گفتنی های ایرج فرجاد !

ایرج فرجاد یکی  رفقائی است  که شیرین ترین  لحاظ زندگی  خود  را با هزار ویک،  خوف و خطر  در مبارزه ات  سیاسی   سپری کرد.و من بنا به همین  دلیل  که  تا حدی از زحمات و رنج ها این رفیق قدیمی  آگاهی دارم از ایشان  خواهش کردم  که در گفتگو با من در مورد  خاطراتش  . شرکت کند   این گفتگو    گفتنی ها  ایرج فرجاد  است  که خلاصه وار  نگاهی به فعالیت سیاسی  در یک دور معین را دارد .   این خاطرات یا خاطرها   برای مردم  دارای اهمیت فروانی است  چرا که نسل جدید   با همین  خاطرات با نسل قبل از خودش ارتباط تنگ تنگ  عاطفی و سیاسی  پیدا می کنند. این خاطره ها نباید کم اهمیت جلوه کند  زیرا تاریخ مبارزات مردم  را با اتکا به همین خاطره ها است که می شود زنده نگاه داشته   حقیقت تاریخ را در همین خاطر ها باید دیده   ایرج فرجاد  یکی فعالین کمونیست کاری است . که من توجه شما خوانندگان گرامی  را به آن جلب می کنم  ـشمی صلواتی

شمی صلواتی :لطفاً در مورد زندگی شخصی و مبارزاتی خودبطور مختصر برایمان تعریف کنید. در چه خانواده ای بدنیا آمدی، درچه موقعیت طبقاتی زندگی میکردید؟

ایرج فرجاد ـ در یک خانواده بسیار زحتمکش وفقیر بدنیا آمدم و در سن شانزده سالگی نان آور خانواده شدم.در کلاس ششم مجبور به ترک تحصیل شدم، سه خواهر و چهار برادر بودیم، بعداز مرگ پدرم، من تنها کسی بودم که توانستم مسئولیت این خانواده را بعهده بگیرم، من به کمک مادرم توانستم به برادانم برای ادامه تحصیل کمک کنم و بالاخره وضعیت خواهرانم را سرو سامانی بدهم.

شمی صلواتی ـ در چه سالی و در کجا بدنیا آمدی؟

ایرج فرجاد ـ سال 1326 در سنندج بدنیا آمدم.

شمی صلواتی ـ ایّام جوانی را چگونه سپری کردید؟ در این رایطه برای ما توصیخ دهید.

ایرج فرجاد ـ در محله چهار باغ زندگی میکردم  یکی از دوستان قدیمی که من خیلی با او صیمیی بودم «طیب روح الهی» (عباس) نام داشت ( اویکی ازاعضای اولیۀ کومه له ورفیق نزدیک رهبری اولیۀ کومه له بود . ) زمانی که من ترک تحصیل کردم او توانست به تحصیل ادامه دهد و چون جوانی روشن و آگاهی بود در اثر مبارزه به زندان افتاد در سالها  53 ـ 54 من سیاسی نبودم ولی چون از کلاس یک تا کلاس شش با طیب ازیک محله، همسایه وهمکلاسی بودم علاقه بسیاری به او پیدا کرده بودم همشیه حتی پس از لو رفتن به زندان یکبار به ملاقات او رفتم  بالاخره او در سال 56 از زندان آزاد شد و در اثر آمد و رفت با او با سیاست آشنا شدم او در واقع معلم اولیه سیاسی من بود او همیشه در مورد اوضاع زندگی و فقر و بدبختی مردم صحبت میکرد، من نیز واقعیات زندگی را به عینه میدیدم و به عمق صحبتهای سیاسی او پی می بردم او در آن موقع مسئله سرمایه دار و تناقضهای جامعه طبقاتی را بازگو میکرد.

شمی صلواتی ـ ازاوضاع سیاسی سالهای56ـ 57  چه خاطری در ذهنتان باقی مانده  دوست دارم  به  فضا آنموقع برویم  خود شما و چگونگی و محیط سیاسی آن  زمان  برایم تعریف کنید

ایرج فرجاد  ـ من درست به یاد دارم زمانیکه 22 سالۀ بودم در محل کارم» محله معروف به فیض آباد» در نزدیکی آنجا قبرستانی بود روزی دیدم که چهار نفر را داشتند دفن میکردند پرسیدم اینها کی هستند؟ مامورین با لباس شخصی همراه قبر کن ها بودند که گفتند » اینها دزد و قاتل هستند ولی بهر حال معلوم شد که اینها شریف زاده ورفقایش بودند که درمبارزه باافراد رژیم شاه درجنبش مسلحانۀ 47 / 48کردستان ، جان باخته بودند . بعدها فهمیدم آن افراد ساواکی بودند و این افراد سارق مسلح نبودند. در آن زمان علناً فقر را در جامعه میشد لمس کرد .نود درصد جامعه در فقر و بدبختی دست و پا میزدند من و یکی از دوستانم بارها در مورد این فقر و بدبختی با هم صحبت میکردیم که در سال 61 اعدام شد . او معتقد بود که جامعه به دو دسته تقسیم شده اند  یک عده مفت خوار و بقیه مردم زحمت کش  که بایستی کار کنندو آن دسته ای دیگری از دست رنج آنهابهره ببرند .در واقع او مسئله  استثمار را بیان میکرد. دو نفردیگر را در سال 55 اعدام کردند. یکی سید صدیق بود که از فقر و بدبختی صحبت میکرد. طرفدار مردم زحمتکش بود. در واقع باید گفت که او انسانی نه تنها معترض به سیستم پادشاهی، بلکه چپ بود . چپ به معنی آن زمان، سیدصدیق را درست به خاطر دارم که قهوه خانه داشت ودیگری عیسی نامی (عیسی چته) داشت . آنطور که شنیدم  گویا اینها فعال حزب دمکرات بودند. گفته میشد که عیسی روزی می خواست یک پمب بنزین را به آتش بکشد. فکر کنم  این پمب بنزین  در فیض آباد بود سید صدیق را هم در رابطه با عیسی که گویا  مواد منفرجِِۀ را در قهوخانۀ  سید صدیق مخفی کرده بود، میگیرند و اعدام می کنند.

شمی صلواتی ـ درمورد تشکیل خانواده بگو،چطور شد که تصمیم به ازداوج گرفتی؟

ایرج فرجاد ـ گفتم زمانی که طیب از زندان بیرون آمد  من در سن بیست و چهار سالگی ازدواج کردم ولی آن زمان در واقع امکانات ازدواج نداشتم ولی برای فرار از سربازی و وظیفه سرپرستی خانواده با دادن مبلغ یک هراز توان معافیت سر بازی را گرفتم و به دست آوردن این پول برای ما زیاد بود که مجبور بودم بخشی از آن را قرض کنم.

شمی صلواتی ـ درمورد شروع قیام و انقلاب، خاطرات آن موقع برایمان بگو؟

ایرج فرجاد ـ قبل از  انقلاب رفیق دیگرمان به نام فواد سطانی از زندان آزاد شد البته یکی از برداران من به نام فرهاد در زادگاه فواد»آلمانا» معلم بود مادر فواد «خاتو بهیه» هر موقع که به سنندج می آمد بوسیله فرهاد برادرم به خانه ما می آمد واستراحت میکرد و بعد به ملاقات فواد می رفت . این رفت و آمدها تا آزادی فواد ادامه داشت .دقیقاً نمی دانم در چه ماهی آزاد شد؟ ولی رابطه ما با این خانواده فشرده تر شد .برادرم با حسین برادر فواد  که هر دو معلم بودند و در آن آبادی خدمت می کردند روی خانواده ما تاثیر گذار بودند . خانواده ما مسیر رو به  مبارزه و انقلاب را طی می کرد . همانطور که گفتم من بوسیله طیب و  (برادرم فرهاد) بوسیله خانواده مصطفی سلطانی سیاسی شدیم . وضعیت آنموقع آنطور بود که ما دو برادر از کار و فعالیت سیاسی یکدیگر خبر نداشتیم .در صورتیکه هر دو تشکیلاتی بودم . البته من حدسیاتی می زدم و بردارم هم همین طور.

