• بیشترین بازدیده ها

  • تازترین ها

  • آرشیو مقالات

  • میز کار مدیریت

  • آمار کل بازدید کنندگان

    • 16,941 بازدید کنندگان تا این لحظه
  • دیدگاه‌های اخیر

    شمه صلواتی. در پاسخ … در خبر مرگ شهین زمانی
    صداقت در خبر مرگ شهین زمانی
    saman در گالری – عکس
    مهدی در دلاراراکشتند.
    مهدی در دلاراراکشتند.
    Anonymous در رهای شماره 11
    فرید صلواتی در ازدشت های وسیع
    mosa در فردا
  • RSS کتاب رها

    • فصل نامۀ رها مارس 16, 2009
      شماره نۀ رها شماره هشت رها ضممیه شماره هفت شماره هفت رها شماره شش رها شماره پنج رها شماره چهار رها شماره سه رها شماره دو رها شماره یک رها Posted in فصل نامه رها [...]
      23rah
    • نبودی ! مارس 16, 2009
      نبودی ! سروده ای ساختم دلتنگی بود سپردمش به باد تا ببرد به باغ عاطفه ها ! آنجائی که می کشد سر پرنده خوشبختی و عشق را حرمتی ست. لحظه های دلتنکی را باید رها ساخت وبه عشق پیوست. عشق [...]
      23rah
  • بایگانی

