• بیشترین بازدیده ها

  • تازترین ها

  • آرشیو مقالات

  • میز کار مدیریت

  • آمار کل بازدید کنندگان

    • 17,136 بازدید کنندگان تا این لحظه
  • دیدگاه‌های اخیر

    شمه صلواتی. در پاسخ … در خبر مرگ شهین زمانی
    صداقت در خبر مرگ شهین زمانی
    saman در گالری – عکس
    مهدی در دلاراراکشتند.
    مهدی در دلاراراکشتند.
    Anonymous در رهای شماره 11
    فرید صلواتی در ازدشت های وسیع
    mosa در فردا
  • RSS کتاب رها

    • فصل نامۀ رها مارس 16, 2009
      شماره نۀ رها شماره هشت رها ضممیه شماره هفت شماره هفت رها شماره شش رها شماره پنج رها شماره چهار رها شماره سه رها شماره دو رها شماره یک رها Posted in فصل نامه رها [...]
      23rah
    • نبودی ! مارس 16, 2009
      نبودی ! سروده ای ساختم دلتنگی بود سپردمش به باد تا ببرد به باغ عاطفه ها ! آنجائی که می کشد سر پرنده خوشبختی و عشق را حرمتی ست. لحظه های دلتنکی را باید رها ساخت وبه عشق پیوست. عشق [...]
      23rah
  • بایگانی