شمی صلواتی ـ این مسائل  خصوصی بود . اما مسائل عمومی تر که درآن فضا وجود داشت یا در جریان انقلاب جریاناتی مذهبی مثل مفتی زاده رشد کردند و خیلی سریع کنار زده شدند . جریان چپ بخصوص کومه له فضا را دردست گرفته بود. شما تصویری کلی از آن موقع میتوانید به ما بدهی؟

ایرج فرجاد ـ  نیروی متحرک انقلاب به نظر من جوانان بودند که  رادیکل و مترقی بودند و از سوی دیگر به نظر من ستم ملی که در کردستان ریشه داشت به همین دلیل چه در زمان شاه و چه زمان جمهوری اسلامی همانطور که در ابتدا گفتم افرادی نیز بودن که به حزب دمکرات سمپاتی داشتند مثل عیسی و شریف زاده و غیرِِۀ می خواهم این را گفته باشم که ستم ملی ریشه داشت  ولی صرفنظر از اینکه جامعه کردستان یک جو رادیکال داشت که روز به روز جنبش را به سوی مارکسیست می برد و این اغراق نیست . قابل لمس است وقتی قیام شروع شد فضا نوعی رادیکالیزم را در خود داشت و در آن گرایش اسلامی که «مفتی زاده» در راس آن بود پا گرفت . البته مفتی زاده هم در نوع خودش به سیستم آن موقع پادشاهی معترض بود و علیرغم میل ما این گرایش وجود داشت  و رشد هم کرد . این گرایش در برابر رادیکالیزمی که جوانان در آن نقش داشتند و نمایندۀ مدرنیزم اَن بودند ، قرارمیگرفت . هر چند احزاب سیاسی چون کومه له ،چریکها، پیکار و احزاب چپ دیگر، گرچه ضعیف بودند وجود داشتند . هرچند گرایش در میان مردم بیشتر به طرف کومه له بود  .علیرغم اینکه کومه له خود را در آن موقع علنی نکرده بود ، اما گرایش چپ در میان جوانان و مبارزین قوی بود و من فکر می کنم که کومه له باز تاب همین گرایش رادیکال بود . البته یک تشکیلات علنی در»ششم بهمن» بنام جمعیت دفاع ازاَزادی وانقلاب فعالیت می کرد .این مربوط به زمانی است که هنوز کومه له و دیگر احزاب دفتر نداشتند یا علنی نبودند. بیشتر تظاهرات ها در همین مکان شروع می شد و بیشترش صدیق کمانگر درآن نقش داشت . صدیق کمانگر یکی از آن انسانهای چپ بود او وکیل بود و در میان مردم سنندج خیلی با نفوذ بود و صاحب اتوریته و پیش رو ومترقی بود. گرایش ارتجاعی به رهبری مفتی زاده نقطه متقابل بود این نکته را باید اضافه کرد که خوشنام بودن انسانها برای در صدر مبارزه قرار گرفتن اساس بود .به همین دلیل انسانها چپ آنموقع از این امتیاز برخوردار بودند و این خود چپ آن موقع را تقویت  کرد و فضای سیاسی شهر به دست چپ افتاد..

شمی صلواتی ـ بعد از اینکه انقلاب شد  فضا طور دیگری شد من به یاد دارم که ارتشبد قره نی رئیس ستاد ارتش بود و نوروز شهر سنندج  با جنگ و خون ریزی روبرو شد و مسبب  آن هم جمهوری اسلامی بود. شما تصویری ازآن موقع می توانی به ما بدهی و آیا افرادی می شناسید جدا از صدیق کمانگر و فواد مصطفی سطانی  که فعال بوده یا دیدگاههای چپ داشتند ؟ یافعالینی که در تظاهراتها و اعتراضات جان خود را از دست داده باشند؟ برایمان توصیح بدهید؟

ایرج فرجاد ـ دقیقاَ نوروز پنجاه و هشت بود . اولین نوروز بعد از انقلاب  ،اولین جنگ با جمهوری اسلامی . من آنموقع در سنندج نبودم . تهران بودم. بیشتر از طریق رفقا و رادیو اخبار را دنبال می کردم .من کامیون داشتم و با کامیون به سنندج بر گشتم . موقع برگشتنم بازار بسته بود . تمامی فروشگاه تعطیل بود. موقعی که طالقانی  ،بنی صدرو رفسنجانی به کردستان آمده بودند که این مبارزات و دفاع ازسنگرانقلاب رابخوابانند،درمیدان انقلاب دراعتراض به کشتاری که دراین چند روزه شده بود، مردم جمع شده بودند  و نقش صدیق کمانگر و در کل کومه له برجسته بود. جمعیت دفاع از آزادی وانقلاب که اکثر  فعالین آن کومه له بودند و این تشکل در آن موقع  در میان جوانان و سایر اقشار مردم نقش موثری داشت دراین جریان وبه شکست کشانیدن سیاست های ژریم نقش موثری داشت .

 دقیقا به یاد ندارم که چند نفر کشته شدند .  گفتم من درآن موقع درسنندج نبودم .

شمی صلواتی ـ بعد از جنگ کجا بودی؟

ایرج فرجاد ـ منظورتان چیست؟ از چه لحاظ

شمی صلوتی – منظورم فعالیت سیاسی و تشکیلاتی وزندگی حصوصی  هم .

 ایرج فرجاد -طیب  به من گفت لازم نیست علنی فعالیت کنی اگر کاری هم داشتیم قطعاَ به شیوه درست و بدور از چشم دیگران خبرت  می کنیم . بهتراست کسی نفهمد که تو فعالیت سیاسی می کنی . اما من چون کامیون داشتم و با سایر شهر های دیگر ایران همیشه در رفت و آمد بودم وبا توجه به شغلی که داشتم و این خود پوشش خوبی بود به عنوان رابط تشکیلاتی شروع به کار کردم . بعداَ طیب عازم تهران شد یعنی از سوی تشکیلات منتقل شد  .به همین دلیل مرا به یک نفر دیگر معرفی کردند به نام معروف کیلانه . معروف کیلانه در آن موقع یکی از زحتمکشان واقعی، با شهامت و شجاع  کومه له بود. او مسئول تشکیلاتی من شد .. من رابط  تشکیلات در شهر بودم . این تنها دلیلی بود که من باید مخفی فعالیت می کردم تا من شناخته نشوم و بتوانم بدون مشکل کارهای تشکیلاتی را انجام دهم .

شمی صلواتی ـ امامبارزات آن موقع را زیر نظر داشتی . مثلا فعالیت بنکه ها و غیره…….

ایرج فرجاد ـ دقیقا همه چیز را زیر نظر داشتم و از همه چیز با خبر بودم . می فهمیدم کدام بنکه وابسته به کومه له است و کدام بنکه وابسته  به چریک ها است . البته در هر محله یک بنکه بود.این بنکه تمامی مشکلات محله را حل میکردومدام جلسه داشتند .راجع به مشکلات بحث و تبادل نظر می کردند  و راه حل هم پیدا می کردند . فضا بی نهایت جالب بود ولی من شرکت نمی کردم  و اگر هم شرکت می کردم هیچ اظهار نظری نمی کردم.

شمی صلواتی ـ بعداز این رفیق ایرج جنگ دیگری به مردم سنندج تحمیل شد و این بار جمهوری اسلامی یک دست تر شده بود و دولت مهندس بازرگان بر کنار شده.

ایرج فرجاد ـ دور اول که جمهوری اسلامی حمله کرد و پیشمرگه از شهر خارج شد آنموقع من رفت و آمد زیادی در شهرهای کردستان داشتم. چون همانطور که گفتم کامیون داشتم و بار و وسایل را حمل و نقل می کردم . کار تشکیلاتی هم می کردم. در آن موقع پیشمرگه مدت یک یا دو ماه بود که خارج از شهرها بودند و بعد حکومت عقب نشنیی کرد و پیشمرگه به شهر برگشت . دلیل اصلیش هم یک دست نبودن حکومت بود. اما شیوه کار به سبک آنموقع، همه چیز در خدمت مبارزۀ مسلحانه بود و مبارزه مسلحانه برجستگی خاصی داشت. همین تفکر شامل حال ما نیز بود. مثلا من به اصطلاح مخفی بودم ولی  تمام  آذوقه، هر آنچه که لازمی  پیشمرگه بود جابجا می کردم . خیلی از مایحتاج نیروی پیشمرگه را من انجام می دادم و این کار به صورت علنی بود .  من دیگه شناخته شده بودم. هر چند گاهاَ وانمود می شد که من یک کامیون دار هستم و بنا به تعریف شغلی این را کار انجام می دهم.  البته این مربوط به زمانی است که دوباره پیشمرگه به شهر ها باز گشتند. در آنموقع یک روز از جاده سقز به مریوان می آمدم. پاسگاهی آنجا بود  به نام «پاسگاچناره» اگر درست به خاطر داشته باشم، پیشمرگان وقتی برای بار اول شهرها را تخلیه کردند. یادش به خیر عطا رستمی و بقیه پیشمرگان مریوانی بودند  که مرا می شناختند به من گفتند که برو به پاسگاه خبر بده که» پیشمرگه در نزدیکی شماست و اگر پرسیدند چند نفرند بگو 200 نفر به بالا هستند. من را گرفتن و با هزارو یک مشکل آزادم کردند و شما هم مواظب خودتان باشید.» البته یک ساعتی با عطا نشستیم و راجع به خیلی از مسائل آنموقع صحبت کردیم و بعد من راه افتادم به جلو پاسگاه که رسیدیم گفتم که جریان از این قرار است. بعد از گفتگو من با پاسگاه، پاسگاه ماموری به یکی از آبادی نزدیک می فرستد و اعلام تسلیم مشروط بر اینکه مورد حمله قرار نگیرند. با همین سیاست پاسگاه چناره به تصرف در آمد .بعد از این زمان بودکه  پیشمرگان به شهرها باز گشتند. حدود هشت الی نهُ ماهی، دقیقاَ خاطرم نیست که شهرها در چه مدت زمان معینی در تصرف پشمرگه ها بود و این دیگه دور دوم جنبش بود..

