اگر شاعر بودم

اگر شاعر بودم
با قلم نویسی ساده
شعری با نام آن زن سلاخی شده
از آن خون ریخته در پارک کودکان سنندج
بااشک پهنان آن گم شده فرزند [ مادر
بر در و دیوار شهر حک می کردم
‌٭٭٭
اگر شاعر بودم
با قلم نویس ساده
شعری از درد
بر صعب العبور ترین کوه
از رنج آن کولبران بی باک
یخ زده در دشت های سرفراز فتح
که با درد غلتیدند درخون
پرت شدند از کوه
منجمد در صخره های دور
هم پیمان با مرگ
در گذرگاه های تنگ و تاریک شب
‌حک می کردم
٭٭٭
اگر شاعر بودم
با قلم نویس ساده
شعری از شرم
با تلخترین واژه ها
در وصف معماران خدا می نوشتم
تا زخمهای کهنه
با درد های بی انتها
که در پس کوچه های شهر
بانگاهی به دختران گل فروش خیابانی
کودکان گم شده در میان زباله ها
در انتقام این همه بی حرمتیها!
بر تاق هر ستون از تالارهای
آغشته به خون شهر حک می کردم
٭٭٭
اگر شاعر بودم
با قلم نویس ساده
قلبم را با نان گرم از سفره اعیانی
و ذهنم را با قوانین پوچ بردگی
وجودم را با مماشات
یا تن دادن به فاحشگی
و وجدانم را نه با ننگ
بلکه در جنگ با کتابهای بیگانه از شعور
با دروغهای بر گرفته از جعل تاریخ
با بتهای ساخته شده ازخدایان واهی
بدور از جنگ در نبرد قلم
دفن می کردم
ٓ ٭٭٭
کاش شاعر بودم
با قلم نویس ساده
رقص لطافتها را
به میدانهای زمخت شهر می بردم
با خط بطلان بر بردگی!
تا مطربان را انعام
کودکان را به شادمانی
و معلمین اخلاق را به نظافت شهر
قاضیان را به کاشتن گل
کلاس قضاوت را تعطیل
دفتر اتهام را بایگانی
وچوبهای دار را می شکستم ا
گل سپیده را بعنوان زیباترین گل بر قله فتح
و بخشی را بعنوان فاتح سعادت
بر بلندترین دیوار حک می کردم …. حک می کردم
۲۰۱۹/۰۱/۱۳ شمی صلواتی
#قتلهای_ناموسی
#کودکان_کار
#کولبران
#اسماعیل_بخشی
#سپیده_قلیان

احساس درد: شمی صلواتی

مرگ سه جوان در بند
هزاران واژه رنگین شد امروز!

چگونه با شعر گفتن می شود

قلبهای شکسته را ترمیم کرد

وقتی که شعرا!

شهرتشان به ژولیده گی و پریشان حالی ست!

٭٭٭ — ٭٭٭

اما با شعر می شود

جهانی را به تصور دید

که در آن دل شکسته مادرها

تا چه حد زحمی و پر از درد است

٭٭٭ — ٭٭٭

با واژه های هر چند ساده

با خط های کج و معوج

می شود با عشق

سروده ای

برای شناگران خلاف جریان آب نوشت

که زیبایی غرور در نهایت اوج
خود نمایی کند.

٭٭٭ — ٭٭٭

من در این نصف شب

برای سر دادن گریه

برای در خود شدن

بدور از هر دلی

به جای تسلیت به کسی

یا برای نوشتن پیام همدردی

فقط اشک می ریزم

چه غم انگیزه است احساس پدرانه

وقتی که در میان ناباوری گم شده باشد

در تصوری تار! فرزندم

٭٭٭ — ٭٭٭

احساس می کنم هنوز انسانیت در وجودم هست

هنوز اشگ همدردی در چشمان ترم جاریست

که از درون دلم به یادشان

(رامین – لقمان- زانیار)

اشک پدرانه می ریزم

.٭٭٭ — ٭٭٭

شاید هم همچون یک زن –

با احساس مادرانه

در میان موجهای خون

در رقص عاطفه ها

که به ساز بی موقع غم می رقصند،

هنوز رویای بازگشت پسرم را به خانه

از دست نداده ام

علرغم اینکه جانیان ترسوترینند

ولی شاید شنیدن مرگ فرزند در بندم

فقط یک شوخی ساده زندگی باشد

که جانیان برای آزارم به باد سپردند.

‌ شمی صلواتی

یک توصیه صیمیمانه به ناسیو نالیست های ایرانی و عاشقان ایران

در کردستان ایران جنگ جدایی و استقلال قومی و زبانی نیست! بلکه جنگ واقعی بر سر عدالت اجتماعی و تقسیم ثروت است!
در زمان شاه یادم هست که،در نوار مرزی مردم ده ها روستا بر اثر مریضی سل جان خود از دست می دادند دکترها انقلابی در صفوف کومه له فداکارهای بسیار کردند و مردم نگوبخت را در سالهای 58و 59 نجاد دادند. واقعا بجز سنندج که با بیش از صد هزار نفر جمعیت فقط یک بیمارستان دویست تخت و خوابی در آن وجود داشت در دیگر شهر های غربی در نهایت بی امکاناتی مردم زندگی می کردند.
اتحاد یک ملت در احترام متقابل است و بحث بر سر زندگی بهتر ، کورد ها از داریوش گرفته تا محمد رضا پهلوی و خمینی خاطر ات خوبی در ذهن ندارند بجز جنایت ! بحث ما نه بر اساس جعلیات تاریخ بلکه باید بر اساس واقعاهای امروز باشد!

باید توجه کنید که برای اتحاد یک ملت چند شرط لازم است. یکی از این شرط ها جدایی مذهب از دولت و تبدیل شدن مذهب به امر خصوصی ست ، یعنی امکانات مادی به مساجدها و آخوندهای انگل فوری باید قط شود و درسهای دینی کاملا از مدارس بر چیده شود قانون قضایی از رنگ و بوی مذهبی باید پاک سازی و اساس قانون ارزشهایی انسانی باشد!

پرچم سه رنگ ایران چون رنگ و بوی مذهبی دارد باید تغییر کند چون رنگ سبز بر اساس تعریف نمایندگان مشروطیت رنگ سبز مورد علاقه محمد پبامبر مسلمان به این معنی که مردم ایران مسلمانند ، آیا واقعا همه مردم ایران همه مسلمانند؟

رنگ قرمز این پرچم را باید تغییر معنا داد و دوباره تعریف شود چون رنگ قرمز به پاس حرمت خون حسین طراحی شده است ، آرم شیر و خورشید باید برچیده شود زیرا معنای آن شاه یا امام حافظ شیعه یا تشیع است . یکی از دلایل تفرقه در میان مردم ایران مذهب شیعه است باید آثار متعلق به این مذهب در دستگاه حکومت کاملا پاک سازی شود

مسئله دوم آزادی بی قید و شرط سیاسی است به این معنی که تشکلهای سیاسی و صنفی بدون هیچ قید و شرطی آزاد باشند مسئله سوم آزادی بی قید و شرط زنان و رفع هر گونه تبعض جنسی است.
مسئله چهارم باید بر اساس یک نظام شورایی حکومت ایران باید طراحی شود و مسئولین شهرها از بخش دار گرفته تا استاندار صرفنظر از جنیست. ملیت بر اساس رای منتخب مردم باشد.

یکی از دلایل ایجاد تفرقه و جدایی فقر اقتصادی و فرهنگی است ، آزادی بی قید و شرط سیاسی فقر فرهنگی را درمان خواهد کرد و انسانها یاد می گیرند که در کنار هم زندگی کنند و این حقیقت در وجودتشان ریشه دار می شود که زندگی در کنار هم بسیار زیبا تر از تاریخ و اختلافات قومی است و باید تلاش کرد حق شهروندی برابر را صرفنظر ازهر ملاحظی تبدیل به سنت کرد بهداشت ریگان ، تحصیل رایگان امکان آن برای همه ساکنین آن سرزمین ، تامین زندگی و رفع نگرانی از فقر . شمی صلواتی

شمی صلواتی : حزب دمکرات و عبدالله مهتدی در نگاه عمیق من!

حزب دمکرات و عبدالله مهتدی در نگاه عمیق من! شمی صلواتی

حزب دموکرات یک حزبی قومیست که در کردستان ایران به فعالیت سیاسی زیر زمینی مشغول است از نظر ایدولوگهای جمهوری اسلامی این حزب منحل شده است و ضد انقلاب اسلامی است.
عمل کرد حزب دموکرات عملکرد خوبی نیست از کارنامه خوبی برخوردار نیست
در میان مردم کردستان ایران حزبی خوش نام و نشانی نیست.
حزب دموکرات در طول چهل سال گذاشت بارها اعلام کرد که آماده است با جمهوری اسلامی مذاکره کند و دو تا از رهبرانش در این بند و بسها قربانی شدند . ولی جمهوری اسلامی هیچ وقت تمایلی نشان نداد و اولین جلسه مذاکره با قاسملو مذاکره کننده ضارب بود.
سران حزب دموکرات از داریت سیاسی برخوردار نیستند.
حزب دمکرات کردستان شعارش سرنگونی جمهوری اسلامی نیست و از ابتدای روی کار آمدن جمهوری اسلامی همیشه به دنبال مذاکره با جمهوری اسلامی بود و این جمهوری اسلامی بوده تا بحال تمایل نشان نداد
حزب دموکرات برای راضی ساختن جمهوری اسلامی ابتدا به مقر رفقای سازمان پیکار حمله کرد و چند تن از این رفقا را به به قتل رساند و جنگ طولانی را به کومه له تحمیل کرد در شمال کردستان آنجائی که از قدرت نظامی بیشتری برخوردار بود کمونیستها را می کشت. خوشبختانه این کومه له بود در آن زمان که حزب دموکرات را سر جایش نشاند، البته نه فقط کمونیستها بلکه با هر گونه حرکت پیش رو در جامعه مخالف بود و در برابر آن می ایستاد. حزب دمکرات در مناطق هورامان به بیمارستان کومه له حمله کرد و تمام زخمیها و پزشکان و پرستار را قتل عام کرد
حزب دموکرات یک حزب بورژوازی است و خود را سکولار می دانند اما در عمل و از لحاظ تشکیلاتی بیشتر دارای چهار چوب فکری و عملی فئودالی است نفوذ این حزب بیشتر در میان ملایان کردستان و کدخداهای روستا و در شهر ها میان بازاریان است. حزب دموکرات در ایجاد اتحادیه ملایان سنی کورد فعال بود، در بعضی از مناطق دور افتاد هم بنا به دلیل ناآگاهی مردم نفوذ دارد. حزب دموکرات یک حزب بی پرنسیب و عاشق قدرت به هر قیمتی است.
حزب دمکرات دو شاخه اند، که از لحاظ پراتیک و ساختمان تشکیلاتی و سیاسی تفاوتی با هم ندارد.
٭٭٭٭
عبدالله مهتدی در کومه له قدیم و حزب کمونیست ایران فعال بود تا آنجا که خواستار ادامه جنگ تا نابودی حزب دمکرات شد. و آن را یک جنگ طبقاتی و دفاع از طبقه کارگر می دانست.
اما امروز با سیاست جدید و با رویای رسیدن به قدرت با حزب دمکرات یک رابطه بسیار دوستانه دارد
و ازنظر سیاسی کاملا دنبال رو حزب دمکرات است

عبدالله مهتدی رهبر تعدادی از ناسیونالیستهای افراطی انگشت شماره کورد به نام حزب کومه له است، حزب کومه له جعلی ست چون کومه له قددیم یک تشکیلات کمونیستی و خود را مارکسیست انقلابی معرفی می کرد و هیچ رابطی با قومپرستی نداشت.
حزب مهتدی از نظر مالی وابسته به اتحادیه مهینی است اتحادیه دوست خوب جمهوری اسلامی است.
عبدالله مهتدی تمایل جدی به مذاکره با جمهوری اسلامی دارد با این امید که اتحادیه مهینی بدلیل رابطه دوستانه اش با جمهوری اسلامی شاید این مذاکره را ممکن سازد البته نظری هم بسوی امریکا با این تواهم که شاید با سوار تانکهای امریکا به قدرت رسید همه راه رسیدن به قدرت بدور از هر پرنسیبی برای عبدالله مهتدی باز است او مماشات گر ، اهل زد و بند، شیفته قدرت به هر طریق ممکن ، گذشته اش را بعنوان کمونیست مورد نقد قرار داد است و از آن بعنوان یک اشتباه بزرگ در زندگی خود، فاجعه بار و شرم آور می دانند
عبدالله مهتدی فاقد هر گونه پرنسیب سیاسی و اخلاقی ست،
و امروز در کنار حزب دمکرات بدنبال قدرتی محلی است، متاسفانه تشکیلات حزب آقای مهتدی استوار به نوع فرهنگ عشایر لمپنی ست.

آیا سازمان مجاهدین خلق به قدرت خواهند رسید ؟

جواب من یک نه است.
تاریخ غیر قابل تکرار است مگر در شکل کمدی آن، در انقلاب ۵۷ دولتهای غربی بحضوص امریکا توانستند با حمایت خود از خمینی برای ایرانیان فرشته نجات بسازنند و این کار ممکن شده.
دلیل بسیار ساده در آن زمان “ وجود حکومت شاه که بعنوان یک دست نشانده امریکاه و مستبد که بر اثر کودتاه به سر کار بر گشته بود و از همه مهمتر منفور بودن ساواک که نقش اساسی در سر کوب و نابود کردن مخالفا ن داشت ، نبود احزاب سیاسی مخالف چپ و سکولار، دلایلی بودند که خمبنی توانست قدرت را قبضه کند. نبود احزاب سیاسی مدرن در آن زمان و عدم امکانات اطلاع رسانی در دسترس مردم مهمترین فاکتوری بود که بی بی سی توانست تصوریر خمینی را در ماه به مردم حقنه کند. بنابر این:
وجود دستگاه سخنی پراکنی بی بی سی،
وجود حزب توده و مماشات او با آیت الله خمینی،
وجوه اشتراک احزاب چپ و راست آن دوره با جنبش „ضد امپریالیستی“ خمینی فاکتورهای مهمی بودند که افق مردم را به سمت دیگری برد تا بند اسارت خود را محکم کنند.
مذهب در میان اقشاری از جامعه یک ویژگی اعتراضی به وضع موجود پیدا کرده بود. مذهب مثل امروز ماهیتش برای مردم عیان نشده بود. چون نه نقد شده بود و نه ماهیت واقعی آن برای مردم افشا شده بود. جو ضد امریکایی به دلایل مختلف از جمله کودتای بیست و هشت مرداد ۱۳۳۲ اسلامیها به رهبری خمینی را سوار بر موج انقلاب کرد.
از همه مهمتر جبهه ملی که مصدق را بعوان شخصیت وطنی یا ملی در کارنامه خود داشت با حمایتشان از خمینی فضا را برای احیا جمهوری اسلامی آماده ساختند. وجود روشنفکران واپسگرا و ضد فرهنگ مدرن غربی همچون ال احمدها، و علی شریعتیها و … همه اینها در بوجود آمدن و تثبیت جمهوری اسلامی تاثیر گذار بودند .
شرایط امروز اما متفاوت است.
اول به دلیل بد نامی سازمان مجاهدین خلق و فجایع نظامی و سیاسی تاریخ ۴۰ سال اخیرشان، دوم به دلیل فرقه ای بودن این سکت مذهبی، سوم اینکه وجود فضای قوی ضد مذهبی در ایران و نقش احزاب متنوع چپ و سکولار و لبیرال و دمکرات چهارم وجود شبکه های اجتماعی و ماهواره که جو سانسور را شکسته و دیگر دنیای تک رسانه ای دولتها پایان یافته است. از همه مهمتر تاریخ سازمان مجاهدین خلق از لحظا سیاسی به سر رسیده و اسلام و اسلام سیاسی بدنام و از هر زمانی بیشتر مورد تنفر مردم است. اسلام سیاسی چه کراوتی و عمامه ای از نوع اردوغان و چه لچک بسر از نوع مریم رجوی و چه عمامه به سر از نوع خمینی و خامنه ای و بغدادی و ملا عمر و… از نظر مردم مدرن و مترقی و آزادیخواه خونریزان و بیرحمانی مخرب بیش نیستند. بر بستر چینی فضایی که فوقا به آن اشاره شد وجود جنبش کمونیست کارگری مانع اصلی تحقق رویای قدرتگیری سازمان مجاهدین است و امیدهای آنها به راسیستهایی مانند ترامپ و لوپن و… را به یاس بدل خواهد کرد.
گرچه مجاهدین بر روی پولهای هنگفت صدام حسین و شاهان سعودی لم داده و نسبت به احزاب سیاسی ایران برتری مالی دارد اما از لحظ معنوی و اعتبار اجتماعی بد نامترین جریان سیاسی است و مردم آنها را در کنار بسیجیها و سپاه و وزارت اطلاعت و هم جنس آنها میدانند. اما نباید فراموش کنیم که سازمان مجاهد ظرفیت هر نوع جنایتی را دارد و به همین علت باید او را بیش از پیش افشا کرد و نقش سناریو سیاهی این جریان را به همگان گوشزد کرد. شمی صلواتی 36489163_1800502683361538_3762256154315456512_n

سیروان قادری

سیروان قادری هنرمندی انسانگر و برابر طلب ، هنرمندی که با گذر از مادیات و غرق شده در دریا عواطف، ارزشهای انسانی را دنبال می کند سیروان با لطافت خاص جلای جسمهای خسته است ، من از نزدیک با او آشنام و اگر بخواهم او را معنی کنم باید بنویسم که او پاک و بی ریا مثل قلب پرنده
به ارزشهای انسانی متعهد
نسبت به کارهای هنریش بسیار حساس و تیز هوش است.
سیروان قادری زلال چون چشمه در دل کوه است
„غرق دنیای عشق وزیبای زندگی است “
فداکار است در بر قراری ارتباط با مخاطب خونسرد و در همان حال صیمیمی در نهایت احترام به ارزش انسانی وفادار و باورمند است
او صدای گرمی دارد صدای که قدرت فتخ دلها را داراست پراز عشق و عواطف است سیروان قادری در برابر نابرابرها معترض و پیش رو است اغراق نیست اگر بنویسم که او همچون خورشید هر یخی را نه تنها آب بلکه بشارت زندگی هم هست، زیستن است، در حقیقت بهتر خواهد بود اگر بنویسنم او هنرمندی صاحب اختیار و می فهمد که چی می خواهدو چی نمیخواهد ، استاد سیروان قادری نه تنها هنرمند بلکه پیشگام ارزشهایی انسانی ست
خوشحالم از وجود این جوان پر شور و با احساس
و از همه مهمتر استاد سیروان قادری صاحب دانش و دارای درک انسانی است . شمی صلواتی

گفتگویی ناتمام با فریبرز فخاری

وجود هنرمند انقلابی و پر کار چون رفيق فریبرز را در جنبش انقلابی کردستان نباید ناديده گرفت، هنرمند ی که با کمترین امكانات بهترین آهنگهای پر شور و با احساس انقلابی را ساخت و تصاویوی از مقاومت مردم کردستان و کمونیستهای توانگر را به تصویر کشید. سالها پیش در کردستان و کوهستانهای آن در اوج بی امکاناتی هنرمندانی چون فریبرز با انگشتان خلاق و قلب اکنده از شور توانستند هنر نمایی کنند اگر تاريخ نویسی مُنصف، بخواهد هنر انقلابی و خلاف جريان را بنويسد بدون نام فریبرز. کارش ناتمام و بدور از اخلاق خواهد بود به همین دلیل ساده سراغ فریبرز را گرفتم تا بتوانم با او گفتگویی داشته باشم و آن رادر سطح وسعیی در دسترس عموم قرار دهم متاسفانه به دلیل فاصله جعرافیای مجبور شدم مصاحبه را در قالب سوال کتبی برای ایشان ارسال کنم در نتیجه نتوانستم تصویر زیباتری از رفیق هنرمند و خلاق خود داشته باشم اما خوشحالم که توانستم همین تصویر اندک را از ایشان تهیه کنم . امیدوارم درآیند فرصت ممکن شود که من بتونم این مصاحبه را کاملا کنم
شمی صلواتی: فریبرز عزیز! گفتگوی من نه تنها! در مورد زندگی هنری و سیاسی شماست، بلکه قصد دارم از ابتدای زندگی خصوصی شما یادداشت برداری کنم ، بدون شک جای پای هنری شما در تاریخ کردستان ایران ماندگار و قابل ستایش و تقدیر نه تنها برای جویندگان آن، بلکه در سطح وسیعتری است! خودتان مطلعید که من کارهای هنری شما را از نزدیک دنبال کردم و شاهد کارهای زیبایی هنری شما از نزدیک بوده ام آهنگهای زیبایی که در میان جنگ و سختیهای روزانه و در اوج بی امکاناتی که با درد و رنج ساختید خلاصه نمی شود، در اینجا من می‌خواهم به طور کلی و مفصل در مورد زندگی خصوصی و هنری و چگونه گام نهادن در صف مبارزه است و قصدم همانطور که گفتم یاداشتهای از تجریبات زندگی شما به صورت یک گفتگو ازشماست.
برایم جالب است که ابتدا با این سوال! که شما در چه سالی و در کجا بدنیا آمدی ؟از دوران کودکی، زمانی که راهی مدرسه شدید و چگونگی احساسی که در تو بود بیان کنید ؟
فریبرز: در سیاه ترین و سردترین شب سال بدنیا اومدم شب چله، خانوادەای متوسط با مادری از جنس عشق و پدری زمخت و دیکتاور بدور از هر گونە عواطف انسانی، درست ١٨٠ درجە با مادرم تفاوت داشت
من فرزند هفتم بودم کە با کوچکتر ها ٩ نفر میشدیم .
دوران دبستان را در مدرسە ٤ آبان همان محلە شروع کردم خب من اهل قطارچیانم و قطارچیان از محلە های قدیمی و تاریخی سنندج است . از همان دوران کودکی بە موزیک بسیار علاقە داشتم چیزی از درون بە من نهیب میزد همیشە دردی رو کە میخواستم با زبان بیان کنم نمیتونستم یا منو میزدند و یا تحقیرم میکردند با یک تکە تختە و چند سیم پارە شدە ترمز دوچرخە سازی یک نوع ساز ساختم البته شبیە کە نە، اما در مایە های گیتار بود با توجە بە اینکە من گیتار رو ندیدەبودم بعد ها فهمیدم کە این باید گیتار باشە و شروع کردم کە کل اوقات خودمو با ان صرف کنم و اهنگ هائی هم میزدم ،در سالهای بعدی کلاس هائی از آموزش موسیقی در سنندج دایر کردند امور تربیتی کە وابستە بە ادارە اموزش و پرورش وقت بود و سازمان پیشاهنگی بە مدیریت اقای پیرظهیری محمد و امور تربیتی بە مدیریت اقای نظری و کلاس موزیک این دو سازمان توسط اقای عباس رنگ امیز کە بعد ها با تغیر فامیلی “ نیرومند “ بە کار ادامه داد اقای نیرومند خودش از نوازندەهای چیر دەست کلارینت بود و بازنشستە ارتش، و من در کلاس او شرکت کردم بە کمک مادرم این کار برای من راحت تر پیش میرفت و مادرم سعی بر ان داشت کە پدرم چیزی نفهمد و من با ساز طبل ریز در دستە موزیک سازمان پیشاهنگی شروع بە کار کردم تا اینکە بعد چند سال در یک اردوی دانش اموزی در اردوگاه رامسر با دستە موزیکی اشنا شدم کە از شیراز بود دختری تک نواز این گروە بود کە هم بسیار زیبا و هم مسلط بود بر سازش او ساکسیفون میزد خب این دوران در سنین ١٣/١٤ سالگی بود گذار بچگی بە نوجوانی من بە این دختر خانم علاقەمند شدم و هر روز بە دیدن او میرفتم با وجود اینکە او بزرگتر از من بود و منو تحویل نمیگرفت اما من بە دیدن تمرین های اونها میرفتم و اخرش بخودم اجازە دادم کە بهش بگم .من اهل سنندجم و کوردم، وقتی برگشتیم سنندج من بە یاد تو باید این ساز رو یاد بگیرم و این کارو کردم هرچند ساز دهائی کە مستقیم با نفس و احساس ادم رابطە دارد وسیلەای مناسب و زیبا برای بیان احساسات من بود و این کارو کردم، بعد تمرین های اولیە و شناخت ساختار ساکسیفون، در هفتە اول موزیکی رو زدم کە همە تعجب کردند، بنفشە بنفشە دریا کنار اومد از خانم مهستی کە تازە همە گیر شدە بود. اقای نیرومند از این کار من هم خوشش اومد و هم تنبیهم کرد کە بدونە نت چیزی رو نزنم البتە ایشون در تئوری های پیچیدە موزیک زیاد هم آشنا نبودند اما واقعأ کلارینت او اسمانی بود.دوران بچگی من بە این شکل داشت بە اخر میرسید و قدم های نوجوانی را داشتم تمرین میکردم ان هم زیر لگد و شلاق کمر بند اجباری پدرم هر روز یە گوشە از بدنم سیاه و کبود میشد اما این کتک کاری رو بجون میخریدم ولی حاضر نبودم کە دست از این کار بکشم، تا اینکە کاخ جوانان سنندج افتتاح شد.

شمی صلواتی : صحبت از کاخ جوانان کردی! آیا به کاخ جوانان رفتن در آن ساده بود یا شما شناخته شد و معرف داشتید؟ دوست دارم در اینجا بدونم که کاخ جوانان تا چه حد تاثیر گذار در بین جوانان سنندج بود؟
رفتن بە کاخ جوانان بسیار سادە بود فرم مخصوصی رو نمیخواست متونستی در رشتە های ورزشی تیاتر، موزیک، ادبیات و فلسفە، نقاشی،و تقریبأ کل رشتە هائی کە میتوانست توجە جوانان رو بخودش جلب کنە خب البتە نقش بسزائی داشت در پیش برد سطح فرهنگ جوانان بسیار تاثیر گذار بود جوانانی کە امکان امدن بە کاخ جوانان رو داشتند مشخصە کە بە دنبال اعتیاد و ولگردی و بیهودگی نمیرفتند. جوانانی کە تا دیروز ستون خیابان های سنندج بودند و شب و روز در خیابان ها ولو بودند جائی یافتنند کە اوقات خود را در بهترین حالت بگذرانند. و این رل در سطح شهر کاملأ پیدا بود و احساس میشد هر چند کە تحت اتوریتە نخست وزیری بود و مسئولین ان کاملأ با ساواک همکار بودند اما باز هم خوب بود من در کاخ جوانان سنندج چپ را شناختم و انسان های سیاسی خوبی رو پیدا کردم کە شب ها بعد تمرین کلاس خصوصی داشتیم در رابطە با کتاب های جلد سفید من مانیفست کمونیست رو در کاخ جوانان یاد گرفتم کە یکی از مدرسان غیر رسمی البتە در کمال رفاقت رفیق جلال ملکشا بود کە بسیار محبوب جوانان ان دورە هم بود البتە و حرفش برو داشت و ما از این جلسە ها با هر کسی سخن نمیگفتیم . ما جوانان سنندجی عادت کردیم در محیطی کە مختلط است جمعی از دختران و پسران جوان با هم کار میکنند میرقصند میخونند و دوست و رفیق هم هستنند. زندگی کنیم و ارزش دختر و پسر را با هم کنار هم قرار دهیم و باورش کنیم ، بدونە اینکە خطائی از کسی سر زند و بە کسی یا بهترە بگم بە دختری چە بە لحاظ حقوقی و اجتماعی و حتا جنسی تجاوزی صورت بگیرد و من با شهامت تمام میتوانم گواه این باشم.
شمی صلواتی، شما اشاره به مادر تان کردیکه بر عکس پدرتان چشمه عواطف بوده و از هر گونه فداکاری برای بچه هایش دریغ نمی کرد، این عواطف مادر تا چه حد در خلایقت شما در موسیقی تاثیر داشت؟
مادرم بسیار مهربان و خانمی وفادار و باسواد بود و اگاه، ولی من حس موزیک رو از او نگرفتم ،نە، من شوری رو در درون خودم احساس میکردم همیشە و تا زمانی کە بچە بودم بوسیلە سیم ترمز و یک پارە تختە با چند سیاه میخ گیتاری رو ساختم و با ان ور میرفتم دوست داشتم نە با کلمە فریادی رو کە در درون خود دارم بە گوش همە برسونم اما کلمات توان بیان درونی من رو نداشت و بە موزیک پناه بردم و کلی با اون پارە تختە خودم رو واسە خودم تشریح میکردم. اما مادرم با تمام وجودش دوست داشت کمکم میکرد و این کار مرا از پدر مخفی نگە میداشت همیشە دوست نداشت پدرم چیزی رو در این رابطە بدونە، چون اون مشغول کارهای خودش بود و چیزی بە عنوان بجە و خانوادە واسە پدرم معنائی نداشت بسیار خود خواه و خود پسند و دیکتاتور بود.
شمی صلواتی :از کاخ جوانان گفتی از نوع نگرش چپ گفتی، و از انسانهایی که با آنها آشنا یا برای شما الگو بودن، دوست دارم در حد امکان از این انسانها نام ببرید و در موردشان هر چند مختصر توصیخی بدی، قصد من در اینجا تنها قدرشناسی از آنها نیست بلکه تفاوت ها نسلی که عاشق تغییر بود و اهداف انسانی داشت باید برای نسل امروز ما معرفی شوند
بلە از کاخ جوانان گفتم اینکە بر خلاف میل دولت مرکزی کاخ جوانان سنندج تبدیل بە یک دانشگاە شد کە در ان میشد مارکسیسم را هم شناخت و من کە قبلاهم گفتم مارکسیسم را در کاج جوانان سنندج خوندم از کسانی کە در انجا فعالیت میکردند بیشتر انها بە صف کومەلە پیوستند و مبارزینی سر شناس و پیگیر و انقلابی بودند و چندین نفر انها هم در همین راه جانباختنند، از یاری دهندگان بیرون از کاخ کە بە فعالیت ما گوشە چشمی داشتند و تشویق میکردند کە این کار رو ادامە بدیم رفیق جانباختە شوان .(مخی مائی) کە بعد ها یکی از فرماندهان تیز هوش و لایق کومەلە شد. وجود و پشتیبانی شوان بسیاری از گردن کلفت های سنندج راکە یک زندگی بیهودە داشتند رو بە صفوف انقلاب کشاند مثل ناصر (ناسر دەمتاک) و خیلی های دیگە کە اکنون بخاطر گذشت ٣٧/٣٨ سال از ان دوران بخاطر ندارم. نجمە غولامی کە اکنون خوشبختانە در حال حیاط هستند و هنوز با ترانەهایش در ردە یک موزیک اعتراضی کار میکنند، شاهرخ شاویسی از پیشمرگان و کادر های کومەلە بود، جلال ملکشا شاعر توانای این عصر ما.جانباختە خسرو قرەداغی کە با چریک های فدائی خلق بود و دختران جوان زیادی کە همگی در صفوف کومەلە و چریک های فدائی سازمان دهی شدند، بانو مرضیە فریقی خوانندە معترض کە بر اثر بیماری چند سالیست مارا بجا گذاشت. و خیلی های دیگە کە شاید با فکر کردن بە ان اسم ها را بخاطر بیارم و براتون بنویسم ..بلە این نسل از جوانان بشدت خواهان تغیر بودند و برای ان تلاش میکردند در شرایطی کە کمترین اهمیت بە شهرهای کردستان دادە میشد دوست خوبم اقای اقبال حاجبی کە بعد ها بە صفوف حزب دمکرات کردستان ایران وصل شد گروهی را بنیاد نهاد کە متشکل از ١٢٠ نوازندە و گروە کر بودند و سمفونی کاووکی را تنظیم و بە اجرا دراوردند در نوع خود بی نظیر بود اما جای دارد کە از فردی نام ببرم کە انقلابی رو در موزیک سنندج ایجاد کرد سنندج نباید هیچ وقت نام فرخ ریاعی را از یاد ببرد.بلە کاخ جوانان سنندج همچین جایگاهی بود
ضمی صلواتی :من هر چند شفته هنر بخصوص موزیکم ولی در مورد کار یک آهنگ ساز آشنایی ندارم ، می توانم با علاقه گوشت کنم و در نوع کارش حس صمیمی وعشقی که در آن نهفته بفهم، ولی در اینجا دوست دارم از ابتکارات شما بیشتر بدونم در کاخ جوانان شما تا چه حد موفق به پیشرفت در عرصه موزیک بود ی و چه کارهای توانستی به ثبت برساند یا انجام بدهی

در کاخ جوانان من یک نو اموز بودم و اگر کمک های دلسوزانە فرخ ریاعی بمیبود بجائی نمیرسیدم پس من در کاخ جوانان سنندج شکل گرفتم اما کار های حرفەایم را در صفوف کومەلە انجام دادم . عرفەای کە چە عرض کنم چون تنها موزیسین کومەلە بودم و در بین کل هنرمندان ان وقت استان کردستان تنها من بودم کە پیش مرگە شدم و دنبال اهداف انسانی خودم رفتم . اما در انجا میشە بگم کە کل سرود های کومەلە از فارسی و کردی کار من بود در روزای اول با پیشنهاد „عبدالە مهتدی „دبیر کل وقت کومەلە گروهی رو سازمان دادیم بە اسم بانگەواز.( فراخوان) و البتە این گروه شامل فقط من بعنوان نوازندە و رفقا نجمالدین غولامی و کالی ئاتشی خوانندەهای گروه بودند کە البتە ناصر رزازی هم با ما بود اما نە بعنوان پیش مرگ بلکە بخاطر اعتیادی کە داشت در شهر زندە یاد مرضیە فریقی همسر ناصر رزازی از کومەلە خواست تا اورا جا و مکانی دهند کە هم بخواند و هم اینکە از ان فضا دور باشد و همینطور هم شد اما ناصر رسمأ پیشمرگ نبود،مثل بقیە رفقای بانگەواز
شمی صلواتی :
فریبرز عزیز اجازه بده به عقب برگردم با این سوال ! که در سالها ۵۶و ۵۷ می خواهم ببیم تصویر فریبرز از آن فضا چی هست ؟
در این سالها و کمی پیشتر من بوسیلە برادر بزرگم زندە یاد شاهرخ مبارزە را کمی عمیق تر شناختم و باوجود گرایشات قوی ودرونی خودم بر ان شدم کە منم من برادرم شاهرخ کە بعد یک سال و نیم زندان اعدام شد مبارزە را جدی تر و سازمان یافتە تر ادامە بدم، در این سالها میشە گفت شکل گیری جدی خودم و سازندگی فکری و روحی خودم رو آغاز کردم هر چە بە اطرافم نگاه میکردم بجز رنج و ستم و بی حقوقی اجتماعی چیزی رو نمیافتم نە تنها من کل جوانان ان وقت من باوجود اینکە برای مخارج زندگی کار میکردم و کمک ناچیزی بود بە مادرم تا چرخە این زندگی نکبت بار را بتونە بگردونە، در میان کارگران ان زمان خوشبختانە با محمدقاسم مرادی بیشتر اشنا شدم از همسایە های خودمان بود پسری جدی و مبارز و مهربان کە تمام سعی خود را بر ان میداشت کە بە کارگرا بفهمونە کە حق و حقوق خودشون رو بشناسند محمد قاسم بعد ها بە یکی از رهبران سیاسی واحد بزرگی از پیشمرگان کومەلە تبدیل شد و متأسفانە در یک درگیری با افراد حزب دموکرات جان خود را از دست داد خب، سالهای ٥٦/٥٧ سالهای پر از خاطرات تلخ و شیرین بود میشە گفت سال های رنگ گرفتن جوانان سالهای سازندگی سالهائی کە جوانان سنندج بە وفور در صفوف مبارزان چپ گرا قرار گرفتنند سلا هائی کە کلام نخست عشق بود و عاشقی مابین مبارزین و مردم نە احزاب و مردم دوست دارم اینو فراموش نکنیم کە همیشە بدنە تشکیلات ها از مرکزیت خود تشکیلات مصمم تر، قاطع تر و مبارز تر بود ان هم بخاطر افرادی کە در مهربانی و فدا کاری شهرە شهر بودند.و کلأ این افراد بە اساسنامە و برنامە کاری تشکیلاتی مثل کومەلە تبدیل شدە بودند. مهم نبود کە افراد اساسنامە رو بخونند تا وارد تشکیلاتی شوند همین کە ایوب نبوی انجا بود کافیست همین کە عطا خلقی، خسرو رشیدیان فرهاد امانتی ارسلان سعادتمند حمید شعبانی. مخە مائی ( شوان ) خالد رحمتی و بسیار بسیار از این رفقا شناسنامە کومەلە بودند. پس من در این کورە پختە شدم بعدها بە وسیلە و در تماس با رفیق حمید شعبانی کە مسئول مستقیم خودم نیز بود و سفارش او کە سازم را کنار نگذارم جلەای کە هیچ وقت فراموشم نمیشود این کە فریبرز با سازت بە جنگ اینها برو و این جملە راە جدیدی رو در من کلید زد و پس از اعدام شاهرخ و لو رفتن تشکیلات مخفی کومەلە منم مثل سایر رفقایم راه مبارزە علنی رو در پیش گرفتیم ان هم در کنار کلاشینکوفم همیشە کلارینتمم حضور داشت و این روند ادامە داشت تا گروه بانگە واز تشکیل شد با یک نوازندە و سە خوانندە.

