من و یادداشت­های روزانه­ام!

من و یادداشت­های روزانه­ام!

  شمی صلواتی

نمی­دونم چرا گاهی اوقات درون دل طغیان می­کند و قلم بدون این که، من بخواهم، می­رقصد و من این واژه­ها را که این­گونه در اوج ساده­گی جاری­ست می­پسندم بدون آن که بخواهم که این­چنین نوشته شود. گاهی اوقات زندگی امروز به دیروز پیونده می­خورده و دفتری از خاطرات ورق می­خورد و نفسی که در سینه حبس است هم­چون آبشار دهان باز می­کند فواران به هر سو سرازیر می­شود. نه! دل تنگ است. و این­ها فانتزی نیست. دل اسیر است/ زخمی است/ هیچ چیزی علاجش نمی­کند این قصه سر دراز دارد و به سال­های دور دور بر می­گردد و انتهایش به کوچه باغی به دورن کوهی بلند ختم می­شود که سر آغاز زندگی بود.

***

عزیزم، هر موقع اومدی به هر گوشه دفتر پر درد من جانانه نگاه کن. از هر کوچه­اش که گذشتی در آن خانه­ای از عشق به پاست و در هر خانه ورق پاره­ای است به صدها برگ سرخ. رنگ هر برگ را که ورقه زدی شعری است از زندگی و هر واژه را که یافتی دلی است از عشق برای زنده ماندن. پس به خود باش و از مستی بپرهیز و هر واژه را به خاطره بسپار که رمزه زندگی، حاصل سرانجام عشقی است واقعی، که در زیر فشار سختی­های روز به درخت پیری تبدیل شده و حالتی ناساز دارد و گاه بر اثر بدمستی هم­چو آتشی است سوزان؛ که در خود می­سوزد و شعله­اش را کسی نمی­بیند، به انتهای کوچه که رسیدی خونه­ای کوچه و سوت کوری خواهی یافت که نور گرسوزش پیدا نیست. دود غلظی از آن بر می­خیزد که بسیار بی­رنگ است نزدیک­تر شدی نترس که عاشقی در آن می­سوزد که غرق شده در عالم خویش او یک شیدا واقعی است که در حال کوچ کردن است و قصدش رفتن به باغ رویایی است که در آن کسی پای بر دل کسی نمی­گذارد. خون انسان بی­رنگ نیست و دل انسان از سنگ نیست. پس برو به سایت من نگاه بیانداز تا شاید با دل من آشنا شوی که در آن همه چیز هست به جز گل رویایی.

انسان مقدس­تر از هر چیز! مقدس تر از خاک و نژاد و اعتقادات!! زمانی ما بر جهل و نادانی / زور و ستم فایق ­آییم تا بر اساس ارزش­های انسانی گام بر داریم! نه بر اساس تاریخ نامفهوم و متکی بر جهل / نه بر اساس نژاد و نه بر اساس مذهب، ناسیونالیزم. مذاهب در تناقض با انسان و ارزش­های انسانی هستند!!!

باور قشنگی است! انسان بودن و انسان ماندن! از آن قشنگ­تر و زیباتر هم­صدایی توست که فریاد مرا رساتر می­کند! چه زیبا گفت آن بانوی زیبا پسند «هیچ ظلمی تا ابد نخواهد ماند اگر من و تو ما شویم.»

 


ماهرویی زبیا پوش و شیرین سخن به لوطی پیر و آشفته حال گفت: «چه بی رحمانه مرا به فراموشی سپردی؟ نالوطی مارا ببین که غرق تماشای تو بودیم» پیر لوطی مکثی کرد و به کرسی میخانه تکیه داد و در خود فرو رفت! ماهروی رویایی باز آمد به خیال و با نگاهی عاشقانه گفت در این فکر و عالم مستی به کجا نظر دارید. پیر لوطی لب­خندی زد و باز غرق. در افکار خویش! اول یک نگاه بود و بعد جنگ دو لب در انتهای کوچه تنگ و بن­بست / سرانجام دو بوسه، ادغام دو روح در یک جسم / یعنی تبدیل دو به یک، یعنی دو دل دیوانه یکی شدن، سرانجام یا تن به رسوائی تا پای جان، یا دلی را شکستن و با روح آزرود، آمیخته به درد، خودت را به می میخانه سپردند.

 


روزی فرا می­رسد که عاشقان گل به دست از باغ خوشبختی گذر کنند! تا آن لحظه من به کدام گور آرامیده­ام ! نمی­دانم… اما تو دل تنگت را شیدا کن، آراسته و زیبا باش و تنت را با جامه­های رنگین آراسته کن! گشاده دل باش و با گذر از کوچه تاریک پای بر هر حدیث کهنه بگذار و شمعی بیافروز! تا زاهد بر خود بلرزه درآید از آن شمع نو افروز / و از رفتن آن حدیث کهنه که بر باد رفته است!!!!

 


خسته دلم / راه طولانی طی کردم / با نگاهی به شهر پر آشوب. غصه­ها را زیاد می کند. من عادت به گریه دل دارم. از این وارونه شهر پرآشوب که جوانی بر چوبه دار است. و یکی خدا و خنجر به دست / جماعتی هم گاه سر به تعظم و گاه غرق به تماشایند! من از این شهر بی­زارم/

گویم سخن از عشق به آسانی و تو چه ساده می شنوید البته اگر باور کنید کلام عشق را / کلامی که در ذره ذره وجودم هم­چو پرنده غریب آشیانه ساخته و بسان چشمه از قلب سوخته­ام جاری می­شود تا تو را به باور زندگانی برساند. به دوباره زیستن! به جهانی که در آن یک برابر است با یک و سهم هر انسان گلی است به رنگ شقایق!!!!!

 


من از دورترین دشت، دورترین صحرا، دورترین کوهستان، آن­جا که خدایان همراه با بردگانشان در ستایش جاهلت شمیشر بدست تاختند و جوبیارهایی از خون جاری ساختند. آن­جا که گیاه و درخت و کوه و دشت به انتظار مرگ خدا نشتند و برای طلوع خورشید به انتظار! آن­جا که سر زمین حماسه­هاست و چشمه­های که آبش رنگین­تر از همیشه به خون­آلوده است من از آن سرزمین آمده­ام که عشق درخت کهن­سالی است پر از شاخ و برگ! که ریشه در عمق خاک دارد، آمدم. تا نماد هیجان و عشق به زندگی باشم تا شمع فروزان در کوچه­های تاریک نماد روشنایی باشم، من از دره­های مرگ اومدم. من از میان گل­ها در دشت­های پرخطر گذر کردم و با خود بوی معطر گل­های زندگی را به ارمغان آورم تا نماد زیبایی­ها زندگی باشم.