شمی  صلواتی ـ درآن موقع که نیروی پیشمرگه در شهر حضور داشت فضای شهر چگونه بود؟

ایرج  فرجاد ـ  فضای صمیمیت و همکاری، همدلی و فداکاری. مثلا من به خاطر دارم که پیشمرگه ها به مردم هم کمک می کردند. بخصوص به آدمها که از لحاظ جسمی ضعف بودند. مثلا پیرمردان و پیرزنان. حتی در زمستان برف بام خانه هایشان را پارو می کردند و واقعا به خلق نزدیک بودند. منظورم اینکه با مردم قاطی بودند و توده ای بودند. در میان مردم بودند. با مردم بودند. این کار کومه له را محبوب مردم کرد و کومه له از لحاظ نیرو قوی شد. این روشی بود که کومه له را در جنوب کردستان ایران نیروی اصلی کرد و بدون اغراق نود درصد مردم از باسواد و بیسواد با کومه له بودند.  درست است که کومه له چپ»پوپولیستی» بود ولی خوش نام بود. در عوض حزب دمکرات باسابقه تر بود ولی روز به روز ضعیف تر شد. علتش همین کارهای  خلق گرایانه  بود که کومه له می کرد.

شمی صلواتی ـ  دور دوم که پیشمرگه مجبور به ترک شهر شد شما چه کار کردی ؟

ایرج فرجاد ـ من در شهر ماندم .

شمه صلواتی ـ تا کی ؟

ایرج فرجاد ـ تا بعد از جنگ 24 روزه .

شمی صلواتی  ـ رفیق ایرج شما به جنگ 24 روزه اشاره کردی. ممکن ا ست کمی بیشتر در این رابطه صحبت کنی.

ایرج فرجاد ـ در طول جنگ من در سنندج ماندم .  ماشینی داشتم .  ماشین در مریوان مانده بود. اطلاع یافتیم  که سنندج جنگ است وما بدون ماشین برگشتیم .البته با پای پیاده وارد سنندج شدیم . در طول این بیست و چهار روز سنندج  زیر خمپاره باران،ورگبار انواع اسلحه های سبگ و سنگین،  بمباران مداوم هواپیماهای جمهوری اسلامی بود. واز طرف پادگان سنندج و باشگاه که مسلط بر شهر بود. نکات مهم این «جنگ 24 روزه»  تمام راهها بسته بود. هیچگونه آذوقه به شهر وارد نمی شد.  مواد سوختی نمی آمد. ولی مردم با اتحاد و همکاری بی سابقه  این 24 روز را که پر از فداکاری و همدلی، شهامت وازخود گذشتگی، حماسه آفریدن و مقاومت بود، ازسرگذراندند . این کم نظیر و قابل تحسین است . درست به یاد دارم ارتش وسپاه با انواع تانکها از پادگان خارج می شدند که به باشگاه کمک کنند . ولی بوسیله مردم و پیشمرگه ها این تصمیمشان در هم شکسته شدو دوباره مجبور می شدند با شکست مفتضحانه به پادگان بر گردند.به خاطر دارم که فانتومهای جنگی و هلی هلی کپترهای جنگی چگونه راکت می انداختند و چگونه خانه ها را بر سر مردم ویران میکردند .با شکستن دیوار سوتی و بمباران شدید. جالب اینکه با چشم خودم دیدم که هواپیمائی آمد. ما در محله چهارباغ  بودیم و بیرون ایستاده بودیم . این هواپیما بمب را در شهر نینداخت و رفت آن را در کوه آبیدر انداخت .  بلی اینطور بود

شمی صلواتی ـ درآنموقع از منطقه»چم حاجی نصی»از مردم کشتار عجبی شده بود و صدها جسد در آنجا افتاده بود. به نظرم مردم از آنجا به پادگان حمله می کردند، همینطوربود ؟

ایرج فرجاد ـ دقیقا».دقیقا».در کوچه و خیابانهای شهرهمینطور بود . خیابانها از خونِ  ریختۀ مردم رنگی شده بود. مثلا من خودم خبر این که مادر همسرم  زخمی شده و در بیمارستان است و بر اثر تکه راکت زحمی شده بود ، را درحین عبورازیک محله ازکسی شنیدم . من و همسرم آماده شدیم که به ملاقاتش برویم. با هزارو یک بدبختی خودمان را به بیمارستان رسانیم. از این کوچه به آن کوچه، ازاین سر پناهگاه به آن سر پناهگاه . تا خودمان را به بیمارستان رساندیم . گلوله همچو باران می آمد. اصلا» امان نبود .  من با چشمهای خودم جنازه ها در خیابانها دیدم و فداکاریهای مردم را می دیدم .  جمع کردن جنازه ها خیلی کار مشکلی بود. به این  سادگی نبود. البته در محله خود ما، یکی ازهم محله ای هایم بچه اش بر اثر ترکش خمپاره  جان باخت و در حیاط خانه مجبور به دفن آن شدیم.

شمی صلواتی ـ   شخصا» کسانی را می شناختی که دراین جنک کشته شده باشند؟

بلی رفیقی داشتم که خیلی جوان بود. پر شور و شجاع . به نام فرخ رشیدی. این جزو اولین کشته های این جنگ بود . یکی دیگر جوان 22ساله  از خانوادۀ فرشید ( دوستمان ) و رفیقی دیگه به نام حسین .

شمی صلواتی ـ من هم دو نفررا می شناختم به نام عسکر صلواتی و مهدی حسنی..

ایرج فرجاد ـ آمار درستی تا بحال در مورد کشته ها نیست .کشته زیاد بود . ولی در بنکه چهار باغ ما فقط 14 جنازه را آوردیم .  البته فورا» دست به کار و آماده شدیم و در قبرستان دفنشان کردیم . تجربه قبر درست کردن نداشتیم .  یک مرد قبرکن بود به نام «ملا علاء» او دفن کردن و چگونه قبر کندن بلد بود. اینها انسانهای خوب و شریفی بودند. بیشترشان اهل روستا بودند.  خیلی هایشان به شهر برای تهیۀ مایحتاج زندگی آمده بودند . ولی متاسفانه راه فراری یا پناهگاهی  نداشتند و همه کشته شده بودند.  بیمارستان اصلا» جا نبود و بنکه ها تلاش می کردند که مشکل را به نوعی حل کنند. خلاصه امکانات بسیار کم بود و حمله وحشیانه جمهوری اسلامی زیادسنگین بود .

شمی صلواتی ـ رفیق ایرج سوّالی که یادم آمد مسئله تحصن  استانداری بود که چند روز طول کشید؟ و تمام  مردم شهر از آن پشتیبابی کردند؟

ایرج فرجاد ـ این قبل از جنگ بود.تلاشی بود از لحاظ سیاسی.  به این دلیل که بتوانند از جنگ تحمیلی توسط جمهوری اسلامی به مردم کردستان جلوگیری کند. دقیقا» به یاد ندارم که چند روز بود که در استانداری تحصن شد. دکان و بازار بسته شد. حتی در مسجد جامع اعتصاب غذا شد و در عین حال مذکرات هم وجود داشت. البته در هنگام تحصن با مقامات جمهوری اسلامی هم مذاکره شد. یکی از مسائل مذاکرات این بود که سپاه  پاسدارن عامل جنگ است و باید از شهر خارج شود .

شمی صلواتی ـ  به یاد دارم که فرستادگان حکومت، فروهر و صباغیان بودند.  اما سوّالی که پرسیدیم و جواب نگرفتم این بودکه بعد از اتمام جنگ 24 روزه شما در شهر ماندی یا نه ؟