  • RSS شعر

    • ازدشت های وسیع آگوست 23, 2009
      ازدشت های وسیع خوب میدانم که سروده  وشعرراچاره ای نیست. بدان گونه که بایدگفت گفتندقبل ازما برای سردادن شعری - تازه ترازخودما گفتن ونوشتن به قدمت نسل ها واینک امروزما به کدام سو،به کدامین راه ؟ زاده شدۀ کوهستان پرازبرفم من آنجاکه چشمه های آلوده به خون دارد آنجاکه بیابانش میدان تاخت وتاز دشمنان است وبدان گونه  تاختنی که مومنان خداگفته اند وبدان گونه کشتندکه خو […]
      salwati
    • فردا آگوست 15, 2009
      فردا به پبش به سوی انقلاب ای فرزندکارورنج وآزردگی مبادابایک قدم تردید یک غفلت لحظه ای سکوت درکوچه های مرگ تورابه خاموشی بسپارند. به پیش به سوی انقلاب. اینک پیامی درهوا میخوردتاب همراه ِبادبرفراز ِکوهساران میرودبه سوی فتح به صدهاشعله برجاست ای فرزندکارورنج وآزردگی بردارمشعل آتش افروزرا کوره های آتشین را شعله ورترکن. مکن تردید- طغیان ِ چشمه ها شدسیل خروشان بار […]
      salwati
    • و اینک صدایی پیداست آگوست 15, 2009
      salwati
    • دلارا را کشتند. آگوست 15, 2009
      دلارا را کشتند. دلارا  را کشتند. دلارا را کشتند. شنیدی؟ نقاش جان وجهان را کشتند. باشنیدن این خبر تنم سرد و بی حس شد. برروی پله های تراز ِخانه که به باغچه منتهی میشد- نشستم  و فکر ناخوداَگاه مرابا خود بردبه ساحل دریای شمال. بانگاهی پرازحسرت به آب خیره شدم. آنجاکه هرازگاهی میزبان زنی بود. زنی بنام دلارا- که جنایتکاران به قتلش رساندند. زنی که ساحل رامیشناخت و ب […]
      salwati
    • گر آشفته بساطی است، شعرم آوریل 17, 2009
      گر آشفته بساطی است، شعرم از دیده نیست پنهان من مجنون اندیشه خویشم شاعر درونریزم هیجان یک اندیشه ست. که  مست و  مدهوشم ================== من، زاده رنجم محروم از هر آنچه؛ که در لیست عشق و صفا بود در ویرانه خانه ای زیستم که معمارش مومنین همراه با خود خدا بود ============ مریض ! دریغ از دل که بیمار و مریض بر جاست [...] […]
      salwati
    • نبودی ! مارس 24, 2009
      نبودی ! سروده ای ساختم دلتنگی بود سپردمش به باد تا ببرد به باغ عاطفه ها ! آنجائی که می کشد سر پرنده خوشبختی و عشق را حرمتی ست. لحظه های  دلتنکی  را باید  رها ساخت وبه عشق پیوست. عشق  رنجها را به همراه  خواهد آورد که در آن [...] […]
      salwati
    • شور و شوقم مارس 24, 2009
      شور و شوقم راستش را اگر می خواهی دلم گرفته خیلی گرفته ! چرا که رنج ها در دلم دارم و آزرده ام از تو چه پنهان در لحظه های تنهائی با خود از ته دل سخنها گفتم این دنیای وارونه را همچو دل خود سیر نگاه کردم به دریا به باد و باران به خورشید به تمامی ستاره ها سلامی دوباره کردم به [...] […]
      salwati
    • کبک اکتبر 29, 2008
      کودکی را باز یافتم، چه اشک بار شد چشم هایم، جرعت بیانش نیست، آشفته ام ، در صحرا ها اطراف زاده گاهم کبکی را دیدم که غم انگیز راه می رفت آشیانه اش به هم ریخته بود و کسی صدای آوازش رانمی شنیده، همه چیز غریبی می نمود و من نیز عریبانه [...] […]
      salwati
    • «گفتن» جولای 13, 2008
      من این شعر را به فرزاد کمانگر تقدیم می کنم . «گفتن» گر فتم سراغت تاگویمت رازی. درون دل خفته است پرنده ای بی قرار مهجور می زند پر به هر سو می کشد انتظار . گویمت باز قصه ای از چهار فصل هر فصلش شعریست از زیستن آخر مرا حدیث یست با معنائی خفته در دل باز خواهمت گفت این قصه را نه به [...] […]
      salwati
    • کوچه های دلتنگی جولای 13, 2008
      کوچه های دلتنگی در این غروب دلنشین می برد باد مرا به کوچه های دلتنگی کوچه ها بیگانه از خویش و عقیم روزگار غریب و مردمانش غریب خاموش و بی صدا همه خوابند، در خواب. مهربانی ها گریخت و سنگ دلی شد ماند گار بر آشفته و شوریده بجز رنچ و درد بیداری چه ها می شه [...] […]
      salwati
    • آنقدر کوچک جولای 3, 2008
      گفتی آنقدر کوچکم که زیر پای تو له خواهم شد. کوچکترین کوچکها کوچکتر از یک مورچه آن زمان که همچو شیشه شکسته بودی آنقدر کوچک که در میان اشکهایت غرق می شدم . آنقدر کوچک که خنده تمخسر آمیزت زلزله بود و مرا تا عمق زمین فرو برد البته کوچک خواهم ماند کوچکتر از یک مورچه و برای مخفی شدن زیر چتر [...] […]
      salwati
    • هق هق گریه ات جولای 1, 2008
      هق هق گریه بس کن دیگه از هق هق گریه ات دلم گرفته آن روز رابه یاد آور که تو غمگین تر از همیشه غرق نگاهم شده بودی و من می دیدم که خانه ات سرد و تاریک ، تنت در وحشت شب می لرزید اشک بار بودچشمهایت رویا ها را نمی شناخت سرت را بر شانه [...] […]
      salwati
    • نفرنت را با خود ببر . آوریل 8, 2008
      «نفرنت را با خود ببر .» وقتی سلام کردی، من با خودم بودم ، در سیاحت با خود، من در میان جنگلی بی انتها، می ر فتم بی هدف، رویا ها را با گذری در میان درختان پر شاخ و برگ با قلب آمخته به درد، ازرنج تنهائی می جستم در میان جنگلی بی انتها! [...] […]
      salwati
    • تنهایم فوریه 8, 2008
      تنهایم در این شهر آشفته در تمنا دل منم. که تنهایم با آوازهای بیگانه در جدالم. چه کنم در شگفت یاران به دور از عشق .سوداگرند. جگریست آغشته به خون از شدت درد. همچو مار به دور خود می پیچم
      salwati
    • گذر فوریه 8, 2008
      گذر من پرورده رنجم زاده درد در وادعی بادرد و رنج در دل شب از جنگل گذر کردم از رنج دل از خستگی در خود بودن رها شدم من شاعر م خیلی ساده شعری گفتم پیامی بود به آنهایی به دور از گل اسیر خار در جنگلند بی خبر از درون دل غرق کنیه تنگ نظرند در اوج حقارتها وامانده و در مانده در دل شب، به دور از روشنائی می میرنده [...] […]
      salwati
    • مي جويم ژانویه 8, 2008
      مي جويم انسانيت را در رويائی به زلالی آب دريا به وسعت زمین نوری برابر با خورشيد زيبا چون بهار پرگُل بدون دست تمنا می جوِيم *** آرمانم برابريست ارزشهای انسانی را در جنگی با ذلت در نبردی با خدايان می جويم *** آخرين نفس را درزيستن زيستن را در عشق عشق را در زيبائی زيبائی را آواز يک قناری بر روی شاخه گل در رقص يک آهو بر قلعه فتح فتخ [...] […]
      salwati
    • این شعر را به حسین و مجید کاووسی فر تقدیم می کنم اکتبر 17, 2007
      نشان نشانم گر بخواهی غرق روحم گر شوی؛ در وجودم پیداست. آدرسم قلعهای است به دور از شهر گر بخواهی ببینی حصارش؛ از دور پیداست. در این شهر آشفته چوبه دار ی است برجا سر آغاز زندگانی است مرگ من چهرۀ خندانم را ببین پایان سیاهیها است می دممد خورشید تابناک صبح سحر رویتش درچهر ه این شهر آشفته پیداست گر [...] […]
      salwati
    • «شهر طلائی» اکتبر 17, 2007
      من در زیباترین شهر دنیا غرق تماشای زیبائی ها شدیم زیباترین شهر دنیا؛ گرچه شهری است پراز دیدنی ها اما من قلبم را در گلی به نام راضیه جان یافتم
      salwati
    • «من» اکتبر 17, 2007
      من زاده رنجم محروم از هر آنچه؛ که در لیست عشق و صفا بود در ویرانه خانه ای زیستم که معمارش بزرگ مردان مومن همراه با خود خدا بود ****
      salwati
    • با هم اکتبر 17, 2007
      با هم چه زیباست؛ آن روز من و تو در کنارهم هم سفر با فایق رانها آوازی خواهیم خواند اما با واژهای تازۀ چه زیباست رویای من زیباترین زیباها. **** کی می رسند؛ آن ماهرویان از راه کی می زنند آتش آن حجاب حقارت را کی می کنند پاره آن زنجیر اسارت را کی می شود ویران آن زندان؟ کی می کشد ماشه [...] […]
      salwati
  • برگه‌ها

بياد رفقاي خوب به ياد ماندنيم لطيف صفري، وفا اويسي و. …

بياد رفقاي خوب به ياد ماندنيم

لطيف صفري، وفا اويسي و. …

خيلي وقت است که دوست داشتم مطلبي هر چند کوتاه به ياد رفقاي خوب و سوسياليستم بنويسم . متاسفانه با وجود قلمي ضعيف و نداشتن بياني رسا، هميشه از اين کار منصرف مي شدم، اما امروز به ياد عزيزشان، دل به دريا مي زنم و با همان قلم بسيار ضعيف، ياد عزيزشان را گرامي مي دارم . سنم هنوز بيست سال نبود يا شايد هم کمتر، راستش نمي دانم که در آن زمان سن واقعيم دقيقاً چقدر بود چون رنج در زندگي بسيار بود و سن انسان چه کم، چه زياد، تاثير و نقشي در زندگي روزمره عادي و سياسي ام بازي نمي کرد، ما جوانان اهل روستاي صلوات آباد سنندج، مثل بزرگان خانواده در رنجهاي زندگي دخيل بوديم و کوله باري از رنج را به دوش مي کشيديم، رنجها آنقدر زياد بود که ما هم چون بزرگان خانواده از تجارب بسيار زيادي برخوردار بوديم . وفا اويسي از زندان آزاد شده بود، سال ۶۳ بود، مراسم خاکسپاري لطيف صفري تمام شده بود و سه روز از آن مي گذشت که وفا از زندان آزاد شده بود . تمام جوانان روستاي صلوات آباد همه در سوگواري لطيف سياه پوشيده بودند تا در مرگ يک جوان سوسيالسيت نهايت همدردي را نشان دهند . هوا نسبتا آفتابي بود . سرو وضع ما جوانان بسيار ژوليده بود. در پيچ و خمهاي سياسي غرق در انديشه خود بوديم و به دنياي واقعي که با روياهاي خود آراسته بوديم، به سعادت و خوشبختي، به برابري و انسانيت مي انديشيديم . غم از دست دادن لطيف برمغزم بسيار سنگيني مي کرد . در سومين روز خاکسپاري رفيق هميشه عزيزمان لطيف، تنها مانده بودم که ازشدت ناراحتي، نزديک ساعت چهار بعد از ظهر از خانه بيرون زدم و همانطور بي هدف به سوي چايخانه کاک نبي به راه افتادم . لطيف در زندان جمهوري اسلامي بر اثر شکنجه بشدت بيمار شده بود. به همين دليل آزاد شد، ودرست يک روزپس ازآزادي جان سپرد . همانطور که راه افتادم تصوير لطيف از ذهنم دور نميشد که ناگهان به طور اتفاقي با وفا اويسي روبرو شدم او ساعت ده صبح از زندان آزاد شده بوديکديگر را در اغوش گرفتيم و با گامهاي شتابان از کوچه هاي تنگ و باريک به چايخانه کاک نبي رسيديم . وفا يکي از رفقاي خوبم بود و من خوشحال از اينکه او را دوباره مي بينم، هر دوبا هم از شدت خوشحالي ذوق زده شده بوديم و با هم وارد چايخانه شديم . جوانان زيادي درآنجا بودند وفا گفت اين چه وضعي است خجالت نميکشيد . اين قيافه هاي ژوليده را چرا بايد من ببينم مگر شماها متوجه نيستيد که منصور حکمت پوپوليسم را از زواياي مختلف نقدکرده است؟ قيافه هايي که شما از خود و با اين طرز لباس ساخته ايد متعلق به همان سبک و سنت پوپوليستياست. ما که مذهبي نيستيم، ما که درويش و صوفي نيستيم، ما يکديگر را دوست داريم و براي همديگراحترام قائليم . اما با اين قيافه هاي ژوليده و پريشان مگر ميشود به استقبال انقلاب رفت؟ با اين روحيات مگر ميشود يک دنياي برابر و انساني ساخت ؟ و به استقبال يک دنياي بهتر رفت ؟همه ما ساکت شديم هيچ کدام از ما ياراي سخن گفتن نداشت. وفا همان سخنانش را ادامه داد و گفت : گذشته از اينها ما که دوست نداريم يک رفيقمان براي تحقق اهداف و آرمان هايمان قرباني شود اي کاش ميشد انقلاب را بدون خونريزي پيش برد، اي کاش انقلاب بدون قرباني و بدون آنکه خون از دماغ کسي ريخته شود به سر انجام خود ميرسيد . ميدانيد که دشمن هار و وحشي است، خشنونت طلب است اما ما امروز باوجو د رهبراني انقلابي و کمونيست مي توانيم در جهت مسير درست به پيش برويم، ما منصور حکمت را داريم که مارکس را به