  • RSS شعر

    • ازدشت های وسیع آگوست 23, 2009
      ازدشت های وسیع خوب میدانم که سروده  وشعرراچاره ای نیست. بدان گونه که بایدگفت گفتندقبل ازما برای سردادن شعری - تازه ترازخودما گفتن ونوشتن به قدمت نسل ها واینک امروزما به کدام سو،به کدامین راه ؟ زاده شدۀ کوهستان پرازبرفم من آنجاکه چشمه های آلوده به خون دارد آنجاکه بیابانش میدان تاخت وتاز دشمنان است وبدان گونه  تاختنی که مومنان خداگفته اند وبدان گونه کشتندکه خو […]
      salwati
    • فردا آگوست 15, 2009
      فردا به پبش به سوی انقلاب ای فرزندکارورنج وآزردگی مبادابایک قدم تردید یک غفلت لحظه ای سکوت درکوچه های مرگ تورابه خاموشی بسپارند. به پیش به سوی انقلاب. اینک پیامی درهوا میخوردتاب همراه ِبادبرفراز ِکوهساران میرودبه سوی فتح به صدهاشعله برجاست ای فرزندکارورنج وآزردگی بردارمشعل آتش افروزرا کوره های آتشین را شعله ورترکن. مکن تردید- طغیان ِ چشمه ها شدسیل خروشان بار […]
      salwati
    • و اینک صدایی پیداست آگوست 15, 2009
      salwati
    • دلارا را کشتند. آگوست 15, 2009
      دلارا را کشتند. دلارا  را کشتند. دلارا را کشتند. شنیدی؟ نقاش جان وجهان را کشتند. باشنیدن این خبر تنم سرد و بی حس شد. برروی پله های تراز ِخانه که به باغچه منتهی میشد- نشستم  و فکر ناخوداَگاه مرابا خود بردبه ساحل دریای شمال. بانگاهی پرازحسرت به آب خیره شدم. آنجاکه هرازگاهی میزبان زنی بود. زنی بنام دلارا- که جنایتکاران به قتلش رساندند. زنی که ساحل رامیشناخت و ب […]
      salwati
    • گر آشفته بساطی است، شعرم آوریل 17, 2009
      گر آشفته بساطی است، شعرم از دیده نیست پنهان من مجنون اندیشه خویشم شاعر درونریزم هیجان یک اندیشه ست. که  مست و  مدهوشم ================== من، زاده رنجم محروم از هر آنچه؛ که در لیست عشق و صفا بود در ویرانه خانه ای زیستم که معمارش مومنین همراه با خود خدا بود ============ مریض ! دریغ از دل که بیمار و مریض بر جاست [...] […]
      salwati
    • نبودی ! مارس 24, 2009
      نبودی ! سروده ای ساختم دلتنگی بود سپردمش به باد تا ببرد به باغ عاطفه ها ! آنجائی که می کشد سر پرنده خوشبختی و عشق را حرمتی ست. لحظه های  دلتنکی  را باید  رها ساخت وبه عشق پیوست. عشق  رنجها را به همراه  خواهد آورد که در آن [...] […]
      salwati
    • شور و شوقم مارس 24, 2009
      شور و شوقم راستش را اگر می خواهی دلم گرفته خیلی گرفته ! چرا که رنج ها در دلم دارم و آزرده ام از تو چه پنهان در لحظه های تنهائی با خود از ته دل سخنها گفتم این دنیای وارونه را همچو دل خود سیر نگاه کردم به دریا به باد و باران به خورشید به تمامی ستاره ها سلامی دوباره کردم به [...] […]
      salwati
    • کبک اکتبر 29, 2008
      کودکی را باز یافتم، چه اشک بار شد چشم هایم، جرعت بیانش نیست، آشفته ام ، در صحرا ها اطراف زاده گاهم کبکی را دیدم که غم انگیز راه می رفت آشیانه اش به هم ریخته بود و کسی صدای آوازش رانمی شنیده، همه چیز غریبی می نمود و من نیز عریبانه [...] […]
      salwati
    • «گفتن» جولای 13, 2008
      من این شعر را به فرزاد کمانگر تقدیم می کنم . «گفتن» گر فتم سراغت تاگویمت رازی. درون دل خفته است پرنده ای بی قرار مهجور می زند پر به هر سو می کشد انتظار . گویمت باز قصه ای از چهار فصل هر فصلش شعریست از زیستن آخر مرا حدیث یست با معنائی خفته در دل باز خواهمت گفت این قصه را نه به [...] […]
      salwati
    • کوچه های دلتنگی جولای 13, 2008
      کوچه های دلتنگی در این غروب دلنشین می برد باد مرا به کوچه های دلتنگی کوچه ها بیگانه از خویش و عقیم روزگار غریب و مردمانش غریب خاموش و بی صدا همه خوابند، در خواب. مهربانی ها گریخت و سنگ دلی شد ماند گار بر آشفته و شوریده بجز رنچ و درد بیداری چه ها می شه [...] […]
      salwati
    • آنقدر کوچک جولای 3, 2008
      گفتی آنقدر کوچکم که زیر پای تو له خواهم شد. کوچکترین کوچکها کوچکتر از یک مورچه آن زمان که همچو شیشه شکسته بودی آنقدر کوچک که در میان اشکهایت غرق می شدم . آنقدر کوچک که خنده تمخسر آمیزت زلزله بود و مرا تا عمق زمین فرو برد البته کوچک خواهم ماند کوچکتر از یک مورچه و برای مخفی شدن زیر چتر [...] […]
      salwati
    • هق هق گریه ات جولای 1, 2008
      هق هق گریه بس کن دیگه از هق هق گریه ات دلم گرفته آن روز رابه یاد آور که تو غمگین تر از همیشه غرق نگاهم شده بودی و من می دیدم که خانه ات سرد و تاریک ، تنت در وحشت شب می لرزید اشک بار بودچشمهایت رویا ها را نمی شناخت سرت را بر شانه [...] […]
      salwati
    • نفرنت را با خود ببر . آوریل 8, 2008
      «نفرنت را با خود ببر .» وقتی سلام کردی، من با خودم بودم ، در سیاحت با خود، من در میان جنگلی بی انتها، می ر فتم بی هدف، رویا ها را با گذری در میان درختان پر شاخ و برگ با قلب آمخته به درد، ازرنج تنهائی می جستم در میان جنگلی بی انتها! [...] […]
      salwati
    • تنهایم فوریه 8, 2008
      تنهایم در این شهر آشفته در تمنا دل منم. که تنهایم با آوازهای بیگانه در جدالم. چه کنم در شگفت یاران به دور از عشق .سوداگرند. جگریست آغشته به خون از شدت درد. همچو مار به دور خود می پیچم
      salwati
    • گذر فوریه 8, 2008
      گذر من پرورده رنجم زاده درد در وادعی بادرد و رنج در دل شب از جنگل گذر کردم از رنج دل از خستگی در خود بودن رها شدم من شاعر م خیلی ساده شعری گفتم پیامی بود به آنهایی به دور از گل اسیر خار در جنگلند بی خبر از درون دل غرق کنیه تنگ نظرند در اوج حقارتها وامانده و در مانده در دل شب، به دور از روشنائی می میرنده [...] […]
      salwati
    • مي جويم ژانویه 8, 2008
      مي جويم انسانيت را در رويائی به زلالی آب دريا به وسعت زمین نوری برابر با خورشيد زيبا چون بهار پرگُل بدون دست تمنا می جوِيم *** آرمانم برابريست ارزشهای انسانی را در جنگی با ذلت در نبردی با خدايان می جويم *** آخرين نفس را درزيستن زيستن را در عشق عشق را در زيبائی زيبائی را آواز يک قناری بر روی شاخه گل در رقص يک آهو بر قلعه فتح فتخ [...] […]
      salwati
    • این شعر را به حسین و مجید کاووسی فر تقدیم می کنم اکتبر 17, 2007
      نشان نشانم گر بخواهی غرق روحم گر شوی؛ در وجودم پیداست. آدرسم قلعهای است به دور از شهر گر بخواهی ببینی حصارش؛ از دور پیداست. در این شهر آشفته چوبه دار ی است برجا سر آغاز زندگانی است مرگ من چهرۀ خندانم را ببین پایان سیاهیها است می دممد خورشید تابناک صبح سحر رویتش درچهر ه این شهر آشفته پیداست گر [...] […]
      salwati
    • «شهر طلائی» اکتبر 17, 2007
      من در زیباترین شهر دنیا غرق تماشای زیبائی ها شدیم زیباترین شهر دنیا؛ گرچه شهری است پراز دیدنی ها اما من قلبم را در گلی به نام راضیه جان یافتم
      salwati
    • «من» اکتبر 17, 2007
      من زاده رنجم محروم از هر آنچه؛ که در لیست عشق و صفا بود در ویرانه خانه ای زیستم که معمارش بزرگ مردان مومن همراه با خود خدا بود ****
      salwati
    • با هم اکتبر 17, 2007
      با هم چه زیباست؛ آن روز من و تو در کنارهم هم سفر با فایق رانها آوازی خواهیم خواند اما با واژهای تازۀ چه زیباست رویای من زیباترین زیباها. **** کی می رسند؛ آن ماهرویان از راه کی می زنند آتش آن حجاب حقارت را کی می کنند پاره آن زنجیر اسارت را کی می شود ویران آن زندان؟ کی می کشد ماشه [...] […]
      salwati
  • برگه‌ها

