• بیشترین بازدیده ها

  • تازترین ها

  • آرشیو مقالات

  • میز کار مدیریت

  • آمار کل بازدید کنندگان

    • 16,941 بازدید کنندگان تا این لحظه
  • دیدگاه‌های اخیر

    شمه صلواتی. در پاسخ … در خبر مرگ شهین زمانی
    صداقت در خبر مرگ شهین زمانی
    saman در گالری – عکس
    مهدی در دلاراراکشتند.
    مهدی در دلاراراکشتند.
    Anonymous در رهای شماره 11
    فرید صلواتی در ازدشت های وسیع
    mosa در فردا
  • RSS کتاب رها

    • فصل نامۀ رها مارس 16, 2009
      شماره نۀ رها شماره هشت رها ضممیه شماره هفت شماره هفت رها شماره شش رها شماره پنج رها شماره چهار رها شماره سه رها شماره دو رها شماره یک رها Posted in فصل نامه رها [...]
      23rah
    • نبودی ! مارس 16, 2009
      نبودی ! سروده ای ساختم دلتنگی بود سپردمش به باد تا ببرد به باغ عاطفه ها ! آنجائی که می کشد سر پرنده خوشبختی و عشق را حرمتی ست. لحظه های دلتنکی را باید رها ساخت وبه عشق پیوست. عشق [...]
      23rah
  • بایگانی

