بایگانی دسته: شعر

من زندگی را واقعا رفیق دوست دارم

  من زندگی را دوست دارم من زندگی را دوست دارم: تا فردا، دوباره با آنها که بارو دارند من از جنس دیگری هستم جدل کنم  و آنها تعرض می کنند، چه سخت… بیشتر بخوانید

در کوچه های شعرم

در کوچه های شعرم سرگردان بود و آواره به هر جا با نگاهی جانانۀ/دیدمش به تنهایی! گفتمش» تو نیز همچو من خستۀ دل و پریشانی؟» داد به آرامی جوابی کوتاه»اینجا کسی روی دلم… بیشتر بخوانید

«چه حرف قشنگی است، فکر کردن به گذشته

«چه حرف قشنگی است، فکر کردن به گذشته، مانند دويدن به دنبال باد است. «گذشت مانند دویدن به دنبال باد… نیست. چون کسی به دنبال گذشته نمی دوید . بلکه این خود گذشته… بیشتر بخوانید

«به مانند قلب تو «

«به مانند قلب تو « در گذر از هر کوچه و باغچه و شهر تصویری از تو را در ذهن با خود داشتم از ده ها باغچه گذشتم و دیده به صدها گل… بیشتر بخوانید

ره خرابات

گم شده رفته دلم چرا رفته نمی دونم ؟می برم باخود تن بی روح و خسته هی از این کوچه بدان کوچه بی هدف به کجا نمی دانم بد مست و خرابم کجاست… بیشتر بخوانید

دلبر رفته از این کوچه

چند روزیست، رفته دلبر از این کوچه و دل همچو رودخانه قرار و ارامش نیست از این بهار و از این نوروز گویی که پیداست، امسال هم سال خوشی نیست. چه زیبا بود… بیشتر بخوانید

گفتن!

تقدیم به فزازد کمانگر                                                                 «گفتن» گر فتم سراغت تاگویمت رازی. درون دل خفته است پرنده ای بی قرار مهجور می زند پر به هر سو می کشد انتظار . گویمت باز قصه ای… بیشتر بخوانید

خیلی وقت چیزی ننوشتم .

تنها امشب نیست که خاطرات گذشته درروحم موج می زند. در این رختخواب لعنتی هر چه به خودم می پیچم تا شاید آرامش جسمی و روح خود را باز یابم و آسوده بخوابم… بیشتر بخوانید

تاریک و سکوت

در تاریکی شب از زیر ایوان خانه مان به سوی مرکز روستا در حرکت بودم هوا تاریک و چشم ها کور بود، سخن از روشنائی به ذهنم خطور نمی کرد. داستان به همین… بیشتر بخوانید

خانه بدون گل

دیروز صبح دیدم گلی که زنیت زیبائی خانه مابود، بی حس ، خشکیده بود، خانه بدون گل سرد و خاموش بوی زندگی را با خود نداشت و دل دیگه در آن پا بند… بیشتر بخوانید

رفتگان خيلى وقت است که رفته اند

رفتگان خيلى وقت است که رفته اند اما تا به حال آن را اعلام نکرده بودند! دو سال از رفتن رفته گان گذشت هر چند ما مُهر سکوت بر لب داشتيم و هرگز… بیشتر بخوانید

  • دلارا را کشتند. دلارارا کشتند. شنیدی! نقاش جان وجهان راکشتند. باشنیدن این خبر تنم سردوبی حس شد. برروی پله های تراز ِخانه که به باغچه منتهی میشد- نشستم وفکر ناخوداَگاه مرا با خود برد به ساحل دریای شمال. با نگاهی پرازحسرت به آب خیره شدم. آنجا که هرازگاهی میزبان زنی بود. زنی بنام دلارا- که جنایتکاران به قتلش رساندند. زنی که ساحل رامیشناخت و باریتم آب شعرمیگفت. زنی که رنگ دریارامیشناخت- باغچه را میشناخت- وبابوی گلهادرآمیخته بودو درچهاردیواری زندان آنهارابه تصویرمیکشید. زنی درمحاصره رنگهاو نقاش جان وجهان. زنی که صدای دل نشین پیانورامیشناخت وبااَن همنوامیشد. زنی که مرگش اعدام رنگهابود. دلاراراکشتند. مانیزشنیدیم وتنمان لرزید. دلاراقاتل نبود- احساس وعاطفه های دلارادرنقاشیهایش پیداست و زندگی بشارت اوست. جنایتکاران اوراکشتند. چون ازعاطفه هانفرت دارند. دلاراقاتل نبود. قاتل آنانندکه هرروزحکم اعدام صادرمیکنند. قاتل،مومنان ومردان سیاه دل ِخدایندکه هرروزجنایتی میآفرینند. دلاراراکشتندو قلب معصومش راازکارانداختند. دلاراراکشتند. نقاش جان وجهان راکشتند.
  • "گذشته هم دورانی بود! ما هم برای خومان کسی بودم"

    انسان وقتی که در پیشروی/ رو به جلو ناتوان است مجبور است در بین راه مکث کند و با نگاهی به گذشته حسرت سوزان را سر دهد. اساسا کسانی حسرت گذشته را می خورند که در عالم بچه گی خود زندگی می کنند و ناتوان در حرکت رو به جلو . "شکست خوردگانند" . آنانی که کورند و نمی دانند با کدامین راه می توانند به مقصد برسند. انسانی که نگاهش به گذشت است و رویا هایش را در گذشت جستجو می کند در اوج حقارت خود را کوچکترین کوچکها می داند و همچون برگ خزان همراه باد به هر سو روان است. اساس انسان یعنی دگرگونی/ تغییر برای یک جامعه انسانی / و روشنگری برای جا انداختن سنتهای انسانی. در حالیکی در طول تاریخ همیشه حکومتهای مستبد و جانی " شیخ و شاه " بوده است.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 2,842 مشترک دیگر بپیوندید