• بیشترین بازدیده ها

  • تازترین ها

  • آرشیو مقالات

  • میز کار مدیریت

  • آمار کل بازدید کنندگان

    • 17,763 بازدید کنندگان تا این لحظه
  • دیدگاه‌های تازه

    شمه صلواتی. در پاسخ … در خبر مرگ شهین زمانی
    صداقت در خبر مرگ شهین زمانی
    saman در گالری – عکس
    مهدی در دلاراراکشتند.
    مهدی در دلاراراکشتند.
    Anonymous در رهای شماره 11
    فرید صلواتی در ازدشت های وسیع
    mosa در فردا
  • RSS کتاب رها

    • فصل نامۀ رها مارس 16, 2009
      شماره نۀ رها شماره هشت رها ضممیه شماره هفت شماره هفت رها شماره شش رها شماره پنج رها شماره چهار رها شماره سه رها شماره دو رها شماره یک رها Posted in فصل نامه رها [...]
      23rah
    • نبودی ! مارس 16, 2009
      نبودی ! سروده ای ساختم دلتنگی بود سپردمش به باد تا ببرد به باغ عاطفه ها ! آنجائی که می کشد سر پرنده خوشبختی و عشق را حرمتی ست. لحظه های دلتنکی را باید رها ساخت وبه عشق پیوست. عشق [...]
      23rah
  • بایگانی