ایرج فرجاد ـ اولا» در جنگ 24 روزه تنها کاری که ازدست ما ساخته بود با ماشینهای اداره راه شن و خاک حمل می کردیم و  سنگر می ساختیم.در اکثر جاهایی که در تیررس بود خاک و شن می ریخیتم و این کاری بود که من و بعضی از رفقا  انجام می دادیم . بعد از»24 روز» کومه له مجع عمومی تشکیل داد و حزب دمکرات را نیز خبرکرد که ما از شهر خارج می شویم. من هم در آن جلسه حضور داشتم.  سر و صورت خودم را با دستمال پیچیده بودم . اشاره کردم که من تشکیلات مخفی بودم و اما نتیجه جلسه  قرار شد نیروهای مسلح ( پیشمرگان ) از شهر خارج شوند و بیشتر از این خون مردم بی گناه ریخته نشود . جمهوری اسلامی در همان ابتدا چهره خودش را نشان داد و رحم و اصناف در وجودش نبود .  صرفنظر از احزاب سازشکار که فکر می کردند این حکومت، حکومت منصفی است . ولی جلسه درست عمل کرد چون جمهوری اسلامی داری امکانات فوق العاده نظامی بود و رحم به مردم نمی کرد و از مردم بسیار کشته شده بود . البته در همین موقع تشکیلات از من خواست که خارج شوم و به تشکیلات علنی ملحق شوم . من بعد از این جلسه به خانه بر گشتم  چون متاهل بودم و زن و بچه داشتم .  ولی به مسئولین آن موقع تشکیلاتِ کومه له گفتم که بعداَ تصمیم می گیرم واز تصمیمی که میگیریم صدرصد باخبرتان می کنم . یادش  گرامی باد فرهاد برادرم و  برادر دیگرم که در آلمان است » آحاجی «، درآن موقع آحاجی مسلح بود  و قرار بود آجاجی و فرهاد  همراه نیروی مسلح «پیشمرگه» از شهر خارج شوند . شب ساعت یازده از فیض آباد خارج شدند و تمامی کسانیکه شناخته شده بودند و می دانستند که فردا جمهوری اسلامی شهر را به کنترل در می آورد و جانشان در خطر بود ، همراه نیروی پیشمرگه شهر را ترک کردند و البته تمام مردم شهر از این مسئله باخبر شدند و بعضی دیگر از نیروی مسلح و انسانهای انقلابی که در معرض خطر بودند و برای  رژیم شناخته شده بودند،  از طریق » کوچکه ره ش» و بعد » باوه ریز» راهی کوههای اطراف سنندج شدندو به این ترتیب عقب نشینی شد و شهر از نیروی مسلح «پیشمرگه » خالی شد.

  تازه دم دمای صبح بود از «باوه ریز» گذر کردیم و دور شدیم  تا غروب راه را ادامه دادیم  و ایوب نبوی یادش گرامی باد ( یکی از مسئولین کومه له بود) آمد پیش من گفت : ایرج  تو باید بر گردی و نباید علنی شوی . چون چهرۀ تو برای رژیم شناخته شده نیست. راستش من خودم نمی دانستم چکار باید بکنم . البته برایش توصیخاتی دادم ولی او جدی نگرفت و گفت باید به شهر برگردی  چون برای تشکیلات بسیار مهم است که تو مخفی بمانی  و ما برای تو بسیار کار داریم .  آنموقع کومه له قدوسیت بسیار داشت . تقدیس می شد و قدرت  بیان اینکه جواب منفی بدهی نبود.  بازگشت به شهر هم یک ریسک بود  وبعد از این من از آنها جدا شدم. فرهاد برادرم و رفیقی دیگری به نام عبدل همراه پیشمرگه ها رفتند.  من و آحاجی  از آنها جدا شدیم و به طرف مریوان راه افتادیم . ماشین من در مریوان بود و پیاده آمدیم «آریز» و از آنجا وارد مریوان شدیم و ماشین را تحویل گرفتیم ..  البته یک رفیق من ماشین را به خارج مریوان برده بود .  به هر حال از جاده»سر شیب»وارد سقز شدیم .سقز هنوز به تصرف دولت در نیآمده بود. و به این سادگی که بیان می کنم نبود. یک هفته طول کشیدکه به سقز واردشدیم .  اکثر قریب به اتفاق جوانان کردستان شهرها را ترک کرده  و دشت و کوه را که نگاه می کردی همه جوانان بودند و خیلی از دخترهای مبارز هم بودند.دخترهایی که فعال بودند و در بنکه ها نقش داشتند، بعضیها  در گروه امداد کار می کردند.  من از طریق «تیکاب» روانه «بوکان» شدم . چون سقز هم به تصرف رژیم دراَمد و ما مجبور بودیم از سقر و تیکاب عبور کنیم . در بین راه جوانان راسوار  می کردیم تا سد بوکان  و از آنجا با قایق به  بوکان می رفتند.

شمی صلواتی ـ شما شهر سنندج را ترک کردی و به نیروی پیشمرگه پیوستی  یا اینکه پیشمرگه شدی؟

ایرج فرجاد ـ نه، پیشمرگه نشدم. من به نیروی پیشمرگه کمک کردم  و به عبارتی از نیروی پیشمرگه حمایت می کردم. جوانان که با آمدن جمهوری اسلامی خود را در خطر می دیدند  به بیرون از شهر می آمدند. من آنها را با ماشین به نیروی پیشمرگه وصل می کردم. هر باربا ماشین بین 70 تا 80 نفر را جا به جا می کردم . که همه آنها خسته و گرسنه بودند.

شمی صلواتی ـ این کار تا چه مدتی دوام داشت یا شما تا چه مدتی به این کار ادامه دادی؟

ایرج فرجادـ این کار یک هفته طول کشید و بعد من عازم بوکان شدم .  در بوکان به مقر کومه له رفتم .  عبدالله مهتدی آنجا بود .  آنجا به من گفتند که تو خود را قاطی مبارزه مسلحنانه نباید بکنی . تو باید به سنندج بر گردی بعد تشکیلات با شما تماس خواهد گرفت . من از آنجا عازم تبریز و رضایه شدم یعنی به بهانه کار کردن.  حدوداَ یک ماه به شهر سنندج بر نگشتم . بعد یک ماه شاید یک ماه و نیم گذشته بود برای بندر عباس بار برده بودم که تلفنی با خانواده ام تماس گرفتم و سوال کردم چه خبر است؟ همسرم گفت خبری نیست و برادر بزرگم به شهر بر گشته بود. برایش اتفاقی نیافتاده بود. منظورم «آحاجی» برادرم است . تازه آحاجی  علنی فعالیت می کرد و مسلح نیز بود .  این باعث شد که من اعتماد به نفس بیشتری پیدا کنم و تصمیم گرفتم به سنندج بر گردم و بر گشتم . اتفاقاَ خبری نشد و مشغول کار شدم . اما با احتیاد کامل! تا اینکه با معروف کیلانه تماس گرفتم و دوباره با طیب تماس بر قرار کردم ودر محل کار نفوذ داشتم و من فعالیت تشکیلاتی را از سر گرفتم . خط کار من با کامیون سنندج ـ تهران بود . البته گاهی اوقات کار تشکیلاتی در همین مسیر نبود و من مجبور بودم که مسیرم را عوض کنم  وچند بار به مهاباد هم رفتم .  وظیفه تشکیلاتی من  رابط بودن  بود و من یک رابط تشکیلاتی بودم تا اواخر سال 1361چون سبک کار همین بود و پیشمرگه خارج از شهر بود . مادام جنگ بود ما باید کمک مالی جمع می کردیم . بخصوص در بین همکاران خود و رفیق دیگرمان که با برادرم اعدام شد به نام رئوف زارعی . رئوف یک کلاس سواد نداشت .. آنچنان سوسیالیزم را برای مردم تشریح می کرد که هر کسی به او گوش می داد شیفه سخنانش می شد و کسی باور نمی کرد که او بی سواد است .  وقتی که بحث را شروع می کرد ابتدا از سرگذشت خود و زندگیش شروع می کرد. او می گفت: من با فقر و در نبود  پدر/ بزرگ  شدم  و فقر را می شناسم و دوست ندارم که بچه هایم به این بلا گرفتار شوندو هیچ انسانی دیگری در درد و رنج زندگی کند. می خواهم جامعه ای داشته باشیم که در آن خوشبختی مال همه باشد ونه برای اقلیتی ناچیز ازجامعه .مسائل روز را چون بیمه کاری و بیمه اجتماعی را به بحث می گذاشت و همه چیز را با متانت و خونسردی تشریح می کرد . ناطق بود . سخنانش جذاب و شیرین بود . مورد احترام همه  بود. توصیخی کوتاه بدم که در آنموقع از بیمه بی کاری و غیره خبری نبود. باید کار می کردی و زندگی را با هزار و یک درد بیش می بردی .

شمی صلواتی ـ ازسال 61 به بعد پیشمرگ شدی و زندگی عادی  شهری را جا گذاشتی . از خانواده ومحیط کار دور شدی و می دانستی که راه برگشتی نیست . ولی با این وجود انتخاب کردی .

ایرج فرجاد ـ  چگونگی پیشمرگ شدن من داستانش مفصل است . بعد از 61 که اوج دستگیری کمونیستها بود . بعد از ترور 72 نفر از بلند پایگان جمهوری اسلامی، جمهوری اسلامی با احزاب اپوزیسون بخصوص احزاب چپ و از همه مهمتر کمونیستها جنگ نابرابر را شروع کرد.