شکل زيبا و واقعي براي ما به تصوير مي کشد . ما مي توانيم براي ايجاد يک دنياي انساني، پيگيرانه و آگاهانه گام برداريم . ما طرفدار خشونت نيستيم اما بايد با سنتهايي که هيچ گونه تعلقي به حرکت مبارزاتي ما ندارد، گسست کنيم . لطيف جوان رشيد و کمونيستي بود که به انسانيت اعتقاد داشت و ديديم تحملش براي دشمن سخت بود . همه ما ديديم که چگونه بر اثر شکنجه در زندان جمهوري اسلامي جان باخت و زندگي را بدورد گفت . خون هزاران جانباخته را تاريخ ثبت خواهد کرد و پيروزي از آن ماست. فرداي انقلاب هم اثرگذاري ما بر روند انقلاب، بر پرچم رهاي و انسانيت بر افراشته و ديده خواهد شد . وفا اويسي نيزدر ۱۳۶۵ زندگي را به درود گفت ، اوپنج سال در زندانهاي جمهوري اسلامي گذارانيد و عوراض اذيت  وآزار ماموران جمهوري اسلامي در زندان سلامتي را از او گرفت . او ديگر فرصت نيافت بيش از اين به مبارزه ادامه دهد و جان باخت . اکنون او و لطيف در گورستان صلوات آباد آرميده اند، ياد عزيز شان گرامي باد. امروز منصور حکمت در ميان ما نيست اما آثار گرانبهايش در دست است . امروز وفا و لطيف درميان ما نيستند و هزاران انسان کمونيست و آزايخواه که در اين راه جان باختند در ميان ما نيستند و زندگي خود را در راه تحقق سوسياليزم گذاشتند . نيتجه تلاش و فعاليتهاي اين رفقاي با ارزش را امروز در تحرکات انقلابي کارگران و مردم کردستان مي بينم . هم رزمان ما پرچم سوسياليزم را بر افراشته اند و روند رو به پيش انقلاب را در اعتراضات مردم بطور روز مره و مبارزات کارگري را در کارخانه ها ، که حاصل بيش از دو دهه مبارزات چپ در کردستان است مي بينيم. من خاطرات زيادي دارم، فکر مي کنم که کادرهاي کمونيست کارگري هر کدام در ميحط زندگي خود خاطره هاي زيادي در ذهن داشته باشند . اما با طرح يک خاطره از صدها خاطره ، خواستم ضمن ياد کردن از تعدادي از جانباختگان کمونيست ،جايگاه گرايش کمونيست کارگري و منصور حکمت را در گوشه اي ازجامعه اي که من از آنجا مي آيم به تصوير بکشم هر چند جامعه امروز ايران نسبت به بيست سال پيش بسيار متفاوت است . وجود و حضور کارگران معترض ، جوانان و زنان روشن بين و مدرن ، صف روبه گسترش انقلاب ، بيشتر از گذشته فعالتر و تواناتر از هر زماني در ميدان مبارزه روزمره حضور دارند و گرايش کمونيست کارگري در ابعاد بسيار وسعيتري در دورن جامعه ريشه دوانيد ه است و ضرورت آن در جامعه تبديل به فضاي عمومي شده است . بالاخره فرصتي پيش آمد تا از گلهاي پرپر شده اي که از نزديک مي شناختم ، کساني چون بساط صلواتي که شانزده سال بيشتر نداشت و توسط ماموران جمهوري اسلامي تير باران شد و همچنين عابد ابراهيمي، مهدي حسني، فريد منصوري، صباح سليمي، مسلم ابراهيمي، فاضل ابراهيمي، عسکر صلواتي، مسعود صلواتي، که توسط ماموران جمهوري اسلامي کشته و تير باران شدند، ياد کنم و يک بار ديگر و به مناسبت کشتارهاي سال ۶۷ که ادامه کشتار ۶۰ بود، ياد اين عزيزان را گرامي بدارم، لازم است که در اينجا نيز از علي سليمي که بيشتر از شصت سال سن داشت و هنگاهي از مزرعه به خانه بازمي گشت توسط گشت پاسداران جمهوري اسلامي که فرماندهش پاسداري بود به نام تقي سرش آبادي دستگير و تا حالا که بيش از بيست و دو سال مي گذارد اطلاعي در دست نيست . همچنين در اينجا جا دارد که از مدير خوب و آگاه مدرسه صلوات آباد همايون شهبازي که در ترويج آگاهي و در اوج دلسوزي زحمت فراوان کشيد و براي کارگران و زحمتکشان صلوات آباد دوست داشتني و عزيز بود، ياد کنم ، ياد تمامي اين عزيزان و جانباختگان راه سوسيالسيم گرامي باد.

يك پاسخ برايش بگذاريد