• بیشترین بازدیده ها

  • تازترین ها

  • آرشیو مقالات

  • میز کار مدیریت

  • آمار کل بازدید کنندگان

    • 16,941 بازدید کنندگان تا این لحظه
  • دیدگاه‌های اخیر

    شمه صلواتی. در پاسخ … در خبر مرگ شهین زمانی
    صداقت در خبر مرگ شهین زمانی
    saman در گالری – عکس
    مهدی در دلاراراکشتند.
    مهدی در دلاراراکشتند.
    Anonymous در رهای شماره 11
    فرید صلواتی در ازدشت های وسیع
    mosa در فردا
  • RSS کتاب رها

    • فصل نامۀ رها مارس 16, 2009
      شماره نۀ رها شماره هشت رها ضممیه شماره هفت شماره هفت رها شماره شش رها شماره پنج رها شماره چهار رها شماره سه رها شماره دو رها شماره یک رها Posted in فصل نامه رها [...]
      23rah
    • نبودی ! مارس 16, 2009
      نبودی ! سروده ای ساختم دلتنگی بود سپردمش به باد تا ببرد به باغ عاطفه ها ! آنجائی که می کشد سر پرنده خوشبختی و عشق را حرمتی ست. لحظه های دلتنکی را باید رها ساخت وبه عشق پیوست. عشق [...]
      23rah
  • بایگانی

  • RSS شعر

    • ازدشت های وسیع آگوست 23, 2009
      ازدشت های وسیع خوب میدانم که سروده  وشعرراچاره ای نیست. بدان گونه که بایدگفت گفتندقبل ازما برای سردادن شعری - تازه ترازخودما گفتن ونوشتن به قدمت نسل ها واینک امروزما به کدام سو،به کدامین راه ؟ زاده شدۀ کوهستان پرازبرفم من آنجاکه چشمه های آلوده به خون دارد آنجاکه بیابانش میدان تاخت وتاز دشمنان است وبدان گونه  تاختنی که مومنان خداگفته اند وبدان گونه کشتندکه خو […]
      salwati
    • فردا آگوست 15, 2009
      فردا به پبش به سوی انقلاب ای فرزندکارورنج وآزردگی مبادابایک قدم تردید یک غفلت لحظه ای سکوت درکوچه های مرگ تورابه خاموشی بسپارند. به پیش به سوی انقلاب. اینک پیامی درهوا میخوردتاب همراه ِبادبرفراز ِکوهساران میرودبه سوی فتح به صدهاشعله برجاست ای فرزندکارورنج وآزردگی بردارمشعل آتش افروزرا کوره های آتشین را شعله ورترکن. مکن تردید- طغیان ِ چشمه ها شدسیل خروشان بار […]
      salwati
    • و اینک صدایی پیداست آگوست 15, 2009
      salwati
    • دلارا را کشتند. آگوست 15, 2009
      دلارا را کشتند. دلارا  را کشتند. دلارا را کشتند. شنیدی؟ نقاش جان وجهان را کشتند. باشنیدن این خبر تنم سرد و بی حس شد. برروی پله های تراز ِخانه که به باغچه منتهی میشد- نشستم  و فکر ناخوداَگاه مرابا خود بردبه ساحل دریای شمال. بانگاهی پرازحسرت به آب خیره شدم. آنجاکه هرازگاهی میزبان زنی بود. زنی بنام دلارا- که جنایتکاران به قتلش رساندند. زنی که ساحل رامیشناخت و ب […]
      salwati
    • گر آشفته بساطی است، شعرم آوریل 17, 2009
      گر آشفته بساطی است، شعرم از دیده نیست پنهان من مجنون اندیشه خویشم شاعر درونریزم هیجان یک اندیشه ست. که  مست و  مدهوشم ================== من، زاده رنجم محروم از هر آنچه؛ که در لیست عشق و صفا بود در ویرانه خانه ای زیستم که معمارش مومنین همراه با خود خدا بود ============ مریض ! دریغ از دل که بیمار و مریض بر جاست [...] […]
      salwati
    • نبودی ! مارس 24, 2009
      نبودی ! سروده ای ساختم دلتنگی بود سپردمش به باد تا ببرد به باغ عاطفه ها ! آنجائی که می کشد سر پرنده خوشبختی و عشق را حرمتی ست. لحظه های  دلتنکی  را باید  رها ساخت وبه عشق پیوست. عشق  رنجها را به همراه  خواهد آورد که در آن [...] […]
      salwati
    • شور و شوقم مارس 24, 2009
      شور و شوقم راستش را اگر می خواهی دلم گرفته خیلی گرفته ! چرا که رنج ها در دلم دارم و آزرده ام از تو چه پنهان در لحظه های تنهائی با خود از ته دل سخنها گفتم این دنیای وارونه را همچو دل خود سیر نگاه کردم به دریا به باد و باران به خورشید به تمامی ستاره ها سلامی دوباره کردم به [...] […]
      salwati
    • کبک اکتبر 29, 2008
      کودکی را باز یافتم، چه اشک بار شد چشم هایم، جرعت بیانش نیست، آشفته ام ، در صحرا ها اطراف زاده گاهم کبکی را دیدم که غم انگیز راه می رفت آشیانه اش به هم ریخته بود و کسی صدای آوازش رانمی شنیده، همه چیز غریبی می نمود و من نیز عریبانه [...] […]
      salwati
    • «گفتن» جولای 13, 2008
      من این شعر را به فرزاد کمانگر تقدیم می کنم . «گفتن» گر فتم سراغت تاگویمت رازی. درون دل خفته است پرنده ای بی قرار مهجور می زند پر به هر سو می کشد انتظار . گویمت باز قصه ای از چهار فصل هر فصلش شعریست از زیستن آخر مرا حدیث یست با معنائی خفته در دل باز خواهمت گفت این قصه را نه به [...] […]
      salwati
    • کوچه های دلتنگی جولای 13, 2008
      کوچه های دلتنگی در این غروب دلنشین می برد باد مرا به کوچه های دلتنگی کوچه ها بیگانه از خویش و عقیم روزگار غریب و مردمانش غریب خاموش و بی صدا همه خوابند، در خواب. مهربانی ها گریخت و سنگ دلی شد ماند گار بر آشفته و شوریده بجز رنچ و درد بیداری چه ها می شه [...] […]
      salwati
    • آنقدر کوچک جولای 3, 2008
      گفتی آنقدر کوچکم که زیر پای تو له خواهم شد. کوچکترین کوچکها کوچکتر از یک مورچه آن زمان که همچو شیشه شکسته بودی آنقدر کوچک که در میان اشکهایت غرق می شدم . آنقدر کوچک که خنده تمخسر آمیزت زلزله بود و مرا تا عمق زمین فرو برد البته کوچک خواهم ماند کوچکتر از یک مورچه و برای مخفی شدن زیر چتر [...] […]
      salwati
    • هق هق گریه ات جولای 1, 2008
      هق هق گریه بس کن دیگه از هق هق گریه ات دلم گرفته آن روز رابه یاد آور که تو غمگین تر از همیشه غرق نگاهم شده بودی و من می دیدم که خانه ات سرد و تاریک ، تنت در وحشت شب می لرزید اشک بار بودچشمهایت رویا ها را نمی شناخت سرت را بر شانه [...] […]
      salwati
    • نفرنت را با خود ببر . آوریل 8, 2008
      «نفرنت را با خود ببر .» وقتی سلام کردی، من با خودم بودم ، در سیاحت با خود، من در میان جنگلی بی انتها، می ر فتم بی هدف، رویا ها را با گذری در میان درختان پر شاخ و برگ با قلب آمخته به درد، ازرنج تنهائی می جستم در میان جنگلی بی انتها! [...] […]
      salwati
    • تنهایم فوریه 8, 2008
      تنهایم در این شهر آشفته در تمنا دل منم. که تنهایم با آوازهای بیگانه در جدالم. چه کنم در شگفت یاران به دور از عشق .سوداگرند. جگریست آغشته به خون از شدت درد. همچو مار به دور خود می پیچم
      salwati
    • گذر فوریه 8, 2008
      گذر من پرورده رنجم زاده درد در وادعی بادرد و رنج در دل شب از جنگل گذر کردم از رنج دل از خستگی در خود بودن رها شدم من شاعر م خیلی ساده شعری گفتم پیامی بود به آنهایی به دور از گل اسیر خار در جنگلند بی خبر از درون دل غرق کنیه تنگ نظرند در اوج حقارتها وامانده و در مانده در دل شب، به دور از روشنائی می میرنده [...] […]
      salwati
    • مي جويم ژانویه 8, 2008
      مي جويم انسانيت را در رويائی به زلالی آب دريا به وسعت زمین نوری برابر با خورشيد زيبا چون بهار پرگُل بدون دست تمنا می جوِيم *** آرمانم برابريست ارزشهای انسانی را در جنگی با ذلت در نبردی با خدايان می جويم *** آخرين نفس را درزيستن زيستن را در عشق عشق را در زيبائی زيبائی را آواز يک قناری بر روی شاخه گل در رقص يک آهو بر قلعه فتح فتخ [...] […]
      salwati
    • این شعر را به حسین و مجید کاووسی فر تقدیم می کنم اکتبر 17, 2007
      نشان نشانم گر بخواهی غرق روحم گر شوی؛ در وجودم پیداست. آدرسم قلعهای است به دور از شهر گر بخواهی ببینی حصارش؛ از دور پیداست. در این شهر آشفته چوبه دار ی است برجا سر آغاز زندگانی است مرگ من چهرۀ خندانم را ببین پایان سیاهیها است می دممد خورشید تابناک صبح سحر رویتش درچهر ه این شهر آشفته پیداست گر [...] […]
      salwati
    • «شهر طلائی» اکتبر 17, 2007
      من در زیباترین شهر دنیا غرق تماشای زیبائی ها شدیم زیباترین شهر دنیا؛ گرچه شهری است پراز دیدنی ها اما من قلبم را در گلی به نام راضیه جان یافتم
      salwati
    • «من» اکتبر 17, 2007
      من زاده رنجم محروم از هر آنچه؛ که در لیست عشق و صفا بود در ویرانه خانه ای زیستم که معمارش بزرگ مردان مومن همراه با خود خدا بود ****
      salwati
    • با هم اکتبر 17, 2007
      با هم چه زیباست؛ آن روز من و تو در کنارهم هم سفر با فایق رانها آوازی خواهیم خواند اما با واژهای تازۀ چه زیباست رویای من زیباترین زیباها. **** کی می رسند؛ آن ماهرویان از راه کی می زنند آتش آن حجاب حقارت را کی می کنند پاره آن زنجیر اسارت را کی می شود ویران آن زندان؟ کی می کشد ماشه [...] […]
      salwati
  • برگه‌ها

بخش دوم گفتگوی ویدا میلانی با شمه صلواتی

ویدا میلانی :چگونه منصور حکمت و اندیشه های او را پذیرفتید ، آیا کرد بودن او دلیلی بر این حرکت است ؟ اگر او کرد نبود هم باز به عنوان یک لیدر دنباله روی افکار او بودید یا اینکه یک فرد تحصیلکرده در اروپا یا امریکا هم میتواند نماینده خوبی برای انتقال خواسته هایتان و رهبر مبارزات شما باشد ؟

شمه صلواتی : ابتدا لازم است به دوست جوان و کنجکاو خود عرض کنم که منصور حکمت چراغی برای گذر از شبهای تاریک بود.منصورحکمت به عنوان یک انسان خلاق و خالق اندیشه، مارکسیت را شفافیت داد و بر ویرانه ها چپ سنتی که با بر داشتی از مارکسیت آمیخه به مذهب و ناسیونالیزم کوره بود ایستاد و چه ماهرانه آن را به نقد کشید.
پوپولیزم که بعنوان مریضی حاد در میان روشنفکران جا خوش کرد بود و از سوی دیگه اتحاد جماهر روسیه را که نیروهای چپ آن را مدنیه فاصله می نامیدن به زیر سوال برد.
نگاهی عاشقانه به احساسات انسانی داشت و سوسیالیزم را بر اساس انسان و باز گشت احتیار انسان به انسان به تصویر می کشید.

ویدا میلانی :آیا رهبر مبارزات شما الزاما باید یک کرد باشد تا با آدمها و رنجها ی شما آشنا باشد ؟

شمه صلواتی : نه الزاما نباید کرد باشد ولی باید درد مشترک باشد.منصور حکمت کرد نبود او در تهران متولد شده ودر خانواده نسبتا مرفع پرورش یافت بود. اما طبیب دردها و رنجهای ما بود.
منصور حکمت در دوران انقلاب با تشکیلاتی به نام اتحاد مبارزان کمونیست ظاهر شده که افکارش خیلی زود نمایان گشت و در آن زمان اسطوری بورژازی ملی و مترقی را نوشت پاسخی بود به آشفتگی و پریشانی نیروهای چبی که در پی تغییرات اجتماعی بودند

تا اینجا که به منصور حکمت بر می گردد او نه  تنهاکرد نبود بلکه یک فرد تحصیلکرده هم در اروپا بود اما آنچه مرا شتفته منصور حکمت کرد اینکه گفتنی های زیاد داشت و خیلی از تحلیل هایش درست و واقعی بود
او درد ما را می شناخت و راه حلش را هم میداد او برای ما کارگران کرد امید به زندگی بود منصور حکمت یک رهبر واقعی و مسئول و پیش تاز بود و توصیه من این است برای شناخت بیشتر از منصور حکمت، مراجع به آثار گرانبهای اوست

ویدا میلانی: نگاه شما به جهان آینده چیست ؟ دهکده ایی کوچک كه در آن علم و دانش و تخصص ، قدرت را در دست دارد ؟ یا اینکه در این جهان هم میتوان با ارزشهای قومی و فرهنگی زندگی کرد و به مشکلی برنخورد ؟

ارزشهای قومی و ملی به قرن نوزده بر می گردد که ارمغان جامعه سرمایه داری بود اما امروز دیگه بی معناست و دنیابه یک کشور کوچک تبدیل شد و زبانهای کشورهای صنعتی مانند آلمانی و فرانسوی و در صدر آن زبان انگلسیی جهانی شدن زبان ارتباطات دنیای علم و دانش شدن.
من فکر می کنم در آنید بیشتر زبانهای محلی و ملی ضرورت خود از دست می دهند و ضرورت جامعه جهانی ایجاب می کند که مسئله ملی و قومی از بین برود نه با جنگ بلکه ضرورت علمی و دست یا فتن به تکنیک و ضرورت های اجتماعی. و اگری کسی از آن غافل باشد عملا حاشیه ای و نابود می شود.

ویدا میلانی: چرا تعداد افراد تحصیلکرده کرد در میان دیگر گروه ها بسیار ناچیز است ؟ در اینجا كه امکانات زندگی تقریبا برای مهاجرین یکسان است ؟
من آمار درستی ندارم و اگر گفتی شما درست باشد به شرایط اجتماعی ما در گذشت بر می گردد. که محرومیتهای اجتماعی و نبودن امکانات و از همه مهم تر ناآگاهی و وجود سایه احزاب ناسیونالیست و وجود حکومتها دیکتاتور. همه اینها عواملی هستند که دخیل بودند. .

گتفگوی ویدا میلانی با شمه صلواتی در رابطه با مبارزات مردم کردستان.

گتفگوی ویدا میلانی با شمه صلواتی  در رابطه با  مبارزات مردم کردستان.

ویدا میلانی :ملت کرد در طول زمان متاسفانه همواره در معرض تهاجمات حکومتهای وقت ، و نیز بازیچه ی دست انسانهای فرصت طلبی بوده است كه با شعارهایی نابخردانه و روشهای غیر اصولی سعی در بهره برداری از این ملت اصیل و ساده برای اهداف نادرست خویش بوده اند ..  حال سوال این است دستاورد این همه سال جنگ و مبارزه ملی برای این ملت مظلوم چه بوده ؟ چیزی جز فقر اقتصادی ، فقر فرهنگی ، مرگ عزیزان ، و آوارگی در اقصا نقاط جهان ؟

شمه صلواتی: دلایل رنج ها و مشقتهای کارگران و زحمتکشان  کرد وجود احزاب ناسیونالسیت  کرده بود است.

با مروری  بر تاریخ، قدرت  گرایشات احزاب  ناسیونالست کرد،  از ستم حکومت های مرکزی ناشی شده است.

رنجهای که از سوی حکومتهای  مرکزی به مردم تخت ستم روا می شد  این شانس را به احزاب ناسیونالست می داد تا به گرایش اجتماعی تبدیل شوند با این بهانه که” چون مذهب جدا گانه ای دارید شما به دلیل اینکه  کرد هستی  مورد تعرض حکومتهای مرکزی قرار می گیرید”.  در حالیکه ستمی که  به کارگر کرد روا می شد به کارگر فارس هم روا می شد و در واقع اینکه همه مردم ایران تخت فشار بودند و هستند.

وجود حکومتها مستبد و دیکتاتور  کردستان را به عنوان منطقه  جنگی  زیر نظر داشتند  و مردم را از سعادت  محروم می کردند  این روش غلط هم این فرصت را به احزاب ناسیونالیست کرد می داد  تا برای جنگ نیرو جمع کنند  و مردم ستمدید کرد را مورد معامله قرار دهند.

شیخ محمود به عنوان  عامل انگلسیی  با چهارده سال جنگ  با دولت مزکزی  عراق   باعث رنجها و مصیبتهای برای مردم ستمدیده کرد بوده  است.

ملا مطفی بارزنی   پدر مسعود بارزانی  به کمک اسرائیل و امریکا  و ایران  به رهبری مبارزات کردهای عراق در آمد  و بعد ازاینکه  شاه ایران با صدام حسین در الجزایر  به توافق رسیدن  آن جنبش به فاجعه تبدیل کرد.  به حدی که  ده ها هزار از کردها آواره و دربه در، در فقر تندستی  و جنگ جانباختند.

جمهوری  مهاباد هم که به رهبری قاضی محمد و فئودالها بود سرانجامی تلخ داشت .

تا اینجا می توان نتیجه گرفت که  در طول تاریخ دو عامل باز دارنده  مانع آرامش کردها بوده و  از همه مهمتر دولتهای مرکزی و از سوی دیگه احزاب ناسیونالیست کرد. مسئولیت تمام جنایتهای که تا حالا در مناطق کردستان روی داده است  با آنهاست.

ویدا میلانی :  نتیجه فعالیت  حزب دموکرات  به عنوان حزب ناسیونالیست چه بوده است؟

شمه صلواتی: در کردستان ایران نیز عمل کرد حزب دموکرات عملکرد خوبی نیست از کارنامه خوبی برخوردار نیست و در میان مردم کردستان ایران  هم حزبی خوش نام و نشانی نیست. حزب دموکرات در طول سی سال گذشته بارها اعلام کرد که آماده است با جمهوری اسلامی مذاکره کند و دو تا از رهبرانش در این بند و بست ها قربانی شدند . ولی جمهوری اسلامی هیچ وقت این حزب را جدید نگرفت و رهبران آن را هم ترور کرد. می خواهم ساده لوحی سران حزب دموکرات  را نشان دهم  و بگویم از درایت سیاسی هم برخوردار نیستند.

حزب دموکرات از ابتدای روی کار آمدن جمهوری اسلامی همیشه به دنبال مذاکره با جمهوری اسلامی بود. حزب دموکرات برای راضی ساختن جمهوری اسلامی ابتدا به مقر رفقای سازمان پیکار حمله کرد و چند تن از این رفقا را  به قتل رساند و جنگ طولانی را به کومه له تحمیل کرد در شمال کردستان آنجائی که از قدرت نظامی بیشتری برخوردار بود کمونیستها را می کشت. خوشبختانه این کومه له بود که حزب دموکرات را سر جایش نشاند،  البته نه فقط کمونیستها بلکه با هر گونه حرکت پیش رو در جامعه  مخالف بود و در برابر آن می ایستاد.

حزب دموکرات یک حزب بورژوازی است و خود را سکولار می داند. اما در عمل و از لحاظ تشکیلاتی بیشتر دارای چهار چوب فکری و عملی فتودالی است .نفوذ این حزب بیشتر در میان ملایان کردستان و کدخداها روستا و در شهر ها میان بازاریان است. حزب دموکرات در ایجاد اتحادیه ملایان کرد فعال است، در بعضی از مناطق دور افتاد هم بنا به ناآگاهی مردم نفوذ داشت. حزب دموکرات یک حزب بی پرنسیب و عاشق قدرت به هر قیمتی است.

ویدا میلانی :  این حزب ولی یک حزب قومی قویست، مگرنه ؟

شمه صلواتی: اینکه یک حزب قومیست شکی نیست .به نظر من امروز حزب دموکرات آن حزب قوی و با نفوذ در کردستان ایران نیست. امیدش به امریکا بود که در صورت حمله به ایران این حزب هم به قدرت محلی همچو ن قوم پرست های کردستان عراق راه یابد. ولی سناریو عراق در ایران امکان پذیر نیست .

ویدا میلانی :  تا اینجا که شما توضیج دادی مختصر تاریخی از کردستان ایران و عراق بود شما بعنوان یک فعال ساسی چه فکر می کنی ؟آیا شما طرفدار مسئله ملی هستی  و جدائی می خواهی  یا فدرال مثل کردستان عراق ؟

شمه صلواتی: من ابتدا باید عرض کنم یک انسانم و به مسئله ملی اعتقادی ندارم  در واقع  دوست ندارم  آدمها با هویت قومی یا مذهبی تعریف شوند.

من فکر می کنم وجود یک حکومت سکولار و برابری طلب در ایران  مشکل را حل کند.یعنی وقتی آزادی بی قید و شرط سیاسی باشد، رفاه باشد  و کودکان از شادابی برخوردار شود، تبعیضات جنسی و قومی حاتمه یابدو امکانات  رفاه برابر در اختیار مردم ایران باشد. دین به طور کلی از دولت جدا باشد.و انسانها نه بر اساس قومیت و مذهب  بلکه بعنوان انسان تعریف شوند و دارای حقوق انسانی باشند. مسئله قومیتها و ملیتها  حاشیه ای می شود  و کم رنگ  می شود و از بین می رود

با وجود این حقیت که مردم در پی یک زندگی انسانند.مردم رفاه میخواهند و  آزادیهای فرد و اجتماعی می خواهند . کارگران و زحمتکشان کرد نه علاقه ای به جنگ  دارند  و نه میخواهند در خفت و خاری زندگی کنند.

مردم کردستان هم جدا از مردم ایران نیستندو جامعه کردستان هم جدا از جامعه  ایران نیست در کردستان همچون نقاط دیگرایران مشکل  ما جمهوری اسلامی است. اگر قرار است به سعادت دست یابیم  باید ابتدا جمهوری اسلامی را سرنگون کنیم و امروز بر خلاف گذشته  یک نیروی چپ و رادیکال به رهبری حزب کمونیست کارگری در کردستان ایران  وجود دارد که به احزاب ناسیونالیست اجازه مانور  نخواهد داد .یعنی با کار سیاسی در طول 30 گذشته و دادن آگاهی به مردم  احزاب  ارتجاعی و ناسیو نالیستی  بسیار تعضف شده و تا حدی  زیادی حاشیه ای هستند.

ویدا میلانی: خیلی ممنون از شما که در این گفتگو با من شرکت کردید .

شمه صلواتی:من ازشمابه خاطرتلاش تان جهت روشن شدن حقیقت ها تشکرمیکنم.شادوموفق باشی.



نفرت

گر نفرت به درون دل راه نمی یافت و مهربانیها در آن جای میگرفت آنوقت عاطفه ها میزبانی داشت و عشق را حرمتی بود، خارها تبدیل به گل می شدن و گلها نماد جاودانه عشق و زندگی آراسته به زیبائی زیبائی ها بود.

من زندگی را دوست دارم:

من زندگی را دوست دارم: تا فردا، دوباره با آنهای که باور دارند که من از جنس دیگری هستم جدل کنم و آنها تعرض می کنند، چه سخت شکست می خورند و عقب می کشند. و شرمسارانه می پذیرند که من هم انسانم .من زندگی را دوست دارم: نه تنها به خاطر تو دوست من، به خاطر همسایه روبرو که با نفرت زندگی مرا زیر نظر دارد و به خاطر آنهائی که در انتظارند تا فردا بر جسد له شده من عکس یادگاری بگیرند و من می خواهم زنده بمانم تا نظاره گر کاشتن تخم عشق و محبت در دشتستان نفرت باشم.

 

من زندگی را دوست دارم :خواستم چکیده ای از سروده هایم را با شما در میان بگذارم و شما گاه با لبخند و تشویق، گاه با سرزنش و انتقاد، غیابی مرا به قاضی بسپارید و خودتان بر سکوی عدالت به قضاوت بنشنید و من شاد و مسروربا سرودی تازه از آزروی سعادت وخوشبختی را برایتان با تصویری تاره نشان دهم.

زندگی را دوست دارم: به خاطر بهار، تا باغچه خانه ام را به تمامی فقط گل بکارم و آنگاهست که همسایه ها با دیدن این همه گل خواهند گفت ” عجیبه، زمین به این بزرگی آن هم همش گل !”
شمه صلواتی

خبر مرگ شهین زمانی

خبر مرگ دل را می آزارد، انسان را متاثر می کند.

9917_1049774739959_1693442401_96979_1588179_n

شهین قلب رئوف و مهربانی داشت. اشنای من با او به کوهها و دشتها کردستان بر می گردد
. صمیی بود و به آرامی سخن می گفت . پر کار بود و مصم. با کوله باری از آرزوها رفت

و دل ما آزرده و بی تاب ما را در جستجوی خاطرتها تنها گذشت. یاد عزیزاش گرامی باد

بياد رفقاي خوب به ياد ماندنيم لطيف صفري، وفا اويسي و. …

بياد رفقاي خوب به ياد ماندنيم

لطيف صفري، وفا اويسي و. …

خيلي وقت است که دوست داشتم مطلبي هر چند کوتاه به ياد رفقاي خوب و سوسياليستم بنويسم . متاسفانه با وجود قلمي ضعيف و نداشتن بياني رسا، هميشه از اين کار منصرف مي شدم، اما امروز به ياد عزيزشان، دل به دريا مي زنم و با همان قلم بسيار ضعيف، ياد عزيزشان را گرامي مي دارم . سنم هنوز بيست سال نبود يا شايد هم کمتر، راستش نمي دانم که در آن زمان سن واقعيم دقيقاً چقدر بود چون رنج در زندگي بسيار بود و سن انسان چه کم، چه زياد، تاثير و نقشي در زندگي روزمره عادي و سياسي ام بازي نمي کرد، ما جوانان اهل روستاي صلوات آباد سنندج، مثل بزرگان خانواده در رنجهاي زندگي دخيل بوديم و کوله باري از رنج را به دوش مي کشيديم، رنجها آنقدر زياد بود که ما هم چون بزرگان خانواده از تجارب بسيار زيادي برخوردار بوديم . وفا اويسي از زندان آزاد شده بود، سال ۶۳ بود، مراسم خاکسپاري لطيف صفري تمام شده بود و سه روز از آن مي گذشت که وفا از زندان آزاد شده بود . تمام جوانان روستاي صلوات آباد همه در سوگواري لطيف سياه پوشيده بودند تا در مرگ يک جوان سوسيالسيت نهايت همدردي را نشان دهند . هوا نسبتا آفتابي بود . سرو وضع ما جوانان بسيار ژوليده بود. در پيچ و خمهاي سياسي غرق در انديشه خود بوديم و به دنياي واقعي که با روياهاي خود آراسته بوديم، به سعادت و خوشبختي، به برابري و انسانيت مي انديشيديم . غم از دست دادن لطيف برمغزم بسيار سنگيني مي کرد . در سومين روز خاکسپاري رفيق هميشه عزيزمان لطيف، تنها مانده بودم که ازشدت ناراحتي، نزديک ساعت چهار بعد از ظهر از خانه بيرون زدم و همانطور بي هدف به سوي چايخانه کاک نبي به راه افتادم . لطيف در زندان جمهوري اسلامي بر اثر شکنجه بشدت بيمار شده بود. به همين دليل آزاد شد، ودرست يک روزپس ازآزادي جان سپرد . همانطور که راه افتادم تصوير لطيف از ذهنم دور نميشد که ناگهان به طور اتفاقي با وفا اويسي روبرو شدم او ساعت ده صبح از زندان آزاد شده بوديکديگر را در اغوش گرفتيم و با گامهاي شتابان از کوچه هاي تنگ و باريک به چايخانه کاک نبي رسيديم . وفا يکي از رفقاي خوبم بود و من خوشحال از اينکه او را دوباره مي بينم، هر دوبا هم از شدت خوشحالي ذوق زده شده بوديم و با هم وارد چايخانه شديم . جوانان زيادي درآنجا بودند وفا گفت اين چه وضعي است خجالت نميکشيد . اين قيافه هاي ژوليده را چرا بايد من ببينم مگر شماها متوجه نيستيد که منصور حکمت پوپوليسم را از زواياي مختلف نقدکرده است؟ قيافه هايي که شما از خود و با اين طرز لباس ساخته ايد متعلق به همان سبک و سنت پوپوليستياست. ما که مذهبي نيستيم، ما که درويش و صوفي نيستيم، ما يکديگر را دوست داريم و براي همديگراحترام قائليم . اما با اين قيافه هاي ژوليده و پريشان مگر ميشود به استقبال انقلاب رفت؟ با اين روحيات مگر ميشود يک دنياي برابر و انساني ساخت ؟ و به استقبال يک دنياي بهتر رفت ؟همه ما ساکت شديم هيچ کدام از ما ياراي سخن گفتن نداشت. وفا همان سخنانش را ادامه داد و گفت : گذشته از اينها ما که دوست نداريم يک رفيقمان براي تحقق اهداف و آرمان هايمان قرباني شود اي کاش ميشد انقلاب را بدون خونريزي پيش برد، اي کاش انقلاب بدون قرباني و بدون آنکه خون از دماغ کسي ريخته شود به سر انجام خود ميرسيد . ميدانيد که دشمن هار و وحشي است، خشنونت طلب است اما ما امروز باوجو د رهبراني انقلابي و کمونيست مي توانيم در جهت مسير درست به پيش برويم، ما منصور حکمت را داريم که مارکس را به شکل زيبا و واقعي براي ما به تصوير مي کشد . ما مي توانيم براي ايجاد يک دنياي انساني، پيگيرانه و آگاهانه گام برداريم . ما طرفدار خشونت نيستيم اما بايد با سنتهايي که هيچ گونه تعلقي به حرکت مبارزاتي ما ندارد، گسست کنيم . لطيف جوان رشيد و کمونيستي بود که به انسانيت اعتقاد داشت و ديديم تحملش براي دشمن سخت بود . همه ما ديديم که چگونه بر اثر شکنجه در زندان جمهوري اسلامي جان باخت و زندگي را بدورد گفت . خون هزاران جانباخته را تاريخ ثبت خواهد کرد و پيروزي از آن ماست. فرداي انقلاب هم اثرگذاري ما بر روند انقلاب، بر پرچم رهاي و انسانيت بر افراشته و ديده خواهد شد . وفا اويسي نيزدر ۱۳۶۵ زندگي را به درود گفت ، اوپنج سال در زندانهاي جمهوري اسلامي گذارانيد و عوراض اذيت  وآزار ماموران جمهوري اسلامي در زندان سلامتي را از او گرفت . او ديگر فرصت نيافت بيش از اين به مبارزه ادامه دهد و جان باخت . اکنون او و لطيف در گورستان صلوات آباد آرميده اند، ياد عزيز شان گرامي باد. امروز منصور حکمت در ميان ما نيست اما آثار گرانبهايش در دست است . امروز وفا و لطيف درميان ما نيستند و هزاران انسان کمونيست و آزايخواه که در اين راه جان باختند در ميان ما نيستند و زندگي خود را در راه تحقق سوسياليزم گذاشتند . نيتجه تلاش و فعاليتهاي اين رفقاي با ارزش را امروز در تحرکات انقلابي کارگران و مردم کردستان مي بينم . هم رزمان ما پرچم سوسياليزم را بر افراشته اند و روند رو به پيش انقلاب را در اعتراضات مردم بطور روز مره و مبارزات کارگري را در کارخانه ها ، که حاصل بيش از دو دهه مبارزات چپ در کردستان است مي بينيم. من خاطرات زيادي دارم، فکر مي کنم که کادرهاي کمونيست کارگري هر کدام در ميحط زندگي خود خاطره هاي زيادي در ذهن داشته باشند . اما با طرح يک خاطره از صدها خاطره ، خواستم ضمن ياد کردن از تعدادي از جانباختگان کمونيست ،جايگاه گرايش کمونيست کارگري و منصور حکمت را در گوشه اي ازجامعه اي که من از آنجا مي آيم به تصوير بکشم هر چند جامعه امروز ايران نسبت به بيست سال پيش بسيار متفاوت است . وجود و حضور کارگران معترض ، جوانان و زنان روشن بين و مدرن ، صف روبه گسترش انقلاب ، بيشتر از گذشته فعالتر و تواناتر از هر زماني در ميدان مبارزه روزمره حضور دارند و گرايش کمونيست کارگري در ابعاد بسيار وسعيتري در دورن جامعه ريشه دوانيد ه است و ضرورت آن در جامعه تبديل به فضاي عمومي شده است . بالاخره فرصتي پيش آمد تا از گلهاي پرپر شده اي که از نزديک مي شناختم ، کساني چون بساط صلواتي که شانزده سال بيشتر نداشت و توسط ماموران جمهوري اسلامي تير باران شد و همچنين عابد ابراهيمي، مهدي حسني، فريد منصوري، صباح سليمي، مسلم ابراهيمي، فاضل ابراهيمي، عسکر صلواتي، مسعود صلواتي، که توسط ماموران جمهوري اسلامي کشته و تير باران شدند، ياد کنم و يک بار ديگر و به مناسبت کشتارهاي سال ۶۷ که ادامه کشتار ۶۰ بود، ياد اين عزيزان را گرامي بدارم، لازم است که در اينجا نيز از علي سليمي که بيشتر از شصت سال سن داشت و هنگاهي از مزرعه به خانه بازمي گشت توسط گشت پاسداران جمهوري اسلامي که فرماندهش پاسداري بود به نام تقي سرش آبادي دستگير و تا حالا که بيش از بيست و دو سال مي گذارد اطلاعي در دست نيست . همچنين در اينجا جا دارد که از مدير خوب و آگاه مدرسه صلوات آباد همايون شهبازي که در ترويج آگاهي و در اوج دلسوزي زحمت فراوان کشيد و براي کارگران و زحمتکشان صلوات آباد دوست داشتني و عزيز بود، ياد کنم ، ياد تمامي اين عزيزان و جانباختگان راه سوسيالسيم گرامي باد.

بهنود شجاعی به دار آویخته شد.

بهنود شجاعی  به دار آویخته شد.

بهنود در سن 16 سالگی  به طور غیرعمد  باعث قتل یکی ازدوستانش شده بود .

مادر مقطول طناب داررا  به گردن بهنود انداخت و به زندگی بهنود پایان داد.

مادری که پسرش را از دست داده بود جان بهنود را گرفت.

مادر مقطول حالا یک قاتل است یک آدم کش است.  چرا…؟ چون مرتکب قتل عمد شده است.

مادری که بر نفرت سوار بود و احساس مادرانه را با نفرت در آمیخته بود حالا او  یک مجرم است  مجرمی که آگاهانه یا ناگاهانه خود را در جنایت جمهوری اسلامی شریک ساخت.  مجرمی که قوانین ضد انسانی قصاص را به رسمیت شناخت. دیروز هم دلارا به چوبه دار آویخته شده و فردا معلوم نیست که کدام جانی!   جان دیگری را خواهد گرفت.

قوانین قصاص براساس انتقام جوئی بنا شده است وبا معیارهای انسانی در تضاد است.

این قوانین از کجا آمد و سنت کدام پیامبر است یا توسط چه کسی نوشته شده است اصلا مهم نیست

مهم این است که این قوانین ضد انسانی است وعاطفه ها واحساسات انسانی را از جامعه دور می کند و به خشنونت و انتقامجوئی دامن می زند. کسانی که با این قوانین همراه می شوند به معنی آن است که قوانین ضد انسانی جمهوری اسلامی را به رسمیت شناخته و خون ریخته شده هزاران انسان آزادیخواه و برابری طلبی  که به جمهوری اسلامی نه گفتند را نادیده گرفته اند. درحقیقت اینکه مبانی تمام جنایتها حکومت جمهوری اسلامی است در آن شکی نیست اما متاسفانه تداوم این قوانین بر اساس تفکر انسانهای بی رحم و ناآگاه  استوار شده است.  همراه بودن با این قوانین  یعنی تقویت جمهوری اسلامی، یعنی اهانت به شعور مردمی که می خواهند  جمهوری اسلامی و قوانیش را به زباله دان تاریخ بسپارند.

زندگی در سایه مرگ.

زندگی در سایه مرگ.

.بخش اول

روستای صلوات‏آباد از توابع بخش مرکزی شهرستان سنندج در استان کردستان، در 7 کيلومتري جنوب شرقي شهر سنندج قرار دارد. نام ديگر اين روستا در قدیم  “نمان “بوده است.

روستای صلوات آباد به نام «صلوات آباد سنندج» معروف است این روستا  عمری  بیشتر  از 300 سال دارد که بعضی روایتها حاکی از طول عمری بیشتر و نزدیک به 500 سال است. اما دلیل توسعه نیافتنش شاید به دلیل کوهستانی بودنش باشد. اين روستا از شمال غربي به کوه کوچکه، از شمال شرقي به کوه لوول، از شرق و جنوب شرقي به کوه گوژهه محدود شده است. گردنه صلوات‏آباد و دره برگولو، در شمال شرقي روستا، دره کلکه در جنوب، دره قرين و دره گرمير نيز در جنوب غربي آن واقع شده‏اند. رودخانه صلوات‏آباد نيز در جنوب آن جريان دارد .

ابتدای بوجود آمدن صلوات آباد گفتنی است که یک شخص به نام ابراهیم از کشیمر هند وارد این منطقه می شود. حالا امام زاده شده است و او را  مولانا سید ابراهیم  می گویند و به همین دلیل است که سی درصد از مردم  صلوات آباد خودشان را سیدو لقب یا فامیلی خود را ابراهیمی برگزیدند.

بعد از ابراهیم مرد دیگری  از مصر به نام حاجی مراد خان که چهار فرزند داشت، همراه خانواده اش در صلوات آباد  سکنا می گزینند و امروز صلواتیهاو منصوری ها  و اسکندریها خودشان را وارث حاجی مرادخان می دانند. البته من نیز بنا به گفته پدرم از نسل نهم حاج مرادخانم.

خانواده دیگری که اهل همین روستا بودند و همین جا زندگی می کردند. سمایله  نام داشتند یا طایفه سمایله که اکثریت آنها صلواتی قاسمی خطاب میشوند و در دوران خانوار سمایله نام صلوات آباد «نه مان» بوده است.

بعدها دو سه خانواده دیگری به همین آبادی کوچ کردندکه اطلاع دقیقی در مورد آنها ندارم یکی طایفه سلیمه است که وارثانش معروف به سلیمی هستند و دیگر  طایفه کاکی و عالخانی ها هستندکه فامیلی صلواتی را برای خود برگزیدند. فامیل های دیگری چون حسنی، واحدی یگانه، اویسی،زندی….که من اطلاع دقیقی از آنها ندارم .

تا به حال  اندک تصویری از زداگاهم را  ارائه دادم.  با این وجود من در نهم اردبیهشت ماه 1343 در خانواده ای باغدار چشم به جهان گشودم. به جهانی که نابرابر و ناعادلانه تقسیم شده بود.  جهانیکه سهم من از ابتدا  رنح و محرومیت بود و باید به دنبال سوالات بسیاری می رفتم که برایم آنقدر ها که خواننده فکر کند ساده نبود. جهانی که کار  در آن برای زنان و مردان و بچه ها  تا حد توان برابر بود و تغذیه لازم یا حداقل تغذیه  وجود نداشت. جهانی که دختران در 12 سالگی تن به ازدواج  اجباری می دادند و  در  بیست سالگی یا بر اثر بیماری یا در حین زایمان جان خود را از دست می دادند. جهانی  که مردان آن  برای  معاش خود و  خانواده اش راهی بغداد و استامبول میشدند که گاهی اوقات زمان این سفرها به 10 تا 15 سال می کشید. جهانی که در آن انصاف نبود و زجر و مرارت و سختیها به عنوان هدیه خداواند و بین بندگان ناپاک تقسیم شده بود و حتیٌ خود مردم همه مشکلات را ناشی از اراده خدائی می دانستند.

سالها بعد يکى از دوستانم تعريف ميکرد که:

“یکروز وقتی که  به خانه بازگشتم  دیدم که مردی غریب در خانه ما است و من به این فکر  افتادم  که چرا  امروز مادرم  آرایش کرد و با علاقه خاصی  برای یک مرد  غریبه  که هیچ وقت من او را در آبادی ندیدم آنهم در خانه و به تنهائی از آن پذیرایی می کند،خیلی ناراخت شدم  در واقع شوکه شده بودم يکمرد بيگانه در منزل ما، آن هم  تنها با مادرم. و وقتی  وارد خانه شدم  مادرم  سرآسيمگى من را ديد با مَحبت بمن لبخند زد و گفت:  پسرم  بیا پدر از بغداد برگشته،  منم از شدت ناراختی  گفتم گوره پدرش، تا به حال کجا بود به همان جا باز گردد.”

*****************

- دوران کودکی

وقتی که بچه بودم خبر مرگ را زیاد می شنیدم.بخصوص خبرمرگ زنانی که درحین زیمان اتفاق می افتاد. این خبرها آنقدر برایم سخت و دردناک بود که سایه به سایه با من میآمد و زمانی که مادرم درحال زایمان بود وحشت مرگ به شدت مرا فرا میگرفت.غم انگیز بود. خبرمرگ خیلی از انسانها، جوان و میانسال وگاها”پیر در روستا می پیچد و همه را متاثر میساخت. خبر مرگ بر بازی کودکانه من و همسالانم سایه می انداخت و دنیای کودکانه ما را با ترس روبرو می ساخت. در آن لحظه ها شادابی  روحی  را از ما می گرفت  و ما را  به دنیای  غریبانه خود  باز می گرداند.  دنیای غریبانه ای  که در آن  رنج  و غذاب  روحی بود،  دنیای که  ما را در پناه دیوار گلی جا می داد  و حسی را در ما بیدار می کرد که تنهای، تنهائیم.

طغیان احساس و عواطف انسانی برای تسکین شدت درد در جملاتی بیان میشد:
«به رحمت خدا رفت». «دنیای روشن فانی است»، «مرگ قطعی است  همه باید بروند»، «شتری است که درخانۀ همه میخوابد». یک روز از پدرم پرسیدم فقط خدا آدم رامیکشد؟پدرم درجوابم گفت ” پس او دیگه خدا نیست  یک جانی است. از او پرسیدم پس چرا مردم میگویند به رحمت خدارفت؟ پدرم سری تکان داد و گفت: “اینها چرندیات مردم عوام  و خداپرستان ریاکاراست.”

در مورد وضعیت آن موقع نوشتن برایم آنقدرها هم ساده نیست، در حالیکه کمتر بهاری بود که خبر مرگ یا زخمی شدن عزیزی که بر اثر سیل و ویرانی راه ها به گوش نرسد. مرگ ناشی از مریضهای  متفاوت و شناخته نشده در آن لحظه ها تاسف بارترین و غم انگیز ترین صحنه های روز بود همه اینها خاطرهای تلخیست که در جان و روح  آدمی  همچو شعله  آتش  نفوذ می کند و فقط  شادابی خاکستر شده را به جای می گذارد که برای بقا، پای بر آن خواهم نهاد تا در باز پس گرفتن شادابی ها، گذشت به فراموشی  سپرد شود چیزی که محال است، امکانپزیر نیست.

مرگ همچنان کابوسی بود که هرشب سراغم را میگرفت و از شدت ترس وحشتزده ازخواب میپریدم. این کابوسها را از بچگی  هنگامیکه هنوز به مدرسه نرفته بودم داشتم. داستان ازاین قرار بود که برجنازۀ یک جوان  که باچاقو تکه تکه شده بود حضور داشتم. گریه و فغان زنان و مردان سربه فلک میکشید.ازاَن روز به بعد شبها به کابوس مرگ درخواب وبیداری دچارشدم . داستان مرگ در جسم و روح من دمید بود و همچو شعلۀ  آتش جان سوز تنم شد.تنها بودم. کودکی  ناتوان در جستجوی علت مرگ .

آن روزها عقلم به جائی نمیرسید. نمیدانستم که  در سرزمین ما صاحبان دانش به دار آویخته می شوند. یا به گلوله بسته میشوند تا حقایق همچنان درخفا بماند. مرگ مرا به جستجو میبرد و هچنان سوالهایم  بی پاسخ میماند.گاهی اوقات درخیال کودکانه خود به عذاب تن میدادم.چرا که دنیای من کوچک بود.آنقدرکوچک به وسعت  دستتان کودکانه ام  که از یافتن جوابها عاجز و ناتوان.

در حالیکه  ما در میان فقر و انواع مریضیها  با مرگ دست و پنجه نرم می کردیم  بزرگ مردان بر مسند قدرت  در اوج عظمت میلیارها دلار هزینه خرج جشن  2500 ساله  سطلنتی در ایران می کردند که به قیمت محرومیتهای  مردمی ستم دیده که از حداقل  زندگی در سطح ابتدائی محروم بودند تمام می شد. به همین دلیل یک گزارش کوتاه  از یک سایت انترنتی  به نام جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی، كسب اعتبار كاذب را در اینجا  جهت اطلاع خوانند نشر می کنم تا بتوانم تناقض طبقاتی صرفنظر از هزینه هنگفت ساواک و ارتش،   را  در   تصویری  هر چند ضعیف   برای قضاوت به محضر دید  بگذارم .

“در مهر ماه 1350 ایران شاهد یكی از عظیمترین و پرهزینه ترین جشنهای تاریخ معاصر ایران و جهان بود . این جشن كه بنا بود در سال 1340 برگزار شود بارها به علت وضعیت بغرنج اقتصادی و مضیقه مالی دولت كه قادر به پرداخت هزینه های سنگین پیش بینی شده جشن نبود به تعویق می افتاد. ولی از آن جا كه شاه همواره در رؤیای برگزاری پرشكوه بزرگداشت 2500 سال شاهنشاهی در ایران بود، مصرانه در تلاش بود كه در تخت جمشید این جشن را برگزار كند. هنگامیکه سران كشورهای جهان برای شرکت در مراسم جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی مراسم دعوت شدند، میلیونها نفر در فقر و نداری در آلونكهایی كه در حاشیه تهران  ساخته بودند زندگی می كردند. بهره ای كه این آلونك نشینها از این جشن داشتند خانه به دوشی مضاعف آنان بود زیرا ناچار بودند برای این كه در منظر دید میهمانان قرار نگیرند مجبورشان کرده بودند که به محل دیگری نقل مكان كنند. شاه از برپایی این جشنها هدفهای چندی را دنبال می كرد . وی با اجرای این مراسم سعی داشت كه بر وجود نهاد سلطنت در ایران به مدت دو هزار و پانصد سال و تداوم این نهاد تا فرمانروایی خود تأكید كند و به ایرانیان بفهماند كه ایران كشور بزرگی شده است ، و او به عنوان پادشاه این كشور ، خود را ” وارث و نگهبان یك تاج و تخت 2500 ساله می داند” .” http://donbaleh.com

دوران ابتدائی

سوم ابتدائی بودم که با کتاب خواندن آشنا شدم. تا آن موقع کتابهای غیر درسی را نه دیده و نه خواند بودم خواهر رفیق جانباخته عبدالله هوشیاریان معلم (مهری)درسی ما بود.از تلاشی که برای رشد آگاهی ما می کرد، معلوم بود علاقه زیادی به شغل معلمی دارد و برای  بالا بردن دانش فکری ما زحمت فراوان می کشید.  مثلا نقشه  بعضی از  قوانین ریاضی را به شکل زیبای  نقاشی شده در کلاس نسب می کرد و به درس و مشق مابیشتر توجه می کرد و همچنین در مورد نظافت و خاصیت خمیر دندان و مسواک  برای  ما توضیخ می داد.

زنی مهربان که برخوردی احترام آمیز نسبت به ما داشت. برای ما آشکار بود  که این خانم معلم  از جنس دیگری است و با بقیه معلم های دیگر  تفاوت زیادی دارد  و از  همه مهمتر ما بچه ها هم  درک کرده بودیم که خانم معلم هم خیلی دلسوز است و برای ما ارزش انسانی قائل است، در ضمن بسیار باحوصله بود. ما هم متقابلا  به حرفهای او  گوش می کردیم  و تلاش همه ما بچه ها بر این بود رضایت او را به جا بیاوریم. یک روز در مورد کتابهای غیر درسی برای ما توضیحاتی داد و به ما  نیز  گفت “اگر در توان داری  و می دونی که برای خانواده تان فشاری نیست نفری یک تومان بیاورید تا من برایتان یک کتاب خانه درست کنم”  ما بچه ها همگی خوشحال شدیم و من قصه کتابخانه را برای پدرم باز گو کردم پدرم از این حرکت خانم معلم  خوشحال شد  و فوری یک تومان به من داد تا سهم خود را  بپردازم و روز بعد که به مدرسه باز گشتم،  دیدم  همه بچه ها سهم خود را آورده اند. جالب اینکه همه ما بچه ها عاشقانه در انتظار کتابخانه بودم و با هم  در مورد داستانهائی که ممکن است در این کتابها  باشد  با هیجان زیاد صحبت می کردیم. برای اولین  بار بود که این شانس را داشتیم  که به کتابهای غیر درسی  دسترسی پیدا کنیم و این بزرگترین  اتفاق در زندگیم بود. یا شاید  یک آرزوی خفته در دل که  بی صبرانه در انتظار ش بودم.

چند روزی طول کشید ما به آرزوی خود رسیدیم معلم ما چهل کتاب برای ما تهیه کرد و طراحی کتابخانه که  شکل مربعی داشت و دارای چهار خانه بود که با صبر و حوصله ساخته بود به دیوار نسب شد.البته اتاق درسی ما به یمن تلاشهای او جذاب شد و با جا گرفتن کتابخانه و نصب قوانین ریاضی نقاش شده به دیوار کلاس، باعث شد تا اتاق ما با دیگر کلاسها تفاوت زیادی داشته باشد و خود همین نوع روش تدریس، دلنیشنی و دلچسبیی خاصی برای درس خواندن به ما می داد.

از کتابخانه، اولین کتاب را  که نامش علی بابا و چهل دزد بود  برداشتم تا آن را مطالعه کنم  و آن را با خود به خانه بردم  و برای تمام خانواده و اهل محله خواندم  که همه بی نهایت لذت بردند و روز بعد وقتیکه  به مدرسه بر می گشتم همه می گفتند کتاب دیگری بیاری، یاد نرود. عشق و علاقه به مدرسه بیشتر می شد چون  این معلم ما نه تنها مارا کتک نمی زد بلکه  دسترسی به کتابهای غیر درسی را هم برایمان مهیا کرده بود  و همه ما بچه ها  با معلم خود یک نوع رابطه  دوستانه داشتیم و در واقع به یک خانواده واقعی تبدیل شده بودیم.  دو سال با لذت گذشت  و ما سوم ابتدائی و چهارم را با این معلم  خوب سپری کردیم  و کلی آموختیم، در هر کجا  هست آرزوی سعادت و  سلامتش را دارم. البته  برای خانواده اش بعد از انقلاب روزگار سخت و غریبی بود. رفیق بهروز شادیمقدم یکی از رفقای نزدیک عبداله هوشیاریان بود. آشنائی  ایشان با خانواده هوشیاران به سال 1347  بر می گردد.

در یاد بود عبداله هوشیاران  معروف به«کاعبه» در وب سایت  «یادبود شاهدوخت»در مورد عبدالله  هوشیاران و اعضای خانواده اش  مطلبی را به نشر سپرد  که جالب و در خور تعمق  لذا من  به بخش خبری آن اکتفا می کنم  تا تصویری از این خانواده  برابری و آزایخواه داده باشم

” رفقائی که سالهای اول اَشنایی با سیاست شب و روزم با اَنها گذشت. وجودشان به معنای بودن و ادامۀ رفاقت بود و مرگشان خلایی در دنیای رفاقت هایم به وجود اَورد عبه هوشیاریان رفیقی جدی در عرصۀ فعالیت،مدیر و سازمانده، متکی به روانشناسی های انسانی و اجتماعی خوش برخورد و فهمیده. سالها عضو کمیتۀ نواحی ، عضو کمیتۀ منطقۀ جنوب کومه له ، مشاور کمیتۀ مرکزی و دستیار دبیر اول کومه له بود .متاسفانه خانوادۀ خوشنام عبه چند تن از فرزندانش را در حاکمیت رژیم منفور اسلامی از دست داد. ( برادران کوچکتر او  ” عطا ” که به خاطر فعالیت های سیاسی اش اسیر بود ، فشارهای زندان و جسم ضعیفش باعث مرگ زودرسش شد و ” محمد ” هم بعد از اَزادی از زندان در حادثۀ رانندگی کشته شد . خواهر کوچک و مبارز او ( اَذر هوشیاریان ) که پیشمرگ کومه له بود نیز در یک درگیری با نیروهای حکومت جان باخت. عبه هم در اثر بمباران شیمیایی به وسیلۀ رژیم صدام در روستای بوتی کردستان عراق سال 1367 جان خود را از دست داد. “

فصل جدید  زندگی  در صلوات آباد.

بخاری چوبی بزرگ، مسجدرا گرم کرده بود هوای سرد بیرون  اجازه دل کندن از مسجد را به انسان نمی داد و خدمتگذار مسجد مرتباً هیزم می آورد و در داخل بخاری جای می داد.  امنای مسجد آفتابهای مسی را  روی بخاری گذاشته بود  تا در صورت  رفع حاجت   از آب گرم استفاده کنند.  من نیز  نزدیک بخاری  به ستون پنجم تکیه داده بودم   و دو روسری سفید  را به دور سرم پیچده بودم که ظاهری روحانی به من داده بود.  ما در خانه روسری سفید زیاد داشتیم   چون دو تا از دایی هایم   برای کار همیشه به اهواز می رفتند  و در ایام بازگشت به عنوان  هدیه  برای مادرم از این روسری ها می آوردند.  همانطور به ستون پنجم در حین تکیه دادن  با تسبیحم  استغرالله می گفتم  و از خدا می خواستم که گناهان  مرا ببخشد  در حالیکه  هیچ  گناهی مرتکب نشد بودم  نمی دانم چرا هی استغرالله می گفتم  یک هو  ملا عارف  از جایش برخواست و به طرف من آمد.  من نیز به نشانه ای احترام از جا بلند شدم  و بطور ناگهانی ملا عارف سیلی محکمی به صورتم  زد  آنچنان محکم  که سرم برای لخظه ای سنگین شده  و چیز نمانده بود  که اشک از چشمهایم  سرازیر شود و به من گفت “  سک طوله، ملعون پسر ملعون که گفته که تو اینجا بشنی “  چیزی نگفتم،  ناراخت و دل نگران از مسجد خارج شدم البته پدرم مسجد برو نبود و بارها  امنای مسجد، گاه به شوخی  و گاهی به  طور جدی  مرا فرزند ملعون خطاب  میکردند  و در همین رابطه برای من سوال ایجاد  شده  بود که چرا پدرم  مثل بقیه اهل مسجد نیست. هر چند  پدرم  یک روز به بهانه بدمستی به امنای مسجد توهین کرده و آنها را دزد و کلاهبر دار خوانده بود. این بهانه  شده تا هر شب تعدادی از  مذهبیون و امنای  مسجد به خانه ما بیایند  و ما هم مجبور بودیم  تا از آنها با چای و میوه های خشک  ذخیره ای،  پذیرائی کنیم و وقتی آنها می رفتند  پدرم پشت سرشان کلی حرف می زد  و آنها را کلاهبر و دزد خطاب می کرد   و مادرم  هم استغرالله می کرد و هی می گفت مرد ” به اولیای خدا چکاری  داری تو که نه روزه و  نه نماز داری  چرا کفر می کنی  خدا مرا غضب می کند.  من همین را می دانستم و بس .آن رو  زودتر و بدون نماز جماعت به خانه برگشتم   ولی همیشه ساعت هشت شب پدرم از شهر بر می گشت او در شهر با سرمایه ای بسیار اندکی  به خرید و فروش اجناس کهنه  مثل سماور ، ساعت و رادیو  و یا فرش کهنه ای  مشغول بود  و اگر چیزی دستگیرش می شد  و همان را برای مخارج خانه صرف می کرد  و خوشحال به خانه بر می گشت.  من تمام تلاشم این بود که جنگ من و ملا عارف  و تمسخر سید طیب  که امام جماعت مسجد بود  مخفی بمانده چرا که می فهمیدیم که پدرم در برابر این جماعت سکوت نمی کند کار ممکن است به درگیری بکشد. اما روز بعد  پدرم داستان را شنیده بود  از کی؟ نمی دانم و چگونه داستان را برایش تعریف کردند؟ از آن هم اطلاعی نداشتم. پدرم خیلی زود به خانه برگشت   و چای خورد بعد سیگارش را دود کرد  و از من خواست که باهم به مسجد برویم.   من  هم  بدون اینکه حرفی  بزنم  با پدرم راهی مسجد شدم  پدرم حرمت مسجد را رعایت نکرد  و مسقیم به سراغ سید طیب رفت  و با او گلاویز شد  سید طیب به زمین افتاد و ناسزا می گفت. اهل مسجد پدرم  و سید طیب  را از هم جدا کردند و هی صلوات می فرستادند  اما پدرم  کینه عجیبی از این جماعت به دل داشت. چه کینه ای! نمی دانم؟ با حالتی بسیار عصبی به ناگاه  ناطق و سخنور شد. من تا به حال پدرم را اینطور ندید بودم و خودم  نیز از پدرم وحشت کردم  و پدرم می گفت ” این ستون جای  پدرم بود و فقط پدرم به این ستون  تکیه می داد  ولی من علاقه ای به ادامه راه پدرم نداشتم  چون او هم مثلا شماها بود و  پسرم از همه جا بی خبر می آمد مسجد و به این ستون تکیه داده است  و نه به او گفتم مسجد برو و نه گفتم نرو.  هیچ حدیثی رایج به دزدی های شما و اینکه پول  این مسجد در جیب شماست کلمه ای نگفته ام. “  من یکه خوردم   مسجد پول  هنگفتی  داشت  و از هر طرف به سویش پول  سرازیر می شد و امنای مسجد هم یکیشان  کفش کهنه پیامبر اسلام رادر خانه  داشت و از این کلاهبری از درآمد هنگفتی برخوردار بود  و معلوم نبود این کفش کهنه  پیامبر اسلام از کجا به خانه ایشان رسیده بود.  دیگری ساواکی و محضردار بود  و آن یکی هم امام جماعت بود یکی دیگر از آنها مدعی بود که پدرش  رجال الغیب بوده است.  داستان رجال الغیب بودن پدرش را  یک بار از  پدرم جویا شدم، پدرم می  گفت مادرش دیوانه بود  و پدرش هم احمق،  خیلی از شبها بین پدر و مادرش جنگ می شد و پدرش  مجبور  بود  خانه  را ترک کند و برای اینکه اسرار  خانواده اش مخفی بماند  به  بهانه عبادت یا به  مسجد می رفت و  یا گاهی اوقات  به قبرستان، پدرم می گفت رجال الغیب بودن پدرش  توسط  افراد عوام   سر زبانها افتاد و عده ای از جوانان آنموقع  مخیفانه  یک شب دنبالش کردند و پدرش در قبرستان  به محض دیدن جوانان  در پی مخفی شدن بر می آید و در یک  چاهی خود را مخفی می کند  که  گیر می افتاد، جوانان  به  او می گویند کلاهبردار   مگر تو رجال الغیب نیستی پس حالا  با خدا در تماس هستی  چرا غیب نمی شوی  او نیز به التماس می افتاد و گریه می کند  کل ماجرا را تعریف می کند و از جوانان می خواهد که او را میان مردم بی آبرو نکنند.

نامبردگان همه خود را سید و اولاد محمد «پیامبر  مسلمان» می دانستند جالب اینکه  آیت آلله مردوخ  کتابی در بی معنی بودن سید نوشت و سیدیان صلوات آباد را مورد خطاب قرار داده بود  که آنها هم در نقد کتاب آیت الله مردوخ چیزهای  می نویسند و جرات نشر و  پخش آن را در سنندج نداشتند و در همدان کتاب را  به نشر می سپارند چرا که به قول پدرم” آنقدر عوامانه و بی معنی بود که فقط تعداد چاپش به اندازه هودارانش در خود آبادی بود”. البته من هیچگاه کتاب  مرودخ  و کتاب این جماعت را ندیدم. اما پدرم می گفت “نادانی مردوخ در این بود که سیدان صلوات آباد را ذکات خور مصری  می دانست در حالیکه اینها  از ارتجاخانه کشیمر آمدند  و  آفت جان و مال ما شدن”. این جماعت مردم را به دیدی رعیت می نگریستند و فصل بهار  از مردم می خواستند به آنها کمک کنند و بدون پرداخت دست مزد  تمام کارهای کشاورزی خود را «همیاری» به طور مجانی از گرده مردم زحمتکش می کشیدند و حتی به آنها چای و غذا هم نمی دادند. عده دیگری که حساب دار و کتابدار مسجد بودند خود را عوام می دانستند تا آنجا که  من می فهمم سید به زبان عربی یعنی آقا و در یورش اعراب به سرزمنیهای غیر  عرب، مرد عرب به عنوان انسان درجه یک، خود را بدتر از غیر عربها، سید می دانستند و حاصل ازدواج مرد عرب با زن غیر عرب باعث می شد که بچه بدنیا آمد را هم سید خطاب کنند و غیر عرب را  عوام می نامندند که در زبان فارسی و کردی هم به انسانهای نادان می گویند.

در حقیقت  همه اینها کلاهبردار های واقعی و مفت خوری بودند که روی مغازه ای بزرگ و پر درآمد به نام دین سود می بردند. اینگونه من و  پدرم بدون نماز  مسجد را ترک کردیم. داستان به در و همسایه ها رسید و پدر بزرگم(مادری) از این کار با خبر شد و به سراغ پدرم آمد و به پدرم گفت که این وحشی بازی چی راه انداختی؟بین پدر و پدر بزرگ جنگ لفظی سختی درگرفت و  پدر  بزرگ، پدرم را تهدید کرد و گفت سرت را می برم تا عبرت همه مردم بی دین و ایمان شوی. پدرم نیز دراز کشید و گفت مردش هستی و شهامتش را داری این کار بکن که پدر بزرگ در کمال عصبی چاقوی باغ بری را از جیبش در آورد و بر گردن پدرم  گذاشت که من و مادرم وحشت کرده بودیم که بعد از چند ثانیه پدر بزرگم از کار خودش منصرف شد و به صورت من تف انداخت و به من گفت تمام این بدبختی از توست. نمی دانستم چرا پدر بزرگ از پدرم به خاطر جنگ در مسجد ناراحت شده بود در حالیکه او در خانه نماز می خواند و هیچ وقت به مسجد نمی رفت و امنای مسجد را قبول نداشت اما پدرم و پدر بزرگم با هم اختلاف داشتند.  پدرم برای من شلوار می خرید  و پدر بزرگم می گفت چرا این باید شلوار فارسی بپوشد در حالیکه  شلوار کردی اصیلیت مااست و مرا صدا می کرد و شلوار را پاره می کرد. این لج و لاجکاری بین پدرم و پدر بزرگ ادامه داشت . اصیلیت پدر بزرگم  صلوات آبادی نبود   و وقتی بچه بود از دست زن بابا در منطقه کلیائی  می گریزد و بطور اتفاقی به عموی پدرم برخورد می کند پیش او می ماند  و تا بزرگ شدن در همه کارهای کشاورزی و دامداری به او کمک می کنند و عموی پدرم هم  او  راچون فرزند خود می پذیرد و چون فقط دو دختر داشت یکی از دختر های خود را  به عقد او در می آورد و  او را  وارث خود می نامد. پدر بزرگم بنا به سنی بالائی که داشت بزرگ طایفه بود و حالا  اوست که حکم تام  طایفه را دارد و ما  نباید  بدون اجازه او کاری انجام دهیم  و همه گوش به فرمان او بودیم  و فقط پدرم بود که اتوریته او را گاهی آن هم نه همیشه نمی پذیرفت. اما پدربزرگ هم احساسات کردی بسیار شدیدی داشت و هم مذهبی بود ولی پدرم  نه مذهبی بود و نه احساسات کردی داشت  شاید  همین باعث غضب  پدربزرگم شده بود.  پدر بزرگم  ساعت  بغلی اش را به کردی تنظیم کرده بود و  به تنظیم ساعاتی که همه از آن استفاد می کردند دهن کجی می کرد مثلا  با ساعت پدر بزرگ باید ساعت 6  ناهار می خوردم در قانون  دنیا ساعت  12 بود  و صبح برای رفتن برای کار در باغ  باید ساعت یک می رفتیم  در حالیکه قانون کار دنیا ساعت  7 بود  و هیچ کس  در میان فامیل و اقوام ما به پاس احترام پدر بزرگ  شلوار فارسی نمی پوشید  و اگر می پوشید وقتی بود که از صلوات آباد خارج می شدند و در ایام باز گشت و نرسیدن به خانه و بدور از چشم پدر بزرگ  عوض می کردند و همان شلوار کردی را می پوشیدند  فقط پدرم بود در برابرش نافرمانی می کرد و همیشه شلوار فارسی می پوشید..

بعد از ماجرای مسجد،  پدرم مرا  تشویق به گوش دادن به رادیو های بیگانه مثل بی بی سی  و رادیو  امریکاو رادیو مسکو  و رادیو  صدای ملی، رادیو صدای ملی متعلق به حزب توده  بود. و شب ها  پاتوق پدرم قهوه خانه ای بودکه تمام آدمهای سیاسی و دنیا دیده که خیلی هایشان مسن بودند و  تقربیا بعضی هایش مثلا پدرم،  نه مسجد برو بودند و  نه اهل عبادت .

هر کدامش  یکی  یا دو کلاس سواد  آکابری داشتند اما به زبان فارسی و عربی  مسلط بودند پدرم  اگر چه  سواد نداشت  اما هیچ وقت برای امضا انگشت نمی زد و آنقدر تمرین کرده بود که خیلی زیبا امضا می کرد.

اما در ظاهر وانمو  می کرد که باسواد  است و سعی می کرد از نوع لباس پوشیدن و حرف زدن آن را نشان دهد که انسانی فهمید و با علم آشناست. زبان ترکی و عربی و فارسی را بلد بود.   زبان عربی را در  عراق یاد گرفته بودو زبان ترکی رادر ترکیه و زبان فارسی را در سربازی و  مدت کوتاهی هم در ارتش به عنوان وطیفه با حقوق خدمت کرده بودالبته اخبار های  سیاسی را به زبانهای فارسی و عربی تعقیب می کرد اما من نمیدانستم که پدرم دربدری زیادی همراه با رنج ها  کشید است و چیزی هم نمیگفت به مدت شش ماه  بعد از سرنگونی دکتر محمد مصدق در زندان بوده است و مدتی هم از طرف  ساواک  تحت تعقب و فراری بود که به ترکیه می رود مدت کوتاهی هم در زندان ترکیه بوده است. همه اینها  باعث شده بود که پدرم  نوعی دیگه به زندگی نگاه کند  و من نیز بنا به رفتارها پدرم  شیفته او بودم و علاقه ای عجیبی به او داشتم   پدرم  برای من  دوست داشتنی بود بیشتر یک رفیق خوب بود تا پدر.

غروب ها پدرم  وقتی که از شهر به خانه باز می گشت و بعد از  غذا خوردن، رادیو را روشن می کرد و اخبار را  طبق عادت دنبال میکرد بعد راهی چایخانه می شد و به من میگفت اگر درس و مشقی نداری می تواند همراه من بیائی، من نیز خوشحال می شدم و همراه  پدر راهی چایخانه می شدم و وقتی داخل چایخانه می شدیم رفقای پدرم هرکدام مرا تحویل میگرفتند و یا با من شوخی می کردند، یا از مدرسه و معلمهای آن سوال کردن و بعدش هم من روی یکی از صندلیهای چایخانه می نشستم و برایم به عنوان مردکوچلو چای می آوردند گپ و سخن میان دوستان پدرم بالا میگرفت و اولین شب که وارد چایخانه شدم راجع به مهندس نصرت پور چیزهای میگفتند، یادم هست، که می گفتند مهندس نصرت پور از اینکه هوای مردم  غریب و مسکین را دارد  به احتمال  زیاد باید تودۀ ای باشد گفتن تودۀ ای برای من کلمه عجب و غریبی بود چون تا به حا ل این کلمه را نشنید بودم صحبت های زیادی در گرفت که در این صحبتها  برای من پیچید گیهای وجود داشت و از آن سر در نمی آوردم یا شاید بهتر است که بگویم  صحبتهایشان  هم برای من سنگین بود  و هم بیگانه.

آن  شب ساعت 12 شب با پدرم به خانه بازگشتم مادرم بیدار بود و فوری به پدرم تذکر داد

“که  بچه را مثل خودت  نکنی  و رفیق بازی یادش نده بگذار  زندگی کند”

و به من نیز گفت”

سعی کن به حرفهای پدرت و رفقایش زیاد گوش نکنی چون جز گرسنگی و دربدری چیزی دیگری عایدت  نمی شود “

من به خاطر کابوس شبانه، با توجه به اینکه کلاس چهارم ابتدائی بودم با پدرم در یک رختخواب  می خوابیدم و وقتی وارد رختخواب شدیم از پدرم پرسیدم توده ای یعنی چی؟پدرم گفت”اگر درسهایت را خوب بخوانی و  خوب شعور و ادب و فهم یاد  بگیری و در ضمن دلسوز مردم کارگر و زحمتکش هم باشی آنوقت توهم یک توده ای هستی  به آدمهای خوب می گویند توده ای،  در ضمن باید به یاد داشتی باشی که این حرف و حدیث را  پیش کسی نگی چون اگر گفتی نه توده ای هستی و نه مرد گنده” .

اما سخن مهندس نصرت پور به میان آمد اساس قضیه همینجاست. طی سالها  و کشته شدن مسافران در«گردنه صلوات آباد»، که خیلی از مردان و زنان  مسافر بر اثر  تصادف ماشین جان می باختند و من هم مثل بچه های دیگر روستا برای تماشا و اطلاع از جزئیات تصادفات ماشین خودم را به «گردنه» می رسانیدم هر چند، دیدن کشته ها و لت و پاره شدن ماشین، انسان را به وحشت می انداخت.این اتفاقات آنقدر زیاد بود که تبدیل به مسئله عادی و روزمره شدبود و مردم نیز ماشین را قاتل، و مایه بدبختی می دانستند اما کسی به خطر ناکی «گردنه» فکر نمی کرد. کوه بلندی که جاده باریک و خاکی همچو  مار  پیچ های عجیب و غریبی در خود داشت ترس را هویدا می کرد.

شهامت راننده که چگونه با جسارت تمام از بالای  کوه به پایین می رسید. انسان را به فکر و از خود گذشتی وا می داشت اما در آنجا  صحبت از خود گذشتگی نبود،  شاید نبودن چاره و راه حل برای رانندگانی که از این خط عبور می کردند به اجبار تن به این خطر ها می دانند. جاده سنندج و همدان  گویا روس ها ساخته بودند و به دلیل نبودن امکانات، نقل پیردمردان روستا بر این بود که این جاده با بیل و کلنگ توسط روسها، سالها قبل از جنگ جهانی که منطقه را دراختیار داشتند ساخته شده و در فصل زمستان و بهار ریزش سنک و خاک ناخودگاه ماشین را به ته دره پرت می کرد و جمع کردن جنازه ها و زحمی شدن  مسافرین کار بسیار سختی بود و در آن لحظه ها دست یافتن  به امکانات پزشکی برای نحات جان آنان به این راحتی میسر نبود. نه تنها زحمیها با کشته ها  فرقی نداشتند بلکه تنها تفاوت  آنها با کشته ها  زجر و درد  ناشی از زحمی شدن به طول چند ساعت و بعد جان خود را از دست می دانند که تاسف و حسرت  آنانی که  بموقع  به محل تصادف خود را رسانیده بودند در بر می گرفت.

یک روز همراه دائیم که بوس مسافربری داشت از آن «گردنه» پایین آمدیم مسافرها از ترس همگی صلوات می فرستادند و وحشت درچشمهایشان هویدا بود آن روز و آن لخطه من به این حقیقت پی بردم که  انسانها  برای غلبه بر ترس به مذهب پناه می برند و یقین پیدا کردم ریشه اسم صلوات آباد که اسم قدیمیش(نه مان) بود بر همین اساس ترس بود و شاید ترس و وحشت همین «گردنه» خطرناک باعث شده  روستای ما  از نه مان به نام صلوات آباد رفته  رفته تغییر پیدا کند البته داستانهای زیادی در مورد چگونگی بوجود آمدن صلوات آباد و بخصوس اسمش به صورت روایت  تعریف کردند و اکثریت این روایتها بیشتر به خرافات نزدیک است تا حقیقت.

دولت در صدد ایجاد راه انداختن جاده جدید سنندج / همدان برآمد و نقشه اش هم ریخته شده بود.مهندس نصرت پور مامور بررسی خسارتهای ملک روستایان که براثر ساختن جاده از بین می رفت بود که برای جبران خسارت ملک هر روستائی پول قابل ملاحظه ای نوشته بود همین باعث شده تغیرات جدید در صلوات آباد بوجود آید و آنهائی که خسارت خانه یا ملکشان را گرفتند در سنندج به خرید مغازه و  خانه روی آورند و از طرف دیگر راه سازی سنندج و همدان شروع شده  و پیر و جوان روستا به کار مشغول شدند. کارگرهائی که سنشان بالای 18 سال بود بطور رسمی استخدام شدند و از مزایائی چون بیمه، توانستند دفتر چه بیمه  آزاد دریافت کنند که در صورت مراجعه به دکتر  فقط 15درصد مخارج را پرداخت می کردند و این مسئله خود بخود باعث شد که از مرگ انسانها در صلوات آباد بکاهد و مردم با پزشک و دکتر  و با فرموله سلامتی آشنا شوند ولی پدرم  همان کار قبلی خود را پیش می برد و تن به کار در این شرکت نداد ولی وضع ما هم اندکی بیهبود یافت و درآمد پدرم کمی بیشتر شد. درضمن به خرید و فروش فرش به طور سیال روی آورد، چون پدرم مورد اعتماد بود  بیشتر خانوارهای صلوات آباد  برای خرید فروش به پدرم  رجوع می کردند و از او می خواستند که برایشان فرش بخرد همانطور که  وضع ما بهتر شد و من در تعطلات تابستانی  و درروزهای تعطیلی مدرسه به کار روز مزدی روی آورم در هر صورت خوب بود چون از بچهگی  کارهای باغ و زراعت  خودمان را پیش می بردم  و از کار ابای نداشتم .

وجود کار و آغاز جاده سنندج / همدان  ارمغانهای دیگری داشت  و در صلوات آباد، دولت ساختن یک درمانگاه  را شروع کرد  چرا که صلوات آباد  در معرض دید قرار گرفت و زیاد طول نکشید که درمانگاه ساخته شد  و یک دکتر هندی و چند پرستار در آن جای گرفتند  و  یک مدرسه  خوب هم ساخته شد و همه اینها  باعث شد مردم صلوات آباد  به زندگی  نسبتاً شهری  روی آورند و آن را تجربه کنند  و در اقدام بی سابقه ای به طور دسته جمعی  توماری را امضا کردند که  از دولت می خواستند  که درصلوات آباد آب لوله کشی شود که با آن موافقت شد. البته در هر محله  یک شیر آب گذاشته شده  و آب لوله کشی هم به هر محله رسید.   حالا مردم خانه های گاه گلی را کم کم خراب می کردند و خانه های نو  می ساختند که در آن توالت هم ساخته می شد  چیزی که قبلا بی معنی و بیگانه بود.ساخت توالت در قهوخانه سر گرفت و دوماهی  بحث و جدال راه افتاد  و بعدش تصیمم  بر این شد که خانوادی 100تومان پول بابت  لوله کشی که فاضلاب را به بیرون از آبادی و به مسیر رودخانه بیندازند بپردازند. که این کار هم خیلی سریع به اتمام رسید.  البته  من در تعطلیلی های مدرسه همیشه کارگر ساختمانی بودم در آن زمان کودکان مقدم نبودند. کانونی برای حمایت ازکودکان وجود نداشت. یا من سایه اش را احساس نمیکردم و کار می کردم که روزانه 5 تومان  بابت دستمز  می گرفتم  البته  این  پول برای کمک به خانواده ام و هم برای خرج مدرسه ام بود.

در آن زمان با وجود حکومت اسبتدادی شاه  و ترس و وحشت از اینکه دیوار  موش دارد و موش هم گوش دارد  ولی فضای  قهوه خانه  انگار بری از همه اینها بود ، فضای صمیی و  پر از جدل و بحث سیاسی  و صحبت از خیلی چیزهای دیگر که در صورت اطلاع  ساواک ممکن بود کار به دست آدم بدهد.

همه بحث  برای تغییر و رفاه در  چایخانه  ای که پاتوق پدرم  بود  بحثش آغاز می شد و  شکل عملی به خود می گرفت. این چایخانه  در طول  چهار یا پنچ سال دسخوش تغییر شد  ولی هچیگاه این  جمع که تعدادی نزدیک به  سی  تا چهل نفر می رسید  از هم نپاشید  و  رفاه صلوات آباد  در میان همین جمع   طرح و به بحث گذاشته می شد.  اول بار که با پدرم به این چایخانه یا پاتوق رفتم، چایخانه نزدیک مدرسه بود و صاحبش  حاج میزااحمد نام داشت که فردی به نام کا رشید آن را بر عهد گرفته بود که بعد  به چایخانه کاک آقاجان در وسط آبادی  منتقل شد و بعدها چایچی کا عبدالله شد.  در این چایخانه فقط چای و قلیان بود دیگر چیزی برای بازی یا نوشیدنی نبود. اما من در این چایخانه ها  که پدرم را همراهی می کردم   خیلی چیزها آموختم  و از بحث های سیاسی و تاریخی که در می گرفت  با کمال علاقه گوش فرا می دادم  و  در  میان همین جمع  من با انقلاب مشروطه و بعد حزب توده و دکتر محمد مصدق و اینکه  تنها راه چاره مبارزه است و همچنین  تاریخ عراق  و اینکه ملک فیصل  و نوری سعید گرفته   تا عبدل کریم قاسم  و خیلی چیز های دیگر را آموختم.  در این چایخانه ها با سیاست و مبارزه  و انقلاب بلشویکی   به روایت  این  جمعی   که فقط شنیدنی و دیدنیهای خود را تعریف می کردند برای من دانشگاهی بود بی نظیر.  آشنائی با مسائل کردستان و جنبشهای آن،  همه و همه  برای من درس های بزرگی بود  که زندگی مرا شکل داد و به سوی یک مبارزه  سوق داد.  بعد ها که فهمیدم پدرم عضو حزب توده بود  و به خاطر آن شش  ماه  زندگی خود را در زندانهای شاه سپری کرد که برایم مایه ای سرافرازی بود.

فصل جدید  و زندگی من

کلاس پنچم  بودم  و  در صورت قبولی به مدرسه جدید  که بغل مدرسه  قدیم ساخته  شده و زیباتر و مدرنتر بود خواهم رفت  و قرار است دوران راهنمائی را در آن سپری کنم  و بحث و حدیث در مورد  آمدن دبیرستان هم بود  اما مردم صلوات  آباد  برای  آوردن برق به آبادی  در تلاش جدید بودند. همه این اتفاقات از  سالها  52 به این طرف  تا سالهای  55  رخ داده بود  و در طول سه سال  آبادی دستخوش تغییرات اساسی بود   مردم  در تلاش برای دسترسی به برق  بودند  و  خانواده ای  500 تومان  جمع کردندکه مبلغ پول به 675000  تومان رسید  و  از دولت خواستند   که به خواست آنها تن در دهد  در سال 1355 صلوات آباد بالاتر از  1200 خانوار بود  ولی  دولت موافقت نکرد  زیرا صلوات  آباد به موتور برق احتیاج داشت  و استفاد از برق سنندج  هم برای صلوات  آباد  امکانپز نبود و  برای بدست آوردن  این خواسته مردم صلوات آباد موافقت نشد و پولها گرفته شده را به مردم پس دادند هر چند در طول پیشرفت صلوات آباد، امنای مسجد و  مذهبیون  همیشه مخالف این تغییر و تحولات بودند.

تابستان سال 1355 را در شرکت میکا با دستمزد  30 تومان  کار می کردم  که با اضافه کاری ماهانه 1030 تومان پول می گرفتم که این پول برای مخارج مدرسه ام مناسب و برای خانواده ام نیز  کمکی بود. با هر مشکلی که بود  قبول شدم  و دوران ابتدائی  را به بایگانی سپردیم و به دوران  راهنمائی  راه یافتم.

دوران راهنمائی

روزهای آخر که درشرکت جاده سازی میکا کار میکردم.. من وده ها نو جوان دیگر در شرکت میکا کار میکردیم تا شاید حاصل کارمان رنگی به سفره فقیرانه  که گاهاً چیزی دراَن یافت نمیشد بدهد.مدت سه ماه تعطیلی به اتمام می رسید و آخرین روزهای آن بود که یکی ازهمکلاسیهایم به من گفت: سه روز است که مدرسه بازشده. مدیرمدرسه جدیدی آمده خیلی غضبناک است.بایدبیائی وببینی .

درطول زندگی آدمیزاد کسانی بطوراتفاقی پیدا میشوند و بعد از مدتی یا شاید لحظه ای دور میشوند آنچنان دور میشوند که دیگر توان رسیدن به او امکان پذیر نیست.اماتنها تصویری همراه بانگرشها و برخوردها شاید جملاتی زیبا در ذهن انسان میماند و تازه احساس میکنی نگاهت به زندگی فرق میکند و تفکر و اندیشۀ نوی را یافته ای.زیبا و زیباتر. خاطره ای بجا مانده است. ازنیک نامی خیر اندیش  که تو را نجات داد و به تو مبارزه را یاد داد. یاد داد که چگونه زنده بمانی.

به مدرسه برگشتم بامردی قدبلندوخوش اندام وباسبیل های پرپشت  ومنظم  روبروشدم.

سلام آقا. سلام

مثل اینکه شما رئیس مدرسه ای؟

بلی همین طور است.

دردلم محبتی نشست. نمیدانم چرا اما من هیچ وقت اینطور نبودم. برای هیچ کس اینطورنبودم.  این مرد همایون شهبازی نام داشت. ازبرکت وجودهمین آقای شبهازی ماصاحب بزرگترین کتابخانه شدیم.کتابخانه ای که چهارهزاروپانصدجلدکتاب درآن جایی گرفته بود.

بعدازآمدن شهبازی انسانهای خوبی دیگری به مدرسه راه یافتند  و درمدرسه ما شعله ای برخاست که نور زیبائی  داشت.

یکی ازاین انسانها خسرورشیدیان بود. که درجمع آوری این کتابهاسهم بسزایی داشت و  انسانهای  دیگری بودند که دلسوز و همراه با تفکراتی انسانی. یکی از خانم معلمها با هدیه کتاب 53 نفر بزرگ علوی  دنیای مرا از روستا به شهر و  جنگ با نابرابری ها کشاند.

اولین کتابی که ازکتابخانه مدرسه برداشتم کتابی بسیارکوچک وساده که من جسجوگر را به میسر مبارزه کشاند.بشیردر راه آزادی بود که در الجزایرکشته شد. روزگار زیبائی بود.

رفیق وفا نصرت پور که نمی دانم چه نسبتی با مهندس نصرت پور داشت درآن زمان ناظم مدرسه ما بود  یا بهتر بگویم معاون همایون شهبازی بود  که ایشان  هم  در کنار نامبردگان  در تلاش بود،  مدرسه که گلستان معنوی بود و در آن  دانش  و علم را می آموختیم در کنارش هم به قول مردم معلمهای  خوب  بشارت معرفت و جمالند. بعد از آن زمان تا به حال  من هنوز با وفا روابط و مناسبات دوستانه ای دارم  و رابطه من و  وفا به مبارزه ما در کردستان بر می گردد که او نیز سالها در این عرصه دخیل بود. اما بارها از ایشان خواستم که  داستان چگونگی کتابخانه صلوات و آباد و نقش معلمهای خوب و چگونگی ایده کتابخانه و چگونگی فکر و تفکرات آنموقع را به نشر بسپارد تا آموزشی برای معلمین جوان شود و در ضمن قدردانی باشد از معلمین خوب آن دور. ولی متاسفانه وفا تا به حال در این مورد نوشته ای درج نکرده است این همه معلمین که انسانهای خوب و دلسوزی بودند.

در آن دوران حقیقتاً نیاموخته ها را آموختیم  و معلمین آنچه را از علم  و دانش و دیدگاهشان نسبت به نوع زندگی کردن، در واقع آنچه را در توشه داشتند به کف اخلاص گذاشتند. در آن زمان ما روزنامه دیواری داشتیم  و در زنگهای  تفریح  برای علاقمندان  کلاسهای  نقاشی  و شعر   دورهای آموزشی داشتیم . درآن  زمان  ما مسئول کلاس را در میان دانش آموزان انتخابی و آنهم با رای مخفی انتخاب می کردیم و دورهای تفریحی که به روستاهای اطراف می رفتیم ، در آن  زمان ما از سالن ورزش مثل پینگ پنگ و زمین فوتبال و  غیر …. برخودار شدیم  در واقع مدرسه ما، مدرسه نمونه بود  یا اگر در آن اغراق نکنم  آنچه را ما در دور دو سال اول و دوم  راهنمائی آموختیم  شاید در سطح دانشگاه بود و  کتابخانه آن کتابهای تاریخی و هنری و سیاسی  به فراوانی بود و  ما محلصینی تصمیم جمعی  و حرکت جمعی را آموختیم .

و درآن زمان زبان کردی چندان رایج نبود. ما در همان ایام  با استادی خسرو رشیدیان توانستیم یاد بگیریم. همچنین معنی عشق و عاطفه و احساس مسئولیت هم نوعی، همه اینها درسهای فشرده ای بود که ما آموختیم و مردم صلوات آباد هنوز آن دوران را به یاد دارند.

سال 1356 با شروع  اعتراضات در تبریز در چایخانه ای پاتوق  پدرم و رفقایش، بحث تازه ای در گرفت  و شاه را مورد توهین قرار می دادند در همین قهوه خانه از شاه بعنوان  «هیز و نامرد» اسم می بردند و او عوامل” بیگانه و خیانتکار  و ضد کرد می نامیدند” بحث بر سر جنبش کردها و ملا مصطفی که شاه را مسئول  کشتار و دربه دری کردهای عراق  و یا عامل اصلی  ذکر می کردند” و از “رضاخان به عنوان دیکتاتور و جانی عامل انگلیس” نام برده میشد و اینکه  همه خوشحالند  اعتراضات در ایران پا می گیرد  و این حکومت سرنگون می شود، جدلهای تازه ای بود که با دقت به آن گوش فرا می دادم و همچنین در مدرسه  بحثهای سر بسته در می گرفت.  من بنا به رفت و آمد به این  قهوخانه،  در مدرسه اظهار نظر می کردم و معلمین  با تعجب به من نگاه می کردند  و نمی دانستند که یک دانش آموز  دهاتی از کجا  و چگونه به چنین اطلاعی دست پیدا می کند.  در نتیجه در کلاس هنگام گفت و گو با معلم درسی بین من و معلم  کلاس  درگیری لفظی بوجود می آمد  و معلم  بنا به ترسی که از حکومت داشت مرا از کلاس بیرون می انداخت.

همایون شهبازی در جریان بحث من و آقای معلم قرار گرفت و از معلم خواهش کرد مرا در کلاس راه دهد این باعث شده تا من با رئیس مدرسه رابطه نزدیکی پیدا کنم و خیلی اوقات با هم در مورد مسائل سیاسی  صحبت کنیم و همچنین کتابهائی جهت آگاهی سیاسی و ارتقا فکریم به من معرفی کند و خود همایون بدون ترس در مورد مبارزه و حکومت مستبد شاه برایم توصخاتی بدهد و اما در مدرسه بحث های سیاسی پا گرفت و گاهی اوقات در مورد کتابهای خوب و در بعضی از زنگهای تفرح مدرسه خواندن شعر خوب نفس تازه ای به زندگی و  ادامه تحصیل  می داد و همین باعث شد که خیلی از همکلاسهایم با علاقه به دنبال مطالعه و  خبر اعتراضات روی آورند.

وجود کتابخانه بزرگ ما در مدرسه صفا و صمیت خاصی برای ما به ارمغان آورده بود. کتابخانه سالن بسیار بزرگ بود  که در آن می توانستیم نه تنها مطالعه کنیم بلکه بحث و جدل سیاسی راه بیندازیم وخود همایون شهبازی  الحق آنچه را در توشه  داشت برای آگاهی ما در کف اخلاص می گذاشت  و از تلاش  برای بالا بردن ارتقا دانش سیاسی ما از هیچ تلاشی فرو گذاری نمی کرد و گاهی اوقات  با آمدن خسرو رشیدیان  که با دکلمه های زیبا  شعر های  کردی و فارسی را برای ما می خواند. اگر بخواهم از آن دوران یاد کنم باید بعنوان زیباترین دوران زندگی و لذت بخشترین  تاریخ زندگیم یاد کنم که در لحظه های بلوغ فکری وجود معلمین دلسوز و فدا کاری  که در تلاش برای تغییر اساسی در جامعه به نفع  مردم  بودند.

یک ماه مانده بود به سر نگونی شاه که عکس لنین  در کتاب خانه  نصب شد. البته اسم لنین در قهوخانه و همچنین جسته و گریخته در مدرسه از زبان شهبازی شنید بودم اما این اولین بار بود که عکسش را می دیدیم.  لخظه های زیبائی بود  افسوس که قلم ضعیف من توان به تصویر کشیدن آن لخظه های پر از تلاش و مهربانی و دلسوزی آن محیط و آن معلمهای خوب را ندارد.  تنها با بیان این جمله  که «زیباترین  زبیائی های  زندگی» بود  اکتفا می کنم .

سال 57 حکومت مستبد شاهنشاهی سرنگون شد و فضای  سیاسی باز شکل دیگری به خود گرفت در قهوخانه  وجود قدرت خمنیی  وحشت ایجاد کرده بود و به عنوان آخوندی عقب افتاد و جانی از او نام می بردند و در مدرسه هم  وجود دیکتاتوری مذهبی بر چهر ه معلمین ما سایه انداخت بود اما کسی پیش بینی نمی کرد این آخوند از گور برخواسته بتواند جنایات بیشماری را در تاریخ ایران به نام خود ثبت کند. همانطور که دیدیم اعدام هزار انسان  به دستور همین خمنیی اتفاق افتاده  و این دیکتاتور تا آنجا پیش رفت که روی هتیلر و دیکتاتورهای نامی جهان را سفید کرد. از بدو تولد جمهوری اسلامی جنایت و فقر و تنکدستی ارمغانی دیگر نداشت. کسی چنین پیش بینی هائی را نمی کرد. در هرصورت کردستان با دیگر نقاط ایران تفاوت اساسی داشت فضای باز سیاسی  و حاشیه ای شدن اسلام سیاسی به رهبری احمد مفتی زاده وجودگرایش چپ و برابری طلب  به رهبری کومه له و آزادی بی قید و شرایط احزاب سیاسی بدون ترس و واهمه.  باید گفت که فضائی پیش رفته و انسانی بود که توان تحمل مخالفان خود را داشت وعاشقانه فضای باز سیاسی را مورد حمایت  و ستایش قرار می داد . اما حکومت قرون وسطائی این را بر نمی تافت  و برایش قابل تحمیل نبود و در تدارک  حمله به هر قیمت بر آمدند .

بعد از یورش 28 مرداد به شهرهای کردستان و بعد از یک وقفه یک ماهه، جمهوری اسلامی با پذیرش آتش بس مجبور به عقب نشنی شد و سنندج به دست مردم و سازمانهای سیاسی و چپ افتاد و شهر حیات تاره ای یافت و وجود  خود را در آزادی ادامه داد. شهر سنندج سرخترین شهر در طول مدت شش ماه نمونه آزادی و برابری بود. اندیشه ارزش داشت و انسانها  آزاد بودند تا خالق اندیشه باشند.در آن زمان وجود دهها روزنامه و هزاران صاحب اندیشه و احزاب و سازمانهای متنوع  آنچنان  شور و حالی به انسان می داد که لذت بخش بود. زمانی که سنندج از کنترل  دولت خارج شد و شهر توسط بنکه ها و سازمانهای سیاسی اداره می شد، من دانش آموز دوران راهنمائی بودم و از لحاظ سیاسی  تحت تاثیر رفقای عزیز همایون شهبازی، وفا نصرت پور و خسرورشیدیان بودم. اما آنچه را که باید به آن  اشاره کنم  فضای سیاسی حاکم بر شهر بود.من آن فضا را دوست داشتم. آزادی احزاب سیاسی را با چشمان خود می دیدم همدلی و همکاری پر شور مردم را می دیدم. مثل یک نوجوان از آن فضا لذت میبردم. به مقر سازمانهای سیاسی هراز گاهی سر می زدم. هنگامی که جنگ سنندج شروع شد به عنوان کمک پشت جبهه  در روستا، نان جمع آوری می کردم و به شهر انتقال می دادم.در تحصن استانداری همیشه و بطور مدام شرکت داشتم گاهی اوقات درکار خدماتی شرکت داشتم به همین دلیل آن فضا در ذهنم نقش بست.  اما با شروع مجدد حمله رژیم به دستاوردهای انقلاب، حکومت تازه بقدرت رسیده اسلامی، نوروز 59 را به کام مردم تلخ کرد و جنایتکاران تازه به قدرت خزیده بابمب و گلوله به سراغ مردم  آمدند. در آن زمان ارتشبد قرنی فرمانده بود. سال نو را با خون در آمیخته و شهر سنندج را با خون صدها جانباخته رنگین کردند اما دیری نپائید این فرمانده به ضرب گلوله به در منزل شخصی اش به دست گروه فرقان  از پای در آمد. گرچه نوروز خونین همچنان سرخ  و راه مبارزه را  برای ما جدیتر می کرد در همان حال دریافتم که رژیم و لایت فقیه برای متوقف کردن انقلاب آمده و ظرفیت هر نوع جنایتی را دارا است. رهبران مذهبی  و حکومت قرون وسطائی  از این فضای باز کردستان وحشت کردند و توطئه های  تازه ای را آغازکردند. در فروردین 59 یورش  تازه ای آغاز کردند  که در اینجا لازم  می دانم  توجه خوانندگان  را به نظرات رفیق  منصور فرزاد  به عنوان  انسانی دخیل  و یکی از رهبران عملی   آن  دور جلب کنم  تا بتوانم حقایق آن دور  را بیشتر نشان دهم

“پس از اعلام جهاد و فرمان يورش خميني در ٢٨ مرداد ٥٨ به کردستان ، نيروهاي سرکوبگر رژيم ابتدابه پاوه و نوسود و سپس به کامياران، سنندج، مريوان و سقز وارد شدند. در همان ابتدا، حمله و تعرض وحشيانه اي را بر عليه مردم آغاز کردند. اعدامهاي خلخالي و تصرف شهرها توسط نيروهاي سپاه و بسيج و رفتار خشونت آميز، تيراندازيهاي شبانه روزي و عمدتا بدون دليل در خيابانهاي شهر، کتک و اذيت و آزار مردم، تعقيب و دستگيري مبارزين هدفي جز ترساندن و تحقير، سرکوب خواسته هاي مردم و تثبيت رژيم نداشت. رژيم اسلامي درشهرهاي کردستان پايگاهي نداشت تنها نيروئي که از رژيم جنايتکار اسلامي دفاع ميکرد جريان مذهبي مفتي زاده بويژه در سنندج و مريوان بود که افراد وابسته آن نقش زيادي در شناسائي مبارزين داشتند و کليه دستگيريها با همکاري آنها انجام گرفت. تشکلهاي زنان، کارگران، دانش آموزان و جريانات سياسي که بويژه بعد از قيام شکل گرفته بودند و هر روز بر قدرت آنها افزوده ميشد، غير قانوني اعلام شده و فعالين آنها تحت تعقيب قرار گرفتند. بسياري از فعالين سرشناس شهرها را ترک کردند و بصورت متشکل در مقابل يورش رژيم و بنابر شرايط جديد مسلح شده و اکثرا به تشکيلات مسلح کومه له پيوستند و يا با آن همکاري کردند.به اين ترتيب نيروي مسلح کومه له رسما و بطور قدرتمندي شکل گرفت. اکثر فعالين در شهرها و روستاهاي اطراف مخفيانه فعاليت خود را ادامه دادند. فضاي ترس و وحشتي که رژيم بوجود آورده بود بيش از يک ماه طول نکشيد. درگيري نيروي پارتيزان با نيروهاي رژيم از يک طرف و تظاهراتهاي هزاران نفره در شهرها نشان از تغيير اوضاع داشت و مبارزه دراشکال ديگري ادامه يافت و رژيم را در حالت تدافعي قرار داد. از مهمترين رويدادهاي آن دوران ميتوان از تظاهرات هزاران نفره مردم شهر سنندج در مهر ماه ٥٨ نام برد. براي اولين بار بعد از يورش ٢٨ مرداد و در اعتراض به کشته شدن يکي از جوانان و با شعار آزادي مباره عليه جمهوري اسلامي وارد دوره تازه اي شد. مدتي بعد و در همان ماه کارگران بيکار به مدرسه قران ، دفتراصلي مفتي زاده و تنها پايگاه رژيم در سنندج حمله کردند و آنرا به آتش کشيدند. مدرسه قرآن ، مرکز اصلي مفتي زاده و مظهر ونماد رژيم جمهوري اسلامي در شهربود . اين دو حرکت توسط فعالين و رهبران محلي سازمان داده شده بود. همزمان تعرض مردم در شهرهاي ديگرو نيروهاي مسلح سازمانها و بويژه کومه له در جريان بود و تظاهرات بمراتب وسيعتري برعليه نيروهاي سرکوبگربراه افتاد. نيروهاي رژيم در اثر مبارزات و تنفر شديد مردم از جمهوري اسلامي وادار به عقب نشيني شد  ورژيم بدليل ناتواني در ادامه سرکوب به ديپلماسي روي آورد . بمنظور بدست آوردن فرصت براي بازسازي نيروهايش و تعرض دوباره پيشنهاد مذاکره کرد. پيشنهاد مذاکره قبول شکست رژيم در يورش گسترده به کردستان با هدف باز پس گرفتن دستاوردهاي انقلاب ٥٧ و سرکوب آن بود.
بعد از شکست رژيم در يورش ٢٨ مرداد، بخشي ازنيروهايش به پادگانهاي مستقر در کردستان خزيدند و بخشي ديگر به شهرهاي ديگر ايران منتقل شدند و مردم با شوروشوق پيروزي خود را جشن گرفتند. ورود نيروهاي مسلح کومه له به شهرها با استقبال بي نظيري روبرو شد و فعاليت در عرصه هاي مختلفي دوباره و علني شروع شد. هيئتي از طرف رژيم با نمايندگان احزاب و سازمانهاي فعال در کردستان عازم کردستان شد. بي اعتمادي به دولت در ميان مردم شديد بود و کسي هيئت دولتي را جدي نميگرفت و عملا ثابت شد که تعيين هيئت مذاکره تنها براي بدست آوردن فرجه براي رژيم و تعرض دوباره به کردستان است. يادآوري کنم که در طي مدت سه ماه فقط يک ربع مذاکره انجام گرفت. کليه شواهد هر ترديدي را از بين ميبرد که رژيم در صدد منسجم کردن خود براي حمله است. جلوگيري از حمل و نقل وسائل مورد نياز به کردستان و در واقع محاصره اقتصادي غير رسمي، و تجهيز نيروهاي فراري مفتي زاده در کرمانشاه وآموزش آنها، سخنرانيهاي تهديد آميز مقامات دولتي و جنگهاي ايذائي جريان مفتي زاده در اطراف کامياران و بازررسي اتوبوسهاي مسافربري و دستگيري ” مشکوکين” به اضافه تقويت پادگانهاي شهرهاي جنوبي کردستان و همچنين تغيير لحن هيئت مذاکره، نشانه هائي بود برتاييد بي اعتمادي اکثريت مردم به جمهوري اسلامي . همزمان جمهوري اسلامي که فلسفه وجوديش سرکوب انقلاب ٥٧ و دستاوردهاي آن بود، خود را هر چه بيشتر منسجم مي کرد. در اين راستا دراواخر فروردين ٥٨ تعرض دوباره رژيم به کردستان شروع شد و فضاي شهرهاي ديگر ايران نيزبا تعرض به کارگران و تشکلهاي آنها، به سازمانهاي چپ و تعقيب و دستگيري فعالين تغيير کرد

. تعرضي همه جانبه از هوا و زمين به کردستان شروع شد. مقاومت مردم به شيوه هاي مختلف و يک پارچه بر عليه رژيم ادامه پيداکرد. در سنندج جنگي در گرفت که ٢٤ روزطول کشيد که بعدها به جنگ ٢٤ روزه مشهور شد. مبارزين و مردم وجب به وجب و کوچه به کوچه از شهردفاع کردند.مقاومت حالتي وسيع و توده اي بخود گرفته بود. رژيم با توجه به در اختيار داشتن تجهيزات و امکانات بهتر، شهر را از چند طرف به توپ و خمپاره بست. خمپاره باران شهر تا پايان جنگ ادامه داشت که حاصل آن کشته شدن هزاران نفر و تعداد بسيار بيشتري زخمي بود. خانه ها و امکانات معيشتي مردم که نتيجه سالها کار و زحمت بود در اثر اصابت گلوله هاي توپ و خمپاره و اسلحه هاي ديگرويران و غير قابل استفاده شد. نيروهاي مسلح کومه له و ديگر سازمانها ناچارا از شهر عقب نشيني کردند و نيروهاي رژيم وارد شهر شدند.تصرف شهرهاي ديگر کردستان وضع نسبتا مشابهي داشت.
ابعاد جنايت و سبعيت حمله رژيم به کردستان در ٢٨ مرداد ٥٨ قابل مقايسه با حمله دوم آن درفروردين ٥٩ نيست. رژيم در حمله دوم و با سرکوب سيستماتيک و نظامي کردن شهرها و روستاهاي کردستان قادر شد که خود را مستقر کند. رژيم در کردستان مستقر شد اما هيچگاه نتوانست مردم را به تسليم وادار کند. مقاومت و مبارزه مردم در اشکال و شيوه هاي مختلف ادامه يافت و هيچگاه به رژيم مجال ندادند که بمثابه نيروي پيروز عرض اندام کند. رژيم از لحاظ نظامي تفوق داشت و پيروز شد اما از نظرسياسي، اجتماعي و فرهنگي همواره به مصاف طلبيده ميشد و هيچگاه مورد قبول واقع نگرديد. بي زاري و لعن و نفرين هر روزه والدين و مردمي که عزيزانشان را از دست داده بودند، مبارزه ومقاومت کردند ، مردمي که شاهد جنايات و وحشيگري رژيم ضد بشر بوده اند بسيارعميق است و زدودني نيست. مقاومت و تن ندادن به تسليم و دفاع از ارزشهاي انساني، همواره نيروئي قدرتمند و پايدار در جامعه بوجود مياورد که در شرايط مناسب انگيزه تلاش براي پيروز شدن و بزير کشيدن حاکمان سرکوبگر را ده چندان ميکند.”

ادامه دارد.

رهای شماره 11

قابل تامل

قابل تامل

يک فيلسوف تابحال هرگز يک روحاني را نکشته است،
در حاليکه روحانيون فلاسفه زيادي را کشته اند…
“دنيس ديروت”

وقتي که مردم بيشتر آگاه مي شوند،
کمتر به روحاني و بيشتر به معلم توجه مي کنند.
“رابرت گرين اينگر سول”

دين بهترين وسيله
براي ساکت نگه داشتن عوام است.
“ناپلئون بناپارت”

وقتي مروجين مذهبي به سرزمين ما آمدند،
در دست شان کتاب مقدس داشتند و ما در دست زمين هايمان را داشتيم.
پنجاه سال بعد،
ما در دست کتاب هاي مقدس داشتيم و آنها در دست زمين هاي ما را داشتند.
” جومو کيانتا”

مذهب
تنها براي بردگي انسان ها خلق شده است.
“ناپلئون”

روحانى نسبت به برهنگى و رابطه طبيعى دو جنس حساسيت دارد،
اما از کنار فقر و فلاکت مى گذرد.
“سوزان ارتس”

کشيش ها مى گويند که آنها به مردم بخشيدن و خيريه را مى آموزند.
اين طبيعى است.
چون آنها خود از پول صدقه مردم زندگى مى کنند.
همه گداها مى آموزند که مردم بايد به آنها پول بدهند.
“رابرت گرين اينگر سول”

قسمت هايى از انجيل را که من نمى فهمم ناراحتم نمى کنند،
قسمت هايى از آن را که مى فهمم معذبم مى کنند.
“مارک تواين”

به من بگو قبل از تولد کجا بوده اي
تا به تو بگويم پس از مرگ کجا خواهي رفت.
“نيچه”

مذهب مردم را متقاعد كرده كه : مردی نامرئي در آسمانها زندگي مي كند
كه تمام رفتارهاي تو را زير نظر دارد، لحظه به لحظه آن را.
و اين مرد نامرئي ليستي دارد از تمام كارهايي كه تو نبايد آنها را انجام دهي،
و اگر يكي از اين كارها را انجام دهي،
او تو را به جايي مي فرستد كه پر از آتش و دود و سوختن
و شكنجه شدن و ناراحتي است و بايد تا ابد در آنجا زندگي كني،
رنج بكشي، بسوزي و فرياد و ناله كني
… ولي او تو را دوست دارد !
” جورج كارلين”

يكي از بزرگترين تراژدي هاي بشريت اين است كه
اخلاقيات بوسيله دين دزديده شده است.
” آرتور سي كلارك”

مذهب ،
آه خلق ستمديده است،
قلب دنياي بي قلب و روح شرايط بي روح.
مذهب افيون توده هاست .
“كارل ماركس”

آنجا كه علم پايان مي يابد،
مذهب آغاز ميگردد .
” بنجامين ديزرائيلي”

دين،
افساري است که به گردن تان مي اندازند،
تا خوب سواري دهيد،
و هرگز پياده نمي شوند،
باشد که رستگار شويد…
“کائوچيو”

اولين روحاني جهان
اولین شيادی بود
که به اولین ابله رسيد.
“ولتر”

ازدشت های وسیع

ازدشت های وسیع

خوب میدانم

که سروده  وشعرراچاره ای نیست.

بدان گونه که بایدگفت

گفتندقبل ازما

برای سردادن شعری -

تازه ترازخودما

گفتن ونوشتن

به قدمت نسل ها

واینک

امروزما

به کدام سو،به کدامین راه ؟

زاده شدۀ کوهستان پرازبرفم من

آنجاکه چشمه های آلوده به خون دارد

آنجاکه بیابانش میدان تاخت وتاز دشمنان است

وبدان گونه  تاختنی که مومنان خداگفته اند

وبدان گونه کشتندکه خواست خدا بود.

آه دوست من

ازدشت های وسیع

ازجنگل بدون نور

از میان تابوها ودود

ازسرخ ترین خط مقدس

باقصه ای تازه ازعشق آمده ام

تاانسان بودن را

تاانسان ماندن را

بشارت دهم.

من اینک بیدارم

به دنبال واژه ها

واژه های تازه

تابابیانی ساده

شکنجه،تجاوزجنسی واعدام رابه تصویرکشم.

آه دوست من

هیچ میدانی

هیچ به دیده دیده ای

دشتستانی که چشمه های آلوده به خون دارد

هیچ دیدی خیابانی نقاشی شده باخون

سنگفرش خیابان هارامیگویم

خیابان ندا

باخون نقاشی شد

وجهان رابه تماشاطلبید .

سهراب راهم نقاشی کرد

وپیام  انقلاب رانوشت

من دیدم

وشعرفرداراساختم.

آه دوست من

نه،ممکن نیست انسان بودو

عاشق نشد

نه،ممکن نیست  انسان بودو

فریاد زنده بودن راسرنداد.

عجایب دنیایی ست

آرام صدائی که ازخون حذرداشت

درگلوخفته وندایی سرنداد.

درآن دیاری که به جای آب خون جاریست

قلم شکسته و

درحیرتم من

که شمع زیستن کجاست؟

آسمان شب و

خون به صدهاچون ندا

صاحب اندیشه کجاست؟

شمه صلواتی  ‏2009‏/08‏/23

فردا

فردا

به پبش

به سوی انقلاب

ای فرزندکارورنج وآزردگی

مبادابایک قدم تردید

یک غفلت

لحظه ای سکوت

درکوچه های مرگ تورابه خاموشی بسپارند.

به پیش

به سوی انقلاب.

اینک پیامی

درهوا

میخوردتاب

همراه ِبادبرفراز ِکوهساران

میرودبه سوی فتح

صدهاشعله برجا

ای فرزندکارورنج وآزردگی

بردارمشعل آتش افروزرا

کوره های آتشین را

شعله ورترکن.

مکن تردید-

طغیان ِ چشمه ها

شدسیل خروشان

باران تندورعدآسا

درهرکوچه وبرزن

که فردا

روزرستاخیزاست .

روز ِرهاشدن ازقیدبندگیست

برتوست نگاه ها

نگاه ِپرحسرت ستمدیدگان جهان

تاشب های روشن رازنده نگه داری

همچون روزها.

شمه صلواتی- 2009.6.18

و اینک صدایی پیداست

و اینک صدایی پیداست

سی سال گذشت

سی سال تمام

ما غرق نگاه جانی بودیم و

دیدیم  جنایات  یک سیستم مذهبی را

ترسناک بود و وحشتناک

کشتن بودن و ترساندن

ترس بود ووحشت.

سایه سازان مرگ  در کوچه های زندگی .

سی سال تمام

سی سال تمام در انتظار ،

در انتظار شعله ای  در اعماق  خندقها

در درون کوچه ها

در هر جا که نفسی بود  از انسان .

سی سال گذشت

جنگیدیم  و گفتیم و نوشتیم .

دنیایی که در آن انسان معنی می شود.

گفتیم  به صد  بار

عشق و عاطفه ها معنایی از  زندگیست

و نفس ها  روزی به کوره  ای  آتش فشان  تبدیل خواهند شد.

گفتیم حقیقت  پیروز است.

جنایت و زور گوئی ،  ریا و دروغ-

همچو یخ آب خواهدشد.

و اینک صدایی پیداست

صدایی  که هر روز در خیابانها،

در کارخانه ها،

در دانشگاه ها،

در هر جاکه  زندگیست

صدایی در جستجوی عشق.

آنانی که  دیروز پنداشتن  که خدایند

و بنا کردن گوره های  جمعی  را

بنا  کردن خاوران را

بزرگ و بزرگتر کردند زندان ها را ،

به تن کردن لباس دیگری امروز-

از بیم  دادخواهی

ترسیدندولرزیدند

در خانۀ خویش

در وحشتند از فردا خویش.

نقد فرقه مجاهد (بخش ششم – مجاهد و اسلام)

نقد فرقه مجاهد

(بخش ششم – مجاهد و اسلام)

از: سعید صالحی نیا

Salehinia@aol.com

اول ژوئن 2009

مصاحبه با شمه صلواتی و اسماعیل هوشیار

مقدمه:

در پنج مقاله قبل توضبح دادم که تلاش من اینست که نقد فرقه مجاهد را از موضع کمونیزم کارگری ارائه دهم. در این راه دوست عزیز ،اسماعیل هوشیار( از اعضاء سابق این فرقه) و رفیق شمه صلواتی(کادر حزب کمونیست کارگری ایران) به من پیوستند  که با همفکری یکدیگر این پروژه را ادامه دهیم و تعمیق کنیم.

توضیح دادم که نقد این فرقه از دو جهت اهمیت دارد : اول اینکه کمک می کند یک پروژه و جنبش معین از جریانات اسلامی در مقابل جامعه قرار گیرد و افشا شود و دوم اینکه ماجرای تفکر فرقه ای که سیاه چاله سر راه هر جنبش اجتماعی است شناخته شود تا همه آنها که در حال مبارزه سیاسی هستند از باز سازی چنین سیاه چاله هائی بپرهیزند.

اما نقد کمونیزم کارگری چه شاخص هائی دارد؟

الف- نقد از درون گفتمان مدرن است به سایر گفتمانها. گفتمان مدرن مفهومی است که در غرب عروج کرد و بر شاخص انسانگرائی، تفکر منطفی و علمی استوار است و شاخه پیشروی آنرا مارکس پایه نهاد و مرز بندی این شاخه را با شاخه لیبرال که اولین جهت گیری سازمانیافته گفتمان مدرن بود مشخص کرد.

ب- نقد از موضع سیاسی حزبی که نماینده  جنبش انقلابی است  برای پائین کشیدن نظام سرمایه داری و استقرار جامعه سوسیالیستی

ج- نقد از موضع سیاسی حزبی که نماینده جنبش اجتماعی رهائی انسان از مذهب و ایدئولوژیهاست . جنبشی که پائین کشیدن مذهب سیاسی را شرط مقدم آغاز تلاش عمیق تر انسان برای پائین کشیدن تفکر ضد انسانی مذهبی ، ایدولوژیک و سیطره اسطوره ها و خرافات بر انسان و سرنوشتش میداند.

د- در عرصه سیاسی و تحزب ما نماینده تحزبی مدرن هستیم که عضویت در حزب در آن به معنی از خود بیگانگی اش ، خودسوزیش و حل شدنش در “رهبری” نباشد. تحزبی که بین همراهی سیاسی انسانهای مستقل و برابر حقوق ایجاد می شود که سر تغییر رادیکال جامعه، سر آزاد سازی نهائی انسان، در جامعه که سوسیالیزم را با جنبش آزاد سازس انسان تداعی می کند ،  به توافق رسیده اند .

فرقه مجاهد را ما با تکیه بر ابزارهای چهارگانه بالا به نقد نشسته ایم.

در این بخش، تکیه ما بر اینست که ادعای پوچ رهبری این فرقه دال بر “سکولار بودنش” را نقد کنیم. این فرقه از زمان تاسیسش در نیمه دوم دهه 40 شمسی، یک سازمان شیعی- اسلامی بود که بنا به “مد زمان” تکه پاره هائی  از “مارکسیزم” مدل چریکی را با این مذهب قاطی کرد و اسمش را گذاشت “اسلام انقلابی” که قرار بود با مبارزه چریکی، “جامعه بی طبقه توحیدی” بسازد که در آن همه مردم بسوی “خداوند شیعه” رهنمون شوند!

این فرقه در آرمش هم خودش را مجاهد اعلام کرد که در اسطوره های شیعی “به خدا مقرب است” بخاطر جنگیدن برای خدا!

به مرور زمان و فروپاشی “بلوک شرق”، رهبری فرصت طلب این فرقه با چرخشی وسیع، تمام آن التقاط “مارکسیستی” را کنار گذاشت و با برگشت به شیعه گری غلیظ تر ، اینبار خودش را با “نظم نوین بوش” و شرکاء همسو کرد(اسمش را گذاشت سیاست موازی با امپریالیزم!) و رسما در برنامه شورای مقاومتش “نظام بازار” را پذیرفت و مدعی شد که حکومت “جمهوری دموکراتیک اسلامیش” سکولار است!

“سکولاریزم”  را البته اینبار پروژه نظم نوین و سیاست هجوم به خاورمبانه بوش و باندش هم اعلام کرده بودند و تمام جریانات هم خط آنها از قوم گرایان کرد گرفته تا جناحهای “اصلاح طلب رژیم اسلامی” هم جلو تر یا عقب تر مدعی اش شدند!(از جمله همین جناب عبدالکریم سروش!)

این “سکولاریزم” همانقدر سکولاریزم بود که “اسلام انقلابی”، مارکسیستی! هر دوی این نقابها ، ابزار عوام فریبی رهبری بود که مرتب خودش را با مسیر باد منطیق می کرده و می کند.

مشکل دیگر این فرقه اینست که خودش رسما یک گروه سیاسی شیعی است. رهبریش را با “اولیاء الله و امامهای شیعه” تداعی می کند. در پادگانهایش پمپ بنزین زنانه و مردانه دارد، مراسم سینه زنی و عزاداری یه سبک خمینی در جمارانش برگزار می کند، اعضای زنش در پادگانهایش بدون استثناء محجبه تشریف دارند! و در عین حال اعلام می کند که می خواهد جامعه “سکولار بسازد”!

جامعه سکولار در غرب نتیجه چند قرن مبارزه انسان، طی نزدیک به یک قرن انقلاب بود بر علیه مذهب و نظام فئودالیته.. در این مبارزه، خدا از بارگاهش پائین کشیده شد و انسان بجایش نشست. علم ابزاری شد که این انسان با اتکای به آن جهان را بشناسد و تسخیر کند.

حالا چگونه ممکنست سازمان سیاسی شیعی که بر اساس برتری مسلمان به نامسلمان و شیعه به غیر شیعه استوار است، زن موجود پائین تر از مرد است و طبق گفته پیامبر اسلام، کشتزار مرد!، و دنیایش بر دور اسطوره محمد و تیره اندیشی بدوی او که حتی در همان دوران تاریخی هم هزار سال عقب تر از دستاوردهای انسان در ایران و روم و سابر تمدنها بود، “سازمانده جامعه سکولاری” شود که قرار است انسانها آزاد باشند مذهب را نقد کنند و مذهب از حیطه اجتماعی و سیاسی به پائین کشیده شود؟

این همان تناقضی است که در دوران قبل از فروپاشی بلوک شرق در ایدئولوژی مجاهد بین اسلام و مارکسیزم دیده می شد و هر کس کمترین آشنائی با اندیشه مارکس چه از دید نظری و چه از دید اجتماعی و سیاسی داشت می توانست ببیند.

“سکولاریزم” مجاهد عقب نشینی این فرقه است در مقابل جنیش رهائی از مذهب در ایران و همخوانی رهبری این فرقه با موج نظم نوینی حکومت آمریکا که در منطقه خاورمیانه بدنبال نوعی از “اسلام رام و سکولار” کی گردد!(شبیه حکومتهای عراق و افغانستان که دیده ایم در عمل چقدر سکولار تشریف دارند!)

نظر خواننده را به پاسخهای دوستانمان اسماعیل هوشیار و شمه صلواتی جلب می کنم:

سعید صالحی نیا:

اسماعیل عزیز

با تشکر از همراهیت در پروژه نفد فرقه مجاهد.

همانطور که می دانی فرقه مجاهد از بدو تشکیلش در دهه 40 شمسی ، سازمانی بود شیعی. تمام ارکان ایدئولوژیکش را از تفکر شیعه گرفت و بطور سطحی التقاطی ساخت از گرایشات ملی و چریکی و اسمش را گذاشت “ایدئولوژی اسلام انقلابی”.

از آن تاریخ این فرقه بجز گرایش تقی شهرام که در دهه 50 به “مارکسیزم” رسید، همچنان روی ایدئولوژی شیعه ایستاده و در عین حال طی چند سال اخبر و زیر فشار جنبش سکولار و رهائی از مذهب در سیاست، مدعی است که پروژه اش “سکولار” است!

مشاهده شما از این سیر چیست؟ آیا این فرقه واقعا سکولار است؟ آیا شعار “جمهوری دموکراتیک اسلامیش” که در منشور شورای مقاومت ذکر شده این ادعا را تایید می کند؟

چرا فرقه مجاهد به اسلام شیعی چسبیده؟

آیا انتقاد از مذهب درون تشکیلات این فرقه آزاد است؟

اسماعیل هوشیار:

تا جایی که من میفهمم خمیرمایه و ساختار ایدئولوژی سازمان مجاهدین از بدو تاسیس توحید و خدا و اسلام و همین چیزا بوده است ! خودشان مدعی بودند که چیز جدید و بهتری از خدا و دین و اسلام ارائه میکنند !تلاششان را هم کردند تا تناقضات محتوایی در اندیشه و ایدئولوژی اسلامی خودشان را با تئوریهای مارکسیسم بپوشانند ! اما نه تنها موفق نشدند بلکه کل همان دستگاه الهیشان هم سالها بار سنگین تناقضاتی مضاعف را به دوش میکشید !

همانطور که در جریان هستید در تاریخ ایران جریانات اسلامی مختلفی ، با انگیزه خدا و دین و بهشت به میدان آمدند که نمونه آن فدائیان اسلام بودند . تفاوت مثلا فدائیان اسلام با سازمان مجاهدین در این بود که فدائیان ادعاهای عجیب و غریب ، از جمله تنها آلترناتیو موجود در کره زمین را نمیکردند ! بلکه بر اساس فرامین قرآنشان و به عنوان وظیفه اسلامی ، میکشتند و کشته میشدند ! برایشان فرقی هم نمیکرد که مثلا کسروی را بزنند یا نخست وزیر شاه را !

اما مجاهدین مدعی بودند .  ادعاهایی که در روی زمین و به صورت ملموس بیشتر ناشی از توهماتی بود که بوی نم 1400 ساله اش تهوع آور بود !

در جریان انشعاب سال 54 توسط تقی شهرام ، ناگهان اسلام چپ مارکسیسم ، همراه با خالقش یعنی مسعود رجوی کشف میشوند !

خیلی خلاصه بخواهم بگویم ، جریان تقی شهرام در سال 54 برای اولین بار سوالات و تناقضات کل ایدئولوژی سازمان مجاهدین را جدی گرفت و همه را با این سوال مواجه کرد که بالاخره ما که هستیم  ؟ اگر مانند جریان فدائیان اسلام هستیم که فقط بکشیم و کشته شویم ، که هیچ….

اما اگر به جز این هر ادعای دیگری داریم باید بتوانیم خودمان و پایگاه اقتصادی خودمان را تشریح کنیم. طبیعی بود که آن اندیشه اسلامی و الهی ، ظرفییتی بیش از خرده بورژوازی سنتی را نداشته و ندارد  . از نظر تقی شهرام این پدیده دیر یا زود باید تن به یک پوسته شکنی میداد و به جز این هیچ حرکت سازنده ایی در روند حرکتش نخواهد داشت  .

به نظر من حرف تقی شهرام در محتوا درست و قانونمند بود ، اما عملکردش اشتباه بود .

از همان زمان هم مسعود رجوی سکان رهبری مجاهدین را در دست گرفت و ضمن ایستادگی بر تمام اصول دین و مذهب و اسلام و ….همین چیزا ،در ته ذهنش به اقتصاد دولتی اعتقاد داشت با در نظر گرفتن تجربیات کشورهای بلوک شرق در آن زمان ! آن چند ثانیه ایی هم که خمینی از رجوی عقب بود در همین نقطه است .

حدود 10 سال بعد مسعود رجوی در عمل به درستی حرف تقی شهرام میرسد…این 10 سال عقب ماندگی مسعود از تقی شهرام هم محصولش یک دگردیسی ضد انسانی و ضد تکاملی بود به نام انقلاب ایدئولوژیک  ، با توجیه اسلام چپ مارکسیسم !

به نظر من اگر زمینه های فروپاشی بلوک شرق ، در دهه 60 شمسی پدیدار نمیشد انوقت مسعود رجوی این کشتی را به شکل یا مسیری دیگر هدایت میکرد . تازه در همان زمان که ناچار شد به آن تعیین تکلیف در جهت یک دگردیسی ضد تکاملی تن در دهد ، چنان از موضع بالا مشتی تئوری بی سر و ته را به اذهان زورچپان میکرد که گویا زمان متوقف شده تا این امام مسعود ثابت کند اسلام چپ مارکسیسم است !

در نشستهای درونی به شکل احمقانه ایی این تئوری را بیان میکرد که : بلوک شرق فرو ریخت و بورژوازی به عنوان تنها قطب موجود در جهان معنایی ندارد ، چون ما به دیالکتیک معتقد هستیم پس دنیای تک قطبی بدون مفهوم است . حالا ما مانده ایم و بورژوازی که باید برای تعیین تکلیف نهایی آماده شویم و اولین الزام این هدف هم رسیدن به تهران و به دست گرفتن حاکمییت سیاسی است تا بعد زمینه های جامعه بی طبقه توحیدی در مقیاس جهانی را مهیا کنیم …..!!!

ای بابا……این رهبری واقعا حالش خوب نبوده و کماکان نیست که امیدوارم سلامتی خودش را به دست آورد .

ما گیج و اسیر بودیم ولی آنقدرها که شما فکر میکردید احمق نبودیم که هر مزخرفی را به اسم تئوری نوین و اسلام انقلابی در ذهن جا بدهیم !

آخرش هم مسعود رجوی موضوع پایه ایی اقتصاد را در دستگاهش تا سقوط صدام سرگردان گذاشت و به نتیجه رسید که اقتصاد جهانی چقدر مامانیه !! چون خودش هیچ حرفی در این زمینه برای گفتن نداشت .تازه همان اقتصاد دولتی را هم که چند صباحی از روی دست بلوک شرق روخوانی میکرد ، میدانست که یک پدیده تجربه شده ایی است که کارایی ندارد به همین دلیل بخشی از آن را با مزخرفات خدایی قاطی کرده بود تا چیز جدیدی درآورد ولی خودش هم نمیتوانست آن را توضیح داده و تشریح کند ! طبیعی است چنین تفکری با یک فوت یا نسیم ، با سرعت نور میرود به ماتحت بورژوازی میچسبد !

آقای مسعود رجوی در یکی از نشستهای ایدئولوژیک خودش کاملا به وضوح اعلام کرد : سیاست ما همان سیاست علی است و اسلام انقلابی هم فقط با رسیدن به حاکمییت سیاسی مفهوم دارد و الا میشود همان قرآن بالای طاقچه و بدون استفاده…!!

بله ، به قول خود مجاهدین : مجاهد غبار از رخ دین زدود !

حالا خود این دین چیست ؟ در بهترین تعریف مثل غذایی است که مواد تهیه آن همان لجن خشک شده ایی است که مجاهدین این غبار 1400 ساله را از روی این لجن و کثافت زدوده باشند .

اگر کسی پروژه سکولاریسم مجاهدین در شورا را جدی میگیرد  من میگذارم به حساب ناآگاهی و جهلش ! چون اساس جنبش سکولاریسم دقیقا رودرروی تفکرات آسمانی است .

وافعا چه کسانی میتوانند تصور کنند که مسعود رجوی در تابستان سال 1380 شمسی ، و در نشستهای طعمه اعلام کرد :چیزی به اسم لائیک را به رسمییت نمیشناسد و تنها چیزی که باید همه به آن تن میدادند اسلام انقلابی مجاهد خلق بود ! و بعد هم با وقاحت مدعی بود که تشکیلات مجاهدین یک سلول و نمونه ایی است برای جامعه ایران فردا …!!!

حال با همین توصیفات مختصر فرهنگ و پایگاه سکولاریسم در کجای چنین اندیشه ایی میتواند جا بگیرد ؟! شما حتی نمیتوانید در تاریخ یک نمونه مثال بزنید که گروه یا حزبی مسلمان پرچمدار سکولاریسم بوده باشد و به طور واقعی توان پیاده کردن آن را داشته باشد . اصلا مهم نیست که چه شعارهایی میدهند . خمینی هم در پاریس و زیر درخت چنار خیلی حرفها زد و دیدیم که در عمل چه کرد . مجاهدین صحبت از اسلام دموکراتیک میکنند و چنین حرفی  همانقدر احمقانه و خنده دار است که کسی صحبت از خمینی دموکراتیک و یا هیتلر دموکراتیک بکند ! اگر در شورای مجاهدین عده ایی هنوز به چنین فریبهایی دلخوشند ، گو که خوش باشند . دین و اسلام در تمامییت خودشان چه لعبتی هستند که حالا دموکراتیکش چه شود ! این واژه ها در تناقض مطلق با یکدیگرند . با پرجم هیهات من الذله نمیشود سکولاریسم را پیاده کرد .من به قسمتی از دیدگاههای مجاهدین در کتاب ” راه حسین ” اشاره میکنم که به اندازه کافی گویا هست !

با پذیرش دینامیسم قرآن و درک بنیادهای اعتقادی آن هرگز مجوزی برای انطباق این مکتب با سرمایه داری و یا انفصالش از امر حکومت نخواهیم یافت. خصوصا باید یادآور شویم که حکومت اسلامی در عین آنکه سرشار از احترام به آزادگی و اختیار وجود انسانی است هرگز مشابهتی با دمکراسی مورد تبلیغ غرب که بالتمام خرافه ای بیش نبوده و نیست، ندارد. بلکه برعکس حاوی نوعی اعمال قدرت و رهبری جمعی است که اگر بخواهیم در قالب یکی دو کلمه به آن اشاره کنیم، حکومت متقین بهترین تجسم آن است. در این قالب است که گروه صاحب تقوی که خصومت ویژه اش اهلیت(آگاهتر بودن) نسبت به احوال اجتماعی است، قدرت و رهبری جامعه را به دست می گیرد و جامعه را به جانب بنیادهای قرآن سوق می دهد.”       قسمتی از کتاب راه حسین از انتشارات مجاهدین

شما در کجای پاراگراف بالا سر سوزنی اعتقاد به سکولاریسم و دموکراسی میبینید ؟!صحبت از کشاندن جامعه به سمت بنیادهای قرآن است یعنی دقیقا همین کار و روشی که خمینی رفت و انجام داد ! اگر مجاهدین با ارزشهای انسانی  همچون دموکراسی و سکولاریسم ذره ایی سر سازگاری داشتند ، حداقل باید در همان سلول و نمونه جامعه پر طبقه خودشان دیده و حس میشد . ولی در دنیای مجاهدین نماز جماعت اجباری بود ! سینه زدن اجباری بود و تمام شعائر دینی اجباری و بایدی بود حتی در تابستان سال 1380 خیلیها را تحت فشار قرار دادند که مسلمان انقلابی ،  دست خری شوند. حتی آقای رجوی به صراحت در باره معنی آزادی در اندیشه مجاهدین توضیح داد که : منظور ما مجاهدین از آزادی آن شکل رایج بیرونی نیست بلکه آزادی یعنی آزاد شدن از تفکرات باطل بیرون و تبدیل شدن به انسان تراز مکتب در کادر و چارچوب اسلام انقلابی است !!

توهم رهبر عقیدتی هیچ سقف و اندازه ایی ندارد !

با تشکر از شما

سعید صالحی نیا:

شمه عزیزم:

با تشکر از همکاریت در بحثهای نقد مجاهد.

فرقه مجاهد سالهاست که دم از “سکولاریزم” می زند در حالیکه تمام بیانیه هایش و ساختار ذهنی که برای فرقه اش ساخته پر است از فدیس بازی شیعی. شما توضیح دهید که آیا می شود سازمانی ایدئولوژی شیعه داشته باشد و بعد سکولار باشد؟

برداشت شما از درک کمونیزم کارگری از سکولاریزم و این “سکولاریزم” فرقه مجاهد چیست؟

شمه صلواتی: در گفتگو قبلی  به  مذهبی بودن سازمان مجاهدین  و فرقه ای بودنش  اشارات کلی کردم. گفتم سازمان مجاهدین یک سازمان مذهبی است  بنا به اعتبار مذهبی بودنش این سازمان نمی تواند سازمان سکولار باشد و اگر چنین ادعای می کند  ریاکاری است.  چرا که مذهب  انعطاف پزیر نیست. تفکر مجاهدین  صرف نظر از شیعه بودنش  از کتاب قرآن سر چشمه می گیرد  کتابی  که  بر اساس خشونت و تبعیض  تنظیم شده است.

سکولاریزم یک تفکر و اندیشه  ترقی خواهی است  که در تضاد  و در  مبارزه با مذهب شکل گرفت است.  ولی سازمان  مجاهدین  جهان بینی اسلامی دارد   و یک سازمان مذهبی نمی تواند  در تضاد با خود عمل کند.   مذهب ضد زن است  زن را انسان درجه دوم  می دانند . انتقاد در اسلام ممنوع است  و تعریف انسان از نظر مذهب  بردگی و بندگی است.  در اسلام  هر گونه شادی و موزیک حرام است  و هرگونه  تفکر علمی را در ضدیت با خدا و شیطانی ست آزادی شخصی  و سیاسی  در اسلام  بی معنا است  و همه کتابهای  علمی  از نظر اسلام  بی فایده و فاسد کننده است.  کتاب قران  اصل است و زبان خدا هم عربی است.

با مختصر توضیحی در بالا  به این  نتیجه می رسیم که سازمان مجاهدین  یک سازمان ریاکار و عوام  فریب است  چون بر اساس مذهب شکل گرفته  و خود  مذهب هم بر دورغ  و ریا  بنا شده است

در سکولاریزم  زن و مرد برابرند.  در حالیکه در اسلام  زن  انسان درجه دوم است.  در سکورلایزم  آزادی اندیشه بی قید و شرط است در حالیکه  سازمان مجاهدین  هر انتقاد را با مارک  عامل رژیم آخوندی پاسخ می دهد و اگر در آینده تغییر و تحولاتی در جامعه ایران پیش آید و بنا به معادلاتی  سازمان مجاهدین بتواند در مسند قدرت قرار بگیرد  آن وقت هر انتقاد را با شمشیر و گلوله پاسخ خواهد  داد.  در سکولاریزم  مذهب  امر خصوصی است  در حالیکه  در سازمان مجاهدین  عضویت در تشکیلاتش   مذهب شیعه شرط و اساس است.   در سکولاریزم  رهبران سیاسی انتخابی هستند  در حالیکه  در سازمان مجاهدین چارت تشکلاتش غیر دموکراتیک و انتصابی است. در جامعه سکولار انسانها  در لباس و موزیک ، شغل و مسئله جنسی ، و انتخاب همسر آزاد هستند اما در سازمان مجاهدین بر اساس اصول سازمانی  و محروم از نیازهای انسانی  باید باشند در نوشته قبلی گفتم سازمان مجاهدین همان جمهوری اسلامی است اما در شکل اپوزیسیونش.

سازمان مجاهدین یک سازمان ارتجاعی  و بی پرنسیب،  شیفته قدرت است  و به هر ریسمانی چنگ می اندازد. سکولاریزم  برای  سازمان مجاهدین تخت پرشی است که بتواند  تعدادی  از آدمهای معترض و ضد جمهوری اسلامی  را دور خود جمع کند.

منابع بیشتر:

شرم کنید! در مورد هذیان گوئی فرقه مجاهد- اطلاعیه حزب کمونیست کارگری ایران- تاریخ 5 می2009

http://www.rowzane.com/0000-2009/e-m05/6-mojahed.htm

دست کم گرفتن شعور مخاطب توسط فرقه مجاهد- شمه صلواتی

http://shamisalwati.wordpress.com/

نقد فرقه مجاهد بخش اول(سعید صالحی نیا- اسماعیل هوشیار)

http://www.rowzane.com/0000-2009/e-m02/25-said.htm

نقد فرقه مجاهد بخش دوم(سعید صالحی نیا- اسماعیل هوشیار)

http://www.rowzane.com/0000-2009/e-m03/15-said.htm

نقد فرقه مجاهد بخش سوم (سعید صالحی نیا- اسماعیل هوشیار)

http://www.rowzane.com/0000-2009/e-m03/30-said.htm

نقد فرقه مجاهد بخش چهارم (سعید صالحی نیا-اسماعیل هوشیار)

http://www.rowzane.com/0000-2009/e-m05/3-said.htm

نقد فرقه مجاهد بخش پنجم(سعید صالحی نیا-شمه صلواتی-اسماعیل هوشیار)

http://www.rowzane.com/0000-2009/e-m05/14-shame.htm

برنامه های تلویزیونی در رابطه با شستشوی مغزی و تفکر فرقه ای:

برنامه بهداشت شماره 75 (6 آوریل 2009)  بخش اول بحث در مورد شستشوی مغزی

http://video.google.com/videoplay?docid=5558670225500977710

برنامه بهداشت شماره 76 (13 آوریل 2009) بخش دوم بحث در مورد کنترل فکر و شستشوی مغزی

http://video.google.com/videoplay?docid=608838938972385310

برنامه بهداشت شماره 77 (20 آوریل 2009) بخش سوم در مورد کنترل فکر و شستشوی مغزی

http://video.google.com/videoplay?docid=-1002792167795771226

برنامه بهداشت برای همه شماره 78 (27 آوریل 2009) بخش چهارم – فرقه و روانشناسی فرقه

http://www.liveleak.com/item?a=view&token=5b2_1240916307

نقد فرقه مجاهد(بخش پنجم)

نقد فرقه مجاهد

(بخش پنجم)

مصاحبه با شمه صلواتی و اسماعیل  هوشیار

از: سعید صالحی نیا

Salehinia@aol.com

12 می 2009

مقدمه:

در چهار بخش گذشته بحثهای نقد مجاهد تلاش ما بر این بود که ماجرای فرقه مجاهد را در دیالوگ با یکی از اعضای سابفش مورد بررسی قرار دهیم.  دوست ما اسماعیل هوشیار که سالها در اروگاه اشرف بدنبال این فرقه زندگیش و  آرزوهایش را سوزاند و بعد بخاطر سر زدن از دنباله روی از این فرقه و باز گشت به ایران تحت حکومت رژیم اسلامی ، طعم زندان تیف را سالها به جان خرید، در این سری بحثها به ما کمک کرد که از زاویه دید فردی و شخصیش، بیشتر و از نزدیکتر این فرقه را بشناسیم.

رفیق عزیزم، شمه صلواتی از کادرهای پر افتخار حزب کمونیست کارگری ایران، شاعر انقلاب  و  سردبیر نشریه رها،  هم با دنبال کردن بحثهای ما، اعلام آمادگی کرد تا در این بحثها شرکت کند. امید من اینست که در حد توان ما این بحثها بتواند نا گفته های این فرقه را آنهم از دیدگاه کمونیزم کارگری و موضع انقلابی، سوسیالیستی و آزادیخواهانه در معرض خواننده قرار دهد.

همانطور که گفتم، نقد این فرقه وقتی تمام و کمال انجام گیرد، نه تنها نسل نو را بیشتر با این جریان فرقه ای آشنا می کند بلکه پاد زهری می سازد که گرایش فرقه ای و تفکر فرقه ای در هر شکلش سریعتر مورد شناسائی قرار گیرد و طرد شود.

همانطور که خوانندگان مطلع هستند، اخیرا این فرقه بدنبال اعلام موضع حزب ما مبنی بر بیرون کشیدن ساکنین اشرف از بیابانهای عراق و انتقال آنها به کشور های امن، به لجن پراکنی به مسئول فدراسیون پناهندگان(رفیق فرشاد حسینی) پرداخت. سنتی که رهبری این فرقه به سیاست و اپوزسیون و فرهنگ سیاسی طی چند دهه اخیر تحمیل کرده و آن اینست که مخالف را اگر نمی شود با منطق به در کرد، با لجن پراکنی و “عامل رژیم خواندن” و پرونده سازی به سکوت وا داشت.

این فرقه از همه واقعیات زمانه اش کنده شده. رهبریش درون توهماتش آنقدر اسیر است که بارها و بارها خودش را در “معرکه کربلا” می بیند و خودش را با “حضرت عباس” یکی می گیرد!

بخش پنجم این دیالوگ بیشتر روی تاثیر تاکتیکهای زیانبار رهبری این فرقه روی عکس العملهای خشونت بار رژیم اسلامی تاکیید دارد.

این بحث بسیار مهمی است که برای همه سازماندهان انقلابی و سرنگونی طلب رژیم اسلامی مفید خواهد بود.

این سوال مرکزی که چه روشهای مبارزاتی را باید طراحی کرد که با اجتماعی کردن مبارزه اجتماعی، توان ماشین خشونت رژیم را گرفت و خنثی کرد؟

پروژه های کمونیزم کارگری در طی سالهای گذشته ، با الهام از تجربه خود مردم، زمینه هائی مثل فستیوال آدم برفی، گرد همائیهای کارگری و دانشجوئی، شرکت در جشنهای خیابانی،….همه و همه بر این اصل استوار شده که به  عنصر مبارزه، عده ای معدود و برگزیده که در خانه های تیمی جمع شوند، دادگاه خلقی تشکیل دهند و اعدام “انقلابی” کنند، استوار نیست.

تازاندن مردم به بکار گیری خشونت و کشتار، در مقابل رژیمی که تا دندان مسلح است، بهترین ابزار گسترش خشونت را می سازد. تداوم خشونت هم بالطبع آن اکثریتی که “انقلابی حرفه ای نیستند” ولی موتور محرکه واقعی هر انقلابی هستند به پس می راند.

از خوانندگان عزیز مجدد می خواهم در بحثهای ما شرکت کنند و به رشد و تعمیق بحث کمک نمایند.

به متن مصاحیه توجه نمائید:

سعید صالحی نیا:

رفیق شمه صلواتی،

ضمن تشکر از شما برای شرکت در این بحث سه جانبه، مقدمتا از شما خواهش می کنم توضیح دهید که چرا از دید شما نقد فرقه مجاهد بخصوص از دیدگاه کمونیزم کارگری لازم است؟

شمه صلواتی:

قبل ازهرچیزبایدازشماتشکرکنم که مرادراین دیالوگ دخیل کردی.قطعا برای شما هم روشن است که سازمان مجاهدین  شکلی دیگری از نوع حکومت جمهوری اسلامی است بااین تفاوت که جمهوری اسلامی درقدرت است وسازمان مجاهدین  دراپوزیسیون. نقدفرقه مجاهدین براساس همین ضرورت است.سازمان مجاهدین یک سازمان اسلامی است واساس اسلام برتبعیض بناشده است.سازمان مجاهدین،سازمانی درخود،فرقه ای وبسته است.بینیادش براساس ریاودروغ سرهم بندی شده است.چراکه خودمذهب هم برریاو دورغ استواراست.هیچ گونه معیار انسانی درتفکرمجاهدین دیده نمیشود.سازمانی ماجراجووغیرمسئول است.جداازاینها آلت دست حکومتهای ارتجاعیست وازلحاظ ایدئولوژیک یک فرقه من درآوردی واگرتغیر وتحولاتی درایران پیش آیداین سازمان دربرابرهرحرکت پیش رومیایستادوسرکوب میکندوتا به حال هرگونه انتقادراباتهمت زدن وعوامل رژیم آخوندی پاسخ گفته اند.از لحاظ بدنه تشکیلاتی  فوق العاده ارتجاعی وغیردموکراتیک ومتشکل شدازآدمهای قدرت طلب ونابخردوعوام اند.

سعید صالحی نیا:

رفیق شمه،

در مقاله خود که در سایتتان و چند سایت دیگر منتشر شده، روی بحثی مهم خم شدید که می خواستم بیشتر باز کنید. شما فرمودید که نحوه برخورد فرقه مجاهد در گسترش خشونت رژیم اسلامی موثر بوده. عده ای این بحث مهم را “دفاع از جنایات رژیم” می دانند. این خودش خیلی شجاعت می خواهد که ما بیائیم پدیده خشونت سیاسی در ایران را بین رژیم اسلامی و ما به ازایش در اپوزسیون یعنی فرقه مجاهد شریک ببینیم. لطفا بیشتر در این مورد توضیح دهید.

شمه صلواتی :

بلی همین طوراست وبعضی ازسایتهاازچاپ آن خوداری کردندو بعضی ازسایتهای دیگرنیزازآن استقبال کردند.

امااگرمابپذیریم یااگربخواهیم براساس یک مصلحت سیاسی  پیش برویم،علیرغم میل ماحقیقت کم رنگ نمیشود.چراکه حقیقت درتاریخ ثبت شده است وحقیقتهای تاریخی رااگرکتمان کرد تاثیری درحقانیت تاریخ نخواهد داشت.ماکمونیستیم.کارماترویج  وتبلغ حقانیت یک مبارزه طبقاتی است.این که سازمان مجاهدین باحرکتهای نظامی نابجا جمهوری  اسلامی راتقویت کردوبه آن انسجام بخشیدیک حقیقت است.نه تحریف یک روایت.مانبایدپراتیک سازمان فرقه ای مجاهدراوبامصلحت سیاسی به دلیل اپوزیسیون بودنش نادیده بگیریم.چراکه انکارحقیقت  جنبش سرنگونی طلبی راتضعیف میکند.در یک کلام ماراتضعیف میکند.

ومن میخواهم بگویم که درآنموقع جمهوری اسلامی یک دست نبود. انسجام نداشت.  درمیان رهبران جمهوری اسلامی هنوزدرموردچگونگی حکومت کردن اختلاف نظر وجودداشت وبه همین دلیل فضاآنقدربرنیروهای اپوزیستون  تنگ نشده بود.دیکتاتوری هنوزقدرت مطلق نبودوشعارهای انقلابی نیروهای سیاسی درمیان مردم هنوزجا داشت وشایداگرمجاهدنبودواگرمسئولانه عمل میکردجنبش انقدرضربه نمیخورد.

جمهوری اسلامی در  سرکوب مخالفان خود  ناتوان و ضعیف بود  و در درون خود حکومت انسجام برای سرکوب نبود   جمهوری  اسلامی  برای تثبیت خود محتاج یک بهانه بود وبه این ساده گی نمی توانست  به جنبش برابری طلب وآزادیخواه صربه بزند  ولی مجاهدین این بهانه رابرای جمهوری اسلامی فراهم کرد.

قطعاخودشماهم بایدبه یادداشته باشی  که سازمان مجاهدین  وقتی ازخمینی ناامید شددرپشت سربنی صدربه خط شدندوبنی صدرفرمانده کل قوای جمهوری اسلامی بود یعنی  سازمان مجاهدین تاسال 60 شریک جنایتهای جمهوری اسلامی بود.

بعدازبنی صدردوانفجارپی درپی توسط سازمان مجاهدین برای جمهوری اسلامی برکت شد. برکتی که  جمهوری اسلامی رایک دست ومنسجم کردوتوانست گله حزب الله راسازماندهی کندتابه احزاب سیاسی حمله کندوبی شرمانه کشتارنمایدوفضای رعب ووحشت راه بیاندازد.درانقلابهای دنیاحرکتهای ماجراجویانه بیشتربه نفع جنایتکاران درمسند قدرت تمام شده است.

امادرموردفروغ جاویدان سوال این است که رهبران مجاهدروی چه اصل وتحلیل و سیاستی این عملیات راطراحی کردند؟ چون  جمهوری اسلامی ازلحاظ نظامی قوی و تجارب هشت سال جنگ راداشت وامکانات وسعیی نظامی دراختیارداشت وفضای داخلی آمادۀیک تحول اجتماعی نبود.مجاهدین باتوافق عراق این حمله راترتیب دادو قراربودنیروی هوای عراق حمایشان کندکه عراقیهاباایران به توافق رسیدندونیروی نظامی مجاهدین تنهامانده،جمهوری اسلامی راه راتاکرمانشان برایش آگاهانه بازکردواز آن استقبال کرد.واین حمله مجاهدین برای جمهوری اسلامی برکتی دیگری بودتابعداز اتمام جنگ هشت ساله دست به تصفیه دیگری بزندوحقیقتا جمهوری اسلامی بهترین بهره برداری راکرد.به کشتارزندانیان سیاسی دست زدورعب ووحشت دوباره رابر جامعه مسلط ساخت.هرگونه اعتراضی راخفه وهرصاحب اندیشه ای رااعدام کردو ادامه حیات خود را تثبت کرد چون جمهوری اسلامی در دورن خودش بر اثر جنگ و ویرانه های اقتصادنابودشده بامشکلات دیگری دست به گریبان شد.

سازمانهایی چون مجاهدین خلق وسازمان جندالله درسیستان وبلوجستان و سازمان پژاک درکردستان اینهاهرکدام به نوعی به اعتراضات ومبارزات مردم ضربه زده اند. احزاب ارتجاعی وکهنه پرست درایران همیشه باحرکتهای کوروماجراجویانه  جمهوری اسلامی  راتقویت کرده اند.

سعید صالحی نیا:

اخیرا فرقه مجاهد در واکنشی قابل پیش بینی در مقابل نقدهای ما و مواضع ما در دفاع از قربانیان فرقه در اردوگاه اشرف، فرشاد حسینی را عامل رژیم معرفی کرده. حزب کمونیست کارگری هم در بیانیه ای در تاریخ 5 می ، صریحا این نحوه سخیف را شدیدا محکوم کرده. شما نظرت چیست؟ اینها می خواهند چه چیز را پنهان کنند؟

شمه صلواتی:

ابتدااجازه بده کوتاه این مطلب رابیان کنم که سازمان مجاهدین خلق قصدندارند که نیروی باقی مانده اش درعراق راخارج کندوازقربانی شدن نیرویش درعراق(قرارگاه اشرف)استقبال میکنند. دلیلش روشن است. چراقربانی شدن این تعداد ازانسانهابرای رهبران مجاهدزیادمهم نیست واهمیت قربانی شدن این تعدادازانسانهاکه درعراق مانده اندبرای مجاهدین ضرورت سیاسی  که مبنای آن  سیاستهای  فرقه گرایانه است،صورت میگیرد. قربانی شدن این تعدادباعث جدل و بحث درسطح مدیاو رسانه هامیشودومجاهدین رادوباره مطرح میکند. این تمام جوهر غیرانسانی مجاهداست و اصرارمجاهد برای ماندن نیروهایش درعراق برهمین مبناست.

رهبران این فرقۀ من درآوری خیلی کودکانه  فکرمیکنندودنیایشان کوچک است.وقدرت هرچنداندک باشدبرای اینهاقدرت است وچشم به حکومتهای ارتجاعی چون اردون وعرستان سعودی و ازهمه مهمتر امریکادوخته اند.سازمان مجاهدین خودرامسئول دربرابرمردم نمیبینندبلکه رویاهایشان راازحکومت امریکاطلب میکنند.اینها به مبارزات مردم واعتراضات مردم اهمیت نمیدهند.چراکه نه توان سازماندهیش رادارندونه پایگاهی درمیان مردم دارند.به همین دلیل ساده نوکربی چون وچرای حکومتهای ارتجاعیند.تادیروزدررکاب صدام حسین به هرتحقیری تن میدادندوامروزبرای ماندن دررکاب امریکاازهیچ کارحقیری رویگردان نیستند.

سازمان مجاهدین بافرقه ای بودنش  درجواب دادن به انتقادهابه پست ترین شیوه  روی میآورد.چون یک سازمان  سیاسی نیست. اساسا نمیخواهندیک حزب سیاسی باشند.چون افکارشان ارتجاعیست. به همین دلیل اگربه بحث وجدلهایشان توجه کنید میبینی که درسطح بسیارپایین وکودکانه ای قراردارند. چرندیات میگویندو اَنچه میگویندتراوش همان فرهنگ  کهنه ای و ارتجاعی اَنهاست. به همین اعتبار است در  جدل سیاسی ناتوانند  و  تهمت می زنند.

سعید صالحی نیا:

دوست عزیزم اسماعیل هوشیار،

ضمن تشکر مجدد از شرکت شما در این بحثها.من معتقدم که خشونت رژیم اسلامی، اعدامهای وسیع سالهای ابتدای انقلاب و سال67  بدون سیاستهای فرقه مجاهد امکانش بسیار کمتر و محدود تر  بود.

رژیم اسلامی بزرگترین اعدامهایش را درست بعد از دستور رجوی به هجوم هوادارانش به خیابانها در سالهای 59 و 60 شروع کرد.

درست قبل از اعدامهای وسیع سال 67 هم فرقه رجوی با عملیات “فروغ جاویدانش” و لشکر کشی مضحک به قصد “تسخیر تهران” زیر پوشش رژیم صدام، بهترین زمینه و پوشش را برای رژیم اسلامی برای قتل عام فراهم کرد. آمارا هم بیشترین اعدامها متعاقب این ماجراها از مجاهدین بود. در زندانها هم عوامل رژیم رسما این حمله را عامل تصمیم نهائی رژیم خواندند.

شما چه فکر می کنید؟

اسماعیل هوشیار:

اینکه رژیم ولایت فقیه چه دلایل و یا بهانه هایی برای سرکوب میآورد از نظر من زیاد جدی نیست !

اولا هر عمل و عکس العملی جدای از زمان و مکان ، قانونمندیهای مشخصی دارد که جای بحث آن در این مختصر نیست .

ممکن است این اعتقاد وجود داشته باشد که رژیم ولایت فقیه برخوردها و سرکوبش تحت تاثیر عملکرد اپوزسیونش بوده است.اگر بخواهیم حیطه بحث را به این تابلو بکشانیم آنوقت باز هم به نظر من این یک جاده یک طرفه نیست ، یعنی اپوزسیون هم عملکردش بیشتر متاثر از شیوه های حاکمییت است ، به خصوص اینکه هر دو طرف به اندیشه عاشورایی ، یا به قول خودشان سازش ناپذیری معتقد هستند ! از سال 57 تا 30 خرداد سال 60 که معروف به فاز سیاسی است ، من و خیلی های دیگر شاهد بودیم در خیابانها رژیم با همه نیروها چه میکرد !! یعنی در یک بحث نظری من به هیچ وجه نمیگویم کدام نمره 49 و کدام نمره 51 ؟! هر در نقش مکمل و مساوی داشتند .

تاریخ ظهور سازمانهای چریکی و مسلح در دهه 40 شمسی نمونه جالبی است .اگر آن دیکتاتوری آریامهری وجود نمیداشت و فضایی نسبتا بازسیاسی و هر چند ضعیف ، وجود میداشت ، اساسا جامعه ایران به ضرورت تشکیل سازمانهای مسلح نمیرسید .

مگر تابلو را عوض کنیم و از آقای رجوی سوال کنیم : که چرا با تا سی از مولایت علی ، که 25 سال در چاه عربده زد و صبر کرد   جنابعالی هم صبوری به خرج ندادی ؟ که این هم باز بحث جداگانه ایی است . چون مسلمان شیعه قاعدتا باید از صبر علی شروع کند تا بعد برسد به آن کمدی درام ، عاشورا !! تاریخشان را هم اینطور چیده اند که اول صبر و بعد صبر و مسموم شدن و بعد کمدی  درام عاشور ! مسعود رجوی حداقل  22 سال صبرش از علی کمتر بود . بدون گذار از علی و حسن ، زده به صحرای کربلا !!

دوما من معتقد نیستم که اگر سازمان مجاهدین و سیاستهایش وجود نمیداشت ، رژیم ولایت فقیه ماهیتا چیز دیگری میشد ! شما یک لحظه سازمان مجاهدین را از صحنه سیاسی ایران کنار بگذارید و بعد کل این پروسه ولایت فقیه را مرور کنید ، آیا اندیشه ولی فقیه و اسلام اندازه و اهل دموکراسی و آزادی هستند ؟!

این اندیشه اینکاره نبوده ، نیست و نخواهد شد . مجاهدین هم اگر نبودند یک بهانه و دلیل دیگر ….اسلام و خدا که در مجموع نیازی به دلیل ندارند !

این سکه یک روی دیگر هم دارد . فرض کنید که به جای رژیم ولایت فقیه یک رژیمی دیگر با شکل و ماهییتی دیگر حاکم بود ، آیا ماهییت مجاهدین و سیاستهای آنها عوض میشد ؟! در تاکتیک حتما تفاوتهایی دیده میشد . اما در استراتژی هدف مجاهدین رسیدن به حاکمییت و داشتن هژمونی به هر قیمت بود تا به زعم خودشان راه توحید را باز کنند !

هم رژیم ولایت فقیه و هم سازمان مجاهدین با یک اندیشه واحد و هدف و استراتژی مشترک آمدند به وسط…..!! شما مطمئن باشید که اگر خمینی در همان فاز سیاسی  هژمونی مجاهدین را در حاکمییت میپذیرفت و یا اگر مجاهدین هژمونی خمینی را قبول میکردند دیگر نه تکرار تئاتر عاشورا و نه هیچ کدام از دلایل و مزخرفاتی که هر دو طرف برای این جنگ آوردند  ، ضرورت پیدا نمیکرد .

بنابراین از نظر من این ماهییتها است که باید زیر ذره بین قرار گیرد. چرا که سیاست عاشورا گونه را هر دو طرف حلوا حلوا کردند  و این ماهییت و سیاستها هم استمرار همان فرهنگ بدوی و عقب افتاده کل جامعه ایران بود . من در یکی از مقالاتم هم که راجع به 22 بهمن بود به آن اشاره کردم که رژیم و اپوزسیونش ، از هر سمتی و با هر شکلی …..همه و همه محصول تفکر و فرهنگ جامعه ایران و خودمان است .

جدای از بحث جنایتهای مشخص ، که غیر قابل گذشت و فراموش ناشدنی است …..بقیه اش به محتوا برمیگردد که چه سیاستی از دل چه تفکری بیرون میآید ؟ چه از طرف اپوزسیون و چه از طرف حاکمییت .

سعید صالحی نیا:

بحث خشونت و کنترل خشونت در مبارزه سیاسی در غرب توسط بسیاری از تئوری دانان مبارزه اجتماعی مدتهاست که باز شده. اینکه خشونت در هر سطحش در دینامیک معینی رشد می کند و نیروی سیاسی اپوزسیونی باید چگونه عمل کند که در عین پیش بردن مبارزه ، امکان خشونت را به رژیمها و حکومتها ببندد، خودش دارد جزئی از روانشناسی مبارزه اجتماعی می شود.

درک ما از مبارزه سیاسی وقتی به این رسید که تحول اجتماعی و سیاسی فقط با در گیر کردن ملیونها انسان معمولی ، ونه عده ای چریک اسلحه بدست و نقاب به صورت امکان پذیر است، آنموقع مبارزه و اشکالش را گونه ای دیگر تعریف می کنیم.

در مورد رژیم اسلامی هم همین حکم صادق است. ما در حزب کمونیست کارگری ایران، از مردم نمی خواهیم در خانه های تیمی جمع شوند و  تیغ موکت بری دست بگیرند و به کشتار عوامل رژیم بپردازند. داریم در عمل فضا را با اجتماعی کردن مبارزه سیاسی رو به یک پروژه غیر خشونت آمیز سوق می دهیم. داریم اعلام می کنیم که با اعدام عوامل رژیم مخالفیم. مرگ کسی را نمی خواهیم. سرنگونی رژیم را به کشتار عوامل رژیم موکول نمی کنیم. “دادگاه خلقی” و “اعدام خلقی” را صریحا رد می کنیم.

شما این استراتژی ما کمونیستهای کارگری را برای پیشبرد انقلاب اجاتماعی و سیاسی چگونه می بینید و فکر می کنید چه اثری در محدود کردن امکان خشونت گرائی در رژیم داشته باشد؟

اسماعیل هوشیار:

این سوال جای بحث فراوان دارد و جالب است . نهایتا هم راه میبرد به روانشناسی اجتماعی ، که بالاخره بحث خشونت و کنترل خشونت در مبارزه سیاسی ، چه کسی نسخه اش را میپیچد ؟

من بارها و هر وقت خواسته ام تا سیر حرکت اجتماعی و سیاسی ایران را مقایسه کنم مثلا با مصر یا هند و یا تجربیات دیگر تاریخی بشر…..عاجز مانده ام ، تا به امروز که نتوانسته ام .

سقف شعور سیاسی ، اجتماعی جامعه ایران مثلا در حدود نیم قرن گذشته ، جزنیها و احمدزاده ها و حنیف نژادها …بودند دیکتاتورش هم شاه ، رضا شاه و خمینی …..بوده است ! هر نوعی  از دیکتاتوری و شکل آن ، اپوزسیونش را خودش میسازد .

فراموش نکنید که هر پدیده ایی ضد خودش را در درون خودش میسازد.

دستان استعماری هم در انتخابشان در تحمیل نوع دیکتاتور ، با شناخت کافی از فرهنگ و همه چیز جامعه ، عمل میکردند که مثلا چه شکلی هم منافع آنها را تامین میکند و هم  جامعه و فرهنگ  و مردم مربوطه آن را بهتر قبول میکنند !

اگر همان موقع که حنیف و جزنی و ….متولد شدند از گوشه دیگری یک مهاتما گاندی بیرون میزد ، جامعه ایران با چوب و چماق ….بیرونش میکرد !

فرهنگ و اندیشه ایی که سیاست زمینی قرن 20 و 21 را در قالب باورهای خرافاتی و دینی  بخواهد جامه عمل به آن بپوشاند محصولش همین میشود که امروز میبینیم . انتظار نداشته باشیم تخم شلغم بکاریم و محصولی مترقی درو کنیم .فرد یا جماعتی که گوش میکند و خانه تیمی میسازد مقصرش یک حزب یا افراد مشخص حقوقی وحقیقی نیستند ، اندیشه عاشورایی خانه تیمی را میسازد ….محمد حسین فهمیده و لاجوردی و ذالفقار اسلام انقلابی یا اسلام دموکراتیک و ….. به شکلی بیمارگونه چریک نقاب بر صورت ، را دوست دارد !

اسلام یا خدا یا قرآن یا ….هر اسمی که دارد . آقای مسعود رجوی در نشستهای درونی و ایدئولوژیک ، همیشه از قرآن برایمان آیه میخواند و بر خود میبالید که بر اساس فرامین قرآن و به عنوان رهبرعقیدتی  میتواند فرمان کشتن و کشته شدن صادر کند .قرآن هم که از نظر مسلمانان هیچ وقت قدیمی نمیشود بلکه یک خاصییتی دارد که همیشه جدید و نو است! جدید  و نو در جهل و ناآگاهی !

اینکه فردی یا حزبی یا سازمانی ، به رشد معینی و عملکردی برسد که مبارزه سیاسی را به سمت یک پروژه غیر خشونت آمیز سوق دهد یک مرحله تکاملی است ، اما  ….به نظر من 49 درصد قضیه است و 51 درصد بقیه مربوط  به عبور جامعه ایران از این مرحله گذار است و البته به طور قانونمند یک توازنی در یک رشد پایاپای وجود دارد . قطعا  این اتفاق خواهد افتاد. اما روندی که تا به امروز طی شده است   با توجه به ساختار و بافت سیاسی ، فرهنگی جامعه ایران ، زیاد عجیب نیست .

با تشکر از شما

منابع بیشتر:

شرم کنید! در مورد هذیان گوئی فرقه مجاهد- اطلاعیه حزب کمونیست کارگری ایران- تاریخ 5 می2009

http://www.rowzane.com/0000-2009/e-m05/6-mojahed.htm

دست کم گرفتن شعور مخاطب توسط فرقه مجاهد- شمه صلواتی

http://shamisalwati.wordpress.com/

نقد فرقه مجاهد بخش اول(سعید صالحی نیا- اسماعیل هوشیار)

http://www.rowzane.com/0000-2009/e-m02/25-said.htm

نقد فرقه مجاهد بخش دوم(سعید صالحی نیا- اسماعیل هوشیار)

http://www.rowzane.com/0000-2009/e-m03/15-said.htm

نقد فرقه مجاهد بخش سوم (سعید صالحی نیا- اسماعیل هوشیار)

http://www.rowzane.com/0000-2009/e-m03/30-said.htm

برنامه های تلویزیونی در رابطه با شستشوی مغزی و تفکر فرقه ای:

برنامه بهداشت شماره 75 (6 آوریل 2009)  بخش اول بحث در مورد شستشوی مغزی

http://video.google.com/videoplay?docid=5558670225500977710

برنامه بهداشت شماره 76 (13 آوریل 2009) بخش دوم بحث در مورد کنترل فکر و شستشوی مغزی

http://video.google.com/videoplay?docid=608838938972385310

برنامه بهداشت شماره 77 (20 آوریل 2009) بخش سوم در مورد کنترل فکر و شستشوی مغزی

http://video.google.com/videoplay?docid=-1002792167795771226

برنامه بهداشت برای همه شماره 78 (27 آوریل 2009) بخش چهارم – فرقه و روانشناسی فرقه

http://www.liveleak.com/item?a=view&token=5b2_1240916307

دلاراراکشتند.

دلارا را کشتند.

دلارارا کشتند.

شنیدی؟2615821308_91e19eeefe

نقاش جان وجهان راکشتند.

باشنیدن این خبر

تنم سردوبی حس شد.

برروی پله های تراز ِخانه که به باغچه منتهی میشد-

نشستم وفکر ناخوداَگاه  مرا با خود برد به ساحل دریای شمال.

با نگاهی پرازحسرت به آب خیره شدم.

آنجا که هرازگاهی میزبان زنی بود.

زنی بنام دلارا-

که جنایتکاران به قتلش رساندند.

زنی که ساحل رامیشناخت و

باریتم آب شعرمیگفت.

زنی که رنگ دریارامیشناخت-

باغچه را میشناخت-

وبابوی گلهادرآمیخته بودو

درچهاردیواری زندان آنهارابه تصویرمیکشید.

زنی درمحاصره رنگهاو

نقاش جان وجهان.

زنی که صدای دل نشین پیانورامیشناخت وبااَن همنوامیشد.

زنی که مرگش اعدام رنگهابود.

دلاراراکشتند.

مانیزشنیدیم وتنمان لرزید.

دلاراقاتل نبود-

احساس وعاطفه های دلارادرنقاشیهایش پیداست و

زندگی بشارت اوست.

جنایتکاران اوراکشتند.

چون ازعاطفه هانفرت دارند.

دلاراقاتل نبود.

قاتل آنانندکه هرروزحکم اعدام صادرمیکنند.

قاتل،مومنان ومردان سیاه دل ِخدایندکه هرروزجنایتی میآفرینند.

دلاراراکشتندو

قلب معصومش راازکارانداختند.

دلاراراکشتند.

نقاش جان وجهان راکشتند.

=======

اسلام مذهبی است سیاسی وضدهرگونه شادی وآزادی انسانیست .اسلام وجودش وتداومش به کشتن انسان بستگی دارد.چون فاقدمنطق واستدلال انسانی است. دین اسلام دین خون وشمشیراست.

درطول سی سالی که ازعمرکثیف جمهوری اسلامی میگذردماشاهددههاهزاراعدام بعنوان قتل عمددولتی بوده ایم.گورهای دسته جمعی که نمونه اش خاوران است.

ماشاهدکشتن کودکانی که بجرم یک اعلامیه یاپخش یک روزنامه به دست حاکمان جمهوری اسلامی بوده ایم.حالانیزهستیم.

اماسوال این است:مابایدفرهنگ انسانی خودراتاسطح  فرهنگ مردان خداتنزل دهیم وشاهد این همه جنایت واین وحشیگری باشیم؟

بایدبدون ترس،بدون هیچ ملاحظه ای مذهب رانقدکرد. بایدهواداران اعدام ودست اندرکارانش  رانفرین کرد.بایدبه جنگ مذهب رفت.چراکه درپروندۀ اسلام چیزی جزجنایت یافت نمیشود .

دلارادرقلب ماست وچهرۀ معصوم اودرذهن ماثبت شده است.

بایدهمۀ ماهرچه بیشتروبیشترتلاش کنیم تاشادی وعشق به اندیشدن رارساترکنیم  و بایدهمه ماهرچه بیشتروبیشترتلاش کنیم تاهرچه زودتراین حکومت کثیف وارتجاعی رااز قدرت  بزیرکشیم.

مرگ برجمهوری اسلامی

زنده بادآزادی،برابری،حکومت شورائی

شمه صلواتی-3. 5. 2009

مجموعه ای از شعرهایم را با یک بازنگری دوباره به نام “رازهای زندگانی” جمع آوری و به انتشار سپردم .

آشفته بساطی است، شعرم

راز ئیست

ز دیده پنهان sh562

من مجنون اندیشه ها خویشم

شاعر درونریزم

هیجان یک اندیشه ست.

که  مست و  مدهوشم

مجموعه ای از شعرهایم را با یک بازنگری دوباره به نام “رازهای زندگانی” جمع آوری و به انتشار سپردم .

چه نامی باید برای این شعرها بگذارم ؟ میدانم شعرنیستند، چون شعربرای اهل فن قوانینی دارد و از اَن قوانین تابعیت میکند. اما این را میدانم که امروز دیگر مثل دیروز نیست. پای اهل فن میلنگد. زیراقدرت انیترنت و ماهواره فضای سانسور را شکست و دنیا به شهرکی کوچک تبدیل شده است و هر کسی که دلش بخواهد به هرشیوه میتواند بنویسد، نقد کند،یا هر هنری دیگری از قبیل شعر یا تئاتر یا موزیک خلق نماید  بلکه هر هنری برای خود مخاطبانی پیدا میکند. دیوار سانسور و دنیای کوچک دیروز فرو ریخته و امروز بت های ساخته شده عرصۀ ادبیات یا هر هنری دیگری میخشان به سنگ خورده و فقط درخانه کوچکشانند و بازارشان کسات است. امروز ده ها هزار وب سایت وجود دارد.امروز رشد تکنیک درحدی است که هرکسی میتواند هنرش را بدون اجازه خدایان روی زمین به محضرنمایش بگذارد.

من اسم شعرهایم را میگذارم طغیان دل یا هجوم عاطفه ها،یا طغیان عاطفه ها و تمایلی به اینکه شاعر باشم ندارم بلکه انسانم و دلم مدام در طغیان است. مینویسم و میگویم و برای شعرگفتن از کسی اجازه نمیگیرم. مینویسم راجع به هرآنچه مرا میآزارد. مینویسم راجع به هرآنچه که مرا خوشحال میکند. نقد میکنم آنچه را که قبول ندارم. من یک انسانم که عاطفه هایم درزنجیر عشق گرفتارند.

تعابیرمن ازشعروچگونه شعرگفتن !

شعر برای من یک انشاء است.برای زیباساختن کلماتی که از ته دل برمیخیزد ازشیوه های که اهل ادب آن راشعر یا سروده مینامند استفاده میکنم. تاآنجا که درتوان دارم درون دل را بدون سانسور میشکافم وبر صفحۀ کاغذ میاَورم .

به آهنگ شعر اهمیت میدهم امابه قوانین شعر که بزرگان ادبیات به هزار شیوه گفتنی ها گفتن اهمیت نمیدهم.

خودم رافعال کمونیست کارگری میدانم وفعالیت سیاسی میکنم. مبارزۀ طبقاتی در زندگی خصوصی من اهمیت ویژه ای دارد. درکنارفعالیت سیاسی شعرگفتن هم تنوع زندگانی من است.

معنای زندگی کردن برای من ازاندیشه هایم سرچشمه میگیرد و تصورات خودم از اندیشه ای که دارم به تصویر میکشم و همین کار برایم لذت بخش است و احساس آرامش میکنم .

بیشتر اوقات که تنهایم آنچه راشعریا سروده مینامند، مینویسم. ممکن است زیبا باشد و یا به نظربعضی ها قشنگ نباشد، یا از لحاظ ادبی دارای نواقص بسیاری باشد، خب من هم آدمی هستم و در تنگای زندگی رنجهایی رابا خود حمل میکنم. شعر گفتن بیان رنجهای من است. آرزوهایم را باید به تصویر بکشم. درحالیکه حرفه ای نیستم و با وجودی که قلم ِضعیفی دارم، ولی مایوس نیستم زیرا به اعتبا رافکار و اندیشه هایم عار دارم که نظراتم راپنهان کنم.


دست کم گرفتن شعور مخاطب توسط فرقه مجاهد

خانم سارا یکی از مسئولین مجاهد یا شاید یکی از رهبرانش با نامهای مستعار و با اسمهای متفاوت در ارسال ایمیل به دیگران فعال است. دست و قلمی هم در شعارنویسی دارد

این خانم نابخرد “اشرف اميد مايي تير خلاص ملايي” با این شعار ها نشان می دهد که سازمان مجاهدین تا چه حد غیر مسئول ، تا چه حد ماجرا جو ، و تا چه حد بی ربط به اجتماع و ذهنیند.

فعالین مجاهدین از گذشته خود درس نمی گیرند. و نمی خواهند واقعیات مبارزه و شیوه های مناسب را انتخاب کنند تا دیروز مرید صدام و امروز چشم به درگاه امریکایند.

سازمان مجاهدین در طول سی سال گذشته با سیاستهای فرقه ای و ماجراجویانه جمهوری اسلامی را در قدرت تقویت کرده است.

در ابتدای انقلاب آقای رجوی به مدت پنچ روز در بارگاه امام خمنیی(قم) در انتظار ملاقات نشت ولی امامش او را نپذیرفت. در همان زمان اعلام آمادگی کرد “اگر امام به ما دستور دهد قائله کردستان را ختم خواهیم کرد.” اما خمینی آنها را نپذیرفته و دست رد به سینه شان گذشت.

قرار گرفتن سازمان مجاهدین در کنار بنی صدر یعنی در واقع شریک جرم بودن جنایتهای جمهوری اسلامی در سال 60. بنی صدر فرمانده کل قوا در نظام جمهوری اسلامی بود و از ارتش و سپاه خواست تا فتح کردستان چکمه هایشان را از پا در نیاورند. سازمان مجاهدین شریک جرم اعدامها سیاسی توسط جمهوری اسلامی در سال 60 است .

خارج شدن بنی صدر از سیستم و دفاع مجاهد از او و بمب گذاریهای پی در پی بهانه ای خوبی بود تا جمهوری اسلامی گله حزب الله و توده عوام را بسیج کند و این امکان را برای جمهوری اسلامی مهیا ساخت تا به قلع و قم مخالفین بپردازد

سازمان مجاهدین با انتخاب سیاستهای غلط در تقویت جمهوری اسلامی موثر بود.

همکاری بی چون و چرا آنها با صدام و بعد از سرنگونی صدام، امید بستن به امریکا و همچنین عملیاتهای دروغ جاودان که میدان را به دست جمهوری اسلامی داد تا زندانیان سیاسی را قتل عام کند و فضای رعب و وحشت در جامعه راه بیاندازد

امروز پافشاریشان بر ماندن ارودگاه اشرف در عراق نشان می دهد که این سازمان تا چه حد فرقه ای، غیر مسئول و غیر اجتماعی ست.

مجاهدین یک سکت مذهبی است، یک فرقه مذهبی است و نه یک سازمان سیاسی.

مذهب ضد انسان است و فرقه ای بودنش را به آن اضافه کن تا به عمق فاجعه پی ببرید.

انسانهای که در اروگاه اشرف هستند قربانی سیاتهای غلط مجاهدین خواهند شد.

یاد عزیز از دسته رفته

متاسفانه روز یکشنبه 9 فروردين 1389 لطف الله ترقی درشهر سنندج، در سن 79 سالگی قلبش از تپش ایستاده و چشم از جهان فرو بست آقای ترقی یکی از چهره های فرهنگی شناخته شده بود، جدا از اینکه یک معلم دلسوز و آگاه بود،بلکه یکی از چهره های مقاوم و جسور در مقابل جمهوری اسلامی و سمبل فداکاری هم بود. آقای ترقی تن به آزار و اذیت جمهوری اسلامی داد و در این راه عزیزشان را از دست داده اما جمهوری اسلامی را نپذیرفت .از کسی پوشید نیست که آقای ترقی در آتش عاطفی فرزندانش سوخت و در مقابل جمهوری اسلامی سازش نکرد. وجود چنین انسانهای در جامعه تداوم راه مبارزه و احیای انسانیت است. اَقای ترقی نه تنها فردخوش نام و نشان ، با عقیده و مصمم بود ،که زبان زد مردم شهر و روستا بود، عزیزی بود سمبل مقاومت و خردمندی که در ذهنها جا گرفته بود.

خبردر گذشت این عزیز همه ما را که آوازۀ فداکاری او را شنیده بودیم و به رفتار و کردار او آگاهی داشتیم فقط قطره اشکی بود بیاداو، بیادفرزندان او، بیادبستگان او فرو رختیم . خبر مرگ آقای ترقی سبب شد تا مردم شهر و روستا برای همدردی و ابراز احساسات در مراسم آن عزیز شرکت کنند . و ادای احترامی بود به پاس فداکاریهایش . قطعا”نام ترقیها دردلهای مردم آن دیار جای گرفته است . برای همیشه بعنوان آزاد اندیشان و مبارزین راه آزادی و برابری در قلب انسانها ده و شهر باقی خواهد ماند.

اَقای ترقی سه فرزندش را درسالهای اخیراز دست داده بود.

رحمت ترقی عضو کومه له و حزب کمونیست ایران روز 25 مهر ماه سال 1365 در جریان نبرد پیشمرگان کومه له بامزدوران جمهوری اسلامی درروستای”درویان فارسِِ ” به قافلۀ رزمندگان جانباخته راه آزادی و برابری پیوست. یکی از همراهان رفیق رحمت ترقی میگفت:”گاه پیش میآمد لحظه ای از تلاش و فعالیت باز نمیایستاد، احساس میکردی که اصلا خستگی نمیشناسد” رحمت یکی از فعالین پرکار و تواناکمونیستی بود که درزمینه های مختلف مبارزه سیاسی فعالیت گسترده داشت.

ماریاترقی درسال 61 دستگیر بعد از شکنجه های سخت وحشیانه تیرباران شد.



هرمز ترقی که 24 سال بیشتر نداشت در 11 خرداد 1362درروستای”اره نان”درحالیکه همراه چندتن ازپشمرگان کومه له سرگرم یک ماموریت بود بانیروهای جمهوری اسلامی درگیر یک جنگ سخت و نابرابر شد و زخمی گردید. مزدوران جمهوری اسلامی که فکر می کردند هرمز را زنده اسیر کردند هیجانزده به هرمز نزدیک شدن که هرمز در حالیکه در معاصر بود و برای اینکه به دست مزدوران جمهوری اسلامی نیفتد، نارنجک را منفجر کرد که باعث جانباختن خود و کشتن دو مزدور و زحمی شدن چند مزدور دیگر گردد. ماموران جمهوری اسلامی که فاقد هرگونه اخلاقیات انسانی بودند برای زهره چشم گرفتن ازمردم جسد هرمز را به ماشین بستند و در روستا گرداندند. که با مبارزه مردم “اره نان” روبرو شدند و مردم جسد هرمز را از چنگ جنایکاران جمهوری اسلامی در آورند. و در همانجا توسط مردم طی مراسمی به خاک سپرده شد. که به درگیری مردم و مامواران کثیف جمهوری اسلامی انجامید.



بستگان آقای ترقی

احمدشعبائی یکی ازانقلابیوان کمونیست برجستۀ اوایل دهه 50 بودکه مبازرات بی وقفه ای راعلیه نظام سلطنت(تشکیلات مخفی کومه له در آن دوران) و بعدازانقلاب (تشکیلات مخفی کومه له) علیه رژیم اسلامی دردستور کارش داشت.

احمد شعبائی مسئول تشكيلات مهاباد در ده فروردين سال ١٣٥٩ توسط مزدوری به نام حسن فرزندرحمان هه لبه زه شناسائی، و بدست جنايتكاران جمهوری اسلامی دستگير و بعداز ٣ روز اعدام شد

عبدالله ( حسن ) برادر احمد شعبانی یکی ازفعالین پرکار و توانا در عرصه نظامی بود،همچنین یکی ازاولین پشمرگان کومه له بود.

رفیق عبدالله معروف به حسن یکی ازفرمانده نظامی برجسته کومه له بودکه دردوم شهریور 1363 درمنطقه قلخانی دراستان کرمانشان درمحاصرۀ نیروهای جمهوری اسلامی قرارگرفت وتا آخرین نفس همراه بانهُ نفر از رفقایش دریک درگیری سخت ونابرابر جانباخت.

یکی دیگرازبستگان این فامیل رفیق مظفرلاهورپور از فعالین وموسسین شواری محلات در شهرسنندج و یکی ازمسئولین سیاسی هیز و بعدا گردان شوان در ناحیه سنندج، متاسفانه دراطراف شهر سنندج در سال 1362 همراه چند رفیقش درخانه ای تحت محاصره قرار گرفت و جان باخت.

یاد همه این عزیزان گرامی باد

آیا جمهوری اسلامی با حزب دموکرات مذاکره خواهد کرد ؟

آیا جمهوری اسلامی با حزب دموکرات مذاکره خواهد کرد ؟

جمهوری اسلامی حکومتی است که بر پایه ای خشنونت طراحی شده خلاقیت این حکومت در ترور و شکنجه و اعدام، و گورستانهای دسته جمعی است و هر حزبی و گروهی که با این حکومت نزدیکی کرده عاقبت خوبی نداشتند و بزرگترین ضربه را خوردند نمونه هایش هم اکثزیتها و توده ایها بودند.

در اوایل انقلاب سازمان مجاهدین هم به سر امام خمینی قسم می خورد ولی جمهوری اسلامی اینها را از خودش دور کرد و بی آبروشان کرد و بهشان ضربه زد. سیستم جمهوری اسلامی یک سیستم مافیائی است، دارای یک چهار چوب فکری و سیاسی تعیین شده است، عقیدتی ست، محال است کسی غیر از آن چهار چوب فکر تعیین شده به دورن آن راه یابد.

قبل هر چیز باید  حزب دموکرات  را معنی و تعریف کرد حزبی  که آمادۀ مذاکره با جمهوری اسلامیست، چگونه حزبیست.

حزب دموکرات یک حزبی قومیست که در کردستان ایران به فعالیت سیاسی زیر زمینی مشغول است از نظر ایدولوگهای جمهوری اسلامی این حزب منحل شده است و ضد انقلاب اسلامی است.

عمل کرد حزب دموکرات عملکرد خوبی نیست از کارنامه خوبی برخوردار نیست و در میان مردم کردستان ایران  هم حزبی خوش نام و نشانی نیست. حزب دموکرات در طول سی سال گذاشت بارها اعلام کرد که آماده است با جمهوری اسلامی مذاکره کند و دو تا از رهبرانش در این بند و بسها قربانی شدند . ولی جمهوری اسلامی هیچ وقت این حزب را جدید نگرفت و رهبران آن را هم ترور کرد. می خواهم سالوح بودند سران حزب دموکرات  را نشان دهم  و بگویم از داریت سیاسی هم برخوردار نیستند.

حزب دموکرات از ابتدای روی کار آمدن جمهوری اسلامی همیشه به دنبال مذاکره با جمهوری اسلامی بود و این جمهوری اسلامی بود که این حزب را به کار نگرفت یعنی قابل ندانست.

حزب دموکرات برای راضی ساختن جمهوری اسلامی ابتدا به مقر رفقای سازمان پیکار حمله کرد و چند تن از این رفقا را به به قتل رساند و جنگ طولانی را به کومه له تحمیل کرد در شمال کردستان آنجائی که از قدرت نظامی بیشتری برخوردار بود کمونیستها را می کشت. خوشبختانه این کومه له بود که حزب دموکرات را سر جایش نشاند،  البته نه فقط کمونیستها بلکه با هر گونه حرکت پیش رو در جامعه  مخالف بود و در برابر آن می ایستاد.

حزب دموکرات یک حزب بورژوازی است و خود را سکولار می دانند اما در عمل و از لحاظ تشکیلاتی بیشتر دارای چهار چوب فکری و عملی فتودالی است نفوذ این حزب بیشتر در میان ملایان کردستان و کدخداها روستا و در شهر ها میان بازاریان است. حزب دموکرات در ایجاد اتحادیه ملایان کرد فعال است، در بعضی از مناطق دور افتاد هم بنا به ناآگاهی مردم نفوذ داشت. حزب دموکرات یک حزب بی پرنسیب و عاشق قدرت به هر قیمتی است.

به نظر من جمهوری اسلامی با حزب دموکرات مذاکره نخواهد کرد و این حزب را به قدرت محلی راه نخواهد داد اما حزب دموکرات تن به حقارت بیشتر جمهوری اسلامی خواهد داده چون حزب دموکرات آن حزب قوی و با نفوذ در کردستان ایران نیست. امیدش به امریکا بود که در صورت حمله به ایران این حزب هم به قدرت محلی همچو قومپرستهای کردستان عراق راه یابد. ولی سناریو عراق در ایران امکانپریز نبود و نیست.  برای امریکا چنین عملی امکانپزیر نیست و مسئله مهمتر نیروی چپ رادیکال و با نفوذ در کردستان وجود دارد حضور اجتماعی دارد و فعال است  که این حزب را به حاشیه رانده است و در میان مردم منزوی کرده است. بنا به همین قدرت نیروی چپ و کمونیست، پیشرو در کردستان ایران است که حزب دموکرات تن به هر تحقیری  برای مذاکره با جمهوری اسلامی می دهد. شمه صلواتی