  • RSS شعر

    • غرق تماشای لبانت دسامبر 8, 2009
      به روستاما، گر گذرت افتاد. به باغی که من درآن پرورش یافتم سری بزن. در آنجا درخت هلوی را خواهی دید به آن خیره شو. هلوهای آن رسید و در انتظار مکیدن لبی زیباست. آرام آرام و باظرافت خاص آن را از درخت بکن توجه داشته باشد که رسید است و خیلی و نرم و [...] […]
      salwati
    • چشم به گریان است آسمان دسامبر 4, 2009
      چشم به گریان است آسمان نم نم باران می آید همچو اشک است زسوزش عشق می آید نم نم باران همراه باد با صدای خش حش برگها زرد درختان می آید به آه ناله های دوری دلبر می آید من غرقم در تماشای باران از نم نم آن خوشم می آید گر اشک دلبر من ز هجران عشق است پس جای ترس کجاست بو عطر او برای زیستن دوباره [...] […]
      salwati
    • های قوم عاشق دسامبر 4, 2009
      های قوم عاشق فریاد مرا شنیدید به حال آشفته گی و ژولیدگی دل من حدیثی هر چند کوتاه نوشتین می دانید که دلم گرفته امروز این دل کوچک در آتش عشق سوز و تبی برای یار دارد. دیشبی بود در خواب دیدم که از هجران عشق دلش هوای مرا کرده                                                   تنها لب پنجره نشته چشمها تر همچو آسمان نم نم باران می آید بسان گل غمزده در انتظار آب چشمه […]
      salwati
    • عجب شب زیبائی دسامبر 4, 2009
      جسم و روحم بی قرار به سوی پرواز می رفت. زیبا شبی بود ، دیشب برای اولین بار صدای یار در گوشم همچو چشمه صمیمی روان و پاک، دریاست. این صدا آشناست زیر زیزش باران در مناطق کوهستان با مهر و لطفت در روح و جسمم دمید و من به آرامی در پناهگاه سنگی به خواب عمیق رفتم این صدا زندگی ست صدائی ست با آهنگ گوی کنار دریام با چه چه قناری سر [...] […]
      salwati
    • دیشب در خواب با یار گفتگوئی داشتم. دسامبر 4, 2009
      دیشب در خواب با یار گفتگوئی داشتم. در من آتشی عیان بود برای اوج، دو واژه ، دو کلمه، برای اوج لازم بود و من این دو واژه را در باغ کوچک دل داشتم، هر دو را بر روی میز گفتگو گذاشتم. “می دانی عزیزم در حال اوج گرفتنم” اولش عشق دلبر. و دومش نگاه من [...] […]
      salwati
    • کویر دسامبر 4, 2009
      ماهروی من. ازاین دشت وسیع کویر” بیابان برهوت” باید گذشت. و تو با من همسفری. از تابوها باید گذشت و تو با من همسفری . نترس دل به دریا بده . من هنوز برای اهلی شدن توان دارم. من اسب وحشی و تو سوار ماهر به آسانی خواهیم گذشت. من ترس را در هم می [...] […]
      salwati
    • تو زیبائی دسامبر 4, 2009
      تو زیبائی. دیدی زیبائی داری. و چشمهای مست که ستایشگر زیبائی است.پرواز کن و من با اشیاق غرق پروازت خواهم بود. و تو را همچو خالقی بی نظر عبادت خواهم کرد چراکه تو زیباترین پاکی های. و سعادت دلها .تک ستاره شب تاریک. تکترین آهوی جنگل، زیباترین زیبایها و سعادت دلها، من تو را بعنوان [...] […]
      salwati
    • ازدشت های وسیع آگوست 23, 2009
      ازدشت های وسیع خوب میدانم که سروده  وشعرراچاره ای نیست. بدان گونه که بایدگفت گفتندقبل ازما برای سردادن شعری - تازه ترازخودما گفتن ونوشتن به قدمت نسل ها واینک امروزما به کدام سو،به کدامین راه ؟ زاده شدۀ کوهستان پرازبرفم من آنجاکه چشمه های آلوده به خون دارد آنجاکه بیابانش میدان تاخت وتاز دشمنان است وبدان گونه  تاختنی که مومنان خداگفته اند وبدان گونه کشتندکه خو […]
      salwati
    • فردا آگوست 15, 2009
      فردا به پبش به سوی انقلاب ای فرزندکارورنج وآزردگی مبادابایک قدم تردید یک غفلت لحظه ای سکوت درکوچه های مرگ تورابه خاموشی بسپارند. به پیش به سوی انقلاب. اینک پیامی درهوا میخوردتاب همراه ِبادبرفراز ِکوهساران میرودبه سوی فتح به صدهاشعله برجاست ای فرزندکارورنج وآزردگی بردارمشعل آتش افروزرا کوره های آتشین را شعله ورترکن. مکن تردید- طغیان ِ چشمه ها شدسیل خروشان بار […]
      salwati
    • و اینک صدایی پیداست آگوست 15, 2009
      salwati
    • دلارا را کشتند. آگوست 15, 2009
      دلارا را کشتند. دلارا  را کشتند. دلارا را کشتند. شنیدی؟ نقاش جان وجهان را کشتند. باشنیدن این خبر تنم سرد و بی حس شد. برروی پله های تراز ِخانه که به باغچه منتهی میشد- نشستم  و فکر ناخوداَگاه مرابا خود بردبه ساحل دریای شمال. بانگاهی پرازحسرت به آب خیره شدم. آنجاکه هرازگاهی میزبان زنی بود. زنی بنام دلارا- که جنایتکاران به قتلش رساندند. زنی که ساحل رامیشناخت و ب […]
      salwati
    • گر آشفته بساطی است، شعرم آوریل 17, 2009
      گر آشفته بساطی است، شعرم از دیده نیست پنهان من مجنون اندیشه خویشم شاعر درونریزم هیجان یک اندیشه ست. که  مست و  مدهوشم ================== من، زاده رنجم محروم از هر آنچه؛ که در لیست عشق و صفا بود در ویرانه خانه ای زیستم که معمارش مومنین همراه با خود خدا بود ============ مریض ! دریغ از دل که بیمار و مریض بر جاست [...] […]
      salwati
    • نبودی ! مارس 24, 2009
      نبودی ! سروده ای ساختم دلتنگی بود سپردمش به باد تا ببرد به باغ عاطفه ها ! آنجائی که می کشد سر پرنده خوشبختی و عشق را حرمتی ست. لحظه های  دلتنکی  را باید  رها ساخت وبه عشق پیوست. عشق  رنجها را به همراه  خواهد آورد که در آن [...] […]
      salwati
    • شور و شوقم مارس 24, 2009
      شور و شوقم راستش را اگر می خواهی دلم گرفته خیلی گرفته ! چرا که رنج ها در دلم دارم و آزرده ام از تو چه پنهان در لحظه های تنهائی با خود از ته دل سخنها گفتم این دنیای وارونه را همچو دل خود سیر نگاه کردم به دریا به باد و باران به خورشید به تمامی ستاره ها سلامی دوباره کردم به [...] […]
      salwati
    • کبک اکتبر 29, 2008
      کودکی را باز یافتم، چه اشک بار شد چشم هایم، جرعت بیانش نیست، آشفته ام ، در صحرا ها اطراف زاده گاهم کبکی را دیدم که غم انگیز راه می رفت آشیانه اش به هم ریخته بود و کسی صدای آوازش رانمی شنیده، همه چیز غریبی می نمود و من نیز عریبانه [...] […]
      salwati
    • «گفتن» جولای 13, 2008
      من این شعر را به فرزاد کمانگر تقدیم می کنم . «گفتن» گر فتم سراغت تاگویمت رازی. درون دل خفته است پرنده ای بی قرار مهجور می زند پر به هر سو می کشد انتظار . گویمت باز قصه ای از چهار فصل هر فصلش شعریست از زیستن آخر مرا حدیث یست با معنائی خفته در دل باز خواهمت گفت این قصه را نه به [...] […]
      salwati
    • کوچه های دلتنگی جولای 13, 2008
      کوچه های دلتنگی در این غروب دلنشین می برد باد مرا به کوچه های دلتنگی کوچه ها بیگانه از خویش و عقیم روزگار غریب و مردمانش غریب خاموش و بی صدا همه خوابند، در خواب. مهربانی ها گریخت و سنگ دلی شد ماند گار بر آشفته و شوریده بجز رنچ و درد بیداری چه ها می شه [...] […]
      salwati
    • آنقدر کوچک جولای 3, 2008
      گفتی آنقدر کوچکم که زیر پای تو له خواهم شد. کوچکترین کوچکها کوچکتر از یک مورچه آن زمان که همچو شیشه شکسته بودی آنقدر کوچک که در میان اشکهایت غرق می شدم . آنقدر کوچک که خنده تمخسر آمیزت زلزله بود و مرا تا عمق زمین فرو برد البته کوچک خواهم ماند کوچکتر از یک مورچه و برای مخفی شدن زیر چتر [...] […]
      salwati
    • هق هق گریه ات جولای 1, 2008
      هق هق گریه بس کن دیگه از هق هق گریه ات دلم گرفته آن روز رابه یاد آور که تو غمگین تر از همیشه غرق نگاهم شده بودی و من می دیدم که خانه ات سرد و تاریک ، تنت در وحشت شب می لرزید اشک بار بودچشمهایت رویا ها را نمی شناخت سرت را بر شانه [...] […]
      salwati
    • نفرنت را با خود ببر . آوریل 8, 2008
      «نفرنت را با خود ببر .» وقتی سلام کردی، من با خودم بودم ، در سیاحت با خود، من در میان جنگلی بی انتها، می ر فتم بی هدف، رویا ها را با گذری در میان درختان پر شاخ و برگ با قلب آمخته به درد، ازرنج تنهائی می جستم در میان جنگلی بی انتها! [...] […]
      salwati
  • برگه‌ها

مجموعه ای از شعرهایم را با یک بازنگری دوباره به نام “رازهای زندگانی” جمع آوری و به انتشار سپردم .

آشفته بساطی است، شعرم

راز ئیست

ز دیده پنهان sh562

من مجنون اندیشه ها خویشم

شاعر درونریزم

هیجان یک اندیشه ست.

که  مست و  مدهوشم

مجموعه ای از شعرهایم را با یک بازنگری دوباره به نام “رازهای زندگانی” جمع آوری و به انتشار سپردم .

چه نامی باید برای این شعرها بگذارم ؟ میدانم شعرنیستند، چون شعربرای اهل فن قوانینی دارد و از اَن قوانین تابعیت میکند. اما این را میدانم که امروز دیگر مثل دیروز نیست. پای اهل فن میلنگد. زیراقدرت انیترنت و ماهواره فضای سانسور را شکست و دنیا به شهرکی کوچک تبدیل شده است و هر کسی که دلش بخواهد به هرشیوه میتواند بنویسد، نقد کند،یا هر هنری دیگری از قبیل شعر یا تئاتر یا موزیک خلق نماید  بلکه هر هنری برای خود مخاطبانی پیدا میکند. دیوار سانسور و دنیای کوچک دیروز فرو ریخته و امروز بت های ساخته شده عرصۀ ادبیات یا هر هنری دیگری میخشان به سنگ خورده و فقط درخانه کوچکشانند و بازارشان کسات است. امروز ده ها هزار وب سایت وجود دارد.امروز رشد تکنیک درحدی است که هرکسی میتواند هنرش را بدون اجازه خدایان روی زمین به محضرنمایش بگذارد.

من اسم شعرهایم را میگذارم طغیان دل یا هجوم عاطفه ها،یا طغیان عاطفه ها و تمایلی به اینکه شاعر باشم ندارم بلکه انسانم و دلم مدام در طغیان است. مینویسم و میگویم و برای شعرگفتن از کسی اجازه نمیگیرم. مینویسم راجع به هرآنچه مرا میآزارد. مینویسم راجع به هرآنچه که مرا خوشحال میکند. نقد میکنم آنچه را که قبول ندارم. من یک انسانم که عاطفه هایم درزنجیر عشق گرفتارند.

تعابیرمن ازشعروچگونه شعرگفتن !

شعر برای من یک انشاء است.برای زیباساختن کلماتی که از ته دل برمیخیزد ازشیوه های که اهل ادب آن راشعر یا سروده مینامند استفاده میکنم. تاآنجا که درتوان دارم درون دل را بدون سانسور میشکافم وبر صفحۀ کاغذ میاَورم .

به آهنگ شعر اهمیت میدهم امابه قوانین شعر که بزرگان ادبیات به هزار شیوه گفتنی ها گفتن اهمیت نمیدهم.

خودم رافعال کمونیست کارگری میدانم وفعالیت سیاسی میکنم. مبارزۀ طبقاتی در زندگی خصوصی من اهمیت ویژه ای دارد. درکنارفعالیت سیاسی شعرگفتن هم تنوع زندگانی من است.

معنای زندگی کردن برای من ازاندیشه هایم سرچشمه میگیرد و تصورات خودم از اندیشه ای که دارم به تصویر میکشم و همین کار برایم لذت بخش است و احساس آرامش میکنم .

بیشتر اوقات که تنهایم آنچه راشعریا سروده مینامند، مینویسم. ممکن است زیبا باشد و یا به نظربعضی ها قشنگ نباشد، یا از لحاظ ادبی دارای نواقص بسیاری باشد، خب من هم آدمی هستم و در تنگای زندگی رنجهایی رابا خود حمل میکنم. شعر گفتن بیان رنجهای من است. آرزوهایم را باید به تصویر بکشم. درحالیکه حرفه ای نیستم و با وجودی که قلم ِضعیفی دارم، ولی مایوس نیستم زیرا به اعتبا رافکار و اندیشه هایم عار دارم که نظراتم راپنهان کنم.


پاسخ دهید