 

عشقی که در دل ریشه زد : شمی صلواتی

موقع صرف نهار بود و کتری سیاه و چرکین باغ را بر آتش گذاشته بودم، می خواستم لقمه نانی که همراه با دوغ به معنای نهار بود جاتون خالی نوش جان کنم، یک چای بخورم، برای رفع خستگی سیگاری دود کنم و بعد به کار ادامه بدهم چون نمی خواستم کارم دیرتر از دیگر همسایه ها تمام شود و بنا به همین دلیل در کار باغ و مزرعه تلاش بیشتری را از خودم نشان می دادم که ناگهان عزیز دلم از دور پیدا شد که به سوی من می آمد و من با دیدن او سریع دو استکان کهنه چرکینی راکه داشتم، برداشتم و در چشمه با ماسه و گیاه به شستنشان پرداختم هر چی می کردم پاک نمی شدن،احساس شرم و خجالت در وجودم موج می زد که ماهروی جوان سر رسید، سعی کردم شرم را در خود بشکنم عاقبت دل به دریا زدم،که هر چی باد باد! سفره نان و دوغ راپهن کردم و مقدار ی خیار و پیاز را از باغ آوردم ، سفره فقیرانه بود و بیشتر ازاین نمی شد رنگ و بو یی به آن داد.
دلبرک خسته از راه رسید. ابتدا با خجالت یک چای برایش ریختم و گفتم “فعلا این چای را میل کن تا رفع خستگی شود و در حالیکه با تعجب نگاهش می کردم او با میل چای را خورد و به به و چه چه زیاد هم کرد قلبم آرام گرفت سفره را پهن کردم و گفتم اگر از آمدنت مطلع بودم حتما سفره را مقداری رنگین می کردم اما او ناباورنه به خوردن پرداخت و کلی از لذت بخش بودن نهار تعریف کرد و گفت من فضای بی ریا را دوست دارم.
….
روز دیگر من او را به بهانه تماشای باغی که انگور داشت بردم، پای درخت هلویی که سه سال پیش کاشته بودم چهار الی پنچ هلو گرفته بود البته آبدار . از دور نمایان بود هلو های بزرگ و زیبا که تمایلی به کندنشان از درخت نداشتم گاه گداری فقط نگاهشون می کردم. در حقیقت درخت و نوبرش را دوست داشتم و برای کندن میوه از درخت عجله نمی کردم.
دلم می خواست که „عزیز دلم“ یکی از آن هلو را مزه مزه کند تا من از شرمندگی او در بیایم و بهش هم گفتم این هلو ها طبیعی است و خوشمزه، هر چند خودم نمی دانستم که این هلوها چه مزۀ دارد چون تا به حال نخورده بودم.

ماجرا چنین بود که سه سال پیش در یک قهوه خانه کنار جاده یک مرد شهری بدون توجه به اطراف خود، بعد از خوردن یک هلوی درشت و آبدار، هسته اش را پرت کرد که به زحمت توانستم آن هسته را پیدا کنم، فکر کنم وسط های پاییز بود و همان موقع من این هسته را کاشتم. که خوشبختانه حالا تبدیل به یک درخت زیبا شده است و حاصل امسال“ نوبر ش“ پنچ تا هلوی خوب و آبدار است.
انگار از درون دل من آگاه بود و نمی خواست که از آن درخت، هلو را بکند به هر حال از من خواهش بود، و از او سماجت و عاقبت یک هلو را از درخت کندم و با دو دست پیش کشیدیم که او با لطافت و به آرامی هلو را گاز گرفت که نا خودآگاه به او گفتم “این هلو شباهت زیاد به لبهای شما دارد” و او قاه قا ه به خنده افتاد. البته دوستی من و دختر شهری وسعت یافت و من شعر هایم را برای اصلاح به او می دادم و او مرا تشویق به نوشتن می کرد رابطه ی ما صمیمی بود. تا حدی که من عاشق او شده بودم ولی این عشق بعنوان یک راز نزد خودم باقی ماند.

هیچ وقت به او نگفتم فقط اگرهر وقت به باغ سری می کشید دوست داشتم لذت ببرد و همین.

یک بار در رودخانه شنا می کرد. واقعا محشر بود البته وقتی می گویم محشر، یعنی محشر بود.
هر چند من، آنقدر ها دهاتی دهاتی نبودم چند کلاس درس خوانده بودم و با یک تشکیلات چپ تماس داشتم و کتاب هایی از زندگی و عشق ، وچند کتاب کمونیستی خوانده بودم.
خواننده عزیز من، بهتر است سکوت کنی. یعنی فقط تصور کن آنچه را که تعریف می کنم. او همچون ماهی در آب در حال گردش بود، وقتی شیرجه می زد موجهای آب او را به گرمی نوازش می کردند. رودخانه هیچگاه و هیچ وقت چنین مهمان زیبائی را به خود ندیده بود. من غرق تماشایش بودم و رودخانه غرق در نوازشش. رودخانه و دختر شهری همچو عاشق و معشوق یکدیگر را در بغل گرفته بودند. انگار سالها ست برای رسیدن به هم، سخت در انتظارند.
در آب سینه اش را سپر می کرد همچو دره ای که رودخانه درآن جریان داشت شیار سینه اش نمایان بود مانند دو کوه بلند با دو درخت زیبای لیمو که در وزش باد به لرزه در می آید، انگار شاه ماهی بود در حین شنا پاهایش را سیخ می کرد و موهای سرش همچو دشت سر سبز در فصل بهار نماد زیبائی بود که بر روی آب می افتد، ماهروی بی باک و نترس من همچو رودخانه در جریان بود. زندگی بود و زیبائی.

یک روز اتفاقی دوباره او را دیدم گفت ” سفری در پیش دارم ” دیگر او را ندیدم سالها ست از آنوقت می گذرد من دیگر او را ندیدم . من از او آدرسی نداشتم و تلفنی هم نداشتم حالا قلبم به انتظار او ناتوان و بیمار است دوست داشتم که دوباره سری به باغ میزد و من این بار با قوری چینی و لیوان بلورین یک چای به رنگ انار براش درست می کردم و به یاد آنوقت ها شعر هایم را از خانه کاهگلی باغ بیرون می آوردم و دوباره از او می خواستم که مروری دوباره کند به یاد ……………… او را باد شومی با خود برد و هرگز بر داشت..
یاد او، سایه درخت پیر، و کنار رودخانه
……………….غوطه ور شدن دلبر درآن آب
………………….ومن دزدیده بانگاهی جانانه،
………………………….با این همه شور و شوق
……………………………..عشق پنهانی داشتیم

قصه بنفشه و عشق باغبان: شمی صلواتی

باد خبر آورد که بنفشه در جستجوی باغبان پیر است، لحظه ای نگذشت. بوی معطر بنفشه در هوا پیچیده و باغبان پیررا با خود برد. البته باغبان پیر با بوی بنفشه آشنایی داشت و در آن لطافت خاصی می دید تا حدی که باغبان از آن مست شد و باد از مستی باغبان در تعجب و شگفتی مانده، [اهل دل یا شیفه گان طبیعت می دانند که بنفشه در مناطق کوهستان در میان بیشه زار ها در فصل بهار پیداست. گلی بسیار عاطفی و خوشبوست . بنفشه گلی لطیف و حساس با قد بسیار کوتاهش در محضر دیده نیست اما با بو پرانی تماشا چیان را خبر می کند بوی بسیار ملایم و نرمش در ده متری و چه بسا بسیار دور تر حس می شود.
باغبان سالهای بسیار دور، بر حسب اتفاق راهش به یک باغ دلنشین افتاد که فضای حاکم بر باغ را غم گرفته بود. گل بنفشه که در اوج تنهایی در بی اعتنا به باد، خیره در شکل و شمایل باغبان بود، بو پرانی می کرد باغبان نیز با حس زیبایی او را به خاطر سپرد و با شتاب از آن باغ دور شد.
سال بعد در میان طوفان باغبان گرفتار شد و ناامیدی وجودش را گرفت هر لحظه ممکن بود جان خود از دست بدهد علیرغم تجربیاتی که از وقوع حوداث داشت دل به یاس و ناامیدی سپرد. یک روز قبل در خواب بنفشه را دیده بود که با همان نگاه معصومانه به باغبان خیره و با بوی معطر خود او را شیدا می کنند. ، از قضا باغبان بعد به شکل معجزه آسایی نجات یافت همین دلیلی شد تا باغبان در میان شک و تردید بنفشه را فرشته خوب بنامد .البته باغبان در طول سالهای سپری شده چندین بار بنفشه را دو باره در خواب دید و هنوز امیدوار بود گل بنفشه را در باغ داشته باشد.
سالها گذشته و باغبان پیر شده است، تنهاست، یک روز در کنارباغ خسته و با دستهای پنیه بسته و صورت در هم رفته قیافه خود را در آب دید و ناامیدی براو غلبه کرد تا آنجا که ، سعی کرد تصویر حک شده بنفشه را که به خاطر سپرده بود فقط بر طاق دلش بگذار و همین کار را هم کرد.
اما حالا باد از بنفشه خبر آورد . باغبان مکث کرد . اشکی بر دیدگانتش نشست و در خود فرو رفت . بوی گل بنفشه آنقدر قوی و زیبا بود همینکه به دماخ باغبان پیر خورد وجودش چون زلزله لرزید و بعداز یک لحظه به سوی بیشه زار چنار راه افتاد . بنفشه گلی بسیار زیبا و بو پران . در میان درختان سایه ساز“چنار“ بود تصویر گلی رمانتیگ و زیبا . خوش بو . زیر سایه درختان زمخت که از لطافت چیزی به ارث نبرد بودند دور برش از خارهای بدجنس و علفهای حسود بود. بنفشه فروتنانه زیبایی و بوی معطرش را به رخ نمی کشید.
باغبان به میان درختان رفت و بنفشه را دید و فوق العاده خوشحال شد.
دوباره در بنفشه غرق شد بنفشه هنوز در بو پرانی محشر بود باغبان با نگاهی به بنفشه خواست او را ببوید، اما ترسید، بنفشه روح بسیار لطیف و نرمی داشت باغبان پیر این را می دانست به همین دلیل ساده نمی خواست روح بنفشه ترک بردارد.
باغبان و گل بنفشه سرگرم صبحت شدند. بنفشه دلیل تفاوت باغبان پیر را با گردشگران شهری نمی دانست و توقع داشت که آنها هم مثل باغبان در اوج زیبایی گل را ببینند اما نمی دانست که آنها باغبان نیستند و رنگ و بوی درختان چنار را دارند . زمختند. احساس در وجودشان نیست و از بینایی زیبایی برخورد نیستند.
وقتی باغبان آرام و با لطافت گفت “ سلام بنفشه عزیزم “ و بعد با واژه های عاشقانه گفت“ گم شدۀ پیدا شده دوباره من “
بنفشه آه کشید که باغبان حسرت گل را فهمید و در ادامه گفت“ بنفشه عزیزم، زیباترین گل در باغچه دلم ، من باغبان پیرم بوی معطر تو را در هوا شناختم “ باغبان زیبایی را می شناخت اما با واژه های پیچده آشنا نبود قدرت توصیف او عشق ورزی با واژه های محدود بود اما حس زیبایی داشت . مهربان بود قلبی پر از عاطفه داشت نگاهش پر از عشق و محبت بود. نگاهی عاشقانه رشته سخن را دوباره در دست گرفت وگفت “ گل رویایی، من دل زیبا و طغیان گرت را در رفتن رودخانه به عریانی می بینم“ باغبان با این توصیف زیبا خواست بنفشه را با دل زیبایش آشتی دهد. که ناگهان بنفشه گفت “ باغبان با گل آشناست“؟.
باغبان در جوابش گفت “ البته! ،ولی زیباترین گل بنفشه است که بر خلاف دیگر گلها“ که بنفشه حرف باغبان پیر را قطع کرد و گفت“ باغ بی باغبان مثل بیابان برهرت است که در آن رونق نیست “ باغبان پیر باغم آشناست “ بنفشه با بو پرانی دل باغبان را تسخیر کرده بود و باغبان غرور بنفشه را تحسین می کرد برگهای بنفشه در رقص با باد ملودی خاصی تولید می کرد البته باغبان پیر هم قدر شناس زیبایی بود و دیگر رویایش تبدیل به واقعیت شده بود صبح کله سحر از خواب پا می شد تا عاشقانه سلامی به گل بدهد حقیقتا باغبان عاشقترین بود باغبان زیبایی بنفشه را یک باره اینطور توصیف کرد“ ای نازنین من میدونی تو همان اسب غرور و یاغی که در باغ دلم در تاخت و تازی، من فقط عاشقانه مست تاخت های توم، چقدر نرم و لطیفی که جرعت بوسیدنت را هم ندارم می دانی چرا ؟چون می ترسم روح نازنینت ترک بردارد“ باغبان راست می گفت چون غروربنفشه برای باغبان پیر تداعی تلاطم دریا بود. باغبان سالها در پی „گم شده“ خود دلش را کویر خشک ساخت بنفشه هر چند در اوج غرور بود، عاشق باغبان بود ولی غرور اجازه بیان آن را به بنفشه نمی داد اما با روحیه بسیارلطیف باغبان آشنا بود نوع برخورد باغبان با بنفشه از زیبایی خاصی برخودار بود یک بار به بنفشه گفته بود“ که تو احساس بسیار زیبایی داری و من نمی توانم قدرشناس این همه زیبای نباشم“ چون به درون دل بنفشه سرک کشیده بود و میدانست بنفشه خیلی لطیف ونرمتراز آن است که بتوان توصیفش کرد اما باغبان و بنفشه باهم خیلی زیبا و لطیف عشق ورزی می کردند و دو باغ دل را آراستند به زیبایی عشق را احیا کردند.

……….

گفت“ دلم گرفته “ شمی صلواتی


گفتمش “ بیا تا زخمهای دو دل را برای هم عریان سازیم گفت “ لت و پاره ست دلم “ حس کردم تنهاست، غرق غصه ست. قطر اشکی بر گونه ها و بر شیار صورتم نشست . تصور کنید بره آهویی بدور از دشت محبت در کویر خشک، که دلش باغ بزرگ عواطف و سرشار از زیبایی مثل چشمه در دل سنگ ، مثل رودخانه هنگام عبور و بدون ترس از ریزش دره!
سالهاست ندیدمش، احساس می کنم در وجودم هست.، خون رقیق شده در میان مویرگهایم که مرا به زندگی دعوت می کند . گر چه دل شکسته . گرچه اطرافش شلوغ اما تنهاست.
زیبایی های خاصش منو با خودش برد. ساده و بی پرده با صدای گرم و نرمش که یک روز بر حسب اتفاق در میان حصار بسته زمزمه می کرد گوش کردم مثل صدای پرنده تنها بود. دشب به خوابم آمد بود . آرام و دلگرفته کنارم نشت. بهش گفتم دوستت دارم . وجودت برایم زیباست، عاشق دیدنتم، با بودن تو حس زیبایی دارم. گفت “ یک شانه می خواهم که سرم را روی آن بگذارم، خسته ام „یک دست نوازنده برای پاک کردن اشگم . بغلش کردم در اوج خستگی بود . معصومانه تر از همیشه گفت „سردم است، خیلی سردم است، تمام وجودم درد دارد “ همچون باغبان پیر نوازش کردم ابتدا با چای داغ . بعد بهش گفتم “ تو زیباتر از آنی که تصور من بود – اعتماد بنفسش ضعیف بود زیبایی های خودش را نمی دید. وقتی غرق رقصدن می شد در اوج مستی دستمال را در چرخشی زیبا بر شانه می انداخت دل هر تماشا چی را می لرزند . خداوندگار زیبایی بود در لحظه ای زیبایی را می آفرید ،واژه را می شناخت ، نمی دانست که صدا و تصویرش ناخداگاه در ذهن من حک می شود. دلم در آن عواطف، در امواج صدا، غرق است. سردش بود تا آنجا که پتالوام روی شانه اش انداختم . اشکهای عواطفش را پاک کردم و دستی در میان موهای سرش کشیدم، دلداریش دادم و زیبایی وجودش را دوباره گوشزده کردم که “ چشمانت زیباست و دیدنش منو یاد چشمان آهو می اندازد و تداعی جنگل و تاخت است ، بوسیدمش و براش به آرامی زمزمه میکردم، بهش قول دادم که برای هر تار گیسوانش واژه ای بیابم از گل و آن همه زیبایی را تصویر کنم خسته بود در بغلم خوابش برد گر چه شب بود، من بودم و او، بغل گرفته بودمش، غرق صورت زیبایش بودم که مثل مهتاب یا قرص ماه شب چهارده، تو دل بروبود و واژه های تازه ای در ذهنم می آفرید . آرام چشمانش را بسته بود معصومتر از پروانه پر سوخته، پاک تر از قلب پرنده مرا غرق رویا می کرد . قطرات اشگ ناخداگاه بر صورتم سرازیر شد و از خود پرسیدم این آهوی معصوم در این جنگل پر از وحشت و با وجود این همه گرگ چگونه زنده مانده است .. گاهی آدمها کورند و زیبایی ها را نمی بینند . معصومیت را نمی فهمند . دلشان بر گرفته از سنگ است،خونشان بی رنگ است، زمختند و نادان . در حقیقت قدرشناس نیستند قدرشناس آن همه زیبایی. آه چه خواب پر شوری بود.

***
گم شده ی پیدا شده ی دوباره من،
دلم خیلی برات تنگ شد،
بخصوص در این چند روز که گذشته!
البته دلم شورمی زنه
حس عجبی وجودم را فراگرفته، نگرانم، نگران.
مثل پرنده در وجودم بی قرار پرمی زند
شاید عاشق شدم /نمی دونم، دلم شور می زنه
بهت گفتم که قلبم را میزبان اشگهایت می کنم
بهت گفتم آن چهرۀ معصوم دوران بچگی هایت هنوز در ذهنمه
راستی گم شده/ پیدا شده ی دوباره من.
بگو چرا همیشه دیر می رسم من
سیل اشکهایت را در جویباری نزدیک ساحل دیدم روان به سوی دریا،
کاش زندگی زیباتر از این بود عشق واقعی من،
چه زخمهای کاری، بر دلت،
چه اشکهای که ناخودآگاه ریخت بر گونه های زیبای صورت.
کاش، و صدها کاش دیگه. کاش شاد باشی، کاش در غذاب نباشی
دوستت دارم در قلبمی و ای کاش باغبان باغت باشم،
البته اگر باغبان باغت بودم، با نگاهی جانانه به هر سو،حصارباغت رابه گل می آراستم تا هر گاه برای سیاحت به باغ می اومدی بوی عطر گلها دل تو را غرق در زیبایی کند. و من آن باغبان بی ریا و ساده که با دل و جان خدا را مجبور به سجده در برابر زمین گرم پر از گل باغت می کردم تا شادابی گلها را در نگاهت زیباتر کنم اگر چشمه را توان به آمدن نبود چاه می کندم و از عمق زمین برای شادابی دلت، آب دریاهای دور را خبر میکردم. تا اینگونه باغت را بدور از حسرت آب، سیراب، جویبارهای باغ را خیس و نمناک کنم و هر جای باغ را صدها گلها به صد ها رنگ می کاشتم. افسوس صد افسوس که دیر رسیدم اما برای …باغبان بودن باغت، هنوز جسم و روحی آراسته به گل دارم. می دانی چرا؟ چون من در نگاه تو عشق پاک را بدور از هر رنگ می یابم.
باغبان هوشیارم و آشنا به باغ، غم هر گل تنها را، با آب زلال خواهم شست و چهره ی هر گل آغشته به غم را با لطافت به مهربانی دعوت خواهم کردم. من باغبان پیر روستایم و به زبان همه گلهای دشت آشناهستم. من مهر و لطافت را به گل آغشته به غم بر می گردانم و آن را نمای زیبایی خونه می سازم، هر چند باغچه را اینگونه که هست خواهد ماند، اما این بار غرق در زیبایی و عشق.

در ستایش زنان آزایخواه .

همراه شویم با انقلاب زنانه در ایران-
چون روزی زنده می شویم که وجودمان را باور کنیم
در این روز باعشق به اوج طغیان می رسیم
چون زیبایی ها در وجودمان عریانتر می شوند.
در این روز ها با گذر از هر کوچه با به دست گرفتن سبدی پر از پرهای گل!
زمرمه می کنم ترانه رهایی را
من یک زنم
طغیان عواطف
رودخانه محبت
خلاق و خالق به هر هنری که در آن زیبایی عیان است.
من یک زنم نرمتر از پر یک گل.
روان و زلال همچون آب چشمه،
من یک زنم “ کوهی در حال انفجار از عواطف“
دوباره زمزمه می کنم
سرود مستی را
هی از این کوچه بدان کوچه / روز وجود/ ترانه مال ماست
بیابا من زمزمه کن یک صدا/ یک دل
تا شویم ترانه
فتح این جهان در دستان ماست
با هر ترانه !
بیگانه از دین و ناسیون
ما فقط انسانیم
تا با پرت کردن رروسری همراه با سینه های لرزان
زهده پیر را به چاه چمکران بیاندازیم
تابوها را باید بشکنیم
مقدسات را زباله دانی کنیم
این سیستم کهنه را از ریشه باید بیاندازیم
.تا دنیای برابر را با جان و دل از نو بسازیم

شمی صلواتی

مهمانی تحقیر آمیز،


موقع نهار بود تعداد مهمانها هفت نفر بودند، روی میز غذاهای خوشمزه ای بود و در گوشه از میز غذای اسلامی „ترکیه“ یا „حلال“ با گوشت گوسفند درست کرده بودند ، در گوشه از میز کنار هم، خیلی زیبا به سبک ترکی یک پارچ بزرگ دوغ و چند لیوان گذاشته بودند و همین طور روی میزبا بطرهای شراب که دل را با خود می برد چیده شده بود، همه سر میز رفتیم.
بشقابها بزرگ غذا با زیبایی خاصی چید شده بود، زیبایی خاص غذا ها اشتها آور بود من یک تیکه گوشت „استیک“ از گوشت خوک بر داشتم و یک پیک شراب قرمز ریختم و در حالیکه به سبک خاص و زیبایی بعنوان مردی آشنا به طعم شراب، پیک را در دستم به آرامی می چرخاندم خانم میزبان به چه دلیلی، نمی دانم ، گفت ای „آغا“ مواظب باشید خدا اون بالاست می ببیند و ادامه داد که اینجا برای شما گوشت گوسفند و دوغ خوب ترکی فراهم کردیم.
همین گفتار تبعیض آمیز برای ایجاد شور در من کافی بود تا در اوج هیجان و با کلاستر از خودشان درآن مجلس شور به پا کنم.
سخن را حکمیانه واینگونه “ شما مرا از خود جدا حس کرده اید و حسی که به من دادی حس نسبیت فرهنگی بود ، اما چیزهایی در تفکر من است که شما نمی توانید آن را بفهیمد اینکه من؟یک انسان و از خدایی که خوک و شراب را به شما ارزانی می دهد و گوشت گوسفند و دوغ را سهم من می داند منتفرم ، از خدای تبعیضها متنفرم ، از همه مذاهب و همه پیامبران متنفرم شما در اینجا حس برتری طلبی را آگاهانه یا ناآگاهانه به نمایش گذاشتید و من بدون توجه به نظر شما گوشت خوک و شراب را برای خوردن اتنخاب می کنم.
و خودم را کمتر ازیک مرد آلمانی یا از هر مردی در این جهان نمی دانم ، اما چیزی که من را از شما متمایز می کند و از شما جدا می کند گوشت گوسفنند و دوغ نیست ، بلکه تفکر من عواطف عریان انسانی ست، اوج زیبایی زندگی ست ، برای زیبا دیدن ، برای انسان بودن ، برای عشق ورزیدن لازم نیست کسی باشید ، یا دین خاصی داشته باشید یا خدایی داشته باشید ، یا لباس خاصی داشته باشید ، انسانی با موج عواطف انسانی باید باشید ، اهل کشور خاص ، یا داشتن دین خاص ، یا نژاد ، به معنی باشعور بودن نیست.
من ناخدا باورم، چون خودم را صاحب شعور می دانم ، خودم را انسان می دانم ، عضوی از این جهان خاکیم ، جهان وطنم. دوباره پیک شرابم را بالا بردم این بار به سلامتی چشمان مست زیبای بانوی میزبان ، پیک را بالا بردم. با نگاه پر از نفرت به مرد میزبان وگفتم “ به سلامتی چشمهای مست هسمرتان ، و بعد سری تکان دادم و گفتم „شما با وجود این بانوی مهربان مرد خوش شانسی هستی قربان ؟ پدر بزرگم می گفت مجلسی که با تمام وجودت تو را پذیرا نبود ترک کن، و من مجلسی را که به آن تعلق نداشتم ترک کردم اما با گامهای شتابان.

عاشق شدن قشنگه، سعی کن با تمام وجودت آن را حس کنید

 

از «طغیان درِه» می گذشتم تا به «کوه عصیان» بروم.   راهی طولانی بود و خودم و اسبم احتیاج زیادی به استراحت داشتیم. ولی تا رسیدن به باغ عاطفه ها که در وسط «درۀ غریبان» واقع است هنوز دو ساعت راه بود و باید سریع راه را ادامه می دادم. در گذرگاه های کوهستان حدس و گمان در مورد رسیدن به مقصد! کار دشواری است حتی اگر ده بار هم از این مناطق گذشته باشی. راه همواره نیست و پستی و بلندی بسیار دارد. و راههای باریک و مارپیچ در دامنه کوههای بلند، آدمیزاد را حیرت زده می کند. بخصوص اگر بهار باشد و غرق شدن در منظره های زیبا و پرواز پرندگان و از همه اینها گذشته، غرق شدن در زیبایی گلهای کوهستانی آدم را به خود مشغول می کند. گذشت زمان فراموش و باعث  تاخیر در راه و دیر رسیدن به مقصد می شود.

از دره «غریبان» گذشتم و به باغ «عاطفه ها» وارد شدم باغ «عاطفه ها» درختان پیر و کهنسال دارد. در بالای باغ چشمه گوارا از دل سنگ سرازیر است. این آب سرد و زلال و صمیمی، آبشاری از زیبایی. نوشیدن آن بر روح و تن خسته می نشیند و توَلدی دوباره با احساس خوشبختی است. به باغ عاطفه ها رسیدم. از اسب پیاده شدم اسبم عرق کرده بود. کمی صبر کردم تا عرقش خشک شود و اجازه دهم که آب بخورد. نوشیدن آب در حین خستگی ممکن است جان اسب را به خطر بیاندازد. دهانبند اسب را در آوردم، من موقع سواری همیشه از دهانبند استفاده می کنم تا بهتر بشود آنرا کنترل کرد و بعد از دهانبند همیشه زینش را بر می دارم. سعی کردم که آرام، آرام اسب را راه ببرم تا عرقش خشک شود و رفع خستگی کند. باید کمی صبر می کردم، اما اسب شیهه می کشید و دیوانه وار میخواست به سر چشمه برود. برای اسب ضروری است که اول رفع خستگی و بعد رفع تشنگی کند. این کودک درشت اندام بیقرار را نوازش کردم. با او حرف زدم تا آرام گرفت و عرقش خشک شده و دیگر احساس خستگی نمی کرد. به سوی چشمه رفتیم وقتی به چشمه رسیدیم من یکه خوردم و در جا خشکم زد و اسب شیهه کشان عقب رفت.

اگه بگم، یعنی دلم می خواهد بگم، راستش می ترسم توان توصیفش را نداشته باشم چون واقعا زیبا بود زلال و صاف چون آب چشمه، می درخشید چون الماس، در طول عمرم هیچ وقت چنین چیزی را به این زیبایی ندیدم  فکر کردم پری است و بعد گفتم شاید فرشته آسمانی باشد و هی با خودم کلنجار می رفتم و در آن لحظه احساس میکردم قاطی کردم چون در طول عمرم گلی به این زیبایی ندیده بودم چشمهای بسیار زیبایش قابل مقایسه با آهو نبود. جلو رفتم و مودبانه! گفتم سلام ماهروی زیبا، از لحن جدی من خنده اش گرفت. گفت: «مگر قصر پادشاه است که اینگونه رعیت وار حرف می زنی؟ در کوهستان همه یکسانند و کسی شاه و یا کسی رعیت نیست.» زبانم گنگ شد و با لکنت زبان گفتم ببخشید خانم. نمی توانستم حرفم بزنم، تمام جسم و روحم می لرزید که ناگهان گفت: در طول تونل زمان خاطرهای هست.  دلبستگی هایی هست.