معروف کیلانه دستگیر شد. قبلش گاهی که معروف کیلانه به خطر می افتاد به خانه خودش بر نمی گشت و بیشتر اوقات به خانۀ ما می آمد. البته ما یک مخفگاه داشتیم که معروف روزها در آن می ماند  تا مطمئن می شدیم که خطر رفع شده  بعد دوباره فعالیتش را شروع می کرد . هر چند مخفیگاه تنها برای معروف نبود، بلکه  هر کدام از رفقا به خطر می افتد  به خانه خودش نمی رفت  و مخفیش می کردیم ، تا خطر بر طرف می شد و یا ما مطمئن می شدیم که خطری در کار نیست . تا اینکه معروف دستگیر شد . رابطۀ من با معروف یک رابطۀ کاملا دوستانه و در عین حال متکی بر اعتماد بود . وقتی پیشمرگه ای زحمی می شد مهم نبود که کجاست من اورا جابجا می کردم  و در این کار معروف هم دخیل بود. من خیلی از زخمیها را برای مداوا با کامیون به تهران می بردم و تمامی دستورات را از معروف می گرفتم . در آنموقع دکترهای خوبی در تهران بودند که زخمیها را مداوا می کردند و بعد که رفیق سلامتی خود را باز می یافت، من دوباره پیشمرگ را به کومه له وصل می کردم . من و رئوف که او هم تشکیلاتی شده بود و  مسئول  تشکیلاتی ما معروف  بود  و یکی دیگر از کارهای من و رئوف، از هر راننده ماهی 1000 تومان پول کمک مالی می گرفتیم در آنموقع این مبلغ، پول کمی نبود. البته یک سطل روغن پنچ کیلوئی هم ازشان می گرفتیم و در آنموقع همه چیز کپنی بود.  تصورش را بکن که از دویست راننده  دویست سطل روغن پنچ کیلوئی می گرفتیم  و این روغن ها به پدر یک رفیقمان که مغازه داربود، می دادیم . او روغن ها را می فروخت و پولش را به ما می داد  که بعد از دستگیری معروف او هم دستگیر شد. البته کار به اینجا ختم نشد ، جابجا کردن اسلحه ، دارو وغیره …..

 یک بار من و رئوف چهار تنُ اسلحه، دقیقا» یادم نیست مال کدام سازمان در تهران بود. ما آن را به سنندج انتقال و به کومه له رساندیم .. این کار سازماندهش «طیب» بود.  خود طیب و معروف کیلانه  در این جابجائی حضور داشتند.  البته یک تویوتا باری  در تهران هم داشتیم. یک رفیق دیگری هم بود، یادش گرامی باد. او با طیب اعدام شد .  اسمش مسعود مدرسی بود . این اسحله همراه با وسایل خانگی قاطی و همه بسته بندی شده با تویوتا به گاراژ باربری می آوردند و ما بارش می کردیم  و با این توجیهات که این وسایل مال خواهرزاده ام است ،به سنندج منتقل شد. خلاصه این اینطوری و بار گاراژ را روش گذاشتیم  و خوب استتارش کردیم.  عبدل توانسته بود در گاراژ استخدام شود. عبدل گلپریان.  او تشکیلاتی بود .  خوب  خودش را  جا انداخته بود تااین که مسئول همان گاراژ شد . این هم داستان مفصلی است . این یکی از کار مهم من بود که انتقال چهار تنُ اسلحه را به سنندج انتقال دادیم و زمانی که از همدان به طرف سنندج می آمدیم جاده سنندج ـ همدان  پر از یایگاه نظامی  جمهوری اسلامی  و پست بازرسی بود .  البته وقتی که به پست های بازرسی می رسیدیم ،  کاغذ حمل و نقل بار داشتیم و بار هم زده بودیم .. آدرسش هم مشخص بود . وسایل همش مال مغازه داران بود . از همه نوع  بود . در گاراژ سنندج  تحویل تشکیلات دادیم و فعالین تشکیلات همه را جابجا کردند.

بعد از این ماجرا معروف دستگیر شد و مقاومتی هم نکرد . شروع به لو دادن افراد کرد. و ما هم درمعرض خطرجدی بودیم . البته من به موقع به خود آمدم  و فوری راه فرار را راپیش گرفتم . (سال 61 بود. یک روز یک دستگاه کپی در تهران خریدیم  و باید به سنندج انتقال می دادیم  و این کار را کردم . وقتی به سنندج رسیدم . تلفنی با معروف صحبت کردم واو گفت ببرش  مغازه فرهاد .گفتم عزیزم  فرهاد برادرم است و من دوست ندارم که فرهاد بفهمد که من چکار می کنم . گفت جائی نداریم باید آنجا ببری و من هم این کار را کردم . ) در سال 61 بود که  بیست و پنچ نفر را اعدام کردند.  البته وقتی که معروف دستگیر شد، من فوری به فرهاد خبر دادم و بعد  خودم از شهر خارج شدم . او تصمیم به فرار داشت  ولی  جلو در مدرسه ماموران دستگیرش می کنند و بعد از شش ماه زندان اعدامش کردند. بعد از فرهاد، رئوف زارعی دستگیر شد. البته اوهم  اشتباهی  دستگیر شد چون دنبال  معروف می گشتند و تشکیلات هم خبر داشت که  معروف تحت تعقب است  و چون معروف مسئول تشکیلات سنندج بود، باید یکی را جاگزینش می کردند. جاگزینش هم رفیقی به نام نادر بزرگی بود ، که او نیز همکلاسیم بود . باید در مدت  یک هفته  معروف خارج می شد . ولی در همین یک هفته دستگیر شد .. اولین کسی  را که لو داد نادر بزرگی بود  و رئوف هم اشتباهی به جای معروف قبلش دستگیر شده بود. او مقاومت کرد و گفته بود : من بی سوادوکارگرهستم و زیر بارهیچی نرفته بود . رئوف را می خواستند آزاد کنند که معروف دستگیر شد و همه چیز را اعتراف کرد . البته وقتی که مادرم به ملاقات بردارم رفته بود  ودر عین حال همسر رئوف هم به ملاقات  رئوف رفته بود،  فرهاد و رئوف برای من پیام داده بودند که ایرج نباید در شهر بماند. یک شب به خانه زنگ زدم با همسرم منیر صحبت کردم . گفتم چه خبر؟ مهمان برایمان نیامده است . منیر گفت : نه . گفتم : بسیار خوب ، من بار زدم برای مریوان همینطور زنگ زدم که شما هم خبر داشته باشی .( یک روز معروف دو نفر را که یکی حسن کمانگر ودیگری ازرفقای اهل سقز بود به من سپرد و گفت :  ببرشان تهران و مدت شش ماه در تهران بودند  و بعد از شش ماه بر گشتند و دوباره فعالیت را شروع کردند . هر دو تاشان دستگیر شدند .  قطعاَ خودت به یاد داری که حسن بعد از آزادیش به کومه له برگشت و مدتی در زندان کومه له بود . البته آن موقع که این رفقا دستگیر شدند بیشتر از چهارده سال سن نداشتند .رفیق اهل سقزکه متاسفانه نامش یادم نیست ،  اعدام شد . ولی حسن آزاد شد . ) همان شبی که زنگ زدم ، معروف  همراه حسن بعد از ساعت دوازده   جلو خانه ما آمده بودند و دنبال من می گشتند . از مادرم سوال می کنند که  پسرهایت کجاهستند ؟مادرم در جواب گفته بود : یکیشان در زندان  پیش شماست و ایرج هم  سه ماه  یک بار به خانه بر می گردد و بعد می پرسند زنش کجاست ؟  مادرم  در جواب  گفته بود :که زنش همین جاست .. اطراف خانه پر شده بود از پاسدار.  کوچه  و پس کوچه و هرراهی که به خانه مامنتهی میشد ، نظامی شده  بود  و من داشتم به طرف سنندج بر می گشتم. منیر ساعت چهار صبح به نزد یک رفیق خودم می رود  و به اواطلاع می دهد که ایرج  بر می گردد باید کاری کرد!من دو تا ماشین داشتم .. یکی از ماشینها دست همین دوستم بود . من در نزدیکی شهرستان قروه بودم، متوجه شدم ماشین دیگر با چراغ علامت می دهد . البته زرنگی  کرده بودو یک راننده را با خودش نیز آورده بود . در هر صورت من ایستادم و از کل ماجرا باخبر شدم.  بار مریوان داشتم . دوستم بطرف مریوان حرکت کرد. من و رفیقم با ماشین دیگر به تهران برگشتیم و بعد هر دو تا ماشین را فروختیم . یک ماشین دیگری خریدم و به اسم رفیقم کردم .. حدود یک و نیم ماه  خانه  یکی از فامیلها یمان در اصفهان مخفی شدم واو نیز تبعدی بود . آنجا نیز برای من خطرناک و امکان ماندن نبود .. هر چند گواهینامه  اتوبوس داشتم و در خط اصفهان- بندر عباس  کار پیدا کردم . بعد معروف با خبر شد و برایم پیغام فرستاد که خودم را تحویل دهم . البته برادر بزرگم  دستگیر شده بود و از طریق او پیغام به من رسید. در همین روز ها که بیست وپنچ نفر اعدام شدند ، یکش برادر نسان نودنینان بود و  یکی هم برادرم فرهاد و دیگری پسر خاله ام به نام فرزاد عابدی بود .  من از موضوع خبر نداشتم  که یک روز منیر به همراه بچه ها به اصفهان آمدند و گفتنیها را برایم گفتند . اما از اعدامها چیزی نگفتند. من بعنوان راننده اتوبوس ( اتوبوس متلعق به برادر عابدی بود )یک روز به سنندج باز گشتم . اتوبوس را سپاه کرایه کرده بودوپر از پاسدار بود .  وقتی به سنندج رسیدیم  فوراَ  از گاراژ به بهانۀ خرید خارج شدم و به طرف قشلاق رفتم . نزدیک کوره خانۀ «مراد علی» اگر به یاد داشته باشی تا غروب روز بعدیکی از دایی زاده هایم به دنبالم آمد و با ماشین مرا تا اطراف روستاهای کور کوره و صلوات آباد برد .. آنجا فهمیدم که برادرم فرهاد اعدام شده است

باید یاد آورم کنم که  برادرفرهاد و عبدل گلپریان  هر دو پیشمرگ بودند . بعد از مدتی به شهر برگشتند . البته تشکیلات اینها را به شهر بر گردانده  بود تا در شهر به فعالیت ادامه دهند .  سبک کار بسیار غلط بود .محل فعالیت فرهاد در سنندج بود  و عبدل هم در تهران. فرهاد وقتی به سنندج برگشت بعد از ده روز آفتابی شد و به فعالیت ادامه داد .. عبدل هم واقعیت را به من نگفت . فقط برای رفتن به تهران اسرارداشت و من همین کار را کردم و او را به تهران بردم .درتهران پیش یکی  از فامیلهایش دو ماه مانده و نتوانست با تشکیلات تماس بگیرد وعاقبت من تماس او با تشکیلات را بر قرار کردم  و در تهران برایش کار پیدا کردم . در همان گاراژ کار برایش پیدا کردم و دست به کار شد. من با صاحب گاراژ رابطۀ خوبی داشتم  و ما هشتاد راننده کُرد آنجا کار می کردیم . کارعبدل تقسیم بار و برنامه نویس ماشین بود. درآمدش نیز خوب بود و از همه مهمتر من برایش نقشه داشتم . بعد از یک مدت گفت: من می خواهم برگردم . دیگه کار نمیکنم .  به او گفتم : موضوع از چه قرار است .  واقعیت را به من بگو . عبدل در جواب من گفت : که من برای کار تشکیلاتی آمده ام ، تا بحال نتوانستم ارتباط برقرار کنم  .من مشکلش را حل کردم  و تلفنی به طیب گفتم . ( طیب اسم تشکیلاتیش عباس بود و همراه مسعود مدرسی /یکی دیگرازرفقای تشکیلات تهران کومه له/ اعدامشان کردند .اکثریت اعدامهادر سال 61 بود.  عبدل را به طیب وصل کردم .  آنجا دیگر عبدل فهمید که من نیز تشکیلاتی هستم . کارهای زیادی را درآن گاراژ انجام می دادیم ، از قبیل تهیه دنیار عراقی  که  مال اسیرهای عراقی بود که به دست ارتشی ها و سپاه می افتاد و در بازار خرید و فروش می شد . ما با پول خیلی کم  می خریدیم   و برای کومه له می فرستادیم . وجود عبدل در گاراژ کار را ساده تر کرده بود . مایحتاج تشکیلات بر طرف می شد .چه از لحاظ دارو و چه سایر دیگر امکاناتدیگر . ولی دنیارها برای اتحادیه میهنی بود . چرا می دادیم .  دلیلش را نمی دانم ؟  اما خیلی ساده ما امکانات جمع آوری شده را به سنندج انتقال می دادیم . اما سبک کار بسیار غلط بود . من اکثریت تشکیلاتهای کومه له از ماهشهر تا تهران و خرم آبادرا می شناختم . مثلا»  مایحتاج تشکیلات خرم را از سنندج می بردم و از آنجا بعضی دیگر از امکانات لازم  ماهشهر از خرم آباد رامی ـ بردم و تحویل می دادم . البته تشکیلات توده ای بود و بر همین اساس سازمان دهی می شد .  در تشکیلات به رفیقی برخوردم که اهل شیراز بود . چگونه اوبا کومه له آشنا شده بود، نمی دانم . قبلش در سپاه پاسداران نفوذی کومه له بوده وبعد لو رفته بود . خوشبختانه فرار کردو چهارده روز در تهران ماند، که من جابجایش کنم و به پیشمرگان وصلش کنم . چون تعداد زیاد بود و من  هر بار یک نفر را به عنوان شاگرد یا کمک راننده می توانستم با خودببرم .دراین زمان  مسئولین تشکیلاتی گاهی می گفتند که فعلاًَ این یکی را نبرواَن یکی راببر و من داستان را نمی دانستم . ولی از اینجا روابط اتحاد مبارزان کمونیست با کومه له شروع شده بود .  هر بار نفری ازاینرفقارامیبردم . بردن رفیق شیرازی هم مرتب عقب می افتاد . ازطرفی هم شرایط هم سخت شده بود  و مسافرخانه رفتن هم خطرناک بود .

جمهوری اسلامی یک طرح داشت بنام مالک و مستاجر . که صاحب خانه باید مستاجر خود را معرفی می کرد .  من تصمیم  گرفتم این جوان شیرازی را با خود ببرم. تا اینکه طیب آمد و گفت کسی  که معرفی می کنیم باید ببری چون این مهم است و این نفر خسروداور بود . بعداَ اسرار داشت که باید مرا بیند وبا یک موتور سیکلت جلو در خانه اش رفتیم .  دیدم که یک جوان با ریش و پشم زیاد با ما روبرو شد . ابتدا به او تذکر دادم که باید ریشش را بزند  و او مقاومت می کرد .  ولی تذکر دادم که شما را من جابجا می کنم  و باید از دستورات من اطاعت کنی . خسرو نیز پذیرفت و لباس کار شاگرد ،شوفری و  روغنی شده تنش کردم  و ساعت چهار صبح در محلی به نام چهار راه «راه آهن» سوارش کردیم  و بعد برای بار زدن رفتیم و در طول سه ساعت بار زدیم و راهی سنندج شدیم . در خانه ای در سنندج جایش دادم و بعد  معروف کیلانه آمدو گفت : مهمانی که آورده ای باید به طرف روستائی «باینچو» ببری . این کار راهم کردم خیلیها را من به مناطق تحت نفوذ پیشمرگان اَوردم .  این دوران، دوران کشتن کمونیستها بود. سال 60 و 61 بود . یک دور هم ایرج فرزاد مسئول تشکیلات سنندج بود وقتی ایرج نماند ، معروف جایش را گرفت . اما آخرین نفرها یکی ایرج فرزاد و یکی هم حسین عجم (جواد مشکی)که با لباس کردی سوارش کردم وبه عنوان» چی وار»یعنی تاجرخریدوفروش گوسفند که به تهران می ببرند، در جلو پایگاهها  و پست ها بازرسی  مورد باز دید هم قرار گرفتیم و در سوال و جواب بعنوان» چی وار» معرفیشان کردم . آنها را به «باینچو» آوردم . رفیق شیرازی هم که اسمش ایرج بود، را توسط یک خانواده از کامیاران رد کردیم .اوبعدا» در درگیری کومه له با حزب دمکرات کشته شد. البته این داستانها قدری پس و پیش است . این ها مربوط به زمانی است که تشکیلات هنوز لو نرفته بود. آخرین کسانی که من بیرون آوردم ، عبدل و کمال برادر احمد فارس که برادرش در انتشارات کومه له بود . کمال هم در گردان شوان در جریان بمباران شیمیایی حلبچه جان باخت . یکی هم کریم بود ، که در سوئد به مرض سرطان دچارشد و درگذشت . او به کریم نظری معروف بود و در تشکیلات مخفی(تکش) کار می کرد. این افراد کسانی بودند که من از ایران بیرون آوردم در آن هنگام زندگی خودم در معرض خطر جدی بود و آخرین باری که بیرون آمدم دیگر برنگشتم. بعد از بیروناَوردن آخرین نفرکه عبدل بود، خودم نیز در اصفهان بمدت یکماه مخفی شدم و دوباره به کردستان برگشتم و بعد از چندی از طریق روستاهای صلوات آباد و کورکوره از شهر خارج و از آن تاریخ به بعد به جرگه پیشمرگه ها پیوستم .

شمی صلواتی ـ بعد از سال 61 که به پیشمرگه ها   ملحق شدید ، چه کردید؟

وقتی که از شهر بیرون آمدم .گفته شد که پیشمرگه ها در صلوات آباد میباشند و پسر دائیم مرا به صلوات آباد آورد ودرخانه ای به صاحب خانه گفت که این شخص پیشمرگ کومه له است و صاحبخانه سه شبانه روز از من مهربانانه پذیرایی کرد وما منتظر بودیم که پیش مرگ ها بیایند . بعد از سه شبانه روز صاحبخانه آمد وگفت پیشمرگ ها وارد صلوات آباد نخواهند شد و اگر بیایند در اطراف روستاهای «خیاره،هانیس»خواهند بود .  من تصمیم گرفتم خودم به آنجا بروم . صاحبخانه قبول نکرد و گفت تو امانت من هستی و اینجا خطر زیادی تو را تهدید می کند . حزب دمکرات هم آنجا نیروی زیادی داشت. من دربین حزب دمکراتی ها دوست خوبی داشتم. بهر حال من از خانه آن مرد خارج شدم و نزد پیشمرگ های حزب دمکرات رفتم . رفیقم مرا تحویل گرفت . ولی آنها دوست نداشتند که من دو باره به کومه له بپیوندم . اگر یادت باشد پسر حاجی حبیب که پاسدار بود و بعد او را اعدام کردند. به جلال رگبار معروف بود . اول پاسدار بود و بعد حزب دمکراتی شد. در صلوات آباد هم فامیل زیادی داشتند.او مرا می شناخت. گفت فلانی من بطرف شاه قلاء می روم و کومه له هم آنجا مقر دارد . و به من یک اسلحه داد و همراه آنان راه افتادم. سوال کردم که چرا به من اسلحه می دهید، گفت بهر حال اگر در گیری شد، تو هم بتوانی از خودت دفاع کنی و وقتی به مقرکومه له رسیدیم تو می توانی از ما جدا شوی. بهر حال ما حرکت کردیم تا به منطقه لیلاق رسیدیم . گفت در اینجا پیشمرگه های کومه له حضور دارند اگر مایلی می توانی بروی و یا با ما بیایی. از آنها جدا شدم و به پیش نفری که در حال کشیک دادن در روستا بود رسیدم. به او گفتم که پیشمرگ کومه له هستم و از سنندج می آیم و خانه مان هم در چهار باغ است. سوال کرد چه کسی را در چهار باغ می شناسی ؟ گفتم : که من رضا رشیدیان (عضوویکی ازمسئولین کومه له درمنطقۀ دیواندره ) را می شناسم . رفت و بعد از چند دقیقه با رضا رشیدیان برگشت . چند روزی با گردان شوان بودیم و همراه گردان شوان چند عملیات در سنندج انجام دادیم. بعد از این عملیاتها به من گفتند که باید به شاه قلاء بروی و من قبول کردم. ولی شاه قلاء خیلی با آنجا فاصله داشت . به من نقشه ای داده شد که طبق آن بایستی می رفتم . فقط پرسیدم با اسیرانی که در عملیاتها گرفته ایم چکار می کنند ؟ گفتند : آنها را آزاد می کنیم. بهر حال راه افتادم و به شاه قلاء رسیدم. به محض ورود مرا به آموزشگاه فرستادند . یدی کریمی گفت : تو اینجا چکار می کنی ؟ در جوابش گفتم برای پیشمرگاتی آمدم . چند روزی در آموزشگاه ماندم تا اینکه با احمد نامی که او نیز از اعضای تشکیلات مخفی بود برخورد کردم. برادر بزرگ او بهمراه چند نفر دیگر در جنگ 24 روزه سنندج کشته شد.  احمد آمد و به من گفت تو بایستی دوباره به تشکیلات مخفی برگردی . گفتم من همه افراد را از سنندج بیرون آوردم . تا آخرین نفر و بیرون آمده ام و بر نمی گردم . او گفت ما در شهرهای ماهشهر و اصفهان و غیره نیرو داریم .و سعی داشت همراه با موسی شیخ الاسلامی و رفیق هوشنگ مرا قانع کنند(موسی بعدا» خود کشی کرد) که به سنندج برگردم و دو باره تشکیلات مخفی را راه بیاندازیم . ولی من گفتم نمی روم چون شما از اوضاع خبر ندارید. آخرین نفرها در خرم آباد دستگیر شده بودند . معروف که تواب شده بود و همه را لو داده بود ،  اعدام نکردند . جمهوری اسلامی امکانات خوبی در اختیارش گذاشت . بعد در کرچ زندگی می کرد . گاهی هم به سنندج میامد.

ازآخرین نفراتی که ازتشکیلات خرم آباد ،رژیم درتعقیبش بود . اوکه به عمو معروف بود ،به خاطراینکه دست رژیم نیفتد ، به حمام خانه اش پناه برد و در آنجا شاهرگ دستش را زده بود. این داستان تشکیلات مخفی ما بود . تمام وسایل وامکانات که در گاراژ بود ، لو رفت و صاحب گاراژ را گرفتند . به اوگفته بودند که این وسایل متعلق به کومه له است و سراغ مرا نیزگرفته بودند.

بعد از یک ماه که در آموزشگاه بودم به گردان شوان رفتم . ولی همان موقع کنگره ای برگزار شد و ایرج فرزاد نماینده بود. دقیقا نمی دانم که محل کنگره اسمش چه بود.. ولی بهر حال من مسئول تدارکات برگزاری کنگره شدم و هر چه اصرار کردم که من به همراه گردان شوان به سنندج بروم ، ایرج قبول نکرد.من مسئولیت تدارکات را پذیرفتم و به ناحیۀ سقز جهت خرید نفت و آوردن وسایل اعزام شدم. چون در سنندج آشنا داشتم به صاحب گاراژ سفارش می دادم که آنها وسایل را به فلان ده می آوردند و ما آنها را تحویل می گرفتیم . تا آخر زمستان کار ما این بود و من دیگر پس از آن رنگ سنندج را ندیدم . بعد از آنجا رفتم و مسئول تدارکات کمیته جنوب شدم تا درگیری بین کومه له ودمکرات . تا زمانی که حکومت جمهوری اسلامی هم به بخش جنوبی کردستان حمله کرد و ما مجبور شدیم تا مرز عراق عقب نشینی کنیم. یازده نفر از ما کشته شدند و ما به شلیر آمدیم . در آنجا نیز با حزب دمکرات درگیر شدیم. آنجا من همراه .محمد امین کمانگر مسئول تدارکات شدم.

شمی صلواتی ـ شما بعد از اینکه از شهر بیرون آمدی و به پیشمرگه ها  پیوستی چه تفاوتی  بین این دو نوع زندگی احساس کردی؟

من آدمی تشکیلاتی بودم ولی چون دیگر نمی توانستم در شهر بمانم مجبورشدم که از شهر بیرون بیایم وسلاح بردارم و بجنگم . در واقع این زندگی گر چه دنبالۀ زندگی گذشته بود ولی بشکلی تحمیلی بود. جو حاکم،  جو مسلحانه بود که بهر حال بایستی آنرا تحمل می کردی . من دارای زن و سه فرزند بودم و دیگر زندگی عادی برایم مقدور نبود . باید می کشتیم یا کشته می شدیم. این زندگی ای بود که در واقع جمهوری اسلامی به ما تحمیل کرده بود . دیگر از محبت ودوستی خانواده خبری نبود.دیگر احساس شوهر و پدر بودن در من به شکلی از بین رفته بود . چون در شرایط جنگ و کشتار جایی برای این چیزها باقی نمی ماند. بگذار خاطری را بگویم . روزی در حومه سنندج مادرم را با لباس سیاه دیدم . از او سوال کردم چرا لباس سیاه پوشیده ای؟او جواب داداین لباس را تن من کرده اند . ولی تو سعی کن لباس سیاه را تن دیگران نکنید. بعد از سه سال به من گفتند که تکلیفم را با منیر روشن کنم. به او گفتم با اینکه به توو بچه ها بسیار علاقمندم ولی دیگرزندگی عادی برایم امکان ندارد یعنی در شرایط حاضر با وجود جمهوری اسلامی زندگی عادی امکان ندارد . مگر اینکه با جمهوری اسلامی سازش کرد ، که من این زندگی ننگین را نمی توانستم قبول کنم.  بهر حال به منیر گفتم  که مختاری و هر راهی را که میخواهی انتخاب کن یا منتظر بمان یا از من جدا شو و اگر نگهداری بچه ها برایت مشکل است، آنها را به برادرانم بسپار.آری بهر حال یک طرف زندگی عادی و سر به زیر انداختن و با خفت و خواری جمهوری اسلامی را قبول کردن ، یا اینکه پیشمرگ کومه له بودن ودرراه اَرمانهای اَزادی خواهانه مبارزۀ مسلحانه کردن.

شمی صلواتی ـلطفا از در گیری با حزب دمکرات بگو؟

داستان از این قرار بود که کمیته جنوب سه مسئول داشت.پیش از هر چیزی بگذار خاطره ای را برایت تعریف کنم.در آن موقع جمهوری اسلامی تصمیم داشت که پیشمرگه ها را وادار به عقب نشینی کند . من مسئول اسناد جنوب بودم . محمد ، توفیق و هلمت هم بودند . ما وظیفه داشتیم وسایل و اسناد را در هنگام جنگ از خطر برهانیم. در آخرین در گیری متاسفانه نُه نفر از دست دادیم . یکی از آنان خسرو یار الهی بود . دوبرادر دیگر خسرو درصف کومه له جان خودراازدست دادند .  جمیل  یارالهی که برادربزرگ تربودودرتشکیلات تهران باطیب فعالیت میکردودردستگیریهای ان موقع همراه طیب دستگیروبعدازشکنجه های زیاد اعدام شد . برادرکوچکترشان فرید یارالهی که دراثر سکتۀ مغزی دراردوگاه بوتی واقع درکردستان عراق درگذشت.در همان موقع از اعدام دکتر سعید یزدیان نیز آگاه شدیم . دکتر سعید و معروف کیلانه از اعضای تشکیلات تهران بودندو گویا همگی را معروف لو داده بود. بهر حال در مورد جنگ کومه له باحزب دمکات یادم می آید که جنگ سختی بود.همه ما واقعا خسته وکوفته بودیم .بیمارستان را مجبور شدیم جابجا کنیم.  بهار بود . یک روز در آبادی مجاور بودیم و قرار بود . اگر شد دوباره به شیلر برگردیم . ساعت دو بعد از ظهر بود آنروز جنگ ادامه داشت. من اسبی داشتم که مشغول آماده کردنش برای رفتن بودم. اسب شخصی خودم بود . اسلحه ام را به رفیقی دادم و گفتم من اسب را می گردانم ..چند دقیقه بعد صدایی شنیدم . بطرف صدا رفتم و مردی را دیدم که در حین فحش دادن می گفت : فرار کنید،فرار کنید. وقتی خوب نگاه کردم ، دیدم مردی دستهایش را باز کرده و می گوید به آغوش اسلام باز گردید . او پاسداربود. آنها می خواستند همه ما را در ده دستگیر کنند . من روی اسب پریدم و به ده نزدیک شدم . یکی ازرفقااز خانه بیرون آمد و گفت: چه خبر شده ؟ گفتم پاسداران می خواهند ده را محاصره کنند. ما بروی خانه های بلند رفتیم که مسلط به منطقه بود .اَنهادرپائین اَبادی بودند و ما در بالا تا ساعت هشت در حالی که در محاصره اَنها بودیم ،جنگیدیم. پاسداران خانه هایی را که ما در آن بودیم به توپ بستند .یکی ازرفقا گفت برویم پایین . رفتیم و دیدیم که پیشمرگی یک دستش قطع شده. خلاصه جنگی نا برابر بود . آنها با توپ به ما شلیک می کردند و ما با ژ- ث و کلاشینکوف دفاع می کردیم . فرمانده لایقی مثل  حاجی هم زخمی شده بود .او به من گفت مراازخانه بیرون ببر و اگر ممکن است پتویی به من بده ولی ما پتو نداشتیم. بهرحال تا جایی که توانستیم زخمی ها را از خانه بیرون کشیدیم و به بلندیهای ده رفتیم تا بتوانیم بهتر دفاع کنیم .

شمی صلواتی ـ با دیدن رفقای زخمی و کشته چه احساسی داشتی؟

ایرج فرجادـ دیدن لت وپار شدن رفقا، گر چه تاسف آور بود ، ولی بهرحال مسئله عادی بود . چون جنگ طبقاتی و آرمانی بود که باید صورت می گرفت وازدست دادن رفیق همسنگر، متاسفانه درمبارزۀ طبقاتی پیش میاید و این صحنه ها تلاشی است برای امر انقلاب .  بهرحال ما آن روز پاسداران را عقب راندیم. آخر شب باید کشته هایمان را جمع می کردیم . چون نمی خواستیم جسد رفقایمان بدست ارتجاع بیافتد. بعد کم کم با تاریک شدن هوا پاسداران رفته بودند. ما از ده شبانه بیرون آمدیم  .صبح هلی کوپتر آمد وما در بیشه بودیم و در تیررس هلی کوپتر .نمی دانم هلی کوپتر ما را میدید یانه . به هرحال شلیک نکرد . آن روز ایوب نبوی که خیلی زخمی بود ، زجر زیادی کشید و ما هیچ وسیله ای نداشتیم که درد او را ذره ای التیام بخشیم. بعدازدرگذشتش جسدش را گذاشتیم و رفتیم .. مردم ده جسدش را به خانواده اش تحویل دادند. او یکی از قدیمی ترین کادرهای کومه له بود . بعد از دو هفته جنگ وگریز وارد خاک عراق شدیم و در پایگاهی دو هفته مستقر شدیم . پس از دو ماه دوباره به شیلر برگشتیم. باید در شیلر اردو گاه میزدیم .(شامل بیمارستان،خوابگاه،آشپزخانه .) البته همه استتار شده.گویا از قرائن معلوم بود که با حزب دمکرات جنگی دیگردراین منطقه در پیش است. من همراه گردان شوان بودم که در جنگ با دمکراتها پایگاه  «نرمه لاس»را از دمکراتها گرفتیم .  بدون اینکه تلفاتی داده باشیم .از دمکراتها چند نفر ازجمله یکی از کادرهای مرکزی اسیر شدند. در آن زمستان بسیار سرد مجبور بودیم روی دره  شیلر پلی بزنیم . در همان شب بسیار سرد بایستی یکی دیگر از اردوگاههای حزب دمکرات را تسخیرمیکردیم . متاسفانه در کمین آنها افتادیم ولی توانستیم راه بازکنیم . خلاصه سه ماه زمستان دائم در حال جنگ بودیم  .چندین کشته و زخمی دادیم . ناگفته نماند در حین اینکه ما درشیلر پایگاه داشتیم ، سه سال قبل کومه له در خاک عراق هم پایگاه  «معلومه» را برقرار کرده بود .ما پس از اینهمه جنگ وگریز بالاخره حزب دمکرات را از ناحیه بیرون کردیم . ولی در بانه وضع طوردیگری بود .حزب دمکرات در آنجا مسلط بود . به واحد ما گفتند که به آنجا برویم . ولی درمورد من تصمیم بر این گرفته شد که عده ای، شامل 9 زن حامله و دوازده نفر زخمی را به پایکاه » معلومه» درکردستان عراق ببریم.

ایرج و شمی عزیز

دستتان درد نکند بخاطر مکتوب کردن بخشهائی از یک تاریخ واقعی. صمیمانه است و گرم و به دل می نشیند.

یکی دو اشتباه را متوجه شدم که خوب است که در ورژن بعدی تصحیح کنید. طیب عباسی روح الهی معرو ف به «عباس خان» در تشکیلات شهر تهران کومه له، در اوائل مهر ماه سال ۵۷ از زندان آزاد شد. او را در مهر ۵۳ دستگیر کردند و محکومیت او ۴ سال بود. بنابراین آزاد شدن او نه در سال ۵۶ که در گفتگوی شما آمده است، که در سال ۵۷ صورت گرفت. روزهای و ماههای آخر زندان را همراه با فواد مصطفی سلطانی در زندان سنندج سپری کرد که اعتصاب غذای ۳۴ روزه آنها در اواخر زندانی بودنشان انجام شد و موجب اعتراضات در سنندج بود و اولین جلوه تقابل رادیکالیسم جوانان انقلابی سنندج و مریوان( چون از مریوان هم برای شرکت در آن تظاهرات در همبستگی با اعتصاب غذا بسیج داده شده بود). یکی از فعالین سازمانده آن تظاهرات، احمد شعبانی بود که داستان مقاومت قهرمانانه و مرگ او در اثر شکنجه در زندان مهاباد در سال ۶۲ زبانزد خاص و عام است. احمد جزو ۵۸ اعدامی آن سال است که به دستور فرماندار وقت مهاباد، جناب جلائی پور، از چهره های «دو خرداد» و «اصلاح طلبان» اسلامی وطرفدار «عدم خشونت» بطرز وحشیانه ای قتل عام شدند.

جائی «احتیاط» را احتیاد نوشته اید و املای اصرار به معنی پافشاری را «اسرار» نوشته اید.

در متن و در بسیاری موارد بین کلمات فاصله نیست

اسم رفیقی که به نام «عمو» آمده است و در حمام خانه اش به زندگی خود خاتمه داد، «محسن نهاوندی» است. او یکی از مقاومترین زندانیان زندان شاه و متولد شهر خرم آباد بود طوری که تا او را مواجهه ندادند حتی از بردن اسم واقعی اش برای بازجوهای ساواک خودداری کرد.

اینها نکاتی بود که به چشم من خوردند. خوب است که در متن نهائی تصحیح و تکمیل شوند. حیف است تاریخ و روایتی به این شیرینی و جذابیت از نظر فرم و نگارشی ایراد هائی داشته باشد

خسته نباشید و برایتان سلامت آرزو دارم

۱۲ ژوئن ۲۰۱۰

ایرج فرزاد

۱ دیدگاه (+add yours?)

  1. ناشناس
    ژوئیه 10, 2012 @ 03:00:21

    رفقا ایرج وشمی دستتان درد نکند وهمیشه قاطعانه برای منعکس کردن برگی از تاریخ خیلی جالب است

    پاسخ

شمی صلواتی / فعال سیاسی/ شاعر و نویسنده/ زندانی سیاسی سابق دهه 60

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: