گپی خودمانی» بیوگرافی»

گپی خودمانی با شمی صلواتی

به کوشش وریا احمد

ویراش : ناصر شیشگر.

وریا: شمئ جان می خواهم با تو درمورد خودت حرف بزنم. کی و کجا به دنیا اومدی؟

شمی: درنهم اردبیهشت سال 1343 در صلوات آباد سنندج به دنیا آمدم.

وریا: از اولین خاطره های زندگی ات برایم بگو!

اولین خاطره من، مربوط می شود به روزی غمگین وتلخ که وصف آن برایم خیلی مشکل است، با این حال تعریف اش می کنم.

ما داشتیم از باغ برمی گشتیم. من بودم ومادرم و پدرم. شاید من چهار یا پنج سال داشتم. وقتی به آبادی رسیدیم گفتند اولیاء را کشته اند. اولیاء 19 ساله بود و من او را خوب می شناختم. مادرم با عجله به طرف محل واقعه راه افتاد و من نیز به دنبالش. مادرم مقدار پولی را که همراه داشت به من داد و مرا تشویق کرد که بروم و چیزی برای خودم بخرم و بعد بروم منزل. من پول را ازش گرفتم و رفتم چیزی خریدم ولی بعد به سرعت خودم را به محل واقعه رساندم. جنازه اولیاء را دیدم. گریه و زارئ مردم را دیدم. در آن لحظه، چیزی را که خریده بودم داشتم بسرعت می خوردم و بقیه قضیه را درست متوجه نشدم. جنازه اولیا تیکه تیکه بود و زیر خاکش کرده بودند. می گفتند چهل روزه که زیر خاک بوده .

بعدها این صحنه ها بی اختیار در ذهنم مانند فیلم سینمایی تکرار می شد و مدام آزارم می داد. تا وقتی که بزرگتر شدم، آن صحنه های ناگوار باعث می شد که شبها خوابهای وحشتناکی ببینم و از ترس و وحشت از خواب بپرم. کسی هم نمی دانست که درد من چیست! همیشه میخواستم همه چیز را بدانم و آرزویم این بود که دیگر شاهد چنین حوادث وحشتناکی نباشم. جریان مرگ اولیاء هم هیچوقت برای من روشن نشد. تنها چیزی که فهمیدم این بود که مسئله برسر عشق و عاشقی و مسائل بین دختر و پسر بوده. ولی برای من دقیقا” روشن نشد که چه چیزی باعث مرگ او شده بود. من او را بسیار دوست داشتم. بعد از این اتفاق رابطۀ من حتی با دوستان اولیاء نیز قطع شد چونکه آنها هم ده مان را ترک کردند.

وریا: در نوشته ات به نام زندگی زیر سایه مرگ حدسیاتی در مورد اسم صلوات آباد مطرح کرده ای. ممکن است بیشتر توضیخ بدهی.

شمی: صلوات آباد تاریخش به تاریخ سنندج برمی گردد. در قدیم اسمش صلوات آباد نبود، اسمش آبادی ”نمان“ بود. کلمه صلوات آباد بیشتر به دوره شهرنشینی و صنعت و ماشین مربوط است. حدس میزنم این اسم به خطرناک بودن گردنه صلوات آباد مربوط باشد. گردنه بسیار خطرناکی است. صدها انسان جان خود را در این گردنه از دست داده اند. هنوز هم وقتی مردم با ماشین به گردنه می رسند برای رفع خطر (!) صلوات می فرستند. و یا بهتر است بگویم ترس عیان شده در جسم و روحشان با صلوات تخفیف پیدا می کند. به این دلیل است که می گویم ”نمان” جای خود را به صلوات آباد داده است. من وقتی این حرف را زدم بعضی از نزدیکان آزرده خاطرشدند و جبهه گرفته و از گمانه زنی من ناخشنود شدند. چون حقیقت این است که صدها امام و امامزاده و صدها نوع خرافات و صدها جور حدیث جهالت در مورد اینکه چرا این آبادی اسمش صلوات آباد است وجود دارد و تازه دوستانی هم به آنها باور دارند! به همین خاطر دور از انتظار نبود که کسانی هم آزرده شوند.

وریا: جمعیت این آبادی چقدر است ؟
شمی: دقیقا” نمی دانم جمعیت این آبادی چقدر است ولی می دانم که جمعیتش نه زیاد می شود و نه کم. تعداد اهالی خود را حدودا حفظ کرده است و اضافه هم نشده است. علت اینکه جمعیت آبادی اضافه نمی شود این است که اکثر اهالی آن کارگرند و برای تامین معاش به شهرهای دیگر می روند و برنمی گردند.

وریا: شمی جان برگردیم به زندگی خودت. دوران کودکیت چطوری بود؟ دوران مدرسه چطور میگذشت؟

شمی : من چیز زیادی از دوران مدرسه به یاد ندارم. آنچه به یاد دارم متاسفانه غم انگیز و مربوط به خارج از مدرسه اند. مثلا به یاد دارم که خیلی از مادرها موقع زایمان جان خود را از دست می دادند. بخاطر اینکه امکانات درمانی نداشتند. یا مثلا سیل می آمد و یکهو کسانی را می کشت و یا زندگی شان را از بین می برد. ماشین مردم را زیر می گرفت و می کشت شان. هر وقت مادرم حامله می شد ترس از اینکه مبادا بمیرد وجودم را می گرفت. بارها در گوشه ای می نشستم و به این فکر می کردم که بعد از بدنیا آمدن خواهر یا برادر تازه ام آیا من هنوز مادرم را خواهم داشت یا نه.

وریا: خوب، ولی در آبادی شما شادی هم بود…

شمی: در مورد شادیها کم می دانم اما فصل پاییز را بیشتر به خاطر دارم که در این فصل برعکس طبیعت شاد بودیم. در روستاها پاییز یعنی شادی، یعنی پایان کار سخت زراعت. یعنی استراحت کردن، یعنی بازی بچه ها با همدیگر، یا جوراب بازی جوانان، یعنی عروسی و … وقتی برگ درختان یکی یکی به زمین می ریخت، بر عکس اندوه طبیعت، نگاه های مشتاق دختران و پسران به همدیگر از میان گرد وغبار پاییزی شروع می شد. دل چه زیبا به دنبال جفت خود می گشت تا آن را بیابد. از پیوند قلب های تازه رایحه عشق و زندگی به مشام می رسید، و سرفصل زندگی نو در پاییز، بهاری رویایی می شد.

وریا:وضعیت خانوادگیتان چطوری بود؟

شمی: وضعیت خانوادگی ما از نظر مالی خوب نبود. دکانی داشتیم که اکثر مردم از ما نسیه خرید می کردند چون مردم واقعا بی بضاعت و در فقر بودند. دکان ما بالاخره ورشکست شد. زندگی خوبی نداشتیم. امکانات زیادی برای زندگی نداشتیم. فقط هم ما اینطوری نبودیم، همه اینطوری بودند. یادم هست که یک جفت کفش لاستیکی داشتم که از بس آن را برای پینه کردن پیش کفاش برده بودم هر بار که مرا می دید تحقیرم می کرد. تا اینکه یک بار یک جفت کفش لاستیکی تازه برایم خریدند. در همان موقع یک حاجی تازه از مکه به ده برگشته بود.در منزل یک کله قند به من دادند که به عنوان چشم روشنی برایش ببرم.در مجلس حاجی کفشهای تازه مرا دزدیدند. به همین دلیل زمستان سال 1352 را با کفشهای پاره پوره به مدرسه می رفتم.

وریا: در مدرسه وضعت چه جوری بود؟

شمی: مدرسه برای من جالب نبود برای اینکه رابطه مناسبی بین معلم وشاگرد وجود نداشت. مهر ماه سال 1349اولین روزی که به مدرسه رفتم روی من تاثیر جالبی نگذاشت. به همین خاطر نمی خواستم در مدرسه باقی بمانم، بلکه می خواستم دوباره به خانه بر گردم. آنجا مادرم مرا کتک زد. بعد نوبت معلم بود که آمد و یقه مرا گرفت و مرا روی صندلی کلاس پرت کرد. معلم ها اکثرا به محصلان توهین می کردند. رابطه بین این دو انسانی و صمیمانه نبود. اصولا معلمان، شاید به خاطر داشتن چند کلاسی سواد بیشتر، خودشان را نسبت به سایر انسانها برتر احساس می کردند. همیشه فکر می کردند که دیگران باید به ایشان تعظیم کنند. یکی از مسائل جامعه ما تضاد بین باسواد و بیسواد بود. هر وقت یکی تحصیلی می کرد و مدرکی می گرفت از مردم فاصله می گرفت، حتی نحوه حرف زدنش عوض می شد تا جایی که اعضای خانواده اش هم زبانش را نمی فهمیدند. البته همین حالایش هم خیلی از روشنفکران ما با مردم فاصله دارند و شاید حتی زبان یکدیگر را نمی فهمند. همانطور که میدانید آخوندها توانستند با آنهمه جهالتشان به حکومت برسند ولی روشنفکران ما با آنهمه سوادشان توسط ”حزب اللهی ها“ به دار آویخته شدند!

من بیگانه از این مردم و،
این مردم بیگانه از من
با این بهانه در شهرم، شیاطین
از خاک مرده ها، صدها امام ساختند…

وریا: چرا مادرت تو را زد؟

شمی: برای اینکه می خواست که من در مدرسه بمانم و همراه او به خانه برنگردم. چون قصد مادرم این نبود که با او در خانه بمانم. در آن زمان ترک تحصیل یا نرفتن به مدرسه در بین مردم روستا خوبیت نداشت، مردم آن را عقب افتادگی ذهنی بچه تلقی میکردند و خود همین قضیه برای خانواده ما یا مادرم به نوعی “کسر شأن” بود. البته در مدرسه انسانهای خوبی هم بودند که با جان و دل برای ما کار می کردند و زحمت می کشیدند، که البته این ما را به مدرسه علاقمند میکرد. یکی از این اشخاص خواهر عبدالله هوشیاران بود که در سال 1353 که من کلاس سوم ابتدائی را میخواندم از هر شاگردی یک تومان گرفت و برای ما کتابخانه قشنگی درست کرد. ولی بعضی از معلمها می گفتند که من “بی تربیت” هستم و حتی مرا “بی خانواده” صدا می کردند. در درس انضباط به من نمره 7 می دادند، و من هم آنقدر گریه می کردم تا آنکه بلاخره نمره مرا بالا می بردند و آن را 10 می کردند. اگر توجه کنید، این در نوع خودش کودک آزاریست! لابد از التماس و گریه کردنم خوششان می آمد و برایشان نوعی تفریح بود. حالا که به آن دوران نگاه می کنم می بینم که چه انسانهای ظالم و فاشیستی بودند که از آزار یک کودک روستایی لذّت می بردند.

البته تمام قول دادنها و التماس کردنهایم تا موقع بالا رفتن نمره بود و بعدا برایشان تره هم خرد نمی کردم. در واقع هیچ تفاهمی با من نداشتند. بعضی اوقات هم کتابهای کتابخانه مان را می دزدیدم برای اینکه خیلی به خواندن علاقه داشتم. در میان معلمان ما خواهر عبدالله هوشیاران خیلی چیزها به ما آموخت، مثلا قواعد ریاضی را به طور ساده و با نقاشی به ما یاد می داد.از ما انتظار نداشت که برایش غذا ببریم. معلمی بود که برای ما ارزش قائل میشد و علاقه ما را بیشتر به کتابهای غیردرسی جلب می کرد. البته من در کلاس پنجم رد شدم. امتحانات ما در شهر سنندج برگزار می شد. موقع امتحان با جوانان سنندج دعوا می کردیم. ما بچه های آبادیهای دیگر را نیز زیر نفوذ خود می گرفتیم. به یاد دارم که حدود 80 نفر میشدیم که خیابان حسین کلاشی را در سال54 بستیم. رادیوسنندج هم خبر آن را اعلام کرد. ما چند تا زخمی دادیم. شهربانی آمد و با باتوم به جان ما افتاد. اینطوری تا کلاس سوم راهنمایی در صلوات آباد درس خواندم.

وریا: دعوا سر چی بود؟

شمی: سر هیچی! انها به ما می گفتند “دهاتی”، ما هم می خواستیم ثابت کنیم که ما هم انسان هستیم مثل اونها. البته من بزن بزن را هم دوست داشتم. تعداد قبولیهای ما فقط دو نفر بود. به همین جهت آن سال دوباره امتحان دادیم که البته دوباره همه رد شدیم. سال دوم که برای امتحان رفته بودیم به یاد دارم که خانواده ام برای من یک دست کت وشلوار دست دوم خریده بودند تا دهاتی بودن مرا مخفی کنند و تا شاید اینطوری قبول بشم و مثلا شهریها به من گیر سه پیچ ندهند. ولی وقتی به ده مان برمی گشتم کت وشلوارم در زدوخورد با جوانان سنندج تکه پاره بود. در جریان این امتحانات ما با دار و دسته ای می جنگیدیم که اسم رئیس شان عبه ره ش بود. عبه ره ش وخیلی از بروبچه هایش اهل محله فقیرنشین کورآباد سنندج بودند. او جاسوس می فرستاد که بفهمد ما چند نفر هستیم. آنها مرا شناسایی کرده بودند. حتی یک روز بعد از امتحانات در شهر دنبالم کردند که من به هزار زحمت از چنگشان فرار کردم. دوسال بعد، فکر میکنم که اواخر سال 56 بود، که در سنندج تظاهرات شد و شهر شلوغ بود، تعدادی از آنها چشمشان به من افتاد و مرا محاصره کردند که بزنند. من خیلی ترسیده بودم ولی عبه ره ش به من گفت “ببین آن دوره دیگر تمام شده. حالا وقت ساختن جامعه ای پر از عشق و عاطفه است و تو اگر شهامتش را داری دارودسته ات را بیاور و برای این هدف مبارزه کن.” خیلی صمیمانه از هم جدا شدیم. خلاصه خیلی از آن بچه ها انسانهای انقلابی ای شدند و به کومه له پیوستند. تا آنجائی که میدانم عده زیادی از آنها در جریان مبارزات انقلابی سنندج جان باختند.

وریا : در مدرسه دوست دختر هم داشتی ؟

شمی :نه! من این چیزها را نمی فهمیدم. در کلاس خود ما فقط دو تا دختر داشتیم که من بین آنها می نشستم ولی از چنان رابطه ای هیچ خبری نبود. یک بار که عاشق دختری شده بودم جریان را به برادرش گفتم. سر همین موضوع با برادرش دعوایمان شد و همدیگر را کتک زدیم. دختره خودش بیخبر از همه جا همه اش از من و برادرش می پرسید که چرا دعوا میکنید. وقتی هم که داشتیم همدیگر را می زدیم او ما را ازهم جدا کرد، خلاصه این چیزها را زیاد نمی فهمیدم. ولی ما بچه های دهات بیشتر عاشق خانم معلمهای مدرسه مان میشدیم چونکه آنها شیک بودند، لطیف بودند، لهجه شیرینی داشتند، طور دیگری راه می رفتند، می ایستادند و می نشستند. با همکلاسیها رقابت می کردیم. یکی می گفت با معلم ازدواج می کنم و دیگری می گفت نه من این کار را می کنم.

معلمهای خوبی هم داشتیم مثلا همایون شهبازی و خسرو رشیدیان، وفا نصرت پور و نسرین بیجادی و دیگران که روی ما خیلی تاثیر داشتند. کتابخانه ما در سال 1355 به همت همین افراد، بیشتر از چهارهزار جلد کتاب داشت. استاندار وقتی این موضوع را فهمید برای خودش استفاده تلویزیونی وتبلیغاتی فراوانی کرد. اینطور وانمود کرد که همه آنها به همت و با تلاش او شکل گرفته. استاندار و مقامات برجسته سنندج برای افتتاح کتابخانه به مدرسه ما آمدند و از مدرسه و کتابخانه باز دیده کردن و رادیو و تلویزیون هم از این مراسم برنامه تهیه کردند. در آن مراسم من متنی را قرائت کردم که مستقیمااز تلویزیون پخش شد.البته آن متن قبلا توسط همایون شهبازی چک شده بود. من انشانویس خوبی بودم، انشانویسی را از کلاس دوم سوم ابتدایی شروع کردم. همیشه میخواستم نویسنده شوم. حتی بعضی اوقات انشایم را روی کاغذ نمی نوشتم، بلکه سر کلاس موقع خواندن انشا یک دفتر خالی جلوی چشمم می گرفتم و مطلب را ذهنی میخواندم. ولی همه فکر میکردند که من از روی نوشته خوانده ام.

وریا: از جریان سیاسی خاصی طرفداری میکردی یا ارتباط داشتی؟

شمی: تا سال 59 که کلاس نهم را میخواندم با هیچ جریانی نبودم، ولی همه فکر می کردند که من با تشکیلات خاصی هستم. مثلا” ضبط صوت مدرسه را که صبح ها از آن قرآن پخش می شد به نشانۀ اعتراض دزدیدند. مسئولین مدرسه فکر می کردند که کار من بوده، ولی اینطور نبود. حتی تصمیم داشتند که مرا از مدرسه اخراج کنند. تا اینکه وسائل دزدی شده دوباره سرجای خودش برگشت. اصلا” نمی دانم کار کی بود. رئیس مدرسه بازهم فکر می کرد که این هم کار من بوده، و من از روی ترس مجبور شده ام وسائل دزدی شده را دوباره سر جای اول شان برگردانم.

بار دیگر وقتی داشتم به دفتر مدرسه می رفتم دیدم که اطلاعیه هائی از روی دیوار افتاده اند. آنها را از روی زمین جمع کردم. مأموری که آنجا بود گفت: “اینا چیه تو دستت، بندازشون.” من از همه جا بیخبر، در کمال سادگی گفتم: ببین روی دیوارها همه جا پره از همین کاغذها. مسئولین مدرسه فکر می کردند که این کار هم کار منه. در حالی که برای من هم واقعا” سوال بود که اطلاعیه های کومه له را چه کسانی آنجا پحش میکردند. خلاصه آش نخورده و دهن سوخته، عاقبت سر همین مسائل مرا در اسفند ماه سال 59 از مدرسه اخراج کردند.

وریا: فعالیت سیاسی هم میکردی یا در تظاهرات ضد شاه شرکت داشتی؟

شمی: آره من در تظاهرات هم شرکت میکردم. به گمانم اواخر پاییز سال 57 در جریان تظاهراتی در سنندج بانکی را آتش زدیم. البته من در سازمان دادن کارهای خیابانی زیاد دخیل نبودم ولی در مدرسه فعالیتهای زیادی علیه رژیم شاه داشتم. بعلاوه من کتابهای زیادی می خواندم. خیلی چیزها در مورد تاریخ جنبشهای ایران و کردستان میدانستم که معلمها نمی دانستند. خیلی اوقات معلمها با من بحث و جدل می کردند و بعضی هاشان نیز با من مشکل داشتند.

وریا: تو این چیزها را از کجا می دونستی؟

شمی: از اهالی آبادی مان صلوات آباد. اهالی آن برای کسب و کار اغلب به جاهای دیگر حتی بغداد رفت و آمد داشتند و از این رو اطلاعات زیادی در ده رد و بدل میشد. پدر من توده ای بود. همه مردها در قهوه خانه جمع میشدند و با هم شوخی و بحث و جدل میکردند. من هم همیشه با پدرم به آنجا می رفتم و به صحبتهایشان گوش میکردم. از جنبشهای مختلف کردستان صحبت میکردند. کل ماجرای مصطفی بارزانی و قاضی محمد و دیگران را آنجا شنیدم. مثلا کلمه بلشویکها را خوب به یاد دارم که آنجا یاد گرفتم. آنجا از توده ایها بعنوان آدمهای منضبط و آگاه و انساندوست اسم می بردند. خلاصه تاریخ هشتاد سال گذشته آن موقع را خیلی خوب می دانستم. به همین جهت در مدرسه همیشه بحث داشتیم. از دوران ملامصطفی، قاضی محمد و مصدق و حسن البکر و تاریخ عراق در جزئیات می توانستم حرف بزنم. حرفهائی که میزدم نسبت به سنم بزرگتر بود. پیرمردهای ده ما خیلی چیزها به من یاد دادند. قضیه اینطوری نبود که برای من حرف بزنند و یا این جریانات را برای همدیگر تعریف کنند، بلکه خیلی اوقات در جروبحث با همدیگر موضوعات را تشریح میکردند. مثلا یکی میگفت موقعی که من برای مردم سخنرانی میکردم و با پلیس درگیر میشدم، دیگری نیز می گفت زیاد از خودت تعریف نکن چون تو سیاست به خرج ندادی بلکه فقط برای گرفتن دو تا تخم مرغ اعتراض کردی و از این قبیل. در این قهوه خانه فقط بحث نمی شد بلکه کلی مرافعه هم حل وفصل میشد. خیلی اوقات برای این و آن کمک مالی جمع آوری میشد. خلاصه من آن محیط را خیلی دوست داشتم. قهوه چی همیشه با من شوخی می کرد. مثلا می دانست که من کولا را دوست دارم ولی آب به من میداد و میگفت که کولاست و گولم میزد… دراین قهوه خانه بعضی اوقات سرگرم میشدم. مثلا برای آنها شعر و داستان میخواندم و مورد تشویق شان قرار می گرفتم. 12 سالم بود که در همین قهوه خانه دیدم که پیرمردی به عکس شاه تف انداخت. در سال 55 این کار ساده و کوچکی نبود.

وریا: اوقاتی که در مدرسه نبودی در وقت فراغت چکار میکردی؟

شمی: من در کنار تحصیل در مدرسه همیشه کار میکردم. من و همینطور هزاران بچه و نوجوان دیگر در شرکتهای ساختمانی و جاده سازی و غیره کار میکردیم. تابستان سال 55 بود، دقیقا همان زمانی که رژیم سلطنتی راجع به پروژه کمک به کودکان ایرانی در کشورهای غربی تبلیغات راه انداخته بود و داشت گوش مردم را با این تبلیغات کر میکرد. با اینکه ما بچه های ده کار میکردیم ولی به اندازه کافی نان روی سفره خانواده نداشتیم. یادم هست سال 1350 وقتیکه جشنهای دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی را گرفتند من کفش نداشتم که پایم کنم و به جشن بروم. دوست داشتم یک پیراهن و یک شلوار درست و حسابی داشته باشم و به این جشن بروم. بعضی ها فکر می کنند که در زمان شاه وضع مردم بهتر بود ولی زندگی ماها واقعا” اسفناک بود. من در بندکشی کردن پلهای قشلاق و جاده های دوروبر کارمیکردم و تازه بچه هم بودم. تمام پلهای جاده سنندج – همدان تا نزدیک اولین تونل صلوات آباد را من بندکشی کرده ام و در کنارش کار زمین و زراعت را نیز داشتیم. کار در ده تمام شدنی نیست. اینطور نیست که مثلا” هشت ساعت کار کنی و بعد از آن استراحت. کار در روستا وقت معین نداشت. ما همیشه کار میکردیم و با این همه همیشه هم وقت داشتیم. این قانون کار چطوری بود، نمیدانم ولی اینطوری بود. واقعا” همیشه کار میکردیم و همیشه هم وقت داشتیم.

وریا: چه کسی از لحاظ سیاسی روی تو تاثیر گذاشت؟

شمی: اصلا خودم هم نمی دانم که کی به سیاست جلب شدم. می دانم بخاطر مسائل سیاسی همیشه مشکل برایم پیش میامد. سال 55 در مدرسه در درس تاریخ مطلبی نوشته بودم که چه جوری ملک فیصل را کشتند. چیزهائی از این قبیل را درهمان قهوه خانه معروف شنیده بودم. سر همین مسئله معلم تاریخ به من گیر داد و خیلی مرا تحت فشار گذاشت. حتی مرا زد و این موضوع را به بالاتر گزارش داد. رئیس مدرسه مرا احضار کرد و با من حرف زد. پرسید که من کی میخواهم آدم بشم؟ گفتم آقای رئیس، اتفاقا من آدم هستم. همین آقای رئیس مرا زیر فشار گذاشت که چیزهائی که تو به مدرسه می آوری مال خودت نیست. من میخواهم بدانم تو این اطلاعات را از کجا میآوری؟ من نیز گفتم واقعا دوست دارید بدانید؟ خوب با من بیایید به قهوه خانه، همه دانشمندان آنجا هستند. سر همین جمله باهم دوست شدیم.

روزی همین رئیس مدرسه که اسمش همایون شهبازی بود در جمع معلمان از آنها پرسید که چرا شاه اصلاحات ارضی را اجرا کرد؟ باور کن از بیست و پنج نفر معلم حتی یکی هم جوابی نداشت. آنوقت رئیس مدرسه مرا صدا کرد و پرسید: شمی، چرا شاه اصلاحات ارضی بوجود آورد؟ من در جوابش گفتم چون می خواست که به همه دنیا بگوید که ایران کشوری سرمایه داری است. همایون شهبازی به من لبخندی زد و رو به معلمها گفت: ببینید این بچه شاگرد شماست، ولی از شما باسوادتر است!

من داستانهائی را که میشنیدم و کتابهائی را که میخواندم، مقایسه و بررسی میکردم و اینطوری برای خودم جهت گیری سیاسی پیدا میکردم.

وریا: با جریان سیاسی خاصی همکاری داشتی؟

شمی : گفتم که نه، اوائل همکاری سازمان یافته با جریان خاصی نداشتم. اولین جریانی که با آن‌ها همکاری کردم و اطلاعیه هایشان را پخش کردم چریکهای فدایی خلق (پیشگام) بود. یک بار هم چریکهای فدائی خلق را برای برگزاری جلسه به صلوات آباد دعوت کردم. سازمان یک نفر را برای سخنرانی فرستاد ولی از مردم صلوات آباد کسی برای سخنرانی شان نیامد. در آن جلسه ما فقط دو نفر بودیم، یکی خود من و آن یکی هم که از فعالین چریکها بود. با وجود اینکه من هوادار چریکها بودم ولی بخاطر رفیق خسرو رشیدیان اطلاعیه های کومه له را هم پخش میکردم.

بگذار این را هم بگم که من در مجموع بیست تا شعر نوشته بودم و دفتر شعری داشتم که آن را پیش سازمان پیشگام در خیابان فرح سابق بردم. مسئولین پیشگام قبول کردند که چاپش کنند چون به نظرشان جالب آمد. ولی با حمله رژیم در 28 مرداد 58 به کردستان و نظامی کردن منطقه و همزمان با انشعاب سازمان چریکها به اکثریت و اقلیت تماس من با سازمان قطع شد و دیگه نفهمیدم داستان چاپ کتاب من به کجا رسید…

وریا: رابطه تو با خسرو رشیدیان چه بود؟

شمی: خسرو رشیدیان به ما خیلی کمک میکرد. او که در استخدام کانون پرورش فکری کودکان بود از طریق کانون که سازمانی دولتی بود برای محصلین روستا فیلم سینمایی و کتاب میآورد و تلاش میکرد تا سطح آگاهی ماها را بالا ببرد. مثلاً کتابخانه ای که برای ما درست کردند و بیش از 4000 جلد کتاب برای آن فراهم شده بود به همت کسانی مثل خسرو رشیدیان در سال 1355 راه افتاد. خسرو هر وقت به صلوات آباد میآمد برای ما شعرهای زیبا و روان که به زندگی ما ربط داشت میخواند. در زنگهای تفریح در فاصله همان پانزده دقیقه استراحت به ما زبان کردی درس می داد. گاهی اوقات فیلمهای کانون را می آورد و برایمان نمایش می داد.

وریا: بعد از اینکه از مدرسه اخراج شدی چکار میکردی؟

شمی: مثل همان کسانیکه پیر شده بودند و در قهوه خانه‌ها از خاطراتشان تعریف میکردند، در زمستان سال 59 جهت کارگری روانه شهرهای دیگر شدم. ابتدا به اهواز رفتم و آنجا به دست فروشی مشغول شدم. شبها را هم در مسافرخانۀ اخُوت می خوابیدم. یک شب وقتی که به مسافرخانه برگشتم، روی تمام پنکه های سقفی اش را ستاره پنچ پر زده بودند. در واقع آرم کومه له را چسبانده بودند. اتفاقاً خیلی قشنگ بود و من خوشم اومد. اما صلوات آبادیها به من اعتراض کردند چون فکر میکردند کار من است و ممکن است این کارها به دستگیری همه بیانجامد. در واقع ترسیده بودند و به همین خاطر مرا سرزنش میکردند و میگفتند اگه شهامتش را داری برو اسلحه بردار. این کارهای بچگانه چیه که می کنید… از این حرفها خیلی ناراحت شدم و تصمیم گرفتم که از صلوات آبادیها دوری کنم. از من شیری بی یال و کوپال ساخته بودند که خودم خبر نداشتم.

طی آن مدت دوستی اهل مسجد سلیمان پیدا کرده بودم. روزی بنا به تشویق او برای کار کردن به مسجد سلیمان رفتم. آنجا بود که در بهار سال 60 از طرف ماموران جمهوری اسلامی دستگیر شدم و به زندان افتادم. ظاهرا در هتلی در مسجد سلیمان اطلاعیه های کومه له را پخش کرده بودند و ماموران امنیتی فکر میکردند که کار کار من است. به من مشکوک شده بودند که چرا از بین این همه شهر، من برای کار کردن به مسجد سلیمان آمده‌ام. یازده ماه اول را در سلول انفرادی بودم. بازجوها اکثراً تحقیقات خود را با سوالاتی از قبیل اینکه من در مسجدسلیمان چکار میکنم و چرا به آنجا آمده‌ام انجام میدادند. باور نمیکردند که من جهت فعالیت سیاسی از کردستان به آنجا نرفته‌ام! من اطلاعات سیاسی خوبی داشتم و بحثهای سیاسی هم زیاد میکردم. همین مسئله شک آن‌ها را برانگیخته بود و همه شان فکر میکردند که من نماینده کومه له یا کاره‌ای هستم. البته من از این حالت خوشم میآمد ولی واقعاً هیچکاره بودم. در ضمن چپها در مسجدسلیمان قوی بودند. برای من هم واقعاً جای سوال بود که کی این کارها را میکرد. خلاصه این مسائل باعث شد که نوزده ماه در زندانی با بدترین شرایط بسر ببرم. یازده ماهش را که در انفرادی بودم و اجازه حمام گرفتن نداشتم به بیماریهای پوستی مبتلا شده بودم، طوری که دیگر از خودم بدم میآمد. پتو یا لحاف هم نداشتم. روزی فقط یکبار اجازه دستشوئی رفتن داشتم. تا اینکه در تیر ماه سال 61 به زندان سنندج منتقل شدم.

در سنندج هم مدت زیادی در سلول انفرادی بودم. آنجا به مادرم اجازه ملاقات ندادند. در زندان سنندج بازجویی دوباره از نو شروع شد. من هم که مریض بودم حال جواب دادن به سؤالاتشان را نداشتم. سرگرمی من در زندان سنندج بازی با شپشها بود. سلول من پر از شپش بود. من آن‌ها را جمع میکردم و می شمردم. با آن‌ها حرف میزدم یا حرکاتشان را تعقیب میکردم و اینطوری وقت میگذراندم. در زندان ملاقاتیها برایم سیگار زیاد میآوردند ولی زندانبانان آن را بهم نمیدادند. هفته‌ای فقط دو پاکت سیگار بهم میدادند. ولی چند دفعه که برایم پول فرستادند بدستم رسید. من بیماری مزمن پوستی را از مسجدسلیمان با خودم داشتم. در زندان سنندج بیچاره گی دیگری هم به آن اضافه شد که پوست بدنم ورم میکرد. مثلاً یک دستم ورم داشت، بعد از دو ساعت یک طرف از صورتم و یا پایم باد میکرد و اینطوری ورم کردن در اجزای بدنم گردش میکرد. خیلی اوقات این مسئله را باور نمیکردم و جاهایی را که ورم میکردند با دستم لمس میکردم تا ببینم که آیا واقعاً اینطوری است یا نه. بالاخره شبی مرا از سلول بیرون کشیدند. شهریور سال61 بود و ساعت تقریباً سه نیمه شب. مرا به طرف حمام بردند که من خیلی وحشت کردم چون که چند شب قبلتر از آن، یکی از فعالین کومه له را به نام مهندس کمال رحیمان و چندین تن دیگر را در زندان اوین و سنندج اعدام کرده بودند و بعضی از اعدامیها جرمشان خواندن یک روزنامه یا پخش یک اعلامیه بود. در حین رفتن به حمام پاهام میلرزید. بعد از مدت کوتاهی لرزش پاهایم قطع شد. احساس بیخیالی بهم دست داد. یکهو حالتم عوض شد و انگار نه انگار که خطر مرگ مرا تهدید میکرد. به نوعی ذهنا تسلیم شده بودم و توی ذهن خودم با قدمهای محکم به پیشواز مرگم میرفتم. وقتی که جلوی در حمام رسیدیم ناخودآگاه ایستادم. تا آن موقع نمیدانستم کجا می‌روم. پاسداره خیلی دلش برایم سوخت و با حالت همدردی بهم گفت “برو تو”. پرسیدم کجا برم، پاسداره گفت “برو توی حمام. سعی کن خودت را تمیز بشوری”. وقتی که وارد حمام میشدم باز دلهره عجیبی بهم دست داد. توی حمام که بودم نمیدانستم چه‌جوری حمام کنم. در فاصله حمام کردنم خود به خود زبانم ورم کرد طوری که نمیتوانستم حرف بزنم و یا حتی نفس بکشم. احساس میکردم که دارم خفه می‌شوم. خوشبختانه این حالت زیاد طول نکشید و دوباره زبانم به حالت عادی برگشت. بعد از حمام گرفتن مرا به سلول دیگری بردند. جای خیلی غم انگیزی بود، جگرم واقعا آتش گرفت.

وریا: چرا؟

شمی: اونجا چند تا کتاب مطهری بود و کلی شپش که رویشان راه می رفتند. من از روی بیحوصله گی مشغول ورق زدن کتابها شدم. لا به لای ورقها مو بود و در وسط کتاب چند کلمه نوشته شده بود، دقیقا با این عبارت: “موهای سرم می ریزد و خونریزی شدیدی دارم. دقیقا می دانم که زنده جان به در نخواهم برد. به همین خاطر این چند کلمه را می نویسم تا خبری باشد رو به بیرون، نسرین در بند.” یکی از غم انگیر ترین لحظه های زندگیم بود. این چند کلمه تا مغز جسم و روحم فرو رفت و هنوز هم بعد از گذشت 25 سال از خودم می پرسم سر نسرین چه بلایی آمد و الآن کجاست.

بعد از چند ماه مرا به بند عمومی منتقل کردند. در آنجا بیماری پوستی من خیلی توی چشم میزد. زندانیها میترسیدند که آن‌ها هم این بیماری را بگیرند. جاهای زیادی از بدنم زخم شده بود که اثرات آن تا امروز در بعضی از جاهای بدنم باقی ست. پوستم خود بخود می ترکید و چرک و خون از آن بیرون میزد و من از این بابت خیلی خیلی خجالت میکشیدم. همین مسئله باعث شده بود که تماماً گوشه‌گیر شوم. به یاد دارم که یک نفر از پیشمرگان کومه له خودش را تحویل ماموران رژیم داده بود و او را به زندان ما آورده بودند. من از پنجره بندمان او را دیدم. میشناختمش. خیلی متأثر شدم.

بعد از کشیدن آن همه مشقت بالاخره بعد از دو سال آزاد شدم. از این مدت 19 ماهش را در سلول انفرادی بودم. ولی از آزاد شدنم اصلاً خوشحال نشدم برای اینکه بیماری پوستی ای که به آن مبتلا شده بودم خیلی آزارم میداد. اردیبهشت سال 62 بود. روزی که آزاد شدم اول به سینما رفتم. در سینِما یک فیلم کره ای به نام جدائیها را نشان میدادند. داستانش پخش و پلا شدن یک خانواده بود که سالها طول کشید تا دو باره همدیگر را پیدا کردند. در تمام طول فیلم داشتم گریه میکردم. وقتی از سینِما بیرون آمدم به یکی از بچه های آبادی مان به نام سید علا برخوردم. خیلی خوشحال و ذوق‌زده شد. میخواست مرا بغل بگیرد که نگذاشتم. خیلی تعجب کرد. پرسید کجا بودی؟

– تهران بودم.

– تهران چکار میکردی؟

– کار میکردم.

– شمی چرا دروغ میگوئی، مگر تو زندان نبودی، مگر مردم آبادی برای آزادی تو امضاء جمع نکردند، من خودم کلی امضاء برایت جمع کردم…

من تازه فهمیدم که برای آزادی من خیلی تلاشها صورت گرفته بود. از آنجا راه افتادیم به طرف قهوه خانه ای که پاتوق صلوات آبادیها بود. وقتی وارد شدیم همه زدند به رقص و پایکوبی. جشن آزادی من از آنجا شروع شد. مردم به همدیگر تبریک میگفتند و همدیگر را به چای مهمان میکردند. آنجا کاملا احساس کردم که همه مرا واقعاً دوست دارند. چه احساس زیبایی بود. واقعا نمی توانم توصیفش کنم. فقط می توانم بگم که اون مردم رو بینهایت دوستشون دارم! برای اولین بار بیماریم را فراموش کردم. مرا سوار ماشین کردند و با بوق زدن و شادی فراوان مرا تا منزل مان همراهی کردند. وقتی که به صلوات آباد رسیدیم تمام مردم ده به استقبال آمده بودند. همه مرا بغل میکردند در حالیکه من راحت نبودم. نمیتوانستم بگویم که مرا بغل نکنید. البته حتی در خانه خودمان نیز گوشه‌گیر شده بودم. منتها بعدها معالجه شدم و سلامتی ام را بازیافتم.

بعد از مدتی در خرداد ماه سال 62 برای کارگری دوباره به اهواز رفتم. همینطور که دنبال کار میگشتم یک کرد عراقی را دیدم که کنار خیابان نشسته و کفش واکس میزند. از او سؤال کردم که کاروبارش چطور است و درآمدش چه جوری است. اینطوری با هم آشنا شدیم. کفشهائی آورده بود که هر وقت کار دیگری نداشت آن‌ها را دستکاری میکرد و به آنها زیپ میانداخت و با قیمت خوبی میفروختشان. من هم یک جفت ازش خریدم. خوب نگاه میکردم که آنها را چطوری درست میکند. من این کار را با نگاه کردن از او یاد گرفتم. بعد رفتم پول زیادی از همشهریهای خودم که در اهواز کار میکردند قرض کردم. بعدش هم چرم زیادی با زیپهای مناسب خریدم و مستقیما مشغول به کار شدم. از قضا درآمد خوبی هم داشتم. در مدت کمی پول زیادی جمع کردم و قرضم را به همکارهایم پس دادم. بعد از مدتی به همان پینه دوز عراقی برخوردم که فورا یقه مرا گرفت. من هم بهش گفتم بابا، توی این شهر کسی سهم دیگری را نمیخورد. من هم مثل تو محتاج کارم و دارم نونم را درمیارم. تو هم داری کار خودت رو میکنی. خوشبختانه موفق هم که هستی. خلاصه عصبانیتش را خواباندم و دلخوری را از دلش درآوردم. مدتی بعد با دکتری آشنا شدم که بیماری پوستی مرا که هنوز آزارم میداد درمان کرد. هر چند روز یکبار به من یک آمپول میزد. مدتی بعد خودم آمپول را از درمانگاه میخریدم و در درمانگاه آنرا تزریق میکردم. آنموقع خیلی‌ها فکر میکردند که من سرطان دارم. حتی مرا سرطانی صدا میکردند. خلاصه من در اهواز بهبودی کامل پیدا کردم.

بعد از بهبودی در پاییز سال62 با جسمی و حتی روحی تازه به کردستان برگشتم. در کردستان ضمن کارگری همیشه مشغول بحث و جدل با این و آن بودم. در آن بحثها چون در مقابل طرفداران حزب دمکرات می ایستادم و از کومه له دفاع میکردم همه فکر میکردند که کومه له ای هستم ولی در حقیقت با کومه له ارتباط تشکیلاتی نداشتم. بعد از مدتی دوباره برای پیدا کردن کار به شهرهای دیگر رفتم و نمیدانم چطوری شد که در بهار 63 سر از اندیمشک درآوردم. زمان جنگ با عراق بود و از شانس ما اندیمشک زیر موشکهای امام حسین. خیلی از دکانها و بازار روزانه باز نمیشد. از آنجا دوباره مجبور شدم به اهواز برگردم. باز هم مدتی در اهواز کار کردم تا اینکه بعد از مدتی تصمیم گرفتم از سرگردانی خلاص شوم.

به این نتیجه رسیدم که برای پیشمرگه شدن به کومه له بپیوندم. به همین خاطر به سنندج برگشتم و از آنجا از طریق آبادیهای زیادی بالاخره به آبادی مایندول رسیدم. رژیم در آنجا پایگاه نظامی داشت و آن‌ها فهمیدند که من برای پیوستن به کومه له به آنجا آمده ام. اردیبهشت سال 63 بود. مرا گرفتند و اول کتک زدند. چهار هزار تومان همراه داشتم که آنرا برداشتند. هر کدامشان که رد میشد، لگدی به من میزد و به آن‌های دیگر هم می‌گفت که این سگ را بزنید، این کمونیست است. پیراهن سرخی که تنم بود پاره اش کردند. خلاصه روز از نو و روزی از نو، دوباره مرا به زندان سنندج منتقل کردند. وحشت وجودم را گرفته بود. تمام خاطرات بد و وحشتناک زندان دوباره مثل فیلم از جلوی چشمانم گذشت. از نظر خودم هیچ راه برون رفتی نداشتم. بازجو از من پرسید که من در دهات چکار میکردم. توضیحی که دادم این بود که رفته بودم گاو و گوسفند بخرم که آن‌ها را در سنندج بفروشم. خلاصه بعد از اذیت و آزار و بازجوئیهای زیاد سرآخر بازجو حرفهای مرا باور کرد. فردای آن روز سندی آورد و گفت این را امضاء کن. بعد آزادی و میتونی بری. روی کاغذ نوشته بودند که متعهد میشوید که با جمهوری اسلامی همکاری کنید. من هم قبول کردم و تعهدنامه را امضا کردم. بعد از اینکه آزاد شدم فقط یک جمله در ذهنم بود، که ”باید همکاری کنم“. از تکرار شدن این جمله در ذهنم وحشت میکردم. به همین خاطر احساس میکردم که باید فورا خودم را به کومه له برسانم تا از شر جمهوری اسلامی خلاص بشم. یکی از دوستان صمیمی ام که اهل صلوات آباد بود را پیدا کردم و از او کمک خواستم. جریان را از من جویا شد. برایش توضیح دادم که اگر این بار من را بگیرند امضاء داده‌ام که باهاشان همکاری کنم. آنوقت حیثت خود تو هم به عنوان رفیق من به خطر میافتد. تو که دوست نداری که مردم بگن که رفیقش عامل جمهوری اسلامیه. او خندید و گفت باشه، ترتیبش را میدهم.

اواخر اربیهشت سال 63 بود. به کمک او با ماشین یک سرباز از پایگاه های جمهوری اسلامی رد شدم و به یکی از ده های منطقه مریوان رسیدم. آنجا پیاده شدم. یک نفر را پیدا کردم و از او پرس و جو کردم. گفت این ده پایگاه پاسداران دارد. با وحشت پرسیدم چه راه های دیگری هست. خوشبختانه مرا خوب راهنمائی کرد. بعد پای پیاده به راه افتادم و ده به ده رفتم. یادم هست که به نزدیکی یک آبادی رسیدم به نام رهش که. آنجا از کومه له خبری نبود. خیلی گرسنه بودم و در آن بیابانها نان هم با خودم نداشتم. نمیدانم خوابم برده بود و یا خیلی خسته بودم. یکهو متوجه شدم یک نفر اسلحه اش را روی سرم گذاشته است و در سکوت به من زل زده. شوکه شدم. وقتی فهمید که دیدمش، گفت تکان نخور. دیدم تفنگش شکاری است. خیالم راحت شد. گفت میتوانم تو را بکشم. تو کی هستی و اینجا چکار میکنی؟ به نظر میامد که اهل همان آبادی باشد. به شوخی گفتم من پسرزاده بابا (باوه) سید ابراهیم صلوات آباد هستم. اگر به من دست بزنی زبان خودت و خانواده ات لال می‌شود. او بابا سید ابراهیم را میشناخت. خلاصه برایم چای درست کرد و نان بهم داد! در حین گپ زدن متوجه شدم از دست کومه له ناراضی است و گله میکند. علتش آن بود که قبل از من چهار جوان به همین روستا آمده بودند تا به کومه له ملحق بشوند. همین زارع برای رساندن آنها به کومه له دو هزار تومان گرفته بود. بعد از اینکه کومه له ماجرا را فهمید، دکتر عثمان، که پزشک گردان مریوان بود و جدا از کار پزشکی ماموریتهایی از این دست و همینطور تهیه آذوقه برای پیشمرگان را انجام میداد، از طرف کومه له بهش تذکر داده و عملش را غیرانسانی توصیف کرده بود. او هم به ناچار رفته بود و پولها را به کومه له پس داده بود. با این همه من دویست تومانی را که همراه داشتم بهش دادم که مرا به تشکیلات کومه له برساند ولی او پول را قبول نکرد.

شب میخواستیم به خانه او در آبادی برویم. هنوز به آبادی نرسیده بودیم که متوجه شدیم پاسدارها به آبادی آمده اند. من هم فورا به باغش برگشتم و برای فردا قرار گذاشتیم. بعد او به آبادی برگشت. ولی من جایی که قرار گذاشته بودیم نرفتم چون میترسیدم که مبادا جای مرا به پاسداران لو بدهد. به جایی رفتم که از دور آبادی پیدا بود. فکر کردم که اگر آن‌ها از آن مسیر بیایند بتوانم ببینمشان. فردای آن روز آن کشاورز برگشت و خیلی دنبال من گشت. بعد از اینکه مطمئن شدم کسی دور و برش نیست به طرفش رفتم. گفت مرا باور نداشتی؟ گفتم چرا، ولی اینطوری مطمئنتر بود. برایم غذا آورده بود که خوردمش. آنروز در کار زراعت کمکش کردم و شب که شد به خانه ا‌ش رفتیم. قبل ازاینکه به خانه‌اش برسیم گفت که زنی دارد که هنوز بالغ نشده و بعد سؤال کرد که آیا میتوانم یکی از دخترهای خوشگل کومه له را برایش جور کنم؟ من هم گفتم نه، ولی اگر صلوات آبادی بودی شاید مادرم را بهت میدادم و همینطور با هم شوخی می کردیم. خلاصه به خانه‌اش رفتیم و دیدم که زنش پیر است و یک بچه هم دارند. زنش شانه مرا بوسید. واقعاً فکر میکرد که من بچه بابا سید ابراهیم و امامزاده هستم! روز بعد که میخواستیم راه بیفتیم خبر رسید که سرجاده پست بازرسی گذاشته اند. من هم ترسیدم و آنروز را هم در خانه زارع ماندم. تا اینکه روز بعد مرا با اسب و همراه یکی از اهالی آبادی به شلیر منتقل کردند. شلیر ناحیه ای است کوهستانی، با باغ های زیبا و خانه باغهای ویران شده، با یادگارهای به جا مانده از مردمانی که مورد تعرض حکومتهای بعث و شاهنشاهی قرار گرفته بودند. از اینکه اهالی آنجا چه سرنوشتی پیدا کردند اطلاع دقیقی ندارم!

یکبار دیگر نمیدانستم کجا بروم و سرگردان بودم. ساعت حدود دوی بعدازظهر بود و من داشتم در آن حوالی پرسه میزدم که دیدم عده ای دارند گندم درو میکنند. پیش آن‌ها رفتم و باهاشان صحبت کردم. مرا راهنمائی کردند که به کجا بروم. وقتی به آبادی ای که نشانی اش را بهم داده بودند رسیدم، کسی را آنجا ندیدم. آبادی خالی از سکنه بود. تصمیم گرفتم که عجالتا همانجا بخوابم تا ببینم بعد چه پیش میاید. نمیدانم اصلاً خوابم برد یا نه …

فردای آن روز حدود ساعت چهار بعدازظهر دو نفر به سراغم آمدند و گفتند که از نیروهای کومه له هستند و خودشان را صابر و کامیل معرفی کردند. دیگر خیالم راحت شد. دکتر صابر سؤال کرد که آیا تنها هستم. گفتم که نه، یک دختر خوشگل هم همراه من است. پرسید پس کجاست، چرا نیاوردیش؟ گفتم که خودم به هزار زحمت آمده‌ام، دختری در کار نیست. فقط شوخی بود. تازه آن موقع بود که فهمیدم چقدر مریض هستم.

هجده روز اول نیروهای کومه له مرا با اسب این طرف آن طرف میبردند. بعد از گذشت سه ماه در مرداد ماه سال 63 به آموزشگاه کومه له رسیدیم. از اینکه به قرارگاه کومه له رسیده بودم خیلی خوشحال بودم. انگار تمام آرزوهایم برآورده شده است. ازنظر روحی خیلی شاداب شدم ولی از نظر جسمی داغان بودم. به نظر میرسید که به خاطر ترس و وضع نامطمئنی که در آن بسر میبردم، قبلا آن ضعفهای جسمی را زیاد احساس نکرده بودم. ولی بعد از ورود به مناطق تحت کنترل کومه له و احساس خاطر جمعی، تازه داشتم پی میبردم که هیچ قدرت جسمی نداشته ام. حتی موقعی که مرا با اسب هجده روز این طرف و آن طرف می بردند اصلاً قدرت راه رفتن نداشتم. بعد از اینکه کم کم از لحاظ جسمی بهبودی پیدا کردم احساس میکردم تمام دنیا را بهم داده‌اند. از ذوق زدگی و شادابی نمیدانستم چکار کنم. هر وظیفه ای را که به من میسپردند با دل و جان انجام میدادم. سه ماه در گردان کاک فواد در ناحیه مریوان فعالیت کردم و بعد جهت دیدن دوره آموزش سیاسی و نظامی به آموشگاه کومه له منتقل شدم. من به کومه له خیلی علاقه و اطمینان داشتم و در طی این مدت سرگذشتم را همانطور که بود برای بچه ها تعریف میکردم. منتها بعضی از رفقا سرهمین ماجراهایی که من صادقانه و عینا تعریف میکردم به من مشکوک شدند ولی این شک را نشان نمیدادند. همزمان سخت مشغول یادگیری مطالب آموزشی و بحث و جدل با آموزشیهای دیگر بودم. فکر نمیکردم که موجبی پیش بیاید که کومه له مرا دستگیر کند.

روزی رفیق کمال قطبی به من گفت بیا با هم پینگ پنگ بازی کنیم. گفتم باشه و دو نفری به طرف زندان کومه له به راه افتادیم. میز پینگ پنگ در حیاط زندان بود و من هم خیال کردم که کمال واقعاً میخواهد با من بازی بکند. بعد از اینکه بازی مان تمام شد و داشتیم از محل سالن زندان دور میشدیم، قبل از اینکه به آموزشگاه برسیم، مسئول وقت آموزشگاه کومه له یکی از پیشمرگان را دنبال من فرستاد. وقتی رفتم پیشش، جریان سوءظن خودش را با من درمیان گذاشت و بدون معطلی گفت که از این لحظه به بعد تو بازداشت هستی. فکر کردم که دارد شوخی میکند ولی بعد متوجه شدم که قضیه جدی است. برایشان سؤالات زیادی راجع به من پیش آمده بود که برای آن‌ها راهی باقی نمیگذاشت جز آن که به من مشکوک باشند و میخواستند این سوءظن را روشن کنند. این تهمت به من خیلی برخورد. ترجیح میدادم مرا تیرباران کنند ولی به من چنین چیزی نگویند. برایم خیلی مهم بود که زندانی نشوم. خواهش کردم که مرا دستگیر نکنند چون میترسیدم که آبرویم در منطقه کردستان برود. ولی آنها دست بردار نبودند و میخواستند از آنجا من را همراه با دو مامور به زندان کومه له ببرند. وقتی که دیدم کوتاه نمیایند من هم دست به مقاومت زدم و مجبور شدند مرا به زور ببرند… در زندان متوجه شدم که برای من پرونده ضخیمی بعنوان نفوذی و… درست کرده اند. اما اینها مدرکی از من نداشتند. فقط یک زندانی ادعا میکرد که گویا برای ارتباط با جمهوری اسلامی نامه ای به من داده. خلاصه بیجهت پانزده روز در زندان کومه له بسر بردم. در زندان با دکتر داریوش که بازجوی کومه له بود حسابی دعوا کردم. او یکبار در حین بازجوئی به من سیلی زد. من بهش گفتم آدم نالایق و ناشایست، من از دست جمهوری اسلامی فرار کرده‌ام، تو به چه حقی مرا میزنی. دکتر داریوش حتی مرا متهم کرد که هواداران حزب دمکرات را نیز لو داده‌ام و جمهوری اسلامی آن‌ها را دستگیر کرده است!

حرکات دکتر داریوش خیلی ناشایست و مانند روانیها بود. من پافشاری کردم که باید اتهاماتش را ثابت کند. تمام اتفاقاتی را که افتاده بود برای جمشید شیرزاد که پیشمرگ کومه له بود تعریف کردم. جمشید اتهاماتی که به من زده بودند و نحوه رفتار دکتر داریوش نسبت به من را به بحثی عمومی در کومه له تبدیل کرد. خودم هم برای کمیته مرکزی کومه له اعتراضنامه نوشتم و بدین ترتیب گند قضیه درآمد. مطمئن بودم که کومه له عکس‌العمل نشان خواهد داد، میدانستم که پشتم محکم است ولی دکتر داریوش این‌ها را نمیدانست. در آخرین بازجویی به من گفت تو آدم شروری هستی و من برای تو تقاضای اعدام کرده‌ام! و واقعا هم این کار را کرده بود. من هم بهش گفتم تو آدم نالایقی هستی و به درد این پست نمیخوری. از تو شکایت دارم… خلاصه پای کمیته مرکزی به میان کشیده شد و من فورا آزاد شدم. تا آنجا که میدانم دکتر داریوش نیز تنبیه شد. در آن زمان دو تن از مسئولین آنموقع به تفصیل به دلجوئی از من پرادختند و از من خواستند که وارد آموزشگاه کومه له شوم. من که از همه چیز نفرت پیدا کرده بودم و تمام رؤیاهایم نقش بر آب شده بود، هر چه با من حرف زدند نتوانستند قانعم کنند. به خاطر فشار روحی ای که به من وارد شده بود نتوانستم بپذیرم، و با توجه به اندک آشنائی ای که در آن زمان با بخشی از چریکهای فدایی اقلیت (شورای عالی) داشتم، درشهریور ماه 63 کومه له را ترک کردم و پیش آنها رفتم.

در مقر شورای عالی ابتدا سراغ مسئولشان را گرفتم. وقتی پیدایش کردم بهش گفتم به هر چه که اعتقاد دارید لطفا به من بگوئید که چه ضوابطی دارید؟ تشکیلات دارید؟ قاضی دارید؟ محاکمه میکنید؟ با من چه میخواهید بکنید؟ زود شروع کنید چون من به اندازه کافی محاکمه شده‌ام، به اندازه کافی زندانی شده‌ام و دیگر حوصله محاکمه و زندان شما را ندارم. اگر میخواهید به من کمک کنید از همین اول بگوئید، اگر هم نمیخواهید که من راه خودم را ادامه میدهم. میروم و دنبال کسانی و جریاناتی میگردم که بتوانند به من کمک کنند. دیگر طاقتم تمام شده است. حوصله محاکمه و بازجویی را ندارم… البته هنوز حال و وضع خوبی نداشتم و در بحران فکری بودم. بعد از اینکه حال و روز خودم را برایشان تشریح کردم خیلی به من مَحبت کردند و به من اطمینان خاطر دادند که محاکمه ام نمی کنند و مرا پذیرفتند و همانجا ماندم.

بعد از یک هفته گفتند تو از نظر روحی خیلی خسته‌ای. مشکلات تو مشکلات فکری است و ما تصمیم داریم برایت یک کلاس فلسفه بگذاریم. خلاصه برای من یک کلاس فلسفه گذاشتند. پیش آنها سه ماه فلسفه خواندم تا اینکه کلاس فلسفه تمام شد. خلاصه اینطوری به مدت سه ماه در مقر شورای عالی چریکهای اقلیت ماندم و الحق که طی این مدت به طرز انسانی و دوستانه از هر لحاظ به من کمک کردند تا آنکه خودم را باز یافتم.

در طی این مدت چند تن از کادرهای کومه له با من گاه و گداری تماس داشتند و مرا تشویق میکردند که به تشکیلات کومه له برگردم. روزی امین گرگی یکی از اعضای کومه له که مسئول ارتباط با جریانات دیگر بود پیش من آمد و گفت باهات کار دارم و مرا دعوت کرد که به مقر کومه له بروم. گفتم نمیایم. خلاصه خیلی اصرار کرد و گفت این یک دعوت رسمی است، خواهش میکنم به مقر کومه له بیا، کارت داریم. خلاصه با من قراری گذاشت و من هم سر موعد به مقر کومه له رفتم. بیاد دارم که یکی دو نفر دیگر هم در اتاق نشسته بودند. بعد از مَحبتهای زیاد پرسیدند چرا به کومه له برنمیگردی. آنجا میان ما بحثی درگرفت که چند روز ادامه داشت. خلاصه مرا قانع کردند که به کومه له برگردم.

موضوع را با مسئولین چریکهای شورای عالی مطرح کردم. هیچوقت یادم نمیرود که حماد شیبانی به من گفت شمی جان، من دوست ندارم که تو به کومه له برگردی، ولی تصمیم با خود توست. فقط این را بدان که هر وقت هر کجا گیر کردی و کمک لازم داشتی در ما به روی تو باز است. بدون قید و شرط بهت کمک میکنیم، هر چه که در توان ما باشد از تو دریغ نخواهدشد.

خلاصه درس فلسفه را تمام کرده بودم که به کومه له برگشتم ولی این بار با زبانی درازتر. منتها جرأت نکردم که بگویم فلسفه نیز یاد گرفته‌ام چون ترسیدم فکر کنند که آموزش دیده ام تا نتوانند نسبت به من مشکوک شوند! آنجا دوباره به آموزشگاه نظامی رفتم و بعد از اتمام دوره پیشمرگ کومه له شدم. مرا در گردان شاهو سازمان دادند.

جالب اینجا بود که روزی با یک نفر مهابادی همینطوری صحبت میکردم. پرسید:

– تو اهل کجایی؟

– اهل صلوات آباد هستم.

– شمی را میشناسی؟

– نه، نمیشناسم.

-آره، جاسوس بود، جاسوس خطرناکی بود، خیلی آدم کثیفی بود.

– عجب، خیلی آدم خطرناکی بود؟

– آره، خیلی خطری بود، خیلی چیزها را علیه کومه له طراحی کرده بود. حداقل شش هفت تا طرح مختلف و خطرناک برای ضربه زدن به کو مه له داشت.

– خوب آلان کجا است؟

– نمی‌دانم مثل اینکه فهمیده بود که کومه له میخواد اسیرش کند ولی مقاومت کرد و فرار کرد.

من آه عمیقی کشیدم و با لبخند گفتم آره، من این شمی را میشناسم…

با این همه رنج و درد، من بالاخره به گردان منتقل شدم و زندگی پیشمرگی را این بار با آگاهی سیاسی عمیقتر و با ثبات شخصیتی بیشتری ادامه دادم. خیلی به تحقیقات علاقه داشتم. همیشه دوست داشتم مطالعه کنم. به هنر نیز خیلی علاقه داشتم. با دوستانی که علاقمند به هنر بودند یک گروه تئاتر درست کردیم و برای پیشمرگان تئاتر اجرا میکردیم. در جریان کانی خیاره که نیروهای جمهوری اسلامی ما را محاصره کردند و سی پیشمرگه را به خاطر عدم دسترسی به آب در حالت بیهوشی اسیر کردند، حضور داشتم. از عملیات نظامی، خاطره ها و گزارشهائی برای برنامه “ئاسوی شورش” رادیوی کومه له تهیه می کردم. زمستانها که دوره فراغت میشد، در اردوگاه های کومه له چهره ای شناخته شده بودم که شادابی و سرگرمی به اردوگاه می بخشد. نمایشنامه های مرز، سگ مرد، آواره، ثریا قاتل فرزندان خویش، کرایه نشین، از بالا به پایین و زندان را به کمک دوستان بازی کردم، تئاترهائی که هنوز در ذهن بعضی از پیشمرگان کومه له مانده است.

بعد از فاجعه گردان شوان درخراد 67 در این گردان سازماندهی شدم و برای جبران لطمه ای که گردان شوان خورده بود، در ناحیۀ سنندج جوله هایی داشتیم. روزی شروع کردم به نوشتن رمان. آرزوی دیرینه ام بود که رمان نویس بشوم و آن روز فکر میکردم که آلان وقت و امکانش فراهم شده است. داستانهای کوتاه و تئاتر مینوشتم. عضو کانون هنر و ادبیات کارگری کومه له شدم. شعرهایی هم مینوشتم ولی جرأت خواندن آنها را برای رفقایم نداشتم چون به شعرهای من همیشه ایراد گرفته میشد! به من میگفتند شعرهای تو چریکی است. من در کومه له آدم مشکل سازی بودم. به علاوه کومه له هیچ‌وقت مرا واقعاً باور نکرد، اینکه من، من هستم، کس دیگری نیستم و نمی توانم باشم. دلیلش هم این بود که من به نسبت یک جوان دهاتی معلومات بیشتری داشتم و با خیلی از مسائل آشنا بودم. این همیشه در کومه له سؤال برانگیر بود. یاد گرفته بودم زبان باز کنم و حرف توی دلم را بزنم و این خیلی اوقات با محیط سازگار نبود.

انتقادات من از مسائل کوچک گرفته تا بزرگ مسئولین را ناراحت میکرد. شاید به خاطر این بود که خیلی اوقات نمیدانستم چه چیزی را کجا و با چه کسی یا کسانی و به چه نحوی مطرح کنم و این مشکل ساز میشد. فکر میکردند من جوسازی میکنم، فکر میکردند من ناراضیان را ناراضی تر میکنم. حتی خیلی اوقات کسانی هم که خودشان انتقادی داشتند آن را طوری مطرح میکردند که گویا من آن را گفته‌ام. مثلاً میگفتند بقول شمی! آنجاهایی که خودم حاضر بودم بیشتر وقتها میخندیدم و به طور جدی نمیگفتم که من این حرفها را نزده ام. همیشه عاشق شعر نویسی بودم و با وجود این مشکلات، دست از تلاشهایم برنمیداشتم. ولی وضعیت من باعث شده بود که فعالتیها و آثار مرا اصلاً جدی نگیرند.

به یاد دارم که در ناحیه مریوان با شهید روشنک آشنا شدم. او مرا تحت تأثیر قرار داده بود. بعد از چند روز روشنک در درگیری با نیروهای جمهوری اسلامی با گلوله ژ3 زخمی شد و موقعی که جان میباخت من در کنارش بودم. این واقعه برایم خیلی ناگوار بود و بسیار متأثر شدم. رفتم زیر سایه صخره ای عظیم نشستم و شعری برایش نوشتم. موقع خاکسپاری اش وقتی رفتم شعرم را بخوانم رفیق مسئول گفت ”اول بده خودم بخوانم ببینم چی نوشتی“. بعد از اینکه خواند گفت: ”برو برو، این شعر احساسی و ایدالیستی است. نمیشه آن را خواند“.گفتم معلومه که شعر فقط احساس است… نگاهی بهش انداختم و هیچ اعتراضی نکردم. شعرم را در جیبم گذاشتم. کمی که دورتر شدم شعرم را پاره کردم و آنرا دور ریختم.

بنا به چنین دلائلی خیلی از شعرها و آثار هنری خودم را نشان کسی نمیدادم و به این ترتیب از بین میرفتند. زندگی من در کومه له یک زندگی پرتحرک و پرشوروشوق و متناقض و بعضا متشنج بود. هر کاری را که شروع میکردم نمیتوانستم آن را به انتها برسانم. هیچ ‌وقت موفق نشدم حتی کتاب کوچکی به چاپ برسانم. خصوصیت دیگری که داشتم، این بود که میخواستم بگویم من هم هستم! برایم مهم نبود کومه له در مورد من چه فکر میکند. میدانستم پیش مسئولین زیاد محبوب نیستم ولی از طرف دیگر همیشه دور و برم شلوغ بود. همیشه تعداد زیادی مشوق من بودند و همیشه با هم شوخی و شلوغ میکردیم. به همین خاطر وقتی که در مورد افغانستان کنفرانس گذاشتم نزدیک صد و پنجاه نفر آمدند که به حرفهام گوش کنند. آنجا این تعداد آدم فقط در جلسه مسئولین بالا و برای شنیدن موضوعات مهم جمع میشدند. چنین افتخاراتی هم داشتم…

وریا: پس چرا کومه له اینقدر برایت مهم بود؟ چرا اسلحه این سازمان را به دوش گرفته بودی؟ چرا جان خودت را برای این سازمان به خطر میانداختی؟

شمی: من جانم را برای ”سازمان“ بخصوصی نگذاشته بودم بلکه میتوانستم مسائل را از هم جدا کنم. عظمت کومه له را میدیدم و میدانستم که کومه له علیه ارتجاع بلند شده است. در شرایط قهقرا و حاکمیت سیاه و ارتجاعی، کومه له پرچم برابری را برافراشته بود. هم کمبودهایش را میدیدم و هم نقطه قوتهایش را. کومه له زمانی پرچم آزادی و برابری را در کردستان بلند کرده بود که جامعه ایران هنوز از نداشتن احزاب سیاسی و رادیکال در رنج بود. در دل چنین اوضاعی کومه له را میدیدی که سربلند و با عظمت فراوان برای برابری انسان‌ها مسلحانه مبارزه میکرد و از هیچ مانعی هم هراس نداشت. کومه له غیر از این معنی نداشت اما اگر کومه له را نسبت به سطح توقعات خودمان ارزیابی کنیم میبینیم که دارای اشکالات زیادی بود و هنوز هم هست.

وریا: سر چه موضوعاتی کنفرانس دادی؟

شمی: سر افغانستان و سر صندوقهای تعاونی کارگران. آن اواخر هم قبل از اینکه اخراجم کنند داشتم روی مسأله کامبوج کار میکردم.

وریا: کجاها و در چه گردانهائی بودی؟

شمی: اول در گردان شاهو بودم. بعد هم موقعی که گردان شوان بازسازی شد من در این گردان سازماندهی شدم.

وریا: آن روزها زندگیت چطور میگذشت و چه چیزی برایت جالب بود؟

شمی: زندگی در کومه له همه‌اش برام جالب بود. نوعی فداکاری به چشم میخورد که خیلی قابل تحسین بود. مثلاً طرف حاضر بود به خاطر نجات جان دوستش، جان خودش را به خطر بیندازد. در واقع خیلیها برای اینکه خطر از رفیقشان رفع شود خودشان کشته میشدند. آدم این را در کمتر تشکیلاتی میتواند ببیند. این نحوه برخورد حتی در مواقع عادی هم وجود داشت. یادم هست که در جریان کانی خیاره مقدار آبی که داشتم به صورت جیره تقسیمش کرده بودم. موقعی که آب من تمام شد از تشنگی به حال بیهوشی افتادم. آنوقت رضا جیره آب خودش را به من داد. کومه له یک تشکیلات توده‌ای با ابهت بود.

اگر کومه له آن موقع را با بعضی از کومه له های امروزی که حتی اسم تشکیلاتهایشان جعلی است مقایسه کنیم، میبینیم که اینها از نظر تشکیلاتی کپی بیرنگی و از نظر سیاسی توخالی و به دور از برابری طلبی و از نظر اجتماعی بی‌ادب و حاشیه‌ای هستند. این‌ها فقط اسم معتبر کومه له را روی خودشان گذاشته اند ولی از آن میراث ارزشمند هیچی ندارند. اگر کسی از من سؤال کند که کومه له برای تو چه معنایی دارد، میگویم کومه له یعنی برابری طلبی، یعنی مظهر نیکی انسان، یعنی این که سر سیاستهای انسانیش سازش نمیکند. کومه له یعنی حزب واقعی کارگران و زحمتکشان که در دل ارتجاع سیاه و قدرت گرفتن مرتجعین قد علم کرد و به هیچ چیزی کمتر از برابری راضی نبود.

به نظرم امروز هیچکدام از کومه له های موجود دیگر آن کومه له سابق نیستند. مسأله ای که مرا خیلی تحت تأثیر قرار داد فاجعه گردان شوان بود. خودم آن موقع در گردان شاهو بودم ولی اکثر رفقای من در گردان شوان بودند و تمام تلاشم این بود که به گردان شوان منتقل شوم ولی با درخواست من موافقت نمی شد. در واقع اگر اسحاق هانسی، فرمانده گردان شاهو، مانع نمیشد که من وارد گردان شوان بشوم، من هم با این گردان از بین رفته بودم. موقعی که فاجعه گردان شوان در 27 و 28 اسفند ماه سال66 اتفاق افتاد من در اردوگاه بودم. این فاجعه از نظر عاطفی بزرگترین لطمه ای بود که تا امروز آن را احساس کرده ام و از نظر سیاسی هم بزرگترین ضربه به ما بود. آن اعتقادی را که پیشتر به طرحهای نظامی تشکیلات داشتم از دست دادم و از آن به بعد با دید نقادانه ای به تمام طرحها و برنامه‌های تشکیلات نگاه میکردم. بعداز اینکه گردان شوان بازسازی شد من هم جزء کسانی بودم که آن گردان را دوباره درست کردیم ولی به خاطر بی اعتمادی ای که به من دست داده بود حرفهایم را بی پرواتر میگفتم که این مسأله اصطکاکهای من با مسئولین را بیشتر میکرد. خلاصه ما بعد از اینکه گردان شوان را درست کردیم به مناطق عملیاتی و جوله کردن در روستاهای اطراف سنندج رفتیم.

وریا: چه احساسی داشتی وقتی که به حوزه فعالیت کسانی رفته بودید که خودشان ازبین رفته بودند و شما جانشین آن‌ها شده بودید؟

شمی: هیچ کدام ما احساس خوبی نداشتیم. برای همه ما فضای سنگینی بود. ما دوست داشتیم جای آن‌ها را پر کنیم ولی میدانستیم که ما آن‌ها نیستیم و نمیتوانیم باشیم. میدانستیم ابهت آن‌ها را نداریم و نمیتوانیم جسارت آنها را داشته باشیم. انجام وظیفه در آن گردان برای ما وظیفه سنگینی بود.

وریا: برخورد مردم چگونه بود؟

شمی: مردم هم تقریباً احساس ما را داشتند. گردان شوان برای مردم خیلی مهم بود. زمانی اهمیت آن‌ها را در میان مردم احساس کردیم که خود آن‌ها دیگر از دست رفته بودند. مردم در عین حال که از فقدان گردان شوان قبلی رنج میبردند به ما نهایت مَحبت را میکردند و پشتیبان ما بودند. در حالت غمگینی که داشتند همزمان به این دلخوش بودند که جمع دیگری پیدا شده که میگوید گردان شوان است. ولی هم آنها و هم ما میدانستیم که ما آن گردان نیستیم…

وریا: اگر اشتباه نکنم 15 نفر از گردان شوان اسیرشدند که در سال 67 در سنندج اعدام شدند. شما کی به منطقه عملیاتی برگشتید، قبل از اعدام آن‌ها بود و یا بعد از آن؟

شمی: بله ما قبل از اعدام آنها رفته بودیم. پشت یک آبادی در نزدیکی سنندج مخفی بودیم. آنجا زنی برای من خیلی چیزها تعریف کرد ولی چیزی که آلان به یاد دارم این است که گفت ”من کاک قادر (هوشنگ زندی) را دیده‌ام. یک دست او فلج بود و تکان نمیخورد. باهاش صحبت کردم. کاک قادر گفته است که ما کمونیست و کومه له باقی می‌مانیم“. دیگر یادم نیست که این زن قادر را در زندان یا بیمارستان یا جای دیگری دیده بود. قادر مسئول سیاسی گردان شوان بود که در پاییز سال 67 همراه با همسرش شهلا کلاقوچی در زندان سنندج تیرباران شد. خیلی دوست دارم از این عزیزان یاد کنم. در وجب به وجب خاک کردستان میشود خون ریخته شده کمونیستها را دید.

وریا: تو تا کی در گردان شوان ماندی؟

شمی: تا مرداد ماه 68 .ما یک زخمی را از منطقه عملیاتی به اردوگاه کومه له آوردیم. مدتی در ارودگاه کومه له بودم تا اینکه رفیق صدیق کمانگر یکهو ترور شد. 13شهریور ماه سال 68 بود. دسته ما ماموریت یافت که ضارب او را دستگیر کند. ضارب او صدیق گژالی جاسوس حکومت بود که به درون کومه له نفوذ کرده بود. وقتی که گژالی مامور حفاظت از صدیق کمانگر می‌شود به او سوءقصد میکند و اینطوری صدیق کمانگر ترور میشود. گژالی فرار کرد و نتوانستیم او را پیدا کنیم. بعد از واقعه این ترور، کمیته مرکزی کومه له در همان موقع یعنی شهریور سال 68 تصمیم گرفت که هر کسی را که قبلا در زندان جمهوری اسلامی بازداشت بوده و یا ابهاماتی در پرونده اش هست با احترم کنار بگذارد. در این رابطه 13 نفر را اخراج کردند که یکی از آنها من بودم!

وریا: چه‌جوری اخراج شدی؟ موقعی که این تصمیم به تو ابلاغ شد چکار میکردی ؟

شمی: دقیقا سه روز بعد از ترور رفیق صدیق بود. من خوابیده بودم. آن روز قرار بود آشپز باشم. ولی چون از ماموریت برگشته و خیلی خسته بودم نمیخواستم به آشپزخانه بروم. عبدالله مرا بیدار کرد. من هم فکر کردم که میخواهد بگوید چرا به آشپزی نرفته‌ام. یکهو گفت:

– ما تا آلان فکر میکردیم که رفیق ما هستی ولی الان میدانیم که اینطوری نیست. یالا، همین الان وسایلت رو تحویل بده!

من که شوکه شده بودم پرسیدم:

– وسائل چی؟

– اسلحه و حمایل.

بی اراده تفنگم را بلند کردم و بهش دادم. چیز دیگری نداشتم. فقط یک دستمال ابریشم داشتم. یادم نمیرود که به تازگی 10 دینار داده بودم و کالاشنیکف ام را درست کرده بودم. کالاشنیکف ام تاشو بود و خیلی ذوق داشتم. ولی رفیق عبه درک این را نداشت که صبر کند تا من از اتاق بیرون بروم. بلکه همانجا و جلوی من تفنگ مرا به رفیق چنور داد. او هم از اینکه تفنگ خیلی خوشدستی بهش داده‌اند خیلی خوشحال شد، بیخبر از اینکه حرکاتشان چقدر مرا از نظر روحی زخمی میکند. رفتارشان آنقدر برایم زشت آمد که اخراجم را فراموش کردم. در آن لحظه همه چیز برایم بیمعنی شد. به همین خاطر هیچ اعتراضی نکردم. دیگر برایم مهم نبود که ثابت کنم که بی گناهم یا با گناهم.

چهار نفر از رفقای صمیمیم، دو نفر طرف راست و دو نفر هم طرف چپ مرا گرفتند، و عبه هم در جلوی من، از همانجا مرا یکراست به دفتر روابط عمومی بردند. دیگر از ماندن در آنجا منزجر بودم چون فکر میکردم که بعد از سالها تلاش و بدبختی و زحمت، به خاطر اتهامی واهی در این تشکیلات، با چند نفرکه چند ساعت قبل رفیق جان جانی همدیگر بودیم حالا تبدیل شدیم به نگهبان و اسیر!

سؤال کردم که چرا مرا بازداشت نمیکنند. در جواب گفتند چون مدرکی نداریم. چند روز همانجا ماندم و چهار نفر از اخراجیها هم با من بودند. فضا خیلی عوض شده بود. هیچ کاری به کار همدیگر نداشتیم. تا اینکه روز 23 شهریور 68 از آنجا به شهر رانیه رفتم. قرار بود کومه له به من کمک کند که خودم را در آنجا تأمین کنم. آنجا به چند نفر برخوردم که سابقا در کومه له بودند و حالا آنجا زندگی میکردند. آن‌ها از دیدن من خیلی خوشحال شدند. ولی میدانستم که رانیه مرکز جاسوسی چندین کشور بود، بخصوص ایران و عراق برای جاسوسانشان خیلی مایه میگذاشتند. مرکز جاسوسی آمریکا و ترکیه هم آنجا بود.

تازه رسیده بودم و داشتم در قهوه خانه ای چای مینوشیدم. چند لحظه بعد جلوی چشم همه حاضران، یکی تفنگ کشید و دیگری را کشت! من فورا به مقر کومه له رفتم و گفتم که من در این شهر نمی مانم و میخواهم به سلیمانیه بروم. آن‌ها گفتند نمیشود، باید همینجا بمانی. ولی با مسئولیت خودم با اولین ماشین کومه له به مقر کومه له در سلیمانیه رفتم. چون بدون مجوز آمده بودم آن‌ها هیچ تمایلی به کمک کردن به من نداشتند. با وجود این دو روز در مقر آنجا ماندم. بعد از دو روز به من گفتند که اینجا هتل نیست! و خلاصه محترمانه عذر مرا خواستند. مقداری پول داشتم که کومه له بهم داده بود. سه روز در مسافرخانه خوابیدم تا اینکه پولم ته کشید. تقریباً دو روز پول نداشتم که غذا بخورم و شبها هم پای دیوار پسکوچه‌ها میخوابیدم. تا اینکه روز سوم در قهوه خانه ای کار پیدا کردم از قرار روزی 4 دینار. همان روز در سرچنار جایی پیدا کردم که بیشتر شبیه طویله بود تا اتاق. اجاره اش ماهی 35 دینار بود ولی فوری آنرا پذیرفتم و مشغول به کار شدم.

وریا: کار را چه‌جوری پیدا کردی؟

شمی: دکان به دکان میگشتم و سؤال میکردم! رسیدم به قهوه خانه ای که اسم صاحبش کاک والی بود. بهش گفتم آقاجان من واقعاً کاری هستم. من اهل ایران هستم و آنجا ما خودمان چایخانه داشتیم. اینجا هم عمویی دارم که دارم دنبالش میگردم و الآن خیلی محتاج پولم. من نمیدانستم که کاک والی کرد ایرانی و از قدیم ساکن آنجا ست. به من گفت خوب، میتونی شروع کنی! من هم فوراً دست به کار شدم. بعد از دو روز گرسنگی کشیدن رمق کار کردن نداشتم. بهش گفتم میخواهم الآن غذا بخورم. پولش را از حقوقم کسر کن. یک نان و ماست با چای خوردم و کمی جان گرفتم.

رابطه من و کاک والی خیلی صمیمانه شد. همیشه وقتی که جایی میرفت مرا پای کاسه پولش میگذاشت. به من روزی چهار دینار میداد با صبحانه و ناهار مجانی. البته من قبلا قهوه چیگری نکرده بودم. پسربچه یازده ساله ای به اسم حسن که مدت چهار سال بود شاگر قهوه چی بود هم آنجا کار میکرد که با مهارت خاصی با استکانها ور میرفت و ملودیهای خاصی از استکانها درمی آورد. 10 استکان چای را یکباره تقسیم میکرد ولی من هر بار دو تا استکان پر میکردم و آنها را با دستهای لرزان میبردم. وقتی میشد سه استکان یکیش میافتاد و میشکست. البته در کردستان کار کودکان به دلیل فقر رایج است.

یک بار پدری صبح زود پسربچه ده دوازده ساله اش را به اسم سردار اهل یکی از روستاهای سلیمانیه برای کار کردن پیش کاک والی آورد. کاک والی نیز پذیرفت که روزانه بابت دستمزدش 3 دنیار پرداخت کند به اضافۀ صبحانه و نهار. روزی کاک والی برای خودش و من سرشیر آورد ولی نمیدانم عمدا و یا از روی فراموشی برای سردار نیاورد. دلم نیامد که بدون سردار بخوریم. سرشیرم را به پسربچه دادم و خودم نان و ماست خوردم. کاک والی همان موقع چیزی نگفت تا اینکه ظهر شد.

– تو چرا سرشیر خودت را به پسرک دادی؟

– چه اشکالی داشت، دوست داشتم پسرک آن را بخورد.

– نه، تو کمونیستی! پس تو کمونیستی!

– اگر این کار خوبی است و اینطوری آدم کمونیست می‌شود خوب پس من کمونیستم.

میدانستم که کاک والی و حتی مشتریان هم برایم خیلی احترام قائلند. بعدا یکبار هم با کاک والی دعوایمان شد. کارگری داشتیم به اسم کریم. روزی کاک والی بهش گفت که تو دزدی و او را بیرون کرد. پسره واقعاً هم دزدی میکرد ولی من نمیدانستم. من از اینکه کاک والی جلوی مشتریان او را خوار کرده بود خیلی ناراحت بودم. بنابرین من هم لباس کارم را درآوردم و گفتم من هم دیگر کار نمیکنم. کاک والی آمد و مرا بوسید و گفت تو نمیدانی. خواهش میکنم بمان. تو او را نمیشناسی. من هم گفتم تو نمیبایستی او را جلوی مشتریها اینطوری خراب میکردی. خلاصه مجبور شد همه چیز را برایم توضیح بدهد و مرا قانع کرد که به سر کار برگردم. بعد از مدتی با توجه به اندک درآمدی که داشتم وضعم خوب شده بود و حالا میتوانستم به رفقای مصیبت دیده ای مثل خودم از نظر جا و مکان یا مالی مقداری کمک بکنم. من به مقر کومه له هم آمد و رفت داشتم و پرسنل کومه له حالا مرا جور دیگری نگاه میکردند.

وریا: تو بعد از آن همه ناراحتی که کشیدی چرا باز به مقر کومه له میرفتی؟

شمی: خیلی اوقات دلتنگ میشدم. به آنجا میرفتم برای اینکه دلم گرفته بود. وقتی دلم میگرفت میرفتم و جلوی مقر کومه له مینشستم و اینطوری دلم دوباره باز می شد… راستش آن اوایل که در قهوه خانه کار میکردم روزی فریدون دارابی، مسئول دبیرخانه کومه له، یکهو در قهوه خانه پیدایش شد و گفت سلام کاک شمی. این را که شنیدم، سرم را برگرداندم تا ببینم کیه. چنان یکه خوردم که استکانهای چای از دستم افتادند و شکستند. یک لحظه احساس حقارت کردم که مرا در حال سرو چای دیده است. اما خیلی سریع دوباره خودم را باز یافتم. نمیدانم چرا احساس حقارت کردم ولی فقط یک لحظه بود. به من گفت “کار عیب نیست ما به تو افتخار میکنیم”.در جواب بهش گفتم مرا به این وضع انداختید که حالا به من افتخار کنید؟!

از آن به بعد کومه له سعی کرد با توجه به برخوردهای توهین آمیز گذشته و اتهامی که به من زده بود دلم را دوباره به دست بیاورد. مرا به دفتر روابط عمومی در سلیمانیه دعوت کردند و در آنجا قول دادند که مرا به ترکیه بفرستند تا بتوانم از آنجا وارد کشور امنی شده و پناهنده شوم. حتی گفتند اگر تشکیلات دیگری حاضر باشد مرا به خارج بفرستد آن‌ها 500 دینار بابت بلیط هواپیما پرداخت میکنند. آنها دوباره خیلی صمیمانه با من برخورد میکردند و روابط من با کومه له خیلی بهتر شد. حتی وقتی پول داشتم با بعضی از رفقایم بیرون میرفتیم و مشروب میخوردیم و من مهمانشان میکردم. روزی مرا به مقر کومه له دعوت کردند و پتو و لحاف بهم دادند. بار دیگر خودشان رفتند برایم موکت و استکان و کتری و قوری خریدند و آوردند و یک‌سره خانه مرا فرش کردند، چون من هیچی در خانه‌ام نداشتم. یکی پتو میآورد، یکی چراغ میآورد، یکی وسایل آشپزخانه میآورد و خلاصه منزلم شد مثل یک منزل. حالا همه چیز فرق میکرد. در عرض یک ماه برخوردها کاملا عوض شد. من دوباره برای کومه له عزیز شده بودم. مثل قدیمها با من برخورد میکردند. ولی من ضمن این که از عوض شدن برخوردشان خوشحال بودم هنوز خیلی از کومه له دلگیر بودم و نمیتوانستم کاری را که با من کرده بودند ببخشم. رویهمرفته روابطم با آن‌ها گرم بود. کومه له برایم ماهانه پول میآورد، ماهی حدود 60 دینار.

روزی رفیقم هادی خانی آمد و گفت شمی، چریکها دنبال تو میگردند. بیا ببرمت به مقرشان. گفتم نه، رویم نمیشود پیششان بروم چون برایشان هیچ ‌کاری نکرده ام. به اصرار هادی به آنجا رفتیم. مانند گذشته خیلی به من مَحبت کردند و دوستی ما مثل سابق شد. حتی به من گفتند اگر بخواهی تو را به خارج میفرستیم. گفتم این حرف را نزنید، من از خوشحالی سکته میکنم، چونکه نمیتوانم باور کنم. با این همه حماد شیبانی گفت حتماً تو را به خارج میفرستیم. حماد شیبانی همان کسی است که قبلا به من گفته بود ”هر وقت گیر کردی بیا پیش ما“.

وریا: حماد سؤال نکرد چرا وضعت به اینجا کشیده است؟

شمی: چرا، از من پرسید چرا تو را اخراج کردند. من هم برایش تعریف کردم که به من گفته‌اند که قابل اعتماد نیستم. خلاصه گفت اصلاً ناراحت نباش. ما تو را به خارج میفرستیم. سفر من اینطوری جور شد. رفقای کومه له بعداً به من گفتند که رفته اند و از آنها تشکر کرده اند. چریکهای شورای عالی هم به کومه له گفتند که این آدم از بچه های ماست، پس کسی لازم نیست به خاطر کمک به افراد خودمان از ما تشکر کند! رفقای کومه له قبل از رفتنم 150 دینار بهم دادند که لباس بخرم. بهشان گفتم که ولی شما قول داده بودید که 500 دینار بابت بلیت هواپیما به من بدهید. گفتند که چریکها به ما گفته‌اند که شمی از خود ماست و مطمئنا پول بلیت تو را هم میدهند. من هم به عنوان اعتراض 150 دینار را پس دادم. بعداً یوسف پاوه ای دوباره آن پول را برایم آورد.

وقتی رسیدم اروپا تشکیلات کومه له دوباره با من تماس گرفت ولی من جوابشان را ندادم و تا امروز هم با آن‌ها همکاری نداشته‌ام.

وریا: میتوانی جریان آمدنت را برایم بگویی؟

شمی: چریکها برای پاسپورت عکس از من خواستند. من هم رفتم عکاسخانه و عکسی گرفتم. چریکها گفتند که عکس را فوری بیار. ولی عکاس برای چاپ عکس من مشکل داشت. چاره ای نبود. یک عکس تمام قد برایشان بردم و گفتم آنرا قیچی کنید. حماد خندید و گفت برو سوار ماشین شو. همان لحظه رفیق مسعود مرا به عکاسی دیگری برد و عکس تازه ای گرفتم. خلاصه پاسپورت تهیه شد و در آذر ماه 68 ما را که 11 نفر بودیم به بغداد بردند. در بغداد یک شب در هتل رشید ماندیم و فردای آن روز به فرودگاه رفتیم. مقداری عکس خاطره انگیز داشتم که قبل از آن که بعثیها ما را کنترل کنند یکی از دوستان چریکم آنها را از من گرفت و همانجا پاره کرد و دور ریخت. پاکت سیگارم را هم گرفتند و وقت ساعتهایمان را هم تغییر دادیم و روی وقت آلمان تنظیم کردیم. سعی کردند هیچ اثری از آنجا باقی نماند تا مبادا پلیس آلمان ما را دیپورت کند.

فکر کنم اواخر آذر 68 بود که رسیدیم فرانکفورت و وقتی از هواپیما خارج شدیم پلیس آلمان ما را گرفت. من پاسم را از توی هواپیما اصلاً بیرون نیاورده بودم و آن را همان جا گذاشته بودم. پلیس ما را از خرطومی بیرون کشید و پرسید که از کجا آمده ایم و ما گفتیم که از ترکیه میاییم. دیدم دو تا خانم خوشگل به طرف ما آمدند و اسم ماها را به انگلیسی صدا زدند. من اسم خودم حالیم نشد و بعدا متوجه شدم که دارد اسم مرا تکرار میکند! اصلاً همان موقعی که از خرطومی بیرون میامدیم داشتند دنبال ما میگشتند تا از ما دفاع کنند و نگذارند که ما را دیپورت کنند. قبل از رسیدن ما به فرودگاه فرانکفورت این دو خانم هم که از فعالین حقوق بشربودند آنجا بودند چون برای جلوگیری از دیپورت شدن ما چریکهای شورای عالی همه را با برنامه قبلی در جریان گذاشته بودند. آن دو خانمی که اسمهای ما را صدا میزدند یک جوری به ما حالی کردند که نترسیم و نگران نباشیم. من دیگر خیالم راحت شد.

ما را به بازداشتگاه بردند و بازجویی شروع شد. از من هشت ساعت بازجویی کردند. هشت ساعت راجع به شکل و رنگ هواپیما سؤال کردند و همه ما هشت ساعت دروغ گفتیم. بازداشتگاه پر از هندی و سریلانکائی بود. میل عجیبی به سیگار داشتم ولی سیگار نداشتم. از مترجم مان سؤال کردم که آیا یک سیگار به من میدهد. گفت نه. بعداً از سیگارهای خودش یکی را بهش تعارف کردم که دستم را رد نکرد! و بعد با فندک خودش برایش روشن کردم. کلی تشکر کرد. من هم نگفتم که از خودت دزدیدم! روز بعد زن سیاهپوستی که توی بازداشتگاه بود و بچه کوچکی هم داشت پیش من آمد و بچه‌اش را دست من داد! خودش را بردند بازجویی. تا غروب این بچه پیش من بود. من نه زبان بچه را بلد بودم و نه میدانستم که چکارش کنم. به هزار زحمت و شکلک در آوردن با بچه حرف میزدم و بهش غذا میدادم تا اینکه مادرش برگشت.

روزی خانمی به اسم فاطی که دراداره خارجیان کار می کرد به من گفت که چقدر خوشحال به نظر میرسی! گفتم شما نمیدانید من از کجا آمده‌ام. گفت ولی اینجا باید همه چیز را از صفر شروع کنی. گفتم بیخیالش! من حاضرم از هزار درجه زیر صفر شروع کنم. اینجا بودن برای من تولدی دوباره است. من دوباره زنده شده‌ام. نمیدانید من از کجا آمده‌ام. ولی مترجمان فارسی زبان ما خیلی اخمو و بداخلاق بودند. مخصوصا که مترجمی داشتند که آدم مزخرف و مرتجعی بود. در حالیکه اگر به خاطر ما نبود آن‌ها شغلی نمیداشتند. من بهشان تذکر دادم که: مثل اینکه نان و آب شما ما هستیم. ولی آنها بیشتر، از آمدن ما به آلمان حسودیشان میشد. من دو روز آنجا بودم و بعداً به جای دیگری منتقل شدم.

بعد از 6 ماه به تقاضای پناهندگی سیاسی ام جواب مثبت دادند…

در بستر رهایی

 زندگی معنای یک اندیشه

و به سوی فتح رفتن است.

یا شکست را پذیرفتن و

Advertisements

شمی صلواتی / فعال سیاسی/ شاعر و نویسنده/ زندانی سیاسی سابق دهه 60

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s