رشته کلام را قطع کرد و پرسید: «تازه اومدی؟» گفتم باید به کوه عصیان بروم به همین دلیل چند ساعتی برای اطراق به اینجا آمده ام. از من خواست بشینم. نمی دانستم چه بگویم. مودبانه پرسیدم: ببخشید اگه اشکالی ندارد ممکن است بگین اسم شما چیه. به آرامی و صمیمیانه جواب داد: «شاه ریحانم ولی چون بعد از کوچ زمستان به کوهستان می رسم مرا نوبهار خطاب می کنند». گفتم شاه ریحان، دیده من، نوبهار، ممکنه بگین در این صحرای دور و این دشت و بیابان چرا اومدی انهم برای خانمی زیبا مثل شما؟» خندید و گفت تازه رسیدم. سراغت را از باد گرفتم، خسته ام باید استراحت کنم پیاده اومدم، و در ادامه گفت: «من غریبه نیستم، از خود کوهستانم». دوباره گفت تونل زمان، چیزی زیادی گفت که دلم گرفت. به درد دلش گوش فرا دادم  لحن صدایش در اوج زنانگی بود. وقتی با من حرف می زد یک حس زیبا یا ملودی  فوق العاده در وجودم نفوذ می کرد. یک حس زیبا  بین من و او بود. بهش گفتم  که تو در رگ و استخوان من  نفود می کنی.

تعجب کردم پاک گیج شدم هرچند شب با مهتاب زیباست و روز با خورشید روشن اما همه اینها کافی نیست. جرقه  قدیمی در وجودم آتش گرفت. او عشق من بود. تصویری از زیبایی  و زندگی در وجود من. سعی  کردم خودم را کنترل کنم  افکارم را جمع و جور کنم و آهسته اسب را بسوی آب راهنمائی کردم. اسب دلی از عزا در آورد و سیراب شد و من بطور ناخودگاه در حالیکه اسب را نوازش می کردم گفتم  چه عجب .  ممنوم که اومدی. واقعا ممنونم که اومدی.

اسب را به درخت پیری بستم. زین را  از پشتش برداشتم و بر زمین گذاشتم  با تکیه بر آن  خوابم برد!  راستش همه چیز مثل یک خواب بود. رویا بود/ نمی دونم  اما  مستی عشق وجودم را گرفته بود.

چند دقیقه نگذشت که شیهه اسب مرا بیدار کرد به اطراف نگاه کردم تا مبادا خطری در کمین باشد! به اسب نزدیک شدم دیدم، نوبهار اسب را نوازش می کند خیالم راحت شد و دوباره به طرف زین برگشتم اما دلم طاقت نیاورد و به نوبهار نگاه کردم. اوج زیبایی در وجودم نفوذ کرد وجودم می لرزید. چه تصویر زیبایی! من کاملا عاشق شدم.  جسم  و روحم  سر جایش نیست. مثل  یک دیوانه دست و پاهام در کنترلم نبود. حس مستی در وجودم موج می زند. به جرات می توانم بگویم به یک سوم جهان سفر کرده ام اما وجود نوبهار چیزی دیگریست. من زیبایی  زیاد  دیده ام اما نوبهار از قماش  دیگری است.  روح و جسم زنانه دارد اوج لطافت در چشمانش موج می زد و من نمی توانم  غرق در آن چشمها نشوم. در تمام داستانها دنیا چشم آهو زیباست و من از  نزدیک چشم  آهو را دیده ام اما چشمان نوبهار وجودم  را تسخیر می کند و آن جسم  و روح مردانه ام را به مصاف می طلبد.

زیبایی  تنها دنیای ظاهر نیست. زیبایی یعنی فتح یک دل در اوج غرور  ./زیبایی  یعنی لحن زنانه./ زیبایی  چیزهایست که با چشم دیده نمی شود. زیبایی یعنی من  در اوج غرور تن به  بردگی  نوبهار می دهم. زیبایی یعنی  با شنیدن صداش قلبم می لرزه. سالها گذشت  و من مثل  فیلسوف  واژه ها  را در دنیای منطق  به دور هم می چیدم تا عشق را معنا  کنم . اما  امروز با یک حس معنی عشق را یافتم. حس زیبایی وجود منو گرفته  بی اراده یکی  را دوست دارم. زیبایی خاص وجودش را با چشم و قلب می بینم امروز که تصویرش را دیدم بدنم لرزیده. عرق سردی وجودم را گرفت.

سعی  کردم  سر پا بایستادم و  دوباره در چشمانش نگاه کنم . نتوانستم.  مشغول به کار اسب شدم زین کردم  و دهانبدش بستم   افسار را  به دست  نوبهار دادم. او سکوت  بود و من توانسته بودم پیام عاشق شدنم را به او  منتقل کنم. هر چند او حدس زده بود.  وقتی من راز زیبایی های او را  شناختم و  وجودم را  غرق آن همه زیبایی کردم.  او  در اوج مستی  عشق بود  بهش گفتم «من حس زنانه تو را دوست دارم  و برای  زیبا دیدن  حسم را زنانه می کنم  و او نیز به من لقب سلطان کوهستان داد  یعنی درک درست  از بوی معطر گل ها .  آشنا به زلالی چشمه.  غرق در اوج شادابی پرندگان  و …….

دلم می خواهد قدرشناس باشم. قدر شناس عشقم. من  در تمام  عمرم یک چیز در وجودم سر جایش نبود حالا به سر جاش برگشته. تنها هدیه  ای که  داشتم در آن بیابان  حس زیبای وجودم بود  در شکل و شمایل اسبی  بسیار سرکش و  عاصی. نوبهار  افسارش  را   گرفت  بر آن اسب عاصی  سوار شد. مثل سوارکاران ماهر افسار را کمی شل کرد و بعد هی کرد  اسب شیهه کشید دو دستش  برای طنازی  بلند و  با رقصی زیبا   راه افتاد  نوبهار سواره  بود.  تاختن او را در اوج زیبایی  دیدم. شب بود  نوری از زیبایی  میدرخشید  گلها  به رقصی نرم خود را آراستند  و نو بهار  در تاختی زیبا. اسب، سوار خود را یافته بود و نوبهار اسب خود را. اما  چرا اینقدر دیر اومدی نوبهار عزیزم. چرا اینقدر دیر، راستی چرا؟ نوبهار رفت و  من راهی چشمه شدم  وقتی که سرچشمه رسیدم  آب زلال تر از همیشه  بود.

با دست جامی از آن آب گرفتم به صورتم زدم  حس قشنگی  وجودم را  به اوج زیبایی می برد  و  احساسی  زیبا.  نوعی حس جوانی.  چشمه عشق را در زیبایی  می دیدی و به همین  دلیل  دلم  را امشب میزبان بود.

من با نوبهار  در دنیای زیبایی  با عشق زندگی می کنیم  من اسب وحشی و او سواری ماهر، راستش  علیرغم  زخم های دل .  وجود نوبهار زیبایی خاصی به من داد  زیبایی که  چشمه عواطف  است  من امروز  سلطان  کوهستانم و با نوبهار. هنوز  در دشت عریان  رویا  زندگی می کنیم اما خوشبخت.

من قدر شناس آنهایم  که زیبایی  را می شناسند  و به آن سجده می کنند،  بدون دیدن  زیباییها  عواطف  محال است و بدون عواطف  انسان بودن  ممکن نیست.

زیبایی  جدا از انسانیت  نیست، انسان هم  جدا از زیبایی ها نیست،  زیبایی درون  قلب انسانهاست ، که در آن محبت است و محبت وعواطف همان ارزشهای انسانی ست مثلا یک مرد  زمخت  یک مرد  نظامی  کار  از قدرت استفاده می کند و شمشیر تیز را راه  حل می داند،  یک مرد  زیبایین روش  جامعه را  در  دیدن و تفکر کردن و تلاش  برای دست یابی به علم  می داند منظورم تفاوت  هااست، تفاوت زمختی و لطافت است تفاوت بین عشق و نفرت است، یک مومن نمی تواند انسان باشد چون  خودش نیست باور واهی دارد، لطافت   عشق و انسانیت برای او بی معنی ست.

‌باور میکنم، زیبایی رابطه ها! به همین دلیل خیلی از آدما شبیه همند عشق بیشتربه هم دارندـ همیشه با دوام یا در رابطه شون، مثل  من و نوبهار ………………..

از کوره راهی باریک در کوه عصیان به دره  برگ ریزان  با پای پیاده،  اما،  آرام  در حال رفتنم، شادابی خاصی در وجودم هست و این شوق زیستن رو  برای شما هم می نویسم همانطور به طور عریان  عشق را  لخت  لخت می کنم زیبایی را با تصویری واقعی و بدون اغراق  که در وجودم غوغاگر است  بیان می کنم «من عاشق شدم» من وقتی که با نوبهار حرف می زنم وجودم غرق اوست و مست می شوم و وقتی در چشمانش غرق می شوم در آن جهانی پر از زیبایی و عواطف می بینم دیروز پیشم بود  کنار  رودخانه زیر سایه  درخت بید. روی پاهایم گذاشتمش.  او عادت داره در من غرق  شود و بهم زل بزند. و با دست نرمش صورتم نوازش می کند من با تون صداش مست می شوم او منو  صدا می زند . با ظرافت خاص و نرمشی که داره وجودم می لرزد تا حدی که  من مست او می شوم. بی اراده توصیفش می کنم اما واژه هایی که بسوی او پرت می کنم تیکه های از ساختمان قلبم هست. خشتهایی ست از ساختمان  قلبم.  دیروز لحن صداش منو با خود برد به اوج شیدایی. وجودم در لرزش  بود  صدام  دیگه حالت عادی نداشت نرمال نبود لغزش داشت. چشام نیمه باز بود  مغزم در نهایت پرواز، حس ظریفی  من را بسوی وحشت زیبایی می برد ترس در وجودم موج می زد. ترسو شدم  می ترسم. نوبهار آنقدر حساس است که با یک بوسه زمخت و با یک واژه  بیگانه از دل  ترک بر دار بشود. من کاملا جانب احتیاط را گرفتم دلم می خواست او هم مثل  من دلش رو باز بکند و بگوید «سلطان منم مستم، سلطان  مستی قشنگه» شک ندارم که در مستی من  غرق بود و شاید این اولین  بار بود که سلطانی را می دید  که با بوی گل مست می شود .

من می توانستم  ذهنش را بخوانم و  پرده  از دلش بر دارم  من با عشق  او  سالها زندگی کردم با نامش عشق بازی کردم. می خواهم بگویم که در وجودم بود  یک بار در سالهای دور  وقتی او  رادیدم  لپش  رو گرفتم و گفتم «خوشگل خانم، خانم خانما» و او لبخندی زد و بی پروا منو زیر نگاه معصومش گرفت  البته او این صحنه رو فراموش کرده و اصلا یادش نیست. نوبهار علیرغم هر سختی  غرور بالایی دارد  چون  در بعضی موقع  با صدای دل نشینش به من می گوید «سلطان دوستت دارم» البته همین برای من کافیه  تا از آن لذت ببرم و همچون یک فرمانده لایق در یک  فتح شهر  از غرور خود مست شوم  هر چند فتح یک دل نه تنها  سختتر و سختتر است  بلکه  قابل مقایسه هم نیست من وقتی توانستم به درون دل نوبهار نفود کنم فاقد هر گونه  سلاح گرم و سرد بودم .   حتی شهامت تقدیم یک گل را هم نداشتم و از این زمختی خودم شرمنده شدم  جدا از این  واقعیت، چشمه عواطف را برای چشم دیدنش بردم و وقتی دلم را براش گشودم گرچه در اوج غرور بود اما دریچه  قلبش را  اندکی به سویم گشود.

به برگ ریزان رسیدم درخت پیر و عاشق، هنوز سایه ای برای رهگذران غریب داشت البته در کنارش چشمه ای بود با عمری به درازی زندگی هر چند آبش زیاد نبود  ولی رهگذران/ آن را چشمه محبت نام گذشته بودند.

پای درخت نشستم …  خسته بودم . خوابم برد وقتی نوبهار رسید من تو خواب بود.

راستش  قبل از  حس مستیم با نوبهار،  اجازه  می خواهم   تا مختصر  یا اندک  شمه ای از نوبهار این پرگل خوشبو. این اسب وحشی  و زیبا. این  آهوی تنها و رمیده. این کبک کوهستان،  اندکی  از زندگی  خصوصیش را بنویسم. در یک روز پاییزی در یکی از همین روز های سرد و بارانی این ماهروی زیبای ما. دختر قصه ما آرام و آهسته چشم به جهان گشود و پا رو به این  دنیای  ناهمگون گذشت. و ساعت زمان برایش شروع شد سرنوشت، قلم را در دست گرفت و نوشت داستان روزگار دخترک قصه مارا. اما ورق بد، روز ناهمگون،  زخمهایی بر دلش حک کرد. که تلخترین  قصه  روز است یک  بار  به اجبار تنش را به گرگ زمختی بستند که دلش ترک بر داشت جسم و روح زیبایش  دچار  زخمهای کهنه شد. اما مدتی نگذشت تنش به قورباغه  خفت در مرداب خورد و زخمش را صد چندان کرد  دردهای بسیار  روحش را در هم کوبیده و روزگار او را به استاد محبت تبدیل کرد و  با دل زیبایش  .

نامهربانیها را بخشید و دو باره پا به عرصه زیبایی گذشت. حالا او زیباترین  زیبایی هاست، مست، سرکش و عاصی همچون اسب وحشی  تاختنش بی نظیر است، یا شاید یک قناری مست بر روی یک شاخه از درخت در کوهستان  آواز عشق را عاشقانه  دوباره  با من زمزمه می کند. شیداست همچون کبک کوهستان گویی فصل بهار است  و او در اسارت  و زندانی شده  در کنج خانه است.

اما برگردم  دوباره به پای درخت پیر و دره برگ ریزان، با نازنین خودم قراری داشتیم. او باغی را نشان کرده بود ”باغ دلها” نام داشت. چون هر وقت دلش می گرفت به آنجا سری می زد و خود را از غمها رها می ساخت و بیشتر درد دلهایش بادرختان پیر و گاه با گلهای آزرده بود گاه به حوضچه ای که در آن حوالی بود سری میزد، و درد هایش را با پرندگان در میان می گذاشت بیشتر اوقات آهنگی را زمزمه میکرد و گاهی هم شعری می گفت. وقتی زیاد دلتنگ بود آواز ملایمی را سر می داد ”ای یار بی وفا سخت دل و بی رحم کجائی، اینک منم تنها تو کجائی، گر عشق منی پس چرا نمی آیی، برای او باغ دلها بود و آنقدر غرق باغ بود که آراسته و آرام وقت و بی وقت به آنجا سری می کشید.

باغ دلها، باغ عجیبی نبود. اما صفا بود و آنقدر دلنشین که دل  نو بهار را از غمها و غصه ها رها می ساخت. او با درختهای پیر و جوان دوست شده بود و مرغابی ها را دوست داشت و از همه مهمتر غرق فضای بی ریای باغ بود. همین بی ریائی باغ، دل  نوبهار عزیزم را به اسارت گرفته بود و از رنج ها رهایش می کرد.

تازه به باغ رسیدم همه چیز  آرام است اما من خسته و دل نگران به چشمه عواطف رسیدم. دمدمای صبح بود. هوا هنوز تازه و روشن. و من خیلی خسته بودم  صورتم را شستم و به تخت سنگی تکیه دادم. آن قدر خسته که خوابم برد. بعد مدتی کوتاه ناگهان بدنم گرم شد حس زیبایی وجودم را گرفته و من بدم  نمی آم.  فکرم  کردم که نوبهار  منو بغل کرده که ناگهان  از خواب بیدارشدم.  وحشت و ترس وجودم را گرفت و در دام  ماری بسیار بزرگ افتادم.  این مار غول پیکر آنچنان  دورم پچیده  بود که فقط گردنم آزاد بود.  مار  سرش را بالا گرفته بود و حالت وحشناکی داشت، سرانجام  ناکامی و درد. که ناگهان مار گفت   «مرگ حق توست» بعد سکوت کرد و گفت ما «مارها مسئول  نظم  طبیعتم و شما انسان ها مسئول به هم ریختن نظم  طبیعت»  در این شک نداشتم  اما آنچه انگیزه مار بود اسارت من بود. سایه شوم مرگ را در وجودم می دیدم.   ناگهان مار گفت «می تونی اعتراف کنی که تو  جانی هستی و  مرتکب  جنایت شدی» خشکم زده بود. توانایی سخن در وجودم نبود که ناگهان با حالت  عصبانی گفت تو عشق منو کشتی. چی می توانستم بگم. در اینجا اینگونه   خاطر من و مار را  به یاد آوردم. در باغی پر از سنگ  و  درختهای ناهمگون  در حوالی عصیان دره  من و پسرداییم مشغول   تماشای دو مار زنگی خوش خط و خال  بودیم که به هم پیچیده بودند. در اوج مستی  و غرق در عشق  خود عشق بازی می  کردند. عشق مار ها با انسان  تفاوت زیاد دارد  و ظرافت  خاصی دارد. مار  نر و ماده  اول کنار هم قرار می گیرند و بعد به شکل  معجزه آسایی در هم  می پیچند و مثل درخت بید سرپا ایستاده بودند مست یکدیگر بودند  و جالب اینکه  ماری  که من با  پسر دائیم  در اوج بی رحم  کشتیم  سرپا ایستاده بود کار ما اوج بی رحمی بود. مار ها قانون خاصی دارند   حرکتشان  در مقابل  خطر دفاعی ست،  در حالیکه  انسان همیشه تهاجمی ست.

می ترسم، بدنم از ترس  مرگ می لرزه،  قلبم آخرین نفسها  را می زند،  توانی ندارم. مار دوباره  دهانش باز  کرد من  هم ازترس بلعیدن  چشمانم را  بستم . مار گفت چشمات را باز کن و آرام آرام مرا رها کرد قصد رفتن داشت و من مسخ شده نگاهش می کردم. گفت فقط به خاطر نوبهار نمی بلعمت چون  گوشت عاشقان بر ما روا نیست. من بخشیدمت به نوبها.  سعی کن عاشق  باشی عشق در وجود تو هست.» غرور را  بشکنی، در وجود  نو بهار  باید غرق شوی، با تمام تعلقاتش  او را دوست داشته باشی/ با وجود، با دل،  بی اراده خود را به او بسپاری، در تک تک اعضای بدنش غرق شوی، وجودت را به او بدهی، اگر گفت «دوستت دارم» با جان و دل باورش کنی و اگر گفت  از بودنت متنفرم مزاحمش نشوی، عاشق شدن قشنگه، سعی کن با تمام وجودت آن را حس کنی. و راهش گرفت و رفت. اما  بدن  من بی حس بود  گر چه  چشم انتظار نوبهار بودم  اما وحشت زده  از خواب پریدم. حالت  خوبی نداشتم  هذیان می گفتم.   شمی صلواتی

2024

جدایی راه درستی نیست

کارگران و زحتمکشان کورد
باید این حقیقت را بپذیرند که استقلال و داشتن یک کشورمستقل به معنی رهایی ازفقرو تنگدستی نیست ما باید برای یک جامعه انسانی و برابر مبارزه کنیم و در حقیقت برای تقسیم رفاه و بهداشت و امکانات در یک کلام *تقسیم ثروت* کشورهای زیاد هستند که استقلال دارند اما فقط اقلیتی انگل در آن همه امکانات را در اختیار گرفتند باعث شدن تا اکثریت مردم در دام فقر گرفتار شوند.
[ شمی صلواتی

زمین لرزه

بعد از زمین‌لرزه منجیل-رودبار که در ساعت ۳۰ دقیقه بامداد به وقت ایران در پنجشنبه۳۱ خردادماه ‪۱۳۶۹ (برابر با ۲۱ ژوئن ۱۹۹۰ و تا شعاع ۱۰۰ كیلومتری ازمرکز زمین‌لرزه، صدایش شنیده شده بود که موجب خسارات جانی و مالی فراوان گردید،از این تاریخ تا به حال شاهد بیش از بیست مورد زلزله در ایران بودیم که بعد از زمین لرزه منجیل – رودبار زمین لرزه بم دوم زلزله فاجعه بار بود که طبق آمار رسمی این زمین‌لرزه ۴۲ هزار قربانی، ۵۰ هزار مجروح و بیش از صدهزار نفر بی‌خانمان به جای گذاشت.این درحالی است که تعداد واقعی قربانیان به مراتب بیش از میزان اعلام شده بود از ۶۹ تا به امروز که فاجعه زلزله آذربیجان که در آن » حداق ۵۰ هزار کشته و بیش از سیصد هراز زحمی بجا گذشت است » بیست و هفت سال می گذرد، و در طول این بیس هفت سال بیشترین پول از حاصل درآمد نفت، مصرف حزب الله و دیگر احزاب تروریستی در نقاط جهان برای جاسوسی . ترور . فتنه انگیزی شده است. جدا از همه اینها میلیاردها دلار ها یا تومان فقط صرف هزینه ساختن مسجد ، مراسمهای مذهبی ، و فیلمهای مذهبی شده و با اضافه کردن هزینه هنگفتی برای سرکوب مخالفان سیاسی و مبارزه صرف شده است . زلزله امشب چندین استان تا بحال شایعه ده ها نفر و نزدیک به دو هزار کشته گزارش شد است نتیجه فقر و وجود خونه های غیر استاندار آلونه ها غیر امن است بنا به همین دلیل جمهوری اسلامی مسبب این فاجعه انساتی ست.

اما دریغا از یک بیناد و موسسه برای جلویگیری از فاجعه که بر اثر زلزله، که بیشترین قربانی را می گیرد. جمهوری اسلامی یا بهتر است بگویم حکومت خدا هیچ ارزشی برای جان انسان قائل نیست و این گفته من نتیجه عمل کرد جمعی انگل که حکومت خدا را به دست گرفتن و حکومت می کنند ناشی می شود که در کمال گستاخی آن را به خشم خدای که نامرئیست نسبت می دهند غافل از اینکه چنین خدای زاییده مغز مشتی آخوند انگل برای فریب دادن مردم عوام است. تازه» من» فرضم بر این است که چنین خدای وجود دارد و وجود داشته باشد. در این صورت چنین خدایی باید غول خون آشامی باشد که ارزشهای انسانی در وجودش نیست و باید بر علیه چنین خدای جنایت کار و مستبد قیام کرد. و اگر انگلانی وجود دارد که می خواهند از رحمت و کرامت این خدای جانی برای ما بگویند باید گفت خفه شوید چون ما شاهدان جنایت خدا و نمایندگان او با ریاکاریهایش بودیم . و برای ما ارزشهای انسانی مهم تر است. اگر قرار است حرمت به انسان و ارزشها انسانی در آن جامعه احیا شود اولین پیش شراط جدایی مذهب بطور کامل و آزادی بی قید و شرط سیاسی است تا جامعه ما بتواند راه و حرمت انسان را به سنت جامعه تبدیل کند .. شمی صلواتی

پاسخ به دو سوال از دوستان فیسبوکم آرمان و فرزام: شمی صلواتی

آرمان پویا با احترام رفیق شمی عزیز . منظور شما دقیقا از نیروهای مترقی „چپ هم نمی گویم. سوسیالیست و کمونیست و کمونیست کارگری و غیر کارگری هم نمی گویم فقط مترقی!“ که قرار است با فراخوان شما در صف واحدی قرار بگیرند کدامند؟ این ها نام دارند! سه تا شون رو نام ببرید لطفا!؟ یا به عبارت بهتر اصلا شخص شمی صلواتی حاضر است با کدام سه نیروی مترقی در یک صف واحد برزمد؟ در نشست چپ که شامل بیش از بیست حزب و سازمان است غایبید. حزب کمونیست ایران به زعم شما اخ است. تازگی ها از کمونیست های کارگری جدا شده اید که یک حزب کارگری ترترترین تاسیس کنید! اقلیت و غیره که اصلا حرفش را زدن هم نزد شما مجازات دارد! خوب رفیق عزیز جریان دیگری باقی نماند که! لطفا فقط سه نام طلب می کنم؟
شمی شمی صلواتی : اول بگذارید اتحاد را معنا کنم یا لااقل آن تصویر اتحادی که در ذهن من حک شده است بیان کنم. منظور من از اتحاد تنها سازمانهای کوچک و بزرگ کمونیسم کارگری نیست. من به دنبال اتحاد یک جنبش هستم که علیه کار مزدی و رهایی انسان است. من دنبال اتحاد با کسانی نیستم که بعد از چهل سال هنوز سازشان قدیمی روش و فعالیتشان سنتی است. دنبال بخشهای ضعیف و بجای مانده از فدائیان یا راه کارگر و طوفان هم نیستم. واقعا اینها هدف من نیستند چون همه اینها دست و پاگیر و مانع اند. حتی بجز افراد و گرایشات معینی در کومله منظورم کومله ها هم نیست، با اینها نمی شود کاری کرد چه ربرسد به انقلاب کردن. لااقل از نظر من این نیروها جایگاهی در طرح من ندارند و جایگاهی برای اهداف من هم ندارند. من به دنبال لیست بلند بالا نیستم تا برای نشر یک اعلامیه چندین سازمان چپ سنتی „ضد امریکا و ضد اسرائیلی“ را قانع کنم. هدف من برای اتحاد جنبشی است چهار چوب و مرز حزبی خاصی ندارد. من به دنبال یک صف واحد از انسانهای که هدفشان تغییر زندگی مردم و اقشار کم در آمد باشد هستم که بدون هیچ بهانه ای درک کنند که اسلام سیاسی یک مانع واقعی برای رسیدن به یک جامعه انسانی ست. برای ریشه کردن اسلام سیاسی گام جدی بردارند. چون مذهب امروز نه تنها افیون توده ها بلکه بمب علیه توده ها است. سنگسار و قطع دست و پاست. اعدام و سربریدن انسان در ملا عام است. کسانی که باید به برابری زن و مرد باور داشته باشند و ارزش و حرمت انسانی صرفنظر از جنسیت و ملیت را به رسمیت بشناسند منظورم است. انسانهای آزایخواه و برابری طلبی که بپذیرند که شرط اول اتحاد، آزادی بی قید و شرط سیاسی است. مبارزه برای تغییر بدور از تعصبات ملی و قومی یا هر چیز دیگر. پاس داشتن ارزشهای انسانی و لغو کار مزدی معیار سنجش من است . ما نمی توانیم با انسانهای وارد یک صف اتحاد شویم که به تضاد قومی و ملی و در مماشات با مذهب هستند و شعار فدارالسیم هدفشان است و برای کارگران و زحتمکشان هویت قومی و مذهبی می تراشند. شعار فدارالیسم قومی در باور ما متناقض با ارزشهای انسانی است. شاید تجربه عراق برای متفکرین شعار فدرالسیم مثال خوبی باشد . برای ما ارزش های انسانی مقدم و مقدس است . برای ما پرچم از هر رنگ و نوعش بی ارزش است و ما قصد نداریم مسئله ملی و ارزشی ها قومی را جایگزین مذهب کنیم. قصد ما جاور کردن افکار ناسیونالیستی و مذهبی است . برای من در مرحله اول لغو حکم اعدام و بر چیدن قوانین اسلامی مهم است. تلاش برای حق شهروندی به این معنا که افراد جامعه باید یک زندگی انسانی برابر با استانداردهای جهانی داشته باشند و تلاش برای بیمه درمانی ریگان و تحصیل و مسکن رایگان برای همه است . در همین چارچوب من و رفقای من باورمان این است و تلاش میکنیم تا یک اتحاد انقلابی برای به چالش کشیدن جمهوری اسلامی و رهایی انسان از همه قید و بندهای جامعه سرمایه داری ایجاد کنیم. برای چنین اتحادی سکولارها، سوسیالیستها و انسانهای شریف و دل سوزی که این اهداف را اهداف خود بدانند و قلباشان برای انسانیت می تپد مخاطب ما هستند. اتحادی نه بر منبای حزبیت و نه بر مبنای ارزشیهای قومی و مذهبی . بلکه اتحاد برای تبدیل ارزشهای انسانی به سنت و قوانین جامعه. برای من ارزشهای انسانی مقدستر از هر چیزی است که در تصور افکار انسانها حک بسته است .
فرزام کرباسی : اقای صلواتی به نظر شما الترناتیو جایگزین شما برای اینده سیاسی ایران چی هست؟
شمی صلواتی : برای من همانطور گفتم و نوشتم ارزشهای انسانی مقدمتر و مقدس تر است و من به دنبال جمهوری انسانی هستم. رویای من برپایی جامعه ای است که مسکن حق انسانی انسانهاست و بهداشت و تحصیل همین طور جامعه ای که حق شهروندی و ارزشهای انسانی همه تثبیت و قانونئ شده باشد . آزادی بی قید و شرط سیاسی و جدایی مذهب از دولت و از آموزش و پرورش و نقد همه مقدسات ملی و مذهبی و… جز حقوق ابتدایی انسان است. من به دنبال جمهوری انسانیم که در آن هیچ چیز مقدس نیست بجز انسان. انسان مقدستر از هر چیزی است.

قدرت نظامیشان را به رخ ما می کشند

دنیای عجیبی است
بربرها در اوج بی شرمی
لوله های توپ شان را به سوی خانه های ما نشانه گرفتند
غافل از آنکه
ما، رهایی را،
عزت و شرف انسانی را
بدون دست تمنا
با خون خویشتن خریداریم
به همین دلیل ساده
کردستان گورستان ابدیشان خواهد بود
های بربرهای از گور بر گشته
ما زاده رنج و دردیم
محروم از بازی بچه گی
و به دور از شیدایی جوانی
در کلاس غرور و از خود گذشتگی زیستیم
دختران و پسران ما عقابهای سرخ پروازند
غرور شان خورشید را به تعظیم واداشت
ما آزمودگان عزت به نفسیم
فدا ئیان سرخ سنندج
دختران بلند پرواز کوبانی
به خون خفتگان هلبچه
جانباختگان سیروان
شنگالم، واژه تلخ در هم شکستن و، فتح
از دشتهای وسیع زیبایی می آییم
تا جهان را زیباتر از باغ رویایی
بشارت لطافت و عواطف باشیم
ای سگان وحشی دهان آلود به خون آهوی پیر
بدانید ما بلند پروازان سعادتیم
قدرت جنایتان را به رخ ما نکشید
ما از قصه تلخ تاریخ آگاهیم
از این روست که
کوچه به کوچه، خونه به خونه می جنگیم
و کردستان را به گورستان ابدیی شما تبدیل می کنیم
تقدیم به دختران و پسران مبارز ه در کردستان ترکیه شمی صلواتیDSC09521

می دانستی „من ناخدا باورم“

به نظر من هیچ پیامبری و هیچ فیلسوف مذهبی، هیچ خدا پرستی نتوانستنه تا بحال وجود خدا را ثابت کند درعوض به دلیل  نتوانی از منطق  و عدم  اااستتتلال دلیل و برهان با زور و تهدید  شمشر تیز دو لبهimages و جنایت بیش از حد واژه خدا را به انسانها   تحمیل کردند، اما وجود انسان به عنوان خدا ثابت شده است چون انسان با تمام وجود توانست بر طبیعت چیره شود و دنیا طبیعت را دگرگون کند . بلی انسان خداست چون خالق است و توانا، چون هم می تواند خلق کند و هم نابود کند برای انسان بود شرط اول رها از هر مذهب و دین است ، انسان باید به عقل و شعور خود متکی باشد یعنی صاحب اختیار ، کسی که خدا باور است ازخود بیگانه ست یعنی موجودی جاندار در حال تقلید، که سعی نمی کند با اتکا به خود، انسان باشد چون پیرو یک مکتب مذهبی ست، که انسانیت او را تهی کرده ا ند ، مثل اینکه . یارو گفنه “ این دنیا فانی ست “ در حالیکه قادر به دلیل و برهان برای اثبات نظریه ش نیست ، و از خودش هم نمی پرسد “ اون دنیای که فانی نیست“ کجاست ، علم در مورد اون دنیا چه می گویید ، کدام دنیاست که ابدیست؟ و کجاست؟، در افغانستان تعداد زیادی از مردها به فتوا یک آخوندی که مدعی شد که یک دختر به نام فرخنده قران را آتش زده و حاضران بدون هیچ فکری به اون دخترحمله کردند و او را کشتند این یعنی از خود بیگانه و بی اختیار در حقیقت حیوانی در قالب یا شکل انسان که بر اساس عادت زندگی می کند، انسان دارای تفکر است و به دور از دین و مذهب و خدا واهی درست قضاوت می کند ابتکار به خرج می دهد خلق می کنند و زیبایی می آفریند و عواطف و شرافت دارد . یک آدم مذهبی نمی تواند انسان باشد چون خودش نیست از یک دین پیروی می کند؛ یعنی صاحب اراده نیست بی اختیار است و اساسا همین آدمها  باعث نابودی انسان و تمدن و دست آورهای بشریند؛، خدا واژه ست که خود انسان آن را آفرید، واژه خدا یعنی خالق ، یعنی بیافریند ، انسان در طول تاریخ بشریت خالق بوده و آفریده است ، انسان خدا ست خدای که قراره در آینده جهانی را نظم بدهد که در آن شانس برای انسان بودن و انسان موندن برای همه باشد

شمی صلواتی

تغییر وضع موجود

هیچ خدایی را بند نیستم
کلاهم را برای فاتحان دورغین تاریخ
به نشانه احترام بالا نمی برم
شیخ و شاه دشمن به اندیشه اند

و من به دنبال تغییر وضع موجود
نه اهل مماشات، نه بده و بستونم
هیچ پرچمی را قابل نمی بینم
مگر آنکه بر آن ارزشهای انسانی „حک „شده باشد

از مرگ نمی هراسم
 تنها نیستم ، من هم دوستانی دارم
و دشمنانی بی رحم و جانی
با تصوراتی در ذهن
که در آن“ انسان “ ارزشهای اوست
و بیرقی برای تغییر .
می دانم پیروزی زمانی ست
که آخرین شیادان را „چه شیخ باشد چه شاه „

 به دادگاه عدل و انصاف سپرده باشیم.

شمی صلواتی

.
10996780_827109077367575_8326097068346523659_n

دوباره می نویسم

زمانی،

چون درخت کهنسال

شاخه و برگی داشتم

در اوج ساده گی

نامهربانی را به باد می سپردم

***

سر کلاس درس،

لطافت،

لبخند و بوسه از گل

موضوع جدی انشاء بود

و من در آن عشق را به تصویر کشیدم

معلم خندید

گویی خطا بود و گناه کردم

*** *** ***

و امروز،

دوباره می نویسم

غرور اسب را باید ستود

با خر هم پیاله شد

گربه صفت را از لیست انداخت

***

به مقدسات. شاشید

تابوها را شکست

بی موقع خندید

به درون دل باید رفت

زندگی یک شوخی ساده یست

که در آن همه عبادگاهها پوچندگاهی اوقات باید مریم نمازی بود

در اوج شجاعت

یا همجون گلشیفته تن را عریان کرد

تا ابلهان چیزکی در باب اخلاق داشته باشند

کی گفته همه مستها بد مستند

یاهمه تن فروشان انصاف فروش

هر فسادی را زیر عبای معلمان اخلاق باید جست

که همچون روبا صد پیراهن به تن دارند / شمی صلواتیtouka_nude_01.jpg.815x460_q85

یک عشق قدیمی

درآن  لحظه  که،

به تنما دل

 نشت بر چهره ام 

 زلف پریشانت !

حس کردم

خوشبخت،  خوشبختم »

 

به یاد  دارید ای  دلبر خوبان !

من به خواب  دوباره

 می بینمش هر شب

در میان  تردید و ترس

گفتی „برو                                        

برو، برو

باز شوق ت

 به دریا زدو

بر دل آزردم  نشت

 

سر آغاز جنگ دو لب

ادغام

دو روح

در اوج عواطف

 که من همچون

اسب وحشی  بودم 

تو دشت بیکران  محبت

یاد میاد !

 

هنوز، که هنوزه

خاطرت ثبت وجوده،

خوراک گژدم و مار شود

دلی که،

دل تنگ   تو

             نباشد

گر چه غم انگیز بود

پایان قصه،

 

اما  تو  خوبترین خوبانی !

زین رو ، به هر کجا یادی از تو بود رفتم

 چه کنم ، تو آزرد بودی و رفتی

  

شمی صلواتی11026483_829020527176430_868164361_n (1)

بگذار بنویسیم

 

بگذار بنویسیم
بگذار یک بار دیگر
تصور کنم شنگال را
درونم غوغا می کند
اشکم همچون باران نفرت
آن لحظه های تلخ تاریخ
آن دردهای عفونی شده
آن لحظه های که مردان را سلاخی کردن
و زنان را به کنیزی
کودکان را به غلامی گرفتند
نمایان می کند.
حوصله کن رفیق
از شهر آلوده به خون
و از غرور و غم سنجار
می نویسم
شهری که تکرار، تکرار تاریخ ست
جنگ قادسیه و نهاونده
اغراق نمی کنم گر بگویم
جنگ صفویه و عثمانی ست.
این بار می خواستند از کله ایزدیها کوه بسازند
باور کن رفیق
تاریخ تکرار تکرار است
و ما هنوز؟ شمی صلواتی
coptstoday-1407847083

اندکی انصاف…

د10505388_10204386971217039_9119761489563166074_n

اندکی انصاف…

دلم طغیان واژه ها بود
اما در توصیف زنان کوبانی
که مصمم به مشعله رهایی بودند
هیچ ، هیچ واژه ای نیافتم و ننوشتم
گوئی کنار چشمه در کوهستانم و
آن آب سرد و زلال به جسم و روحم راه نمی یافت
خودم، هیچ بودم و به هیچ بودن خود باور داشتم،

اینگونه بود که !

از کنار کودکی خردسال گذشتم
دستهای پر از زخمش را نخواستم ببینم
صدای غرغر نفسش را نخواستم بشنوم
همچون سنگی بی احساس،
نم نم اشک یاران ، اثری در من نداشت

ای رقیق تو بگو ! من کیم؟
که فریاد کودکانه پسربچه ای را که در میان خون غلتیده بود نخواستم بشنوم

و من هیچ نگفتم ، و من هیچ ننوشتم ، یعنی هیچ بودم در اوج پوچی خود، هیچ شدم

ای رفیق تو بگو این بار !
قصه ها را چگونه می شود نوشت ، وقتی که انگشتانم گرفتار زحم کهنه ای ست
دردها را چگونه می شود گفت وقتی که نفسم سرد و جسم و روحم به دار آویخته شده است

من انسانم ، فقط عواطف را گم کرده ام
من انسانم ، فقط شهامت و انصاف را به ارزان فروخته ام
من انسانم ، اما
همچون سگی ولگرد که در تنگنای زندگی خود را سپرده باشد به حقارت،
غرور را شکستم و
روزهاست چیزکی که نه ، هیچ نمی نویسم
گوشهایم کپ شده است. daesh_Vahshigari_www_nices_ir
چشمهایم کور شده است
و انصافم را با اندگی آرامش در خلوت گاه خویش،
به قیمتی بسیار ارزان فروخته ام.
شمی صلواتی

سوال :

شمه عزیزم: این ماحرای „فستیوال کوس“ و برنامه های „کوسی و کیری“ سازمان جوانان کمونیست برای روز زن چیه؟ مردم می گن اینها ممکنه نادرست باشه و کمونیستی نباشه درست می گن؟سعید صالحی نیا

شمی صلواتی :

سلام سعید بسیار عزیز! می دانم  که خود شما مطلعید،

که من اهل جدل و بحث نیستم  و  فقط به بیان نظر  قناعت می کنم  چرا در بحث  و جدل  توانائی  لازم ندارم اما  در  بیان نظرات  خود در مورد بعضی از مسائل  سیاسی  کوتاهی  نمی کنم سعید بسیار عزیز  خود می دانی  دیدگاه ها و نوع نگاهها  متفاوت است  و من  به گونه ای می بینم  و دیگران به گونه ای دیگر !

اما  اعتراض  می تواند شکلهای  متفاوت داشته باشد  در ایران  معنای یک زن خوب  „موحجب بودن“  اوست  و باید حجاب داشت باشد  پس اگر در تقابل  به نشانه ای اعتراض زنی  خودش را لخت کن به نظر من یک حرکت انقلابی ست  و درست است  دیگه  لازم نیست ما به سراغ مارکس و لنین برویم  و اساسا  لازم   نیست با معیارهای  کمونیستی آن را بسنجیم .9-mars-1

اما سوال اساسی شما  یا اعتراض  در مورد  فستیوال کس  است

جوانان  کمونیست می تواند  بصورت  خبر  یا  دادن اطلاعات  در این  موارد بخصوص  اطلاع رسانی کنند  یا به شکل  اعتراض  بنا به وضعیت ایران و حاکمیت جمهوری اسلامی از آن استفاد کنند  یا بعنوان  گذر از تابوها، تابو شکنی  کنند  در هر صورت  من نه تنها  به چنین شیوه ای  اعتراض ندارم  بلکه  در صورت امکان از آنان حمایت خواهم کرد.

فراموش نکنیم  جمهوری اسلامی  صدها  زن را در طول سی و پنچ سال  سنگ سار  و یا اعدام کرده است  دلیل جمهوری اسلامی  سکس خارج ازدواج   و غیر بوده است  نباید فراموش کنیم  که جمهوری اسلامی  برای اسلامیزه کردن جامعه  میلیارد  ها دلار  هزینه می کند  سوال این است آیا ما  کمونیستها  هم باید تفتیش عقاید کنیم   و معلم اخلاق شویم  به نظر من، نه !  ما برای احیای اختیار  انسان و انسانیت  مبارزه می کنم  و  معلم اخلاق  نیستیم .

فرهنگ حاکم بر جامعه ما لمپنیزم مذهبی ست.

در طول تاریخ، اسلام یکی از ادیانی است که صراحتاً خشونت را تبلیغ اجرا می کند. البته بستگی به قدرت و توانایش دارد آنجا که قدرتی ندارد و ضعیف است برای توجیهُ خشونت دلایلی بیان می کند. اسلام دینی ست که با واقعیات زندگی انسانی منطبق نیست، با منطق جور در نمی آید، با زندگی و شادابی، با لطافت و ظرافت کاملا بیگانه ست.  اسلام دینی ست متناقض و خشن که بر پایه خشونت و خرافه استوار است امروز جامعه ما خشن و خشونت زده ست  چون فرهنگ حاکم بر جامعه ما لمپنیزم مذهبیست که بر اساس ارزشهای اسلامی پی ریزی شده است. behrouz-mehri3

یکی از ابرازها آن، کشتن انسان در ملاء عام است. در جهان متمدن اعدام خلاف شعور انسانی توصیف می شود. و در تفکر ما مارکسیتها اعدام قتل عمده است و نوعی انتقام جوئی ست. قتل یا اعدام، در جامعه خشونت را باز تولید می کند و به خشونت در جامعه دامن می زند و در آن عواطف گم می شود، فرهنگ لمپنی اسلام سیاسی پا را از این فراتر گذشت است و در کمال بی شرمی سنگ سار، قطع دست و پا، چشم را از حدقه در آوردند را به فرهنگ عمومی تبدیل می کنند .  به همین دلیل امروز فرهنگ غالب بر جامعه ما فرهنگ لمپنیزم محض است و عشق واژه ای کاملا بیگانه است  قصاص قابل اجراست و ارزش انسان با „دیه یا خون‌بها“ تعین می گردد و کشتن انسان در فرهنگ جامعه حل می شود  در واقع حرمت را شکستند بر جامعه ما ریا و دروغ  به فرهنگ عمومی تبدیل می کنند. تنها راه درست برای دست یابی به جامعه انسانی ، باید سرنگونی طلبی را تقویت کرده و با نقد اسلام سیاسی و پیوند ریشه ای آن با لمپنیزم   این «پدیده شوم»را حاشیه ای کرد.                 شمی صلواتی

آیا جمهوری اسلامی با حزب دموکرات مذاکره خواهد کرد ؟

hecri-mohtedi4

سلام آ قای صلواتی من در ایران زندگی می کنم و علاقه ای به معرفی خودم ندارم اما از آنجا که نوشته شما را» مردان وامانده از راه»خواندم راستش این سوال برایم مطرح می شود که آقای مهتدی یا سازمان زحمتکشان زیر سایه حزب دمواکرات معنا پیدا می کند چون شرکت آقای مهتدی یاحزبش در هر بند و بستی بدونه حزب دمکرات بی معناست! اما با این وجود آیا جمهوری اسلامی با حزب دموکرات مذاکره می کند یا اصلاٌ چنین فرضیه ای ممکن نیست ؟

سلام دوست  ناشناس !

جمهوری اسلامی حکومتی است که بر پایه ای خشنونت طراحی شده خلاقیت این حکومت در ترور و شکنجه و اعدام، و گورستانهای دسته جمعی است و هر حزبی و گروهی که با این حکومت نزدیکی کرده اند عاقبت خوبی نداشتند و بزرگترین ضربه را خوردند نمونه هایش هم اکثزیتها و توده ایها،  احزاب ملی گر  بودند.

در اوایل انقلاب سازمان مجاهدین هم به سر امام خمینی قسم می خورد ولی جمهوری اسلامی اینها را از خودش دور کرد و بی آبرویشان کرد و بهشان ضربه زد. سیستم جمهوری اسلامی یک سیستم مافیائی است، دارای یک چهار چوب فکری و سیاسی تعیین شده است، عقیدتی ست، محال است کسی غیر از آن چهار چوب فکری  تعیین شده به درون آن راه یابد.

اجازه بدهید   تا مختصر  توصیخی در مورد  حزب  موکرات بدهیم چون  فکر می کنم  قبل از هر چیز باید  حزب دموکرات  را معنی و تعریف کرد حزبی  که آمادۀ مذاکره با جمهوری اسلامیست، چگونه حزبیست.

حزب دموکرات یک حزبی قومیست که در کردستان ایران به فعالیت سیاسی زیر زمینی مشغول است از نظر ایدولوگهای جمهوری اسلامی این حزب منحل شده است و ضد انقلاب اسلامی است.

عمل کرد حزب دموکرات بعنوان اپوزیسیون

عملکرد خوبی نیست از کارنامه خوبی برخوردار نیست و در میان مردم کردستان ایران  هم حزبی خوش نام و نشانی نیست. حزب دموکرات در طول سی سال گذاشت بارها اعلام کرد که آماده است با جمهوری اسلامی مذاکره کند و دو تا از رهبرانش در این بند و بسها قربانی شدند . ولی جمهوری اسلامی هیچ وقت این حزب را جدید نگرفت و رهبران آن را هم ترور کرد. می خواهم ساده لوح بودند سران حزب دموکرات  را نشان دهم  و بگویم از داریت سیاسی هم برخوردار نیستند.

حزب دموکرات از ابتدای روی کار آمدن جمهوری اسلامی همیشه به دنبال مذاکره با جمهوری اسلامی بود و این جمهوری اسلامی بود که این حزب را به کار نگرفت یعنی قابل ندانست.

حزب دموکرات برای راضی ساختن جمهوری اسلامی ابتدا به مقر رفقای سازمان پیکار حمله کرد و چند تن از این رفقا را به به قتل رساند و جنگ طولانی را به کومه له تحمیل کرد در شمال کردستان آنجائی که از قدرت نظامی بیشتری برخوردار بود کمونیستها را می کشت. خوشبختانه این کومه له بود که حزب دموکرات را سر جایش نشاند،  البته نه فقط کمونیستها بلکه با هر گونه حرکت پیش رو در جامعه  مخالف بود و در برابر آن می ایستاد.

حزب دموکرات یک حزب بورژوازی است و خود را سکولار می دانند اما در عمل و از لحاظ تشکیلاتی بیشتر دارای چهار چوب فکری و عملی فتودالی است نفوذ این حزب بیشتر در میان ملایان کردستان و کدخداها روستا و در شهر ها میان بازاریان است. حزب دموکرات در ایجاد اتحادیه ملایان کرد فعال  بود، در بعضی از مناطق دور افتاد هم بنا به ناآگاهی مردم نفوذ داشت و دارد . حزب دموکرات یک حزب بی پرنسیب و عاشق قدرت به هر قیمتی است.

به نظر من جمهوری اسلامی با حزب دموکرات مذاکره نخواهد کرد و این حزب را به قدرت محلی راه نخواهد داد اما حزب دموکرات تن به حقارت بیشتر جمهوری اسلامی خواهد داده چون حزب دموکرات آن حزب قوی و با نفوذ در کردستان ایران نیست. امیدش به امریکا بود که در صورت حمله به ایران این حزب هم به قدرت محلی همچو قومپرستهای کردستان عراق راه یابد. ولی سناریو عراق در ایران امکانپریز نبود و نیست.  و مهمتر مسئله نیروهای چپ رادیکال و با نفوذ در کردستان است که وجود دارد حضور اجتماعی دارد و فعال است و این حزب را به حاشیه رانده است و در میان مردم منزوی کرده است. بنا به همین قدرت نیروی چپ و کمونیست، پیشرو در کردستان ایران است که حزب دموکرات تن به هر تحقیری  برای مذاکره با جمهوری اسلامی می دهد. نه تنها مهتدی  بلکه جماعت  حاشیه ای  سازمان  زحمتشکان  دوست دارند و در تلاشند  تا  با مهتدی همراه شود  زیرا  این ساده لوحان قومپرس  : اول به دلیل توهمی که  به جریانات  سیز و بنفش  دارند  و باورشان   به  دولت روحانی  بعنوان  دولت اعتدال  / و  منزوی بودنشان  که با خطر ذوب شدنشان   روبروست    دور مهتدی  جمع می  شوند  و آقای  مهتدی  برای هر گونه  معامله  خودش  را به رهبری حزب دمکرات سپرده است  تا شاید   از این حقارت  نجات یابند   اما حقایق  چیز دیگری ست ……..که  به زودی  روشن خواهد شد.

 شمی صلواتی

مردان وامانده از راه !

تاریخ درد ناک است وحقارت بسی ارزان، مهتدی در قامت یک رعیت مطیع در بارگاه بارزانی و یکی از اعضا  کنگره ملی  کرد، همراه سران 12-12-05kحزب دمکرات. به پابوس مُردگان تاریخ چون. رضا پهلوی رفت و در اوج حقارت با محسن. سازگارا یکی از بیناد گزاران سپاه عکس یاد گاری  انداخت / برای مرگ منتظر در اوج تنهایی، چنان  مقاله در ستایش آن روحانی نوشت، وقتی که من آن را خواندم تازه متوجه شدم که آقای مهتدی فرزند نا مشروع. آیت الله منتظری ست. تاریخ واقعا یعنی تکرار؟  شاید  هر بار به گونه ای ! جلال طالبانی  به زیارات  قبر خمینی  رفت  و هواداران آن مرحوم برای پنهان حقارتشان آن را سیاستمدار نامندن ، مهتدی در برابر قبر آتا ترک“ مصطفی کمال آتاترک“زانو زد و اشک بر چشمانش جاری شد ، هوادارانش او را کاکه عبه دانا.(زیرک) معرفی کرده اند. به راستی زمانه شوم و غم انگیز است و انسان ها کوچک و کوچکتر، اما من با مرزبندی کامل. با چنین اشخاصی وجدانم را بیدار نگاه می دارم و پرچم سرخ مارکسیست را. بر فراز بام خونه ام بر افراشته، نگاه خواهم داشت . قضاوت تاریخ درمورد، مماشاتگران، حیله گران و احمقهای  خود فروخته بر جسته خواهد بود. عبدالله مهتدی در طول 14 سال گذشته جز خاری و ذلت، تن دادن به حقارت چیزی دیگری در کارنامه اش نیست . یعنی در واقع کوچکتر کوچکهاست ………آقای  مهتدی  شیفته قدرت است به هر طریقی که باشد “ زمانی  به رویا  سوار بر تانکهای امریکا  به ایران می رفت و همچون جلال طالبانی  به درون کاخ ریاست جمهوری  راه  می یافت  اما حالا به خیال“ احساس“  همچون  عبدالله اوجالان  در زندان است و چشم امیدش به کاک مسعود بارزانی است  تا وی را برای مذاکره با lمهتدی در ترکیهروحانی  آماده کند  گویا رنگ سبز و بنفش  برای افسرده گی  کارساز است/ روزگارعجیبی ست نازنین دوست،  بعضی از  وامانده مردان  از  راه ،  بر این باورند  «کاکه عبه» گرچه در عالم خیال،  گویا راه میانبر در نظر دارد/ ولی مشکل  اینجاست  که ایران و عراق  دو کشور متفاوند و حتی  دو کردستان متفاوت . که درک  این مسئله در هوش و ذکر مهتدیها   نمی گنجده و نه در رویا سران حزب دمواکرات /اینها به هر قیمتی می خواهند سری در خورجین  اشرافیت داشته باشند   و برای رسیدن به این رویا  پا روی خون ریخته شده  هزاران انسان آزادیخواه و شریف می گذارند و بر سر قبر آتا ترک ادای احترام می کنند در یک کلام  خلاصه می کنم  اینها مردان شومند که فردا  دستشان به اندکی قدرت،  گر برسد تفاوت چندانی  با کار به دستان  خود کامه   ندارند. شمی صلواتی

 10000063_1492468607647258_286631819_n

اجرای حکم اعدام

خلایقی را دیدم
به شوق و هیجان
در میدان شهر گرداگرد چوبه دار بودندمراسم اعدام
همچون جانیان خالی از عواطف
گویی که سینماست، به انتظار اکران فیلم بودند

اینگونۀ عادتمان دادند
تا تن زخمی و لاشه بی سر بینیم
ما را بگو! گوئی که حیوانیم
در جنگل زندگی می کنیم
شمی صلواتی

به بهانه ملاقات هنرمندها با روحانی !

حافظ در وصف شاه شجاع شعر گفت، اما عاشقان  زبان فارسی فقط  حافظ را بعنوان گنجنیه ای ادب238341_727 و خرد یاد می کنند و  هر گاه لازم باشد  برای جبران حقارت خود  آن را به رخ می کشند  اما در مورد کردار  شاه شجاع  و آن توصیف زیبای حافظ  از شاه شجاع کسی چیزی به یاد ندارد  و کسی نیز  شاه شجاع را هم نمی شناسد  در هر صورت  من از این قصه می گذرم  و زیاد خرده نمی گیرم چرا که در تاریخ ما هنرمندان  بزرگ و خردمند چون سعید سلطانپور، صمدهاو فرزادها. ایرج میرزا ها /  میرزاده عشقی ها/ سعید سیرجانی ها   و  فرخی ها  /صادق هدایت ها /و کسروی ها که صرف نظر از قصاوت،در مورد هنرشان  انسانها مستقلی بودند. و به نرخ روز نان نخوردند.

 هنرمندی که از طریق هنرش می خواهد امرار معاش کند بی شک تن به خار و زشتی هم می دهد و هنرمندی که از طریق هنرش می خواهد امرار معاش کند بی شک تن به خار و زشتی هم می دهد و همچون شهریار هر کجا بساطی بود آنجا وصف و توصفش هم گل می کرد.

 بعنوان کسی  که شاهد سی و پنچ سال جنایت جمهوری اسلامی بودم این نوع هنرمندان را بسیار زشت و کم ارزش می بینیم.

شاملو  که به خاطر بقا دست فرخ را بوسید و در کمال هم نشینی با جمهوری اسلامی مدارا می کرد برای سرنگونی جمهوری اسلامی  نه حزبی ساخت و نه به  مخالفین  جمهوری اسلامی پیوست/ نیش تلخ زبانش به پناهنده  آزار دهنده بود.

ملی مذهبی ها، ناسیو نالیستها چپ و صاحب ذوق که به  فکر کنجنیه ادب برای آینده گانشان هستند  شعر های او را با آب و تاب بسیار، آنطور که می خواستند  تعریف و مورد تمجید قرار می داده اند البته در میان عاشقان زبان فارسی  هم  هنوز گل سر سبد است فاروق از اینکه زبان فقط یک وسیله ارتباطاست.

  سمین دانشور را داشتیم که اولین زنی بود در حضور آقای خوی  عبا خمینی را بوسید و برعکس هم کسانی هم چون سعید سیرجانیها داشتیم که با فدای جان خویش خمینی را نپذیرفت ، احترام به بقالان مسلکی در لباس هنرمند هر کی که باشد. زشت است .

خواه محمود دولت آباد ی خواه هر کسی دیگه ، برای من که ارزشهای انسانی معیار است، ملاقاتشان را با روحانی  خلاف عزت انسانی و نوع چاپلوسی و مماشات باجانی می دانم ، روباه صفی می دانم .هنرمندان دولتی یعنی با دولتند می دانم  آثار دولت آبادی که ریشه اش از طویله  و  کاهدان سرچشمه می گیرد،  بخز توصیف  دوران فئودالی یا مکتب  شرقی، آیا آموزشی  دیگران هم دارد.  اینها همه ال احمدیسیمند  اما از شکل  بزدلش .  با زبان دو پهلو حرف می زنند اما دلشان پیش  جمهوری اسلامی است .  وقتی خمینی مرده هنرمندانی بودند که برای مرگ یا در سوگ ایشان آهنگ ساختند و به بارگاه  آیت الله خامنه ای تقدیم کردند آنجا که در میان ایرانیان  بت پرستی  رسم اشرافیت است و همه به نوعی چاپلوسند .  اینگونه حرف زدن  کفر است “ ای بابا شاملو ؟ آن مرد بزرگ “ معلومه که “ طرف بی سواده“ اما بحث سر سواد نیست  بلکه بحث بر سر شعور سیاسی ست ! نه کلاس اومدن .  در طول سی و پنچ  جمهوری  اسلامی  مشغول جنایت است . افراد زیادی در طول حاکمیت این نظام مذهبی  سر به نیست شدن و صدها کودک  به میدانهای جنگ بردن این نویسندگان و این هنرمندان  برزگ  ایران  زمین کجا ایستادند  در مورد این همه اعدام / آیا آقای  محمود دولت  آباد یا مهدی کدکنی شفعی  شعور یک  محکوم کردن  ساده را داشتند/ نه!/یا هر کدام این نویسنده ها /  اما کسی به جای خلیج  فارس  بگو  خلیح  آنوقت مصبیهاست

می خواهم  بگم در انقلاب روسیه  نویسندگان و در کل هنرمندان  چون نگاهی رو به جلو داشتند روسیه  فئودالی را  به غول اقتصادی در جهان تبدیل کردن . برابری  زن و مرد را به سنت جامعه تبدیل کردند ولی چون هنرمندان و نویسندگان ایرانی نگاه شان به گذشته است  و به قول خودشان “ اگر انسانها از نژاد میمیونند  ولی ایرانیان  از نژاد سیمرغند “  اینگونه  قصاص  و اعدام را تبدیل به یک فرهنگ جامعه می کنند و برای خودشان  صدها خدا می سازند و  با  سرویلندی یا بهتر  است بگویم فرهنگ  حقارت پاپلوسی  برای خودشان  تن به هر ذلتی می دهند ….. شمی صلواتی

زنان عاصیانگر!در تاریخ معاصرایران

من يك زنم زني كه مترادف مفهومش در هيچ جاي فر هنگ ننگ آلود شما وجود ندارد- زني كه در سينه اش دلي آكنده از زخم هاي چركين خشم است- زني كه در چشمانش انعكاس گل رنگ گلوله هاي آزادي موج مي زند- زني كه دستانش را كار براي گرفتن سلاح پرورده است “ مرضيه احمدي اسكويي „

اولین زندانی سیاسی زن! در ایران راضیه در سال ١٣٠٤ در تبریز متولد شد. زمانی که او دستگیر شد، زندان برای زنان وجود نداشت. او یکی از اولین زنان ایرانی است که به خاطر مبارزاتش، بارها دستگیر و سال‌ها زندانی بود. و یکی از فرزندانش را نیز در هنگام فرار از زندان به دنیا آورده است. به همین دلیل، این فرزند ‍پسر «فراری» نامیده شد. راضیه شعبانی اولین و شاید تنها زندانی زن سیاسی از سال ١٣٢٥ تا ١٣٣١ در زندان زنان عادی و اتهام او اقدام علیه امنیت ملی بودزنان عاصی

راضیه  در ۹ بهمن ۱۳۹۱ کلن به دلیل کهولت سنی در گذشت و آثار به جا مانده از او کتابی ست به نام “ خاطرات یک زن ایرانی“ که جالب و مانده گار است .

. مهر نوش ابراهيمي “ قبادي“ دانشجوي رشته پزشكي، اولين زن عضو “ گروه جنگل “ بود که پس از حماسه سياهكل در منطقه دستگير شد. وي هنگام انتقال به تهران، موفق به فرار از دست مامورين شد. مهرنوش پس از استقرار در تهران به سازمان چريكها ي فدايي خلق ايران پيوست. ،مهرنوشدر نهم مهر ما ه 1350 خورشيدي به همراهي 8 تن از رفقاي چريك خود، در يك خانه ي تيمي و در نبردي نابرابر با مامورين پليس و نيروهاي ساواك کشته شدند . مهرنوش اولين زن چريك در ايران بود كه در فازجديد مبارزات چريكي کشته می شود. درخانه هاي تيمي و درگيري هاي خياباني تك ستارگان هميشه درخشاني چون مرضيه احمدي اسكويي شاعر و هنرمند، شيرين كلام ،طاهره خرم و فاطمه حسيني بودند. در اين حال مهمترين حماسه زنان چريك در زندان قصر و در بند سياسي زنان به وقوع پيوست كه آن هم فرار اشرف دهقاني از زندان بود. اشرف كه درزندان مورد شكنجه و تجاوز قرارگرفته بود. با نقشه اي، كه با مسئوليت اجراي „صديقه رضايي“ و بانو „معصومه شادماني“ به اجرا در آمد، از زندان فرار كرد.

 منیژه اشرف زاده كرمانی اولین زنی ست که در تاریخ 1354 به جرم تهدید امنیت ملی تیرباران می شود البته در منابع و اسناد بجامانده از ساواك به نام دو زن دیگه اشاره شده است. طاهره سجادی و منیژهاشرف زاده كرمانی كه هر دو در دهم دیماه سال 1354 به همراه وحید افروخته، محمدطاهر رحیمی، محسن خاموشی، محسن ابطحی، ساسان صمیمی، مرتضی لبافی نژاد، عبدالرضا منیری جاوید اعدام می شوند.شمی صلواتی

به یاد عمر احمد زاده (ملاء عمر نگل)

با آه و حسرت سوخته از دل1450089_10202757167477439_241236036_n
خبرداد رفیقی از راه دور
که های رفیق!
یکی دیگر از آن شمعها قدیمی
که کوچه را می کرد: شعله افروز،
امشب شد خاموش،خاموش/خاموش
با هیچ واژه ای نمی شود لطافت و زیبایی آن گشاده دل را به تصویر کشید فقط می توانم بگویم فاتح دلها بود .

دیشب در شهر „کلن“ آخرین شب به یاد او بود فرصتی پیش آمد تا من از آن رفیق زیبا سخن، یاد کنم
متاسفانه زبان قادر به توصیف نبود هر چند اشک شیدا بود و بغض در گلو،نمی توانستم باور کنم که آن مرد تنومند دشتهای وسیع ، که با گذر از هر بوران به تنهایی می گذشت چگونه در اوج خستگی بخواب عمیقی فرو رفت. شمی صلواتی 07/12/2013 آلمان

با گذر از خدایان

nameh از کوچه ها نابرابر  پای بر هر دینی و

هر مکتبی ،هر کتاب آسمانی  گذشتم

چرا که  انسانم و در پی باز گشت اختیار به انسانم

من بودم و واژه ها در لحظه های دلتنگی!
من بودم و رنجها در پیونده زندگی!
من بودم و مرگ با گذشت از خطر، برای زندگی!
من بودم زیبایی، در عالم رویایی
گاه مست، گاه آشفته ، گاه عاشق خیالی
هر روزم یک واژه بود آنهم واژه های زندگانی
روز گاران به غم گذشت، و من ماندم با ناکامیهای زندگی
اینگونه پیمان بستم با واژه ها در فراز و نشیب زندگی
رویایی  خوشبختی  را از قلم نیاندازم تا رسیدن به آزادی.

                                                          — شمی صلواتی

خطا بود/ یا خطا رفتیم

با من از عشق بگو417172_279113888833766_948942903_n!

از لبخند دوباره از اینکه دوستم دارید
از آن لحظه که خطا بود و خطا رفتیم!
یاد میاد، که گناه کردیم
عشق یعنی شعله را از نو افروختند
حدیث کهنه را به باد سپردند. شمی صلواتی

تاریخ واژه زندانی سیاسی و ثبت آن!

 

“ زندانی سیاسی “ واژه ی غریبه نیست، این واژه  بعد از سرنگونی رصاخان در کتابی به نام  گروه ٥٣ نفر که حاوی خاطرات  بزرگ علوی 53nafarb از زندان که توسط خود وی در آن زمان  انتشار یافت، در تاریخ ایران بعنوان اولین سند مکتوب  ماندار و واژه زندانی سیاسی ثبت  شد.

 هر چند قبل از این کتاب هم ما زندانی سیاسی در ایران داشتیم، اما تا قبل از رضاخان زندانی سیاسی واژه شناخته شده ای نبود.  در طول  تاریخ ایران شکنجه ها متفاوت بود. با آمدن دولت رضاخان نوع شکنجه شکل مدرنی  به خود گرفت و زندانیان سیاسی را با آمپول هوا می کشتند و متخص این کار احمد احمدی مشهور به «پزشک احمدی » بود وی متهم به قتل جعفر قلی‌خان بختیاری (سردار اسعد)، خان بابا‌خان اسعد (برادر سردار اسعد)، محمد فرخی یزدی (شاعر و مدیر روزنامه طوفان)، دکتر تقی ارانی (رهبر گروه کمونیستی ٥٣ نفر) و تیمورتاش (وزیر دربار رضا شاه) بود. پزشک احمدی تحت فرمان دو رئیس شهربانی، آیرم و بعد مختاری خدمت کرده است و این دو رئیس شهربانی از مهم‌ترین عوامل کشتار، اختناق و سرکوب مخالفین رضاشاه بوده‌اند. بخشی از جنایات آنان مربوط به زندانیانی بود که از طریق قانونی نمی‌توانستند اقدام به نابودی آنان کنند، بنابراین ناچار بودند با شیوه‌های بسیار محرمانه در زندان توسط پزشک احمدی آنان را به قتل برسانند.

بر اساس اطلاعيه رسمی دولتی، دکتر تقی ارانی در ۱۴ بهمن سال ۱۳۱۸ در اثر ابتلا به بيماری تيفوس درگذشت. تقی ارانی در ۱۳ شهریور ۱۲۸۲ خورشیدی در تبریز زاده شد. وی از اعضای برجسته گروه ٥٣ بود که از اواخر سال ۱۳۱۵ تا اوایل سال ۱۳۱۶ به تدریج دستگیر و در زندان موقت تهران و قصر زندانی شدند.

دکتر تقی ارانی که تحصیلات خود را در آلمان به پایان رسانده بود در هنگام تحصیلات همراه عده‌ای دیگر، فرقه جمهوری انقلابی ایران را تاسیس کردند. در بازگشت به ایران به گروه‌های طرفدار کمونیست پیوست و با همکاری دو تن از همکارانش ماهنامه دنیا را منتشر کرد. اما بعد از مدتی از انتشار آن ممانعت نمودند. پس از گذشت ١٨ ماه از توقیف ماهنامه دنیا، ارانی دستگیر شد و به دفعات زیر شکنجه مورد بازجویی قرار گرفت. بر پایه قانون ضد سوسیالیستی،‌ارانی به سنگین‌ترین حکم، یعنی ده سال زندان محکوم شد. وی در چهارده بهمن ١٣١٨ در نتیجه شکنجه‌ها و زجر و عذابی که در سیاه چال پیش و پس از دادگاه متحمل شد، در زندان درگذشت. دلایل گوناگونی برای مرگ او برشمرده‌اند. بنابر کیفر خواستی که پس از استعفای رضا شاه در سال ١٣٢٠، علیه مختاری،‌رئیس پلیس رضاشاه، سرهنگ نیرومند رئیس زندان و احمدی، پزشک زندان به دادگاه ارائه شد، ارانی پس از بیماری‌های شدید در زندان جان سپرده بود که ناشی از وضعیت غیر انسانی وی در آن جا بود.

من با قولی که به نشریه زندانی سیاسی دادم  تصمیم گرفتم تاریخچه از چگونگی زندانیان سیاسی  و چگونه جا افتادن این واژه در میان مردم و اینکه چطور در تاریخ  ایران هک شده بپردازم. راستش سنگی بزرگ است و  زمانبر است در هر صورت برای  اطلاعات مجبور شدم بیش از صدها وبلاگ و سایت را در طول دو هفته مورد مطالعه قرار دهم  تا بتوانم اطلاعات درست و به جا را یک بار دیگر جلو چشمهایم بگذارم، لازم به یاد آوردی است که به دلیل سرکوب و خفقان دوران رضا خان هنوز  آمار درستی از کشته ها  بطور کلی در دست  نیست. نقل است که علی دشتی توانست بود  که حداقل آمار از قتل عام عشایر را جمع آوری کند، اما از ترس و وحشت ایجاد شده توسط  حکومت رضا خان  آن را نابود می کند.

به نقل از وبلاگ “ آ پاسارگاد“ قتل تیمورتاش

پزشک احمدی در نظر داشت برای کشتن تیمورتاش از سم استفاده کند، به این ترتیب که به جوجه بریانی که از خانه تیمورتاش آورده می‌شد، مقداری سم تزریق کند. پزشک احمدی هر روز به بهانه بازرسی ظرف غذا، غذای تیمورتاش را در اتاق رئیس زندان مشاهده می‌کرد و با سرنگ مقداری زهر به جوجه‌های بریان تزریق می‌نمود.

تیمورتاش هم که از طریق خانواده‌اش که مبالغی به زندانبانان رشوه داده و آن‌ها را به سوی خود متمایل ساخته بودند از ماجرای کشتن خود مطلع شده بود، از خوردن غذای مسموم خودداری می‌کرد، او فقط نان و آب می‌خورد و آب را هم در بطری‌های سربسته و مهر و موم شده از خانه برایش می‌آوردند.

نقشه بعدی مسموم کردن قرص‌های دارویی تیمورتاش بود که آن هم با شکست روبرو شد. تا این که بالاخره داروی مسموم را به زور به وی نوشاندند، پزشک احمدی مرتبا به دخمه محل زندان تیمورتاش سرکشی می‌کرد و می‌خواست بداند که چه وقت می‌میرد، او می‌خواست که هر چه زودتر از مرگ تیمورتاش مطمئن شود و گزارش تمام کردن او را به روسای خود بدهد. برای همین بالش تیمورتاش را روی دهان او قرار داده و محکم فشار می‌دهد و در همان حالت نگه می‌دارد. تقلای تیمورتاش هم بی‌فایده بود تا این که بی‌حرکت شده و برای همیشه چشمانش را می‌بندد.

قتل فرخی یزدی

فرخی یزدی شاعر و مبارز آزادیخواه و مدیر روزنامه طوفان، که به خاطر مبارزات سیاسیش و به خاطر اشعار حماسی و انقلابیش در زندان به سر ‌میبرد بعد از شنیدن خبر ازدواج ولیعهد با فوزیه مصری و قانون مجلس در ایرانی کردن فوزیه به دستور رضاشاه در اشعاری عروسی ولیعهد را دارای عواقب ناگواری دانست. چند بیت از این اشعار چنین است:

دلم از این خرابی‌ها بود خوش زانكه میدانم خرابی چونكه از حد بگذرد آباد می‌گردد

دلم از این عروسی سخت می‌لرزد که قاسم هم چنانكه نینوا نزدیک شد، داماد می‌گردد

به ویرانی این اوضاع هستم مطمئن زآن رو که بنیان جفا و جور بی بنیاد می‌گردد

رضا شاه پس از شنیدن این ادبیات به شدت عصبانی شده و دستور قتل او را صادر کرد. ابتدا قصد بر این بود که فرخی یزدی را مسموم نمایند و دستور این کار نیز صادر شد، اما هر بار پیش از مسموم کردن، زندانیان دیگر او را از موضوع باخبر می‌کردند و فرخی از خوردن غدا خودداری می‌کرد. پس از آن تصمیم جدید در مورد وی این بود: فرستادن به بیمارستان زندان به بهانه معالجه، آن هم شبانگاه به بهانه این که وی به بیماری تیفوس مبتلا است و این بیماری جان زندانیان را تهدید می‌کند و بایستی واکسن ضد بیماری به وی تزریق کنند. فرخی یزدی را در تاریخ ٢١/٧/١٣١٨ شبانه از زندان به مریض خانه بردند. چند روز بعد او را به اطاق مخصوصی که در بیمارستان معروف به حمام بود و در واقع قتلگاه وی بود، منتقل کردند. پزشک احمدی تنها کسی بود که به اتاق فرخی یزدی رفت و آمد داشت.

روز ٢٥/٧/١٣١٨ پزشک احمدی و سرهنگ نیرومند رئیس زندان و جلادهای دیگر در اتاق فرخی حضور داشتند . چند نفراو را روی تختخواب خواباندند و دست و پایش را محکم گرفتند تا مقاومت نکند. محل این فاجعه در اتاق دستشویی مریض خانه زندان پایین بود. پزشک احمدی آستین هایش را بالا زد.  فرخی می خواست نعره بکشد ولی چند نفر دستشان را روی دهان او گذاشتند. احمدی تزریق خالی پر از هوا را به رگ او زد و هوا را در رگش خالی کرد. کم کم در آن حال شاعر خفقان پیدا در کتاب خاطرات علی آوانسیان هم از پزشک احمدی به عنوان قاتل عده‌ای از زندانیان سیاسی یاد می‌شود.

احمدی، یک پسربچه مازندرانی را که اصلا تقصیرش معلوم نبود، آمپول زد و بیچاره تا ٢٤ ساعت دائم فریاد العطش می‌زد و سر خود را به دیوار می‌کوبید و آب می‌خواست ولی احمدی كمك به وی را ممنوع کرده بود وی تاكید كرده بود کسی نزدیک او نرود تا بمیرد و بالاخره بعد از ٢٤ ساعت که بدنش از تشنگی آتش گرفته بود، مرد».

سرانجام پزشک احمدی

سرانجام دادگاه دیوان عالی جنایی، در ٣٠ بهمن ١٣٢٢ پزشک احمدی را قاتل عمدی «فرخی یزدی» و «سردار اسعد» شناخت و به اعدام محکوم نمود که این حکم در مورد نامبرده اجرا گردید. پیكر نامبرده در میدان توپخانه و دركنار مجسمه رضاشاه، كسی كه وی سالها برای او و به دستور او كار میكرده است بر بالای دار رفت. در کتاب خاطرات علی آوانسیان هم از پزشک احمدی به عنوان قاتل عده‌ای از زندانیان سیاسی یاد می‌شود.

بزرگ علوی از نثرنویسان برجسته ادبیات فارسی مشهورترین نویسنده چپ‌گرای ایران است که در مورد مرگ تقی ارانی در کتاب ٥٣ نفر چنین می نویسند.

مرگ دکتر اراني از آن مصيبت‌هايي است که کليه کساني که در زندان بوده و اسم او را شنيده و يا يک بار او را در سلولهاي مرطوب کريدر سه و چهار زندان موقت ديده بودند هرگز فراموش نخواهند کرد. دکتر اراني چطورمرد؟ جزو اسراري است که بعداً کشف خواهد شد، جز رمزهايي است که حل آن با سرنوشت ملت ايران توأم است. هر روزي که ملت ايران توانست قاتلين دکتر اراني را به کيفر برساند و مجازاتي را که شايسته اين گونه مردم اوباش است درباره آنها اعمال نمايد يک قدم در سير ترقي و تکامل فراتر نهاده است. روز چهاردهم بهمن ١٣١٨ نعش دکتر اراني را به غسالخانه بردند. يکي از دوستان نزديک دکتر اراني، طبيبي که با او از بچگي در فرنگستان معاشر و رفيق بود، نعش او را معاينه کرد و علايم مسموميت در جسد او تشخيص داد. مادر پير دکتر اراني، زن دليري که با خون دل وسايل تحصيل پسرش را فراهم کرده، روز چهاردهم بهمن ١٣١٨ لاشه پسر خود را نشناخت. بيچاره زبان گرفته بود که اين پسر من نيست. اين طور او را زجر داده و از شکل انداخته بودند همين مادر چندين مرتبه دامن پزشک معالج دکتر اراني را گرفته و از او خواسته بود که پسرش را نجات دهد و به او اجازه دهد دارو و درمان و غذا براي پسرش بفرستد. دکتر زندان در جواب گفته بود که اين کار ميسر نيست. براي آنکه به من دستور داده‌اند که او را معالجه نکنم. مادر دکتر اجازه نداشت حتي گلابي براي بچه‌اش بفرستد. بنابراين اولياي زندان و شهرباني از رفتاري که با دکتر اراني کردند هيچ قصدي جز قتل او را نداشته‌اند. اگر مسموم کردن دکتر اراني مسلم نيست به طور قطع منظور آنها از اين شکنجه و آزار هيچ چيز ديگري جز نابود کردن او نبوده است . ما آن روز احساس کرديم که بزرگترين قوة خود را از دست داده‌ايم، زندان و حکومت سياه بزرگترين ضربت را بر ما وارد کرد.             شمی صلواتی

در ستایش گناه

چرا باید بترسمنازنین/ دلبر جانان، بیا تا خود را به گناه آغشته سازیم از تابوه ها گذر کنیم و تن را به هم بیامیزیم!قوانین شرعی و خدائی را،که ریشیه جهالت هاست از بیخ و بن بر اندازیم.شیخ و امام مفت خور را به زباله دان تاریخ بیاندازیم.

دلبر جانان. که گاه با وسواس، گاه با ترس از عشق حذر داری، مطمئنم، روزی فرا خواهد رسید  در دفتر خاطرات… نوشت که   شاعری گمنام حدیث تازه ای از عشق داشت. و تو واژه ها را با سلیقه جدید صیقل خواهی داد و آن را بر در وردی ایوان خواهی کوبید و یا شاید بر دَر هر کوچه و برزن نشان خواهید کرد. که همه آزاد آزادند. و عشق را در گودالهای کور به سنگ نمی بندند و احساس را در چهار چوب قوانین به حصار نمی کشند. شمی صلواتی

ما انسانیم ، وجدان بیداری داریم!

                 

282502

عمری را سپری کردیم  با فریادهای رسا، طی سالیانی دراز گفتیم و نوشتم که جمهوری اسلامی اصلاح پزیر نیست. اما در تقابل با ما ناکسان زورشان بیشتر بود ریاکار و معامله گر بودند  در فریب و ریاکاری،  قدرتی  مافوق داشتند، رسانه های چون بی بی سی و صدها  روزنامه و امکانات دیگه  در اختیار داشتند و خاتمی را بعنوان  نو عروس  اصلاحات به مردم ما فروختند. „خاتمی را گورباپف موافق خوانند“ در همان حال ما شاهد قتلهای  زنجیره ای بودیم. ما شاهد اعدامها در ملال عام بودیم. ما شاهد ذردی و چیاول  سران حکومت بودیم .

کلاه سر مان رفت  و آنها توانستند گنچشک را  به نرخ قناری به مردم ما بفرشند چون صدای ما رسا نبود در حقیقت امکانات کافی  برای رسا کردن صدای خود نداشتیم. قلمان ضعیف بود. صفمان پراکنده بود.  اختلاف را بر اتحاد تجریح دادیم . در حقیقت  نقطه ضعیف ما  نقطه قوت آنان بود.

آنان وقتی دستشان رو شد  ورق دیگه ای رو کردند  این بار خر را به نرج اسب  به مردم ما فروختند  و احمد نژاد  را که فاشیستی  عریان بود  افکار ارتجاعیش  را بدون شرم  بیان می کرده  به  مردم تنگدست گفتند این از خودتان است،  خاکی است،  ماهی یک بار حمام نمی کند،  لباسهایش  بوی گنده می دهد  همه اینها درست بود  احمد نژاد  افکارش هم بوی گنده می داد  حقیقتا گرگی بود که با زبان  روباه هم آشنای داشت .  جنایتکار بود با افتخار  ضدیت با  یهود ، با سکولار ،  ضد  با هر گونه حرکت آزادیخواهانه نشان می داد.  در گفتار هوچیگر و سفسطه باز بود، دروغ گفتند عادتش بود،  حقارت تمام وجودش را گرفته بود  گاهی دستمال بسیجی را گردن  مجسمه پوسیده  کوروش می انداخت و گاه  فردوسی را پیامبر ایرانی معرفی می کرد، یک تیر چنان نشان داشت از یک طرف ناسیونالیست ایرانی را شاد می کرد و از طرف دیگه  فرهنگ لمپنیزم را در جامعه باز تولید می کرد  موجودی عجب و افکاری  ضد انسانی  داشت.

دوباره وقتی دستشان رو شده  این بار نخست وزیر خمینی را آوردند و از آن بت ساختند گفتند  نقاش است، گفتند صمیمانه  دست همسرش می گیرد،  گفتند ملی است  اما میرحسین  رنگ سبز را که نماد پیامبر اسلام بود بر گزیده  تا نشان دهد میرحسن همان میرحسین دوران خمینی است که دوران نخست وزیریش کشتن هزارها کودک در جنک و کشتار زندانیان  دهه 60، “ در کارنامه داشت ولی  به ما می گفتند که خون این عزیزان را فراموش کنید!“

اما با تمام این وجود صف ما کمونیستها پراکنده بود  آنقدر پراکنده  که نتوانستیم  صدایمان را رسا کنیم،  نتوانستیم  دروغهای مهندسین  افکار سرمایه داری را افشای کنیم  در حالیکه تاریخ  ایران در طول  صدسال گذشته   آغشته به خون کمونیستها است که پیشروهای آن سرزمین بودند  اگر جمهوری  اسلامی  در اسلامیزه کردن آن سرزمین ناکام مانده  مدیون ما کمونیستهاست و بجز ما کسی اسلام سیاسی  را به نقد نکشیده  بجز ما کسی  قوانین  اعدام  را که نوعی از انتقامجویست  به نقد نکشید و خیلی  چیز های دیگر که من قصد  طولانی کردن این بحث را ندارم فقط باید بگویم  منظور من از کمونیستها  تنها حزبی بخصوصی نیست بلکه تمامی کسانی ست که وجدان بیداری دارند  و  برای یک انقلاب انسانی و رسیدن به جمهوری سوسیالیستی تلاش می کنند.

روحانی را آوردند: کیا؟  بی بی سی  به کمک جیره خوران جمهوری اسلامی  همچون فرخ نگهدار  و  مهندسین  افکار  چون خلجی و خیلی دیگر از طیف  اصلاح طلب  که مردم را تشویق  به رای و به پای انتخاباب بردند

البته نباید فراموش کرد  کسانی  که مردم را تشویق و به پای صندوقهای رای بردن  شریک جنایت جمهوری اسلامی هستند تاکید می کنم که اینها شریک جرم  جمهوری اسلامی هستند و در مورد  این اعدامها  باید احساس شرم کنند  اگر معنا شرم را بفهمند  چون اینها در همان لجنزاری  تغذیه می کنند که جمهوری  اسلامی نشته….

تمام سخن من  و یا نتیجه  این بحث  را خلاصه کنم  تنها راه نجاد ما در گرو یک انقلاب انسانی است  یک انقلاب انسانی  به معنای  مارکیسیستیش  بدون یک انقلاب فراگیر   سرنگونی جمهوری اسلامی  باجیبی پر  از دلار، با وجود آدم فروشان  کاسبکار و رسانه های نان به نرخ روز خور   راهی دیگر نداریم

35 سال برای  تجربه های شکست خورد کافیست .

هر کمونیستی در مقام یک رهبر باید وارد عمل  شود  در هر جای این کره خاکی  باید برای یک انقلاب فراگیر و انسانی  تلاش کند  با امکاناتی که هر چقدر ناچیز باشد با ابتکار باید عمل کند،  ما باید ارزش انسانی را  به اعتبار مارکس بودنمان،  به اعتبار انسان بودمان احیا کنیم. ما انسانیم و  به همین اعتبار  می توانیم جامعه انسانی را احیا کنیم …… سرنگون باد جمهوری اسلامی.    شمی صلواتی

خاک مقدس است یا انسان؟

حبیب بعد از اعدام حیب و اعدام دیگر انسانها،که انتقامجوئی جمهوری اسلامی در زندانها بود! اظهار نظر های در فضای مجازی بصورت نفرت انگیز خواسته یا ناخواسته در دفاع از جمهوری اسلامی بر صفحات فیس بوک و با عکس حبیب گلپری پور نقش بست  که آنقدر غم انگیزه و فاجعه بار بود  مرا به تحریک واداشت تا با نگاهی به گذشته و با مطرح کردن این سوال؟ که چرا هنوز» در ایران حمام خون جاریست وچرا  لمپننیزم اسلامی هنوز بر این جامعه هفتاده میلیونی حاکم است؟ بپردازم و این مسخ شدگان ایرانی را به چالش بکشم.

ابتدا با ذکر یک خاطره  در سال 1990  از آلمان!

همراه یکی از رفقایم با علاقه تازه وارد یک سوپر مارکت ایرانی شدیم. فروشند به آرامی حرف می زد و گاهی گاهی آب دهنش همچون آبشار کوهستان به سوی ما پر می شد برای جلب مشتری چونه گرمی داشت و مارا تشویق به خرید می کرد که رفیقم «شانه ای به من زد و گفت یارو خودشه» آویزونه، یعنی چی؟ «می گم ، تریاکیه بابا». خوب که باشه . » ای بابا محض اطلاع گفتم » اما فروشند بدون توجه به عکس العملهای ما خیلی صمیمی با اسم مرا صدا کرد و گفت »  شمی خان  ما خاک ایران آوریم کیلوئی 15 مارک است «خاک ایران عزیزه» . در جواب رفیقم با زبان طنز گفت» شما چه ایرانی خوبی هستی برای احیا بساط  هم شده ، خاک  می فروشید »  بلافاصله یک مشتری از ته مغازه در جواب رفیقیم هم گفت «اره ،چرا که نه؟ دورد به جاج محمود که این کار را می کنه ایران را که از ما گرفتند لااقل بگذر خاکش را در خانه داشته باشیم» من ساکت بودم و یکی دیگر از مشتریها که لحن صمیتی داشت خطاب به حاج محمود  گفت «اره،  حاج محمود  شب جعمه جای شما خالی ، ما سفره حضرت عباس انداختیم و در کنارش خاک ایران و عکس کورش بزرک و کتاب فردوسی هم گذاشتم چکارکنیم وقتی ایران را از ما گرفتند اینها تنها چیزهای است که باید به آن دل خودش کنیم» و ما بدون اینکه خرید کنیم با رفیقم از مغازه زدیم بیرون / در حالیکه از این مضحکه سخت آزرد بودم/ رفیقم با لحنی حق به جانب گفت» تو که همیشه خاضر جوابی؟ وقتش بود که برو توی اعصاب این سلطنت طلب ها» ولی سکوت کردی  چرا؟ در جواب،گفتم چی باید می گفتم وقتی که اینها مسخ شدن و در اوج حقارت برای ارضا شدن به هر چیزی جنگ می اندازند .

در بعضی از صفحات سلطنت طلبها از اعدام حبیب گلپری پورو انتقام جوئی جمهوری اسلامی از بلوچها  راضی بودند بخصوص تا آنجا که پیش رفتند که در کنار جمهوری اسلامی ایستادند اینها مسخ شدن گان و نفرین شدگان تاریخ هستند قومی که آینده ندارد و فقط با سرمایه گذاری روی مرده های که میلیونها سال پیش دفن شدن خود را ارضا می کنند. در زندگی خصوصشان هم در تناقضات غرقند. مسلمان ند و به زرتشت افتخار می کنند/ از یک سو بر این باور اند که عرب آدم نیست از یک سوی دیگه  سفر حضرت عباس می اندازند . اما در حقیقت اینها هیچ مقدساتی ندارند بلکه  فقط گم شدن ، گمشدگان حقیریند،  مایوس کننده و بی شرمند،

چه تجریه طلبی چه قاچاقی و چه قتل نمی تواند حکم اعدام را توجیه کند چرا که حکم اعدام یعنی سلب حیات و این بزرگترین جنایت در حق جامعه بشریست. سران جمهوری اسلامی قاتل و جانیند.  و حق قضاوت ندارند.

 اگر می خواهید به یک جامعه ای انسانی دست رسی پیدا کنیم ابتداد باید خط قرمزها را در هم بشکنیم و مقدسات را در زباله دان جاهلت دفن کنیم  خاک  و نژاد…. دین و سنتهایش مانع پیش رفت عقل و منطق است. ما باید انسانی فکر کنیم و هر چیزی که در تناقض با ارزشهای انسانی ست به نقد بکشیم. قبل هر چیز ما انسانیم.

از دیار دور

از میان جنگهای تن به تن آمدم

                          باگذراز کوچه های فقر

                                   از دشتهای خونین، تا بگوییم

                                                       که انسان مقدستر است از هر چیز.
شمی صلواتی 3 نوامبر 2013

ملک خدا!

چه سرزمین شومی؟golparipour

گوئی که ملک خداست

به هر دشت  به هر باغش

موج  خون،

لانه سیاه ماراست و گژدوم

             ***

نه جنگیدن  یک خطاست .

                        شمی صلواتی

                                                     محکوم کردن  اعدام  حبیب گلیری پور

به یاد عزیزانی که درزندانهای جمهوری اسلامی جان باختن

ستار بهشتیم                                                                                                       ستار

در این دشت پر از  وحشت و خطا

اینها کییند؟

که آزردگیم را در لغزش قلمم  جستند

وبا مرگم خیال  آسوده گی داشتند

غافل از اینکه „

فریادم  صوتی بود رسا

که هیچ رنجی،

مانعی     برای گذرش از  این دیوار ها نشد

و خیال آسوده گیشان را به آشفته گی بدل کرد

1004429_433718770068444_1422655603_n افشین اسانلوم    

در این  لحظه ای  غریب

از شدت درد،  سینه ام شق می شود

صورتم،  وجودم  خیس عرق سردیست

گوئی نفس های آخر است.

اینجا کسی با فریاد برخاسته از درد آشنا نیست

کسی  صدایم را نمی شنود

مرگ را حس می کنم

و آرزوی زنده ماندن  را

در لغزش صدایم  کسی نمی فهمد

هدی صابریم                                                                                                          هدی-صابر-۲-495x366

اسم در لابلای  کاغذ پاره ها بود

قصه های با خود داشت

دردهای  پنهان  برای  آخرین لحظه های  وداع

کاش کسی بود

کاش کسی باشد

که بگوید  اینها  کییند؟

با این همه وحشت و ترس

که با مرگ من  آسوده می شوند

و من لبخندشان را می شنوم

زهرا بنی یعقوبم                                                                    زهرا بنی یعقوبم

با رویاهای زیبا

زمانی پنجره مال من بود

هوا حق من بود

آب تصویر مرا  نمایان می کرد

و نگاه دوباره  من  به آینه زندگی بود.

راستی شما بگین

اینها کییند ؟

با این همه وحشت و ترس

که با  مرگ من به آسوده گی می رسند

من یک زندانیم

امیرجوادی فر ومحسن روح الامینی،                                                                    54459_866

محمد کامرانی و غلامرضا

را ستی شما بگین

اینها کییند ؟

با این همه وحشت و ترس

که دشت را با خون آبیاری می کنند

درخت جهل می کارند

و با بریدن  زبان قناری

فکر می کنند که ترانه میمرد

غافل از اینکه

زمستان کوچ می کند

باز بهار می آید

خورشید دوباره  طلوع می کند

و چشمه ها  فواران می شوند ، پرندگان

گیاهان ،  همه چیز  دوباره جان می گیرد

من ابراهیم لطف اللهیم                                                                          یبل

راستی شما بگین

  اینها کییند

بااین  همه وحشت و ترس

که با مرگ من به آرامش می رسند

من یک زندانیم

در قفل و زنجیر

از شدت درد  به خود می پیچم

کُندی نفسم  را حس می کنم

مرگ را حس می کنم

و قلبم . قلبم  نفسم  نفسم

اینها  آخرین  واژهای  بودند

که بر دیوار بتونی زندان  هک شده بود….

                                       چهارده  اکتبر  2013 شمی صلواتی

دشت آلوده به خون

در این دشت آلوده به خون
روباه نماد اخلاق است،
گرگها حافظ امانت
مارهای هفت سر ماموران مومن خدا
گوسفندان باورند
مرغ ها هیجان زده می رقصیدن
ومن با گذر از این دشت آلوده به خونfox-wolf[1]
روزها به خیال همچون مجنون
در پی رسیدن به رویا بودم
غافل از اینکه !
با یک نفس کی می شود احیا
دشتی که درختان آن ریشه در جهل دارد.

من از میانه دشتهای وحشت می آیم
از کویرهای خشک مطلق
آنجا که نه چشمه ای
نه رودخانه ای
و نه پرنده ای در آسمانش پیداست
آنجا که خر را به پاس سکوت و اطاعت مومن نامیدند
و اسب را به جرم زیبایی و غرور به بند کشیدند
عقاب را به جرم اوج گرفتن بالش را شکستند
و پاهای کبک را به جرم زیبای در راه رفتن قلم کردند
کنجشک ها  به جرم جیک جیک زدن لانه اش را به آتش کشیدند.
اینگونه بود که مومنین آیه ای به نام نجابت نوشتند
تا چهار اسب را به  نکاخ  یک خر در آورند،
گوسفندان را برای رفتن به چراگاه با گرگ همراه کنند
تا سگ هم از ترس، با روباه همدم شود
با وجود این کویر وحشت
من هنوز، به خیال همچون مجنون
در پی رسیدن به رویاهای خویشم
و به امید آمدن، آن طوفان،
تا چاههای جهالت را با زمین هم سطح سازد
و خدا را با خود به عمق دریا ببرد
آن طوفانی که آیه های آسمانی را به باد بسپارد
تا سعادت دوباره جان گیرد و خوشبختی در اوج باشد. شمی صلواتی

دیشب در خواب دیدم

دیشب  در خواب دیدم beautiful-girl-portrait
باد شومی
باغچه پر از گلم را پر پر می کند
و من می ترسم
به گمانم باز آمد آن سایه سیاه!
و من می ترسم، می لرزم
از اتاق تاریکی به سوی ابهام
شهلا را دیدم در رقصی پا به پای ندا
که در آن دلارا
می نواخت آهنگ زیستن را
و من می شنیدیم
آن صدای دلنشینی
که در آن احیای جان و جهان بود،
زیبایی در اوج،
عشق به تصویر ساده یک برگ درخت
چشمه به زلالی در هر دشت
از پی سبزۀ و گل!
تا به زندگانی جان تازه دهد.
همچون قصه سعادت و رهایی
شهلا / ندا / دلارا و به صدها ماهروی جوان دیگر!
که به هر کوچه.ورد زبان خاص و عام افسانه شدن.
چه خوابی عجیبی
مرا برد به میان مرگ و زندگی
و من ترسیدم و لرزیم
که به ناگهان از آن خواب پریدیم
اینگونه بود ای آشنا که من
این قصه را نوشتم
اما با قلمی شکسته به تصویر عیان آن خواب
گرچه همچون کودکی بیمار در آن لحظه می گریستم .
شمی صلواتی …

خوشا به حال بابا بزرگ !

خوشا به حال بابا بزرگ !پیرمرد

اگر پدر بزرگم زنده بود و می شنید که یکی از مومنان خدا قلب سرباز ژنده پوش را در اوج نفرت می خورد در جا دق می کرد و می مرد.

اما خوشبختانه در زمان او هزگز چنین داستانی را ما نشیدیم و همین باعث طول عمرش شد طول عمری که به گفته دیگران 125 سال بود.

البته دنیای او آنقدر کوچک و زیبا بود که خودش از شادی در پوستش نمی گنجیده صبح سحر خیلی ساده عصا به دست راه می افتاد و یک ساعت بعد زیر چتر درخت گردو کنار چشمه می نشست و با لبخند از شادی پیاله چای داغی که روی منقل سنگی درست شده بود، از دست نوه اش می گرفت و بالذت و هیجان می نوشید، دنیای کوچک او پر از آرامش بود و خودش می گفت عمری کار کرده و هیچ وقت هم خسته نشده است و وقتی که با مادر بزرگ آشنا می شود در یک کلام عاشقانه به توصیف خودش “ برایت  میمیرم و تو نیز برایم سماور داغ عشق باش“. از او خواستگار می کند.

اگر پدر برزگم زنده بود و  می شنید که 50 کودک در سرزمین سوریه  به دست مومنین خدا سر بریده شدن مطمئنم که قلبش می گرفت شاید مثل آدمای امروزی جوانمرگ می شد و تازه ما می موندم مادر بزرگ که کلی از شاهکارهای پدر بزرگ تعریف می کرد.
مادر برزگ عاشقانه از پدر بزرگ می گفت “ یک روز طوفانی بود ما نان و دخیره غذایی نداشتیم و پدر بزرک بعنوان یک مرد نمی توانست خانواده را در چنین وضعی ببیند نزدیکی ها بهار بود اسب دو ماهی بود که آفتاب ندیده بود . پدر بزرگ بعد از زین کردن اسب، پا در رکاب  سوار شد. اسب سرکش و مست، . پدر بزرگ سوار ماهر و مرد باران دیده همچون یک فاتح بر اسب نمایان بود و نا گاه در میان باد و باران گم شد تا همان روز بعد ظهر که با کیسه های بزرک آرد و کلی خارو بار برگشت. مادر بزرگ در تعریف از مردانگی پدر بزرگ با چانه بسیار گرم  می گفت و می گفت. و پدر بزرگ هم او را با نام خاتون صدا می کرد و این خودش کلی احترام بود

.

پدر بزرگ و بزرگ مادر سالهاست که در گورستانی بالاتر از آبادی آرامیده اند . گر چه عمرشان دراز بود و زندگیشان سخت و پر هیجان  اما هرگز شکایتی نکرده و نداشتند و با این وجود احساس خوشبختی می کردند ، آنها هیچ وقت از گوره های جمعی 1360 تا 1367 خبر نداشتند و هیچ وقت از کشتار جنگ ایران و عراق / جنگی که لازم نبود و قراره نبود اتفاق بیافتد نفهمیدن پدر بزرگ متاسفانه هیچ وقت مذهب را نشناخت و هزگز به جنگ خدا نرفت و هیچ وقت هم به عبادات خدا ننشست خدای او و دین او در دنیای کوچکش پر از مهربانی و لطافت بود . و او هزگز نشنیده بود که مردان خدا در زندانها با وکلت خود خدا به متهم تجاوز می کند سر می برند و بمب منفجر می کنند . او هزگز از سنگ سار و قطع دست و غیر نشید بود اساسا به همین دلیل عمرش طولانی بود و امروز عمر جوانان ما به همین دلایلی که بر شمرده ام کوتاه است البته کوتاه.

. شمی صلواتی

مصاحبه پیشرو علی پور با شمی صلواتی

مصاحبه پیشرو علی پور با شمی صلواتی در رابطه با درگذشت شیرکو بیکس و هنر و ادبیات ایشان. وتو ۆێژ پێشڕه و عه لی پور له گه ڵ شه مێ سه ڵۆاتی سه باره ت به غێان له دانی شێرکۆ بێ که س و شێعر و وشه کانی.

امروز عصر روز یک شنبه۴ آگوست بزرگترین شاعر کورد زبان در گذشت..

چشم از جهان فروبست!
انسانی که زیبایها را می شناخت
و برای به تصویر کشیدن آنsherkobekas-dwain-satakani-zhyanI_4
{ با خلق واژه های از جنس گل،
همراه با رقصی صمیمی انگشتانش
به اوج می برد و جهانی را می آفرید
که در آن لطافت عشق، به انسان نمایان بود.

انگشتانش از رقصی ملایم و آرام باز ایستاد .
انسانی که درد را می شناخت و آن را تصویر می کشید

ذهنی خلاق به واژه های زندگی برای همیشه خاموش شد.
ذهنی که در مسیر طوفانی از حوداث روزگار
که در آن انسان بیگانه بود
با گذر از خطرها قایقی بنام شعر ساخت تا رویایش را،
عشق و لبخند را / صلح و زندگی را به مقصد برساند.
قلبی از حرکت باز ایستاد قلبی که همچون گل زیبا و خوشبو، مانند قلب پرنده پاک و همچون چشمه گوارا و زلال.
قلبی که در آن احساسات انسانی همچون آتش فشان به سو زبانه می کشید. شمی صلواتی

به یاد سالهای 60 تا 67

شمی 234

وحشت وترس آن سالها را نمى توانم فراموش کنم و تصويرش درمغزم هست، تصويرى از همه جنايتها جمهوری اسلامی، يه ياد دارم در آن سالهاى وحشت و آن روزهاى پر از ترس، تکان نمى شد خورد، حتى خواب هم ديد! نشان دادن کوچکترين اثرى از انديشه، از نترسيدن خطرناک بود، در آن دورانها وحشت، من مدتى را در زندان هاى جمهورى اسلامى بسر بردم،زندانشان وحشت بود و مرگ، و ماموران جانى و بى رحم، تمدن را نمى شناختند واز انسان مى خواستند نشان دهد که مى ترسد، از ترس مى لزرد حتى وقتى که دليلى هم وجود نداشت بايد ترس را در من و ديگران مى ديدند اين است آن چيزى که درايران، آن سالهاى ٦٠ تا 67 از پيامبران الهى به ياد دارم، ترس دائم ….. در هوا موج مى زد، شعور اجتماعى را خرد مى کرد و هر گونه ميل به توانایی، به اندیشیدن را        گرفتند ……. در افق يک نقطه به چشم  مى خورد و آن آسمان سياه بود ابرى سياهرنگى آن را پوشانيده بود، و زمين وآسمان، باد و آب، انسان و حيوان فرياد مى زدند که : ازدست رفته ايد، همه چيز  از ترس به خود مى لرزيد، خون موج مى زد، کشتن انسان بود و رنگ دريا سرخ، هر انسان معترض را مى کشتند تا انديشه را، انسانيت را دفن کرده باشند،کارى براى دفن انديشه بود، اعدام انسانهاى برابرطلب يک، يک نبود، هزار هزاربه گلوله بسته مى شدند، مى گويم وحشت بود، و شما نيز اين کلمه را چه ساده،چه سبک مى پذيرى، اما کلمه جنايت تکانم مىدهد و جسم و روحم مى لرزنده، چون آن جنايتها را آشکارا مى ديديم نه تنهامن، همه مى ديدند، چه وحشتى بود، فاجعه بود، و از ترس فاجعه در اولين سوارخ موش که پيدا مى کرديم پنهان بايد مى شديم، جمهورى اسلامى سمبول يک فرهنگ بربريت بود وفاجعه مى آفريد، گوره هاى دسته جمعى نه يکى، نه دو تا،هزار هزار مى آفريد، گاهى اوقات در خواب، يا زمانى که اسير گذشت مى شوم، جنايت ستسيم اسلامى را، وحشتهاى آن دورها را به ياد مى آورم، دوباره وحشت مى کنم، دوباره اعدام انديشه، کشتن انسانى ديگر، قربانى ديگر توسط يکجلاد. صنحه اش را دوباره مى بينم.. شمی صلواتی

اولین زنی که عبای آیت الله خمینی را بوسید!( 30/11/57 )

اولین زنی که عبای آیت الله خمینی را بوسید!

در ابتدای انقلاب و خزیدن ارتجاع به قدرت! جمعی از نویسندگان ( به اصطلاح روشنفکر) نان به نرخ روز خور به دیدار آیت الله خمینی رفتند. که سیمین دانشور بعنوان اولین رمان نویس زن از بوی معطر آقا سر و پا مست شد و بی اختیار با چشمان اشکبار عبایش را میبوسید و به سر و صورتش میمالید. برای ایشان سعادت بزرگی بود. بنظرم اگر آل احمد زنده بود همین کار رامیکرد و در ستایش آقا هم یک مقاله بلند بالا مینوشت. ناگفته نماند که خود آل احمد از جنس آقا بود چرا که تعفن کتاب غرب زدگی اش دل هر انسان شرافتمندی را بدرد میاورد. امروزه نیز جمعی از جنس همان روشنفکران!! نان به نرخ روز خور از جمله فرخ نگهدار در رکاب آیت الله بی بی سی از وجود انتصاب روحانی و با کوبیدن بر طبل شادی مهملات بسیار گفته و نوشتند.گفتند و نوشتند که روحانی عطر فرانسوی استفاده میکند، زیبا حرف میزند،و لبخندش آرامش روح است.سمین
فرخ نگهدار پا را فراتر گذاشت و گفت که „روحانی دستهای نرم و لطیفی دارد ونفس گرمش آهنگی برای آرامش دل ا

متاسفانه امروزه هم عده بسیاری از جنس آل احمد و سیمین دانشور و فرخ نگهدار و سازگارا و گنجی و ……هستند که با بی شرمی تمام در کنار این جنایتکاران با غرور و افتخار عکس یادگاری میگیرند

محسن سازگارا یکی از بنیان گذاران و رهبران سپاه پاسداران از بدو انقلاب و شریک جنایت حمهوری اسلامی در دو دهه بوده است که اکنون از حکومت رانده و همچون فرخ نگهدار سگ پا سوخته مدام در جلوی درب اصلاحات پارس میکنند. و بی دلیل نیست که قهرمانان اینها رفسنجانی و کروبی و موسوی ، این جنایتکاران کثیف هستند که به اصلاح طلبان معروفند
. شمی صلواتی

عشق آن دریای نیلگون و آبی نیست که تو پنداشتی !

نیگلون

عشق آن دریای نیلگون و آبی نیست که تو پنداشتی !

اما  شاید  ساحلی زیبا از سنگهای نقره‌ای شفاف باشد.

 

دریا علرغم  وسعت و زیبایش  خشن هم هست و جای برای اطراق

“ دلها ساده و عاشق“ نیست!

 

خلاف میل  و  یا تصویر  ما از عشق،

عشق آرامش روحی است! برای بعضی ها لذت زندگی است!

عشق لحظه ای  از زندگی  ساده و عریان، بدور از هر ملاحظه. از دل شیدا ست  که تصویر می کنم .

 

عشق  شباهت زیادی به  یک رهگذر ساده اندیش که بی گدار    از “ بیابان برهوت“  در گرمای سوزان!خسته تر از  هر  زمان در حسرت   رسیدن به  آب  قدم بر می دارد.  نوشیدن آن را در  در خشکین  لبانش می شود تصویر کرد و در آن رویا

 

به ناگهان تک  درخت پیر و  پر شاخ و برگی را می ببیند که او را  به آرامش دعوت می کند  و  اوخسته تر از هر زمان خود را بی اختیار به آن می سپارد ، تصویر کن که  در پناه  درخت پیر، چشمه ای فواران و سرد، آهنگ ملایمی  را با خود دارد و او   را  با شوق به موندن  دعوت می کند!

 

در آن لحظه عشق یعنی اختیار! „ماندن و یا رفتن“گرما سخت سوزان است و  او خسته  و درمانده و بی روح  می ماند!

 

آب چشمه گوارا و شیرین، سرد و سبک در کام می نشیند، پناه تک درخت پیر، سایبانی در برابر آفتاب ! او  اطراق می کند و آسوده در پناه تک درخت پیر  خود به چشمه می سپارد، عشق یعنی اختیار! سال ها می گذرد و او آن خاطر را به ذهن سپرد و  برایش زیباترین زیباها ست!

سایه ای به خیالم گذشت

عشق بود به خیالم

غمی افزود مرا به غمها

فکر غریبی بود

که مرا برد به جهان قصه ها

هر چه  بود زیبا بود

آن قصه ها   آن لحظه ها

عشق  یک لحظه بود

یک خاطر ،

تصویر پای تک درخت پیر و چشمه ای در ذهن   موند بر جا!

آه دوست من،  و همه چیز بسان “ دریای نیلگون و آبی یا  ساحلی زیبا از سنگهای نقره‌ای شفاف“ زیبا  در ذهن  باقی مانده است.

 

دلم   در حال طغیان است،

بسان چشمه های کوهستان
که در دل سنگ به عریانی!
و گاه همچو غرش رودخانه
بی باک از …ریزش هر دره
می رود بی مهابا

چو ن باغبان پیر و شیدا
با بیانواژه های پیاپی

 به هر سو عریان و روان
با تصویری تازه از عشق.

                            شمی صلواتی

«دزده نگاهی که هرگز از دیده نیافتد»

دزده نگاهی که هرگز از دیده نیافتد»

همه جا اشک بود و سکوت
و خنده ها لبخند بی صداي „رازها“
چون همه خاموشند، خاموش
لرزه بر هر تنی،
که وحشت آفرید از ترس

من گاهاً زیر چشمی با دزده نگاهی به او، چشمان درشت و زیبا با گسیوانی پریشان که هر دلی را در خود ذوب میکرد سیر تماشا می کردم با این همه زیبایی و اعظمتی که در وجودش می دیدم مسخ می شدم زن باوقاری بود سه فرزند داشت اسم او „حنیفه“ بر زبان خاص و عام بود حنیفه گرچه نزدیک به چهل سال سن داشت اما زبیاتر از هر زبیای، زبیاتر بود لحن صداش چون گل بر قلب انسان می نشست و آن را تسخیر می کرد…


٭٭٭٭

علرغم آن همه زیبایی وقار از درون پژمرده و مریض به نظر میرسید، تمایلی از گفتن راز خود به کسی نداشت. همه چیز را در دورن دلش مخفی ساخته بود با این امید که روزی همه چیز به پایان می رسد..

٭٭٭٭
با تمام مخفی کارهایش داستانش زبانزد اهالی محله بود.او از زحم زبانهای مردم محله در امان نبود.

٭حنیفه بسیار خوشگل و زیبا بود. شوهرش محمود نام داشت و بخاطر خوشگلی نسبت به او بد گمان و رفتاری ناپسند و غیر انسانی با او داشت.

از رفتار زشت و ناپسندش با حنیفه تمام اهالی محل خبردار بودند. محمود در شرکت ساختمانی کار می کرد، دستهای زمخت و پینه بسته اش حکایت از کار سخت و طاقت فرسا داشت. تمام سختی های عالم برای محمود ساده به نظر می رسید . آنچه باعث رنج و برایش زجر آور بود که نمی توانست باورکند „آیا خنیفه واقعاً او را دوست دارد“ به همین دلیل روز به روز بی اعتمادی اش نسبت به حنیفه اضافه میشد.

محمود همیشه در پی بهانه ای بود تا حنیفه را به باد ناسزا و کتکاری بگیرد، طوریکه آثار رفتارش بر روی بدن حنیفه پیدا بود.،داد و هوارهای محمود همسایه ها را خبردار می ساخت. حنیفه هم دیگر نمی توانست این حرکاتش را انکار کند


٭٭٭٭
داستان دیگر از پچ پچ سعدیه بیرون آمده بود و بیشتر شبها زنان و مردان در مورد حنیفه صبحت می کردند.اینکه حنیفه با کریم رابطۀ عاشقانه دارند، ورد زبانها بود. زندگی خصوصی شان مورد ارزیابی مردم قرار گرفته بود و هر کسی به نوعی آن را تحلیل می کرد. زندگی خنیفه ساده نبود و روز به روز تلخ و تلختر می شد. او دیگر تنها و گوشه گیر شده بود.


٭٭٭٭
برف سنگینی همه جا را پوشانده بود. کوچه باریکی خانه ما و خنیفه را به هم وصل می کرد. تنگی کوچه از یک طرف و از طرف دیگر وزش باد شدید فرصت بیرون آمدن از خانه را نمی داد . در همین موقع هیاهوی بلندی بالا گرفت. مادرم سریعاَ از خانه بیرون رفت تا خود را به محل واقعه برساند. من نیز دنبال مادرم راه افتادم . تحمل سرما درد آور بود اما برای سر در آوردن از داستان اهمیتی به سرما ندادم آنچه که تا به حال شنیده بودم به صورت شایعه بود. اتفاقی که در جریان وقوع بود واقعی به نظر می آمد حالتی عجیب و غیره منتظر بهم دست داد بود. دلم نا خداگاه شور می زد. چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد. خودم را به محل حادثه رساندم.

کریم مثل یک آهوی دست و پا شکسته در چنکال محمود و برادرش احمد گیر افتاد بود با سر و صورتی خون آلود زیر ضربه های محکم و بی رحمانه دو برادار هر لحظه ممکن بود قلب از کار بیافتده.

اهالی محله همگی خود را به آنجا رسانده بودند و تلاش می کردند پیکر نیمه جان کریم را هر طوری که ممکن است از چنگ حریف در آورند. کریم را کشان کشان به خانه صدیق که همسایه دیوار به دیوار محمود بود بردند تا هر چه سریع تر او را به بیمارستان برسانند.
٭٭٭٭
کریم روزهاست در بیمارستان است وضع و حال خوبی ندارد. مردم نیز طبق معمول قصه های زیادی را بر زبان می چرخاندند و می گفتند „کریم رفیق صمیمی محمود است و برای تعمیر وسایل برقی به خانۀ محمود رفته. هر چند که قبلا با محمود قرارش را گذاشته بود.“

موقعی که کریم به آنجا می رود محمود خانه نبود. حنیفه در را برایش باز می کند و از کریم دعوت به ماندن میکند. کریم نیز متقابلا می پذیرید. حنیفه به پاس احترام برایش چای می آورد که ناگهان محمود و برادرش احمد از راه می رسند و در درگیری شروع می شود. محمود به کریم چند باره تذکر داده بود که در غیبش اجازه آمدن به خانۀ او را ندارد.
٭٭٭٭٭
سه روز از ماجرا گذشته است. هوا نسبتاً خوب و آفتابی است. سعدیه و چند زن همسایه در خانه ما دور هم جمع شده اند. سعدیه زنان را با تعاریف خود به خنده می آورد و من جلو در حیاط به بهانه سیگار کشیدن گوشی شنوا برای شنیدن سخنان این دوستان مادرم بدون اینکه آنها متوجه شوند سپردم سعدیه برای زنان تعریف می کند که محمود و بردارش چیزک کریم بیچاره را بریده اند. در همین لحظه زن کریم نیز وارد جمع میشود، سعدیه مجبور شد سخنانش را قطع کند اما همسر کریم بدون توجه به بحثهای آنها گفت، شوهرش گناهی ندارد، زنیکه خودش „حیز“ است، اگر کرمکی نباشد چرا یک مرد نامحرم را در خانه اش راه میدهد. در جواب سخنان همسر کریم فقط سعدیه بود که گفت “ یعنی چی ! همه ما از بچگی باهم بزرگ شدیم من هم اگر جای حینفه بودم همین کار را می کردم“ دیگه کسی چیزی نگفت!.
فروشگاه، مغازه، قهوخانه ، سر راه و خلاصه هر جایی که پاتق و یا محل تجمع است، بحث داغ داستان حنیفه و کریم است. همه شنیده اند و شنیده ها را بعنوان اخبار دقیق با آب و تاب و رنگ بوی تازه تعریف می کنند. دنیای مردها کوچک است شاید آنقدر کوچک که من توان توصیفش ندارم / دنیای مردها / بحث و جدال مردان بر سر غیرت و ناموس و شرف است معنای غیرت و ناموس را به سختی توانستم بفهم که غیرت یعنی قدرت و توانای یک مرد بعنوان مالک زن/ اما شرف را بعدها فهمیدم چون یک روز از رفیقم که با تجربه تر از من بودم پرسیدم و او در جوابم گفت “ یک زن متعلق به یک مرد است و چیزهای هست که تو نمی فهمیدی و من هم نمی توانم بگم شرف است“ در کل ناموس مرد زن است و اینکه زن باید زندانی خانه باشد، مبادا کسی ناموسشان را خط بیاندازد و آنوقت کار به جنگ و خونخوریزی می کشد. و مردانگی یک مرد مورد مهک قرار می گیرد/ البته من،خودم/ وقتی که اولین بار سیبلم را تیغ زدم مردم محل نفرینم کردند و همه مردم برای مادرم غصه می خوردند و می گفت بیچاره زن“ عاقبیت پسرش لعنتی ش „اوا خواهر „از آب در امد و تازه بقالی سر کوچه خاصر به فروش سیگار به من نبود چون می گفت „دست نمازم باطل می شود“.
محمود و برادارش در بازداشگا موقت بسر می بردند و مردم نیز تمایل به ختم ماجرا ندارند
تشر،طنعه و زحم زبانهای عامیانه در کوچه و بازار بزبان روزمره تبدیل شده بود حنیفه دیگر جرئت از خانه بیرون آمدن را نداشت. اما مردم در انتظار نتیجه داستان!.
روز سه شنبه یعنی دو هفته بعد از ماجرا محمود از زندان آزاد شده بود او دیگر به موقع سر کار نمی رفت و در میان دوستان و آشنایانش کمتر آفتابی می شد. بیشتر اوقات را در تنهایی بسر میبرد و رفتارش با بچه ها و همسرش کاملا شکل وحشتناک به خود گرفته بود. خانه تبدیل به یک شکنجه گاه شده بود. چکار باید کرد؟ سوالی است که در ذهن حنیفه و محمود را بخود مشغول کرده است. اواخر زمستان است تمام سر و صدا ها رو به خاموشی است اما فاجعه واقعی در حال شکل گیری است. خزان زندگانی حنیفه فرا می رسد و سرانجام در جنایتی هولناک به مرگ ختم میی شود

.
٭٭٭٭٭
روز یکشنبه است، حنیفه در خواب است و بچه ها در مدرسه. محمود، این مرد صاحب ناموس و با غیرت که هیچ وقت سعی نکرد که واقعیتات انسانی را بفهمد، زمان را غنیمت می شمارد و دست و پای حنیفه قربانی شده را می بندد و با سیخ داغ بدنش را تکه تکه داغ می کند. سرانجام کپسول گاز را در دورن خانه باز می کنند و حنیفه را با خونه به آتش می کشد، و خودش می گریزد.
برای فرزندان حنیفه خونه ای در هم سوخته و مادری به خاکستر تبدیل شده باقی است که کابوس شبهای تاریک تنهایی است و زخم زبانها مردم که مادر بدکاره و پدر را دیوانه به حساب می آورند لحظه های تلخ زندگی برای بچه های محروم شده از مهر و محبت مادر است.!


در نماز جماعت امروز یکشنبه ملا تقی احادثی را ذکر کرده که دنباله همان حدیث روز جمعه است که گفته بود“ زنانی که دست به خودسوزی می زنند مسلمان نیستند. آنها پا را از گلیم خود بیش از حد دراز کردند و توقعی بالاتر از چهار گوشه خانه دارند و این از نظر اسلام جایز نیست. وی همچنین در فتوای خود اعلام کرد هر گونه شرکت در مراسم ختم چنین زنانی از نظر شرع اسلام گناه و در ضدیت با خداست و کسانی که در چنین مراسمی شرکت می کنند کافر و تا هفت پشتشان یعنی نسل بعدیشان در آتش جهنم خواهد سوخت. اکثریت مردم به دنبال فتوا ملا تقی حنیفه را گناهکار و مستحق چنین جنایایتی پنداشتند و „بیچاره محمود را بی گناه“ توصیف می کردند.
چکار باید کرد آیا حنیفه و آثار جسد سوحتش را باید به حال خود در اوج بی حرمتی رها ساخت یا با گذشتن از احادث ملا تقی مراسمی برای خنیفه بر پا کرد.


سعدید این زن با هوش و فداکار نقش پیشرو داشت و با همراهی 15 زن دیگه یعنی یک درصد از زنان روستا آماده برای خاک سپاری حنیفه شدند. گر چه روستا در سکوت عجیبی آرامیده بود.حرکت ها بدون صدا و خاموش، لب ها بسته و چشم ها مه آلوده. زنها افسرده حال/مایوس و سرخورده، اما سعدیه پیشرو بود او در حین خاک سپاری به همه چیز بد و بی راه می گفت/ به زمین و آسمان ناسزا می گفت و ملا تقی و نطقش را عر عر خر توصیف می کرد در این میان خواهر سعدیه که در مراسم بود مادام به سعدیه تذکر می داد که مواظب گفته هایش باشد سعدیه اشک می ریخت و می گفت آن شوهری که قصد کشتن مرا داشته باشد جنازه اش را قبل از خودم به درک واصل می کنم


.
جنازه سوخته یا بهتر است بگم یک مشت اسخوان سوخته را در محل حادثه توسط سعدیه و چند زن دیگه کفن پوش شده و من و پسر سعدیه که تنها مردانی بودم که در مراسم حصور داشتیم/ به دستور سعدیه رفتیم مسجد و بدون سوال تابوت را آوریم و جنازه را در آن گذاشتیم
تابوت بالا رفت و من پسر سعدیه باید غرور مردانگی خود را در میان زنان به نمایش می گذشتیم و هر دو جنازه را باید حمل می کردیم /در اوج غرور تابوت را بالا بردیم و بر شانه های خود گذاشتم در حین حال سعدیه وارد میدان شد و زیر تابو ت رفت و در این میان زنان دیگری نیز تابوت را بالا گرفتن هر چند تا قبرستان بیست دقیقه بود اما مراسم ابهتی بسیار زیبا به خود گرفت تا به حال مردان بودند که جسد را در تابو ت می گذشتند و حمل می کردند و قبر کندن هم کار مردان بود برای دفن جسد این مردان بودند تنها همراه ملا تقی جسد را دفن می کردند و بعد از آمدن مردان از قبرستان/ زنان اجازه می یافتند به قبرستان بروند و شیون و زاری کنند. اما امروز همه چیز فرق می کند گرچه همه زن بودند و حمل تابوت با زنان بود اما من و پسر سعدیه نیز در میان آنان بودیم این کار آگاهانه نبود شاید غریزی انسانی بود که مرا وادار به این حرکت با شکوفه کردبود حداقل با این تفاوت که ما با مردان ده فرق داشتیم.
به قبرستان رسیدیم خانمی باوقار کلنگ را بر زمین کوبیده تا قبر زن نگون بحت را بکند و من نیز تحریک شدیم و رفتم کلنگ را از دستش گرفتم و به کندن زمین مشغول شدم در این میان پسر سعدیه بیل را بر داشت و با من همراه شد . این اولین مراسمی بود که در آن مذهب حضور نداشت و صدای کلمات عربی شنید نمی شد سعدیه سخنرانی می کرد و در آخرین نطق خود گفت“ با حضور این دو نوجوان در این مراسم باید با غرور بگم که همه مردان ما در جهالت غرق نیستند هنوز ما مردانی هم داریم که با اتکا به احساسات انسانی/ خود را از حیوان بودن جدا می کنند و با ملا تقی ها همراه نیستند. البته قبلا هم ملاتقی به از نقل پیامبر اسلام گفته بود که زن شیطان و مظهر شرارات است .هنگام برگشتند از قبرستان به ده/ سعدیه با نگاهی معصومانه اما با معنای عمیق از عواطف/ همچون یک فرمانده در نبرد یک جنگ تحمیلی/ یک نبرد خونین و نابرابر / بعد همچون اسب عاصی با فایق شدن بر بلندهای کوهستان سرش را بالا وبانگاهی رو به جلو راه افتاد/ به آرامی قدم برمی داشت و محکم بر زمین پای می گذشت گویی کبک کوهستان است که در گندم زار تصویری از زیبایی طبیعت است و با نگاه به هر سوی انگار آهوی با گذر از وحشت در جنگل منتظر حمله دوباره حیوانات وحشتی به گله اش است/ فرمانده بی نظیر به سوی ده در حال باز گشت و دیگر زنان نیز با اعتماد به دنبالش راه افتادند اما کسی خنده بر لبانش نبود، همه ساکت و آرام / ناخداگاه به سرنوشت خویش می اندیشدند، چون می دانستند که با وجود حکمیت جهل و خرافه هیچ جا امن نیست و مکان خانواده به بندگی تبدیل می شود و زنان در جنگ نابرابر قرار دارند و عاقبت این جنگ ناخواسته به کجا خواهد انجامید معلوم نیست اما جنگی نابرابر و بی رحم ! بهای بس گران می خواهد. ظاهرٍاً دنیا در حال عقب گرد است و انسانها خاموش ونظاره گر / فقط عقربه ساعتم رو به جلو حرکت می کند زمان متعلق به 14 قرن بیش است و من هر لحظه شاهده جنایاتی/ گرچه هنوز زنده ام به نفسی در میان مردگان/تا هر روز که می گذرد نثری از نابرابرها بنویسم نثری غم انگیز اما با زبانی عامیانه و قلم بی رنگ/ گرچه دل به دریا می زنم و می نویسم و به تصویر می کشم آنچه را که می بینم و به نقد می کشم آنچه را که نمی پسندم اما زمان سریع است و دست شوم مردان خدا خلاق جهالت و جنایت است.


زمستان ۶۷ ۱۳ #شمی_صلواتی


٭٭٭٭٭
در پایان لازم به ذکر است که به اطلاع خوانندگان برسانم که این فاجعه متعلق به ۳۳ سال پیش است و در سال ۶۷ من آن را مکتب کردم یا نوشتم „عنی یک سال بعد“

 
۲۳ سال پیش که انترنت در میان ایرانیان داشت جا باز می کرد یعنی در سال ۱۹۹۷ که دو سایت انترنتی فارسی زبان به نام دیدگاه و روزنه فعالیت می کردند این قصه را که خودم برایش ارسال کردم نشر کردند
بعدها در خیلی از سایت فارسی زبان پخش شد و مورد استقبال قرارگرفت
امروز دوباره لازم دانستم بنا به وجود قتلهای زنجیری دوباره آن را نشر کنم

ویرایش نوشته

ذخیره شدپیش‌نمایش(در یک برگه جدید باز می شود)افزودن عنوان«دزده نگاهی که هرگز از دیده نیافتد»

دزده نگاهی که هرگز از دیده نیافتد»

همه جا اشک بود و سکوت
و خنده ها لبخند بی صداي „رازها“
چون همه خاموشند، خاموش
لرزه بر هر تنی،
که وحشت آفرید از ترس

من گاهاً زیر چشمی با دزده نگاهی به او، چشمان درشت و زیبا با گسیوانی پریشان که هر دلی را در خود ذوب میکرد سیر تماشا می کردم با این همه زیبایی و اعظمتی که در وجودش می دیدم مسخ می شدم زن باوقاری بود سه فرزند داشت اسم او „حنیفه“ بر زبان خاص و عام بود حنیفه گرچه نزدیک به چهل سال سن داشت اما زبیاتر از هر زبیای، زبیاتر بود لحن صداش چون گل بر قلب انسان می نشست و آن را تسخیر می کرد…


٭٭٭٭

علرغم آن همه زیبایی وقار از درون پژمرده و مریض به نظر میرسید، تمایلی از گفتن راز خود به کسی نداشت. همه چیز را در دورن دلش مخفی ساخته بود با این امید که روزی همه چیز به پایان می رسد..

٭٭٭٭
با تمام مخفی کارهایش داستانش زبانزد اهالی محله بود.او از زحم زبانهای مردم محله در امان نبود.

٭حنیفه بسیار خوشگل و زیبا بود. شوهرش محمود نام داشت و بخاطر خوشگلی نسبت به او بد گمان و رفتاری ناپسند و غیر انسانی با او داشت.

از رفتار زشت و ناپسندش با حنیفه تمام اهالی محل خبردار بودند. محمود در شرکت ساختمانی کار می کرد، دستهای زمخت و پینه بسته اش حکایت از کار سخت و طاقت فرسا داشت. تمام سختی های عالم برای محمود ساده به نظر می رسید . آنچه باعث رنج و برایش زجر آور بود که نمی توانست باورکند „آیا خنیفه واقعاً او را دوست دارد“ به همین دلیل روز به روز بی اعتمادی اش نسبت به حنیفه اضافه میشد.

محمود همیشه در پی بهانه ای بود تا حنیفه را به باد ناسزا و کتکاری بگیرد، طوریکه آثار رفتارش بر روی بدن حنیفه پیدا بود.،داد و هوارهای محمود همسایه ها را خبردار می ساخت. حنیفه هم دیگر نمی توانست این حرکاتش را انکار کند


٭٭٭٭
داستان دیگر از پچ پچ سعدیه بیرون آمده بود و بیشتر شبها زنان و مردان در مورد حنیفه صبحت می کردند.اینکه حنیفه با کریم رابطۀ عاشقانه دارند، ورد زبانها بود. زندگی خصوصی شان مورد ارزیابی مردم قرار گرفته بود و هر کسی به نوعی آن را تحلیل می کرد. زندگی خنیفه ساده نبود و روز به روز تلخ و تلختر می شد. او دیگر تنها و گوشه گیر شده بود.


٭٭٭٭
برف سنگینی همه جا را پوشانده بود. کوچه باریکی خانه ما و خنیفه را به هم وصل می کرد. تنگی کوچه از یک طرف و از طرف دیگر وزش باد شدید فرصت بیرون آمدن از خانه را نمی داد . در همین موقع هیاهوی بلندی بالا گرفت. مادرم سریعاَ از خانه بیرون رفت تا خود را به محل واقعه برساند. من نیز دنبال مادرم راه افتادم . تحمل سرما درد آور بود اما برای سر در آوردن از داستان اهمیتی به سرما ندادم آنچه که تا به حال شنیده بودم به صورت شایعه بود. اتفاقی که در جریان وقوع بود واقعی به نظر می آمد حالتی عجیب و غیره منتظر بهم دست داد بود. دلم نا خداگاه شور می زد. چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد. خودم را به محل حادثه رساندم.

کریم مثل یک آهوی دست و پا شکسته در چنکال محمود و برادرش احمد گیر افتاد بود با سر و صورتی خون آلود زیر ضربه های محکم و بی رحمانه دو برادار هر لحظه ممکن بود قلب از کار بیافتده.

اهالی محله همگی خود را به آنجا رسانده بودند و تلاش می کردند پیکر نیمه جان کریم را هر طوری که ممکن است از چنگ حریف در آورند. کریم را کشان کشان به خانه صدیق که همسایه دیوار به دیوار محمود بود بردند تا هر چه سریع تر او را به بیمارستان برسانند.
٭٭٭٭
کریم روزهاست در بیمارستان است وضع و حال خوبی ندارد. مردم نیز طبق معمول قصه های زیادی را بر زبان می چرخاندند و می گفتند „کریم رفیق صمیمی محمود است و برای تعمیر وسایل برقی به خانۀ محمود رفته. هر چند که قبلا با محمود قرارش را گذاشته بود.“

موقعی که کریم به آنجا می رود محمود خانه نبود. حنیفه در را برایش باز می کند و از کریم دعوت به ماندن میکند. کریم نیز متقابلا می پذیرید. حنیفه به پاس احترام برایش چای می آورد که ناگهان محمود و برادرش احمد از راه می رسند و در درگیری شروع می شود. محمود به کریم چند باره تذکر داده بود که در غیبش اجازه آمدن به خانۀ او را ندارد.
٭٭٭٭٭
سه روز از ماجرا گذشته است. هوا نسبتاً خوب و آفتابی است. سعدیه و چند زن همسایه در خانه ما دور هم جمع شده اند. سعدیه زنان را با تعاریف خود به خنده می آورد و من جلو در حیاط به بهانه سیگار کشیدن گوشی شنوا برای شنیدن سخنان این دوستان مادرم بدون اینکه آنها متوجه شوند سپردم سعدیه برای زنان تعریف می کند که محمود و بردارش چیزک کریم بیچاره را بریده اند. در همین لحظه زن کریم نیز وارد جمع میشود، سعدیه مجبور شد سخنانش را قطع کند اما همسر کریم بدون توجه به بحثهای آنها گفت، شوهرش گناهی ندارد، زنیکه خودش „حیز“ است، اگر کرمکی نباشد چرا یک مرد نامحرم را در خانه اش راه میدهد. در جواب سخنان همسر کریم فقط سعدیه بود که گفت “ یعنی چی ! همه ما از بچگی باهم بزرگ شدیم من هم اگر جای حینفه بودم همین کار را می کردم“ دیگه کسی چیزی نگفت!.
فروشگاه، مغازه، قهوخانه ، سر راه و خلاصه هر جایی که پاتق و یا محل تجمع است، بحث داغ داستان حنیفه و کریم است. همه شنیده اند و شنیده ها را بعنوان اخبار دقیق با آب و تاب و رنگ بوی تازه تعریف می کنند. دنیای مردها کوچک است شاید آنقدر کوچک که من توان توصیفش ندارم / دنیای مردها / بحث و جدال مردان بر سر غیرت و ناموس و شرف است معنای غیرت و ناموس را به سختی توانستم بفهم که غیرت یعنی قدرت و توانای یک مرد بعنوان مالک زن/ اما شرف را بعدها فهمیدم چون یک روز از رفیقم که با تجربه تر از من بودم پرسیدم و او در جوابم گفت “ یک زن متعلق به یک مرد است و چیزهای هست که تو نمی فهمیدی و من هم نمی توانم بگم شرف است“ در کل ناموس مرد زن است و اینکه زن باید زندانی خانه باشد، مبادا کسی ناموسشان را خط بیاندازد و آنوقت کار به جنگ و خونخوریزی می کشد. و مردانگی یک مرد مورد مهک قرار می گیرد/ البته من،خودم/ وقتی که اولین بار سیبلم را تیغ زدم مردم محل نفرینم کردند و همه مردم برای مادرم غصه می خوردند و می گفت بیچاره زن“ عاقبیت پسرش لعنتی ش „اوا خواهر „از آب در امد و تازه بقالی سر کوچه خاصر به فروش سیگار به من نبود چون می گفت „دست نمازم باطل می شود“.
محمود و برادارش در بازداشگا موقت بسر می بردند و مردم نیز تمایل به ختم ماجرا ندارند
تشر،طنعه و زحم زبانهای عامیانه در کوچه و بازار بزبان روزمره تبدیل شده بود حنیفه دیگر جرئت از خانه بیرون آمدن را نداشت. اما مردم در انتظار نتیجه داستان!.
روز سه شنبه یعنی دو هفته بعد از ماجرا محمود از زندان آزاد شده بود او دیگر به موقع سر کار نمی رفت و در میان دوستان و آشنایانش کمتر آفتابی می شد. بیشتر اوقات را در تنهایی بسر میبرد و رفتارش با بچه ها و همسرش کاملا شکل وحشتناک به خود گرفته بود. خانه تبدیل به یک شکنجه گاه شده بود. چکار باید کرد؟ سوالی است که در ذهن حنیفه و محمود را بخود مشغول کرده است. اواخر زمستان است تمام سر و صدا ها رو به خاموشی است اما فاجعه واقعی در حال شکل گیری است. خزان زندگانی حنیفه فرا می رسد و سرانجام در جنایتی هولناک به مرگ ختم میی شود

.
٭٭٭٭٭
روز یکشنبه است، حنیفه در خواب است و بچه ها در مدرسه. محمود، این مرد صاحب ناموس و با غیرت که هیچ وقت سعی نکرد که واقعیتات انسانی را بفهمد، زمان را غنیمت می شمارد و دست و پای حنیفه قربانی شده را می بندد و با سیخ داغ بدنش را تکه تکه داغ می کند. سرانجام کپسول گاز را در دورن خانه باز می کنند و حنیفه را با خونه به آتش می کشد، و خودش می گریزد.
برای فرزندان حنیفه خونه ای در هم سوخته و مادری به خاکستر تبدیل شده باقی است که کابوس شبهای تاریک تنهایی است و زخم زبانها مردم که مادر بدکاره و پدر را دیوانه به حساب می آورند لحظه های تلخ زندگی برای بچه های محروم شده از مهر و محبت مادر است.!


در نماز جماعت امروز یکشنبه ملا تقی احادثی را ذکر کرده که دنباله همان حدیث روز جمعه است که گفته بود“ زنانی که دست به خودسوزی می زنند مسلمان نیستند. آنها پا را از گلیم خود بیش از حد دراز کردند و توقعی بالاتر از چهار گوشه خانه دارند و این از نظر اسلام جایز نیست. وی همچنین در فتوای خود اعلام کرد هر گونه شرکت در مراسم ختم چنین زنانی از نظر شرع اسلام گناه و در ضدیت با خداست و کسانی که در چنین مراسمی شرکت می کنند کافر و تا هفت پشتشان یعنی نسل بعدیشان در آتش جهنم خواهد سوخت. اکثریت مردم به دنبال فتوا ملا تقی حنیفه را گناهکار و مستحق چنین جنایایتی پنداشتند و „بیچاره محمود را بی گناه“ توصیف می کردند.
چکار باید کرد آیا حنیفه و آثار جسد سوحتش را باید به حال خود در اوج بی حرمتی رها ساخت یا با گذشتن از احادث ملا تقی مراسمی برای خنیفه بر پا کرد.


سعدید این زن با هوش و فداکار نقش پیشرو داشت و با همراهی 15 زن دیگه یعنی یک درصد از زنان روستا آماده برای خاک سپاری حنیفه شدند. گر چه روستا در سکوت عجیبی آرامیده بود.حرکت ها بدون صدا و خاموش، لب ها بسته و چشم ها مه آلوده. زنها افسرده حال/مایوس و سرخورده، اما سعدیه پیشرو بود او در حین خاک سپاری به همه چیز بد و بی راه می گفت/ به زمین و آسمان ناسزا می گفت و ملا تقی و نطقش را عر عر خر توصیف می کرد در این میان خواهر سعدیه که در مراسم بود مادام به سعدیه تذکر می داد که مواظب گفته هایش باشد سعدیه اشک می ریخت و می گفت آن شوهری که قصد کشتن مرا داشته باشد جنازه اش را قبل از خودم به درک واصل می کنم


.
جنازه سوخته یا بهتر است بگم یک مشت اسخوان سوخته را در محل حادثه توسط سعدیه و چند زن دیگه کفن پوش شده و من و پسر سعدیه که تنها مردانی بودم که در مراسم حصور داشتیم/ به دستور سعدیه رفتیم مسجد و بدون سوال تابوت را آوریم و جنازه را در آن گذاشتیم
تابوت بالا رفت و من پسر سعدیه باید غرور مردانگی خود را در میان زنان به نمایش می گذشتیم و هر دو جنازه را باید حمل می کردیم /در اوج غرور تابوت را بالا بردیم و بر شانه های خود گذاشتم در حین حال سعدیه وارد میدان شد و زیر تابو ت رفت و در این میان زنان دیگری نیز تابوت را بالا گرفتن هر چند تا قبرستان بیست دقیقه بود اما مراسم ابهتی بسیار زیبا به خود گرفت تا به حال مردان بودند که جسد را در تابو ت می گذشتند و حمل می کردند و قبر کندن هم کار مردان بود برای دفن جسد این مردان بودند تنها همراه ملا تقی جسد را دفن می کردند و بعد از آمدن مردان از قبرستان/ زنان اجازه می یافتند به قبرستان بروند و شیون و زاری کنند. اما امروز همه چیز فرق می کند گرچه همه زن بودند و حمل تابوت با زنان بود اما من و پسر سعدیه نیز در میان آنان بودیم این کار آگاهانه نبود شاید غریزی انسانی بود که مرا وادار به این حرکت با شکوفه کردبود حداقل با این تفاوت که ما با مردان ده فرق داشتیم.
به قبرستان رسیدیم خانمی باوقار کلنگ را بر زمین کوبیده تا قبر زن نگون بحت را بکند و من نیز تحریک شدیم و رفتم کلنگ را از دستش گرفتم و به کندن زمین مشغول شدم در این میان پسر سعدیه بیل را بر داشت و با من همراه شد . این اولین مراسمی بود که در آن مذهب حضور نداشت و صدای کلمات عربی شنید نمی شد سعدیه سخنرانی می کرد و در آخرین نطق خود گفت“ با حضور این دو نوجوان در این مراسم باید با غرور بگم که همه مردان ما در جهالت غرق نیستند هنوز ما مردانی هم داریم که با اتکا به احساسات انسانی/ خود را از حیوان بودن جدا می کنند و با ملا تقی ها همراه نیستند. البته قبلا هم ملاتقی به از نقل پیامبر اسلام گفته بود که زن شیطان و مظهر شرارات است .هنگام برگشتند از قبرستان به ده/ سعدیه با نگاهی معصومانه اما با معنای عمیق از عواطف/ همچون یک فرمانده در نبرد یک جنگ تحمیلی/ یک نبرد خونین و نابرابر / بعد همچون اسب عاصی با فایق شدن بر بلندهای کوهستان سرش را بالا وبانگاهی رو به جلو راه افتاد/ به آرامی قدم برمی داشت و محکم بر زمین پای می گذشت گویی کبک کوهستان است که در گندم زار تصویری از زیبایی طبیعت است و با نگاه به هر سوی انگار آهوی با گذر از وحشت در جنگل منتظر حمله دوباره حیوانات وحشتی به گله اش است/ فرمانده بی نظیر به سوی ده در حال باز گشت و دیگر زنان نیز با اعتماد به دنبالش راه افتادند اما کسی خنده بر لبانش نبود، همه ساکت و آرام / ناخداگاه به سرنوشت خویش می اندیشدند، چون می دانستند که با وجود حکمیت جهل و خرافه هیچ جا امن نیست و مکان خانواده به بندگی تبدیل می شود و زنان در جنگ نابرابر قرار دارند و عاقبت این جنگ ناخواسته به کجا خواهد انجامید معلوم نیست اما جنگی نابرابر و بی رحم ! بهای بس گران می خواهد. ظاهرٍاً دنیا در حال عقب گرد است و انسانها خاموش ونظاره گر / فقط عقربه ساعتم رو به جلو حرکت می کند زمان متعلق به 14 قرن بیش است و من هر لحظه شاهده جنایاتی/ گرچه هنوز زنده ام به نفسی در میان مردگان/تا هر روز که می گذرد نثری از نابرابرها بنویسم نثری غم انگیز اما با زبانی عامیانه و قلم بی رنگ/ گرچه دل به دریا می زنم و می نویسم و به تصویر می کشم آنچه را که می بینم و به نقد می کشم آنچه را که نمی پسندم اما زمان سریع است و دست شوم مردان خدا خلاق جهالت و جنایت است.


زمستان ۶۷ ۱۳ #شمی_صلواتی


٭٭٭٭٭
در پایان لازم به ذکر است که به اطلاع خوانندگان برسانم که این فاجعه متعلق به ۳۳ سال پیش است و در سال ۶۷ من آن را مکتب کردم یا نوشتم „عنی یک سال بعد“

 
۲۳ سال پیش که انترنت در میان ایرانیان داشت جا باز می کرد یعنی در سال ۱۹۹۷ که دو سایت انترنتی فارسی زبان به نام دیدگاه و روزنه فعالیت می کردند این قصه را که خودم برایش ارسال کردم نشر کردند
بعدها در خیلی از سایت فارسی زبان پخش شد و مورد استقبال قرارگرفت
امروز دوباره لازم دانستم بنا به وجود قتلهای زنجیری دوباره آن را نشر کنمabout:blankگالریتصاویر را بکشید، موارد جدید بارگذاری نمایید یا فایل‌ها را از کتابخانه خود انتخاب نمایید.about:blankناحیه رسانه

about:blankنمایش پرده‌ایDrag images, upload new ones or select files from your library.about:blankگالریتصاویر را بکشید، موارد جدید بارگذاری نمایید یا فایل‌ها را از کتابخانه خود انتخاب نمایید.

    شوقم – شمی صلواتی


    راستش را اگر می خواهی دلم گرفته
    خیلی گرفته !
    چرا که رنج ها در دلم دارم و آزرده ام
    از تو چه پنهان
    در لحظه های تنهائی با خود
    از ته دل سخنها گفتم
    این دنیای وارونه را همچو دل خود سیر نگاه کردم
    به دریا به باد و باران
    به خورشید به تمامی ستاره ها سلامی دوباره کردم
    به باغچه ها به باغها
    به صحرا و دشت ، بیابان
    به شکوفه ها، درختان ،
    به تمامی گلها از هر رنگ و نشان
    نگاهی دوباره کردم
    با یاران با دوستان
    از هر طرف در هر کجا
    پیام نو را تازه تر کردم
    از آروزها، از دلتنگی ها
    از دوستیها، یادها، خاطره ها، دوباره نوشتم
    روزها را به شب، شبها را به روز
    با امیدها، با رویا ها رسانیم
    گفتنی ها را دوباره گفتم
    به راستی سخن گفتم
    بارها و بارها
    گفتم :
    بیا تا از دورترین شاخۀ درخت سیبی بچینیم
    می دانم
    سخت است
    اما
    علرغم خستگی ها
    برای عاشق شدن
    هنوز
    جسمی از فولاد دارم
    در شب های تاریک شمعم و
    هنوز شور م
    باکم نیست از هر خطر
    عاشقم و هنوز توانی در جسم و روح خود دارم

    ای دل

    سلام بر ساده گی که دروغ را هم به شرم واداشت
    نگاهی بس ساده بود، در اوج بی ریایی
    به لطافت پر یک گل در انتظار لحظه دیدار
    به شوق یک سلام که حس بوییدن را
    در ذهن کند بیدار
    غافل از ذرده نگاهی که دل را به دام انداخت
    ای دل بمیر و بگیر آرام، توکه عمری به ریاضیت رفته ای
    اینک در این چند روز باقی عمر! سر به رسوایی مزن
    شمی صلواتی

    برداشت ما متفاوت است !

    32484677_1743617175716756_8213907331902078976_n

    شمی صلواتی :
    ما صادقانه و بدون ترس باورهایم را ترویج می کنیم!  زیرا بر عکس سایر احزاب باورهای ما انسانی و زمینی ست! ما در نهایت احترام به ارزشهای انسانی رو به پیش گام بر میداریم با تلاش برای باز گشت اختیار به خود انسان و رهایی ازبردگی!
    همین امر ما مدافعان انسانگر  را بر آن داشت تاعمیق تر و مسئولانه تر برای رسیدن به یک جامعه انسانی در اهداف خود تفکر کنیم

    برای مبارزه با استبداد نباید بیراهه رفت چون احیای مجلس موسسان دلیلی برای مبارزه با استبداد نیست شاید عمامه را در ظاهر به کراوات تبدیل کند ولی استبداد همچنان سر جای باقی خواهد ماند.
    تاریخ و سنت های ما بعنوان ایرانی کاملا غلط و با ارزشهای انسانی در تناقض است چون تاریخ ایران به خون آلوده است و حاکمان یا شاهان ایران جنایتکار و مستبد بودند که افتخاراتشان جدا کردن سر از تن، پوست کندن انسان و خلق آویز در ملاعام ، در آوردن چشم از حدقه بوده است به همین دلیل دروغگویی – مماشات – ریا – خرافات – ترس – معامله گری – و فروش وجدان و عقل در ایران بسیار عادی و جا افتاده است.

    اینکه ناسیونالیسم ایرانی تاریخ را برعکس و جعل می کند تا در آن افتخار بیافرینند از درد سرشکستگی شان است – چون سرخورد و پاک باخته اند به همین دلیل است که همیشه افتخارات را در گذشته جستجو می کنند آن هم در گذشته ها دور ! متاسفانه ناسیونالیستها هیچ وقت آینده را تصور نکرده و نمی کنند بلکه همیشه به گذشته های دور پناه می برند“ چی بودیم و چی شدیم“ جز فرهنگ شان است

    ما فعالین حزب کمونیست کارگری سعی کردیم بدیل درست – یک سیستمی انسانی را به ایرانیان معرفی کنیم تا در چهار چوب آن بتوانیم با یک حرکت جمعی جامعه ایران را به سوی ارزشهای انسانی سوق دهیم „صیمیمت و سعادت“ رفاه و خوشبختی را در جامعه احیا کنیم. بنا به همین دلیل برای جلو گیری از استبداد “ جمهوری انسانی! را بر اساس یک نظام شورائی که توده کارگر و زحتمکش در آن نقش فعالی داشته باشند.به مردم توصیه کردیم

    ایران و نتیجه استبداد دینی!
    خفقان وسانسور- بگیر و ببند – فقر و پایین بود سطح زندگی که اقلیتی انگل با دراختیار گرفتن ثروت ملی جامعه را به بدبختی کشانند. کودکان خیابانی – کودکان کار – سن تن فروشی و اعتیاد از یازده سالگی . ناپدید شدن کودکان و فروش اعضای بدنشان- تبدیل شدن بیمارستانها به بازار سود – بلاهای طبیعی و نابودی محیط زیست و هزار یک بدبختی دیگه!

    ما برای همه این مصیبتها راه حل داریم و به آن فکر کردیم چون انسانگرا هستیم و در تلاش برای ساختن یک جامعه انسانی خود را مسئول می دانیم به همین دلیل با تمام وجود داریم با کس و نکس سر و کله می زنیم. چون زندگی کودکان برای ما مسئله است اما ناسیونالیست ایرانی بر عکس  ما ساختن مجسمه کوروش با طلا خالص برایشان مسئله است – همانطور گور امامان برای سران جمهوری اسلامی مسئله است.
    به همین دلیل ما تنها راه رهایی کودکان کار و نجاتشان از بردگی ساختن سیستمی می دانیم که اساس آن ارزشهای انسانی باشد نه ارزشهای ملی و مذهبی! تا کودک بتواند نه تنها تحصیل رایگان بلکه از شادابی کودکانه و رها شده از فقره باشد
    ا
    به زنان تن فروش و دختران فراری فکر کردیم که چگونه آنها را از باندهای قاچاق انسان که در داخل ایران و در کشورهای عربی گرفتار آمدن به جامعه برگردانیم و چکار کنیم که آنها بتوانند یک زندگی انسانی داشته باشند!

    به معتادین و نجات آنها/ بازگشت شان به جامعه/ فکر کردیم – چاره سازی کردیم که چگونه از امکانات پزشکی و کار برخوردار شوند تا دوباره بتوانند به آغوش جامعه و عواطف گرم خانواده بر گرده اند

    برای ما انسانهای روشن اندیش مجالسهای ملی مثل مجالس موسسان / شورای ملی/ مجلس سنا . باز گشت به گذشته است/ دفاع از استبداد است و از آن مهمتر دفاع از زندان و سازمانها جارسوس یست که در شکل بهترش یا مدرنتر  جنایتها را به زیر زمینها بردند که همان حاکمیت چکمه است.

    محمد علی شاه مجلس را به توپ بست، رضا خان مجلس را طویله نامید و عاقبیت خودش نمایندگان را انتخاب می کرد و یا در زمان پسرش که هرنماینده موقع سخنرانی باید با ذکر نام او „محمد رضا پهلوی“ و با ستایش از او حرفش را شروع می کردند یعنی نمایندگان خنثی و مماشاتگر -و یا امروز مجلس دیگه طویله نیست بلکه از طویله بدتر است!

    ما باید این حقیقت بپذیریم که حکومت پارلمانی در ایران نتیجه بخش نیست و در طول تاریخ ایران از جمع مهستان تا به امروز شوراها یا مجالس با هر نامی که شما بیان کنید نه تنها فاقد اعتبار و ارزش سیاسی بلکه ابرازی بود در دست حاکمان برای مشروع کردن جنایاتشان! چون ایران کشوریست مهم در منطقه و تاثیر گذار! هر اتفاقی در ایران بیافتاد در منطقه تاثیر گذر است به همین دلیل غربیها نمی تواند بی تفاوت باشند و بر عکس هم در ایران سیاستمداران خود فروش و مماشاتگر کم نیستند .برای نمونه : آوردن رضا خان توسط انگلیسیها ، باز گشت پسرش توسط سازمان سیاه بر علیه مصدق!

    انقلاب مشروطیت یک انقلاب ناکارآمد بود که اسلامیها در آن فعال بودند!
    دنبال کردن مشروطیت با فرهنگ انسانی امروزی نه تنها در تضاد است بلکه باز گشت به دوران فئودالی و عشایری است. در طول تاریخ ایران حاکمان جنایکار و مستبد بودند، از مشروطیت تا به حالا ایران با حاکمان مستبد که نماد سرمایه داری راست جهانی افسار گسیخته که / سازمانهای جاسوسی داشتند/ اعدام کردند / حقوق کارگران را بالا کشیدند ، زندان و سانسور با سیستم فاسد داشتند/ و تا دلت بخواهد سیاستمدار خود فروش و عاشق قدرت و موقعیت طلب بودند و هستند

    برای ازبین بردن استبداد و فرهنگ قروسطی شیخ و شاه !  تنها یک سیستم می تواند کارائی داشته باشد، آنهم نظام شورائی است منظور من شورای سلطنت یا شورای قدرت و مجلس موسسان نیست
    شورائی که از پایین و به دست توده های کارگر زحمتکش شگل بگیرد و مردم به عام شرکت فعالی در آن داشته باشند
    جمهوری ایرانی یا مشروطه نمی تواند ضامن قوانین انسانی باشد در این دو سیستم فقط کراوات به جای عمامه ظاهر می شود در جمهوری ایرانی یعنی هر مخالفی به جرم جدایی و دشمن ملی اعدام خواهد شده و معلوم نیست خون چندین هزار کارگر افغانی را به جرم غیر ایرانی بودن خواهند ریخت داستان به اینجا ختم نمی شود تصفیه نژادی و قومی و کشتار اخزاب مخالف و صد ها مصیبت دیگه . این تکرار تاریخ ایران است همین خود جمهوری اسلامی دست پخت ناسیونالیست ایرانی و دنیای غرب است!

    من بعنوان یک کمونیست  انسانگرا  کاملا با بقایای سازمانهای خط سه از جنس فدای و پیکار و چپهای سنتی که تمام افکارشان در یک نقطه مجهول بدور از منطق جمع کرده اند نیستم – اساسا نظرات اینها را نه تنها جدی بلکه بعنوان انسانهای چپ هم برسمیت نمی شناسم چون از داستان دور و پرت از منطق در افکار خود رویا پردازی می کنند توهم زده و در عالم هپروتند.

    من حزب کمونیست کارگری و حمید تقوایی را بعنوان چپ واقعی جدی می گیریم و با شعار جمهوری انسانی برای منهدم کردن استبداد و احیای یک زندگی انسانی و ارزشهای انسانی متکی بر یک سیستم شورای از پایین و آزادی بی قید و شرط سیاسی احزاب و گروه های صنفی و سیاسی در کنار حمید تقوایی و حزب کمونیست گارگری هستم و خواهم ماند

    و امروز فرا خواندن من به همه انسانها شریف و طرفداران انسانیت / عاشقان آزادی و برابری در جامعه ایران اینه که پرچم جمهوری انسانی را بردارید
    چون جمهوری انسانی بر اساس یک دنیای بهتره و ارزشها انسانی تنظیم شده است. شمی صلواتی ۲۹ مارس ۲۰۱۷

    معنای پرچم

    شمی صلواتی :

    اجازه بدهید تاپرچم شیر و خورشید
    و منافع ملی را با زبان ساده توصیخ دهم !برای بدست آورند سود                                      2775
    باید شعور را کوچانیدند
    درخت جهل و بی رحمی را کاشت
    برکت سرمایه و سود
    در همین لجنزار است
    سمپاشی احزاب سلطنت طلب و احزاب دست راستی که با واژه های جعلی وطن و ملت و منافع ملی و… سر مردم شیره می مالند باید پاسخ درستی داد. هر موقع اعتراضات در ایران پا می گیرد سلطنت طلب ها و احزاب دست راستی تلاش میکنند آن را به انحراف بکشند. علیرغم نقد من به ماهیت پرچم این جنبش راست، پاسخ به چند سوال در مورد آن را ضروری می دانم.
    من قصد گرفتن باور کسی را ندارم
    من میخواهم این باورها را به باد تمسخر یا به چالش بکشمو نقد کنم.
    زیرا پرچم این جنبش معنا دارد و من سعی می کنم معنای واقعی آن را بنویسم .
    امیدوارم مخاطبین من انسانهای آنقدر آگاه و مطلع باشند که از انتقاد دلشان نلرزد، نترسند و درک کنند و بفهمند که انتقاد کننده چی می گوید و چه دلیلی باعث شده او به این میدان پا بگذارد. من میخواهم راستی و درستی و حقیقت را به مخاطب بگویم.اشکال این کار کجاست که تعدادی پرچم پرست و راست جنبش ناسیونالیسم ایرانی این چنین عصبانی شده است.!؟
    صرفنظر از احساس وطن پرستی و احساس ناسیونالیستی/ مانع پیش رفت و اجرای عدالت و انسانیت در جامعه ما ایرانیها، یک مولفه دیگری به نام مذهب وجود دارد که همیشه متحد ناسیونالیسم ایرانی بوده و با تکیه بر احساساست ( وطنی ) شیخ و شاه میکروب پراکنی می کنند و جامعه را به سوی جهل و عدم عدالت سوق می دهند .
    شیخ و شاه باهمند. همچون مارهای سمی در شرایط متفاوت بنابه ضرورت زمانه، گاها تک رو و گاها متحد هستند و حرکاتشان کاملا آگاهانه است. زیرا این دو تاریخ استبداد و خونریزی و نابرابری و اعدام و بی حقوق کردن مردم در ایران را ساخته اند. تمام تاریخشان را اگر نگاه کنیم بجز این یافت نمیشود. همگان میدانند این دو جنبش در تحمیل فقر و سرکوب و بی عدالتی و…. دارای یک ماهیت بوده اند. اما در تاریخ معاصر هر بار یکی از آنها دست بالا داشته و آن یکی متحدش بوده است در عین حال برای سهم بری با همدیگر رقابت دارند. همانند دو جنای فعلی جمهوری اسلامی عمل میکنند. هم رقیبند و هم در مقابل مردم متحد همدیگر.
    سیستم مورد دفاع هر دو همان سیستم است. فساد و اختلاس/فرهنگ لمپنی و نبود عدالت اجتماعی اختناق شکنجه و اعدام وجنایت ، کشتن مخالفان و…
    راستی برای رسیدن به عدالت چه کار باید کرد. در حالیکه آنها هم پول و هم رسانه و هم حامی خارجی مانند آمریکا و انگلیس و… دارند. مثلا روزی دولتهای صاحب نفود برای حفظ منافعشان یک سوپاپ اطیمنان با هزینه هنگفت و برای مهندسی افکار ایرانیان توسط دولت انگلیس با همکاری سازمان سیاه تلویزیونی به نام “ من وتو“ با برنامه های متفاوت و با همکاری غیر مستقیم بی بی سی شروع به راه اندازی کردند. دهها رسانه دیگر را برای لانسه کردن شخصیتهای جنبش راست راه اندازی کردند.
    „روزی میرحسین و کروبی را بزرگ کردند و امروز میخواهند مریم رجوی و رضاپهلوی“ را به مردم بخورانند.
    همان شیوه کاری که در گذشته بی بی سی برای خمینی انجام داد امروز تمام رسانه های دولتی و غیر دولتی راست دارند برای رضا پهلوی انجام میدهند. اما این بچه شاه و میانسال تشنه قدرت متوجه نیست جامعه امروز ایران کمتر شباهتی به سال 57 دارد و رسانه های رسمی دولتها و …. آن جایگاه و قدرت را ندارند.

    دولتهای غربی از جمله آمریکا و قتی که شاه واقعا رفتنی شد و متوجه شدند که نمیشه او را بر مسند قدرت نگهداشت خمینی را زیر نور افکن گرفتند. با این شعار که کمونیستها هم اجازه فعالیت دارند و با شعار اتحاد اتحاد او را به ایران آوردند. اینبار مردم دست همه آنها را خوانده و یک بار دیگر آن سناریو تکرار نخواهد شد.

    حالا چرا پرچم ؟ مگر این اعتراضات به پرچم ربط دارد!
    در خارج از کشور تجارت پرچم ابتداد توسط شیادی به اسم داریوش همایون راه افتاد و پرچمی که هزینه اش یک دلار بود به ایرانیان خارج از کشور به قیمت صد دلار فروخته می شد.
    خریداران پرچم!
    سه دسته از ایرانیان که باید این پرچمها را می خریدند و ناآگاهانه در دام رسانه ها افتادند و از آنها بهره برداری سیاسی شد.
    دسته اول ایرانیانی بودند که به ایران رفت و آمد داشتند یا به سفارت جمهوری اسلامی به دلیلی در رفت وآمد بودند و هستند.این افراد چون از سوی انسانهای مدرن و آزایخواه مورد سرزنش بودند که برای رهایی از حقارت واحساس سر افکندگی تمام خونه خود را با پرچم شیر وخورشید پر کردند و قدم به قدم در دام سلطنت طلبها افتادند .
    دسته دوم احزاب دست راستی هستند اینها بقال صفتند برای جمع آوری نیرو با پرچم به اسم نجات ایران و باتکیه بر احساسات ملی ایرانیان نا آگاه را شکار می کردند.
    دسته سوم پناهجویان غیر سیاسی و بی افقند که به دام احزاب دست راستی سلطنت طلب افتاده و فکر می کنند که می شود با آن کیس درست کرد تا شاید اقامت بگیرند.
    این افراد نا آگاهانه تبدیل به خبرنگار دست راستی میشوند .در اعتراضات عکس می گیرند خبر نگار می شوند در دنیا مجازی با پرچم شیر و خورشید صفحه درست می کنند تا توجیهی برای پناهنده گی و داشتن مدرک برای گرفتن اقامت داشته باشند! اینها نا آگاهانه در این دام افتادند.
    روز گار غریبی است تعصباب کور افکار ناسیو نالیستی کور بدور از عقلانیت هر فاجعه ای ممکن است بیافریند. از چاه به چاله سقوط کردن و در دام حماقت یک مشت آدم مافیایی که با جمهوری اسلامی در حال مماشاتند یا بده بستان دارند و اعتراضات مردم رابه انحراف می کشند.
    متاسفانه پرچم پولساز است که خریدارانش همچون کتاب قران نه ریشه آن را می شناسند و نه معنا آنرا میدانند فقط خود را با آن تداعی می کنند.

    سلام بر تو – ای عفرین

    شمی صلواتی:

    سلام بر تو – ای عفرین !
    ای شهر آغشته بخون
    گرچه جهان غرق شده
    در سکوتی ناعادلانه و بی دریغ !
    امًا این به معنی مرگ عشق و عواطف نیست
    هر چند قصدم انکار انسانیت نیست
    ولی شعور انسانی را
    در درون هر دلی بدور از فکر تو کشته اند
    گلهای عواطف و عشق را بدور از تو هرس کرده اند
    ٭٭٭ ٭٭٭ ٭٭٭
    عفرین، شهر آغشته به زحم و درد
    صدایت را می شنوم
    صدای کودکان زخمی بیدفاع ات را
    صدای زنان و مردان پیری که دلشان ترک برداشت است
    صدای غرور زنان جوان صلاح بدست ت
    صدای مردان فداکار و برابری طلب ت
    عفرین، شهری که آسمانش پر ازستاره هاست
    عفرین – آینه زندگی – آینه چگونه زیستن
    عفرین – هیچ کجای این کره خاکی مثل تو
    سرشار از رنج و درد نیست
    مثل تو چشمه عواطف نیست
    مثل تو در اوج جسارت نیست
    سلام برتو عفرین
    ای – شهر آغشته بخون
    نوروز خونین ات را جشن میگیرم
    نوروز خونینی که سنندج را رنگین کرد
    سنندج سرخ با برافراشتن پرچم انسانیت- با عشقی از غرور –
    مقاومت در برابر جهل به یادگار گذاشت
    عفرین این اولین نوروز خونین
    و آخرین نوروز خونین تو نیست
    نوروز در سنندج و عفرین معنی می شود
    در سنندج سرخ و عفرین آغشته به خون
    واژه تازه برای فتخ!
    و پیشرفتند به سوی روز نو ،زندگی نو
    ای عفرین – نماد جسارت و انسانیت
    جوانانان ت قویتر از هر قدرتند
    دختران ت زیباترین گلهای این جهانند
    با تو بودن را دوست دارم
    صدای خونین کودکان ات را می شنوم
    بگذار پس مانده های جهل عثمانی در نهایت قدرت بتازند
    بگذار شیخان آدمخوار صفویه از ریختن خون جوانانت شاد و مسرور شوند
    بگذار قدرتهای بزرگ خود فروشی کنند
    بگذار این دنیای بی رحم و نالایق نسبت به ریختن خون کودکانت چشمهایشان را ببندند
    آنچه جلای خون جوانان توست
    فریاد انسانهای صاحب وجدان است
    در این جهان بیکران هنور اندکی انصاف هست
    هنوز شعور نمرده است
    هنوز قلبهای هستندکه برای عفرین می زنند
    هنوز صدای هر چند ضعیف برای اعتراض به ناعادلاتی وجوددارد
    هنوز فریادهای „های عفرین تو شمع روشنائی شعور در این جهانی“ شنیده می شود
    هنوز امید ها به تو باورند
    نه تنها من – هنوز بشمارند آنانی که رهای از شوم
    طغیان چشمه عدالت را در این جهان ناپاکیها
    در پیروزی تو می ببیند
    و شکست تو را آغاز شروع دوباره جهان کهنه.
    afrin.jpg

    بدورد مادر عزیزم

    امروز مطلع شدم که قلب مادرم برای همیشه از کار افتاد. مادرم یکی از زنان زحمتکش صلوات آباد ـ سنندج بود. او روزانه ۱۲ ساعت مشغول کار کشاورزی بود. نه صبخانه اش معلوم بود ونه نهار، آرامش و استراحت نداشت. مادرم ده بچه بدنیا آورد که یکی از بچه هایش را از دست داد و ما حالا چهار برادر و پنچ خواهر هستیم.
    وقتی در سال ١٣٦٠ در زندان بودم، مادرم هر روز جلو در زندان بود. او تا غروب می نشست و بعد با دلی شکسته به خانه برمیگشت. علیرغم اینکه سختهای بسیار کشید و مورد اذیت و آزار جمهوری اسلامی قرار گرفت به عشق فرزندانش همچنان استوار ایستاد.
    مادرم زنی ساده و روستایی بود که دنیای کوچکی داشت. دنیای او باغ و بچه هایش بود. علیرغم زندگی سخت و غرق در فقر احساس خوشبختی می کرد. پدرم هم سخت مشغول کار بود. کل زندگی ما سخت و فقیرانه بود. اما مادرم هرگز از این زندگی فقیرانه شکایتی نداشت و سعی میکرد با همان فقر از وجود بچه هایش لذت ببرد. امرور وقتی خبر مرگش را شنیدم، قلبم لرزیده و خشکم زد.
    خاطرات کودکی و نوجوانیم را یک بار دیگر مرور کردم.
    مادر عزیزم بدرود
    در نهایت درد
    منم با ذهن به هم ریخته و تار
    دچار اختلال در واژه ها
    من در میان رنج و درد گم شده ام
    نمی دانم چگونه معنا کنم
    سر بی درد را مادر من
    ۲۵/۰۱/۲۰۱۸ شمی صلواتی

    سخنرانی کوتاه شمی صلواتی در مراسم یاد بود علی اشرف درویشیان در هانرفر!


    ٭٭٭
    تصویری از علی اشرف درویشان در ذهنم هست
    علی اشرف بزرگ بود
    و ماهم به همین دلیل در اینجا جمع شدیم
    تا یاد عزیزش را گرامی بداریم
    یاد همون کسی که
    چون پر گل با قلم مهربان بود
    چون قلب پرنده پاک بود
    چون چشمه در دل کوه زلال بود
    علی اشرف
    کسی که دلی به وسعت دریا داشت
    و قامتی به عظمت کوه
    کسی که به زیبایی گلهای بهار قصه می گفت
    کسی که برای بیان
    گفتنی ها بسیار داشت
    ارزشهای انسانی را به تصویر حک شده در ذهن داشت
    که در آن یک برابر بود با یک
    علی اشرف رفت و یاد ها را برای ما جا گذشت
    او با ماست علی اشرف آثاری مکتوب شده از عواطف و ارزشهای انسانی ست که همیشه جاودانه با ما خواهد بود
    ٭٭٭٭
    سینه ام در آتش سرخ سوخت
    وجودم از ناله ها جانسوز دل مردم آغشته به غم سوخت
    آتش شد پریشان و دلش بر من سوخت
    جانم در سفر روزگار از نابرابریها سوخت
    هوای آرزوی دلم غروب کرد باز
    دلم می خواست همچو کوه بلند و قوی،
    و تا زنده ام استوار و محکم میزبان زیبایی ها باشم
    دلم می خواست همچو کوه آتشفان شعله ور به هر سو
    تا ستمگر و مستبد، جانی را بسوزانم
    دلم می خواست همچو دریا در حال طغیان باشم …
    تا زشتی ها را جا رو کنم
    و باغها را آباد
    بیشه ها را پر از شادابی
    تا جهانی را در هیجان و شادی غرق کنم
    دلم می خواست
    آری رفیق
    … دلم می خواست
    اما زمان سریع است و عمر من کوتاه

    اشعار . شمی صلواتی

    <انسانيت را

    در رويائی

    به زلالی آب دريا

    به وسعت زمین

    نوری برابر با خورشيد

    زيبا چون بهار پرگُل

    بدون دست تمنا می جوِيم

    *

    آرمانم

    برابريست

    ارزشهای انسانی را

    در جنگی با ذلت

    در نبردی با خدايان

    می جويم

    *

    آخرين نفس را

    درزيستن

    زيستن را

    در عشق

    عشق را

    در زيبائی

    زيبائی را

    در آواز

    يک قناری

    بر روی شاخه گل

    در رقص يک آهو

    بر قلعه فتخ

    فتخ را

    در پرواز

    يک عقاب

    بر اوج ابرها

    به دور از خطا

    می جويم

    ****

    عشق را

    در بهار راستین

    بهار را

    در طغيان

    سيل آسا باران

    زيبائی را

    درنبردی

    با زشتيها

    به دور از حسرت می جويم

    ****

    رويا را درتجسم تصوير

    بهار را

    در کوچ زمستان

    آزادی را

    در شکستن قفل زندان

    فتح را

    در قيام کارگران

    برابری را

    تا فتح نهائی

    سعادت را

    درعشق

    عشق را

    در زيستن

    زيستن را

    در انديشه خويش باز می جويم

     

    شمی صلواتی

    ————————

     

    به یاد «فرخند »

    ای گمنامترین واژه امروز من،

    زیباترین واژه آخرین روزها سال

    «فرخنده گل »

    زیباتر از هر خدا،

    با لطافتی نرم و عریان

    شاه دو شمشیر»قیس بن لیس«

    قاتل پنج هزار زن و کودک را

    که در ایامی دور

    بر این شهر

    آلوده به رنج و خونین حک شده بود

    با دویل یک برابر با هزاران

    رسوا ساخت لشگر جهل و بچه ای سقاو را

    زین رو من ،

    گلی را به یادش در آب انداختم

    نه در دریا کابل!

    که در همدمی با بادها شوم

    خشک و بی رمق

    همچون مردابی

    بدور از هر عواطف

    کور و پیر ،خسته ست.

    به آب انداختم

    به سرخترین آب ،

    تا به دریا ختم شود

    به موجهای عواطف و عصیان

    تا بوی او را خارج از آن شهر پر آشوب.

    ببرد به کوبانی،

    برساند به دختران آن دریا

    «خواهر گمنامی داشتند از جنس بلور

    فرخنده گلی در اوج طغیان

    که چشمه جهالت را نشانه رفت

    و جانباخت در کابل .».

    به یاد فرخنده 27 ساله که در کابل دیرور به مسلمانها کشته و به آتش کشیده شده

    شمی صلواتی 20 مارس  2013

     

    هیچ خدایی را بند نیستم
    کلاهم را برای فاتحان دورغین تاریخ
    به نشانه احترام بالا نمی برم
    شیخ و شاه دشمن به اندیشه اند
    و من به دنبال تغییر وضع موجود
    نه اهل مماشاتم، نه بده و بستان
    هیچ پرچمی را قابل نمی بینم
    مگر آنکه بر آن ارزشهای انسانی "حک "شده باشد
    از مرگ نمی هراسم – تنها نیستم

    من هم دوستانی دارم
    و دشمنانی بی رحم و جانی
    با تصوراتی در ذهن
    که در آن" انسان " ارزشهای اوست
    و بیرقی برای تغییر .
    می دانم پیروزی زمانی ست
    که آخرین شیادان را "چه شیخ باشد چه شاه "
    به دادگاه عدل و انصاف سپرده باشیم.

    شمی صلواتی

    با هم
    چه زیباست؛ آن روز
    من و تو
    در کنارهم
    هم سفر با فایق رانها
    آوازی خواهیم خواند
    اما با واژهای تازۀ
    چه زیباست رویای من
    زیباترین زیباها.
    ****
    کی می رسند؛ آن ماهرویان از راه
    کی می زنند آتش آن حجاب حقارت را
    کی می کنند پاره آن زنجیر اسارت را
    کی می شود ویران آن زندان؟
    کی می کشد ماشه سرباز ژنده پوش
    کی میشود طغیان
    کی می شود باران
    کی می شود آباد آن کویر بی حاصل؟
    ****
    آه چقدر دل تنگم امروز
    چقدر دلگیرم امروز
    دلگیرتر از دیروز
    غرق رویا
    در جستجو عشق
    در اتنظار؛
    در اتنظار آن طوفان سهنماک
    لرزه بر کاخ ستمکاران
    در اتنظار آن خورشید؛ تابناک
    که بشارت روشنائی باشد
    درانتظار آن باران تند رعد آسا
    که نشان بهار راستین باشد
    در انتظار آن فواره های آب
    که زینت بخش طبیعت باشد
    در انتظار آن همه سبز
    آن همه گل
    آن همه رویا
    تا که عشق باغبان باشد
    ****
    من آن سبزه
    زیر شب نم
    دل تنگ و خسته
    بیزار از این همه سردی
    این همه تلخی
    در رویای بهار نفسی می کشم
    تا بیاید باران
    تاکی شود طغیان
    تاکی بروید گل از هر رنگ و نشان
    تا کی شود گلستان دشت و کوه بیابان
    ****
    منم عاشق
    مست عشقم
    دست تنما دارم سویت  ای رفیق
    بیا تا در کنار هم
    بادلی پر از عشق بنشینم
    تا بیاید باران
    تا شود طغیان
    آنگاه؛ همراه امواج
    بسوی سرزمین های نا شناخته
    آوازها یمان را بخوائیم
    عاشق تر از همیشه. شمی صلواتی زمستان 1998

    ما کودکان کاریم،
    در واقع ما محروم شدگان جهانیم!
    که به درد و رنج خود آشنایم
    سعید خشت می زند
    و من آن را به کوره منتقل می کنم
    دستمزد ما ناچیز است
    یعنی فقط سیر شویم و کار کنیم
    دنیای کودکانه ما
    به خاطر زنده ماندن، خلاق است

    ما کودکان محروم
    و خالق زیباها
    خالق خشت
    خالق قالی ها ی با نقش و نگار
    خالق هر آنچه در نگاه توست
    ما کودکان محروم در سر زمین نفت و طلا
    آنجا که قومی است متشخص،
    و سر زمینی،
    که تاریخی آغشته بخون دارد
    و پادشاهانی با گرز گران و
    شمشیر تیز
    که تن را از گردن جدا می کردند.
    آنجا که سارق را زنده زنده پوست می کندن
    و عشق را در گودالها کوره به سنگ می بندن
    آنجا که شاعران بسیار دارد
    آنجا که همه فیلسوفند
    بقال سر کوچه شاعر است ،
    و شاعرش، سیاستمدار
    و ساسیمدارش آخوند .
    آنجا که سرزمین گل و بلبل است
    و شاعر در دو بیتهای جانانه از لب یار می گوید
    و بساط عشو و نازش بر پاست
    آنجاکه مردان عیاش همراه زنان تن فروش
    در کوچه و پس کوچه های شهر لم دادن
    آنجا که همه چیز قانون دارد
    آنجا که پول مقدس است
    آنجا که دین مقدس است
    آنجا که خاک مقدس است
    آنجا که همه چیز مقدس است بجز انسان
    و ما کودکان محروم محکوم به "مرگ" شمی صلواتی

     

     

    عجب شب زیبائی

    جسم و روحم بی قرار
    به سوی پرواز می رفت.
    زیبا شبی بود ، دیشب
    برای اولین بار
    صدای یار در گوشم
    همچو چشمه صمیمی
    روان و پاک، دریاست.
    این صدا آشناست
    زیر زیزش باران
    در مناطق کوهستان
    با مهر و لطفت
    در روح و جسمم دمید
    و من به آرامی
    در پناهگاه سنگی
    به خواب عمیق رفتم
    این صدا زندگی ست
    صدائی ست با آهنگ
    گوی کنار دریام
    با چه چه قناری
    سر پا گوشم
    آخ جان
    عجب شب زیبائی
    نشنید بودم هرگز
    آواز یک قناری
    آنهم به این زیبائی
    به این زیبائی

    شمه صلواتی

    شعر یعنی:
    طغیان دل عاشق،
    شعر یعنی گریۀ دل تنها،
    …..در لحظه های گریز از زندگی
    …….گریز از نامهربانی ها و
    ……………………………….تن دادن به تنهایی
    شعر یعنی:
    رنج و درد تنیده در جسم و روح آدمی
    شعر ،منم/ آهنگ یک فریاد
    باران عاطفه ها به سرعت نور
    گم شدن در میان دردهای پنهان
    شعر یعنی:
    روح عاصی و عصیان
    اسب وحشی گریزان ازاهلی شدن
    و با جنگی تازه،
    در نبرد نهایی برای رهایی
    شعر، منم، آهنگ یک فریاد
    آخرین شعله آتش در جان ستمگر
    آخرین خنجر در دل مرتجعین
    و آخرین آتشفشان برای رهایی
    روح رها شده و آزاد
    عشق گم شده و درد
    در گذر از دشتهای وسیع
    برای رسیدن به باغهای رویایی
    **** ****
    شعر همچو رودخانه از زبان من و تو جاریست،
    شاید از زبان دخترکی دل سوخته و بیمار در شبهای تنهایی،
    چرا که شعر زندگی است.
    قصه تلخ تنهایی ست
    رویاهای زیبا توست و
    شکستهای پی در پی من،
    در زندگیست!
    شعر، اشک های زن همسایه و،
    یا جوانی معترض برچوبه دار
    شعر، سرود رهایی ست
    و آهنگ زیبایی برای تسکین درد
    برای فرار از درد،
    شعر منم ، شاعر تویی
    یا شاید زن همسایه!
    برای بیان نابرابرها!!!!!!!!!!!.
    ……………………..شمی صلواتی

    رفیقی از من خواست
    با یک ترانه معنا کنم در ایران،
    افغانی را
    وجودم را گرفت
    حس غریب
    دل سکوت را بر نتافت،
    قلم سُر خورد
    دست لرزید
    به تصویر نشانند دخترک افغان را
    در اوج بی کسی
    به دور از درس و تحصیل
    گل می فروخت
    بی خیال از درد ،
    بی خیال از رنج
    آهای افغانی
    بگو از دل چی می دانی
    بگو از عشق
    بگو از شکم سیری که به یاد دارید
    از آرامش شب
    آنجا که صداهای ناهنجار تو را نمی ترساند
    از لحظه های سکوت بی کسی ،
    از لبخند بدور از غم
    بگو از آنچه که می دانی
    بگو از آن روزی که تو را
    در صف خرید نان بیرون انداختند
    و تو مثل سنگ بی صدا رفتی ،
    بگو آهای افغانی
    در این شهر پر از رنج
    پا به پای وحشت و ترس
    در این ملک غریب چی می دانی ،

    آن آزرد  از زندگی
    عاقبت سکوت را شکست و گفت
    در طول روز کار. کار
    مزدی به صد طعنه
    شکنجه ست و سُفری از
    تریت کولاله با نانهای قاق
    آخ شاعر، آیا شنیدی ؟
    که مردی از چوب بس / بلند کار فرو افتاد
    بی خبر از فامیل
    در میان سیمان و بتون
    شد جزی از دیوار
    شنیدی سر بیچاره مرد افغان
    دزد دزد تهمت ناق کردند
    با دست بند پلیس او را بسوی زندان بردند
    شنیدی از مدرسه
    فریاد افغان، افغان پسر بچه ای شیدا درس
    که از کلاسش بیرون کردند
    من کارگر افغانیم
    گریزان از جنگ و جدل پر درد
    در این ملک مسافر
    روزی به صد طعنه گرفتاریم
    خسته ام از زندگی
    بنویس به نام کارگر افغانی
    تصور رنج و درد خود ت بهتر می دانی . شمی صلواتی

     

     

     

    به پبش
    به سوی انقلاب
    ای فرزندکارورنج وآزردگی
    مبادابایک قدم تردید
    یک غفلت
    لحظه ای سکوت
    درکوچه های مرگ تورابه خاموشی بسپارند.
    به پیش
    به سوی انقلاب.
    اینک پیامی
    درهوا
    میخوردتاب
    همراه ِبادبرفراز ِکوهساران
    میرودبه سوی فتح
    صدهاشعله برجا
    ای فرزندکارورنج وآزردگی
    بردارمشعل آتش افروزرا
    کوره های آتشین را
    شعله ورترکن.
    مکن تردید-
    طغیان ِ چشمه ها
    شدسیل خروشان
    باران تندورعدآسا
    درهرکوچه وبرزن
    که فردا
    روزرستاخیزاست .
    روز ِرهاشدن ازقیدبندگیست
    برتوست نگاه ها
    نگاه ِپرحسرت ستمدیدگان جهان
    تاشب های روشن رازنده نگه داری
    هچون روزها. شمی صلواتی ۲۰۰۹

     

    ازدشت های وسیع

    خوب میدانم
    که سروده
    وشعرراچاره ای نیست.
    بدان گونه که بایدگفت
    گفتندقبل ازما،
    برای سردادن شعری –
    تازه ترازخودما
    گفتن ونوشتن
    به قدمت نسل ها
    واینک
    امروزما
    به کدام سو،
    به کدامین راه ؟
    زاده شدۀ کوهستان پرازبرفم من
    آنجاکه چشمه های آلوده به خون دارد
    آنجاکه بیابانش میدان تاخت وتاز دشمنان است
    وبدان گونه تاختنی که مومنان خداگفته اند
    وبدان گونه کشتندکه خواست خدا بود.
    آه دوست من
    ازدشت های وسیع
    ازجنگل بدون نور
    از میان تابوها ودود
    ازسرخ ترین خط مقدس
    باقصه ای تازه ازعشق آمده ام
    تا انسان بودن را
    تاانسان ماندن را
    بشارت دهم.
    من اینک بیدارم
    به دنبال واژه ها
    واژه های تازه
    تابابیانی ساده
    شکنجه، تجاوزجنسی واعدام رابه تصویرکشم.
    آه دوست من
    هیچ می دانی
    هیچ به دیده / دیده ای
    دشتستانی که چشمه های آلوده به خون دارد
    هیچ دیده ای خیابانی نقاشی شده باخون
    سنگفرش خیابان هارامیگویم
    خیابان ندا
    باخون نقاشی شد
    وجهان رابه تماشاطلبید.
    سهراب راهم نقاشی کرد
    و پیام انقلاب را نوشت
    من دیدم
    وشعرفرداراساختم.
    آه دوست من
    نه،
    ممکن نیست
    انسان بود و
    عاشق نشد
    نه،ممکن نیست انسان بود
    وفریاد زنده بودن راسرنداد.
    عجایب دنیایی ست
    آرام صدائی که ازخون حذرداشت
    درگلوخفت وندایی سرنداد.
    درآن دیاری که به جای آب خون جاریست
    قلم شکسته و
    درحیرتم من
    که شمع زیستن کجاست؟
    آسمان شب و
    خون به صدهاچون ندا
    به من بگو رفیق
    صاحب اندیشه کجاست؟

    شمی صلواتی 2009/08/23

    قشنگم، گلم!
    وقتی که از درد گفتی تنم لرزید
    چون هنوز من گرفتار زحمهای کهنه ام
    در ایام نوجوانی
    با دزد نگاهی پر از ترس
    از لبخند دخترک روستایی
    تصویری به دل بر گرفتم
    ترانه ای بود پر از لطافت و زیبایی
    اما باد شومی"در آن دیار پر از درد "
    او را با خود برد
    و او هزگز برنگشت
    هزگز برنگشت. شمی صلواتی

    صدایم کن
    سالهاست با این نوع دوستی بیگانه ام
    من از طوفانها گذاشتم
    قهرمان قصه های تلخ زندگیم
    اما دریغ از یک دوستی ساده
    دریغ از یک لبخند زندگی
    صدایم کن
    صدایت صاف و ساده
    به گوشم آشناست
    در اوج بی ریایی،
    صدایم کن
    تا لطافت جانم شود
    ولبخندات لباس تنم
    گرمترین لحظه های زندگی
    برای یکی شدن
    لازم نیست تو کسی باشید
    مهم نیست من کسی باشم
    یک دوست خوب برای شادابی زندگی کافی ست
    صدایم کن / با هر نامی که دلت خواست.
    سزاوار دل من،
    داشتن عزیزی مثل تو ست
    عزیزترین این دل تنها
    صدایم کن ،
    شمی صلواتی

    بس کن دیگه
    از هق هق گریه ات دلم گرفته
    آن روز رابه یاد آور
    که تو غمگین تر از همیشه
    غرق نگاهم شده بودی
    و من می دیدم که
    خانه ات سرد و تاریک،
    تنت در وحشت شب می لرزید
    اشک بار بودچشمهایت
    رویا ها را نمی شناخت
    سرت را بر شانه هایم بگذار
    عاطفه ها هنوز بر جا ست

    ***

    گفتنی ها
    در نگاهت
    پیدا بود
    و من در رویا دیدن تو
    با دلی چون پر گل می آمدم
    با دیدن من
    پر کشید ی
    بی مهابا
    دستانت بر شانه ها ایم جا گرفت
    با تمام وجود
    بوسیدمت،
    بوئیدمت
    و تو با لبخندی در سکوت
    و دلی پر از اسرار
    هراسان از نگه های نابه جا
    می خواستی
    کلم آخر را
    میدانم ،
    اما طغیان عاطفه ها رادر طپش قلبها باید جست
    هیچ می دونی در این دنیا
    درون همه دلها بسته است
    اگر نگفتم دوستت دارم
    ترسیدم
    با گناه در آمیزی
    ****
    آن زمان که دلت گرفته
    آن لحظه ها که تنهائی
    من با توم عاطفه ها را باید شناخت
    محبتی که در جنگ با کینه ها ست
    گر نیک بنگری دورن هر دلی پیداست
    دیگه بس کن!
    از هق هق گریه ات دلم گرفته
    سرت را بر شانه هایم بگذار
    واز این همه سردی
    از این همه تلخی گذر کن.
    فردا روز زیستن دوباره است شمی صلواتی

    شوقم
    راستش را اگر می خواهی دلم گرفته
    خیلی گرفته !
    چرا که رنج ها در دلم دارم و آزرده ام
    از تو چه پنهان
    در لحظه های تنهائی با خود
    از ته دل سخنها گفتم
    این دنیای وارونه را همچو دل خود سیر نگاه کردم
    به دریا به باد و باران
    به خورشید به تمامی ستاره ها سلامی دوباره کردم
    به باغچه ها به باغها
    به صحرا و دشت ، بیابان
    به شکوفه ها، درختان ،
    به تمامی گلها از هر رنگ و نشان
    نگاهی دوباره کردم
    با یاران با دوستان
    از هر طرف در هر کجا
    پیام نو را تازه تر کردم
    از آروزها، از دلتنگی ها
    از دوستیها، یادها، خاطره ها، دوباره نوشتم
    روزها را به شب، شبها را به روز
    با امیدها، با رویا ها رسانیم
    گفتنی ها را دوباره گفتم
    به راستی سخن گفتم
    بارها و بارها
    گفتم :
    بیا تا از دورترین شاخۀ درخت سیبی بچینیم
    می دانم
    سخت است
    اما
    علرغم خستگی ها
    برای عاشق شدن
    هنوز
    جسمی از فولاد دارم
    در شب های تاریک شمعم و
    هنوز شور م
    باکم نیست از هر خطر
    عاشقم و هنوز توانی در جسم و روح خود دارم

     

    رویای تورا
    در آن شب مهتابی
    به هر سو ، به هر کوچه
    نگاهی به تصویر داشتم
    تنها شبی بود،تو را
    با مهتاب یک جا داشتم
    تو و مهتاب ، دو به دو
    در آسمان آبی
    دیدی مرا در پی داشتین
    در یک کوچه باریک
    مرا به دیدن نگاهشتین
    اولین شبی بود
    در یک آسمان دیده
    به دو مهتاب داشتم
    از کوچه گذر کردم
    و دلی در اسارت تو داشتم
    از آن لحظه،تصویر تو را
    در ذهنم کاشتم
    اینگونه عشق به تو را جاودانه ساختم
    شمی صلواتی ۲۰۰۷/۰۵/۱۲

    نازنین،
    واژه ی شعرم ،
    کلامی از زیبائی را
    با تصویری تازه از عشق
    در دشتهای رویائی
    برایت خواهم نوشت.
    گر شعرم به آسانی
    عیان رسوائی است.
    من از شرم و حیا نمی ترسم
    دل من همچو گل
    آراسته به زبیائی ست
    من از زشتیها نمی ترسم
    با تصویر تازه
    در دشتستان رویائی
    سروده ای به نام تو هزاران بار می خوانم
    و عشق را بسان دل دلبر ساده می سازم
    من که غلام سلطان عشقم
    و با پیر عاشقان در بندم
    از زشتیها نمی ترسم ، نمی ترسم

    در دشتهای خطر
    از باد ، برف و بوران
    نمی ترسم
    بسان درخت بید نمی لرزم
    همچو دلبر جانان
    از گناه نمی ترسم
    به مانند آهو از ترس جان
    از جنگل پر خطر نمی گریزم
    نه نمی ترسم
    همچو گل از زمستان نمی ترسم
    به مانند رودخانه
    به عریانی
    در میان صد دره تنگ می شوم جاری
    از بوی عطر یار مستم
    از ریزش دره نمی ترسم
    به مانند بزکوهی
    در جنگ تن به تن
    به خاطر
    یار نمی ترسم
    فاتح آن است که دل یار با اوست
    من که دل تو را دارم
    چرا باید بترسم. شمی صلواتی —

     

     

    زمانی،
    چون درخت کهنسال
    شاخه و برگی داشتم
    در اوج ساده گی
    نامهربانی را به باد می سپردم
    ***
    سر کلاس درس،
    لطافت،
    لبخند و بوسه از گل
    موضوع جدی انشاء بود
    و من در آن عشق را به تصویر کشیدم
    معلم خندید
    گویی خطا بود و گناه کردم
    *** *** ***
    و امروز،
    دوباره می نویسم
    غرور اسب را باید ستود
    با خر هم پیاله شد
    گربه صفت را از لیست انداخت
    ***
    به مقدسات. شاشید
    تابوها را شکست
    بی موقع خندید
    به درون دل باید رفت
    زندگی یک شوخی ساده یست
    که در آن همه عبادگاهها پوچند

    در این دشت آلوده به خون
    روباه نماد اخلاق است،
    گرگها حافظ امانت
    مارهای هفت سر ماموران مومن خدا
    گوسفندان باورند
    مرغ ها هیجان زده می رقصیدن
    ومن با گذر از این دشت آلوده به خون]
    روزها به خیال همچون مجنون
    در پی رسیدن به رویا بودم
    غافل از اینکه !
    با یک نفس کی می شود احیا
    دشتی که درختان آن ریشه در جهل دارد.
    من از میانه دشتهای وحشت می آیم
    از کویرهای خشک مطلق
    آنجا که نه چشمه ای
    نه رودخانه ای
    و نه پرنده ای در آسمانش پیداست
    آنجا که خر را به پاس سکوت و اطاعت مومن نامیدند
    و اسب را به جرم زیبایی و غرور به بند کشیدند
    عقاب را به جرم اوج گرفتن بالش را شکستند
    و پاهای کبک را به جرم زیبای در راه رفتن قلم کردند
    کنجشک ها به جرم جیک جیک زدن لانه اش را به آتش کشیدند.
    اینگونه بود که مومنین آیه ای به نام نجابت نوشتند
    تا چهار اسب را به نکاخ یک خر در آورند،
    گوسفندان را برای رفتن به چراگاه با گرگ همراه کنند
    تا سگ هم از ترس، با روباه همدم شود
    با وجود این کویر وحشت
    من هنوز، به خیال همچون مجنون
    در پی رسیدن به رویاهای خویشم
    و به امید آمدن، آن طوفان،
    تا چاههای جهالت را با زمین هم سطح سازد
    و خدا را با خود به عمق دریا ببرد
    آن طوفانی که آیه های آسمانی را به باد بسپارد
    تا سعادت دوباره جان گیرد و خوشبختی در اوج باشد.
    شمی صلواتی
    6 سپتامبر 2013

    عشق تو را به رویا و ،
    احساست را با نگاهی زنانه،
    در شعری تازه به تصویر داشتم
    دمادم غروب بود
    تصور کردم تو مهمان مهتابی
    در رویا میدیدم که تو زیباتر ازآنی!
    یک شب باده به دست در اوج مستی
    به کناری، در ساحل بودم
    این تصور سخت نبود به رویا ببینم
    که تو عروس دریائی!
    در عالم خیال با گذر از هر گل رویایی
    به انتظارت! در کنار چشمۀ نشستم
    به ذوق باغبان پیر، فارغ از رنج و درد تنهایی
    این تصور سخت نبود که ببینم
    تو زیبا ترین گل جهانی!
    دیشبی بود که در خواب
    با بوسهای پی درپی
    لخت و عریان آمدی به بالینم
    از حُسن جمالت شده بودم
    "مست و مدهوش!"
    و گرفتم تو را در آغوش،
    این بار تو تصور کن و ببین
    که در آن لحظه،
    ای. وای،
    من چه حالی داشتم.
    در این جهان ناهمگون
    تصور تو را به رویا داشتند
    گناه نیست
    وقتی که الاغی بر تخت شاهی
    زندگی هزاران انسان به رنج و درد است
    برای عقابی که در اوج غرور خود را به پرواز سپرده
    تصور کردن رویای آهوی پیر چقدر سخته ….
    که بدور از جنگل امن،
    مونده تنها، بدور از کس/ دل شکسته
    عشق به رویا سخت است
    تصور کن خود را به تنهایی در آن دشت کویر!
    لحظه ای که،بسان گل، در انتظار بارانی. شمی صلواتی
    یکشنبه 18 دی 1390

    فرخنده

     

    شمی صلواتی :

    ای گمنامترین واژه امروز من،

    زیباترین واژه آخرین روزها سال

    „فرخنده گل “

    زیباتر از هر خدا،

    با لطافتی نرم و عریان

    شاه دو شمشیر“قیس بن لیس“

    قاتل پنج هزار زن و کودک را

    که در ایامی دور

    بر این شهر

    آلوده به رنج و خونین حک شده بود

    با دویل یک برابر با هزاران

    رسوا ساخت لشگر جهل و بچه ای سقاو را

    زین رو من ،

    گلی را به یادش در آب انداختم

     

    نه در دریا کابل!

    که در همدمی با بادها شوم

    خشک و بی رمق

    همچون مردابی

    بدور از هر عواطف

    کور و پیر ،خسته ست.

     

    به آب انداختم

    به سرخترین آب ،

    تا به دریا ختم شود

    به موجهای عواطف و عصیان

    تا بوی او را خارج از آن شهر پر آشوب.

    ببرد به کوبانی،

    برساند به دختران آن دریا

     

    „خواهر گمنامی داشتند از جنس بلور

    فرخنده گلی در اوج طغیان

    که چشمه جهالت را نشانه رفت

    و جانباخت در کابل .“.

    به یاد فرخنده 27 ساله که در کابل دیرور به مسلمانها کشته و به آتش کشیده شده

    شمی صلواتی  20 مارس 2013

    1_farkhunda_anniversary_19_march_2018

    “ باکره گی فقط یک پرده نیست باید از لحاظ ذهنی باکره باشد“

    این واژه ها به گوش همه ما آشناست ، فاحشه ذهنی“ „ذهنش با کره نیست “

    برای مردان مومن و مسلمان، قدیما فقط وجود یک پرده کافی بود تا مرد مومن مسجد رفته یا نرفته باور کند که فقط او بود “ اولین بار بدن نازنین دلبرش را دیده “ خوgirl-in-cageدش هم گر چه همه چیز در لباس حجب و حیا گذاشت بود زیاد لذتی نمی برد چون خیلی چیزها ست دیدنیند، زیبا و جذبند . اما مرد مومن یا مرد سالار لازم بود غرور مردانگی خود را حفظ کند دریغ از گفتن یک بار دوست ت دارم مبادا همسرش سو استفاد کند یا گمراه بشود به همین دلیل کانون خانواده همچون سرباز خانه یست که در آن سلسله مراتب و حرمت و پرنسیب جای عشق و عواطف را می گیرد.
    حالا که جامعه تفاوتی بسیار ی دارد و یک گام به جلو اومد مرد سالار مسجد ندیده و مرد مومن مسجد دیده به دنبال ذهن باکره هستند و زندگی پر از درد و رنچ را بر زیبا دیدن و زیبا زیستن ترجیع می دهند . آشفته اند / مریض حال ند / وسواس دارند . آرامشان به هم خورد ه ست
    بدون شک باکره گی در دخترها  بسیار به چشم میاد که باعث سکس نشد ولی بعضی اوقات معاشقه کردن از هزار بار سکس هم بهتره .آدم رو تا مدتی شارژ نگه میداره. انسان اگر دل و چشم و گوش داشت باشد یعنی نمی تواند از لحاظ ذهنی با کره بمونده با کره ذهنی یعنی یگ برده جنسی که به برده گی تن بده و شعور اعتراض نداشت باشه اگر انسان دارای احساس باشد پس لذت هم جز ی از نشانهای انسانی ست بدون شک کم نبودن زنان ی که با شوهرهاشون در هنگام هم بستری با ابراز احساسات سرکوب یا مورد اتهام قرار گرفتند و خلاصه زندگی پر از رنج و درد شده ای پیدا کردن و هنوز خیلی از مردان حیوان صفت هستند که نمی فهمید احساس جنسی جز نیاز های انسانی ست باید با نگاهی برابر دیده جامعه که اسلام در آن به همه چیز گنده زده جامعه که مردسالار ی الگوی خوب جامعه شده جامعه که روزی ده هادختر به شیوه های مختلف قوربانی می شود . جامعه ای که در آن زن از جنس دوم است نباید دور از انتظار باشد هر روز واژه با کره گی هم مثل لباس رنگ عوض کند بدون شک باید گفت این نوع فرهنگ غیر انسانی و توحش است بربر است . و افرادی که فرهنگ بر بر ی را تحت فرهنگ مردم و حرمت به توده ها توجیه می کنند خودشان پای بسط نشتند .در این تداوم این نوع فرهنگ قرون وستطی دخیلند شمی صلواتی