یاد عزیز از دسته رفته

متاسفانه روز یکشنبه 9 فروردين 1389 لطف الله ترقی درشهر سنندج، در سن 79 سالگی قلبش از تپش ایستاده و چشم از جهان فرو بست آقای ترقی یکی از چهره های فرهنگی شناخته شده بود، جدا از اینکه یک معلم دلسوز و آگاه بود،بلکه یکی از چهره های مقاوم و جسور در مقابل جمهوری اسلامی و سمبل فداکاری هم بود. آقای ترقی تن به آزار و اذیت جمهوری اسلامی داد و در این راه عزیزشان را از دست داده اما جمهوری اسلامی را نپذیرفت .از کسی پوشید نیست که آقای ترقی در آتش عاطفی فرزندانش سوخت و در مقابل جمهوری اسلامی سازش نکرد. وجود چنین انسانهای در جامعه تداوم راه مبارزه و احیای انسانیت است. اَقای ترقی نه تنها فردخوش نام و نشان ، با عقیده و مصمم بود ،که زبان زد مردم شهر و روستا بود، عزیزی بود سمبل مقاومت و خردمندی که در ذهنها جا گرفته بود.

خبردر گذشت این عزیز همه ما را که آوازۀ فداکاری او را شنیده بودیم و به رفتار و کردار او آگاهی داشتیم فقط قطره اشکی بود بیاداو، بیادفرزندان او، بیادبستگان او فرو رختیم . خبر مرگ آقای ترقی سبب شد تا مردم شهر و روستا برای همدردی و ابراز احساسات در مراسم آن عزیز شرکت کنند . و ادای احترامی بود به پاس فداکاریهایش . قطعا”نام ترقیها دردلهای مردم آن دیار جای گرفته است . برای همیشه بعنوان آزاد اندیشان و مبارزین راه آزادی و برابری در قلب انسانها ده و شهر باقی خواهد ماند.

اَقای ترقی سه فرزندش را درسالهای اخیراز دست داده بود.

رحمت ترقی عضو کومه له و حزب کمونیست ایران روز 25 مهر ماه سال 1365 در جریان نبرد پیشمرگان کومه له بامزدوران جمهوری اسلامی درروستای”درویان فارسِِ ” به قافلۀ رزمندگان جانباخته راه آزادی و برابری پیوست. یکی از همراهان رفیق رحمت ترقی میگفت:”گاه پیش میآمد لحظه ای از تلاش و فعالیت باز نمیایستاد، احساس میکردی که اصلا خستگی نمیشناسد” رحمت یکی از فعالین پرکار و تواناکمونیستی بود که درزمینه های مختلف مبارزه سیاسی فعالیت گسترده داشت.

ماریاترقی درسال 61 دستگیر بعد از شکنجه های سخت وحشیانه تیرباران شد.



هرمز ترقی که 24 سال بیشتر نداشت در 11 خرداد 1362درروستای”اره نان”درحالیکه همراه چندتن ازپشمرگان کومه له سرگرم یک ماموریت بود بانیروهای جمهوری اسلامی درگیر یک جنگ سخت و نابرابر شد و زخمی گردید. مزدوران جمهوری اسلامی که فکر می کردند هرمز را زنده اسیر کردند هیجانزده به هرمز نزدیک شدن که هرمز در حالیکه در معاصر بود و برای اینکه به دست مزدوران جمهوری اسلامی نیفتد، نارنجک را منفجر کرد که باعث جانباختن خود و کشتن دو مزدور و زحمی شدن چند مزدور دیگر گردد. ماموران جمهوری اسلامی که فاقد هرگونه اخلاقیات انسانی بودند برای زهره چشم گرفتن ازمردم جسد هرمز را به ماشین بستند و در روستا گرداندند. که با مبارزه مردم “اره نان” روبرو شدند و مردم جسد هرمز را از چنگ جنایکاران جمهوری اسلامی در آورند. و در همانجا توسط مردم طی مراسمی به خاک سپرده شد. که به درگیری مردم و مامواران کثیف جمهوری اسلامی انجامید.



بستگان آقای ترقی

احمدشعبائی یکی ازانقلابیوان کمونیست برجستۀ اوایل دهه 50 بودکه مبازرات بی وقفه ای راعلیه نظام سلطنت(تشکیلات مخفی کومه له در آن دوران) و بعدازانقلاب (تشکیلات مخفی کومه له) علیه رژیم اسلامی دردستور کارش داشت.

احمد شعبائی مسئول تشكيلات مهاباد در ده فروردين سال ١٣٥٩ توسط مزدوری به نام حسن فرزندرحمان هه لبه زه شناسائی، و بدست جنايتكاران جمهوری اسلامی دستگير و بعداز ٣ روز اعدام شد

عبدالله ( حسن ) برادر احمد شعبانی یکی ازفعالین پرکار و توانا در عرصه نظامی بود،همچنین یکی ازاولین پشمرگان کومه له بود.

رفیق عبدالله معروف به حسن یکی ازفرمانده نظامی برجسته کومه له بودکه دردوم شهریور 1363 درمنطقه قلخانی دراستان کرمانشان درمحاصرۀ نیروهای جمهوری اسلامی قرارگرفت وتا آخرین نفس همراه بانهُ نفر از رفقایش دریک درگیری سخت ونابرابر جانباخت.

یکی دیگرازبستگان این فامیل رفیق مظفرلاهورپور از فعالین وموسسین شواری محلات در شهرسنندج و یکی ازمسئولین سیاسی هیز و بعدا گردان شوان در ناحیه سنندج، متاسفانه دراطراف شهر سنندج در سال 1362 همراه چند رفیقش درخانه ای تحت محاصره قرار گرفت و جان باخت.

یاد همه این عزیزان گرامی باد

يك پاسخ برايش بگذاريد