  • RSS شعر

    • ازدشت های وسیع آگوست 23, 2009
      ازدشت های وسیع خوب میدانم که سروده  وشعرراچاره ای نیست. بدان گونه که بایدگفت گفتندقبل ازما برای سردادن شعری - تازه ترازخودما گفتن ونوشتن به قدمت نسل ها واینک امروزما به کدام سو،به کدامین راه ؟ زاده شدۀ کوهستان پرازبرفم من آنجاکه چشمه های آلوده به خون دارد آنجاکه بیابانش میدان تاخت وتاز دشمنان است وبدان گونه  تاختنی که مومنان خداگفته اند وبدان گونه کشتندکه خو […]
      salwati
    • فردا آگوست 15, 2009
      فردا به پبش به سوی انقلاب ای فرزندکارورنج وآزردگی مبادابایک قدم تردید یک غفلت لحظه ای سکوت درکوچه های مرگ تورابه خاموشی بسپارند. به پیش به سوی انقلاب. اینک پیامی درهوا میخوردتاب همراه ِبادبرفراز ِکوهساران میرودبه سوی فتح به صدهاشعله برجاست ای فرزندکارورنج وآزردگی بردارمشعل آتش افروزرا کوره های آتشین را شعله ورترکن. مکن تردید- طغیان ِ چشمه ها شدسیل خروشان بار […]
      salwati
    • و اینک صدایی پیداست آگوست 15, 2009
      salwati
    • دلارا را کشتند. آگوست 15, 2009
      دلارا را کشتند. دلارا  را کشتند. دلارا را کشتند. شنیدی؟ نقاش جان وجهان را کشتند. باشنیدن این خبر تنم سرد و بی حس شد. برروی پله های تراز ِخانه که به باغچه منتهی میشد- نشستم  و فکر ناخوداَگاه مرابا خود بردبه ساحل دریای شمال. بانگاهی پرازحسرت به آب خیره شدم. آنجاکه هرازگاهی میزبان زنی بود. زنی بنام دلارا- که جنایتکاران به قتلش رساندند. زنی که ساحل رامیشناخت و ب […]
      salwati
    • گر آشفته بساطی است، شعرم آوریل 17, 2009
      گر آشفته بساطی است، شعرم از دیده نیست پنهان من مجنون اندیشه خویشم شاعر درونریزم هیجان یک اندیشه ست. که  مست و  مدهوشم ================== من، زاده رنجم محروم از هر آنچه؛ که در لیست عشق و صفا بود در ویرانه خانه ای زیستم که معمارش مومنین همراه با خود خدا بود ============ مریض ! دریغ از دل که بیمار و مریض بر جاست [...] […]
      salwati
    • نبودی ! مارس 24, 2009
      نبودی ! سروده ای ساختم دلتنگی بود سپردمش به باد تا ببرد به باغ عاطفه ها ! آنجائی که می کشد سر پرنده خوشبختی و عشق را حرمتی ست. لحظه های  دلتنکی  را باید  رها ساخت وبه عشق پیوست. عشق  رنجها را به همراه  خواهد آورد که در آن [...] […]
      salwati
    • شور و شوقم مارس 24, 2009
      شور و شوقم راستش را اگر می خواهی دلم گرفته خیلی گرفته ! چرا که رنج ها در دلم دارم و آزرده ام از تو چه پنهان در لحظه های تنهائی با خود از ته دل سخنها گفتم این دنیای وارونه را همچو دل خود سیر نگاه کردم به دریا به باد و باران به خورشید به تمامی ستاره ها سلامی دوباره کردم به [...] […]
      salwati
    • کبک اکتبر 29, 2008
      کودکی را باز یافتم، چه اشک بار شد چشم هایم، جرعت بیانش نیست، آشفته ام ، در صحرا ها اطراف زاده گاهم کبکی را دیدم که غم انگیز راه می رفت آشیانه اش به هم ریخته بود و کسی صدای آوازش رانمی شنیده، همه چیز غریبی می نمود و من نیز عریبانه [...] […]
      salwati
    • «گفتن» جولای 13, 2008
      من این شعر را به فرزاد کمانگر تقدیم می کنم . «گفتن» گر فتم سراغت تاگویمت رازی. درون دل خفته است پرنده ای بی قرار مهجور می زند پر به هر سو می کشد انتظار . گویمت باز قصه ای از چهار فصل هر فصلش شعریست از زیستن آخر مرا حدیث یست با معنائی خفته در دل باز خواهمت گفت این قصه را نه به [...] […]
      salwati
    • کوچه های دلتنگی جولای 13, 2008
      کوچه های دلتنگی در این غروب دلنشین می برد باد مرا به کوچه های دلتنگی کوچه ها بیگانه از خویش و عقیم روزگار غریب و مردمانش غریب خاموش و بی صدا همه خوابند، در خواب. مهربانی ها گریخت و سنگ دلی شد ماند گار بر آشفته و شوریده بجز رنچ و درد بیداری چه ها می شه [...] […]
      salwati
    • آنقدر کوچک جولای 3, 2008
      گفتی آنقدر کوچکم که زیر پای تو له خواهم شد. کوچکترین کوچکها کوچکتر از یک مورچه آن زمان که همچو شیشه شکسته بودی آنقدر کوچک که در میان اشکهایت غرق می شدم . آنقدر کوچک که خنده تمخسر آمیزت زلزله بود و مرا تا عمق زمین فرو برد البته کوچک خواهم ماند کوچکتر از یک مورچه و برای مخفی شدن زیر چتر [...] […]
      salwati
    • هق هق گریه ات جولای 1, 2008
      هق هق گریه بس کن دیگه از هق هق گریه ات دلم گرفته آن روز رابه یاد آور که تو غمگین تر از همیشه غرق نگاهم شده بودی و من می دیدم که خانه ات سرد و تاریک ، تنت در وحشت شب می لرزید اشک بار بودچشمهایت رویا ها را نمی شناخت سرت را بر شانه [...] […]
      salwati
    • نفرنت را با خود ببر . آوریل 8, 2008
      «نفرنت را با خود ببر .» وقتی سلام کردی، من با خودم بودم ، در سیاحت با خود، من در میان جنگلی بی انتها، می ر فتم بی هدف، رویا ها را با گذری در میان درختان پر شاخ و برگ با قلب آمخته به درد، ازرنج تنهائی می جستم در میان جنگلی بی انتها! [...] […]
      salwati
    • تنهایم فوریه 8, 2008
      تنهایم در این شهر آشفته در تمنا دل منم. که تنهایم با آوازهای بیگانه در جدالم. چه کنم در شگفت یاران به دور از عشق .سوداگرند. جگریست آغشته به خون از شدت درد. همچو مار به دور خود می پیچم
      salwati
    • گذر فوریه 8, 2008
      گذر من پرورده رنجم زاده درد در وادعی بادرد و رنج در دل شب از جنگل گذر کردم از رنج دل از خستگی در خود بودن رها شدم من شاعر م خیلی ساده شعری گفتم پیامی بود به آنهایی به دور از گل اسیر خار در جنگلند بی خبر از درون دل غرق کنیه تنگ نظرند در اوج حقارتها وامانده و در مانده در دل شب، به دور از روشنائی می میرنده [...] […]
      salwati
    • مي جويم ژانویه 8, 2008
      مي جويم انسانيت را در رويائی به زلالی آب دريا به وسعت زمین نوری برابر با خورشيد زيبا چون بهار پرگُل بدون دست تمنا می جوِيم *** آرمانم برابريست ارزشهای انسانی را در جنگی با ذلت در نبردی با خدايان می جويم *** آخرين نفس را درزيستن زيستن را در عشق عشق را در زيبائی زيبائی را آواز يک قناری بر روی شاخه گل در رقص يک آهو بر قلعه فتح فتخ [...] […]
      salwati
    • این شعر را به حسین و مجید کاووسی فر تقدیم می کنم اکتبر 17, 2007
      نشان نشانم گر بخواهی غرق روحم گر شوی؛ در وجودم پیداست. آدرسم قلعهای است به دور از شهر گر بخواهی ببینی حصارش؛ از دور پیداست. در این شهر آشفته چوبه دار ی است برجا سر آغاز زندگانی است مرگ من چهرۀ خندانم را ببین پایان سیاهیها است می دممد خورشید تابناک صبح سحر رویتش درچهر ه این شهر آشفته پیداست گر [...] […]
      salwati
    • «شهر طلائی» اکتبر 17, 2007
      من در زیباترین شهر دنیا غرق تماشای زیبائی ها شدیم زیباترین شهر دنیا؛ گرچه شهری است پراز دیدنی ها اما من قلبم را در گلی به نام راضیه جان یافتم
      salwati
    • «من» اکتبر 17, 2007
      من زاده رنجم محروم از هر آنچه؛ که در لیست عشق و صفا بود در ویرانه خانه ای زیستم که معمارش بزرگ مردان مومن همراه با خود خدا بود ****
      salwati
    • با هم اکتبر 17, 2007
      با هم چه زیباست؛ آن روز من و تو در کنارهم هم سفر با فایق رانها آوازی خواهیم خواند اما با واژهای تازۀ چه زیباست رویای من زیباترین زیباها. **** کی می رسند؛ آن ماهرویان از راه کی می زنند آتش آن حجاب حقارت را کی می کنند پاره آن زنجیر اسارت را کی می شود ویران آن زندان؟ کی می کشد ماشه [...] […]
      salwati
  • برگه‌ها

اعلام جرم علیه عثمان خلیلی و سایت حمید بهرامی(رادیو بروسکه)

اعلام جرم علیه عثمان خلیلی و سایت حمید بهرامی(رادیو بروسکه)
سایت انترنیتی “حمید” هم در این دنیای قصدش هر چه باشد و دیگاه ناظر بر آن هر چندنازل،
اما در یکسال اخیر تبدیل شده است به یک تربیون علنی هتک حرمت علیه افراد و پاپوش دوزی و پرونده سازیها و پخش افترا. من آویزن شدن این سایت به عقب مانده ترین سنن ارتجاعی، دفاع اینها از قلدری حزب دموکرات در اربیل علیه مبلغین یک دنیای بهتر و حتی نفرت پراکنی ضد کمونیستی شان را به حساب گرایش سیاسی و تعلقات فکری و بینش شان میگذارم . درست همانطور که ممکن است فلان فرقه و سکت راسیست و مذهبی نیز برای پخش افکار ارتجاعی خود سایتی باز کند. گرچه در پاره ای کشورها رسما تبلیغات نژانه پرستانه در اینترنت ممنوع اعلام شده است، با اینحال من ایراد حقوقی و حتی سیاسی به مسئولین سایت بروسکه نمیگرم که چرا مبلغ قوم پرستی ونفرت پراکنی علیه کمونیسم کارگری اند. خنثی کردن این وجه “سیاسی” سایت بروسکه چندان دشوار نیست.

بحث اما بر سرپاپوش دوزی و افترا و به بازی گرفتن حیثیت و حرمت انسانها است. بحث بر سر پرت کردن اتهامات به سوی افراد اتهامات به سوی افراد و چنگ زدن به تعصبات قوم پرستانه در این این راستاست. اگر در چند گذشته به محتویات سایت حمید بهرامی، عثمان خلیلی، ناصرحسامی، بها رحمانی، علی آشناگر، فرخ، شماره 124، و…..به آخرین دست پخت این جماعت توجه کنید:
سر دبیر سایت حمید، خود حمید بهرامی عضو کمیته مرکزی سازمان زحمتکشان است، عثمان خلیلی علی البدل کمیته مرکزی اینها است، ایشان در فتوا نامه ای تحت عنوان جاسوس حیا کن به همان روشهائی روی آورد است که مدتهاست نمونه اش را حسین شریعمیداری، سر دبیر روزنامه کیهان و بازجوئی که افتخار میکند در پروژه تواب سازی نقش مهمی داشته است بعنوان سرمشق بدست داده است. موردی از این موارد “هویت” و” چراغ” جمهوری اسلامی برای هتک حرمت افراد و به یاری طلبیدن پیشداوریهای فالانژیسم اسلامی در این رابطه است که امثال عثمان خلیلی امید به پیشداوریهای ارتجاع قوم پرستانه در این بازی گرفته اند. من درد جناب خلیلی را میدانم، میدانم او از اینکه من با حزب کمونیست کارگری فعالیت میکنم ، میسوزد. به این جملات در نوشته خلیلی توجه کنید:
شمس الدین صلواتی هوادار یا عضو فعلی به اصطلاح کمونیست کارگری (که هیچ به رابطی به کمونیست و کارگر ندارد) به اتهام نفوذ میان صفوف کومه له به قصد جاسوسی برای جمهوری اسلامی توسط واحد تحقیق وقت کومه له شناسائی گردید که بعد از طی مراحله باز جوئی و تکمیل پرونده ، ایشان نتوانستند بی گناهی خود ثابت نمایند و بدین جهت باز داشت و از صفوف پر از افتحار کومه له اخراج شدند.

بگذارید شمه ای از زندگی سیاسی خود را در این رابطه تعریف کنم و سپس به مقایسه رفتار همین جماعت با اشخاص دیگری بپردازم:
در اواخر 1363 به کومه له قدیم پیوستم، حال روز و خوبی نداشتم اما خوشحال بودم که از زندان جمهوری اسلامی نجات پیدا کرده بودم . در اردوگاه کومه له به مدت 15 روز توسط کومه له باز داشت شدم. اما هنوز حال وضع خوبی نداشتم و در یک حالت بحران فکری بودم. در آن زمان دوتن از مسئولین آنموقع به تفصیل به دلجوئی از من پرادختند و از من خواستند که وارد آموزشگاه کومه له شوم بنا به فشار روحی نتوانستم بپذیرم، و با توجه به اندک آشنائی در آن زمان با بخشی از چریکها به نام شورای عالی نزد آنها رفتم و ضمن تشریح حال و روز خود آنها مرا پذیرفتند و به مدت سه ما در مقر شورای عالی ماندم و الحق از هر لحاظ انسانی به من کمک شد و خود را باز یافتم، بعد از این مدت توسط چند تن از کادر های کومه له با من گاه گداری ارتباط داشتند مرا تشویق کردند که به صف کومه له باز گردم. بعد از اتمام دوران آموزشگاه در گردان شاهو سازماندهی شدم، در جریان کانی خیاره(دیزلی ) حضور داشتم. در حرکت های نظامی، خاطره ها و گزارشهائی برای برنامه “ئاسوی شورش” رادیو کومه له تهیه می کردم. زمستانها دوران فراغت در اردوگاه های کومه له بعنوان کسی که شادابی و سر گرمی را به اردوگاه می بخشیدم چهره ای شناخته شده بودم . تئاترهای : مرز ، سگ مرد ، آواره، ثریا قاتل فزندان خویش، کرایه نشین، از بالا به پایین ، زندان، تئاترها هائی که در ذهن پیشمرگان کومه له آن زمان هنوز فراموش نشده است به کمک حسین علی پناه بازی کردم. بعد از فاجعه گردان شوان در این گردان سازماندهی شدم و برای جبران خسارت گردان شوان در منطقه سنندج در جوله های شرکت داشتم.

ـ به مدت پنج سال در هر نوع فعالیت شرکت داشتم . در سال 68 با ترور رفقا غلام کشاورز در خارج و صدیق کمانگر در اردوگاه مرکزی کومه له، رهبری وقت کومه له به نظر من به در درست و البته محترمانه خواست کسانی که یک دور در زندان بوده یا به شهر برگشته اند و یا پرونده صد در صد روشنی ندارند از اروگاه خارج شوند و به کمک کومه له در جای دیگری اسکان یابند، بدون اینکه کوچکترین اتهامی به آنها زده شود. اینکه در عمل این سیاست حمایت تدارکاتی به خوبی پیش نرفت مساله دیگری است. من به همراه 13 نفر دیگری در این لیست قرار گرفتیم و جالب اینکه یکی از افراد این لیست آقای بها رحمانی بود که اکنون از قلم زنان سازمان زحمتکشان در سایت حمید بهرامی است. بنابر این آقای عثمان خلیلی به صرف فعالیت در آن دوره با کومه له نمیتواند و مجاز نیست علاوه بر پرت کردن اتهامات و افترا، به یک تقلب و چشم بندی هم دست زند و خود و جریان زحمتکشان را وارث کومه له جا بزند سازمان زحمتکشان در جریان یک کودتا و با توطئه و پول و تحریکات جلال طالبانی آنهم قدری بیش از یکسال سر هم بندی شد.

بعد از خارج شدن از اردوگاه، کومه له 15 دینار عراقی به من دادند. با 15 دینار مشکل بود زندگی را در سلیمانیه را شروع کرد.افق روشنی هم در انتظار نبود رویاها در هم شکسته بود، همه کس از من دوری می کردند دوشب در مقر کومه له ماندم و روز به کار و خانه می گشتم، شب سوم مسئولین کومه له دیگر من را نپذیر فتند. 15 دنیار را در هتل کانی برای سه شب پرداخت کردم بدون آب و غذا زیستم و یکشب بدون سر پناه، بعد شانس یاری کرد که خانه در سرچنار سلیمانیه که شباهت زیادی به طویله داشت کرایه کردم و در چایخانه کار پیدا کردم با دستمزد روزی چهار دنیار همراه با صبخانه و ناهار. بعد از آن یک کار شبانه در پخت و پز شیرینی پیدا کردم، حدود بیشتر از بیست روز در خانه بر روی زمین می خوابیدم و کاپشنم را متکا می کردم بعد از آن یکی از کادرهای حزب از وضع و حال من با خبر شد و چهار پتو و یک چراغ نفتی را برایم آورد و من نیز خود را با شرایط محیط وفق دادم. در این فاصله زمانی کوتاده این خبر به شواری عالی رسد و آنها مرا به ناهار کردند و ار وضع حال من جویا شدند من هم با نهایت تاسف وضع خود را تشریح کردم بعد از یک هفته آنها از اعزام من به خارج سخن گفتند در حالی که برایم باور کردنی نبود. اما آنها بزرگترین خدمت انسانی در حق من کردند و از آن وضع مرا نجات دادند . در این کومه له از ماجرا باخبر شد و هیاتی را به مقر شواری عالی فرستادند و از کار انسانی آنها قدرانی کردند. دوست به یاد دارم مسئول هیت، صالح سرداری بود، و بعد برای مخارج لباس 150 دنیار به من دادند.

در سال 69 من رسما به شواری پناهندگان ایرانی پیوستم و هنوز از آن تاریخ تا به حال عضو فدارسیون هستم و در چندین کنکره این تشکیلات شرکت کردم و به مدت دوسال در شهر کاسل دبیر شورا بودم.

در سال 95 میلادی برابر با 74 خورشیدی من رسما به عضویت حزب کمونیست کارگری ایران در آمدم.

همینجا میخواهم چند سوال از این عضو صفوف “پرافتحار” سازمان زحتمکشان مطرح کنم :
شما که بعد از گذشت 5 سال از فعالیت من در سطوح مختلف تشکیلات کومه له، و بعد از ترور صدیق کمانگر، بنام کومه له و علیرغم سیاست قابل آن در خارج کردن عده ای از اردوگاه ها ، اکنون و بعنوان علی البدل کمیته مرکزی سازمان زحمتکشانی که هیچ ربطی به ک.مه له ندارد، کارشناس پاپوش دوزی این جماعت شده ای آیا:
هیچ از خودت سوال کرده ای که چه کسی صدیق کمانگر را ترور کرد؟ مگر توفیق گوژالی قاتل صدیق کمانگر قبلا تسلیم جمهوری اسلامی نشده بود؟ از خودت سوال نکرده ای که چرا به این آدم اعتماد کردند؟ مگر نه این بود؟ که رابطه این عامل نفوذی با جریان شریفزاده و ملا آواراه در سال 47 او را از هر نظر نزد کومه له بیمه کرده بود؟ اما انگار این سوال به نفع جریان شما نیست چرا که نه تنها ناسیونالسیم بلکه قوم پرستی هویت و شناسنامه شماست. بتابر این سوال به نفع جریان شما نیست بنابر این بی زحمت از این سالوسی دست بر دارید و سنگ دفاع از کمونیستهائی چون صدیق کمانگر را به سینه نزنند. توفیق گرژالی به قواره سازمان زحتمکشان شما بیشتر میخورد.

آیا وجدان انسانی ات [اگرهست] اندک خراشی بر نمیدارد که حرمت و حیثیث افراد دیگری را صرفا بخاطر اینکه جریان شما را افشا میکنند؟، به بازی میگیرید؟ از این گذشته خواهش می کنم به بی پرنسیپیهای خودتان وفادار بمانند. ممکن است توضیح بفرمائید چرا افرادی که در آن مقطع ترور صدیق کمانگر از ارودگاه خارج شدند، چرا آقای رحمانی و امثال او اکنون در ردیف قلمزیان باندتان قرار دارند و بقیه را جزو ” طیف” خود به حساب می آورید؟ مگر نه این است که در میان “طیف” تان همه جور آدم از فاشیست کرد تا ضد کمونیست فالانژ را جا داده اید؟

سوال دیگر :
این چه وجدان انسانی و کدام مسئولیت سیاسی است که از طرفی شما اتهام کثیفی به من وارد میکنید در حالی که کومه له در همان دوره اشاره شما از شورایعالی بابت کمک به نیز تشکر کرد؟ اگر شما مدارکی دال بر جاسوس بودن من داشتیدی و دارید، این کدام وجدان عشایری است که در روح شما دمیده است که خودتان را بخاطر در جریان نگذاشتن همه سازمانمانهای سیاسی و از جمله کومه له و حزب کمونیست کارگری سرزنش نمی کنید؟

و یک نکته دیگر را به عثمان خلیلی یاد آوری کنم : چرا نقش جمهوری اسلامی را در ایجاد جو بی اعتمادی در صفوف نیروی نظامی کومه له مطلقا ندیده اید؟ آیا موارد کمی را خود شما سراغ دارید که جمهوری اسلامی ظن و شک به افرادی را برای ایجاد عدم اعتماد و تزلزل دامن میزد؟ اینکه بدون هیچ سند و مدرکی “شایعه” مشکوک بودن افرادی را توسط جمهوری اسلامی در بین صفوف نیروی نظامی کومه له در بست قبول کرده اید؟ آیا نشانه این نیست که عمدا و با عرض ورزی عامل جمهوری اسلامی را جمهوری اسلامی را فاکتور گرفته اید؟ آیا همین روش را هم اکنون برای افراد سازمان زحمتکشان نیز بکار می گیرید؟

باز سوال دیگرم از شما آقای عثمان خلیلی:
شما که به نظر میرسد خبره و کارآگاه ضد جاسوسی دارو دسته خودتان تشریف دارید، چگونه از ماجرای سرهم بندی کردن سازمان زحمتکشان توسط جلال طالبانی و ماجرای ” جعبه سیاه” کلمه ای نگفته اید؟ چگونه شما که شامه جاسوس گیری تان برای 18 سال قبل فعال میشود و تیز، در تراشیدن یک باند آشکارا عامل نفوذی جلال طالبانی در کومه له خفقان گرفته اید؟ طبعا برای شما بعنوان علی البدل عضو کمیته مرکزی باید دسترسی به مدارک و شواهد ومقداری پولهای دریافتی و جزئیات نقشه کودتا علیه کومه له از سوی ایلخانی ـ مهتدی بسیار ساده تر بوده باشد.

اما مشکل شما اینها نیست، شما از اینکه من قوم پرست نیستم، از اینکه با حزب کمونیست کارگری فعالیت میکنم دارید به خود می پیچید، مگر نه اینکه بارها از طرف افراد شما برای همکاری من با شما طی همین دورانی که من به نظر شما مشکوک بوده ام، از من دعوت کرده اید ؟ مگر اینکه در یک صبحت تلفنی با یک عضو کمیته مرکزی تان از من خواهش کرد که به مزخرفات شما و بازی با حیثیتم از جانب شما در مقام پاسخ برنیایم و او گفت این نظر تشکیلات نیست و بلکه نظر شخصی عثمان خلیلی است؟

به هر حال جناب عثمان خلیلی چه در حالت مستی این لاطائلات را نوشته باشد و با بدون مشورت با اعضای باندش، این را بداند که چنین اتهامات و پاپوش دوزیهائی را بطور علنی در سایت خودشان قرار داده است. من دست بردار نخواهم بود و این اقدام را بعنوان نمونه بارز هتک حرمت افراد، وارد کردن اتهامات زمخت و شنیع چون جاسوسی و عامل جمهوری اسلامی، میشناسم،

اگر جانوارانی امثال اسامه بن لادن و جندالله در کردستان عراق از طریق فتواهای اسلامی و چنگ زدن به ارتجاعی ترین تعصبات اسلامی خواب تیره روزی مردم را دیده اند و بشریت به حق تصمیم به خلاص کردن خود از زیر سطله این نگهبانان اعصار بربریت و جنایتات آنها گرفته است، در همان حال جناب عثمان خلیلی و سایت حمید بهرامی باید بدانند که مشابه این سناریوی سیاه را با اتکا به ارتجاع قوم پرستانه و نفرت پراکنی علیه کمونیسم گارگری و پرونده سازی نمیتوانند بر صحنه مبارزه سیاسی مسلط کنند. میدان مبارزه سیاسی سالم احزاب سیاسی و ابراز تفاوتها و اختلافات با فرهنگی متودنانه و امروزی را باید از دست درازی فرقه های باند سیاهی و پاپوش دوزیهای قوم پرستان مرتجع مصمون نگاه داشت.

دوم اکتبر دو هزار یک

يك پاسخ برايش بگذاريد