوشت. ناگفته نماند که خود آل احمد از جنس آقا بود چرا که تعفن کتاب غرب زدگی اش دل هر انسان شرافتمندی را بدرد میاورد. امروزه نیز جمعی از جنس همان روشنفکران!! نان به نرخ روز خور از جمله فرخ نگهدار در رکاب آیت الله بی بی سی از وجود انتصاب روحانی و با کوبیدن بر طبل شادی مهملات بسیار گفته و نوشتند.گفتند و نوشتند که روحانی عطر فرانسوی استفاده میکند، زیبا حرف میزند،و لبخندش آرامش روح است.سمین
فرخ نگهدار پا را فراتر گذاشت و گفت که «روحانی دستهای نرم و لطیفی دارد ونفس گرمش آهنگی برای آرامش دل ا

متاسفانه امروزه هم عده بسیاری از جنس آل احمد و سیمین دانشور و فرخ نگهدار و سازگارا و گنجی و ……هستند که با بی شرمی تمام در کنار این جنایتکاران با غرور و افتخار عکس یادگاری میگیرند

محسن سازگارا یکی از بنیان گذاران و رهبران سپاه پاسداران از بدو انقلاب و شریک جنایت حمهوری اسلامی در دو دهه بوده است که اکنون از حکومت رانده و همچون فرخ نگهدار سگ پا سوخته مدام در جلوی درب اصلاحات پارس میکنند. و بی دلیل نیست که قهرمانان اینها رفسنجانی و کروبی و موسوی ، این جنایتکاران کثیف هستند که به اصلاح طلبان معروفند
. شمی صلواتی

عشق آن دریای نیلگون و آبی نیست که تو پنداشتی !

بیان دیدگاه

نیگلون

عشق آن دریای نیلگون و آبی نیست که تو پنداشتی !

اما  شاید  ساحلی زیبا از سنگهای نقره‌ای شفاف باشد.

 

دریا علرغم  وسعت و زیبایش  خشن هم هست و جای برای اطراق

» دلها ساده و عاشق» نیست!

 

خلاف میل  و  یا تصویر  ما از عشق،

عشق آرامش روحی است! برای بعضی ها لذت زندگی است!

عشق لحظه ای  از زندگی  ساده و عریان، بدور از هر ملاحظه. از دل شیدا ست  که تصویر می کنم .

 

عشق  شباهت زیادی به  یک رهگذر ساده اندیش که بی گدار    از » بیابان برهوت»  در گرمای سوزان!خسته تر از  هر  زمان در حسرت   رسیدن به  آب  قدم بر می دارد.  نوشیدن آن را در  در خشکین  لبانش می شود تصویر کرد و در آن رویا

 

به ناگهان تک  درخت پیر و  پر شاخ و برگی را می ببیند که او را  به آرامش دعوت می کند  و  اوخسته تر از هر زمان خود را بی اختیار به آن می سپارد ، تصویر کن که  در پناه  درخت پیر، چشمه ای فواران و سرد، آهنگ ملایمی  را با خود دارد و او   را  با شوق به موندن  دعوت می کند!

 

در آن لحظه عشق یعنی اختیار! «ماندن و یا رفتن»گرما سخت سوزان است و  او خسته  و درمانده و بی روح  می ماند!

 

آب چشمه گوارا و شیرین، سرد و سبک در کام می نشیند، پناه تک درخت پیر، سایبانی در برابر آفتاب ! او  اطراق می کند و آسوده در پناه تک درخت پیر  خود به چشمه می سپارد، عشق یعنی اختیار! سال ها می گذرد و او آن خاطر را به ذهن سپرد و  برایش زیباترین زیباها ست!

سایه ای به خیالم گذشت

عشق بود به خیالم

غمی افزود مرا به غمها

فکر غریبی بود

که مرا برد به جهان قصه ها

هر چه  بود زیبا بود

آن قصه ها   آن لحظه ها

عشق  یک لحظه بود

یک خاطر ،

تصویر پای تک درخت پیر و چشمه ای در ذهن   موند بر جا!

آه دوست من،  و همه چیز بسان » دریای نیلگون و آبی یا  ساحلی زیبا از سنگهای نقره‌ای شفاف» زیبا  در ذهن  باقی مانده است.

 

دلم   در حال طغیان است،

بسان چشمه های کوهستان
که در دل سنگ به عریانی!
و گاه همچو غرش رودخانه
بی باک از …ریزش هر دره
می رود بی مهابا

چو ن باغبان پیر و شیدا
با بیانواژه های پیاپی

 به هر سو عریان و روان
با تصویری تازه از عشق.

                            شمی صلواتی

پاسخ به یک سوال» عشق» را چگونه می شود معنا کرد ؟

۱ دیدگاه

عشقمن هیچ وقت عاشق نشدم چون هیچ وقت تنم به عشق نخورد و ضربه ای بر مغزم کوبید نشده سالها گذشته و نه تنها عشق را باور نکردم بلکه ان را بی معنی و با تعریف های متفاوت توصیف کردم گناه من نبود چون عشق در مکتب ما ایرانیان یعنی ناکام شدن . یعنی به عشق نرسیدن یعنی همچو مجنون خود را آزار دادن یعنی همچو فرهاد بیستون بدون سوال و جواب خود  را به مرگ سپردند . اما امروز نظرم فرق می کند اگر کسی از من بپرسد عشقئ یعنی چی؟ خیلی مودبانه جواب خواهم داد یعنی زیبا دیدن، یعنی یکی را در اوج خوشبختی دیدن ، یعنی فداکاری ، یعنی طغیان عاطفه ها ، یعنی انسانی فکر  کردن ، عشق یعنی رهایی انسان.

عشق در فر هنگ ما  واژه غریبی ست و در چهار چوب “خود خواهیها”  ما زندانی است.  عشق در فرهنگ ما به غم و رنج آلود است.

و عشق همچو  اسب وحشی و زیبا در اسارات مرد روستائی به زنجیر کشید شده است. اسب وحشی و زیبا، که باید در طبیعت رها باشد  و سر مست  در اوج زیبائی در میان دشت و کوه و بیابان به تاخت و تاز  بپردازد  شهه بکشید  و نماد زیبائی طبیعت باشد.

همه ما عاشقم  و عشق برای همه ما مقدس است  اما معنایش را نمی فهمیم همه چیزرا در چهار چوب خود خواهی ها معنی می کنم .  عشق معنی و مفهوم  زیبای دارد عشق خانه دلهای مهربانی است وما باید ستایشگر باشیم . و  با نگاههای پاک  بنگریم و احساس مالکیت به آن نداشته باشیم.

عشق را معنایست و حدیثی

 معمایست و رازی

و من بریان و سوزانم،چرا؟

 نمی دونم!

بازهم نمی دونم.

 عشق یعنی بوسه لب به لب وهمین/

 عشق یعنی گذر از گناه

یعنی تن به تن بیاسایدن

 عشق جدل دو تن لخت و عریان

 و به هم پیچیدن

عشق یعنی همین و بس…..شمی صلواتی

 26 آوریل 2009

ویدیو حمایت از زندانیان سیاسی

بیان دیدگاه

به یاد شهلا جاهد

بیان دیدگاه

گل پری تو بگو
قصه ای از درد و رنج زندگی
تو …بخوان آواز شور خوشبختی
تو که هنوز غنچه گلی
زنیت به طاق چون گوهری،
نماد عشو و ناز! بیا!
هر لحظه که دلت خواست.
همچون کبک آواز تازه بخوان،
در این دنیای دلتنگی! من که پیرم /
همچون برگ فتاده ز درخت بدور از رنگ زندگی!

من زنم

بیان دیدگاه

نازنینم، دلبر من! بهت گفته بودم که زنانه زیستن زندگیست، طغیان عواطف و چشمه های فواران عشق است و من در هم کلامی با تو نازنینم! قصه هایم را زنانه و زنانه تر خواهم نوشت تا زندگی را زیباتر و عاشقانه تر ببینم. زنانه خواهم گفت .زنانه غرق نگاهت می شوم تا زیبائیهای که در چشمهای مستت عیان است…سیر تماشا کنم! افکارم را، برای اندیشدن به زیبائیها، به عاطفه ها ، زنانه خواهم کرد و زنانه با گذر از هر باغچه گلها را خواهم بوئید. و با قلم بی رنگم بر هر دیواری خواهم نوشت»من زنم واز خدا بزرگترم، از خدا زیباترم ، از خدا قویترم و دلم دشت مهربان هاست خالق گل و سبزه و زیبایی، می آفرینم عشق را، عواطف را ، زیبایی را.من زنم! از خدا نرمتر و لطیفترم، خدا خالق زلزله و بلاهای آسمانیست و من خالق زیبا یها، خدا خشنونت را آفرید و من مهربانی را. من زنم طغیان عواطف! سیل خروشان محبت. رودخانه ای از عشق به هر سو روان. شمی صلواتی

شب از نیمه گذشته بود » شمی صلواتی

بیان دیدگاه

با شنیدن صدای باز شدن در، از جایم بلند شدم، در حالی که فکر آشفته و پریشانی داشتم: «این موقع شب! نیمه های شب بود، نه، شب از نیمه گذشته بود». حامد و ابرم هر دو یکصدا گفتند: «بلندشو» حامد قفل و کلید در دست داشت و ابرم چشم بند سیاه، با چشمهای خواب آلودبلند شدم، ابرم باند سیاهی را که در دست داشت و با عجله چشمهای مرا با آن بستو به راه افتادیم؛ بعد از یازده ماه در زندان انفرادی که هیچ وقت مرا در این وقت شبصدا نکرده بودند، برایم جای …سوّال بود، حالت عجیبی داشتم، نوعی ترسوجودم را فرا گرفته بود، «این وقت شب مرا به کجا می برند؟ چرا؟ اینوقت شب؟ آن هم با چشم بسته».

باچشمهای بسته به آرامی اما با شک و تردید قدم بر میداشتم، در تمام وجودم آشکارا ترس را می شد دید، فکرم پریشان و سوالات متفاوتی هر لحظه در ذهنم جای می گرفت. منهم خاموشو آرام، مثل یک مُرده متحرک بودم، یک جنازه که آرام آرام در حال جان کندن است. بهچی! باید می اندیشیدم! جوانی تنومند روستایی که قبل از زندان با نگاهی پر شرم به دخترهمسایه، رویاهای خود را می ساخت؛ اینک ناتوان با جسم و روحی خسته در اسارت، تصویر مرگ را در ذهنش هک می کند.

«دوباره می سازمت وطن»!

بیان دیدگاه

وطنفانتازی و جبران حقارت ناسیو نالیستهای ایرانی در ترانه«دوباره می سازمت وطن»!

این ترانه  توسط سیمین بهبهانی شاعر ایرانی سروده شده است که داریوش اقبالی آن را اجرا کرده. البته هر دوی اینها معروفند و نام و رسمی  در میان «هنرمندان پارسی دارند و من  در اینجا فقط  برداشتم یا به عبارت درست تر نقدی براین ترانه اضافه می کنم که به آرم  طیف های ناسیونالیست پروغروب تبدیل شده است.

این وطن چه زمانی وطن بوده هاله ای از ابهام است!» دوباره می سازمت وطن!» در این وطن هر گاه ندایی از انسانیت برخواسته آن رابه دستورشاهان ایران زمین در نطفه خفه کرده اند. داریوش هخامنشی بعد از درهم شکستن مادها و برای گسترش مناطق تحت حاکمیت خود، مانند بسیاری از شاهان دیگر دست به جنایات بسیاری زد. یکی از مناطقی که برای فتح آن مرتکب جنایات و وحشیگریهای زیادی شد، مناطق کردستان وقتل عام کردها بود.آنگونه که آقا محمد خان قاجاردر حمله به قفقاز دستور قتل‌عام و خرابی کلیساها تا جنایات کرمان که تاریخ ایران شرم ساراز این جنایات است.آدم خواری در دربار صفوی، تنوع  گوناگون قابل توجهی درامر شکنجه،کمک به ظهور تاریخ مذهب شیعه توسط شاه اسماعیل صفوی، که امروز در خون و رگ ناسیونالسیم  حقیر و زبون ایرانی  ریشه دوانیده است.

 اگر بخواهم در مورد پادشاهان ایران بنویسم آنقدرها جنایت و آدمکشی در کارنامه شان است که عاقبت کار به این نتیجه می رسیم که سیستم فاسد و جنایتکارانه شان تفاوتی با حکومت جمهوری اسلامی  نداشته و ندارند. رضاشاه مستبد و دیکتاتور با کشتن مخالفان بوسیله  آمپول هوا دست به یک «نو آوری» در شکنجه زد و آن را به سنت جا افتاده درایران تبدیل کرد که امروز هم جمهوری اسلامی از آن استفاد می کند. پایه ریزی و ساختن ساواک  توسط پسرش محمدرضا شاه  بعنوان یک «برکت با ارزش» برای  جمهوری اسلامی باقی ماند.»اگر چه صد ساله مرده ام، به گور خود خواهم ایستاد،

شاید رویای این ترانه بازگشت به  دوران مشروطیت است. باید  اصل اول مشروطیت را یاد آور شد که اساس آن توافق شیخ و شاه بود نه اینکه توافقی نبود بلکه قانونی شد. حالا بگذار تعدادی ناسیونالیست حقیر گاه در لباس سلطنت، گاه مشروطه خواه  گاه در لباس  چپ  زمزمه کنند این ترانه را، از گلو تا جسم و روح خویش ….!

 آنچه برای ما روشن است این وطن هیچ وقت وطن نبود و اگر بود همیشه آغشته به خون و کشتار، آن هم توسط  بزرگمردان مستبد که از ریختن خون انسانها مست می شدند. امروز اعدام در ملاء عام و جنایتهای  جمهوری اسلامی همان تکرار تاریخ  «شاه شجاع» و صفویه است. بگذار خوشنویسان قلم به دست و خوش صدای پارسی از تقدس خاک و تاریخ شاهان بنویسند! بگذار»اندیشمند» ناسیونالیست برای جبران حقارت خویش از گذشته ها  افسانه ها بسازند! بگذار وامانده مردی از راه، خاک را تقدیس کند، اما ما، ما کمونیستهای امروزی برایمان انسان مقدستر ازهر چیزاست! مقدس تر از خاک، نژاد و اعتقادات! زمانی ما بر جهل و نادانی، زور و ستم فایق می آیم که براساس ارزشهای انسانی گام بر داریم نه بر اساس تاریخ نامفهوم و متکی بر جهل، نه بر اساس نژاد و نه براساس مذهب! ناسیو نالیزم و مذهب در تناقض با انسان و ارزشهای انسانی هستند!

 شمی صلواتی

 23ژانویه 2013

کلیات
اصل اول: مذهب رسمی ایران اسلام و طریقه حقه جعفریه اثنی عشریه است. باید پادشاه ایران دارا و مروج این مذهب باشد.
اصل دوم: مجلس مقدس شورای ملی که به توجه و تایید حضرت امام عصر عجل الله فرجه و بذل مرحمت اعلیحضرت شاهنشاه اسلام خلدالله سلطانه و مراقبت حجج اسلامیه کثرالله امثالهم و عامه ملت ایران تاسیس شده است باید در هیچ عصری از اعصار مواد قانونیه آن مخالفتی با قواعد مقدسه اسلام و قوانین موضوعه حضرت خیرالانام صلی الله علیه و آله و سَلم نداشته باشد و معین است که تشخیص مخالفت قوانین موضوعه با قواعد اسلامیه بر عهده علمای اعلام ادام الله برکات وجود هم بوده و هست لهذا رسما مقرر است در هر عصری از اعصار هیاتی که کمتر از پنج نفر نباشد از مجتهدین و فقهای متدینین که مطلع از مقتضیات زمان هم باشند به این طریق که علمای اعلام و حجج اسلام مرجع تقلید شیعه اسامی بیست نفراز علماء که دارای صفات مذکوره باشند، معرفی به مجلس شورای ملی بنمایند. پنج نفر از آنها را یا بیشتر به مقتضای عصراعضای مجلس شورای ملی بالاتفاق یا به حکم قرعه تعیین نموده به سمت عضویت بشناسند تا موادی که در مجلس عنوان می شود به دقت مذاکره و غوررسی نموده هریک از آن مواد معنونه که مخالفت با قواعد مقدسه اسلام داشنه باشد طرح و رد نمایند که عنوان قانونیت پیدا نکند و رأی این هیات علماء در این باب مطاع و بتبع خواهد بود و این ماده تا زمان ظهور حضرت حجة عصر عجل الله فرجه تغییر پذیر نخواهد بود.

عزیز از دست رفته ! روزبه اسماعیلی

بیان دیدگاه

فردا مراسم دفن پيکر اين عزيز از دست رفته ما» روزبه اسماعيلي «در روز دوشنبه ساعت ۱۱ صبح  در گورستان ميشلزبرگ در شهر اولم آلمان برگزار می شود.  روزبه اسماعيلي در شهر کلن/ آلمان زندگی می کرد،  او معلم فیزیک و ریاضی بود.  روزبه  يک چهره آشنا در ميتينگها و تظاهراتهاي عليه حکومت اسلامي در شهر کلن و همچنين فعال کمونیست کارگری  عليه حکومت اسلامي ايران بود. روزبه انسانی اجتماعی و فوق العاده عاطفی و متعهد به ارزشهای انسانی بود من روزبه از نزدیک می شناختم من و روزبه هر دو  از نمایندگان کنگره  هشتم(٢٥ و ٢٦ فوریه ٢٠١٢)حزب کمونیست کارگری بودیم  روزبه سخن ور بود  با اعتماد بنفس  در جدلهای سیاسی فعال بود  روزبه در دنیای مجازی  نیز  بصورت فعال نظراتش را مکتوب می کرد    متاسفانه در روز سه شنبه ۲۵ سپتامبر در شهر کلن   قلبش از حرکت بازايستاد و  تاسف و تاثر عميقي را براي همه ما بجا گذاشت.  یاد عزیز گرامی باد . شمی صلواتی 

شب از نیمه گذشته بود » شمی صلواتی در مراسم یادبود اعدامها ی دهه شصت شهر کلن »

بیان دیدگاه

با شنیدن صدای باز شدن در، از جایم بلند شدم، در حالی که فکر آشفته و پریشانی داشتم: «این موقع شب! نیمه های شب بود، نه، شب از نیمه گذشته بود». حامد و ابرم هر دو یکصدا گفتند: «بلندشو» حامد قفل و کلید در دست داشت و ابرم چشم بند سیاه، با چشمهای خواب آلودبلند شدم، ابرم باند سیاهی را که در دست داشت و با عجله چشمهای مرا با آن بستو به راه افتادیم؛ بعد از یازده ماه در زندان انفرادی که هیچ وقت مرا در این وقت شبصدا نکرده بودند، برایم جای …سوّال بود، حالت عجیبی داشتم، نوعی ترسوجودم را فرا گرفته بود، «این وقت شب مرا به کجا می برند؟ چرا؟ اینوقت شب؟ آن هم با چشم بسته».

باچشمهای بسته به آرامی اما با شک و تردید قدم بر میداشتم، در تمام وجودم آشکارا ترس را می شد دید، فکرم پریشان و سوالات متفاوتی هر لحظه در ذهنم جای می گرفت. منهم خاموشو آرام، مثل یک مُرده متحرک بودم، یک جنازه که آرام آرام در حال جان کندن است. بهچی! باید می اندیشیدم! جوانی تنومند روستایی که قبل از زندان با نگاهی پر شرم به دخترهمسایه، رویاهای خود را می ساخت؛ اینک ناتوان با جسم و روحی خسته در اسارت، تصویر مرگ را در ذهنش هک می کند. بیشتر

درون دل!

بیان دیدگاه

کلامت را در سکوت شب از باد شنیدم /می دانستم در سفری به گلزار، ساز دلت را شکستند. همین بهانه شد تا در اوج صداقت، زیباترین قصه ام را، به نام تو بنویسم.  

***

               

عشق یعنی ساده بودن و تلاش برای به رویاها رسیدند 

عشق یعنی فتخ یک دل و تا پای جان عاشق موندن عشق یعنی

همین «انسان بودن و انسان موندن» و با ذلت و خاری جنگیدند

*** بیشتر

دین باز تولید جهل و جنایت!

بیان دیدگاه

ریمشا يک دختر مسيحی يازده ساله ساکن يکی از زاغه های حومه اسلام آباد به جرم  سوزانند قرآن  توسط پلیس پاکستان  دستگیر شده است.  به قول  یکی از فعالین حقوق بشر که بعد از دوهفته از این دختر ملاقات کرده بود  گفته است که این دختر  از برخور پلیس دچار شوک شده است  و در حالت روانی  بسر می برد، لازم به یاد آوری است که دو هفته پیش  بر اساس شکایت همسایه ها در مناطق فقیرنشین  در یک خانه اجازه ای،    یک دختر یازده ساله مسیحی،   مقدار کاغذ کهنه را به آتش می کشد  که  در آن دو ورق کاغذ  کهنه که با نگارش خط  عربی بود بصورت نیم سوخته،  در میان خاکستر توسط شاهدان عینی،بعنوان مدرک جرم،  برای اثبات توهین به مقدسات  به پلیس تحویل داده می شود.

بنا به گزارشهای منتشر شده پس از آن که گروههای متعصب تهدید کردند که منازل مسیحیان را در اطراف اسلام آباد، پایتخت پاکستان، به آتش بکشند پس از این واقعه، «بیش از ۶۰۰ تن»  مسیحیان ساکن منطقه‌ای که این دختر و خانواده‌اش آنجا ساکن هستند، محل زندگی خود را ترک کرده‌اند.

به گزارش خبرگزاری فرانسه جرم «توهین به مقدسات» در پاکستان می‌تواند با مجازات اعدام همراه باشد. به نوشته بی‌بی‌سی «بسیاری» از کسانی که در پاکستان متهم به «توهین به مقدسات» شده‌اند توسط معترضان خشمگین کشته شده‌اند و سیاستمداران پاکستانی‌ای که خواستار تجدیدنظر در قانون مربوط به «توهین به مقدسات» در پاکستان شده‌اند نیز از حملات در امان نمانده‌اند.  اسفندماه ۱۳۸۹ شهباز بهتی، وزیر امور اقلیت‌های پاکستان و برادر پل بهتی، که خواستار تجدید نظر در این قانون شده بود، کشته شد و این در حالی است که دو ماه پیش از وی، سلمان تأثیر، استاندار پنجاب که وی نیز در این خصوص اظهاراتی را مطرح کرده بود،‌ توسط یکی از محافظانش به قتل رسید.

تخت فشار افکار عمومی  آصف علی زرداری رييس جمهوری پاکستان از وزير کشور خواسته است هرچه زودتر علت دستگيری يک دختر مسيحی يازده ساله ساکن يکی از زاغه های حومه اسلام آباد را توضيح دهد. بنا به  گزارشات  مندرج در دنیای مجازی پلیس پاکستان تایید کرده است که ریمشا، دختر یازده ساله‌ی مسیحی که به سندروم دان مبتلاست، در پی دریافت گزارش‌هایی مبنی بر کفرگویی، بازداشت و در سلول انفرادی محبوس شده است .

در پاکستان  طی دو ماه گذشته یک خواننده زن پاکستانی  که  به افراطیگری مذهبی  اعتراض کرده  بود  همراه پدرش به قتل رسید و همچنان مرد دیگه به اتهام کفر گویی توسط مردم   به آتش کشید شد و در میان آتش  در حالیکه مردم معترض  به کفر گویی او را احاطه کرده بودند جان سپرده. سوال این است  تا کی؟  باید به عقاید  احترام گذشت  عقایدی که باز تولید جهل و جنایت است.  شمی صلواتی

عید یا خشونت !

۱ دیدگاه

امروز 28 مرداد  جشن مسلمانان در آلمان  بود.  جشنی که تداوم خشونت است، جشنی که در آن خون ریخت می شود، این جشن برای مسلمانها مقدس و التماس دعا  از خدا برای شفاعت است.  اما این جشن از نظر من  بی دین،  آته ئیست  معنی دیگر پیدا می کند.  به نظرم این جشن ،  جشن بی رحمیهاست و جشنی برای تداوم خشونت است چون در طول یک ماه( رمضان) مسلمانان  دست به خود آزاری(روزه) می زند و بعد از پایان ماه رمضان  به طرز وحشناکی، صدها یا هزار ها گوسفند را به  تیغ می کشند و با ریختن خون گوسفندان، درد گرسنگی ناشی  از روزه  التیاب می یابد.  ریختن خون حیوانات گرچه برای مسلمانها  شادی و سرور را به همراه می آورد  اما  دامن زدن  به  بی رحمیها  و  بی عاطفگی   روی دیگر این قضیه است.  شمی صلواتی  19 آگوست 2012

 

28 مرداد و فرمان حمله آیت الله خمینی به کردستان !

بیان دیدگاه

سی و سه سال پیش، در چنین روزی، به فرمان خمینی گله حزب الله توسط حکومت تازه به قدرت خزیده بسیج شده تا آن خطۀ را، که تمایلی به حکومت مذهبی نداشت به خاک و خون بکشند. دقیقا در چنین روزی حکومت مذهبی با تمام قوا بسیج شده تا کردستان ایران را، که سنگر انقلاب بود درهم شکنند، رهبران جمهوری اسلامی از جبهه ملی گرفته تا بنی صدر، از حزب توده گرفته تا اکثریت، از لبیرال گرفته تا ناسیو نالیست دو آتش که خمینی را همراهی می کردند در این جنایت شریکند، علرغم اینکه مردم مبارزه و انقلابی کردستان در مبارزه با جمهوری اسلامی بهای بس گران پرداختند و خسارتی جبران ناپذیر متحمل شدن اما سنگر مقاومت تداوم یافت و هیچ گاه ارتجاعی اسلامی را نپدیزفت . در جنبش انقلابی کردستان  کمونیستها در آن نقش برجسته ای داشتند.

وجود چنین روزی اثبات کردستان انقلابی بعنوان سنگر انقلاب در برابر ضد انقلاب در تاریخ ثبت شده است.

28 مرداد. که اصلاح طلبان نو دگر اندیش شده در آن موقع حزب الله های افرادی بودند که از هیچ جنایت برای اثبان مسلمان بودنشان دریغ نمی کرده اند.

به عنوان  شاهده عینی

تصویری از روستاها و حضور  گله حزب الله!

آن روز ها را نمی توانم فراموش کنم که  همه چیز تغییر کرده بود شاید هم  فرق داشت. انگار غمی عمیق  سایبان هر دلی بود. صدای ساز و دهُل دیگه شنیده نمی شد. از عروسهای شلوغ و پر چنب و جوش دیگه خبری نبود.  مردم با ترس زندگی می کردند. ترس از حکومت خدا!، احساس ما به زنجیر و در اسارت  گرگها بود. روستا در سوک تنی چند از  فرزند خود که بدست جنایت کاران مذهبی جانباختند  نشستۀ است  و تعدادی دیگه از جوانان هم در زندان بودند. آسایش و آرامش وجود نداشت دیگه لبخندهای دختران  در انتظار  باز گشت پسران  روستا از باغ نبود چون بیشتر جوانان روستا را ترک کرده بودند  و تقریبا  همه چیز  به هم ریخته بود  و هر روز گله های حزب الله  در روستا وقتی جوانی را می دیدند  تحقیرش می کردند و کتککاریش می کردند  و با تمام وجود می خواستند قدرت نمایی کنند.  و چه شبها الله  و اکبر می گفتند و روز ها  با میکروفهای قوی  دعای کمیل  در میان روستا پخش می کردند..

صبحها مردم  وقتی برای کار به باغهای خود می رفتند مقدار نان خشک و چای و قندی به همراه داشتند تا صبح را به غروب برساند  ولی ماموران جمهوری اسلامی نانها و قند و چایشان را از مردم می گرفتند و می گفتند چون پشمرگه در خانه باغهایت هستند و شما نانها را برای آنها می برید!!!!!!!!!!!!!!

روزهای شومی بود.  که خدایان جهالت و بردگی  بیشتر از هر زمان به تاختن بودند و سوار کاران  رهایی   بیشتر  از  هر زمان  در رنج . شمی صلواتی  18آگوست 2012

همدردی با مردم آذربیجان!

بیان دیدگاه

گویم سخن به عریانی!

تا رسوا سازم / ریا و دروغ و عوامی را

تا فریاد کنم  لشکر آزرده/ خفته در دورن دشت خیال 

برخیز و با پرچم تازه از خویش

جهانی را محیا کن که در آن انسان مقدستر از هر چیز!

مردمان بسیاری از گوشه و کنار جهان،  به  تنهایی و با دیدن عکسهایی از  زلزله فاجعه بار  آذربیجان  گریه کردند اما  خامنه و صدا و سیما  جمهوری اسلامی  در مورد این فاجعه سکوت کردند  و احمدی نژاد  و همکاران درباراش که مشتی اراذل و اوباشند  برای زیارات به مکه شتافتند. توقع از سران جمهوری اسلامی که مشتی آدمکشند،  وسعیت دیدشان  بر اساس شکم و زیر شکم است و در طول سی سال سرمایه یک کشور را به باد داداند  بیجاست. این جانیان نه معنا احساس را می فهمند و نه معنای همدردی را.  جمهوری اسلامی  مسبب  این  فاجعه درد بار آذربیجان است. چرا که  مردم را از  حقوق انسانیش محروم کرد و اموالش را به باد سپرد. سران  جمهوری اسلامی  باید  به جرم  جنایت و مسبب  فقر و فاجعه  به دادگاه کشید شوند و  در برابر مردم دنیا نمایش داد  شوند این حق مردم مصیبت زده  آذربیجان و دیگر مردم ستمدیده ایران  است. سرنگون باد  جمهوری اسلامی  ایران !

 

زحمهای کهنه عفونی شده ام
درد طبقاتی،
رنجهای نسل سوخته ام

کودک خیابانیم،

مادرم زنی است تن فروش در برابر قانون

و من جزو نفرین شد گانم.

بغض ها  ترکید!
اشک سخن گفت
و صورتم به انتظار باران نشت،

به صدها جرم سنگین به بیدادگاه رفتم
یک بار به جرم گرفتگی زبان
محکوم و زبانم را قطع کردند
و یک بار به جرم ساده نویسی انگشتانم را

گرچه،
زبان آنقدر ها رسا نبود

قلم آنقدرها پر رنگ نبود
اما وجودم فریاد بود
بانگی رسا، رساترین صدا!
که همه ما » برابریم و باید برابر باشیم»
منی که خود در میان طبقم
و در جنگ با رنجها به استادی رسیدیم
هنوز دز جنگم!
[در جنگم، جنگ،
جنگی برای رهایی!
برای باز گشت: حرمت و ارزش انسان

اگر قلم پر رنگ نیست
چون بدون انگشت، قلم را به دهن گرفتم
اگر صدام لرزان و با هیجان است

چون در جنگم و ترس بر دل دارم
بشنو صدایم را!
اگر ضعف یا رسا نیست
بشنو صدایم را!
و با من بیا
تا ما شویم
در این دنیای بدور از احساس و عواطف انسانی
یک صدا ، صدا نیست،
یک دست، قدرت نیست
تا دیر نشد/ با من بیا!
………………شمی صلواتی

 

زمین لرزه در ایران!

بیان دیدگاه

بعد از زمین‌لرزه منجیل-رودبار که  در ساعت ۳۰ دقیقه بامداد به وقت ایران در پنجشنبه۳۱ خردادماه ‪۱۳۶۹ (برابر با ۲۱ ژوئن ۱۹۹۰ و تا شعاع ۱۰۰ كیلومتری ازمرکز زمین‌لرزه، صدایش شنیده شده بود که  موجب خسارات جانی و مالی فراوان گردید،از این تاریخ تا به حال شاهد  بیش از بیست مورد زلزله در ایران بودیم  که بعد از  زمین لرزه   منجیل –  رودبار  زمین لرزه  بم   دوم زلزله فاجعه بار بود که طبق آمار رسمی این زمین‌لرزه ۴۲ هزار قربانی، ۵۰ هزار مجروح و بیش از صدهزار نفر بی‌خانمان به جای گذاشت.این درحالی است که تعداد واقعی قربانیان به مراتب بیش از میزان اعلام شده بود.

 

از 69  تا به امروز  که فاجعه زلزله  آذربیجان که در آن » حداقل 50 هزار کشته و بیش از سیصد هراز زحمی  بجا گذشت است »  بیست و دوسال می گذرد،  و در طول این بیست دو سال   بیشترین  پول از حاصل درآمد نفت،  مصرف حزب الله و دیگر احزاب  تروریستی  در نقاط جهان برای جاسوسی .  ترور .  فتنه انگیزی  شده است.  جدا از همه اینها  میلیاردها  ذلار ها یا تومان  فقط  صرف هزینه  ساختن مسجد ،  مراسمهای مذهبی ،  و فیلمهای مذهبی  شده  و  با اضافه کردن هزینه هنگفتی  برای  سرکوب مخالفان سیاسی  و مبارزه  صرف شده است .  

 

 

اما دریغا  از یک  بیناد و موسسه  برای  جلویگیری  از فاجعه  که بر اثر زلزله،  که بیشترین قربانی را می گیرد.  جمهوری اسلامی  یا بهتر است  بگویم حکومت خدا هیچ ارزشی  برای جان انسان قائل نیست و این گفته من نتیجه عمل کرد  جمعی انگل  که  حکومت خدا را  به دست گرفتن و حکومت می کنند ناشی می شود که  در کمال گستاخی   آن را به  خشم خدای که نامرئیست نسبت می دهند  غافل از اینکه چنین خدای زاییده  مشتی آخوند انگل  برای فریب دادن مردم عوام  است.  تازه» من»  فرضم بر این  است که چنین خدای وجود دارد و وجود داشته باشد.  در این صورت  چنین خدایی  باید  غول  خون آشامی باشد که  ارزش انسانی  در وجودش نیست و باید  بر علیه چنین خدای جنایت کار و مستبد قیام کرد.  و اگر انگلا نی  وجود دارد که می خواهند  از رحمت و کرامت این خدای جانی برای ما بگویند  باید گفت خفه شوید  چون ما شاهدان جنایت خدا و  نمایندگان او  با ریاکاریهایش بودیم .   و برای ما ارزشهای انسانی مهم تر است.  اگر قرار است حرمت به انسان  و  ارزشها انسانی  در آن  جامعه احیا شود اولین پیش شراط  جدایی  مذهب بطور کامل و آزادی بی قید و شرط سیاسی است تا جامعه ما  بتواند  راه  و حرمت  انسان را به سنت جامعه تبدیل کند ..  شمی صلواتی

حقیران تاریخ

۱ دیدگاه

دیروز ورزشکاران ایرانی دو طلا و دو نقره گرفتند، ایران در مجموع و تا این لحظه چهار مدال طلا، سه نقره و یک برنز بدستآورد است. بخش زیادی از این افتخار را ایران، مدیون فرنگی کارانش است که برایش سه طلا به ارمغان آوردند. ایران امسال اولین مدال دوو میدانی را هم در رشته پرتاب دیسک به دست آورد.در این  لحظۀ پر شور،  دیگه  از سایه  مردگان تاریخ خبری نبود»  و به گور خفتگان نژاد پارسی  همچون کورش و رضا خان محلی از اعراب نداشتند.    

ناسیو نالیستهای ایرانی  برای گریز از حقارت و تنی به ارضا،  با افتخار پرچم شیر و خورشید را به  زباله دان سپرده اند و به جای آن نژاد آریا را با  پرچم جمهوری اسلامی گره زدند، با این حرکت حقیرانه،  که گاهی  خود را پرو غرب، و گاه نیاکانش را آب نبات خورد و ساتور به دست با نژاد آریایی سیاه از رنگ قیر آب و تاب می دادند   یک هو در اوج احساسات ملی   به ملخ خوردن افتادند.

چه ناسیو نالیست تحقیر شده ایرانی  و چه حکومت  جاهل و جنایت مذهبی  فاقد  ارزشند.  اما بازیهای المپیک که بنوعی  رقابت بین  ناسیو نالیستها در سطح جهان است و در شکلی دیگه اش  بازار  پول و تولید سود برای پولداران است  فقط  برای  ارضای ناسیو نالیست  جایگاهی با ارزشی ست. شمی صلواتی

مقایسه سرود ای ایران با سروده نازیها آلمان » «

بیان دیدگاه

ای ایران، ای  مرز پرگهر،

ای خاکت سرچشمه هنر

دور از تو اندیشه بدان

پاینده مانی تو جاودان

 

 

ای … دشمن  ار تو سنگ خاره ای،  من آهنم

جان من فدای خاک پاک میهنم

مهر تو شد، چون پیشه ام

دور از تو نیست، اندیشه ام

در راه تو، کی ارزشی  دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما

 

 

آی آلمان*

ای آلمان، ای آلمان والاتر از همه در جهان

اگر با وحدت و برادری یگانه در مقابل  کژاندیشان

از «ماس» تا «ممل » ،» بلت»و اچ»

ای آلمان، ای آلمان والاتر از همه در جهان

 

 

زن آلمانی، خون آلمانی ، شراب،  نوای آلمانی

پاینده باشند  در جهان، خوششان

ما را به کار نیک تشویق نمایند

در طول زندگی

زن آلمانی، خون آلمانی ، شراب،  نوای آلمانی

 

یکپارچگی  و حق و آزادی  برای سرزمین پدری، آلمان

با قلب و جان  باید کوشش نمایند برادروار

یکپارچگی  و حق و آزادی باشد ضامن خوشبختی  برای آلمان،

 

شکوفا شو، در پرتو  این بحت نکو،

 

 شکوفا شو، ای سرزمین  پدری آلمان ،

 

 

ماس، ممل، بلت، و اچ  رودهای  مرزی  در جنوب  تیرول  ایتالیا، بلژیک، لهستان، و دانمارک می باشند که مرزهای آلمان  رایش  دوم را تشکیل می دادند.

 

سرود ای آلمان  برتری  طلبانه  ترین  سرود  ملی گرادیان  و وطن پرستان  در زمان هیتلر  بود  و سایر  سرودهای نازیها از سرود ای ایران ملایم تر هستند.  هم اکنون  در آلمان غیر قانونی  بوده و جرم محسوب می شود.  به نقل از نشریه   همبستگی

 

 

پرچم معرف و نماد یک تفکر !

2 دیدگاه

 

پرچم سه رنگ  ایران   چه با  آرم «الله» چه با شیر خورشید  هرگز در دست نگرفتم و نمی گیرم  چرا که برای من بعنوان یک انسان برابری طلب،  وجود این پرچم نه تنها  شرم آور است بلکه ضد انسانی و احیای راسیسم هم هست و من اساسا به همین دلیل است که  این پرچم را برای  اسلامیان و سلطنت طلبها که باهم قوم و خویش هستند رها می کنم چرا که،  برای من ،ارزشهای انسانی مقدس است  در حالیکه پرچم سه رنگ و شیر خورشید  یا آرم آلله  نشان تحقیر و توهین به اکثریت جامعه ماست.

پس از انقلاب مشروطیت نمایندگان مجلس برای توجیه رنگ های پرچم ایران چنین استدلال کردند:

 سبز  : رنگ مورد علاقه پیامبر اسلام(ص) و رنگ دین اسلام است  . بنابراین به عنوان ارزش اعتقادی مردم ایران در بالای پرچم قرار مى گیرد.

سفید:نشانه صلح و دوستی و پاکدامنی است همچنین رنگ مورد علاقه زرتشتیانی است که هزاران سال با صلح و صفا در این سرزمین زندگی کرده اند. بنابراین سفید به عنوان دومین نماد ایرانیان در پرچم ایران قرار مى گیرد.

 سرخ:که نشانه خون است و نیز چنین استدلال مى کردند که آزادی میهن با خون جوانان وطن به دست آمده است.از سوى دیگر خون شهید در اسلام به وی‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ژه امام حسین(ع) مورد احترام ملت ایران است و به این جهت سومین رنگ پرچم ایران باید سرخ باشد.»  حمل این پرچم به هر بهانه ای  متناقض با ارزشهایی انسانی و غیر دمکراتیک است. چون این پیش سوال است .آیا همه مردم ایران مسلمان و دارای فرهنگ و ارزشهایی اسلامی هستند؟   حمل این پرچم یعنی  احیای جاهلت و ضدیت با ارزشهای انسانی و از همه مهمتر یعنی اعلام جنگ با انسانهای آزایخواه و لایک.    شمی صلواتی

پرچم امویان بر طبق گفته طبری سفید بوده‌است هرچند تاریخ بلعمی این پرچم را سبز رنگ توصیف کرده‌است. طبری نقل می‌کند که ابومسلم خراسانی دو پرچم می‌افراشت یکی سیاه رنگ و دیگری پرچمی سفید رنگ مزین به یک آیه قرآنی. نشان عباسیان نیز سیاه رنگ بود که به عبارت محمد رسول الله مزین بود. مخالفین عباسیون نیز به نشانه اعتراض از رنگهایی دیگر استفاده می‌کردند. بطور مثال فاطمیون مصر از پرچمی به رنگ سبز و علویان و بسیاری از شورشیان ایرانی از پرچمهای سفید رنگ استفاده می‌کردند. ویکی‌پدیا

در میان شاهان سلسله صفویان که حدود ۲۳۰ سال بر ایران حاکم بودند، شاه اسماعیل اول بر روی پرچم خود نقش شیر و خورشید نداشت.[۶] شاه تهماسب صفوی نیز چون خود زاده ماه فروردین(برج حمل) بود، دستور داد به جای شیر و خورشید تصویر گوسفند (نماد برج حمل) را هم بر روی پرچمها و هم بر سکه‌ها ترسیم کنند.[۱۲] هر چند صفویان از علم‌ها و پرچمهای متفاوتی استفاده می‌نمودند، چنین می‌نماید که تا زمان شاه عباس کبیر پرچم شیر وخورشید پرچم اصلی صفوی می‌شود. در این زمان اروپاییانی که از ایران بازدید کرده‌اند پرچمهای ایران را سه گوش، مزین به نقش‌های شیر وخورشید، ذوالفقار یا آیات قرآنی توصیف کرده‌اند. در این زمان این نشان تفسیری شیعی پیدا می‌کند. آنگونه که پیدا است صفویان شیر موجود در شیر و خورشید را مظهر امام علی، و خورشید را مظهر فر دین یا عظمت خداوندی بود که همان تغییر شکل یافته فرایزدی است می‌باشد. بگفته افسانه نجم آبادی، استاد دانشگاه هاوارد، شیر و خورشید مظهر دو پایه ایران آن زمان بود. مذهب و حکومت.  ویکی‌پدیا

 

 داریوش همایون که با سوء  استفا ده از ناآگاهی  دیگران  بیشتر سود  را از فروش پرچم برد و پول هنگفتی بدست آور است….IMAGE634724485482080319

 

در محکومیت نژاد پرستی و فاشیشت در ایران

2 دیدگاه

 

در محکومیت نژاد پرستی و فاشیشت در ایران

به نظر شما وجدان بیداری هست؟ آیا سرزمین ما اینقدر در لجنزار نژاد پرستی غرق شده است که در آن جایی برای ذرۀ ای از انصاف، از شعور انسانی نیست.؟ آیا ما تا این حد حقیر شدیم که با حمله به هموطنان افغانی هر جنایت را بر آنان باید روا ببینیم .

من واقعا یک افغانی هستم اما هیچ وقت، هیچ گاه افغانستان را ندیدم، پدرم می گفت» یازده سالش بوده که همراه پدرش به ایران آمده است.
من سیاسی نیستم، در ایران به دنیا آمدم. البته بچه گیهام وقتی به مدرسه می رفتم چندین بار مرا را از کلاس درسی بیرون کشیدند و معلمها من را بعنوان یک افغانی معرفی می کردند و به همین دلیل چندین بار مورد بازجویی قرار گرفتم که آیا حق تحصیل دارم، یا! نه ؟ نمایشی بود که من را به عنوان انسانی از جنس دوم، بعنوان انسانی با درجات بسیار پایینتر معرفی می کردند و همین کافی بود تا درجه توهین را تا گوش و استخوان حس کنم و دراوج خشم، در آتش تند و زبانه دار تحقیر تبدیل به خاکستر شوم.

گفتم من یک افغانی هستم و شماهم به ذهنتان بسپارید چون دیگه تکرار نمیکنم و این نوشته را نیز بعنوان احساس ترحمتان نمی نویسم، می دونم که بعضی از شماها نوشته های من را با کم و کاستی هایش می خوانید اما این بار به عنوان یک متهم می نویسم چون در ایران اسلامی همه چیز وارونه است، قاضی، جانیست که شرابش از خون انسان است و آرامش وجودش مذهبی تو خالی که در آن همه چیز هست بجز عشق، بجز انصاف و وجدان، می خواهم بگم بجز خشنونت اثری از عواطف و همدردی ، انسانیت در آن نیست.

برایتان گفتم که در ایران بدنیا آمدم ! و در شهرک کوچکی در این کشور پهناور زندگی می کنم و تا بحال جای دیگری را ندیدم یکی دو کلاس سواد دارم می توانم اسم خودم را بنویسم و کار روزانه ام را، یادداشت کنم هر چند موقع پول گرفتن از صاحب کار حساب و کتابی که من می کنم با حساب و کتاب او جور در نمی آید، مثلا من هفته را هفت روز می نویسم ولی او هفته را سه روز حساب می کند. مثلی هست در میان ما افغانها که می گوید» سهم مهمان از صاحبخونه همین است».

در ایران هیچ وقت احساس امنیت نکردم و هیچ وقت از زندگی لذت نبردم صبحها وقتی از یک کوچه باریک و تنگ برای کار می رفتم دختری هم از این کوچه در همان موقع گذر می کرد و نا خوده آگاه به او نگاهی می کردم و می دیدم که چشمان زیبایی داشت، ابرو های پر پشت و زلفی آویزان بر پشانیش، زیبا بود برای دل من زیبا بود اما یک روز ناخودآگاه چند مرد ایرانی منظورم شهروندان درجه یک. عالی جنابان مدعی مرا به باد کتک گرفتند و دیگه از ترس از آن کوچه گذر نکردم و به تنهایی از میسر دورتر به سر کار می رفتم.

می دونم که فقط شهروندان درجه یک هستند که برای نوشتهای من ارزشی قائل نیستند چون نمی داند با «وجود حرف زدن» و دل را عریان کردن باعث آرامش روحی و سعادت انسان می شود. برایتان نگفته بودم که یک روز در صف نان شش بار مرا از صف بیرون انداختند و برای یک نان آن روز چهار ساعت انتظار کشیدم و توهین و تحقیر را پذیرفتم عاقبت کار نانوا یک نان سوخته را که کسی نمی خواست به من داده و من اعتراضی نکردم چون حق با آنان بود چرا که مثالی هست که می گوید» آنجا که زور حاکم است، برهان و منطق باطل است. درد های زیادی دارم اما هنوز نمی دانم به حساب مردم ایران بنویسم یا به حساب جمهوری اسلامی. به همین دلیل تا چند روز آیند صبر می کنم تا ببینم که در درون جامعه ایران چقدر انصاف در اوج فوران است . فراموش نکنید که من یک افغانم، هیچ وقت افغانستان نرفتم و در ایران بدنیا اومدم. دستتان را به گرمی می فشارم تا بعد! شمی صلواتی

غرق رویا

بیان دیدگاه

ثریا دوازده سال بیشتر سن نداشت، چابک و چالاک بود، آنچه را که باید انجام می داد، انجام داد بود، جدا از کارهای خانه، مجبور بود از خواهر و برادر های کوچکترش هم مواظبت کند.

مادر ثریا در حین زایمان بود که زندگی را به درود گفت. ثریا تنها چیزی که در ذهشن باقی مانده بود گفته های مامای تجربی بود که به پدرش گفت بود » متاسفانه بچه با پا آمد و کاری از دست من بر نیامد» گرچه دو سال از مرگ مادرش می گذشت ولی این معما هنوز برای ثریا حل نشد باقی مانده بود.

نصفی از روز گذشته بود ثریا برای رفع خستگی و گریز از آفتاب به درخت کهنسالی که نزدیک خانه شان بود، پناه برد و نشست و به تنه درخت تکیه داد که از شدت خستگی خوابش برد خواب و خیال در هم تنیده شده بود، خوشبختی اوج گرفت، سعادت ظهور کرد، پایان بدبخت ها فرا رسید.

ثریا در میان گلهای زیبای باغ قدم می زد که جوانی زیبا و خوش کلام در برابر او ظاهر شده » سلام خانم من اینجا قدم می زدم که شما را دیدم از حسن جمالت به وجه امدم و خواستم عرض ادبی بکنم راستی شما چقدر زیبایید » .

ابروان زیبا و پر مویش را بالا انداخت، به پاس قدردانی سری تکان داده، لبخندی بر لبانش ظاهر شد، بدون توجه به دنیای پیرامونش به آرامی قدم بر داشت، بدون هیچ شرمی از لباسهای ژنده و موهای ژولیده با صورت بدون آرایش با غرور تمام از کنار آقازاده گذشت.

اما آقازاده دست بر نبود، دوباره سر راهش ایستاد و با لحنی آرام و صاف گفت» اسمت را نگفتی، من ساوان هستم، ثریا مکثی کرد و بعد با صدای خفیف گفت » خوب من ثریا هستم از اهالی دشتتستان » ساوان گلی زیبایی را که در دست داشت، به ثریا تقدیم کرد و ثریا به نشانه احترام گل را بوئید و با کلامی ساده اما در اوج هیجان گفت » چه گلی زیبایی، یعنی این گل برای من» ساوان موادبانه جواب داد «بلی، هر چند این گل قابل شما را نداره»

زیاده قصد ندارم با حاشیه رفتند خوانندگانم را خسته کنم اما ساوان نه یک دل، بلکه به صد دل، عاشق ثریا شد و با او ازدواج کرد.

ثریا از اینکه از غم و رنج رها یافت بود خوشحال بود و در پوست خود نمی گنجید و ساوان عاشقانه و با مهر و لطافت، با دلی در اوج عواطف ثریا را پذیرفته بود و خلاصه عشقی بود پر از احساس و عواطف انسانی ، زیبا بود ! شوکت و عظمت به روشنی در ان نمایان بود.

دیر نپایده که ثریا حامله شد و پسری بدنیا آورد اسم آن را سامان گذاشتند .

روز ها گدشت که ثریا یاد خانواده اش افتاد و دلتنگ شد که ساوان او را برای دیدار به دشتتستان آورد.

پسر ثریا با شور و علاقه به بازی در آن دشت بیکران آرام و قرار نداشت و از قضا از درخت تنومند جلو خانه اش » همان درختی که خود ثریا تکیه داده بود» بالا رفت که بعد از یک لحظه از بالا درخت با سر به زمین افتاد و مرد. رویا ثریا در هم شکست، دل ترک بر داشت و ثریا شروع کرد به گریه کردن.

که ناگهان خواهر کوچکتر دید که ثریا بی دلیل گریه می کند. نزدیک شد وبا دست روی شانه اش ثریا، او را تکانش داد گفت خواهر، خواهر ! ثریا از خواب پرید و گفت «پسرم، پسرم، پسرم از بالا افتاد و مرد.» خواهرش به آرام گفت خواب دیدی، خواب بد بود. تو که هنوز شوهر نکردید، پسرت کجا بود.. پا شو کلی کار داریم.

همچون آب، روان بود و چون پر گل، نرم

بیان دیدگاه

یک روز سخت زمستانی، کولاک شدیدی  آبادی را فرا گرفته بود، رفت و آمد ها قطع شده بود. مردم درهای چوبی خانه ها را محکم بسته  بودندتصویری در اوج ظهور بود که بر مغز انسانها در حال هک شدن بود «سیاهی شب عشق را می بلعید، عواطف را به دار می آویخت، گلها را به باد می سپارد، نفس ها را در بند می کرد و روزها همیشه تاریک می ماند».

 

علیرغم همه این قصه ها، علیرغم وجود ابر سیاه، علیرغم اتحاد جهل و تاریکی، علیرغم همه این تصویرها؛ در رویای من، تصویر گلی شکل گرفت که می خواست با بوی معطرش به آدمهای رویا باخته بگوید که باد شوم نمی ماند؛ تاریکی کوچ می کند و این زمستان سخت جایش را به بهار می دهد. با این وجود  تاریکی شب همچون  افعی  تنومندی مرا می بلعید و احساسم را تبدیل به خاکستری سیاه در دل خویش می کردترس  در جسم و روحم  تاب می خورد  و راز پنهانی  که در دل شب نهان بود همچنان سربسته باقی ماند.  

 

لحظاتی در زندگی من بود که غرق تماشای دلی بودم، همچون آب، روان بود و چون پر گل، نرم. لحظاتی بود که  فرمانروای  یک گل بودم و  آنطور که دلم می خواست غرق  لطافت و زیباییش می شدم و با  دل و جان می بوئیدمش

 

انسان بودن کار ساده ای نیست، اما لحظاتی هست که می توان قدرت را حس کرد و دید که چگونه از فرمانت اطاعت می شود. آری آدمها قدرت را دوست دارند و این عادت همیشگی  انسان است، و من هم همانند بقیه از این قاعده  مستثنا نیستم.

 

با این وجود که هنوز در میانه راهم  و به گذشته، پنهانی نگاهی می اندازم  که در آن دو قطره اشکی در خفا، و حسرتی برای لحظات از دست  رفته، که بر دفتر خاطرات هک شده است؛ مرا با خود به جایی می برد که هنوز معنای یک نگاه، معنای یک واژه زیبا، معنای یک لبخند، مرا به لطافت و زیبایی دعوت می کندنمی دانستم  که به  خاطر  همین سایه تاریک،  نتوانستم  میزبان گلی باشم که  مرا خدای عشق می خواند.  

 

گفته بودم که در سرزمین من  گل بی معناست. عشق  به فرمان «جهل» به «سنگ» بسته می شود و تیغ جاهل  هر روزه  سرهایی را از تن جدا می کند و هنوز کسانی هستند که با هیجان  به تماشا می نشیند.

 

زندگی زیباست،  لطافت و زیبایی  در زندگی  بسته به لبخندی است که  از شوق  رویاها  بر می خیزدرویاها حقایق جهان  فردای انسان است؛ اما رویاهای من فراتر از فرداهاست  که در آن باغی است به وسعت و زیبایی  دل عاشق. چه زیباست جنگ دو لب بر آسمان آگاهی با لبخندی عاشقانه.

شمی صلواتی

 

ترانه (من صدای او هستم)

بیان دیدگاه

http://youtu.be/wUKdKFQ706k

دختری جوان و زیبا                                                                  
با هزار و یک رویا
زندانیست در شهرما
پرنده پر کنده ست
با دست و پای شکسته
میگن که حکمش سنگینه
در زندان اوینۀ
من صدای او هستم
اما، با واژ ه های تازه
آنهم در یک ترانه
مردم شما بدونید که ایران یک زندانه

زین رو/ بیست ژوئن امسال

برابر با سی خرداد

یک روز جهانیست

دفاع از  زندانی ست

این باور قشنگی ست

اگر، ما یکی باشیم

همچون آب دریاها

موجهای تازه باشیم

در رویای آزادی
با هم بیگم ترانه

زندگی حق همه ست

با لبخند دوباره

عواطف عریانیم

همگام با زندانی

چیره بر هر نا کامی

از برای رهایی

(3)ما شمع  نوافروزنیم.

جوانی ست با وقار
با دانش و ابتکار

میگن که یک دانشجوست
سنش بیست و دو ساله
چند روزیست گرفتنش
هیچ کس خبر نداره
مادرش گفته، گویا در قزل‌حصاره
من صدای او هستم
اما با واژه های تازه
آنهم در یک ترانه
مردم شما بدونید که ایران یک زندانه

زین رو/ بیست ژوئن امسال

برابر با سی خرداد

یک روز جهانیست

دفاع از  زندانی ست

این باور قشنگی ست

 اگر، ما یکی باشیم

همچون آب دریاها

موجهای تازه باشیم

در رویای آزادی
با هم بیگم ترانه

زندگی حق همه ست

با لبخند دوباره

عواطف عریانیم

همگام با زندانی

چیره بر هر نا کامی

از برای رهایی

(3)ما شمع  نوافروزنیم.

نوشتن روزنامه ها
داستان بانویی را
که عاشق زندگیست
به جرم یک لبخند
به جرم عشق تازه
شش ساله، که زندانه
حکمش قطعی شده
گویا که سنگ ساره
من صدای او هستم
اما با واژه های تازه
آنهم در یک ترانه
مردم شما بدونید که ایران یک زندانه

زین رو/ بیست ژوئن امسال

برابر با سی خرداد

یک روز جهانیست

دفاع از  زندانی ست

این باور قشنگی ست

 اگر، ما یکی باشیم

همچون آب دریاها

موجهای تازه باشیم

در رویای آزادی
با هم بیگم ترانه

زندگی حق همه ست

با لبخند دوباره

عواطف عریانیم

همگام با زندانی

چیره بر هر نا کامی

از برای رهایی

(3)ما شمع  نوافروزنیم.

اونشب خودم دیدمش
در گذر از یک کوچه
که تاریک و بن بسته
می رفت به تنهایی
یک مرد دل شکسته
چشمها مه آلوده و بی قرار
می گفت چاره نداره
همسرش در زندانه
به جرمش  یک اندیشه
مردم شما بگین؟  این کجای انصافه
من صدای او هستم
اما با واژه های تازه
آنهم در یک ترانه
مردم شما بدونید که ایران یک زندانه

زین رو/ بیست ژوئن امسال

برابر با سی خرداد

یک روز جهانیست

دفاع از  زندانی ست

این باور قشنگی ست

 اگر، ما یکی باشیم

همچون آب دریاها

موجهای تازه باشیم

در رویای آزادی
با هم بیگم ترانه

زندگی حق همه ست

با لبخند دوباره

عواطف عریانیم

همگام با زندانی

چیره بر هر نا کامی

از برای رهایی

(3)ما شمع  نوافروزنیم.

شمی صلواتی .

 

Older Entries

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 254 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: