به یاد شهلا جاهد

بیان دیدگاه

گل پری تو بگو
قصه ای از درد و رنج زندگی
تو …بخوان آواز شور خوشبختی
تو که هنوز غنچه گلی
زنیت به طاق چون گوهری،
نماد عشو و ناز! بیا!
هر لحظه که دلت خواست.
همچون کبک آواز تازه بخوان،
در این دنیای دلتنگی! من که پیرم /
همچون برگ فتاده ز درخت بدور از رنگ زندگی!

من زنم

بیان دیدگاه

نازنینم، دلبر من! بهت گفته بودم که زنانه زیستن زندگیست، طغیان عواطف و چشمه های فواران عشق است و من در هم کلامی با تو نازنینم! قصه هایم را زنانه و زنانه تر خواهم نوشت تا زندگی را زیباتر و عاشقانه تر ببینم. زنانه خواهم گفت .زنانه غرق نگاهت می شوم تا زیبائیهای که در چشمهای مستت عیان است…سیر تماشا کنم! افکارم را، برای اندیشدن به زیبائیها، به عاطفه ها ، زنانه خواهم کرد و زنانه با گذر از هر باغچه گلها را خواهم بوئید. و با قلم بی رنگم بر هر دیواری خواهم نوشت»من زنم واز خدا بزرگترم، از خدا زیباترم ، از خدا قویترم و دلم دشت مهربان هاست خالق گل و سبزه و زیبایی، می آفرینم عشق را، عواطف را ، زیبایی را.من زنم! از خدا نرمتر و لطیفترم، خدا خالق زلزله و بلاهای آسمانیست و من خالق زیبا یها، خدا خشنونت را آفرید و من مهربانی را. من زنم طغیان عواطف! سیل خروشان محبت. رودخانه ای از عشق به هر سو روان. شمی صلواتی

شب از نیمه گذشته بود » شمی صلواتی

بیان دیدگاه

با شنیدن صدای باز شدن در، از جایم بلند شدم، در حالی که فکر آشفته و پریشانی داشتم: «این موقع شب! نیمه های شب بود، نه، شب از نیمه گذشته بود». حامد و ابرم هر دو یکصدا گفتند: «بلندشو» حامد قفل و کلید در دست داشت و ابرم چشم بند سیاه، با چشمهای خواب آلودبلند شدم، ابرم باند سیاهی را که در دست داشت و با عجله چشمهای مرا با آن بستو به راه افتادیم؛ بعد از یازده ماه در زندان انفرادی که هیچ وقت مرا در این وقت شبصدا نکرده بودند، برایم جای …سوّال بود، حالت عجیبی داشتم، نوعی ترسوجودم را فرا گرفته بود، «این وقت شب مرا به کجا می برند؟ چرا؟ اینوقت شب؟ آن هم با چشم بسته».

باچشمهای بسته به آرامی اما با شک و تردید قدم بر میداشتم، در تمام وجودم آشکارا ترس را می شد دید، فکرم پریشان و سوالات متفاوتی هر لحظه در ذهنم جای می گرفت. منهم خاموشو آرام، مثل یک مُرده متحرک بودم، یک جنازه که آرام آرام در حال جان کندن است. بهچی! باید می اندیشیدم! جوانی تنومند روستایی که قبل از زندان با نگاهی پر شرم به دخترهمسایه، رویاهای خود را می ساخت؛ اینک ناتوان با جسم و روحی خسته در اسارت، تصویر مرگ را در ذهنش هک می کند.

«دوباره می سازمت وطن»!

بیان دیدگاه

وطنفانتازی و جبران حقارت ناسیو نالیستهای ایرانی در ترانه«دوباره می سازمت وطن»!

این ترانه  توسط سیمین بهبهانی شاعر ایرانی سروده شده است که داریوش اقبالی آن را اجرا کرده. البته هر دوی اینها معروفند و نام و رسمی  در میان «هنرمندان پارسی دارند و من  در اینجا فقط  برداشتم یا به عبارت درست تر نقدی براین ترانه اضافه می کنم که به آرم  طیف های ناسیونالیست پروغروب تبدیل شده است.

این وطن چه زمانی وطن بوده هاله ای از ابهام است!» دوباره می سازمت وطن!» در این وطن هر گاه ندایی از انسانیت برخواسته آن رابه دستورشاهان ایران زمین در نطفه خفه کرده اند. داریوش هخامنشی بعد از درهم شکستن مادها و برای گسترش مناطق تحت حاکمیت خود، مانند بسیاری از شاهان دیگر دست به جنایات بسیاری زد. یکی از مناطقی که برای فتح آن مرتکب جنایات و وحشیگریهای زیادی شد، مناطق کردستان وقتل عام کردها بود.آنگونه که آقا محمد خان قاجاردر حمله به قفقاز دستور قتل‌عام و خرابی کلیساها تا جنایات کرمان که تاریخ ایران شرم ساراز این جنایات است.آدم خواری در دربار صفوی، تنوع  گوناگون قابل توجهی درامر شکنجه،کمک به ظهور تاریخ مذهب شیعه توسط شاه اسماعیل صفوی، که امروز در خون و رگ ناسیونالسیم  حقیر و زبون ایرانی  ریشه دوانیده است.

 اگر بخواهم در مورد پادشاهان ایران بنویسم آنقدرها جنایت و آدمکشی در کارنامه شان است که عاقبت کار به این نتیجه می رسیم که سیستم فاسد و جنایتکارانه شان تفاوتی با حکومت جمهوری اسلامی  نداشته و ندارند. رضاشاه مستبد و دیکتاتور با کشتن مخالفان بوسیله  آمپول هوا دست به یک «نو آوری» در شکنجه زد و آن را به سنت جا افتاده درایران تبدیل کرد که امروز هم جمهوری اسلامی از آن استفاد می کند. پایه ریزی و ساختن ساواک  توسط پسرش محمدرضا شاه  بعنوان یک «برکت با ارزش» برای  جمهوری اسلامی باقی ماند.»اگر چه صد ساله مرده ام، به گور خود خواهم ایستاد،

شاید رویای این ترانه بازگشت به  دوران مشروطیت است. باید  اصل اول مشروطیت را یاد آور شد که اساس آن توافق شیخ و شاه بود نه اینکه توافقی نبود بلکه قانونی شد. حالا بگذار تعدادی ناسیونالیست حقیر گاه در لباس سلطنت، گاه مشروطه خواه  گاه در لباس  چپ  زمزمه کنند این ترانه را، از گلو تا جسم و روح خویش ….!

 آنچه برای ما روشن است این وطن هیچ وقت وطن نبود و اگر بود همیشه آغشته به خون و کشتار، آن هم توسط  بزرگمردان مستبد که از ریختن خون انسانها مست می شدند. امروز اعدام در ملاء عام و جنایتهای  جمهوری اسلامی همان تکرار تاریخ  «شاه شجاع» و صفویه است. بگذار خوشنویسان قلم به دست و خوش صدای پارسی از تقدس خاک و تاریخ شاهان بنویسند! بگذار»اندیشمند» ناسیونالیست برای جبران حقارت خویش از گذشته ها  افسانه ها بسازند! بگذار وامانده مردی از راه، خاک را تقدیس کند، اما ما، ما کمونیستهای امروزی برایمان انسان مقدستر ازهر چیزاست! مقدس تر از خاک، نژاد و اعتقادات! زمانی ما بر جهل و نادانی، زور و ستم فایق می آیم که براساس ارزشهای انسانی گام بر داریم نه بر اساس تاریخ نامفهوم و متکی بر جهل، نه بر اساس نژاد و نه براساس مذهب! ناسیو نالیزم و مذهب در تناقض با انسان و ارزشهای انسانی هستند!

 شمی صلواتی

 23ژانویه 2013

کلیات
اصل اول: مذهب رسمی ایران اسلام و طریقه حقه جعفریه اثنی عشریه است. باید پادشاه ایران دارا و مروج این مذهب باشد.
اصل دوم: مجلس مقدس شورای ملی که به توجه و تایید حضرت امام عصر عجل الله فرجه و بذل مرحمت اعلیحضرت شاهنشاه اسلام خلدالله سلطانه و مراقبت حجج اسلامیه کثرالله امثالهم و عامه ملت ایران تاسیس شده است باید در هیچ عصری از اعصار مواد قانونیه آن مخالفتی با قواعد مقدسه اسلام و قوانین موضوعه حضرت خیرالانام صلی الله علیه و آله و سَلم نداشته باشد و معین است که تشخیص مخالفت قوانین موضوعه با قواعد اسلامیه بر عهده علمای اعلام ادام الله برکات وجود هم بوده و هست لهذا رسما مقرر است در هر عصری از اعصار هیاتی که کمتر از پنج نفر نباشد از مجتهدین و فقهای متدینین که مطلع از مقتضیات زمان هم باشند به این طریق که علمای اعلام و حجج اسلام مرجع تقلید شیعه اسامی بیست نفراز علماء که دارای صفات مذکوره باشند، معرفی به مجلس شورای ملی بنمایند. پنج نفر از آنها را یا بیشتر به مقتضای عصراعضای مجلس شورای ملی بالاتفاق یا به حکم قرعه تعیین نموده به سمت عضویت بشناسند تا موادی که در مجلس عنوان می شود به دقت مذاکره و غوررسی نموده هریک از آن مواد معنونه که مخالفت با قواعد مقدسه اسلام داشنه باشد طرح و رد نمایند که عنوان قانونیت پیدا نکند و رأی این هیات علماء در این باب مطاع و بتبع خواهد بود و این ماده تا زمان ظهور حضرت حجة عصر عجل الله فرجه تغییر پذیر نخواهد بود.

عزیز از دست رفته ! روزبه اسماعیلی

بیان دیدگاه

فردا مراسم دفن پيکر اين عزيز از دست رفته ما» روزبه اسماعيلي «در روز دوشنبه ساعت ۱۱ صبح  در گورستان ميشلزبرگ در شهر اولم آلمان برگزار می شود.  روزبه اسماعيلي در شهر کلن/ آلمان زندگی می کرد،  او معلم فیزیک و ریاضی بود.  روزبه  يک چهره آشنا در ميتينگها و تظاهراتهاي عليه حکومت اسلامي در شهر کلن و همچنين فعال کمونیست کارگری  عليه حکومت اسلامي ايران بود. روزبه انسانی اجتماعی و فوق العاده عاطفی و متعهد به ارزشهای انسانی بود من روزبه از نزدیک می شناختم من و روزبه هر دو  از نمایندگان کنگره  هشتم(٢٥ و ٢٦ فوریه ٢٠١٢)حزب کمونیست کارگری بودیم  روزبه سخن ور بود  با اعتماد بنفس  در جدلهای سیاسی فعال بود  روزبه در دنیای مجازی  نیز  بصورت فعال نظراتش را مکتوب می کرد    متاسفانه در روز سه شنبه ۲۵ سپتامبر در شهر کلن   قلبش از حرکت بازايستاد و  تاسف و تاثر عميقي را براي همه ما بجا گذاشت.  یاد عزیز گرامی باد . شمی صلواتی 

شب از نیمه گذشته بود » شمی صلواتی در مراسم یادبود اعدامها ی دهه شصت شهر کلن »

بیان دیدگاه

با شنیدن صدای باز شدن در، از جایم بلند شدم، در حالی که فکر آشفته و پریشانی داشتم: «این موقع شب! نیمه های شب بود، نه، شب از نیمه گذشته بود». حامد و ابرم هر دو یکصدا گفتند: «بلندشو» حامد قفل و کلید در دست داشت و ابرم چشم بند سیاه، با چشمهای خواب آلودبلند شدم، ابرم باند سیاهی را که در دست داشت و با عجله چشمهای مرا با آن بستو به راه افتادیم؛ بعد از یازده ماه در زندان انفرادی که هیچ وقت مرا در این وقت شبصدا نکرده بودند، برایم جای …سوّال بود، حالت عجیبی داشتم، نوعی ترسوجودم را فرا گرفته بود، «این وقت شب مرا به کجا می برند؟ چرا؟ اینوقت شب؟ آن هم با چشم بسته».

باچشمهای بسته به آرامی اما با شک و تردید قدم بر میداشتم، در تمام وجودم آشکارا ترس را می شد دید، فکرم پریشان و سوالات متفاوتی هر لحظه در ذهنم جای می گرفت. منهم خاموشو آرام، مثل یک مُرده متحرک بودم، یک جنازه که آرام آرام در حال جان کندن است. بهچی! باید می اندیشیدم! جوانی تنومند روستایی که قبل از زندان با نگاهی پر شرم به دخترهمسایه، رویاهای خود را می ساخت؛ اینک ناتوان با جسم و روحی خسته در اسارت، تصویر مرگ را در ذهنش هک می کند. بیشتر

درون دل!

بیان دیدگاه

کلامت را در سکوت شب از باد شنیدم /می دانستم در سفری به گلزار، ساز دلت را شکستند. همین بهانه شد تا در اوج صداقت، زیباترین قصه ام را، به نام تو بنویسم.  

***

               

عشق یعنی ساده بودن و تلاش برای به رویاها رسیدند 

عشق یعنی فتخ یک دل و تا پای جان عاشق موندن عشق یعنی

همین »انسان بودن و انسان موندن» و با ذلت و خاری جنگیدند

*** بیشتر

دین باز تولید جهل و جنایت!

بیان دیدگاه

ریمشا يک دختر مسيحی يازده ساله ساکن يکی از زاغه های حومه اسلام آباد به جرم  سوزانند قرآن  توسط پلیس پاکستان  دستگیر شده است.  به قول  یکی از فعالین حقوق بشر که بعد از دوهفته از این دختر ملاقات کرده بود  گفته است که این دختر  از برخور پلیس دچار شوک شده است  و در حالت روانی  بسر می برد، لازم به یاد آوری است که دو هفته پیش  بر اساس شکایت همسایه ها در مناطق فقیرنشین  در یک خانه اجازه ای،    یک دختر یازده ساله مسیحی،   مقدار کاغذ کهنه را به آتش می کشد  که  در آن دو ورق کاغذ  کهنه که با نگارش خط  عربی بود بصورت نیم سوخته،  در میان خاکستر توسط شاهدان عینی،بعنوان مدرک جرم،  برای اثبات توهین به مقدسات  به پلیس تحویل داده می شود.

بنا به گزارشهای منتشر شده پس از آن که گروههای متعصب تهدید کردند که منازل مسیحیان را در اطراف اسلام آباد، پایتخت پاکستان، به آتش بکشند پس از این واقعه، «بیش از ۶۰۰ تن»  مسیحیان ساکن منطقه‌ای که این دختر و خانواده‌اش آنجا ساکن هستند، محل زندگی خود را ترک کرده‌اند.

به گزارش خبرگزاری فرانسه جرم «توهین به مقدسات» در پاکستان می‌تواند با مجازات اعدام همراه باشد. به نوشته بی‌بی‌سی «بسیاری» از کسانی که در پاکستان متهم به «توهین به مقدسات» شده‌اند توسط معترضان خشمگین کشته شده‌اند و سیاستمداران پاکستانی‌ای که خواستار تجدیدنظر در قانون مربوط به «توهین به مقدسات» در پاکستان شده‌اند نیز از حملات در امان نمانده‌اند.  اسفندماه ۱۳۸۹ شهباز بهتی، وزیر امور اقلیت‌های پاکستان و برادر پل بهتی، که خواستار تجدید نظر در این قانون شده بود، کشته شد و این در حالی است که دو ماه پیش از وی، سلمان تأثیر، استاندار پنجاب که وی نیز در این خصوص اظهاراتی را مطرح کرده بود،‌ توسط یکی از محافظانش به قتل رسید.

تخت فشار افکار عمومی  آصف علی زرداری رييس جمهوری پاکستان از وزير کشور خواسته است هرچه زودتر علت دستگيری يک دختر مسيحی يازده ساله ساکن يکی از زاغه های حومه اسلام آباد را توضيح دهد. بنا به  گزارشات  مندرج در دنیای مجازی پلیس پاکستان تایید کرده است که ریمشا، دختر یازده ساله‌ی مسیحی که به سندروم دان مبتلاست، در پی دریافت گزارش‌هایی مبنی بر کفرگویی، بازداشت و در سلول انفرادی محبوس شده است .

در پاکستان  طی دو ماه گذشته یک خواننده زن پاکستانی  که  به افراطیگری مذهبی  اعتراض کرده  بود  همراه پدرش به قتل رسید و همچنان مرد دیگه به اتهام کفر گویی توسط مردم   به آتش کشید شد و در میان آتش  در حالیکه مردم معترض  به کفر گویی او را احاطه کرده بودند جان سپرده. سوال این است  تا کی؟  باید به عقاید  احترام گذشت  عقایدی که باز تولید جهل و جنایت است.  شمی صلواتی

عید یا خشونت !

۱ دیدگاه

امروز 28 مرداد  جشن مسلمانان در آلمان  بود.  جشنی که تداوم خشونت است، جشنی که در آن خون ریخت می شود، این جشن برای مسلمانها مقدس و التماس دعا  از خدا برای شفاعت است.  اما این جشن از نظر من  بی دین،  آته ئیست  معنی دیگر پیدا می کند.  به نظرم این جشن ،  جشن بی رحمیهاست و جشنی برای تداوم خشونت است چون در طول یک ماه( رمضان) مسلمانان  دست به خود آزاری(روزه) می زند و بعد از پایان ماه رمضان  به طرز وحشناکی، صدها یا هزار ها گوسفند را به  تیغ می کشند و با ریختن خون گوسفندان، درد گرسنگی ناشی  از روزه  التیاب می یابد.  ریختن خون حیوانات گرچه برای مسلمانها  شادی و سرور را به همراه می آورد  اما  دامن زدن  به  بی رحمیها  و  بی عاطفگی   روی دیگر این قضیه است.  شمی صلواتی  19 آگوست 2012

 

28 مرداد و فرمان حمله آیت الله خمینی به کردستان !

بیان دیدگاه

سی و سه سال پیش، در چنین روزی، به فرمان خمینی گله حزب الله توسط حکومت تازه به قدرت خزیده بسیج شده تا آن خطۀ را، که تمایلی به حکومت مذهبی نداشت به خاک و خون بکشند. دقیقا در چنین روزی حکومت مذهبی با تمام قوا بسیج شده تا کردستان ایران را، که سنگر انقلاب بود درهم شکنند، رهبران جمهوری اسلامی از جبهه ملی گرفته تا بنی صدر، از حزب توده گرفته تا اکثریت، از لبیرال گرفته تا ناسیو نالیست دو آتش که خمینی را همراهی می کردند در این جنایت شریکند، علرغم اینکه مردم مبارزه و انقلابی کردستان در مبارزه با جمهوری اسلامی بهای بس گران پرداختند و خسارتی جبران ناپذیر متحمل شدن اما سنگر مقاومت تداوم یافت و هیچ گاه ارتجاعی اسلامی را نپدیزفت . در جنبش انقلابی کردستان  کمونیستها در آن نقش برجسته ای داشتند.

وجود چنین روزی اثبات کردستان انقلابی بعنوان سنگر انقلاب در برابر ضد انقلاب در تاریخ ثبت شده است.

28 مرداد. که اصلاح طلبان نو دگر اندیش شده در آن موقع حزب الله های افرادی بودند که از هیچ جنایت برای اثبان مسلمان بودنشان دریغ نمی کرده اند.

به عنوان  شاهده عینی

تصویری از روستاها و حضور  گله حزب الله!

آن روز ها را نمی توانم فراموش کنم که  همه چیز تغییر کرده بود شاید هم  فرق داشت. انگار غمی عمیق  سایبان هر دلی بود. صدای ساز و دهُل دیگه شنیده نمی شد. از عروسهای شلوغ و پر چنب و جوش دیگه خبری نبود.  مردم با ترس زندگی می کردند. ترس از حکومت خدا!، احساس ما به زنجیر و در اسارت  گرگها بود. روستا در سوک تنی چند از  فرزند خود که بدست جنایت کاران مذهبی جانباختند  نشستۀ است  و تعدادی دیگه از جوانان هم در زندان بودند. آسایش و آرامش وجود نداشت دیگه لبخندهای دختران  در انتظار  باز گشت پسران  روستا از باغ نبود چون بیشتر جوانان روستا را ترک کرده بودند  و تقریبا  همه چیز  به هم ریخته بود  و هر روز گله های حزب الله  در روستا وقتی جوانی را می دیدند  تحقیرش می کردند و کتککاریش می کردند  و با تمام وجود می خواستند قدرت نمایی کنند.  و چه شبها الله  و اکبر می گفتند و روز ها  با میکروفهای قوی  دعای کمیل  در میان روستا پخش می کردند..

صبحها مردم  وقتی برای کار به باغهای خود می رفتند مقدار نان خشک و چای و قندی به همراه داشتند تا صبح را به غروب برساند  ولی ماموران جمهوری اسلامی نانها و قند و چایشان را از مردم می گرفتند و می گفتند چون پشمرگه در خانه باغهایت هستند و شما نانها را برای آنها می برید!!!!!!!!!!!!!!

روزهای شومی بود.  که خدایان جهالت و بردگی  بیشتر از هر زمان به تاختن بودند و سوار کاران  رهایی   بیشتر  از  هر زمان  در رنج . شمی صلواتی  18آگوست 2012

همدردی با مردم آذربیجان!

بیان دیدگاه

گویم سخن به عریانی!

تا رسوا سازم / ریا و دروغ و عوامی را

تا فریاد کنم  لشکر آزرده/ خفته در دورن دشت خیال 

برخیز و با پرچم تازه از خویش

جهانی را محیا کن که در آن انسان مقدستر از هر چیز!

مردمان بسیاری از گوشه و کنار جهان،  به  تنهایی و با دیدن عکسهایی از  زلزله فاجعه بار  آذربیجان  گریه کردند اما  خامنه و صدا و سیما  جمهوری اسلامی  در مورد این فاجعه سکوت کردند  و احمدی نژاد  و همکاران درباراش که مشتی اراذل و اوباشند  برای زیارات به مکه شتافتند. توقع از سران جمهوری اسلامی که مشتی آدمکشند،  وسعیت دیدشان  بر اساس شکم و زیر شکم است و در طول سی سال سرمایه یک کشور را به باد داداند  بیجاست. این جانیان نه معنا احساس را می فهمند و نه معنای همدردی را.  جمهوری اسلامی  مسبب  این  فاجعه درد بار آذربیجان است. چرا که  مردم را از  حقوق انسانیش محروم کرد و اموالش را به باد سپرد. سران  جمهوری اسلامی  باید  به جرم  جنایت و مسبب  فقر و فاجعه  به دادگاه کشید شوند و  در برابر مردم دنیا نمایش داد  شوند این حق مردم مصیبت زده  آذربیجان و دیگر مردم ستمدیده ایران  است. سرنگون باد  جمهوری اسلامی  ایران !

 

زحمهای کهنه عفونی شده ام
درد طبقاتی،
رنجهای نسل سوخته ام

کودک خیابانیم،

مادرم زنی است تن فروش در برابر قانون

و من جزو نفرین شد گانم.

بغض ها  ترکید!
اشک سخن گفت
و صورتم به انتظار باران نشت،

به صدها جرم سنگین به بیدادگاه رفتم
یک بار به جرم گرفتگی زبان
محکوم و زبانم را قطع کردند
و یک بار به جرم ساده نویسی انگشتانم را

گرچه،
زبان آنقدر ها رسا نبود

قلم آنقدرها پر رنگ نبود
اما وجودم فریاد بود
بانگی رسا، رساترین صدا!
که همه ما » برابریم و باید برابر باشیم»
منی که خود در میان طبقم
و در جنگ با رنجها به استادی رسیدیم
هنوز دز جنگم!
[در جنگم، جنگ،
جنگی برای رهایی!
برای باز گشت: حرمت و ارزش انسان

اگر قلم پر رنگ نیست
چون بدون انگشت، قلم را به دهن گرفتم
اگر صدام لرزان و با هیجان است

چون در جنگم و ترس بر دل دارم
بشنو صدایم را!
اگر ضعف یا رسا نیست
بشنو صدایم را!
و با من بیا
تا ما شویم
در این دنیای بدور از احساس و عواطف انسانی
یک صدا ، صدا نیست،
یک دست، قدرت نیست
تا دیر نشد/ با من بیا!
………………شمی صلواتی

 

زمین لرزه در ایران!

بیان دیدگاه

بعد از زمین‌لرزه منجیل-رودبار که  در ساعت ۳۰ دقیقه بامداد به وقت ایران در پنجشنبه۳۱ خردادماه ‪۱۳۶۹ (برابر با ۲۱ ژوئن ۱۹۹۰ و تا شعاع ۱۰۰ كیلومتری ازمرکز زمین‌لرزه، صدایش شنیده شده بود که  موجب خسارات جانی و مالی فراوان گردید،از این تاریخ تا به حال شاهد  بیش از بیست مورد زلزله در ایران بودیم  که بعد از  زمین لرزه   منجیل -  رودبار  زمین لرزه  بم   دوم زلزله فاجعه بار بود که طبق آمار رسمی این زمین‌لرزه ۴۲ هزار قربانی، ۵۰ هزار مجروح و بیش از صدهزار نفر بی‌خانمان به جای گذاشت.این درحالی است که تعداد واقعی قربانیان به مراتب بیش از میزان اعلام شده بود.

 

از 69  تا به امروز  که فاجعه زلزله  آذربیجان که در آن » حداقل 50 هزار کشته و بیش از سیصد هراز زحمی  بجا گذشت است «  بیست و دوسال می گذرد،  و در طول این بیست دو سال   بیشترین  پول از حاصل درآمد نفت،  مصرف حزب الله و دیگر احزاب  تروریستی  در نقاط جهان برای جاسوسی .  ترور .  فتنه انگیزی  شده است.  جدا از همه اینها  میلیاردها  ذلار ها یا تومان  فقط  صرف هزینه  ساختن مسجد ،  مراسمهای مذهبی ،  و فیلمهای مذهبی  شده  و  با اضافه کردن هزینه هنگفتی  برای  سرکوب مخالفان سیاسی  و مبارزه  صرف شده است .  

 

 

اما دریغا  از یک  بیناد و موسسه  برای  جلویگیری  از فاجعه  که بر اثر زلزله،  که بیشترین قربانی را می گیرد.  جمهوری اسلامی  یا بهتر است  بگویم حکومت خدا هیچ ارزشی  برای جان انسان قائل نیست و این گفته من نتیجه عمل کرد  جمعی انگل  که  حکومت خدا را  به دست گرفتن و حکومت می کنند ناشی می شود که  در کمال گستاخی   آن را به  خشم خدای که نامرئیست نسبت می دهند  غافل از اینکه چنین خدای زاییده  مشتی آخوند انگل  برای فریب دادن مردم عوام  است.  تازه» من»  فرضم بر این  است که چنین خدای وجود دارد و وجود داشته باشد.  در این صورت  چنین خدایی  باید  غول  خون آشامی باشد که  ارزش انسانی  در وجودش نیست و باید  بر علیه چنین خدای جنایت کار و مستبد قیام کرد.  و اگر انگلا نی  وجود دارد که می خواهند  از رحمت و کرامت این خدای جانی برای ما بگویند  باید گفت خفه شوید  چون ما شاهدان جنایت خدا و  نمایندگان او  با ریاکاریهایش بودیم .   و برای ما ارزشهای انسانی مهم تر است.  اگر قرار است حرمت به انسان  و  ارزشها انسانی  در آن  جامعه احیا شود اولین پیش شراط  جدایی  مذهب بطور کامل و آزادی بی قید و شرط سیاسی است تا جامعه ما  بتواند  راه  و حرمت  انسان را به سنت جامعه تبدیل کند ..  شمی صلواتی

حقیران تاریخ

۱ دیدگاه

دیروز ورزشکاران ایرانی دو طلا و دو نقره گرفتند، ایران در مجموع و تا این لحظه چهار مدال طلا، سه نقره و یک برنز بدستآورد است. بخش زیادی از این افتخار را ایران، مدیون فرنگی کارانش است که برایش سه طلا به ارمغان آوردند. ایران امسال اولین مدال دوو میدانی را هم در رشته پرتاب دیسک به دست آورد.در این  لحظۀ پر شور،  دیگه  از سایه  مردگان تاریخ خبری نبود»  و به گور خفتگان نژاد پارسی  همچون کورش و رضا خان محلی از اعراب نداشتند.    

ناسیو نالیستهای ایرانی  برای گریز از حقارت و تنی به ارضا،  با افتخار پرچم شیر و خورشید را به  زباله دان سپرده اند و به جای آن نژاد آریا را با  پرچم جمهوری اسلامی گره زدند، با این حرکت حقیرانه،  که گاهی  خود را پرو غرب، و گاه نیاکانش را آب نبات خورد و ساتور به دست با نژاد آریایی سیاه از رنگ قیر آب و تاب می دادند   یک هو در اوج احساسات ملی   به ملخ خوردن افتادند.

چه ناسیو نالیست تحقیر شده ایرانی  و چه حکومت  جاهل و جنایت مذهبی  فاقد  ارزشند.  اما بازیهای المپیک که بنوعی  رقابت بین  ناسیو نالیستها در سطح جهان است و در شکلی دیگه اش  بازار  پول و تولید سود برای پولداران است  فقط  برای  ارضای ناسیو نالیست  جایگاهی با ارزشی ست. شمی صلواتی

مقایسه سرود ای ایران با سروده نازیها آلمان

بیان دیدگاه

ای ایران، ای  مرز پرگهر،

ای خاکت سرچشمه هنر

دور از تو اندیشه بدان

پاینده مانی تو جاودان

 

 

ای … دشمن  ار تو سنگ خاره ای،  من آهنم

جان من فدای خاک پاک میهنم

مهر تو شد، چون پیشه ام

دور از تو نیست، اندیشه ام

در راه تو، کی ارزشی  دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما

 

 

آی آلمان*

ای آلمان، ای آلمان والاتر از همه در جهان

اگر با وحدت و برادری یگانه در مقابل  کژاندیشان

از «ماس» تا «ممل » ،» بلت»و اچ»

ای آلمان، ای آلمان والاتر از همه در جهان

 

 

زن آلمانی، خون آلمانی ، شراب،  نوای آلمانی

پاینده باشند  در جهان، خوششان

ما را به کار نیک تشویق نمایند

در طول زندگی

زن آلمانی، خون آلمانی ، شراب،  نوای آلمانی

 

یکپارچگی  و حق و آزادی  برای سرزمین پدری، آلمان

با قلب و جان  باید کوشش نمایند برادروار

یکپارچگی  و حق و آزادی باشد ضامن خوشبختی  برای آلمان،

 

شکوفا شو، در پرتو  این بحت نکو،

 

 شکوفا شو، ای سرزمین  پدری آلمان ،

 

 

ماس، ممل، بلت، و اچ  رودهای  مرزی  در جنوب  تیرول  ایتالیا، بلژیک، لهستان، و دانمارک می باشند که مرزهای آلمان  رایش  دوم را تشکیل می دادند.

 

سرود ای آلمان  برتری  طلبانه  ترین  سرود  ملی گرادیان  و وطن پرستان  در زمان هیتلر  بود  و سایر  سرودهای نازیها از سرود ای ایران ملایم تر هستند.  هم اکنون  در آلمان غیر قانونی  بوده و جرم محسوب می شود.  

 

 

پرچم معرف و نماد یک تفکر !

2 دیدگاه

 

پرچم معرف و نماد یک تفکر !

پرچم سه رنگ  ایران   چه با  آرم «الله» چه با شیر خورشید  هرگز در دست نگرفتم و نمی گیرم  چرا که برای من بعنوان یک انسان برابری طلب،  وجود این پرچم نه تنها  شرم آور است بلکه ضد انسانی و احیای راسیسم هم هست و من اساسا به همین دلیل است که  این پرچم را برای  اسلامیان و سلطنت طلبها که باهم قوم و خویش هستند رها می کنم چرا که،  برای من ،ارزشهای انسانی مقدس است  در حالیکه پرچم سه رنگ و شیر خورشید  یا آرم آلله  نشان تحقیر و توهین به اکثریت جامعه ماست.

پس از انقلاب مشروطیت نمایندگان مجلس برای توجیه رنگ های پرچم ایران چنین استدلال کردند:

 سبز  : رنگ مورد علاقه پیامبر اسلام(ص) و رنگ دین اسلام است  . بنابراین به عنوان ارزش اعتقادی مردم ایران در بالای پرچم قرار مى گیرد.

سفید:نشانه صلح و دوستی و پاکدامنی است همچنین رنگ مورد علاقه زرتشتیانی است که هزاران سال با صلح و صفا در این سرزمین زندگی کرده اند. بنابراین سفید به عنوان دومین نماد ایرانیان در پرچم ایران قرار مى گیرد.
 سرخ:که نشانه خون است و نیز چنین استدلال مى کردند که آزادی میهن با خون جوانان وطن به دست آمده است.از سوى دیگر خون شهید در اسلام به وی‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ژه امام حسین(ع) مورد احترام ملت ایران است و به این جهت سومین رنگ پرچم ایران باید سرخ باشد.»  حمل این پرچم به هر بهانه ای  متناقض با ارزشهایی انسانی و غیر دمکراتیک است. چون این پیش سوال است .آیا همه مردم ایران مسلمان و دارای فرهنگ و ارزشهایی اسلامی هستند؟   حمل این پرچم یعنی  احیای جاهلت و ضدیت با ارزشهای انسانی و از همه مهمتر یعنی اعلام جنگ با انسانهای آزایخواه و لایک.    شمی صلواتی


 

 

 

پرچم امویان بر طبق گفته طبری سفید بوده‌است هرچند تاریخ بلعمی این پرچم را سبز رنگ توصیف کرده‌است. طبری نقل می‌کند که ابومسلم خراسانی دو پرچم می‌افراشت یکی سیاه رنگ و دیگری پرچمی سفید رنگ مزین به یک آیه قرآنی. نشان عباسیان نیز سیاه رنگ بود که به عبارت محمد رسول الله مزین بود. مخالفین عباسیون نیز به نشانه اعتراض از رنگهایی دیگر استفاده می‌کردند. بطور مثال فاطمیون مصر از پرچمی به رنگ سبز و علویان و بسیاری از شورشیان ایرانی از پرچمهای سفید رنگ استفاده می‌کردند. ویکی‌پدیا

در میان شاهان سلسله صفویان که حدود ۲۳۰ سال بر ایران حاکم بودند، شاه اسماعیل اول بر روی پرچم خود نقش شیر و خورشید نداشت.[۶] شاه تهماسب صفوی نیز چون خود زاده ماه فروردین(برج حمل) بود، دستور داد به جای شیر و خورشید تصویر گوسفند (نماد برج حمل) را هم بر روی پرچمها و هم بر سکه‌ها ترسیم کنند.[۱۲] هر چند صفویان از علم‌ها و پرچمهای متفاوتی استفاده می‌نمودند، چنین می‌نماید که تا زمان شاه عباس کبیر پرچم شیر وخورشید پرچم اصلی صفوی می‌شود. در این زمان اروپاییانی که از ایران بازدید کرده‌اند پرچمهای ایران را سه گوش، مزین به نقش‌های شیر وخورشید، ذوالفقار یا آیات قرآنی توصیف کرده‌اند. در این زمان این نشان تفسیری شیعی پیدا می‌کند. آنگونه که پیدا است صفویان شیر موجود در شیر و خورشید را مظهر امام علی، و خورشید را مظهر فر دین یا عظمت خداوندی بود که همان تغییر شکل یافته فرایزدی است می‌باشد. [۶] بگفته افسانه نجم آبادی، استاد دانشگاه هاوارد، شیر و خورشید مظهر دو پایه ایران آن زمان بود. مذهب و حکومت.  ویکی‌پدیا

 

 

 

 

کسی که با سوء  استفا ده از ناآگاهی  دیگران  بیشتر سود  را از فروش پرچم برد و پول هنگفتی بدست آور است….

در محکومیت نژاد پرستی و فاشیشت در ایران

2 دیدگاه

 

در محکومیت نژاد پرستی و فاشیشت در ایران

به نظر شما وجدان بیداری هست؟ آیا سرزمین ما اینقدر در لجنزار نژاد پرستی غرق شده است که در آن جایی برای ذرۀ ای از انصاف، از شعور انسانی نیست.؟ آیا ما تا این حد حقیر شدیم که با حمله به هموطنان افغانی هر جنایت را بر آنان باید روا ببینیم .

من واقعا یک افغانی هستم اما هیچ وقت، هیچ گاه افغانستان را ندیدم، پدرم می گفت» یازده سالش بوده که همراه پدرش به ایران آمده است.
من سیاسی نیستم، در ایران به دنیا آمدم. البته بچه گیهام وقتی به مدرسه می رفتم چندین بار مرا را از کلاس درسی بیرون کشیدند و معلمها من را بعنوان یک افغانی معرفی می کردند و به همین دلیل چندین بار مورد بازجویی قرار گرفتم که آیا حق تحصیل دارم، یا! نه ؟ نمایشی بود که من را به عنوان انسانی از جنس دوم، بعنوان انسانی با درجات بسیار پایینتر معرفی می کردند و همین کافی بود تا درجه توهین را تا گوش و استخوان حس کنم و دراوج خشم، در آتش تند و زبانه دار تحقیر تبدیل به خاکستر شوم.

گفتم من یک افغانی هستم و شماهم به ذهنتان بسپارید چون دیگه تکرار نمیکنم و این نوشته را نیز بعنوان احساس ترحمتان نمی نویسم، می دونم که بعضی از شماها نوشته های من را با کم و کاستی هایش می خوانید اما این بار به عنوان یک متهم می نویسم چون در ایران اسلامی همه چیز وارونه است، قاضی، جانیست که شرابش از خون انسان است و آرامش وجودش مذهبی تو خالی که در آن همه چیز هست بجز عشق، بجز انصاف و وجدان، می خواهم بگم بجز خشنونت اثری از عواطف و همدردی ، انسانیت در آن نیست.

برایتان گفتم که در ایران بدنیا آمدم ! و در شهرک کوچکی در این کشور پهناور زندگی می کنم و تا بحال جای دیگری را ندیدم یکی دو کلاس سواد دارم می توانم اسم خودم را بنویسم و کار روزانه ام را، یادداشت کنم هر چند موقع پول گرفتن از صاحب کار حساب و کتابی که من می کنم با حساب و کتاب او جور در نمی آید، مثلا من هفته را هفت روز می نویسم ولی او هفته را سه روز حساب می کند. مثلی هست در میان ما افغانها که می گوید» سهم مهمان از صاحبخونه همین است».

در ایران هیچ وقت احساس امنیت نکردم و هیچ وقت از زندگی لذت نبردم صبحها وقتی از یک کوچه باریک و تنگ برای کار می رفتم دختری هم از این کوچه در همان موقع گذر می کرد و نا خوده آگاه به او نگاهی می کردم و می دیدم که چشمان زیبایی داشت، ابرو های پر پشت و زلفی آویزان بر پشانیش، زیبا بود برای دل من زیبا بود اما یک روز ناخودآگاه چند مرد ایرانی منظورم شهروندان درجه یک. عالی جنابان مدعی مرا به باد کتک گرفتند و دیگه از ترس از آن کوچه گذر نکردم و به تنهایی از میسر دورتر به سر کار می رفتم.

می دونم که فقط شهروندان درجه یک هستند که برای نوشتهای من ارزشی قائل نیستند چون نمی داند با «وجود حرف زدن» و دل را عریان کردن باعث آرامش روحی و سعادت انسان می شود. برایتان نگفته بودم که یک روز در صف نان شش بار مرا از صف بیرون انداختند و برای یک نان آن روز چهار ساعت انتظار کشیدم و توهین و تحقیر را پذیرفتم عاقبت کار نانوا یک نان سوخته را که کسی نمی خواست به من داده و من اعتراضی نکردم چون حق با آنان بود چرا که مثالی هست که می گوید» آنجا که زور حاکم است، برهان و منطق باطل است. درد های زیادی دارم اما هنوز نمی دانم به حساب مردم ایران بنویسم یا به حساب جمهوری اسلامی. به همین دلیل تا چند روز آیند صبر می کنم تا ببینم که در درون جامعه ایران چقدر انصاف در اوج فوران است . فراموش نکنید که من یک افغانم، هیچ وقت افغانستان نرفتم و در ایران بدنیا اومدم. دستتان را به گرمی می فشارم تا بعد! شمی صلواتی

غرق رویا

بیان دیدگاه

ثریا دوازده سال بیشتر سن نداشت، چابک و چالاک بود، آنچه را که باید انجام می داد، انجام داد بود، جدا از کارهای خانه، مجبور بود از خواهر و برادر های کوچکترش هم مواظبت کند.

مادر ثریا در حین زایمان بود که زندگی را به درود گفت. ثریا تنها چیزی که در ذهشن باقی مانده بود گفته های مامای تجربی بود که به پدرش گفت بود » متاسفانه بچه با پا آمد و کاری از دست من بر نیامد» گرچه دو سال از مرگ مادرش می گذشت ولی این معما هنوز برای ثریا حل نشد باقی مانده بود.

نصفی از روز گذشته بود ثریا برای رفع خستگی و گریز از آفتاب به درخت کهنسالی که نزدیک خانه شان بود، پناه برد و نشست و به تنه درخت تکیه داد که از شدت خستگی خوابش برد خواب و خیال در هم تنیده شده بود، خوشبختی اوج گرفت، سعادت ظهور کرد، پایان بدبخت ها فرا رسید.

ثریا در میان گلهای زیبای باغ قدم می زد که جوانی زیبا و خوش کلام در برابر او ظاهر شده » سلام خانم من اینجا قدم می زدم که شما را دیدم از حسن جمالت به وجه امدم و خواستم عرض ادبی بکنم راستی شما چقدر زیبایید » .

ابروان زیبا و پر مویش را بالا انداخت، به پاس قدردانی سری تکان داده، لبخندی بر لبانش ظاهر شد، بدون توجه به دنیای پیرامونش به آرامی قدم بر داشت، بدون هیچ شرمی از لباسهای ژنده و موهای ژولیده با صورت بدون آرایش با غرور تمام از کنار آقازاده گذشت.

اما آقازاده دست بر نبود، دوباره سر راهش ایستاد و با لحنی آرام و صاف گفت» اسمت را نگفتی، من ساوان هستم، ثریا مکثی کرد و بعد با صدای خفیف گفت » خوب من ثریا هستم از اهالی دشتتستان » ساوان گلی زیبایی را که در دست داشت، به ثریا تقدیم کرد و ثریا به نشانه احترام گل را بوئید و با کلامی ساده اما در اوج هیجان گفت » چه گلی زیبایی، یعنی این گل برای من» ساوان موادبانه جواب داد «بلی، هر چند این گل قابل شما را نداره»

زیاده قصد ندارم با حاشیه رفتند خوانندگانم را خسته کنم اما ساوان نه یک دل، بلکه به صد دل، عاشق ثریا شد و با او ازدواج کرد.

ثریا از اینکه از غم و رنج رها یافت بود خوشحال بود و در پوست خود نمی گنجید و ساوان عاشقانه و با مهر و لطافت، با دلی در اوج عواطف ثریا را پذیرفته بود و خلاصه عشقی بود پر از احساس و عواطف انسانی ، زیبا بود ! شوکت و عظمت به روشنی در ان نمایان بود.

دیر نپایده که ثریا حامله شد و پسری بدنیا آورد اسم آن را سامان گذاشتند .

روز ها گدشت که ثریا یاد خانواده اش افتاد و دلتنگ شد که ساوان او را برای دیدار به دشتتستان آورد.

پسر ثریا با شور و علاقه به بازی در آن دشت بیکران آرام و قرار نداشت و از قضا از درخت تنومند جلو خانه اش » همان درختی که خود ثریا تکیه داده بود» بالا رفت که بعد از یک لحظه از بالا درخت با سر به زمین افتاد و مرد. رویا ثریا در هم شکست، دل ترک بر داشت و ثریا شروع کرد به گریه کردن.

که ناگهان خواهر کوچکتر دید که ثریا بی دلیل گریه می کند. نزدیک شد وبا دست روی شانه اش ثریا، او را تکانش داد گفت خواهر، خواهر ! ثریا از خواب پرید و گفت «پسرم، پسرم، پسرم از بالا افتاد و مرد.» خواهرش به آرام گفت خواب دیدی، خواب بد بود. تو که هنوز شوهر نکردید، پسرت کجا بود.. پا شو کلی کار داریم.

همچون آب، روان بود و چون پر گل، نرم

بیان دیدگاه

یک روز سخت زمستانی، کولاک شدیدی  آبادی را فرا گرفته بود، رفت و آمد ها قطع شده بود. مردم درهای چوبی خانه ها را محکم بسته  بودندتصویری در اوج ظهور بود که بر مغز انسانها در حال هک شدن بود «سیاهی شب عشق را می بلعید، عواطف را به دار می آویخت، گلها را به باد می سپارد، نفس ها را در بند می کرد و روزها همیشه تاریک می ماند».

 

علیرغم همه این قصه ها، علیرغم وجود ابر سیاه، علیرغم اتحاد جهل و تاریکی، علیرغم همه این تصویرها؛ در رویای من، تصویر گلی شکل گرفت که می خواست با بوی معطرش به آدمهای رویا باخته بگوید که باد شوم نمی ماند؛ تاریکی کوچ می کند و این زمستان سخت جایش را به بهار می دهد. با این وجود  تاریکی شب همچون  افعی  تنومندی مرا می بلعید و احساسم را تبدیل به خاکستری سیاه در دل خویش می کردترس  در جسم و روحم  تاب می خورد  و راز پنهانی  که در دل شب نهان بود همچنان سربسته باقی ماند.  

 

لحظاتی در زندگی من بود که غرق تماشای دلی بودم، همچون آب، روان بود و چون پر گل، نرم. لحظاتی بود که  فرمانروای  یک گل بودم و  آنطور که دلم می خواست غرق  لطافت و زیباییش می شدم و با  دل و جان می بوئیدمش

 

انسان بودن کار ساده ای نیست، اما لحظاتی هست که می توان قدرت را حس کرد و دید که چگونه از فرمانت اطاعت می شود. آری آدمها قدرت را دوست دارند و این عادت همیشگی  انسان است، و من هم همانند بقیه از این قاعده  مستثنا نیستم.

 

با این وجود که هنوز در میانه راهم  و به گذشته، پنهانی نگاهی می اندازم  که در آن دو قطره اشکی در خفا، و حسرتی برای لحظات از دست  رفته، که بر دفتر خاطرات هک شده است؛ مرا با خود به جایی می برد که هنوز معنای یک نگاه، معنای یک واژه زیبا، معنای یک لبخند، مرا به لطافت و زیبایی دعوت می کندنمی دانستم  که به  خاطر  همین سایه تاریک،  نتوانستم  میزبان گلی باشم که  مرا خدای عشق می خواند.  

 

گفته بودم که در سرزمین من  گل بی معناست. عشق  به فرمان «جهل» به «سنگ» بسته می شود و تیغ جاهل  هر روزه  سرهایی را از تن جدا می کند و هنوز کسانی هستند که با هیجان  به تماشا می نشیند.

 

زندگی زیباست،  لطافت و زیبایی  در زندگی  بسته به لبخندی است که  از شوق  رویاها  بر می خیزدرویاها حقایق جهان  فردای انسان است؛ اما رویاهای من فراتر از فرداهاست  که در آن باغی است به وسعت و زیبایی  دل عاشق. چه زیباست جنگ دو لب بر آسمان آگاهی با لبخندی عاشقانه.

شمی صلواتی

 

ترانه (من صدای او هستم)

بیان دیدگاه

دختری جوان و زیبا
با هزار و یک رویا
زندانیست در شهرما
پرنده پر کنده ست
با دست و پای شکسته
میگن که حکمش سنگینه
در زندان اوینۀ
من صدای او هستم
اما، با واژ ه های تازه
آنهم در یک ترانه
مردم شما بدونید که ایران یک زندانه

زین رو/ بیست ژوئن امسال

برابر با سی خرداد

یک روز جهانیست

دفاع از  زندانی ست

این باور قشنگی ست

اگر، ما یکی باشیم

همچون آب دریاها

موجهای تازه باشیم

در رویای آزادی
با هم بیگم ترانه

زندگی حق همه ست

با لبخند دوباره

عواطف عریانیم

همگام با زندانی

چیره بر هر نا کامی

از برای رهایی

(3)ما شمع  نوافروزنیم.

جوانی ست با وقار
با دانش و ابتکار

میگن که یک دانشجوست
سنش بیست و دو ساله
چند روزیست گرفتنش
هیچ کس خبر نداره
مادرش گفته، گویا در قزل‌حصاره
من صدای او هستم
اما با واژه های تازه
آنهم در یک ترانه
مردم شما بدونید که ایران یک زندانه

زین رو/ بیست ژوئن امسال

برابر با سی خرداد

یک روز جهانیست

دفاع از  زندانی ست

این باور قشنگی ست

 اگر، ما یکی باشیم

همچون آب دریاها

موجهای تازه باشیم

در رویای آزادی
با هم بیگم ترانه

زندگی حق همه ست

با لبخند دوباره

عواطف عریانیم

همگام با زندانی

چیره بر هر نا کامی

از برای رهایی

(3)ما شمع  نوافروزنیم.

نوشتن روزنامه ها
داستان بانویی را
که عاشق زندگیست
به جرم یک لبخند
به جرم عشق تازه
شش ساله، که زندانه
حکمش قطعی شده
گویا که سنگ ساره
من صدای او هستم
اما با واژه های تازه
آنهم در یک ترانه
مردم شما بدونید که ایران یک زندانه

زین رو/ بیست ژوئن امسال

برابر با سی خرداد

یک روز جهانیست

دفاع از  زندانی ست

این باور قشنگی ست

 اگر، ما یکی باشیم

همچون آب دریاها

موجهای تازه باشیم

در رویای آزادی
با هم بیگم ترانه

زندگی حق همه ست

با لبخند دوباره

عواطف عریانیم

همگام با زندانی

چیره بر هر نا کامی

از برای رهایی

(3)ما شمع  نوافروزنیم.

اونشب خودم دیدمش
در گذر از یک کوچه
که تاریک و بن بسته
می رفت به تنهایی
یک مرد دل شکسته
چشمها مه آلوده و بی قرار
می گفت چاره نداره
همسرش در زندانه
به جرمش  یک اندیشه
مردم شما بگین؟  این کجای انصافه
من صدای او هستم
اما با واژه های تازه
آنهم در یک ترانه
مردم شما بدونید که ایران یک زندانه

زین رو/ بیست ژوئن امسال

برابر با سی خرداد

یک روز جهانیست

دفاع از  زندانی ست

این باور قشنگی ست

 اگر، ما یکی باشیم

همچون آب دریاها

موجهای تازه باشیم

در رویای آزادی
با هم بیگم ترانه

زندگی حق همه ست

با لبخند دوباره

عواطف عریانیم

همگام با زندانی

چیره بر هر نا کامی

از برای رهایی

(3)ما شمع  نوافروزنیم.

شمی صلواتی .

 

قالب کردن لمپنیزم به عنوان فرهنگ مردم!

۱ دیدگاه

قالب کردن لمپنیزم به عنوان فرهنگ مردم!

در طول تاریخ، اسلام یکی از ادیانی است که صراحتا خشنونت را تبلیغ می کند. نه تنها تبلیغ بلکه آن را هم اجرا می کند. البته بستگی به قدرت و توانایش دارد آنجا که قدرتی ندارد و ضعیف است برای  توجیه خشونت  دلایلی بیان می کند.

اسلام دینی ست، که در آن لطافت و زیبایی نیست، شادی و شادابی گناه است، خندیدن و راحت نشستند بی احترامی به حساب میاد، لب خند زدن، زمزمه آواز خواندن و دستی به سر و صورت کشیدن هرزه گی ست.

اسلام دینی ست که با واقعیات زندگی انسانی منطبق نیست، با منطق جور در نمی آید، با زندگی و شادابی،  با لذت زندگی کاملا بیگانه ست.

اسلام دینی ست متناقض و خشن که بر پایه ای خشونت و خرافه استوار است

امروز جامعه ما خشن و موج خشونت است چون فرهنگ حاکم بر جامعه ما لمپنیزمی ست که بر اساس ارزشهای اسلامی پی ریزی شده است.

یکی از ابرازها آن، اعدام در ملاعام ، کشتن انسان در ملاء عام است. در جهان متمدن » اعدام» خلاف شعور انسانی توصیف می شود. و در تفکر ما مارکسیتها اعدام قتل عمده است و نوعی انتقام جوئی ست

.

قتل یا اعدام، در جامعه خشنونت را باز تولید می کند و به خشنونت در جامعه دامن می زند و در آن عواطف گم می شود، خون انسان بی رنگ.

فرهنگ لمپنی اسلام سیاسی پا را از این فراتر گذشت است و در کمال بی شرمی سنگ سار، قطع دست و پا، چشم را از حدقه در آوردند. قوانین کرده است.

به همین دلیل امروز فرهنگ غالب بر جامعه ما فرهنگ لمپنی محض است و عشق واژه ای کاملا بیگانه است. چرا باید بیگانه نباشد وقتی چند همسری قانونی ست..

قصاص قابل اجراست و ارزش انسان با «دیه یا خون‌بها» تعیُن می گردد و کشتن انسان در فرهنگ جامعه حل می شود .

اینگونه دین داران حرمت را شکستند بر جامعه ما ریا و دروغ را ارزانی داشتند.

تنها راه درست برای دست یابی به جامعه انسانی ، باید سرنگونی طلبی را تقویت کرده و با نقد اسلام سیاسی و پیوند ریشه ای آن با لمپنیزم  این «پدیده شوم»را حاشیه ای کرد.. شمی صلواتی

پاسخی به مدافعان » دین»

بیان دیدگاه

وقتی که این متن»توهین به اعتقاد مردم» را می نوشتم، می دونستم که صاحبان مدعی شعور پیدا می شوند.  که تنهای  به قاضی می روند و یقه آخوندی پیراهنشان  را باز می کنند،  اگر قدرتی داشتند به سیخ می کشند، اگر  قدرتی نبود  بدون شک  فحاشی می کنند. دار و دسته  اراذل  و اوباش کم  نیستند اما امروز  بعضی – هاشان  قلم به دست گرفتند.  لابد  ذهن گوهر بارشان  خلایقت های  در دفاع از شعور را به نمایش گذشته است  در هر صورت جای شکرش باقی ست  که امروز در جلد  بعضی از برادران  حزب الله ای، عکس قلم شعور، جای قمه و ساتور را گرفته است.

من می نویسیم  و باز می نویسیم. سی  و سه سال  جنایت جمهوری اسلامی   را به تصویر  دل  عیان می کنم. زندانی  دهه  60 ام  و  گفنتی های زیادی برای بازگو دارم. بیشتر

پاسخی به مدافعان » دین»

بیان دیدگاه

وقتی که این متن»توهین به اعتقاد مردم» را می نوشتم، می دونستم که صاحبان Äمدعی شعورÄ پیدا می شوند.  که تنهای  به قاضی می روند و یقه آخوندی پیراهنشان  را باز می کنند،  اگر قدرتی داشتند به سیخ می کشند، اگر  قدرتی نبود  بدون شک  فحاشی می کنند. دار و دسته  اراذل  و اوباش کم  نیستند اما امروز  بعضی – هاشان  قلم به دست گرفتند.  لابد  ذهن گوهر بارشان  خلایقت های  در دفاع از شعور را به نمایش گذشته است  در هر صورت جای شکرش باقی ست  که امروز در جلد  بعضی از برادران  حزب الله ای، عکس قلم شعور، جای قمه و ساتور را گرفته است.

 

من می نویسیم  و باز می نویسیم. سی  و سه سال  جنایت جمهوری اسلامی   را به تصویر  دل  عیان می کنم. زندانی  دهه  60 ام  و  گفنتی های زیادی برای بازگو دارم.

اما من  از یاد نبردم . حمله به کردستان را «  جنگ 24 روزه سنندچ را»  قتل و عام  مردم بي گناه توسط سپاه پاسداران ، و فجايع روستاها قارنا ، يوسف كندي و قم قلعه د ر اطراف مهاباد……….   دوست دارم خیلی چیزهای را به یادت بیاورم …. کسی چه می دانند که  چقدر گورهای دسته جمعی در ایران وجود دارد. کسی چه می داند که در ایران چند هزار انسان در زیری شکنجه جان باختند و کسی صدایشان را نشنید.  هر چند برای اینکه مخاطبم را خسته نکنم و اندکی  او را به تعمق وادارم، به کلی گوئی قناعت می کنم  و دوران طلائی   آیت و الله خمینی   و  نخست وزیری  موسوی  و  هیئت  مرگ را به یاد عموم می آورم تا  هر ننه قمری  که  از مسجد  بیرون اومد فکر نکن  که میدان  اندیشه  همچون میدان قمه کشی ست . اگر قذای  شعور  برای  دگر اندیشان  دینی مهم بود پس چرا؟ با جمهوری اسلامی  بطور جدی در نیافتند.  البته اگر معنای شعور را درست فهمید باشند  وجود قوانین «سنگ سار  توهین» به شعور بشریت هست .   امیدوارم  با انصاف باشند و خود را به حماقت نزنند  چون قطع دست و پا  و اعدام در هر شکل و نوعش  توهین به شعور بشریت است یعنی وجود جمهوری  اسلامی  توهین به شعور انسان امروزی -ست  اگر  می خواستند  درس  شعور  را بیاموزند کمی تعمق می کردند و از کلیت نظام جمهوری اسلامی فاصله می گرفتند.

.در دنیای واقعی امروز  نباید  دیگران را بی شعور تلاقی کنید.    و  نباید مذهب یا حزبیت، هر گونه اعتقاد را  مقدس کرده. وجود چند همسری در دنیای امروز  توهین به شعور انسان است.

منصفانه   کمونیستها را / بی دین ها  را قضاوت کنید و  از تعرضشان به دین  ناراخت نشوید چون دین اسلام همیشه شمشیر  دو بله داشته و آن رادر اوج بی رحمی به کار گرفته است .

اگر  تیز  یا بی پروا  و یا به قول مدافعان  احترام  به ادیان گستاخانه وارد جدل شدم  چون زحمهای بر تن دارم  که بجز  اسلام سیاسی را به جدل کشیدن   با بیان دیگری التهاب نمی یابد.. از من نگران نباشید و  از بیان اظهارات من کینه به دل نگیرید .  اگر دین داران  برای دین ارزشی قائل بودند  حتنما آن را با سیاست قاطی نمی کردند و در چارچوب زندگی شخصی- شان حفظش می کردند.  شمی صلواتی

معنای توهین به اعتقاد مردم !

بیان دیدگاه

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

ای مردم، های خلایق،  ای ملت.  دوستان خوب و بد. رفقا مدرن امروزی !  من برای هیچ دینی احترام قائل نیستم .  برای اعتقاد توده ها!  احترام قائل نیستم. برای جهالت و نادانی احترام قائل نیستم. این افکار من است.  چون می خواهم همچون انسان زندگی کنم / می خواهم شعور انسانیم را حفظ کنم…

 

در هندوستان قدیم مطابق آئین هندوها و بنا بر این مطابق باور خیلی از مردم، وقتی مردی می مَرد باید زنش را هم بهمراه  جسد شوهر به شعله های آتش می سپردند!

این به نظر من و به  یقین  به نظر اکثریت  قریب به اتفاق مردم دنیا عین جنایت است. جنایتی که باید با صدای بلند  نفرینش کرد، باید با قاطعیت از وقوعش جلو گیری کرد و به طرفدارانش بدون هیچ رود بایستی دشنام داد آنهم با رکیک دشنامها!

روی هر مذهبی که دست بگذارید کوهی از سوابق جنائی با خودش دارد. کسیت که از کلیسا و قرون وسطه چیزی نشنیده باشد؟  کس چه می داند که اسقف های  محترم آن روزگار که مردم  هر عید به دست بوسشان می رفتند  و برایشان گوسفند و کار قربانی میکردند، سر چند دانشمند و محقق را بخاطر اینکه بر خلاف انجیل به علم و دانش ایمان آورده بودند  از تن جدا کرده اند و تن چند  هزار دختر جوان  را بخاطر تمکین نکردن  به آنان به بهانه  بیرون  راندن  روح خبیث ابلیس به شعله های آتش سپرده اند. بیشتر

آیا جنایت و حماقت همیشه می تواند کار ساز باشد.

بیان دیدگاه

آیا جنایت و حماقت همیشه می تواند کار ساز باشد؟
چند روزی است بنا به فتوای یکی از برگزیدگان خدای واهی یا (مقام معظم رهبری ) به نام»آیت الله صافی » علیه شاهین نجفی خواننده پاپ در آلمان فتوای را صادر کرده و اینگونه فرمان قتل و دستور اجرای آن را با تعیین مقداری قابل ملامحظۀ(پول)به صورت جایزه کرده است. اما تا آنجایی که این فتوا قرار بود معیار نظر سنجی برای دشمنان بعنوان پایگاه مردمی به اعتبار عوام باشد ، برای جمهوری اسلامی هیچ آشی را گرم نکرد… چون اینها می خواستند به بهانه گرم کردن فتوای آقای شاهین نجفی و فرمان قتل او ، افکار عمومی را از افتضاعات پیش آمد » برد برد(5+1) » که برای سران جمهوری اسلامی فقط باخت باخت است منحرف کنند. ولی برعکس ما دیدم مردم ما دیگر برای مذهب ارزشی قائل نیستند و فتوای این زاهد پیر هم کارساز نشد جمهوری اسلامی قبلا هم برای کم رنگ کردن مشکلات مردم و گرانی و از همه مهمتر بازی » برد باختش» از بازی دیگری به نام تند ابوموسی و غیر خواست استفاد کند. که آن میخ رها شده هم به سنگ خورد و این وصله ناجور تنیده در جامعه ما، باز هم به جای «برد برد» باخت باخت را از آن خود کرده است. شمی صلواتی


آیا! کسی هست؟که

بیان دیدگاه

 بجز خار، اسم مرا از گل شنیده باشد.
می دونم! جواب این سوال سخت است چون کسی مادر من را ندیده است، خود من هم،»مادرم را ندیده- ام / زن داییم می گفت که » من شکل مادرم هستم گاهی اوقات دلم خیلی کوچک می شود و سراغ مادرم را از بابایم می گیریم اما بابا می گوید وقتی که تو به دنیا اومدی مادرت بر اثر خونریزی زیاد مرده. وقتی از بابام سوال می کنم «چرا؟ دکتر نبود؟» و او در جوابم به آرامی در حالیکه اشک در میان چشمانش حلقه می زند مرا بغل می کند و می گوید همه چیز بود اما من دستم از همه چیز کوتاه بود و سهمیه که خدایان برای ما تعیین کرده بودند همین بود! راستی این خدایان کیند؟ که سهم ما را ظالمانه تعیین کردند چون من یک دوست دارم که او نیز مادرش را ندید است اما خودش می گفت که مادرش را خدایان ستمگر در زیر شکنجه در زندان کشتند.

کسی اسم مرا بجز خار/ از گل شنیده است. پدرم می گوید که مادرم گل بود یعنی اسمش گل بود و بابا او را «شاه گل «صدا می کرده/ اگر زنده بود من هم او را مامان شاه گل صدا می کردم… می دانم کسی اسم مرا از گل نشنیده است چون کسی هم مادرم را ندیده ولی بابا مرا گل دختر صدا می کند! چون او خاطره های خوب و لحظه های  زیبایی از مامان شاه گل دارد اما من خیلی دلم برایش تنگ شده است.  شمی صلواتی

کودکان کار!

بیان دیدگاه

 

کودکان کار!

من واژه هایی می شناسم که فقط کودکان کار معنای آن را می فهمند و من با این واژه ها  بزرگ شدم. یک روز صبح خبری وجود را لرزاند» اسعد درزیرهجوم ریزشسنگ دفن شد» و یک روز خبر اعدام کودکی را شنیدم  که روزنامه ایدر دست داشت به جرم ضد انقلاب تیرباران شد.  من واژهها را می شناسم. و آنها را از کوچه های  شوم به ذهن سپردم.


من از تبار نفرین شدگانم/ آنانی که یک لحاف کهنه , هفت نفر
برای خواب یا هفت نفر و یک کاسه
برای خوردن غذا داشتند.  من واژه هایبرای بیان دارم که فقط کودک کار می فهمند. من کودکانی را می شناسم که از تمام نعمتهای این جهان محرومند و در دنیای کوچکی زندگی می کند که فقط کار دارای ارزش است. من کودک کار دیروزمو امروزکودکان کار بیشترند و بیشتراند،. دیروز و امروز، نیم قرن گذشت و امروز من پابه سنپنچاه گذاشتم که روز گار سیاتر شد و بهبودی حاصل نشد است.

یادم میادآن روزهای کودکی، کودکی معصومم» کودکی خستهاز کار،خفت برسکوی حیاطو پول مزدش که ناچیز است در میان دستتان نحیفش که تاول زده استسخت گره شده بود تا مباد دزدیناشناس » مزدروز تی شدش  را بدزد»

 

من قصه های نوشتم که در آن بوسه های محبت به تصویر تازه بود. اری در آن هر بوسه به تصویر یک سیب سرخ بود در نگاهی جانانه غرق تماشایش بودم که ناگهان مومنین خدا سر رسیدن و چون در مرامشان عشق معنای نداشت قصه هایم  را به آتش زوال سپردند.شمیصلواتی

 

به بهانه جشن توًلد…

2 دیدگاه

به بهانه  جشن توًلد…

من در سال  1343 نهم اربیهشت در  صلوات آباد  سنندج بدنیا اومدم و در طول حیات  زندگیم هیچ وقت جشن توَلد نگرفتم و کسی هم تولدم را تبریک نگفت، نه به مناسبت توَلدم جشن گرفته شد و نه خودم خواستم هر چند برای خودم  بی  تفاوت بود و برایم معنی نداشته است.

هر سال در روز توَلدم  یک خانم آلمانی به من زنگ می زد و جشن توَلدم را تبریک می گفت. سالها گذشت تا اینکه یک روز این خانم را به صرف نهار دعوت کردم راستش خیلی برام جالب بود که این خانم هر سال چرا جشن تولد من را فراموش نمی کند و هر سال به من تبریک می گوید. اتفاقا دو الی سه روز بعد از تولدم بود که دعوتش کردم به صرف نهار، صحبت از جشن تولد بالا گرفت و من بهش گفتم که نه خودم جشن تولدی گرفتم و نه کسی برام گرفته علرغم آنکه در جشن تولدهای زیادی شرکت کردم !خانم آلمانی از من پرسید چرا؟ در جواب گفتم «نمی دونم» چون زندگی ما انقدر سخت بود وقت فکر کردن به جشن تولد نداشتیم و همانطور عادتمان شد در آلمان هم با وجود امکانات زیاد این جشن را نگرفتم در حین همین گفتگو از خانم پرسیم! شما تنها کسی بودی که به من! به خاطر سال روز تولدم زنگ  زدید و تبریک گفتی.. و او در جوابم گفت » چون  روز که تو بدنیا اومدی برابر با سال روز تولد هتیلر است.همین که گفت ، یک شوک / یک صربه ناخودآگاه بر سرم فرود اومد/ ناراحت شدم و فردا آن روز به شهرداری شهرمان رفتم و تصمیم گرفتم که تاریخ تولدم را عوض کنم /جالبتر از همه وقتی به خانمی که پشت میزکار  اداره  نشته بود داستان را توصیخ دادم او با حالت تعجب گفت «اخ ناین» تاریخ تولد دختر من هم همین روز است علرغم اینکه اندکی از خودم دور می شوم

گردبادی ناخودگاه مرا به درون خودم باز می گرداند. با این تفکرکه انسان باید باور انسانی داشته باشد ونباید به خاطر هر چیزی نام یا اسم خود را عوض کند چون تاریخ آغشته به خون است و اسمها بهدلایل خاصی ظهور کردند اینگونه بود که من از تغییر تاریخ تولد منصرف شدم/ چون روزی که من بدنیا اومدم روز من است و برای مادرم بهترین روزهای زندگی، روزی که پدرم لبخند شادی بر لب داشت،این روز تاریخ من است و من آن روز را دوست دارم اسم من و تاریخ تولد من / زداه گاه من تاریخ زندگی من است حالا ممکن یکی چنگیزخان اسم باشد و یکی اسمش محمد یا هتیلر یا کوروش باشد. افکار آدمها مهم است و چگونه انسان و انسانیت را معنا می کنند… ……

 

من زنم / شعرى از شمى صلواتى

بیان دیدگاه

جنبش زنانۀ

بیان دیدگاه

چه درایران اسلامی، چه در جهان اسلام !  در طول بیش از سه دهه که اسلام سیاسی میداندار معرکه بوده/ لخت شدن و اتنخاب پوشش جز گناه حساب می شده است و می شود. یعنی اتهام است و قاضی فرد مسلمانی ست بنا به  بینش و تفکر دینی خود؟ متهم را محکوم و مجازات آن را بدون اعلام قبلی / بدون وجود دادگاه / بدون وجود وکیل / بدون حق دفاع برای فرد متهم اجرا می کند . مجازات ممکن است اسید پاشی باشد/ ممکن است چاقو کشی باشد و یا شیوه های دیگر. ما ایرانیان با این حقیقت روبرو بودیم که فرد مسلمان بعنوان وکیل و وارث خدا، این حق را داشتۀ که بر اساس شریعت اسلام تنهایی به قاضی برود و مجازات را تعیین کند و آن را اجرا کند…..

در طول سه دهه اخیر ما شاهد شنیدن مجازات سنگ سار / قطع دست پا/ در آوردن چشم از حدقه و مجازاتهای قصاص بخصوص در ایران بودیم.

حالا با اوج نفرت علیه اسلام سیاسی یا لمپنیزم اسلامی و اینکه حق اتنخاب / حالا این انتخاب از لباس گرفته تا اندیشه یا  سکس و غیر/ حق انسانی جز ابتدائی ترین  انسانی ست که در ایران از آن محرومیم.

حالا بنا به همین دلیلایل  جنبشی در اوج وقار و با شجاعت پا به عرصه مبارزه گذشتۀ است. با این پلاتفرم » زندگی خودم / بدن خودم / پوشش خودم / متعلق به خودم هست و احتیاجی به قیوم ندارم و با لخت کردن خود اسلام سیاسی را به چالش می کشد .. این جنبش زیباست.. باوقار است/ رزمنده است. جسور بی و باک است …..به همین دلیل در میان مدافعان چپ یا برابری طلب گرایشی پیدا می شود که هنوز مردسالار است / هنوز متحجر است/ هنوز در ابهام زندگی می کند / پرخاش گر است…. تا اینجاش فکر نکرده بود .که تا این حد/ این شورش را / این عصیان را / این شهامت و جسارت بر نمی تابد….. و جز فرهنگ او نیست و ندیده بود .اما این جنبش هست و وجود دارد و این جنبش واقعی است که در میدان نبرد لمپنیزم اسلام را به چالش می گیرد.

به مناسبت هشت مارس/

بیان دیدگاه

از شوق آمدنت ، مشعل را از نو میافروزم

بیان دیدگاه

با سلام به رفیق نسان!

با سلام به رفیق نسان .
با من از عشق بگو
از لبخند دوباره،  از چگونه زیستند.

                      ***
از شوق آمدنت ،  مشعل را از نو میافروزم

گاهی اوقات  اشتباه کوچکی  باعث می شود تا انسان رفقایی را از دست بدهد.  در حالیکه  اندکی صبور  وکمی تعمق  کافی است  تا عزیزانمان از دور نشوند.

 رفیق نسان یکی از رفقایی قدیمی جنبش چپ در کردستان ایران  است، در حقیقت رفیق نسان و دیگر رفقایی هستند  که اساس  زندگیشان یعنی تاریخ مبارزه جنبش چپ در کردستان ایران/ با فداکاری و از جان گذشتگی انسانهای چون نسان بنا نهاد شد است. این رفقا  سختیهای  بسیار کشیدند از خود گذشتگیها و فدا کارها بسیاری از خود نشان دادند و آزار بسیاری  را دیدند تا امروز جنبش چپ به این اعظمت امروزی  در کردستان رسیده است.

ملحق شدن رفیق نسان  به حزب کمونیست کارگری، حرکتی زیبا و قابل تحسین است، ما چنین حرکت شجاعانه و زیبا را ارج می نهیم، این نوع حرکتها ما را در پیشبرد اهداف مان که همانا انقلاب انسانی برای حکومتی انسانی است قویتر و مستحکمتر می کند. ملحق شدن رفیق نسان به حزب کمونیست کارگری حرکت انقلابی و غرور آفرین است. ما کمونیست ها نباید از یگدیگر دور بمانیم در حالیکه که اهدافمان یکی است و تلاشمان سر نگونی جمهوری اسلامی وبرقراری جمهوری انسانی است بس چه بهتر تشکیلاتمان را مستحکمتر و به وسعیت آن بیافزایم .

رفیق نسان بسیار عزیز نه تنها ملحق شدن شما بلکه ملحق شدن هر رفیق دیگری باعث شادمانی و خوشحالی همه ما اعضای حزب کمونیست کارگری است بحضوص در شرایط موجود که جامعه ما توسط جمهوری اسلامی خشونت زده است . همه ما به وجود مبارزات و اعتراضات گسترده در مراکز فر هنگی و کارگری در ایران آگاه هستم، وجود جنبش سرنگونی طلبی در ایران ظهور جنبش چپ این ضرورت را از ما می طلبد که حزبیتر و سارمانیافته تر عمل کنیم. حرکت شما حرکتی بسیار زیبا با درایت و آگاهی کمونیستی است، کمونیستی که سر بزنگاه به درستی تشخیص می دهد و در کنار رفقا خود، طبقه خود قرار می گیرد تشکیلات ما محتاج چنین افرادی است که به حزب ما و جنبش ما نیرو و قدرت ببخشند. در همین جا من به شما درود می فرستم و حرکت شجاعانه شما را تحسین می کنم  رفیق تان شمی صلواتی  دوم مه  دو هزار دوازده میلادی .

زوال

بیان دیدگاه

بنیاد گذاران جمهوری اسلامی  و علمای اسلامی درطول بیش از سه ده در ایران زنان راباقوانین چند همسری و صیغه،حجاب اجباری، با جدا سازی زن و مرد، زن رابعنوان موجودی ضعیف مورد تحقیر قراردادند یعنی تمام مردم متمدن جهان را که به برابری زن و مردم اعتقاد دارند مورد تحقیر و توهین قرار دادند.

با به دار آویختند یا کشتند و سنگ سار کردن انسانها،.با جنایت و ترور، با دخالت در زندگی حضوصی مردم تا جایی که می خواستند رنگ شورت و شلوار انسان را تعیین کنند. به ما نشان دادند که تا چه حد بی شرم و وقیعند.  به این معنا در ریاکاری و دروغ / فساد و جنایت.  تاراج و خیانت ماهر و استادند و خودداری نمی کرده اند و برای مشروحیت هر خطا، راه شرعی برای آن یافتند.

امروز دیگه همه این تحقیر ها رو به زوال است.  و امروز ما شاهد آنیم که طرفداران  خود حکومت و آنانی که با افتخار در کنار لاجوردی عکس یاد گاری می گرفتند در مور اسلام به زشتی یاد می کنند و اعتراف می کنند  که مسخ شده بودند.  اعتراف می کنند که چگونه در برابر بت  به سجده می رفتند…..  اما امروز چی خودی و چه غیر خودی  دیگه باوری به دین ندارند و می دانند که اسلام  دین خرد و عقل نیست(جمهوری اسلامی هم حکومت منطق نیست)…..اخبار دزدی و چیاول اموال/ اختلاسها/ بدبینها / پایه های این حکومت جانی را متزلزل کرده است و هر روز شاهد ریزش بیشتری از بدنه این حکومتیم. مردم ما و جامعه ما تبدیل به یک جامعه سکولار و لایک شده است. گرچه تا رسیدن به اینجا خاورانها ساخته شد و خیابانها به خون آغشته گشت. هر چند تا به اینجا رسیدن هزاران انسان در زندانها مورد زشتترین اهانت قرار گرفتند و شبانه به دار آویخت شدند..  اما این دست آور را باید  پاس بداریم البته به بهای سرنگونی جمهوری اسلامی، به بهای دین زدائی در جامعه  و در ساختار اجتماعی…..  این ارزشها را به ارزان نیافتم و باید برای نگهداری این ارزشها حکومت مذهبی را سرنگون کنیم

ده ها هزار کودک را غیر مسئولانه به جنگ بردند و یا در میدانها مین رها ساختند،با ادامه جنگ در طول  هشت سال و اعدامها در ملال عام تلاش کردند که احساسات انسانی را در جامعه جاور کنند. این حکومت در حال زوال است و ترس وحشت دست انداکارانش با توجه به فساد ها و اختلاسها  و فرار بعضی از سران حکومت  ثبات جمهوری اسلامی را برهم زده است و هر لحظه ممکن است از داخل فرو ریزد.. با ور کنید قبل از تصمیم گیری کشورهای اروپایی و امریکا   این حکومت در زباله دان تاریخ است…

در این دنیای پر از دانش و علم بسوی دین رفتند، یک گناه است

هنرمند آنکس، که شمعی بیافروزد و آن حدیث کهنه را از ریشه بر اندازد. 

من زندگی را واقعا رفیق دوست دارم

۱ دیدگاه

 

من زندگی را دوست دارم

من زندگی را دوست دارم: تا فردا،
دوباره با آنها که بارو دارند من از جنس دیگری هستم جدل کنم  و آنها تعرض می کنند، چه سخت شکست می خورند  و عقب می کشند. و شرمسارانه میپذیرند که من هم انسانم.

من زندگی را دوست دارم: نه به خاطر تو، دوست من، به خاطر همسایه روبرو که با نفرت زندگی مرا زیر نظر دارد  و نه به خاطر آنهائی که در انتظارند تا فردا بر جنازه له شده من عکس یادگاری بگیرند / من می خواهم زنده بمانم تا نظاره گر کاشتن بذر عشق و محبت در دشتستان نفرت باشم.

من زندگی را دوست دارم :تا  چکیده ای از سروده هایم را با شما در میان بگذارم و شما گاه با لبخند و تشویق، گاه باسرزنش و انتقاد، غیابی مرا به قاضی بسپارید و خودتان بر سکوی عدالت به قضاوت بنشینند. من نیز بدون توجه به حکم شما، شاد و مسروربا سرودی تازه با آزروی سعادت و خوشبختی را برایتان با تصویری تارۀ از زندگی نشان دهم.

من زندگی را دوست دارم: به خاطر بهار، تا باغچه خانه ام را به تمامی فقط گل بکارم و آنگاهست که همسایه ها با دیدن این همه گل خواهند گفت » عجیبۀ، زمین به این بزرگی! آن هم همش گل»

من زندگی را دوست دارم : به خاطر بوی گلی در جنگلی دور، آنطرف آبها،  زیر چیر هوای مه آلوده فصل سرد، آشناست، و مرا به سرزمینهای دور، به ساحل دریا و دشتهای وسیع مهربانی می برد . و شب ها مرا با مهربانی و عشق غرق رویا می کند.

من زندگی را دوست دارم :  فقط به خاطر دو چشم نسبتا بزرگ یک آهوی گریخته از دست صیاد که لبانی آمیخته به عشق دارد. تا یک بار از نزدیکترین خط مقدس تابوها غرق تماشایش شوم  چون همچون  گلوله ای پرتاب شد از دور، دل مرا نشانه می رود تا من عاشقانه تر از همیشه سروده ای تازه از رازهای زندگانی را با تصویری تازه تر از عشق نثار حالش کنم. می بویمش می بوسمش و شب را با تصویری از زیبائی چشمهایش در خلوت خود نثری یا شعری هر آن چه که از دل بر آید بنویسم.

من زندگی را دوست دارم :  به خاطر گسیوانش که هر تارش معجزه ای از مهربانیها است. به خاطر اینکه  چشمهایش نشان زیبائی ها است. و به خاطر گردن بلورینش به این امید تا شاید روزی خود را به آن بیاویزم و غرق عشق شوم.

 آه دوست من ،  چه رویای زیباست  من با این رویاها شادمان خواهم زیست و بوسه ای با لطافت در اوج مهربانی و دوست داشتنی نثارش خواهم کرد. او نازنین نازنینهاست. که چشمهای آتشین دارد و گردین بلورینی که بر سنیه باغ مهربا نها جای گرفته و پیام دل را می رباید.

من زندگی را واقعا رفیق دوست دارم  و دل می خواهد زنده بمانم تا بر گور دنیای سرمایه  رقص جانانه کنم و از شوق شادی که همه شاد و خرسندند  آوازی  تازه بخوانم

من زندگی را دوست دارم  و باید زنده بمانم  می دانی چرا؟ تا جهل را دفن کنم و بشارت مرگ انگل های  جامعه  یعنی  رهبران جانی و جاهل باشم   من مرگ جمهوری اسلامم/ من ندای آزادیم/   به همین دلیل همیشه زنده ام  چون اندیشه ام » یک  اندیشه برابر» !

اخبار هفتگى- گفتگو با شمى صلواتى, نويسنده و شاعر و زندانى سياسى دهه ٦٠ برنامه تلويزيونى «براى آزادى زندانيان سياسى» — شيوا محبوبى

بیان دیدگاه

تقدیم به «کریم عامر» و علیا»

بیان دیدگاه

نازنینم، دلبر من ! بهت گفته بودم که زنانه زیستن! زندگیست، طغیان عواطف و چشمه های فواران عشق است و  من در هم کلامی با تو نازنینم! قصه هایم را زنانه و زنانه تر خواهم نوشت تا زندگی را زیباتر و عاشقانه تر ببینم.  زنانه خواهم گفت. زنانه غرق نگاهت می شوم تا زیبائیهای که در چشمهای مستت عیان است… سیر تماشا کنم! افکارم را، برای اندیشدن به زیبائیها، به عاطفه ها، زنانه خواهم کرد و زنانه با گذر از هر باغچه گلها را خواهم بوئید. و با قلم بی رنگم بر هر دیواری خواهم نوشت «من زنم واز خدا بزرگترم، از خدا زیباترم ، از خدا قویترم و دلم دشت مهربان هاست خالق گل و سبزه و زیبایی، می آفرینم عشق را، عواطف را ، زیبایی را. من زنم! از خدا نرمتر و لطیفترم، خدا خالق زلزله و بلاهای آسمانیست و من خالق زیبا یها، خدا خشنونت را آفرید و من مهربانی را. من زنم طغیان عواطف! سیل خروشان محبت. رودخانه ای از عشق به هر سو روان».   شمی صلواتی

در دفاع از علیا المهدی مصری !

بیان دیدگاه

در دفاع از علیا المهدی مصری !

مثل اینکه جمعی از زنان و مردان ما  زیادی  به لخت شدن بخصوص زن حساسند. خانمی به نام لاله افشاریدر فیس بوک چنین نوشت» روشهای متفاوتی برای نافرمانی مدنی هست و خواستها را در زمان و مکان و امکان مناسب اجرا باید کرد، اما چنین روشی بی حرمتی و شکستن کرامت زن است، کە خود زنان باعث و بانی هتک حرمت خود هستند.» در اینجا باید گفت» آیا زنی با پیچیدن  لحاف و پتو به کرامت می رسد….

مگر تمام قدرت جمهوری اسلامی با منطق و برهان نمی خواهند تا تمام زن را  با پیچیدند به لحاف و پتو خانه نشین کنند.آیا این بردگی نیست.؟ اسارت  نیست؟….

سکس خواست طبیعی انسان است اما اجازه بدهید کمی از کرامت زنان در ایران اسلامی را در همین نوشته به جدل بگذارم …..گفتم  سکس یک نیاز واقعی انسان است.در همین رابطۀ خانم دیگری در پروفایل فیس بوکم به نام کتایون اذرلی چنین نوشت» ملتی که محروم از آزادی سکس اند بیشتر از این توقع از آنان نباید داشت…خاصه در تحلیل رویدادهای سیاسی و اجتماعی !!!!باورم بر این بود که جمهوری اسلامی پس از عقد کجوز قرارداد صیغه ….عقده ی ادیپ را در این جامعه درمانی اندک داده است ….اما از قرار معلوم موجود رخوت شده است شرمساری در برابر بارگاه پر جلال خر و گاو و گوسفند و میمون» این بحث یعنی تنزل دادن به حرکت زیبایی علیا! خوانندگان گرامی به نظر شما صیغه  و چند همسری  کرامت زن است؟ نکنه که در خانه نشتن و منتظر ماندن تا خواستگاری پیدا شود… کدامش ؟

«ضیغه» تن فروشی است. اما با نوع تن فروش در جامعه سرمایه داری فرق دارد در جامعه سرمایه داری.. کارت پزشکی و صدور جواز لازمه کسب است اما در ایران اجازه آخوند برابر با صدور جواز و کارت سلامتی پزشکی است ……

صیغه نوع فاحشه و بردگی زن تن فروش است .. چون گانگسترش آخوند و با اجازه آغا شرعیت پیدا می کند …….

قوانین چند همسری نیز نوعی تن فروشی از نوع بردگی ست. که یک مرد پول دار با کلاۀ شرعی و با اجازه آغا چندین زن را به همسری می گیرد و آنطور که خودش بخواهد مخارج زندگیشان را تامین می کند و زنانش در تقابل به نوع برد جنسی و خدمت کار در خدمت مرد قرار می گیرد …….

ازدواج از سن زیر 18 در ایران قانونی است و مورد زیاد وجود دارد که دختران یازده ساله و حتی سنن کمتر در معاملات خرید و فروش و با اجازه آغا تحت نام ازدواج مورد تجاوز قرار گرفتند ……

جالب است که تن عریان زن معترض مصری شوک بود برای مردان راستین که در اوج مردانگیند/ شوکه برای زنان اهل کرامت و شوک ///  همشان را شوکه کرد. چون ترسیدن و لرزیده از اینکه زنان ایرانی هم لخت شوند….تفکر متحجرانه است… البته نوشتهای زیادی بصورت پیام دریافت کردم.

 بد بیاره، این واژه ها که سر زبان اینهاست
بیچاره مردم ما! داستان همین جااست.
در حقیقت، پایه این حکومت اسلامی .
و احمدی نژادها از همین هاست!

گر چه معلمین  اخلاق حصاری را برای ما به نام اخلاقیات ساختند و از اخلاق گفتند  و خود را اهل تشخص و تفخص پنداشتند. نجابت و پاکی، شرافت، حیثیت، پاکدامن، نجیب،ناموس و غیره.این واژه ها هر کدام  حصاریست با صدها زندان. که بزرگ مردان برای دختران ما“باکره ماندن ” جزی از نجابت و پاکی و شرافت و ………نام نهادند و عشق آزاد را حرام و نامشروع و ریا دروغ را بر مناسبات انسانی استوار ساختند. زیبائی را در چهار دیوار خانه حبس کردند و تن فروشی را به جامعه ارزانی داشتند. اینها شیادان مفت خور و انگلهای سر طانی در جامعه اند. که بدانگو نه اسب وحشی را به حصار کشیدند و آن را اسب نجیب نامندند.

تفکری که زن را بعنوان کالا و با  توجیه مذهبی می خواهد زن در اسارت داشته باشد. مشروع و غیر مشروعش می کند… هیچ چیزی نباید بدون اجازه آخوند باشد.

 آخوندها که همه جا با ما هستند مثلا در رختخواب چطوری و چگونه باید سکس کنیم تا حلال باشد یا حرام و در هنگام رفتند به توالت با کدام دست شرعی و با کدام انگشت حرام …. چند سانت باشد ….. در حالیکه سکس باید آزاد باشد و دل برای هوس با میل و رعبت باشد نه که در چهار چوب قید و شرط …….

آخوند ها می خواهند همه جا با ما باشند . چون ما تن به این حماقت می دهیم و اعتراضی در کار نیست چون اجازه آغا مشروعیت هر کار زشتی است ……

آنوقت پاسخ به این سوال که چرا جمهوری اسلامی در اریکیه قدرت است هنوز؟» باید ساده باشد… در دورن ما ایرانیها گرایشات ارتجاعی و مردانگی زیاد است زین رو بی دلیل نیست آیت الله خمینی رهبر انقلاب می شود و یا رفسنجانی و موسوی و کروبی لقب آزایخواهی می گیرند……. شعار تغییر » الله البر » می شود.  شمی صلواتی

در دفاع از علیا ماجده المهدی » دختر مصری»

2 دیدگاه


دختری که با تن لختش اسلام را به چالش کشید…. تن لختی که نه تنها ستونهای را اسلام لرزاند بلکه شوکت اسلام را از ریشه به مسخره گرفت. تن لختی که نماد جسارت بود. شهامت بود. روح عاصی که طغیان کرد و جهالت را به مصادف طلبید……. علیا ماجده المهدی دختر عصانگر مصر / در نبردی پر تنش و رعد آسا…. تحرک تازه ای به پیشروی انقلاب در مصر داد. و اسلامگرایان را از حالت تحرض به حالت دفاعی انداخت. در اینجا قصدم دفاع از حرکت زیبایی  این دختر مصری نیست چون حرکت زیبایی این دختر اوج شهامت و جسارت بود.. چیزی که در وجود مذهبیون چپ نما نیست و در تمام طول عمرشان پرنسیبشان را به عریان پایین تنه گره زندن . و حالا علیه این دختر مصری بد دهنی میکنند….. در اوج بی شرمی ادب را کنار گذاشتند و خرقه به تن در سنگر جمهوری اسلامی موضوع گرفتند. ننگنتان باد. شرم تان باد ………. ای هواداران چپ نما جمهوری اسلامی که در طول عمرتان جز حماقت اندیشی رسالت دیگه نیافتتی…..
درود بر علیا ماجده المهدی شمی صلواتی

در کوچه های شعرم

بیان دیدگاه

در کوچه های شعرم سرگردان بود و آواره

به هر جا با نگاهی جانانۀ/دیدمش به تنهایی!

گفتمش» تو نیز همچو من خستۀ دل و پریشانی؟»

داد به آرامی جوابی کوتاه»اینجا کسی روی دلم پا نمگذارۀ، این دل خستۀ را نمی آزارۀ/ باغ شعرت چه ساده است. همچون دل من یک عالم رویا دارۀ»

اگر این بار نوشتی کلام عاشقانه /

 از شهری بگو که مردمش دلی آرام و بس شیدا دارۀ/ نه از شهرمن که در آن قناری در  بند و زندانۀ

از شهری بگو  که پروانه هایش به باغ گل مهمانۀ

نه از شهر که هزارش به دور شمعی فقط یک لحظه به پروازۀ/ بگو آسمانش چه رنگ است آنجا که تو را همچون مهمان دارۀ/از اشک این دیدار مگو که رنگش به خون معیارۀ

گفته بودی که  لب به لب/ هماغوشی در آن آزاد آزاده/ نگفتی باز که! در شهر من بوسۀ و همآغوشی جرمی به سنگ / طناب و داره………

به یاد علی نمازی

بیان دیدگاه

از مرگ با من سخن مگو / نگو که فانوس خونه خاموش است. چون دلم می گیره…

رفیقی به شتاب نوشت»در کوچه ما فانوسی دیگر از سوختن باز ایستاد» چه سخت آزارم می دهد خبر مرگ عزیزی که می رسد ز راه دور!

من و علی در گردان شاهو  باهم بودیم. در بازسازی گردان شوان نیز باهم بودیم

صمیمی بود. لبخندش  بشارت  امید بود.  بیست سالی گذشت و ما با هم تماسی نداشتیم  اما می دانستم  که پدر شده و زندگی هر چند ساده  را داراست…..  علی نمازی  از ابتدای جوانی  تن به  مبارزه داد و هیچ وقت حکومت جمهوری اسلامی را برسمیت  نشاخت.  علی فداکار  و گشاده دل بود. مهربان و با لبخند  حرف می زد. که با نهایت تاسف امشب مطلع گشتم که بر اثر سر طان لوزالمعده در شهر اسلو چشم از جهان فرو بست. با نگاهی به گذشته دلم به غم نشت و پاک ترسیدم که به تنهای از کوچه ها تاریک چگونه گذرم باشد/ بر خورد بلرزیدم و لکنت زبان بگرفتم از این راهی که بپیمودم به دشوار/ ز شوق آن روز که فانوسها بود بسیار و امروز تک به تک خاموشی می گزینید در این شبهای تار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  یاد عزیزش گرامی باد…..پنچ شنبه 12 آبان 1390 شمی صلواتی

به کدامین سو؟ ایستادم! و با کدامین زبان گویم سخنی از عشق؟

2 دیدگاه

من کیم؟

بعنوان انسانیکه علاقمند به ادبیات است.گاهی اوقات با نوشتن شعری یا نثری،گاً سیاسی، گاً عاشقانه و با نشر آن در دنیای مجازی.  انتقادهایی یا بصورت کامنت و یا بصورت پیام  دریافت می کنم!

همیشه سعی می کردم با بی خیالی از کنار آن بگذرم. یعنی دل و دماخی برای پاسخ نبود. راستش این نوع انتقادها بیشتر  اتهام بود تا انتقاد. اما امروز  حالی را یافتم تا مختضر توضیخی را بنویسم  چون احساس می کنم  نوع  برداشت اشتباه  و نادرستی از نوشتهایم  شده و در اینجا نمی خواهم رفع اتهام کنم بلکه می خواهم این اتهام را با دل و جان قبول کنم. نوع اتهام  امانیست بودن اشعار و موضوعگیریهای  سیاسی من که با احتیاط و در چهار چوب اشعارم  بدور از انقلابی گریست…. برای کسانی که به عمق تفکر مارکس پی بردند می دانند که تمام تئوری مارکس » ارزشهای انسانی است»  و در آن » انسان مقدس است»  عشق و عواطف به عریانی و همه چیز بر اساس منطق  و حرمت  انسان بنا شده است.  یعنی سوسیالیزم باز گشت حرمت و اختیار به خود انسان است…

واژه های روشنفکرانه و ساختگی  دنیای خیال روشنفکران  از خود بیگانه شده  مبارزه طبقاتی، که با ژشت  مارکسیت بودن  واراد میدان مبارزه می شوند. با نام مارکس حرف می زنند. این نوع انسانها نه تنها مارکیست نیستند بلکه فکر می کنند با این شیوۀ می شود چنگی به قدرت زد.از این نوع انسانها زیاد داریم و من هم، به نوبت خود زیاد دیدم.

بودند آنانی که دیروز لباس کمونیستی به تن داشتند و  سرود انترناسیونال را زیر لب زمرمه می کردند .  ولی حالا یا  » سروده ای رقیب» یا «سرود ای ایران» را زمرمه می کنند. آنانی که مبنایش ارزشهای انسانی نبود و برای رسیدن به کرسی قدرت  تن به خاری و ذلت دادند/ گذشتۀ خود را حاشا کردند و به تعظیم و چاکری در برابر  مردانی که رذالات بودند پرداختند و آنها را بزرگ دیدند.  مقاله در توصیف  منتظری » بعنوان مرد سکولار» نوشتند  و در کریدورها/ گا به پابوس  جاسوسان سیا و گا به پا بوس ماموران ساواما افتادند  و خود را سیاستمدار نامندند.

و اما من کیم؟  باز گشت به این سوُال شاید هویت من را برای خوانندگان و علاقمندان  مطالبم  روشن باشد  که » من یک کمونیست» یک  مارکسیت»و موضوعگیرهای سیاسیم را بدور از تعصُب حزبی   بر اساس ارزشهایی انسانی  و مانفع همگانی مردم  است.  ارزشهای انسانی برایم مقدس است مقدستر از  خاک / مذهب / عقیده / و هر آنچه در تصورات شماست… به این اعتبار  من امانیستم.  شعرهایم امانیستی است و موضگیریهایم بر اساس همین ارزش  انسانی است ارزشهای که مارکس به تصویر کشیده است……. شمی صلواتی یکشنبه شب  8 آبان 1390

من فقط سرنگونی طلبم

بیان دیدگاه

جمهوری اسلامی یک وصله بد فرومیست که به جامعه ما دوخته شده است. در واقع اگر بخواهم درست تصویرش کنم یعنی لمپنیزم دوران فئودالی حاکم بر جامعه ما / قرون وسط.

از ابتداد سرکار آمدنش با اتکا به کشتن و به دارآویختن و قوانین بربریت همچو سنک سار و قطع کردن …دست و پا و تبعض جنسی/ جنگ خانمان سوز هشت ساله بود که برجامعه حاکم شد.. هر روز که گذشت بیشتر جامعه مرا در فقر و تنگدستی فرو برد و بقای حکومتش را با ترور و آدمربایی و کشتن و به دار آویختن ادامه داد

شاید بشی گفت!تنها حکومتی است که با کشتن انسان سر پا است. رهبران و ایده لوگهایش آخوند مفت خور و انگل همراه با سخنگو یان بی کلاس و چاپلوسان سینه چاک سرمایه/ ناسیونالیست ایرانی که گا به دنبال شاه و افتخارات کورو ش هستند و گاه به دنبال اماحسین و پیرشان امام خمینی و یا حضرت منتظری هستند و گاهی موسوی یا خاتمیچی می شوند در تمام زمنیهای سیاسی بی خاصیت بودن خودش را نشان داده اند و در پلومیک ادای لیبرال شدن را در می آورند. در واقع ته مانده فرهنگ تاچریسم و جورج بوشند . و قهرمانش رضاخان است و سخنگو یان و مدافعان جنگ هشت ساله ایران و عراقند هنوز نمی توانند بفهمند که جنگ ایران و عراق از ابتداد قرار نبود یکی برنده یا بازنده باشد. جنگ عرب و فارس نبود جنگی برای فتخ کربلا بود جنگی برای فتخ اسرائیل بود و ساختن جهان اسلام. ناسیو نالیست نادان و حقیر که از روی حقارت گاه عرب را مانع پیش رفت خود معرفی می کنند و گاهی انگلیسی ها را، به جای انتخاب یک سیاست درست . حالا مشکلشان نامهای عربی است در واقع جمهوری اسلامی نام خلیج فارس را هوا می کند و اینها چون فوتبالیستهای پیر و زاور در رفتۀ «دی بدو»

وقتی بحث مبارزه با اعدام، یا. سرنگونی جمهوری اسلامی می شود تازه در فکر فرو می روند و با تعجب سوال می کنند» آقا ببیخشید شما کمونیستی ؟» و بعد از چانه زدن زیاد / تازه متوجه خواهی شد که پیروان اعظمت ایران آنقدرها هم اهل خطر نیستند. فقط همه چیزشان ادا است/ ژست است./ می خواهند «منی» باشند در مجلس ( البته مجالس خودشان) اما نتیجه اینکه ما» باید فقط به دنبال سرنگونی جمهوری اسلامی باشیم»  تنها راه درست برای پاک این طاعون از جان مردم سرنگونی ست .

اما نکاتی در مورد جنگ ایران و عراق! ///

جنگ لازم نبود اما جمهوری اسلامی به جنگ احتیاج داشت. سران جمهوری اسلامی در اوج بی شرمی بارها بصورت علنی گفتند که جنگ نعمت است و جنگ برکت الهی است. و صد البته برای جمهوری اسلامی یک برکت بود چون جنگ اگر نبود عمرش به دراز کشید نمی شد. چرا که اگر به بهانه جنگ نبود ده ها هزار انسان فرهیخته و دانشمند را نمی توانست در گوره های دسته جمعی جا دهد. در آن زمان که حزب الله یها با شور و شوق جهالت به استقبال مرگ شتافتند در همان زمان انسانهای رشید و دانانی هم بودند که در مخالف با جمهوری اسلامی در زندان ها توسط هیئت مرگ اعدام شدن //// دفاع از جنگ/ دفاع از جمهوری اسلامی است. و مسئولیت آن اعدام های 61 تا 67 به گردنها آنها یست که جنگ را تقدیست و از آن دفاع می کنند.جنگ هشت ساله را که باعث کشتن و نابودی هزاران انسان و ویرانه ها فراوان و از همه مهمتر تقویت جمهوری اسلامی شد .

 لیبرالی که قهرمانش رصاخان باشید عاقبت سر از دفاع مقدس در میاورد و به دنبال شعارهای انحرافی که جمهوری اسلامی به وسط زمین پرت می کند باید بدود /// » خلیج فارس/ فارس است/ یانوروز  مال ماست؟نه مال افغانها …و الی آخر…

 اما من فعلا و فقط به سرنگونی فکرمی کنم و نه چیز دیگر…… سر نگون باد جمهوری اسلامی……. شمی صلواتی  دوشنبه  11 مهر 1390

من و یادداشتهای روزانه !!!!!!!!!!!! شمی صلواتی

بیان دیدگاه

گاهی اوقت پیش میاد به تصویر » که مرگ را می شود احساس کرد»  لحظۀ ها  وحشت است، ترس خودی را نشان می دهد. ترس از مرگ/  ترس از نیستی /  ترس از پوچ شدن.این لحظه آشنا می شود  و احساسی  زیبا  در وجود آدمی عریان می شود.  احساسی که فکر می کنید زمان کوتاهست،احساسی که باید شتاب بیشتری بکنی! احساسی که، هر لحظه اش  غنیمت است و زمان هر ثانیه اش به قیمتی گران بها داده می شود.

آشنا به مرگ/ نگاه آدمی را به سوی  دنیای سپری شد میچرخاند حسرت و آه را در وجود  انسان بیدار می سازد عواطف و هیجان به عشق در وجود آدمی غوغا کنان نمایان است و زیبا می شود، عواطف جای کینه را می گیرد.

اینگونه بیداری زیباست، اما من از مرگ متنفرم  علاقه به شنیدن ندارم چون با شنیدنش تنم می لرزد- پاهایم سرد می شود  و در اوج  عصبی خنده ام می گیرد / چرا؟  نمی دانم ! ولی در آن  لحظه کنترل  اعصابم را از دست می دهم  و فقط  با نگاه عمیق

به مرگ / می خندم  هی می خندم   مردم تماشایم می کنند/ برایش سوال است، تعجب می کنند و از خودت می پرسند این دیوانه کیست/ خود مردم شاید دیوانه باشند چون هر چیزی خارج از دایره اخلاقیاتشان باشد برایش تعجب آور است و من در آن لحظه صورتم سرخ و داغ است هیجان و اضطراب  در تمام وجود  چرخ می خورد. //// فلانی مرده/ به همین راحتی » فلانی مرده /  و به جسدش غیره می می شوم . ولی مرگ را باور نمی کنم //////  مرگ چه واژه ای تلخ و بدور انصاف است.  من دوست دارم زندگی کنم و لذت ببرم. از مرگ با من سخن مگو!!!

همه چیز تغییر کرده بود شاید هم  فرق داشت. انگار غمی عمیق  سایبان هر دلی بود. صدای ساز و دهُل دیگه شنیده نمی شد. از عروسهای شلوغ و پر چنب و جوش دیگه خبری نبود.  مردم با ترس زندگی می کردند. ترس از حکومت خدا!، احساس ما به زنجیر و در اسارت  گرگها بود. روستا در سوک تنی چند از  فرزند خود که بدست جنایت کاران مذهبی جانباختند  نشستۀ است  و تعدادی دیگه از جوانان هم در زندان بودند. آسایش و آرامش وجود نداشت دیگه لبخندهای دختران  در انتظار  باز گشت پسران  روستا از باغ نبود چون بیشتر جوانان روستا را ترک کرده بودند  و تقریبا  همه چیز  به هم ریخته بود  بر روی  تیه  ای (کل مه سورکه ) پایگاه نظامی  بسیجها و پاسداران و ارتش بود و هر روز در روستا وقتی جوانی را می دیدند  تحقیرش می کردند و کتککاریش می کردند  و با تمام وجود می خواستند قدرت نمایی کنند.  و چه شبها الله  و اکبر می گفتند و روز ها  با میکروفهای قوی  دعای کمیل  با صدا آهنگران  در میان روستا پخش می کردند..

صبحها مردم  وقتی برای کار به باغهای خود می رفتند مقدار نان خشک و چای و قندی به همراه داشتند تا صبح را به غروب برساند  ولی ماموران جمهوری اسلامی نانها و قند و چایشان را از مردم می گرفتند و می گفتند چون پشمرگه در خانه باغهایت هستند و شما نانها را برای آنها می برید!!!!!!!!!!!!!! روزهای شومی بود.  که خدایان جهالت و بردگی  بیشتر از هر زمان به تاختن بودند و سوار کاران  رهایی خسته…../////////

در رویاهایت سیاحت کن چون رویاها روزی واقعیتهای زندگی ست. عشق اول رویاست، به وصال یار که رسیدی دیگه رویا نیست بلکه یک حقیقت است! اما با یک احساس زیبا و شاید هم با احساس نفرت انگیز / چون عاقبت بعضی عشق ها اگر در رویا بماند زیباترست. زیبا به لطافت گل و نیم نگاهی آتشین به مهتاب/ یا نفرت انگیر/ یا احساسی به نرمی گل ! اما برای رسیدن به عشق ابتدا باید از کوچه های وحشت گذشت. و دل را با رنج و درد آشنا کرد/ رویا که تحقق یافت / و دل باغچه شد/ انگاه به یاد خواهی آور آن روزها رویایی که به سیاحت بودی و ابروانت را بالا می انداختی و جواب سر بالا به دیگران می دادی یک شب که رختخوابت را رها کردی و به سراغ یخچال رفتی و خرما را با دوغ خوردی و گفته بودی خواب مرگ را دیدی و گویا ترس و وحشت ناشی از خواب تو را آشفته کرده بود و دوباره در خواب دیدی که زمین شق شد و دختری جوان در کماست. چه خواب درد آوری بود یادت میاد که می گفتی» آسمان گریه می کرد و تو نوازش می کردی و همه حفرهای بزرگ/ ترس /وحشت در همه جا/ اما فردا روز عروسی است» و من هم گفتم چه خواب عجبی! و بعد از تعریف خواب سرت را بر شانه ام گذشتی و با قیافه ای حق به خانب اما افسرده به یواشکی گفتی» چه سخت است زندگی ای کاش آدم در خیال کودکانه خود می ماندن /بزرگ شدن یعنی شناگر شدن/ هر چه بیشتر بزرگ شدیم/ رنجمان بیشتر شد و هر چه بیشتر آگاه شدیم بیشتر آشنا به این باغ پر از وحشت و ریا شدیم / برای همین خوبه /که تو عالم بچگی ادم بمونه» و من گفتم اره/ ولی تو آرام باش و منطقی چون فوق العاده عاطفی هستی به همین دلیل ضرب پذیرترید/ پس سعی کن منطق و عاطفه را هم وزن کنید!این باغ پراز گل ظاهر قشنگی داره اما داخلش پراز عقرب وماره که نمیشه توی اون با آسایش قدم گذاشت تا عاطفه هست تا انصاف در وجود آدمی هست عشق و زیبای در جسم و روح انسان به عریانی پیداست و تا لبان تو عاشقانه به رویای خسته دلی به انتظار هست هیچ مکان امنی نیست مکان امن فقط مال آنانیست که کر و کور /لالند/ و به راحتی تن به مرگ سپردند.///

برو، برو، کوله بارت را زمین نگذار، هنوز صد منزلگاه دیگر منتظر فتح توست.آنقدر برو تا به شهر گلها برسی، شهریست بسیار زیبا و دل انگیز! فقط تو نباید راه را گم کنی ابتدا از کنار آبی بگذر،دریای وسیع به بزرگی دلی که عشق و وفا ،مهربانی در آن جمع شده است، روان و گوارا، و هیچ چیزی پنهان نیست. بر اثر زلالی آب گلهای عمق دریا پیداست و مار ماهیها و گلهای رویایی، پرنده عشق در ته دریا همه عریان و زیبا نمایان است …از این دریا به سلامت که گذشتی شهر زیبایها از دور نمایان است تنها شهری که در آن انسان با عشق زنده است. عشق به دوستی، عشق به دلبر، و دلها به پاکی قلب پرنده عریان است، آنجاست آن باغ رویایی! که در آن یک برابر است با یک! و به زیبایی و مهربانی پر یک گل عیان است. عشق زندگی است. دوستی نفسهای عاشقانه است.  گل زینت باغچه ها و زیبایی طبیعت و تو با چرخشی در باغ عاشقتر از همیشه واژه های عشق را در میان پر های گل می یابید. بلند شو راه بیافت تا دیر نشده. کوله بارت را ببیند و بی وقفه راه بیافت چون زمان در گذر است و مبادا تو در نیمه راه خسته و ناتوان طعمه گرگهای بی رحم شوی. هوشیار باش تا از هر خطر گذر کنید!.

چه زیبابود اگر باغبان باغت من بودم، با نگاهی جانانه به هر سو،حصارباغت رابه گل می آراستم تا هرگاه برای سیاحت به باغ می اومدی بوی عطر گلها  دل تو را غرق در زیبایی کند.و من آن باغبان  بی ریا و ساده که با دل و جان  خدا را مجبور به سجده دربرابر زمین گرم پراز گل باغت می کردم تا شادابی گلها را درنگاهت زیباتر کنم اگر چشمه را توان  به آمدن نبود چاه می زنم و از عمق زمین برای عریان دلت، آب دریاها دور، را خبر میکردم. تا اینگونه  باغت را بدور از حسرت آب، سیراب و جویبارها باغ را خیس و نمناک کنم و هر جای باغ را به صد گلها به صد ها رنگ می کاشتم. گر پیرم اما برای باغبان بودن باغت هنوز جسم و روحی آراسته به گل دارم. می دونی چرا؟

چون من در نگاهت تو عشق پاک را بدور از هر رنگ می یابم.

منم آن باغبان هوشیار و آشنا به باغ،  غم هر گل تنها را، با آب زلال خواهم شست و چهر هر گل آغشته به غم را با لطافت به مهربانی دعوت خواهم کردم. من باغبان پیر  روستایم و به زبان همه گلهای دشت آشنایم و من مهر و لطافت را به گل، آغشته به غم بر می گردانم و آن را نمای زیبایی خونه می سازم، هر چند باغچه را اینگونه که هست می مانده، اما این بار غرق در زیبایی و عشق می سوزد.

عاشقان زیباپسند و فروتنند! چشمه عواطفند دلی چون رودخانه دارند / مهربانند همچون پر گل در لطافت خود زیر نور داغ آفتاب می سوزنند.

ای  غریبه !خوش اومدی به بام ما!!!!!!!!!

منم  در اوج ساده گی با روزگار بگو، بخندی داشتم بی خبر از رنج دنیا و بی خیال، در اوج بچه گی عالمی داشت.  های غریب،من تو را ندیده و نمی آشناسم؟ از کدام دیاری؟ هر کی هستی، در هر کجا که هستی در عالم خود خوش باش.هر چند،  من که  نمی دونم/ در کدام دنیا و در اوج آسمان با کدام رویا در پروازی؟ !اما می دونم انسانی خوش قصه و با مرام و دلی پاک و مهربان همچون گلزار دارید.

سالیان عمر سپری شد را بر دفتر خاطرات به پنهانی بنویس: با این تیتر»سالیانم عمرم راشمردم و تا این لحظه نوشتم»و نگاه جانانه به دلت بیانداز، تصویری نمایان خواهد گشت که رویا است. در لحظه ای که غرق در رویا شدی جهانی مهیا می شود که سهم هر انسان گلی است سرخ…. لبخندی زیبا بر لب شکل می گیرد که رویاها زیباهای زندگی است، با خود باز می اندیشید و رویا را عشقی که تو را فریاد زیستن دوباره است برای پیونده رویا ……و تحقق حقیقت. اگر غیر از این باشد زندگی بی معناست. گناه آن است که قانعت کنید و رویا را به ذهنت نسپاری آنگاه زندگی بی رویا، بسان برف است که در برابر تابش خورشید از خجالت آب می شود. زبیایی زندگی در پیونده با رویاهاست، زندگی تلاشی بی وقفه است برای تبدیل رویاها به حقیقت. در واقع سرانجام رویاها حقیقت است . در ذهن بشر اول رویا بوجود می آید. و بعد بر اثر تلاش رویاها تحقق می بابد!پ

عواطف همچو چشمه فوران است و همچو باران دوست و دشمن را فرق نمی گذارد و همه را به یکسان پذیراست. یا همچو باد از ناهمواره ها می گذرد شاید بهتر است بگم رودخانه است و با بی باکی از ریزش دره نمی ترسد عاطفه ی باش. به خاطر زنده مانده گلی که زنیت خونه است، اصلا مهم نیست دیگران… بفهمند یا نه مهم اینکه تو چشمه باش و در اوج فوران/ رودخانه باش در اوج شهامت/ پرنده رویایی در اوج پرواز /درخت تنومند کنار رودخانه باشد با شاخه و برگ زیاد تا سایه ات چتر دیگران باشد. آنوقت من خواهم نوشت عاطفه ها هنوز هم زنده است!

هق هق گریه در عالم تنهای از فشار عصبی رنجها می کاهد و انسان را سبک می کند. داشتم از عاطفه ها می گفتم که شعور از همین عاطفه ها برمی خیزد و اگر عاطفه نباشد احترام متقابل نیست و اتفاقا واژی عشق را باید در میان عاطفه ها جست، انسان بی عاطفه از رفتارهای انسانی به دور است این را می شود در پیراموان خودمان جستجو کنیم عاطفه است که انسان را از خشنونت دور می کند و بر عکس. آه چقدر دلیگرم ، گاهی اوقات از تنهائی چه بسا لذت می برم، در تنهائی احساس آزادی و اینک من ، منم واقعیت را به من می دهد و قلبم را می شورم و دلم باز می شود

تا آندم که عشق به عریان و عیان بر هر دلی بنشیند/ تا آندم که تو شعر لبخند پاییز و بهار را با تنزی تازه به زیبایی بنفشه تصویر عشق تر کنید!/ و در میان گلهای به هزار رنگ؟، حدیث زندگی و عشق را با بیان ساده به تصویر.. …بکشید / من یاغیم و عصیان/ عاصی و عریان/ از این ورانه دنیا بیزارم/ زین رو چله نشین و به انتظار رویاهای دیرین خود نشتم / می دونم که عشق عیان است و عریان رویا ها واقعیت زندگیند!/ و تو نیزباید یک رنگ رابر نیزه بیاویزید!/ چرا که بی رنگی نشان آزادگی نیست و سوارکاران عاشق، راه را نمی یابند.

آیا واقعا عشق یک معماست؟.عشق وقتی دل را به اسارت می گیرد ازصاحب دل اجازه نمی گیرد و جلو. جلو او را نیز خبر نمی کند.عشق تصویر یست که چون آذررخش با صربی روی مغز انسان هک می شود و در دل لنگر می اندازد و خانه ابدی خود را در همان جا می سازد و این عشق است که انسان را به دید و سیاحت زیبائی ها وا می دارد ا»ین باغچه با این همه گلها چه زیبا است!»

با بیان شعریی از درون دل و احساس را در پیوندی با وزش باد به رقص در دشت تنهایی سپردم. من بودم خیال، من بودم خاطرها در پناه جنگلی دور و تو را در آینه زندگی به ذهنم سپردم و لحظه های زیبایی را بر برگهای تک درختی نوشتم که اینگونه عیان شد. بگو که… مرا به باغبانی دلت گماشتی و من نیز باغ را به هر نوع گلی که بود آراستم. حالا بیا، تا من تو را به دیدن گلها ببرم و آنجا تفاوت تو با گل را برایت عیان کنم مرا احساسیست شاعرانه و تو را روحی روان. بیا با من ، اگه رویاست یا خیال، یار من باش در شبهای تار.

برخیز و با لبخندی از شادی، بیا لب چشمه، چشمه بالا، آنجا که گفتگو من با تو اصلا بر سر گریه و خستگی نبود، امیدوارم یاد بیاد چشمه لغیان درۀ، آن لحظه که از طغیان درۀ باهم میامدم و اتفاقأ هر دو ما پیاده بودیم، اسبی در کار نبود. تصمیم گرفتیم با یاس و نامیدی پیوندی نداشته باشیم، همان جا که بهت گفتم» تا رسیدن به عشق همچنان در تاخت خواهم بود و تا شکستن تابوها همچنان در گذر! یادت میاد. که با تاکید بهت گفتم تا رسیدن به رهایی تن به خستگی ندهم و واژه خوشبختی را از قلم نیاندازم.

هر روز پنجره اتاقش را بسوی باغ پر از گل شعرم می گشاید. حفر ه های خالی دلم را پر ازعشق و گرمی می کند و چه زیبا است اگر به دنیای احساسش بتوانم سفر کنم و در لابلای اشعارم برای دل کوچکش کلبه ای بسازم تا او در آن رویاهایش را با پروانه های عشق به شاخه های گل پیوند بزند! هر چند، امروز در کوچه باغی، اطراف ده دیدمش که خوشحال بود.

این خونۀ را برای تو دوست خوبم/ تمیز و زیبا می کنم تا تو همچون عابر خسته و با گذر از کور راهایی تنهایی/ برای آرامش و رفع خستگی همچون پای درخت پیر پر شاخه و برگ کنار چشمه لحظه ای استراحت کنید. و بعد از رفع خستگی با اندکی تعمق با دردهای درون دل من نیز آشنا بشی. آنگاهست دو به دو با گذر از هر کوچه در جنگ تازه با جهالت ها تابو شکن خواهیم شد.

در پی تو می گشتم/ چه شبها با حسرت و آه!/ چه روزها دیونه وار!/دیشبی بود که در خواب/ با بوسهای پی درپی/به صدها عشو وناز/لغت و عریان/آمدی به بالینم/که از حُسن جمالت/ شدم مدهوش!/و گرفتمت در آغوش، عاشقانه/که در آن لحظۀ ای زیبا/پریدم از خواب، ناخودگاه/غم انگیز بود/تکرار خواب و،/غرق شدن دوباره در رویا…

دلبرجانان در نامه ای برایم نوشت. مشغول ام به ھیچ! و ھیچ مرا احاطہ کردہ/ در این میان سر در گمم که باید شاد بود؟ یا غمگین،غمگین » / و من در جواب برایش نوشتم بر خیز همچون عقاب، اوج پرواز مال تو دیده به آسمان، غرق در نگاهت مال من/ رنج و درد جهان را به دل و جان خریدارم
لطافت و زیبایی، آسایش و آرامش مال تو/.دست بند و زندان، طناب و دار مال/ من پرچم عشق را افراشته به دست تو
تا دو به دو سرود رهایی را/در کوچه های شهر طنین انداز سازیم.

می بخشمش به تو، تو نیز در اولین لحظه با تیزترین چاقو آن به هزار تیکه تقسیم کن و یادت باشد که هر تیکه باید اندازه دانه های یک انار باشند. آنگاه هر دانه را که شقه کردی در هر دانه انار صد باغ بزرگ وجود دارد و هر کدامش یک شهر رویائی است به درون هر باغ که رiه یافتی خانه باغی را خواهی دید که با تصویری از تو نمایان است و زنگ ساعتش با تیک تیک آهنگی با نام تو در جاودانگی عشق می خواند و آن وقت همگام با تماشای خانه باغ به کوزه شرابی کهنه بر خواهی خورد “جاوانه عشق” است. آرام آرام، بر خود مسلط باش، و خود را به عشق بیاویز و از آن شراب پیاله ای سر کن. چرا که تو نیز با پیشوازیت ازعشق بدان ابدیت بخشیدی.

ای کاش من هم به وسعت قلب تو، مهربانی را می شناختم آنوقت عاطفه ها را در بیانی ساده با شعر ی از عشق به هم می آمیخته ام. و سروده ای به وسعت دل شما از مهربانی و محبت می ساختم.چراکه شما همچو لطافت گل مهربانترینی،  مهربانترین.

گر نفرت به درون دل راه نمی یافت و مهربانیها در آن جای میگرفت آنوقت عاطفه ها میزبانی داشت و عشق را حرمتی بود، خارها تبدیل به گل می شدن و گلها نماد جاودانه عشق و زندگی آراسته به زیبائی زیبائی ها بود.

عشق یعنی گل رز. عشق یعنی زیبایی و بهار زندگی، عشق دنیای پاکی هاست. و عشق یعنی همه چیز، هر چیزی که زیباست، انسان بدون عشق درخت خشکی است که در کویر فقط سرپاست.

به خونه ات اومدم راز بود تمنایی بهریک بوسه ز دل! اگه قبول می کرد/آنگاه من با دل و جان جهانی را از برات!گل می کاشتم

امشب را در اوج خیال، برای گفتگو با مهتاب پنداشتم
وقتی که مهتاب گرفتگی ست/ به کجا دیده می نگاهشتم.

قلب پاکت را عریان کن همچو گل…
که در اوج صداقت به مهربانی دعوت می کند زندگی را……

گفتی که » مرا بردی به خیال رویایی» گفتمت برگردد گفتی دوست دارم همانجا بمونم «پس دلت را عریان و مرا به آن دعوت کن/ پاک خیالی و به اوج رویا ببرد /که فقط تو باشید و من!! تو گل و من چشمه روان/ یا تو باغ و من باغبان / یا هر دو لب رودخانه پای درخت پیر/ تا من برات بخوانم آوازهای عاشقانه از دل!

من هیچ وقت عاشق نشدم چون هیچ وقت تنم به عشق نخورد و ضربه ای بر مغزم کوبید نشده سالها گذشته و نه تنها عشق را باور نکردم بلکه آن را بی معنی و با تعریف های متفاوت توصیف کردم گناه من نبود چون عشق در مکتب ما ایرانیان یعنی ناکام شدن، یعنی به عشق …نرسیدن، یعنی همچون مجنون خود را آزار دادن، یعنی همچو فرهاد بیستون بدون سوال و جواب خود را به مرگ سپردند. اما امروز نظرم فرق می کند اگر کسی از من بپرسد عشقئ یعنی چی؟ خیلی مودبانه جواب خواهم داد یعنی زیبا دیدن، یعنی یکی را در اوج خوشبختی دیدن ، یعنی فداکاری ، یعنی طغیان عاطفه ها ، یعنی انسانی فکر کردن ، عشق یعنی رهایی انسان.

چشمها را باید با احتیاط به هر سو برد و رازهای زندگی را هویدا کرد. برای زنده ماندن، زندگی قصۀ تلخ رنجهاست، و ما باید به چرا بودن خود آگاه باشیم،. برای رهایی یافتند از رنچها و دردها. برای رسیدن به یک دنیای انسانی.

ساعت از 12 شب گذشت! احساس می کنم خوشبختی را! و قدر اندیشه ای که پاکی و راستی است، صداقت در آن همچو چشمه صمیمی بر دشتهای وسیع به مهربانی جاریست، من با داشتن این جمع از دوستان که افتخار این را نداشتم از نزدیک برای لحظه ای گپ وس…خنی باهشان بزنم اما امروز به اعتبار طبقاتی به اعتبار یک اندیشه پاک، گویی سالهاست باهاشان زندگی می کنم قصه هایشان برام آشناست. ادبیاتش را متعلق به خودم می دونم و افکار شان را در وجودم همچو رودخانه به عریانی بی باک و بدون ترس از ریزش هر دره ها در جریان است! این دوستان عزیز به اعتبار درد طبقاتی مرا همیشه مورد تشویق و حمایت قرار دادن و من آنها را رفیق ها خویش ، همراهان سخت کوش و توانا، فولادهای آب دیده طبقاتی می دانم. که در هر شرایطی شعله سوزان راه مبارزه هستند زنده باد همه شما عزیزان. من از لطف تک تک همه شما عزیزان ممنونم و با افتخار رفاقت با شما را برای خود لحظه های زیبای زندگی و فراموش نشدنی می دانم/ ///

عشق یعنی بوسه لب به لب، عشق یعنی شاد بودن و احساس خوشبختی کردن، عشق یعنی زندگی / عشق یعنی دو نفر تا حد جنون یگدیگر دوست داشتند. یعنی آخرین نبرد برای رهایی. عشق یعنی یک اندیشه پاک برای نجات از خود بیگانگی………..

باید اعتراف کنم که من امروز کبکی را دیدم که زبانش با من آشنا بود گر چه در زمین شخم زده اطراف روستا ما قدم بر نمی داشت و در میان چمنزار ها نبود بلکه بر سنگ فرش بی روح خیابانها آرام آرام قدم می زد هر چند کوچه ها غریب و آدمهایش همه فقط روحند و زبانشان با عاطفه و عشق آشنا نیست اما امروز خرمن خرمن کبکی را دیدیم که آشتفه بود پریشانگونه آواز می خواند و من غرق راه رفتش بودم چه غم انگیز بود امروز!!،

عشق سوزانی در جسم و روح خود دارم گاه خاکستریست سرد، بی اختیار! در سفر است با باد گویا این منم ، همچو مجنون دیوانه وار در گذرم به دشت و بیابا

عشق واژه زیبائی است.برای پاک مانده خود»عشق»باید او را رها ساخت. هیچ حصاری درست نیست.گل اگرنادان بود سر از خاک بیرون نمی آورد. چون همه جا پر از خار است. گل از خاک سر می کشد تا در مقابل زشتیها، زیبائی را به نمایش بگذرد. آزادی بی قید و شرط است و ما باید به مغز بسپاریم که هیچ حصاری با هر نامی توجیه پذیز نیست. آنگاهست که عشق در خانه ما همچو خورشید ظهور خواهد کرد و ما از آن لذت خواهیم برد.

رویای من، عزیز دلم، چقدرخوب و مهربانی،نمی دانم برای تحسین تو چه واژه های به کار ببرم اما بدانکه خیلی برای من عزیزی، عزیزتر از هر چیز که حس کنی. چشم گواه زیبائی هاست و دل نماد مهربانیها.و اینک در انتظار دیدن تو دلتنگم! خیلی دلتنگ.

گر زبان عاشقانه به چرخش می افتاد و بر دل عاشق به تندی نمی تاخت آنگاه زشتیها کوچ می کردند کنیه ها شکست می خوردند و در دل سفری مهربانی آراسته می شد نفرت گر به درون دل راه نمی یافت و مهربانیها در آن جای میگرفت آنوقت عاطفه ها میزبانی داشت و عشق را حرمتی بود، خارها تبدیل به گل می شدن و گلها نماد جاودانه عشق و زندگی آراسته به زیبائی زیبائی ها بود.

دوستی دراوج صداقت،همچو قلب پرنده پاک و همچو رودخانه روان،بسان شعری،که درآن زندگی جارییست، بسان دریاآشفته. من،ستایشگرم/

دلبری مرا به لبخند شادی دعوت کرد اما من دل گرفته ماندم و او برایم نوشت» ..بخند قصه گوی پیر کوهساران که میباری چون باران بر قلب‌های عاشق» و من دلم می خواهد چیزی بنویسم، اما انگشتانم بر دگمه های حروف البفا نمی رقصند. شاید اشک بر دیدگانم جاریست کسی چه می داند، کسی که،از نزدیک مرا نمی شناسد .

ولی من جسم و روحی خسته ای دارم من در ایام کودکی با وحشت آشنا گشتم «روزها کوره بودم و شبها بینا»، من وحشت را دیدم و از سلطان خدا تمنا لطفم نبود من رویاهایم را ممنوعه نپداشتم و به دنبالش روان گشتم ازدشتها خونین با گذر از هر خطر، به دامن کوه پناه بردم.

مومن بودند و مومن ماندند به معنای پاکی نیست و خود را به جهل و جاهلت سپردند نشان انسانیت نیست. در هر مکتبی که هستی فراموش نکن که انسانی، در مکتب انسان بودند جوهر خود آگاهی و رهایی می خواهد . گفت باشم به یقین «دل مهربان نزد مرد مومن نیست، مومن از خود بیگانه و خالقی دارد و هر کس جدا از مرام مومن باشد از او نیست. آنکه انسان است مومن خدا و برد دین نیست. نسیم بودند و مهربانی پیشه کردند ساده نیست /زیبا دیدند و با لطافت نوازش کردند مرام دل پر از نفرت و گریخته از محبت مردان مومن نیست.

پرواز زیباست/اما من،دوست دارم پروانه باشم و خود را در گردشی به دور شمع به آتش بسپار.تصویری از پرواز خیلی زیباست رویاها را باید پرواز داد.

اما من،دوست دارم اسب وحشی و سرکشی باشم، آزاد و سر مست تا با توان زنجیر ارسارت را پاره کنم و در طبیعت خود را رها سازم.پرواز در آسمانها چقدر زیباست.

امامن،دوست دارم رودخانه باشم و بی باک از ریزش صدها دره، عریان و مست جاری شوم.  پرواز رادوست دارم و چه زیباست ولی برای تو، تامن در انتظار دیدن تو غرق نگاه به آسمان باشم

به دید من تو مهتابی و من دوست دارم تورا تا در کوچه های تاریک بانگاهم در اسارت تو باشم. بگذار چو پروانه پر سوخت در عشق به آتش فدای تو باشم تا تو را زیبا، بادیده به نگاهت، دل را در عشق تو عریان سازم. من از خوردن شراب ناب بدمستم بگذار، تا این دل رسوا را که در عشق تو شیدا و خوش است عریان سازم.

بر این باور نباش که چون دورم از تو! فراموشت می کنم، نه ، اصلا. به زلف و موی پریشانت قسم، در آتش عشق ات سوزان و بریانم. اما چکار باید کرد در این دنیای وارونه که جاهل و جانی همدم و همسازند. جاهلان در جهل و جانیان در اوج قدرت/ دنیا را در زوال نیستی به آتش جهل سپردند!.

بیا برام قصه بگو، دوست دارم قصه ها امروز و دیروز تو را/ قصۀ دشتهای دور/ از کوچه های باریک و تنگ/ از دوران جوانی، آندم که دخترکی ساده دل در اوج شیدائی، چشمها به دنبالت بود و تو با نگاهی مستانه از عشق، چون پر گل در رقص با باد به هر سو عالمی داشتی.اما نمی دونم چرا؟ وقتی که نوازشت می کنم همچو اسب وحشی رم می کنی و زنجیر های بردگی را به یادم می اندازی/ وقتی که غرق تماشایت می شوم عاصی از نگاهم می گریزی در حالی که نگاه من مردانه نیست ، تیر از کمان رها شد صیاد پیر برای شکار نیست فقط دوستت دارم و تو از این ساده گی می ترسی!…

همیشه آرزو می کردم که فریاد سوخته لبان باشم و تو همانی که نامش آشنا و بوی تازه تر دارد چشمه زلال دشتهای وسیع / تو همان دلبر جانانی ،که به تصویر در نوشته های ساده من همچون کبک کوهستان با گذر از گندم زار به آرامی می خوانی! و من با ذرد نگاهی سیر تماشایت می کنم و ستایش می کنم این همه زیبایی را.

در این دنیای پر از دانش و علم بسوی دین رفتند، یک گناه است/ هنرمند آنکس، که شمعی بیافروزد و آن حدیث کهنه را از ریشه بر اندازد.

شاید با خود بیگانه شدم، نمی دانم. خسته ام یا شاید آدمها را خسته تر از خودم می بینم.دوست دارم عاشق باشم . عاشق اندیشه . عاشق زیبائی . عاشق معاشرت . عاشق دوستی. براستی زندگی رازیست که فقط کودکان در اوج کودکی از آن لذت می برند.

نازنین، ماهروی زیباپسند آنچه راکه در دل اندوختید عریان کن بسان حوض آب تا ببینم عکس خود را در آن!

گفتی در دیار تو زن ساقی نیست عشق را معنای چون گل و شامامه نیست قانون خدا و مردان مومن را حکمی دائمیست پس باید زن را ساقی و آن دیار را میکده سازیم هر جا تابویی هست، بیا تا ما تابو شکن باشیم … ضد هر خدایی و زنجیرهای اسارت را از ریشه بر کنیم و طلوع آفتاب را به سجده از زن معیار سازیم از این جهان بردگی و جهالت با توان بگذریم زن را ساقی و ایرانی بدور از خانقاه و مسجد پاک همه باهم میکده سازیم.

من از دورترین دشت، دورترین صحرا، دورترین کوهستان، آنجا که خدایان همراه با بردگانشان در ستایش جاهلت شمیشر بدست تاختند و جوبیارهایی از خون جاری ساختند. آنجا که گیاه و درخت و کوه و دشت در انتظار مرگ خدایان/آنجا که سر زمین حماسه هاست و چشمه های که آبش رنگتر از همیشه به خون آلوده است من از آن سرزمین که عشق درخت کهنسالی پر شاخ و برگ!که ریشه در عمق خاک دارد، امدم. تا نماد هیجان و عشق به زندگی باشم تا شمع فروزان در کوچه های تاریک/ نماد روشنایی باشم، من از دره های مرگ اومدم و من از میان گلها در دشتها پر خطر گذر کردم و با خود بوی معطر گلهای زندگی را به ارمغان آورم تا نماد زیبایها زندگی باشم.

دلم می خواست شعرم را همچو برگ خزان همراه باد پاییزی بفرستم به هر خونه! سروده ای از شادی و پیامی از محبت را مهمان دلها کنم و خود در کنار چشمه سوت و کور باغ بشنیم و سیر باغ را همچو زارغ پیر نگاه کنم. به دور از هر غم . به دور از این …دنیا وارونه . شوم مست و مدهوش(، به تنهایی! آه دوست من، این دل تنها، سخت آزُرد است. می دونید؟

دین یعنی از خود بیگانگی! مثل اینکه در تاریکی، در زیر زمین به دنبال چیزی که وجود …ندارد می گردید، «گشتند و عاقبت نیافتن»! دین یعنی جهالت و از هویت انسانی خود دور شدن و پناه به هیچ و پناه بر هیچ بودند !دین یعنی خود را به دیگری سپردند یعنی اوج جهالت و از خود بیگانگی انسان.انسان آزاد کسی است که از وابستگی به خدا و دین و پیامبر، و نیز کشور و وطن و دولت خاص، رها شده باشد و برای احیای ارزشهای انسانی در جامعه تلاش کند!..

ای کاش انسان به دور از هر مذهبی به اختیار خود بود! انسان خالق است و خلاق / انسان… خدای بی همتاست نه آن خدایی نامرئی بی خاصیت که فقط در کتابهای اهل کلک پا بر جاست. باز خواهم گفت این جمله را به هزاران بار» انسان خودش یک خدا است» خدای که خلاق است و خالق به زیبایی، مشروط بر اینکه به اختیار خود باشد.

انسان مقدستر از هر چیز! مقدس تر از خاک و نژاد و اعتقادات!!!!! زمانی ما بر جهل و نادانی// زور و ستم فایق می آیم که بر اساس ارزشهای انسانی گام بر داریم ! نه بر اساس تاریخ نامفهوم و متکی بر جهل // نه بر اساس نژاد و نه بر اساس مذهب » ناسیو نالیزم و مذهب در تناقض با انسان و ارزشهای انسانی هستند!!!

ارزش و حرمت انسان/ متکی به خود و صاحب اختیار بودن خود انسان است و بستگی به درکی از مارکیست دارد/ مارکسیت یعنی شعور علمی و انسانی/یعنی انسان تکامل یافته / اگر کسی این دنیای پر از عشق انسانی مارکسیت را نادیده بگیرد و یا با مارکسیت ضدیت کند من درشعور و درک او شک می کنم. چون مارکسیت تنها راه رهایی انسان برای باز گشت اختیار به خود انسان است. داشتن درک طبقاتی و شناخت عمیق از مارکسیت زندگی زیبا و عشق را در وجود آدمی شعله ور می سازد.

انسان مذهبی نمی تواند یک انسان آزاده باشد اساسا نمی تواند ارزشهای انسانی را درک …کند. انسان که به مذهب وابسته است احتیاج به تلاش برای تغییر ندارد چون عقل و شعورش در گرو مذهبی است که تمام سوالات را جواب داد برای یک مسلمان نیاز به ارزشهای انسانی نیست هر چی هست در کتاب قرآن در مورد ش تا حدی که خدا خواسته گفته شده در کتاب مسیحت و دیگر مذاهب همینطور. انسان مذهبی نمی تواند انسان آزاده و انسانی فکر کند در ایران اگر زنی خارج از ازدواج با کسی سکس داشته باشد مجازاتش سنگ سار است و این مذهبیون هستند در اجرای آن شرکت می کنند و اصلا احساس گناه نمی کنند مثلا در اسلام زن انسان درجه دو است و یک فرد مسلمان نمی تواند که فکر کند که زنش با او برابر است و در ضمن اگر پول و امکانات اجازه بده در تلاش گرفتن چند زن دیگه هم هست . وقتی با یک انسان مذهبی روبروی می شوید اولین سوالش آیا مسلمان هستی و بعد از نماز همیشه «دعا مسلمان و خواهش از خدا این که کافران را نابود کن و مسلمان را از شر شیطان نجات بده.» برای یک فرد مذهبی همه چیز بی بند و باری است و بنا به همین دلیل مومن خدا برای خلاصی از شر شیطان قوانین صادر می کنند .

در اسلام امروزی موارد زیادی هست که تجاوز به کودکان خردسال تخت نام نکاخ و شریعت دختر کمتر از 15 سال را با پیرمرد همآغوش می کنند و خیلی چیزهای دیگر . که می شود درموردش کتابها نوشت نه مسلمان و انسانها ناسیونالیست هم نمی تواند انسانی فکر کنند چون اگر انسانی فکر می کردند آنگاه انسان برایش یک معنا داشت آنهم نژاد انسان .

دفاع از ماه رمضان و یا با اشیاق به استقبال آن رفتن یعنی دفاع از جنایتهای جمهوری اسلامی / یعنی دفاع از جهالت / یعنی دفاع از سنک سار / یعنی دفاع از انتقام و آدم کشی / در یک کلام ماه رمضان بهانه ای است تا حاکمان جمهوری اسلامی به مرز خصوصی انسان دست درازی کننده . پس نباید این شانس را به حاکمان جهل داد.

رمضان اگر خصوصی بود ما حرفی نداشتیم ولی مشکل اینجاست که سیاسی است و به زندگی خصوصی ما کار دارد / همانطوری یک انسان مذهبی حق دارد با گرسنگی خود را آزار دهد باید یک بی دین هم این حق را دارا باشد که غذا بخورد .

برایم بنویس که با گذر از هر آیین و دین، دیروز با زیبا ترین جامه به رنگ عشق از کوچه شهر گذشتی. و من نیز در لحظه های رویایی مست و عریان در شوکتی برای تو ، تو را زیباترین و عاشقترین گل سال پنداشتم/

چه سخت است نگاهت به دلی که همچون آینه شکسته و در آن کسی قابل رویت نیست!!

من کی به تو گفتم؟ که من عاشقم، روان همچون آب نرمتراز  گل.

از دامن پاک طبیعت گریزانم کردند، منزلم زندان بود و فکرم مخدوش! عاشق تفنگ بودم و آن را تنها راه نجات می پنداشتم حالا سالها گذاشته و من با کوله باری از تجربه در دنیای غیر از خودم شناورم و باز بر این باورم که بخاطر حرمت و ارزشهای انسانی باید به جنگ جاهلتها رفت و کاخ ستمگر را از بیخ و بن بر انداخت تا جهانی را بشارت بود که در آن مقدس است انسان!!!!!!!!!!!!!!

سرزمینی آغشته به خون؟ سرزمینی که در آن آتش سوزان جهالت به پاست و خلایقی در آن می سوزند! خاکستر می شوند. سرزمینی که در آن ابلهی خدا است و عوامی در حال تعظم، دستانی به سوی دعا دارد / آه چقدر سخت است که این همه وحشت از آن سرزمینی است که جواب هر سوال تازیانه ای آغشته به خون است/// آه سرزمین من ! آیا روزی خواهد رسید که دیگه هیچ خری خدا نیست و نه هیچ انسانی احمق ؟

دلم می خواست شعرم را همچو برگ خزان همراه باد پاییزی بفرستم به هر خونه! سروده ای از شادی و پیامی از محبت را مهمان دلها کنم و خود در کنار چشمه سوت و کور باغ بشنیم و سیر باغ را همچو زارغ پیر نگاه کنم. به دور از هر غم . به دور از این …دنیا وارونه . شوم مست و مدهوش تنها! آه دوست من، این دل تنها، سخت آزُرد است

«.چه حرف قشنگی است، فکر کردن به گذشته، مانند دويدن به دنبال باد است.» «گذشت مانند… دویدن به دنبال باد نیست. چون کسی به دنبال گذشته نمی دوید .بلکه این خود گذشته است که همچو طناب به گردن انسان آویزان است.گذشته گاه عشق است و زیبا . گاه زحم کاری و غم انگیز. زین رو این دو تصویر را با خود برای همیشه خواهیم داشت. اما عزیزم امروز تو در پر رنگی یا کم رنگی آن بی تاثیر نیستی. شاید به همین دلیل است که خوشبختی یا شاید تفکری که تو را به رویا پیوند می دهد.ای کاش همه چیز همچو باد بود و ما هم به دنبال آن می دویم و بعد خسته می شدیم و از یادم می بردیم آن همه تلخی را…

اساس اتحاد را/ باید با شعار مرگ بر جمهوری اسلامی / زنده باد آزادی بی قید و شرط سیاسی / لغو هر گونه تبعض جنسی / جدائی کامل مذهب از دولت/ لغو حکم اعدام و بر چیدن قوانین ضد انسانی چون سنگ سار و قطع دست و پا! فراهم کردن رفاه برای سالمندان و کودکان در سطح استاندار های جهانی / بهداشت و تحصیل رایگان/ یعنی اتحاد همه ما باید بر پایه ای ارزشهای انسانی باشد نه بر اساس اسمها و حزبها ! یا شخصیتها!

از بوی معطری که در هوا می پیچید رنگ و جنس گل را به تصویر تجسم می کنم بنا به همین دلیل بود که دلبری زیبا پسند، مرا» سلطان کوهستان» گفت! چون در شب تاریک با گذر از جنگل خود را به زلالترین چشمه در دل کوه می رساندم و دلم را با آب چشمه می شستم، و با نگاهی دوباره گوشهایم را برای پاک ماندن به کلام آب می سپردم تا روحم با آهنگ آرامی که از چشمه بر می خاست حس کند و اینگونه روحم با چشمه پیوند ابدی می یافت.

سالها یا روزها طول کشید تا دلم صیقل یافت و به عریانی نمایان گشت و لطافت و زیبایی را شناخت بنا به همین اعتبار بود که در دوران کودکی با آواز کبک آشنا گشتم و بعنوان زیباترین آهنگ در دفتر خاطرات قلبم ثبتش کردم/ در زندگی خیلی چیزها به تصویر دل عیان می شود که زیبا است مانند عقاب در اوج پرواز، یا همچون اسب وحشی در حال تاخت و از همه زیباتر چشمه ای با آب زلال در دل کوه و از همه جسورتر رودخانه ای که بدون ترس از ریزش درۀ در گذر است.


طلوع خونین سنندج در 28 مرداد 58

۱ دیدگاه

جهل در حال تاختن بود و شهر مملول ازانسان های بر خاک غلطیده و درآن به جای آب، خون …روان بود! چقدر انسان در خون غلطیده بودند، نمی دانم اما من دیدم که «سگی دست زنی را به دهان گرفته بود » .

مومنین چکمه پوش خدا شهر را تصرف کردند، ارمغانشان اذیت و آزار بود آنقدر آزار که رحم در دل نداشتند و ما آنها را وحشیان بی مخ خدا می نامندیم » از خود بیگانگان جانی! که برای رضایت خدا میکشتند»..
هیولا های وحشی که برای اذیت و آزار در همه جای شهر پخش و پلا بودند. و مردم همه در خانه های خود را می بستند و آنها کارشان شکستن درها بود!

از آن روز به بعد سنندج جامه ای سرخ به تن کرد و شمعهای فراوانی را در دشت بزرگ زندگانی بیافروخت. و قصه ها را به لطافت و زیبایی پر گل تعریف نو بدان داد.

به همین دلیل، از آن زمان قصه انسان و انسان بودن و انسان ماندن در دل مردم جای گرفت.

انسان مقدس شد / مقدستر از خاک/ مقدستر از اعتقادات / مقدستر از هر آنچه که شما فکر کنید و سنندج سرخ بدنبال ساختن یک دنیای بدون طبقات و تبعیض/ دنیای برابر برای همه!

دنیایی که در آن انسان مقدستر از هر خدا و هر خاکی. سرختر / سرختر گشت؟ که در آن هزاران گل زیبا بی اعتنا به خارهای زشت از خاک سر کشید.!

شمی صلواتی
28 مرداد 1390

قلبی که از طپش باز ایستاد.

۱ دیدگاه

با نهایت تاسف محمد رضا جاهد در گذشت.
امروز روز غریبی بود، خیلی غریب، غم انگیز بود و هق هق گریه ساز مجلس، یک ساز شکسته با نوای تازه از دل/ دل یاران در جوش بود، طغیان عواطف  بود و  قطره قطره اشک! ، دل گرفته، خیلی سخت. رفیقی را از دست دادیم که افکارش برایمان آشنا بود. رفیقی که قلبی به پاکی پرنده داشت و بزرگ همچون دریا! رفیقی که در رفاقت و مهربانی همچون گل، و همچون قلب پرنده پاک و چون چشمه در دل کوه زلال! رفیقی که دلی به وسعت دریا داشت و قامتی به عظمت کوه . یاد عزیزش گرامی باد.

روز دوشنبه ساعت 10 صبح بوقت آلمان در 23دی 1389، محمد رضا جاهد در سن 62سالگی، دربیمارستان شهر کاسل ـ آلمان قلبش برای همیشه از کار افتاد . محمد رضا جاهد انسانی کمونیست، برابری طلب و آزادیخواه بود.  محمد رضا جاهد به رنجها تن داد و هیچ وقت حاکمیت ضد انسانی جمهوری اسلامی را نپذیرفت و همواره در کنار انسانهای آزایخواه و برابری طلب باقی ماند.شنبه دوم بهمن 1389 در یکی از گورستانهای شهر کاسل (وستفریدهف)طی یک مراسم با شکوه  به خاک سپرد شد.مراسم ابتداد با شعری از طرف یکی نزدیکان آقای جاهد شروع و بعد با مروری کوتاه بر زندگی سیاسی محمد رضا در طول چهل سال تلاش برای ایجاد جامعه انسانی بطور خستگی نا پذیز  و در ادامه با قرائت شعری از سوی یکی از اعضای کانون مبارزان ایرانی شهر کاسل و همچنان توسط دوستان در مورد افکار و تلاشش برای دست یافتن به یک جامعه انسانی و برابر اشاره شد وسرانجام با یک دقیقه سکوت و خواندن سرود انترناسیونال بصورت دسته جمعی از سوی حاضران   مراسم خاتمه یافت و محمد رضا جاهد به خاک سپرده شد.  بعد از خاکسپاری با دادن غذا و نوشیدن شراب و چای و قهوه، میوه و شیرینی  از حاصران پذیری شده. دوم بهمن  1389 برابر با 22/01/2011

دین

بیان دیدگاه

دین یعنی از خود بیگانگی! مثل اینکه در تاریکی، در زیر زمین به دنبال چیزی که وجود ندارد می گردید، «گشتند و عاقبت نیافتن»! دین یعنی جهالت و از هویت انسانی خود دور شدن و پناه به هیچ و پناه بر هیچ بودند !دین یعنی خود را به دیگری سپردند یعنی اوج جهالت و از خود بیگانگی انسان.انسان آزاد کسی است که از وابستگی به خدا و دین و پیامبر، و نیز کشور و وطن و دولت خاص، رها شده باشد و برای احیای ارزشهای انسانی در جامعه تلاش کند!

مقدس است انسان

بیان دیدگاه

از دامن پاک طبیعت گریزانم کردند، منزلم زندان بود و فکرم مخدوش! عاشق تفنگ بودم و آن را تنها راه نجات می پنداشتم حالا سالها گذاشته و من با کوله باری از تجربه در دنیای غیر از خودم شناورم و باز بر این باورم که بخاطر حرمت و ارزشهای انسانی باید به جنگ جاهلتها رفت و کاخ ستمگر را از بیخ و بن بر انداخت تا جهانی را بشارت بود که در آن «مقدس است انسان»!!!!!!!!!!!!!

زن ایرانی

بیان دیدگاه

چند ماهی پیش خانمی  با من این سوال را در میان گذشت و من مختصر جوابی دادم  و امروز بر حسب اتفاق در میان اورق بایگانی شدم آن را یافتم  به نظر جالب اومد و تصیم گرفتم در وب سایتم بگذارم .
سوال ////میدانم كه به دلایل خاصی شما در طول زندگی خود با خانواده های زیادی در ارتباطات اجتماعی بوده اید و در این میان در جریان زندگی زنان تحت ستم زیادی به طور مستقیم و غیر مستقیم بوده اید ، نگاه شما به زن و جایگاه اجتماعی و خانوادگی زن در میان ما ایرانیان چیست ؟

شمی صلواتی/ در ایران به دلیل قوانین تبعیض آمیزاجتمایی از یک سو، و فرهنگ غالب مرد سالاریبر جامعه ما از سویی دیگر، زنان  از حقوق کافی و آزادیهای لازم بر خوردار نیستند ، ولی در اینجا » اروپا»نیز متاسفانه شاهد این بیعدالتی ها به اشکال مرد سالاری و زن ستیزی هستیم ،
» برای زن ایرانی چهار چوب خانواده مقدس است و ازدواج و لباس سفید برایشان یک آرزو و شاید یک رویا واقعی است که ریشه در مناسبات فئودالی دارد.

زنی ایران وقتی با مردی برای زندگی پیوند برقرار می کند تمام رازهای زندگیش را در اختیار مرد قرار می دهد و فورأ ارتباط خود را با دوستانش قطع می کند اما مرد هیچ وقت این کاررا نمی کند و ارتباطش را با دوستان و اشنایانش همینطور پا بر جاست است. و بعد از مدتی می ببینم زن تنها شده است ومرد از ایزوله بودنش سو استفاد می کند و در جمع دوستان خود همسرش را به مسخره می گیرد و اعتماد به بنفس را ازش  سلب می کند. رفته رفته زن تنها می شود و مورد آزار و اذیت مرد قرار می گیرد من نمی دانم چرا؟  زنان وقتی با مردی اشنا می شوند چرا باید رابط شان را با دوستان قدیمی و آشنایانش قطع کنند و یا چرا؟ اتفاقاتی که در زندگیشان روی داد با مردشان در میان  بگذارند  که  مردها به عنوان نقطه ضعف زن از آن استفاد  کنند. در حالیکه مردها این کاری نمی کنند

البته  چهار چوب خانواده برای زن ایرانی مقدس است عشق نیر مقدس است و این زنی ایرانی است که تن به عذاب می دهد تا این زنگی را حفظ کند
مشکل ما جدا از اینها یک مشکل فرهنگی هم هست در جامعه ما از ابتدائی بچه گی به ما از طرف خانواده فهمانده  می شود که اگر پسری پس برتری و همچون چوپان باید مواظب خواهرانت باشی فرهنگ مرد سالاری در گوشت و استخوان ما نفوذ کرد و برای ما درهمین خارج کشور نیر حصارهای هم می سازنند مثلا» ایرانی هستیم و باید فرهنگ خودمان حفظ را کنیم و نباید خودمان را گم کنم !!»
هنوز آب گوشت یک غذا ملی است چون مرد ایرانی می خواهد سنتها را حفظ کند تا در چهار خانواده بتواند برتر باشد در حالیکه همین مرد آیا در بیرون از خانه هم شیر و احساس برتری دارد در حالیکه از این مرد واقعی ایرانی بیرون از خانه بسیار ضعف و ناتوانند و به همین دلیل به فرهنگ ایرانی پناه می ببرند تا خود را با برتری از زن و پچه شان حقارت خود را جبران کنند

بدون شک جامعه ما غیر عادی و در تناقض با یک جامعه انسانی است در آستانه قرن بیست و یکم/  سنگ سار و زن به عنوان انسان درجه دو قانونی است و زندگی از قبیل چندی همسری هنوز قانون است اگر ما می خواهیم جامعه ما تغییر کند باید این جامعه از ریشه عوض شود و همه معیار مان»و احساسمان بر اساس معیارهای  انسانی و حرمت انسان باشد حالا با هر اعتقاد شخصی که آدم دارند

متاسفانه در میان خانواده ای ایرانی زندگی زناشوئی بر اساس معیار انسانی  نیست، در واقع اعتماد متقابل و حرمت متقابل نیست  به همین دلیل جدائی نعمتی است که دو انسان را خوشبخت می کند در خانوادهای که معیار انسانی نیست و چهار چوب خانواده بر اساس نابرابری است باعث  بد اموزی بچه ها می شود در حالیکه بچه ها آنیده سازانند و تاثیر منفی و روانیش بر  بچه ها است اکثریت ازدواجهای که در ایران شده و بعد در خارج به جدائی کشیده شده است دلیل اساسی  چهار چوب خانواده» نه بر اساس عشق» » نه بر اساس حق و حقوق متقابل/ و» نه به عنوان رابطه انسانی»صورت گرفته و به محض یک فضا باز و کمی اگاهی می ببینی خیلی از زنها این چهار چوب خانواده که معیارش نه بر اساس انسان بلکه معیارش بر اساس فرهنگ خودی و اسلامی شگل گرفته در می شکنند!!!!!

نازنین دلبری

بیان دیدگاه

نازنین دلبری ،زبیا پوش و شیرین سخن به لوطی پیر و آشفته حال گفت «چه بی رحمانه مرا به فراموشی سپردی؟ نالوطی! مارا ببین که غرق تماشای تو بودیم «پیر لوطی مکثی کرد و به کرسی میخانه تکیه داد و در خود فرو رفت! نازنین دلبر رویایی باز آمد به خیال و با نگاهی عاشقانه گفت! «در این فکر و عالم مستی به کجا نظر دارید.» پیر لوطی لبخندی زد و بازغرق در افکار خویش! «اول یک نگاه بود و بعد جنگ دو لب در انتهای کوچه تنک و بم بست/سرانجام دو بوسه، ادغام دو روح در یک جسم/ یعنی تبدیل دو به یک،یعنی دو دل دیوانه یکی شدن، سرانجام یا تن به رسوائی تا پای جان، یا دلی را شکستن و با روحی آزُرد خود را به می میخانه سپردند.

تعريف چپ چيست و از چه مشخصاتی برخوردار است؟

بیان دیدگاه

تشکر از اینکه مرا در این پرشش و پاسخ دخیل دادای من هم سعی می کنم بعنوان فعال کمونیست کارگری خیلی کلی به سوالات شما پاسخ دهیم

گزارشگران

تعريف چپ چيست و از چه مشخصاتی برخوردار است؟

شمی صلواتي : چپ در جامعه ما بر اثر نیازهای اجتماعی و سیاسی ریشه گرفت است، در واقع چپ سمبل مبارز دربرابر دولتها، سمبل انسانیت و مدافع حقوق طبقه تحت ستم است. اما این پاسخ کلی است، در طول بیش از چندین ده چپ در ایران معنی مارکسیت داشته است به همین دلیل امروز کمونیست در میان توده مردم نه نتها خوشنام بلکه تنها راه نجات است با نگاهی واقعی به مبارزات مردمی این واقعیت قابل فهم است.

گزارشگران

چپ ازبستر کدامين بحرانها دوباره سر بر آورده است؟

شمی صلواتي : کارنامه سیاست مداران راست پرو غرب و نیروهای اسلامی بر اثر عامل کردشان این واقعیت را به مردم ما در ایران فهمانده که تنها راه نجات نیروی خود مردم و دخیل شدن در ساختن یک جامعه بر اساس تفکر انسانی می تواند راهگشای یک زندگی انسانی باشد وجود همین تفکر مردمی که انسانهای مترقی در طول بیش از چندین ده که در آن دخیل بودن با واقعیت مارکسیتی در آمیخته شده و احزاب چپ را بوجود آورد است این خود بازتاب فرهنگ مدرن و انسانی یک جامعه است. امروز مبارزات مردم خالی از شعارهای سوسیالیستی نیست به همین دلیل بستر واقعی چپ بر اثر حکومت ها دیکتاتور و خیانتهای احزاب راست، ملی و مذهبی در جامعه ما ریشه گرفت است.

گزارشگران

اين چپ چگونه ترکيبی دارد؟ از چپ سنتی گفته ميشود آيا در برابر آن چپ مدرن قرار ميگيرد؟

شمی صلواتي

به نظر من چپ واقعی را باید میان مبارزات و مطالبات مردم جستجو کرد، آنطور که من به مبارزات مردم نگاه می کنم یک نوع چپ مدرن که داری مطالبات انسانی است می بینم چپی که خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی است ورفاه و سعادت می خواهد و اگر دقیق شویم می بینم چه درشعارهایش از آزادی بی قید و شرایط سیاسی گرفته تا حقوق کودک، برابری زن و مرد، چه در دفاع از تشکلهای صنفی، چه در دفاع از مبارزات کارگری ……….. این نوع چپ یک چپ مدرن و فوقق العاده با افق روشن و افکار انسانی در تلاش برای تغییر جامعه است اما حقیقت مبارزات امروز مردم در ایران سنتها را درهم می شکند و به جای آن یک نوآوری انسانی را جایگزین می کنند این نوع مبارزه در ایران مارکسیتی است و شعارش شعارهای کاملا طبقاتی است .چپ سنتی امروز با این نوع مبارزه کاملا بیگانه است

گزارشگران

آيا اين چپ در سطح يک جنبش مطرح است و يا اينکه فعالين و حرکتهای خود را دارد؟

شمی صلواتي

بلی این چپ در سطح یک جنبش مطرح است و دردورن جامعه ریشه دوانیده است به نظر من دارای فعالین خود و حرکتهای کاملا انقلابی است و کاملا سراسری عمل می کند، جنبش بسیار قوی و روبه پیش است آگاها عمل می کند در طول تاریخ مبارزات مردم ایران چنین جنبشی بی سابقه و بی نظر و در عین حال امیداوار کنند است البته این امکان که منجر به یک انقلاب بنیادی شود را دارد.

گزارشگران

راه کارها و بن بست های فعلی چپ در طيف های مختلف آن کدامها می توانند باشند؟

شمی صلواتي

منظور شما اگر جنبش چپ به این اعتبار که در مبارزات مردم می بینیم با احتیاد و حساب شد عمل می کند آنچه که من می بینم این جنبش خود را برای رویاروی سخت برای یک انقلاب ریشه ای آماده می کند و هر لحظ ممکن است منجر به یک انفجار شود اما اگر منظور شما احزاب چپ به شکل سنتی و یا فرقه ای که وجود دارد برای من مایوس کنند است اگر به چپ صرفنظر از جهت های سیاسی آنها و پراکندگی هایشان نگاه کنم با واقعیت مبارزات مردم در ایران خوانا ندارد فرقه ای است از لحاظ تفکر با سنتهای گذشته و دست پاگیر دست به گریبان است غیر طبقاتی است شرایط را نمی شناسد البته نکات مثبت هم دارد از مبارزات مردم پشتبانی می کنند و به نوعی اتحاد اعلام نشد دست زدن آزادی و برابری شعاری است که همه احزاب چپ با آن در عمل موافقند آزادی زندان سیاسی بدون هیچ قید و شریطی و وو …… اما این کافی نیست این نیروی چپ باید نقش رهبر را باز کند باید یک قدم رو به جلو باشد در دفاع از مبازارت مردم باید سعی کنند نیرو پشتبان به میدان بیاوری باید در سطح بین الملی نیرو دفاعی به میدان بیاورند و فعالانه و تحرکات سیاسی داشته باشند و مهمتر از همه افکار شفاف و روشن داشته باشد

گزارشگران

بحران زدائی در درون چپ در کدامين مسير است و تا چه اندازه آگاهانه به پيش برده می شود؟

شمی صلواتي

در درون حنبش چپ اگر منطور احزاب و سارمانها باشد باید منتظر انشعاق بود جنبش که در ایران پا به میدان گذاشته یک جنبش توده ای و وسیع همه جانبه است این خود باعت نوعی تصفه یا نوعی شفافیت در میان احزاب چپ می شود این میسر جبر است، ضرورت یک جنبش است، که رهبران واقعی خود، که به درست و طبقاتی در جنبش دخیلند باقی می مانند و این یک ضرورت واقعی است، این جنبش به رهبران عملی و علنی احتیاج دارد رهبرانی که زندگیش و قیافه شان برای مردم مهم است رهبران عملی و علنی نمی شود بانام مستعار و زندگی مخفی نقش رهبر را داشت

و امروز هم می بینم که مردم از رهبران علنی خود محافظت می کنند اگر توسط پلیس دستگیر می شوند و خطرات دیگری ما حضور مردم را می بینم مبارزه امروز نوعی دیگر و رهبری عملی از جنس خودش را می خواهد بست

با تشکر از شما

بهروز سورنر این دنیای پر از دانش و علم بسوی دین رفتند، یک گناه است هنرمند آنکس، که شمعی بیافروزد و آن حدیث کهنه را از ریشه بر اندازد.

نامه ای به منصور در آخرین روزهای حیاتش

بیان دیدگاه

سلام به رفیق همیشگیم منصور حکمت عزیز.

چند روزیست که از مریضی شما اطلاع یافتم. دلم می خواست تلفنی جویایی حالتان شوم/ ولی این کار را نکردم . چرا؟ نمی دونم. اما تصمیم گرفتم برایت نامه ای بنویسم.  ولی چند روز گذشت و من چیزی ننوشتم. دلم تنگۀ و سخت می ترسم . اما امروز / یعنی همین لحظه دل به دریا زدم.  احساس غریبی دارم. چرا؟ نمی دونم

در همین لحظه که دارم می نویسم همه چیز  مثل یک فیلم سینماست، یا شاید یک رومان، درست نمی دونم اما تکرار  تصویرهایی از خاطره ها و چگونه زندگی  من است.  که به شما هم ربط دارد . راستش دلم سخت گرفته نمی دانم چی برایت بنویسم . اولین بار که با اسم شما آشنا شدم  شاید در سال 1363 بود درست یادم نیست در آن زمان شاید من هنوز بیست سالم نبود  و من جوان روستایی بودم حیلی چیزها برایم ساده بود  و دنیای که در آن زندگی می کردم مثل امروز آنقدرها بزرگ نبود.. در واقع دنیا ساده و سبکی داشتم. آن روزها به سادگی از مارکس و لنین یاد می کردم  و معنی این اسمها برایم  ساده بود و برداشتم از این اسمها هم ساده بود  و به ساده گی هم پذیرفته بودم که من هم کمونیستم ولی هنوز از معنای این اسمها و اعظمتی که در مارکسیست خفته است.  اطلاعی نداشتم .  یعنی درک درستی نداشتم . همه اسمها ساده بود با معنای ساده و همه اسمهای بود که در ذهن من جای گرفته بود مانند همه اسمهای دیگر که دوست داشتم …در آن زمان در طول حیات زندگم بعنوان یک جوان کنجکاو و مبارزه، البته  با شور و حال جوانی  به دنبال حقایق مبارزه طبقاتی بودم که بر اثر اتفاق یکی از نوشتهای تو را خوانم و جذش شدم و از آن لحظه به بعد  با شور و علاقه  نوشتهایت را دنبال می کردم  قلمت برام  زیبا  بود  و با  آن شادابی خود را می یافتم  و با شما همراه بودم

و در واقع سالهاست که با شما و شما را همراهی می کنم.   من شما را رفیق می دونم و نه تنها رفیق بلکه بهترین رفیقم هستی…..  امیدوارم هر چه زودتر حالت خوب شود  سلامتی دوباره خود را باز یابی و همه ما را خوشحال کنید. رفیق عزیزم امروز که این نامه را می نویسم اسم مارکس و لنین دیگر برای من ساده نیست یعنی فقط یک اسم نیست. بلکه سمبل رهایی است. امروز می دانم مارکسیست بودن یعنی برابری طلب بودند و به آن باور داشتند….امروز دیگر می دانم مارکسیست بودن یعنی به برابری انسانها اعتقاد داشتند. و نفی جامعه نابرابر سرمایه داری. رفیق منصور جان  نام لنین نیز برایم تداعی انقلاب کبیر روسیه است و همانطور نام شما یعنی احیای لنیسم . یعنی شفایت مارکسم . امروز عکس مارکس زینت بخش خانه ام است رویاهایم یک دنیای بهتر است. تو رفیق خوبم  آموزگار بررگ و توانا هستی که مارکیست را آنچه ساده و شفاف  تشریخ کردی  که به ساده گی می توانم بفهم  که «دنیای بدون فرا خوان سوسیالیزم به چه منجلابی تبدیل می شود.» من تو را دوست دارم  به همان اندازه مارکس را، من تو را دوست دارم به همان اندازه  لنین را. من تو را دوست دارم به همان اندازه زندگی را، عشق و محبت را، زیبا زیستن  و مفهوم انسانیت  را از تو آموختم.  من  شما رفیق عزیز منصور جان دوست دارم به همان اندازه که  انسانیت برایم مقدس است.. دوستت دارم  به همان انداز که از قومپرستی و مذهب و ناسیو نالیست  فاصله گرفتم

 رفیق منصور عزیز … تو همان خورشیدی  که جهانی  روشنایی می بخشید  همان خورشید سوزن  که سرما را درهم می شکنند و یخها را آب می کند .. و من امروز،  آن جوان صقیل یافته روستایی که امروز به مرد میان سال تبدیل شده است و در همه جا تا زنده است و نفسی را در وجود دارد.  با بانگی رسا فریاد می زند … مارکس / لنین و منصور … برایت آرزوی تندرستی می کنم  رویت را می بوسم به امید  دیدار!  رفیق همیشگیت شمی صلواتی  10/02/2002  در شهر کاسل آلمان…

انتخاب پوشش

بیان دیدگاه

چه درایران اسلامی، چه در جهان اسلام !  در طول بیش از سه دهه که اسلام سیاسی میداندار معرکه بوده/ لخت شدن و اتنخاب پوشش جز گناه حساب می شده است و می شود. یعنی اتهام است و قاضی فرد مسلمانی ست بنا به  بینش و تفکر دینی خود؟ متهم را محکوم و مجازات آن را بدون اعلام قبلی / بدون وجود دادگاه / بدون وجود وکیل / بدون حق دفاع برای فرد متهم اجرا می کند . مجازات ممکن است اسید پاشی باشد/ ممکن است چاقو کشی باشد و یا شیوه های دیگر. ما ایرانیان با این حقیقت روبرو بودیم که فرد مسلمان بعنوان وکیل و وارث خدا، این حق را داشتۀ که بر اساس شریعت اسلام تنهایی به قاضی برود و مجازات را تعیین کند و آن را اجرا کند…..

در طول سه دهه اخیر ما شاهد شنیدن مجازات سنگ سار / قطع دست پا/ در آوردن چشم از حدقه و مجازاتهای قصاص بخصوص ایران بودیم.

حالا با اوج نفرت علیه اسلام سیاسی یا لمپنیزم اسلامی و اینکه حق اتنخاب / حالا این انتخاب از لباس گرفته تا اندیشه یا  سکس و غیر/ حق انسانی جز ابتدائی ترین  انسانی ست که در ایران از آن محرومیم.

حالا بنا به همین دلیلایل  جنبشی در اوج وقار و با شجاعت پا به عرصه مبارزه گذشتۀ است. با این پلاتفرم » زندگی خودم / بدن خودم / پوشش خودم / متعلق به خودم هست و احتیاجی به قیوم ندارم و با لخت کردن خود اسلام سیاسی را به چالش می کشد .. این جنبش زیباست.. باوقار است/ رزمنده است. جسور بی و باک است …..به همین دلیل در میان مدافعان چپ یا برابری طلب گرایشی پیدا می شود که هنوز مردسالار است / هنوز متحجر است/ هنوز در ابهام زندگی می کند / پرخاش گر است…. تا اینجاش فکر نکرده بود .که تا این حد/ این شورش را / این عصیان را / این شهامت و جسارت بر نمی تابد….. و جز فرهنگ او نیست و ندیده بود .اما این جنبش هست و وجود دارد و این جنبش واقعی است که در میدان نبرد لمپنیزم اسلام را به چالش می گیرد.

ورودی‌های پیشین

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.