 


برایم بنویس، که مرا در قلبت راه دادی، و بگو که دیدگانت را در جستجو من شیدا خواهی ساخت. برایم بنویس، که دیروز با زیباترین جامه به رنگ عشق از کوچه شهر گذشتی. برایم بنویس که عاشقانه به یاد من از آیین و مذهب گذر کردی و مرا به جای خدا، خدا ساختی. و من نیز در لحظه­های رویایی مست و عریان در شوکتی برای تو. تو را زیباترین و عاشق­ترین گل سال پنداشتم.


از دود گرسوز چشم­هایم می­سوزد. تن، این جسم و روح خسته برای چرتکی خواب خمار است و من، این قلب خسته، می­خواستم بنویسم «دل­بر جانان برگرد، خونه بی­تو سرد، سرد است.» ولی گرسوزه خاموش شد و کاغذ هم­چنان سفید ماند؟ حسرت تنهایی / ساخت خونه­ای تاریک در دل، و تن، این جسم و روح خسته در خواب عمیقی فرو رفت/

 


با بیان شعری از درون دل و احساس را در پیوندی با وزش باد به رقص در دشت تنهایی سپردم. من بودم خیال، من بودم خاطره­ها در پناه جنگلی دور و تو را در آینه زندگی به ذهنم سپردم. لحظه­های زیبایی را بر برگ­های تک درختی نوشتم که این­گونه عیان شد. بگو که مرا به باغبانی دلت گماشتی و من نیز باغ را به هر نوع گلی که بود آراستم. حالا بیا، تا من تو را به دیدن گل­ها ببرم. آن­جا تفاوت تو با گل را برایت عیان کنم. مرا احساسی شاعرانه و تو را با روحی روان. بیا با من ، اگه رویاست یا خیال، یار من باش در شب­های تار.

دلم تنگه. به تو هرگز دروغ نگفتم. بهت گفتم از تو زیباتر نمی­ببینم. از تو غنی­تر، نه! بهت گفتم که از کوه بالاتری. زیبا و برابر با خورشید / مهتاب تنهای شبی. دل­چسب­تر از یک گل و پاک­تر از قلب یک پرنده…

بهت گفتم دوستت دارم؛ در قلبم تو تنهاترینم؛ بهت گفتم هم­چو کوه بزرگ و بسان رودخانه روان؛ هم­چو چشمه پاک و زلالی؛ بهت گفتم اسب وحشی!

چون نترس و با هوش و زیبایی. به تو هرچه گفتم نگاه چشم و احساس قلبم بود / راستش باورم بود. من به تو هرگز دروغ نگفتم…

هم­چو دختر کوچولو با دست­های پر از عشق بلندت می­کردم و با چرخشی در آسمان به صدها بوسه و نوازش نثارت می­کردم. یادت می­آد؟ و به هر کجا که زیبایی بود تو را بر شانه­هایم می­گذاشتم و می­بردم تا خوابت می­برد

در میان باغچه­های پر از گل دید به دید غرق نگاهت بودم.

چشمم زیباتر از تو( نه حس می­کرد و نه می­دید…

خیلی دلم تنگه. به تو هزگز دروغ نگفتم… و این تو بودی که نخواستی همه چیز زیبا بمونه! حالا که رفتی / برو دیگه / فقط سعی کن سعادت­مند باشید!!!

گل رز زیبا است. زیباترین زیبایی­ها! تصویر زیبایی در رنگ سرخ با معنایی از عشق، بوی معطرش آرامش جان و دل، یعنی زندگی­ست! اما دل­بر جانان به خاطر بسپار که با این همه توصیف زیبایی که کردم متاسفانه خار دارد و بنا به همین دلیل باغبان برای جلوگیری از ورود غریبه­ها به باغ، آن را حصار و پرچین کشیده است. ای کاش گل رز هم هم­چون بنفشه نرم و لطف بود آن­گاه من و تو هم می­توانستیم باغ را سیر تماشا کنیم! یعنی دنیا پر از لطافت بود!

 

اشک راز در خود بودن است / برای آرامش / مانند باران تند در دشت­های دور کویر / آن­جا که با نم­نم باران گلی جان می­گیرد. اما در بستر عشق، دلی به آرامش می­رسد / امیدی دوباره جان می­گیرد/ به راستی چه ساده «دل» در قفل و زنجیر زندانی می­شود و چه ساده به انتظار می­ایستد / آه دنیا چه­قدر کوچک می­شود برای عشق / که فاصله آسمان و زمین به مسافت چشم و دل است.


همه چیز تغییر کرده بود شاید هم فرق داشت. انگار غمی عمیق سایبان هر دلی بود. صدای ساز و دهل دیگه شنیده نمی­شد. از عروسی­های شلوغ و پر جنب و جوش دیگه خبری نبود. مردم با ترس زندگی می­کردند. ترس از حکومت خدا! حتی احساس ما به زنجیر و در اسارت گرگ­ها بود. روستا در سوک تنی چند از فرزند خود که به دست جنایت­کاران مذهبی جان­باختند نشسته است. تعدادی از جوانان هم در زندان بودند. آسایش و آرامش وجود نداشت. دیگه لب­خندهای دختران در انتظار بازگشت پسران روستا از باغ نبود. چون بیش­تر جوانان روستا را ترک کرده بودند و تقریبا همه چیز به هم ریخته بود. بر روی تکه­ای­(کل مه سورکه) پایگاه نظامی بسیج­ها و پاسداران و ارتش بود

و هر روز در روستا وقتی جوانی را می دیدند تحقیرش می­کردند و کتک­کاریش می­کردند و با تمام وجود می­خواستند قدرت نمایی کنند. و چه شب­ها الله­­اکبر می­گفتند. روز ها با میکروفن­های قوی دعای کمیل را با صدا آهنگران در میان روستا پخش می­کردند.

صبح­ها مردم وقتی برای کار به باغ­های خود می­رفتند مقدار نان خشک و چای و قندی به همراه داشتند تا صبح را به غروب برساند. ولی ماموران جمهوری اسلامی نان­ها و قند و چای­شان را از مردم می­گرفتند و می­گفتند چون پیشمرگه در خانه باغ­هایت هستند و شما نان­ها را برای آن­ها می برید!!!

روزهای شومی بود. که خدایان جهالت و بردگی بیش­تر از هر طرف به تاختن بودند و سوار کاران رهایی خسته…

با طبیعت زیستند!

راه و رسم زندگی­ست.

پای هر درخت رفتند

خودش عشق زندگی­ست.

وقتی راهت به باغچه­ای پر از گل می­افتد. در میان صدها گل، بوی گلی تو را به طرف خود می­کشد. و درآن لحظه تو چه ساده به آن نگاه می­کنی و می­بویی و با نگاهت چه زیبا با او سخن می­گویی. دوست داری برای دوستانت تعریف کنی. در بوی معطرش غرق می­شوی. منم انسانی عاطفی هستم و زیبائی را که می­بینم و ستایش می­کنم. نه تنها ستایش، بلکه زیبائی را لمس می­کنم احساس می­کنم. سعی می­کنم با او ارتباط بر قرار کنم. و با شما تقسیم کنم.

دیروز صبح دیدم گلی که زینت زیبائی خانه مابود، بی­حس، خشکیده بود. خانه بدون گل، سرد و خاموش بود و بوی زندگی را با خود نداشت. دل دیگه در آن پا بند نمی­شد. باغچه نیز بی­رمق در عزا بود. ماهی­های کوچولو زیبا، طاقت شنا نداشتند. روز سختی بود، دل من در اسارت غم گیر کرده بود. پرنده­ای پیدا نبود. از همه مهم­تر، در خانه بستر ناتوانی و نفس در سینه حبس بود. درختان باغچه همه به خواب رفته بودند. فصل بی­مهرها بود. خورشید چقدر زود خسته می­شد و به بستر خوب می­رفت. هوا تاریک شب ارمغانش بی­عاطفگی بود و زمان چقدر به کندی پیش می­رفت. آیا این همه زیبائی و این همه امید به خاطروجود یک گل بود. مادرم می­گفت: «گل نماد عشق است» یک روز از مادرم پرسیده بودم: نماد عشق چیست؟ و او در جواب من گفته بود: «خانه دل­ها؛ و خانه دل­ها منزل­گاه عاطفه­هاست» پس این خانه پیوندی عمیقی باید با گل داشته باشد و از مادرم باز پرسیدم چگونه می­شود که پیوند یک گل با خانه عاطفه را فهمیده باشد؟ او می­گفت: «چهار نوع گفتار است که انسان می­تواند به خانه عاطفه ها برسد. دو گفتار زودتر می­رسند و دو گفتار شاید هیچ وقت نرسند» بعضی از انسان­ها به وسیله چشم­شان گفتنی­ها را می­گویند. این­ها زیبائی­ها را می­شناسند و منزل­گاهشان در خانه عاطفه است و نماد عشق را می­شناسند. این دسته از انسان­ها خوشبخت­ترین و خوش­قلب­ترین­اند. دسته دوم حس بویائی دارند و در ارتباط با گل­هایند که خود نماد عشق­اند. من این دو نگاه را دوست دارم و حالا می­فهمم که وجود یک گل باید معنا بیش­تر از زندگی باشد. به حال خودم دلم سوخت و بی­گانگی را در خود احساس کردم چون من با سر و دهان در پی ارتباطم. وای بر من وای بر من که عمری به خطا رفتم…


در تفکر اسلامی، زن که سفره­ای از عشق و مهربانی است اما، از نوع جنس دوم و به عنوان انسان درجه دوم و با نگاهی جنسی در واقع به عنوان برده جنسی در تفکر اسلامی جای گرفته است. تفکر که با معنای عاطفه و عشق بی­گانه است اگه مرد پول­دار بود می­تواند فحشاخانه داشته باشد و تعداد زنهای­شان را اضافه کند!

در این تفکر، سگ نجس و خوک کثیف است در حقیقت سگ نماد وفا و دوستی است و خوک حیوانی است که دارای هزار یک خاصیت!

این تفکر، غیرمسلمان را نادان و در ضدیت با خدا توصیف می­کند و مرگ او را به دست مسلمان نشانه مردانگی و شهامت و جسارت می­داند گویا خدواند چون خودش پیر و ناتوان است به عنوان رشوه جای بسیار زیبا و با صدها دختر گل چهره در بهشت برای حال کردن قاتلین مهیا کرده است. و واقعا معنای زندگی برای این­ها فقط زیر شکم است و بس!

یکی از این صاحبان تفکر مرا خوک کثیف خطاب کرده است و کشتن مرا توصیف کرده است. از همین­جا، باید به جانی بودن این جماعت پی برد اما با افتخار در همین­جا می­گویم:

برایم خوک بودن زیباتر از هم­کلاسی و هم­فکری و با صاحبان این تفکر است.

زنده باد خوک که جانی نیست و هزار یک خاصیت دارد اما شما بگین صاحبان این تفکر، به جز ضدیت با انسان و به جز تفکر ضدزن و به جز و…، چه خاصیتی دارید. زنده باد بی­دینی!!!

پاسخ به یک سئوال: آقای صلواتی نگاه شما به جهان آینده چیست؟ دهکده­ای کوچک كه در آن علم و دانش و تخصص، قدرت را در دست دارد ؟ یا این که در این جهان هم می­توان با ارزش­های قومی و فرهنگی زندگی کرد و به مشکلی برنخورد؟

ارزش­های قومی و ملی به قرن نوزده بر می­گردد که ارمغان جامعه سرمایه­داری بود اما امروز دیگه بی­معناست و دنیا به یک کشور کوچک تبدیل شد و زبان­های کشورهای صنعتی مانند آلمانی و فرانسوی و در صدر آن زبان انگلسیی جهانی شدن زبان ارتباطات دنیای علم و دانش شدن.

من فکر می­کنم در آنید بیش­تر زبان­های محلی و ملی ضرورت خود از دست می­دهند و ضرورت جامعه جهانی ایجاب می کند که مساله ملی و قومی از بین برود نه با جنگ، بلکه ضرورت علمی و دست یا فتن به تکنیک و ضرورت­های اجتماعی. و اگری کسی از آن غافل باشد عملا حاشیه­ای و نابود می­شود.

در رویاهایت سیاحت کن چون رویاها روزی واقعیت­های زندگی خواهند شد. عشق اول رویاست، اما به وصال یار که رسیدی دیگه رویا نیست، بلکه یک حقیقت است! اما با یک احساس زیبا و شاید هم با احساس نفرت انگیز / چون عاقبت بعضی عشق­ها اگر در رویا بمانند زیباترست. زیبا به لطافت گل و نیم نگاهی آتشین به مهتاب / یا نفرت انگیر/ یا احساسی به نرمی گل! اما برای رسیدن به عشق ابتدا باید از کوچه­های وحشت گذشت. و دل را به رنج و درد آشنا کرد / رویا تحقق یافت / و دل باغچه شد / آن­گاه به یاد خواهی آور آن روزها رویایی که به سیاحت بودی و ابروانت را بالا می­انداختی و جواب سر بالا به دیگران می­دادی یک شب که رختخوابت را رها کردی و رفتی خرما را با دوغ خوردی؛ گفته بودی خواب مرگ را دیدی و گویا ترس و وحشت ناشی از خواب تو را آشفته کرده بود و دوباره در خواب دیدی که زمین شق شد و دختری جوان در کماست. چه خواب درد آوری بود یادت می­آد که می­گفتی: «آسمان گریه می­کرد و تو نوازش می­کردی و همه حفرهای بزرگ / ترس /وحشت در همه جا / اما فردا روز عروسی است» و من هم گفتم چه خواب عجبی! و بعد از تعریف خواب سرت را بر شانه­ام گذشتی و با قیافه­ای حق به جانب، اما افسرده به یواشکی گفتی: «چه سخت است زندگی­ای؛ کاش آدم در خیال کودکانه خود می­ماند / بزرگ شدن یعنی شناگرشدن / هر چه بیش­تر بزرگ شدیم / رنج­مان بیش­تر شد؛ هر چه بیش­تر آگاه شدیم بیش­تر آشنا به این باغ پر از وحشت و ریا شدیم / برای همین خوبه / که آدم تو عالم بچگی بمونه» و من گفتم اره ولی آرام باش و منطق تو فوق­العاده عاطفی­ست؛ به همین دلیل ضرب پذیرتری؛ سعی کن منطق و عاطفه را هم­وزن کنید. این باغ پر از گل، ظاهر قشنگی داره؛ اما داخلش پر از عقرب و ماره که نمی­شه توی اون با آسایش قدم گذاشت. تا عاطفه هست تا انصاف در وجود آدمی هست عشق و زیبای در جسم و روح انسان به عریانی پیداست و تا لبان تو عاشقانه به رویای خسته دلی در انتظار است هیچ مکان امنی نیست. مکان امن فقط مال آنانی­ست که کر و کور / لالند / و به راحتی تن به مرگ سپردند/

از دود گرسوزه چشم­هایم می­سوزد. تن، این جسم و روح خسته برای چرتکی خواب خمار است و من، این قلب خسته، می­خواستم بنویسم: «دلبر جانان بر گرد، خونه بی تو سرد، سرد است» ولی گرسوزه خاموش شد و کاغذ هم­چنان سفید؟ حسرت تنهایی / ساخت خونه­ای تاریک در دل، و تن، این جسم و روح خسته در خواب عمیقی فرو رفت/

در کوچه های شعرم سرگردان است و آواره به هر جا با نگاهی جانانه / دیدمش به تنهایی! گفتمش: «تو نیز هم­چو من خسته دل و پریشانی» به آرامی جواب داد: «این­جا کسی روی دلم پا نمی­ذاره / این دل خسته را نمی­آزاره / باغ شعرت چه ساده است هم­چون دل من یک عالم رویا داره» اگر این بار نوشتی کلام عاشقانه / از شهری بگو که مردمش دلی آرام و بس شیدا داره/

نه از شهر من که در آن قناری به بند و رندانه /

از شهری بگو که پروانه هایش به باغ گل مهمانه /

نه از شهر که هزارش به دور شمع فقط یک لحظه به پروازه /

بگو آسمانش چه رنگ است آن­جا که تو را هم­چون مهمان داره /

از اشک این دیدار مگو که رنگش به خون معیاره /

گفته بودی که لب به لب / هم­آغوشی در آن آزاد آزاده /

نگفتی باز که! در شهر من بوسه و هم­آغوش سزایش: به سنگ / طناب و داره…

هر روز پنجره اتاقش را به سوی باغ پر از گل شعرم می­گشاید. حفره­های خالی دلم را پر ازعشق و گرمی می­کند و چه زیبا است اگر به دنیای احساسش بتوانم سفر کنم و در لابلای اشعارم برای دل کوچکش کلبه­ای بسازم تا او در آن رویاهایش را با پروانه­های عشق به شاخه­های گل پیوند بزند! هر چند، امروز در کوچه باغی، اطراف ده دیدمش که خوشحال بود.

گاهی اوقت پیش می­آد به تصویر «که مرگ را می­شود احساس کرد» لحظه­ها وحشت است، ترس خودی را نشان می­دهد. ترس از مرگ / ترس از نیستی / ترس از پوچ شدن.

این لحظه آشنا می­شود و احساسی زیبا در وجود آدمی عریان می­شود. احساسی که فکر می­کنید زمان کوتاه­ست،احساسی که باید شتاب بیش­تری بکنی! احساسی که، هر لحظه­اش غنیمت است و زمان هر ثانیه­اش به قیمتی گران بها داده می­شود.

آشنا به مرگ / نگاه آدمی را به سوی دنیای سپری شد می­چرخاند حسرت و آه را در وجود انسان بی­دار می­سازد عواطف و هیجان به عشق در وجود آدمی غوغا کنان نمایان است و زیبا می­شود / عواطف جای کینه را می­گیرد.

این­گونه بی­داری! زیباست اما من از مرگ متنفرم علاقه به شنیدن اسمش ندارم چون با شنیدنش تنم می­لرزد- پاهایم سرد می­شود و در اوج عصبی خنده­ام می­گیرد / چرا؟ نمی­دانم! ولی در آن لحظه کنترل اعصابم را از دست می­دهم و فقط با نگاه عمیق به مرگ / می­خندم هی می­خندم / مردم تماشایم می­کنند / برایشان سئوال است، تعجب می­کنند و از خودشان می­پرسند این دیوانه کیست / خود مردم شاید دیوانه باشند چون هر چیزی خارج از دایره اخلاقیات­شان باشد برایش تعجب­آور است و من در آن لحظه صورتم سرخ و داغ است هیجان و اضطراب در تمام وجود چرخ می­خورد. / فلانی مرده/ به همین راحتی «فلانی مرده» / و به جسدش خیره می­شوم. ولی مرگ را باور نمی­کنم / مرگ چه واژه­ای تلخ و به دور از هرگونه عدل و انصاف است. من دوست دارم زندگی کنم و لذت ببرم.

سالیان عمر سپری شد را بر دفتر خاطرات به پنهانی بنویس: با این تیتر «سالیانم عمرم را شمردم و تا این لحظه نوشتم» و نگاه جانانه به دلت بیانداز، تصویری نمایان خواهد گشت که رویا است. در لحظه­ای که غرق در رویا شدی جهانی مهیا می­شود که سهم هر انسان گلی است سرخ… لب­خندی زیبا بر لب شکل می­گیرد که رویاها زیباهای زندگی است، با خود باز می­اندیشید و رویا را عشقی که تو را فریاد زیستن دوباره است برای پیونده رویا… و تحقق حقیقت. اگر غیر از این باشد زندگی بی­معناست. گناه آن است که قانعت کنید و رویا را به ذهنت نسپاری آن­گاه زندگی بی­رویا، بسان برف است که در برابر تابش خورشید از خجالت آب می­شود. زبیایی زندگی در پیونده با رویاهاست، زندگی تلاشی بی­وقفه است برای تبدیل رویاها به حقیقت. در واقع سرانجام رویاها حقیقت است. در ذهن بشر اول رویا به وجود می­آید. و بعد بر اثر تلاش رویاها تحقق می­یابد!

عواطف هم­چو چشمه فوران است و هم­چو باران دوست و دشمن را فرق نمی­گذارد و همه را به یک­سان پذیراست. یا هم­چو باد از ناهمواره­ها می­گذرد شاید بهتر است بگم رودخانه است و با بی­باکی از ریزش دره نمی­ترسد. به خاطر زنده ماندن گلی که زنیت خونه است، اصلا مهم نیست دیگران… بفهمند یا نه مهم این که تو چشمه باش و در اوج فوران / رودخانه باش در اوج شهامت / پرنده رویایی در اوج پرواز / درخت تنومند کنار رودخانه باشد با شاخه و برگ زیاد تا سایه­ات چتر دیگران باشد. آن­وقت من خواهم نوشت عاطفه­ها هنوز هم زنده است!

برو، برو، کوله بارت را زمین نگذار، هنوز صد منزل­گاه دیگر منتظر فتح توست. آن­قدر برو تا به شهر گل­ها برسی، شهری­ست بسیار زیبا و دل انگیز! فقط تو نباید راه را گم کنی. ابتدا از کنار آبی بگذر. دریای وسیع به بزرگی دلی که عشق و وفا، مهربانی در آن جمع شده است، روان و گوارا، و هیچ چیزی پنهان نیست. بر اثر زلالی آب گل­های عمق دریا پیداست و مار ماهی­ها و گل­های رویایی، پرنده عشق در ته دریا همه عریان و زیبا نمایان است از این دریا به سلامت که گذشتی شهر زیبایی­ها از دور نمایان است. تنها شهری که در آن انسان با عشق زنده است. عشق به دوستی، عشق به دلبر، و دل­ها به پاکی قلب پرنده عریان است، آن­جاست آن باغ رویایی! که در آن یک برابر است با یک! و به زیبایی و مهربانی پر یک گل عیان است. عشق زندگی است. دوستی نفس­های عاشقانه است. گل زینت باغچه­ها و زیبایی طبیعت و تو با چرخشی در باغ عاشق­تر از همیشه واژه­های عشق را در میان پرهای گل می­یابید. بلند شو راه بیافت تا دیر نشده. کوله بارت را ببیند و بی­وقفه راه بیفت چون زمان در گذر است و مبادا تو در نیمه راه خسته و ناتوان طعمه گرگ­های بی­رحم شوی. هوشیار باش تا از هر خطر گذر کنید!

 


آیا واقعا عشق یک معماست.

عشق وقتی دل را به اسارت می­گیرد

از صاحب دل اجازه نمی­گیرد و جلو. جلو او را نیز خبر نمی­کند.

عشق تصویری­ست که چون آذررخش با صربی روی مغز انسان هک می­شود و در دل لنگر می­اندازد و خانه ابدی خود را در همان­جا می­سازد و این عشق است که انسان را به دید و سیاحت زیبائی­ها وا می­دارد این باغچه با این همه گل­ها چه زیبا است!

هق­هق گریه در عالم تنهای از فشار عصبی رنج­ها می­کاهد و انسان را سبک می­کند. داشتم از عاطفه­ها می­گفتم که شعور از همین عاطفه­ها برمی­خیزد و اگر عاطفه نباشد احترام متقابل نیست. اتفاقا واژی عشق را باید در میان عاطفه­ها جست! انسان بی­عاطفه، از رفتارهای انسانی به دور است. این را می­شود در پیراموان خودمان جستجو کنیم. عاطفه است که انسان را از خشنونت دور می­کند و بر عکس.

«آه چه­قدر دل­گیرم! گاهی اوقات از تنهائی چه بسا لذت می­برم، در تنهائی احساس آزادی و اینک من، منم واقعیت را به من می­دهد و قلبم می­شورد و دلم باز می­شود.»

تا آن­دم که عشق به عریان و عیان بر هر دلی بنشیند / تا آن­دم که تو شعر لب­خند پاییز و بهار را با تنزی تازه به زیبایی بنفشه تصویر عشق­تر کنید! / و در میان گل­های به هزار رنگ؟ حدیث زندگی و عشق را با بیان ساده به تصویر… بکشید / من یاغیم و عصیان­گر / عاصی و عریان/ از این ورانه جهان بی­زارم / زین رو چله نشین و به انتظار رویاهای دیرین خود نشستم / می­دونم که عشق عیان است و عریان رویاها واقعیت زندگی­اند! / و تو نیز باید یک رنگ را بر نیزه بیاویزید! / چرا که بی­رنگی نشان آزادگی نیست و سوارکاران عاشق، راه را نمی­یابند/

در پی تو می­گشتم / چه شب­ها با حسرت و آه! / چه روزهای دیونه وار! / دیشبی بود که در خواب / با بوسه­های پی­درپی / به صدها عشوه و ناز / لغت و عریان / آمدی به بالینم / که از حسن جمالت / شدم مدهوش! / و گرفتمت در آغوش، عاشقانه / که در آن لحظه زیبا / پریدم از خواب، ناخودگاه / غم­انگیز بود / تکرار خواب / و غرق شدن دوباره در رویا…

می­بخشمش به تو، تو نیز در اولین لحظه با تیزترین چاقو آن به هزار تکه تقسیم کن و یادت باشد که هر تکه باید اندازه دانه­های یک انار باشند. آن­گاه هر دانه را که شقه کردی در هر دانه انار صد باغ بزرگ وجود دارد و هر کدامش یک شهر رویائی است به درون هر باغ که راه یافتی؛ خانه­ای را در باغی خواهی دید که با تصویری از تو نمایان است و زنگ ساعتش با تیک­تیک آهنگی با نام تو در جاودانگی عشق می­خواند و آن­وقت همگام با تماشای خانه باغ به کوزه شرابی کهنه بر خواهی خورد: «جاودانه عشق» است. آرام آرام، بر خود مسلط باش، و خود را به عشق بیاویز و از آن شراب پیاله­ای سر کن. چرا که تو نیز با پیشوازیت ازعشق بدان ابدیت بخشیدی.

گفتی که «مرا بردی به خیال رویایی» گفتمت برگردد. گفتی دوست دارم «همان­جا بمونم» پس دل لختت را عریان و مرا به آن مهمان کن / پاک خیالی و به اوج رویا ببرد / که فقط تو باشید و من! تو گل و من چشمه روان / یا تو باغ و من باغبان / یا هر دو لب رودخانه پای درخت پیر/ تا من برات بخوانم آوازهای عاشقانه از دل!

بهت گفتم اسب وحشی!

چون نترس و باهوش و زیبایی

به تو هرچه گفتم نگاه چشم و احساس قلبم بود و من به آن باور دارم

خودت می­دونی من به تو دروغ نمی­گم

دوستت داشتم هم­چو دختر کوچولو با دست­های پر از عشق بلند می­کردم و با چرخشی در آسمان

به صدها بوسه و نوازش نثارت می­کردم.

دلم می­خواست به هر کجا که زیبایی­ست تو را بر شانه­هایم می­گذاشتم و می­بردم تا خوابت ببرد.

آرزو دارم در میان باغچه­های پر از گل دید به دید غرق نگاهت باشم.

چشمم زیباتر از تو و قلبم مهربان­تر از تو نه حس می­کنی و نه می­ببینی .

ای زیباترین ماهروی من. ببین خیلی دلم برات تنگ شده. خودت می­دونی من به تو دروغ نمی­گم.

بیا یار همیشگی من باشد

تا همه چیز زیبا بموند. و رویاها من داستان واقعی عشق باشد.

ساعت از 12 شب گذشت! احساس می­کنم خوشبختی را! و قدر اندیشه­ای که پاکی و راستی است، صداقت در آن هم­چو چشمه صمیمی بر دشت­های وسیع به مهربانی جاری­ست، من با داشتن این جمع از دوستان که افتخار این را نداشتم از نزدیک برای لحظه­ای گپ… باهشان بزنم. اما امروز به اعتبار طبقاتی به اعتبار یک اندیشه پاک، گویی سال­هاست باهاشان زندگی می­کنم. قصه­هایشان برام آشناست. ادبیاتش را متعلق به خودم می­دونم و افکارشان را در وجودم هم­چو رودخانه به عریانی بی­باک و بدون ترس از ریزش به دره­ها در جریان است! این دوستان عزیز به اعتبار درد طبقاتی مرا همیشه مورد تشویق و حمایت قرار دادن و من آن­ها را رفیق­های خویش، همراهان سخت کوش و توانا، فولادهای آب دیده طبقاتی می­دانم که در هر شرایطی، شعله سوزان راه مبارزه هستند. زنده باد همه شما عزیزان! من از لطف تک­تک همه شما عزیزان ممنونم و با افتخار رفاقت با شما را برای خود لحظه­های زیبای زندگی و فراموش نشدنی می­دانم.

 


باید اعتراف کنم که من امروز کبکی را دیدم که زبانش با من آشنا بود گرچه در زمین شخم زده اطراف روستا ما قدم بر نمی­داشت و در میان چمن­زارها نبود، بلکه بر سنگ فرش بی­روح خیابان­ها آرام­آرام قدم می­زد. هرچند کوچه­ها غریب و آدم­هایش همه فقط روحند و زبان­شان با عاطفه و عشق آشنا نیست. اما امروز خرمن خرامان کبکی را دیدیم که آشتفه بود پریشان­گونه آواز می­خواند و من غرق راه رفتش بودم. چه غم­انگیز بود امروز!

عشق واژه زیبائی است.برای پاک مانده خود «عشق» باید او را رها ساخت. هیچ حصاری درست نیست. گل اگر نادان بود سر از خاک بیرون نمی­آورد. چون همه جا پر از خار است. گل از خاک سر می­کشد تا در مقابل زشتی­ها، زیبائی را به نمایش بگذرد. آزادی بی­قید و شرط است و ما باید به مغز بسپاریم که هیچ حصاری با هر نامی توجیه­پذیز نیست. آن­گاه­ست که عشق در خانه ما هم­چو خورشید ظهور خواهد کرد و ما از آن لذت خواهیم برد.

رویای من، عزیز دلم، چه­قدر خوب و مهربانی، نمی­دانم برای تحسین تو چه واژه­های به کار ببرم. اما بدان که خیلی برای من عزیزی، عزیزتر از هر چیز که حس کنی. چشم گواه زیبائی­هاست و دل نماد مهربانی­ها. و اینک در انتظار دیدن تو دل­تنگم! خیلی دل­تنگ!

گر زبان عاشقانه به چرخش می­افتاد و بر دل عاشق به تندی نمی­تاخت آن­گاه زشتی­ها کوچ می­کردند. کنیه­ها شکست می­خوردند و در دل سفری مهربانی آراسته می­شد.

نفرت گر به درون دل راه نمی­یافت و مهربانی­ها در آن جای می­گرفت آن­وقت عاطفه­ها میزبانی داشت و عشق را حرمتی بود. خارها تبدیل به گل می­شدند و گل­ها نماد جاودانه عشق و زندگی آراسته به زیبائی زیبائی­ها بود.

دوستی در اوج صداقت، هم­چو قلب پرنده پاک و هم­چو رودخانه روان، بسان شعری که در آن زندگی جاری­ست…؛ … بسان دریا آشفته. من، ستایشگرم/

 

 

 

یک سئوال و یک پاسخ: آیا افشای مذهب ضدانسانی نیست؟

بدون زدن ریشه مذهب، برقراری سنت­های انسانی در جامعه امکان­پذیر نیست. مذهب تفکر برده­داری است، این سیستم در پیشروی جامعه یک تفکر متحجرانه و بازدارند است، مانع روابط و مناسبات انسانی است. اگر بپذیریم که مذهب امر خصوصی است، که پذیرفتیم. ولی بدین معنا نیست که در برابر ارزش­های انسانی که تفکر انسان­های مذهبی و متحجر مانع هستند، کوتاه بیاییم. در هر شرایطی، ما باید مذهب را نقد کنیم و در مقابل پذیرفته­ایم مذهب امر خصوصی افراد است. مذهب از آن­جا که یک تفکر راسیستی است و مرد را برتر از زن می­دانند و انسان­های آن­جائی که مردان مسلمان فاقد قدرت هستند نسبتا به قوانین انسانی احترام می­گذارند و آن­جا که از قدرت برخوردارند با زورگویی افکار پوسیده خود را به نمایش می­گذارند. در همین جامعه آلمان، در طول ده سال گذشته در اطراف منطقه مسکونیم ده­ها نیز قتل ناموسی را شنیده­ام که به دست مردان مسلمان، اتفاق افتاده است. مذهب، فرهنگ مردسالاری است و مردان از این امتیاز، تحت نام دفاع از ناموس دختر یا خواهر، یا همسر خود را را به قتل می­رسانند. از این­رو، نقد و افشای مذهب یک ضرورت اجتماعی است. اگر به تعرض مذهب به انسان و آزادی­هایش ریشه­ای به آن برخورد نشود آن­وقت فرهنگ ارتجاعی مذهب به نسل بعدی منتقل می گردد. مذهب انسان­ها بر دین­داری و بی­دینی، مومن و غیرمومن جدا می­کند. ریختن خون غیرمسلمان یا به قول خودشان «کفار» بر مسلمانان واجب است. ما همان­طور که پذیرفتیم مذهب امر خصوصی است بدین معنا نیست که ما برای افکار ارتجاعی مذهب احترام قائلیم، بلکه به آزادی سیاسی و خصوصی افراد به عنوان یک انسان در قالب ارزش­های انسانی احترام می­گذاریم و هرگونه حرکت ارتجاعی برای ما قابل احترام نیستند و باید با هر عمل غیرانسانی برخورد جدی کرد. همان­طور که پذیرفتیم که مذهب امر خصوصی افراد است همان­طور این حق را برای خودمان قائلیم که مذهب را هم افشا کنیم. این یعنی آزادی!

 


دلبری مرا به لب­خند شادی دعوت کرد. اما من دل گرفته و او برایم نوشت: «… بخند قصه­گوی پیر کوهساران که می­باری چون باران بر قلب‌های عاشق» و من دلم می­خواهد چیزی بنویسم، اما انگشتانم بر دگمه­های حروف الفبا نمی­رقصند. شاید اشک بر دیدگانم جاری­ست. کسی چه می­داند، کسی که، از نزدیک مرا نمی­شناسد.
ولی من جسم و روح خسته­ای دارم. من در ایام کودکی با وحشت آشنا گشتم: «روزها کور بودم و شب­ها بینا»، من وحشت را دیدم و از سلطان خدا، تمنا لطف نکردم؛ من رویاهایم را ممنوعه نپداشتم و به دنبالش روان گشتم از دشت­های خونین با گذر از هر خطر، به دامن کوه پناه بردم.

مومن بودن و مومن ماندن به معنای پاکی نیست و خود را به جهل و جاهلت سپردن نشان انسانیت نیست. در هر مکتبی که هستی فراموش نکن که در مکتب انسان بودن جوهر خودآگاهی و رهایی می­خواهد. گفته باشم به یقین «دل مهربان نزد مرد مومن نیست، مومن از خود بی­گانه و خالقی دارد و هر کس جدا از مرام مومن باشد از او نیست. آن که انسان است مومن خدا و برده دین نیست. ساده بودن و مهربانی پیشه کردن ساده نیست / زیبا دیدن و با لطافت نوازش کردن مرام دل پر از نفرت و گریخته از محبت مردان مومن نیست.

 


پرواز زیباست / اما من، دوست دارم پروانه باشم و خود را در گردشی به دور شمع به آتش بسپار. تصویری از پرواز خیلی زیباست

رویاها را باید پرواز داد.

اما من، دوست دارم اسب وحشی و سرکشی باشم،

آزاد و سر مست تا با قدت خویش زنجیرهای اسارت را پاره کنم و در طبیعت خود را رها سازم. پرواز در آسمان­ها چه­قدر زیباست.

اما من، دوست دارم رودخانه باشم و بی­باک از ریزش صدها دره، عریان و مست جاری شوم.

پرواز را دوست دارم و چه زیباست ولی برای تو، تا من در انتظار دیدن تو غرق نگاه به آسمان باشم

به دید من تو مهتابی و من دوست دارم تو را

تادر کوچه­های تاریک با نگاهم در اسارت تو باشم.

بگذار چو پروانه بال سوخته در عشق به آتش، فدای تو باشم تا تو را زیبا ببینم.

با دیده به نگاهت، دل را در عشق تو عریان سازم.

من از خوردن شراب ناب بدمستم بگذار، تا این دل رسوا را که در عشق تو شیدا و خوش است عریان سازم/

بر این باور نباش که چون دورم از تو! فراموشت می­کنم، نه ، اصلا. به زلف و موی پریشانت قسم، در آتش عشق ات سوزان و بریانم. اما چکار باید کرد در این دنیای وارونه که جاهل و جانی هم­دم و هم­سازند. جاهلان در جهل و جانیان در اوج قدرت / دنیا را در زوال نیستی به آتش جهل سپردند!

بیا برام قصه بگو، دوست دارم قصه­ها امروز و دیروز تو را / قصه دشت­های دور / از کوچه های باریک و تنگ / از دوران جوانی، آندم که دخترکی ساده دل در اوج شیدائی، چشم­ها به دنبالت بود و تو با نگاهی مستانه از عشق، چون پر گل در رقص با باد به هر سو عالمی داشتی. اما نمی­دونم چرا؟ وقتی که نوازشت می­کنم هم­چو اسب وحشی رم می­کنی و زنجیرهای بردگی را به یادم می­اندازی / وقتی که غرق تماشایت می­شوم عاصی از نگاهم می­گریزی در حالی که نگاه من مردانه نیست، تیر از کمان رها شد صیاد پیر برای شکار نیست. فقط دوستت دارم و تو از این ساده­گی می­ترسی!…

همیشه آرزو می­کردم که فریاد سوخته لبان باشم و تو همانی که نامش آشنا و بوی تازه­تر دارد. چشمه زلال دشت­های وسیع / تو همان دل­بر جانانی، که به تصویر در نوشته­های ساده من هم­چون کبک کوهستان با گذر از گندم زار به آرامی می­خوانی! و من با نگاهی دزدکی سیر تماشایت می­شوم و ستایش می­کنم این همه زیبایی را.

شاید با خود بی­گانه شدم، نمی­دانم. خسته ام یا شاید آدم­ها را خسته­تر از خودم می­بینم. دوست دارم عاشق باشم. عاشق اندیشه. عاشق زیبائی. عاشق معاشرت. عاشق دوستی. براستی زندگی رازی­ست که فقط کودکان در اوج کودکی از آن لذت می­برند.

دلم می­خواست شعرم را هم­چو برگ خزان همراه باد پاییزی بفرستم به هر خونه! سروده­ای از شادی و پیامی از محبت را مهمان دل­ها کنم و خود در کنار چشمه سوت و کور باغ بشنیم و سیر باغ را هم­چو زارغ پیر نگاه کنم. به دور از هر غم. به دور از این … دنیا وارونه. شوم مست و مدهوش­ به تنهایی! آه دوست من، این دل تنها، سخت آزرده است.

 


از بوی معطری که در هوا می­پیچید رنگ و جنس گل را به تصویر تجسم می­کنم. بنا به همین دلیل بود که دلبری زیبا پسند، مرا «سلطان کوهستان» نامید! چون در شب تاریک با گذر از جنگل خود را به زلال­ترین چشمه در دل کوه می­رساندم و دلم را با آب چشمه می­شستم، و با نگاهی دوباره گوش­هایم را برای پاک ماندن به کلام آب می­سپردم تا روحم با آهنگ آرامی که از چشمه بر می­خاست حس کند و این­گونه روحم با چشمه پیوند ابدی می­یافت.

سال­ها یا روزها طول کشید تا دلم صیقل یافت و به عریانی نمایان گشت و لطافت و زیبایی را شناخت. بنا به همین اعتبار بود که در دوران کودکی با آواز کبک آشنا گشتم و بعنوان زیباترین آهنگ در دفتر خاطرات قلبم ثبتش کردم / در زندگی خیلی چیزها به تصویر دل عیان می­شود که زیبا است مانند عقاب در اوج پرواز، یا هم­چون اسب وحشی در حال تاخت و از همه زیباتر چشمه­ای با آب زلال در دل کوه و از همه جسورتر رودخانه­ای که بدون ترس از ریزش دره در گذر است/

 

 

 

شب شعر فرانکفورت

دیشب شب خوبی بود مجلس خودمانی بود / محمدامین کمانگر و شنهاز سخنانی کوتاه به توصیف از «پاتوق» گفتند و من نیز هم­چون تشنه لبی خسته بر لب جویباری که آب چشمه در آن جاری بود به مستی رسیدم و آن­گاه بانویی از دیار رنجستان با گذر از رنج­ها شعر مادر و چند شعر دیگر را خواند که آسمان دل ما را ابری ساخت.

مجلس زیبایی خاصی داشت. رفیقی دیگری(منوچهر) چند شعر را دیکلمه کرد و شادابی و شوق هیجان به مجلس بود و آن­گاه شهناز دمی اومد و شکوه خانم را با خود همراه کرد که شور و حالی به مجلس دادند! در پایان گپ و سخنی از چگونگی مجلس بود. اما اگر از من سئوال شود دیشب پاتون فرانکفورت چگونه بود؟ در جواب خواهم گفت زیبا شبی بود دیشب! که در آن من به مستی رسیدم!

26/06/2011

 

 

رفیقی به شتاب نوشت: «در کوچه ما فانوسی دیگر از سوختن باز ایستاد» چه سخت آزارم می­دهد خبر مرگ عزیزی که می­رسد از راه دور!

با نگاهی به گذشته دلم به غم­آلوده شد و پاک ترسیدم که به تنهایی، از کوچه­های تاریک چگونه گذرم باشد / بر خورد می­لرزیم و لکنت زبان گرفتم از این راهی که پیمودمش به دشوار/ ز شوق آن روز که فانوس­ها بود بسیار و امروز تک به تک خاموشی می­گیرند در این شب­های تار!

 


گفته­های من فقط تکرار واژه­هاست / تکرار واژه­های زندگی / و من فقط تکرار آن را می­نویسم / تکرار/ باز تکرار حقایق / آن­چه را که شاهد بودم / دشت­های خونین / حصارها بتنی با سیم­های خاردار / من با گذر از شهرهای آغشته به خون / انسان­های واقعی را یافتم / انسان­های واقعی! که برای یافتن آن­ها فقط باید چشم بینایی داشت. تعدادشان بسیارند / بسیار! دوست من / فقط تکرار واژه­هایم، واژه­هایی از یاد رفته. من فقط تکرار تکرارم و تو به خاطر بسپاره «اسرار زنده ماندن را»

 


زندگی یعنی زيستند / یعنی دريايی از آشوب­هاست با قصه­های تلخ و شيرين زندگی / راهی است برای انتخاب «برای به سو فتح رفتن» زندگی یعنی لحظه­های تکرار / لحظه­های غريب. «لحظه­های آشنایی با آشنایان» زندگی تجربه است. تجربه­های خوب و بد! زندگی یعنی قصه تلخ عاشقانه در بستر بیماری / زندگی یعنی حدیث زندگی و تا آخرین نفس در جنگ برای رهائی!

زمان با سرعت درگذر است و رویاها هنوز به انتظار باران نشتند! امروز و دیروز سپری شد و رفت و فردایمان همواره رویائی­ست در اوج پرواز فردایی را با این امید باید به انتظار بود که در آن هیچ خدایی در اوج خدایی نیست.

هیچ چیزی به جز ارزش انسان مقدس نیست / زندگی فقط لب­خند و شادی و هیجان است. دنیای مهربانی­ها / با گذر به درون هر خونه عشق عیان است / سازها ساز شادیند که با واژه­های تازه همراهند.

طلوع خونین سنندج در 28 مرداد 58

جهل در حال تاختن بود و شهر مملول از انسان­های بر خاک غلتیده و در آن به جای آب خون … روان بود! چه­قدر انسان در خون غلیتیده بودند، نمی­دانم اما من دیدم که «سگی دست زنی را به دهان گرفته بود»

مومنین چکمه­پوش خدا شهر را تصرف کردند، ارمغان­شان اذیت و آزار بود. آن­قدر که رحم در دل نداشتند و ما آن­ها را وحشیان بی­مخ خدا می­نامندیم. از خود بی­گانگان جانی! که برای رضایت خدا می­کشتند، هیولاهای آدم­خوار که برای اذیت و آزار در همه جای شهر پخش و پلا بودند. و مردم همه در خونه­های خود را می­بستند و آن­ها کارشان شکستن درها بود!

از آن روز به بعد سنندج جامه­ای سرخ بر تن کرد و شمع فراوانی را در دشت برزگ زندگانی بیافروخت. و قصه­ها را به لطافت و زیبایی پر گل تعریف نو بدان داد به همین دلیل، از آن زمان قصه انسان و انسان بودند و انسان ماندن در دل مردم جای گرفت. انسان مقدس شد / مقدس­تر از خاک / مقدس­تر از اعتقادات / مقدس­تر از هر آن­چه که شما فکر کنید! سنندج سرخ به دنبال ساختن یک دنیا بدون طبقات و تبعیض / دنیایی یک­سان و برابر برای همه، دنیایی که در آن انسان مقدس­تر از هر خدا و هر خاکی­اند. سنندج، سرخ­تر / سرخ­تر گشت؟ که در آن هزاران گل زیبا بی­اعتنا به خارهای زشت از خاک سر کشیدند!

از دامن پاک طبیعت گریزانم کردند، منزلم زندان بود و فکرم مخدوش! عاشق تفنگ بودم و آن را تنها راه نجات می­پنداشتم. اما حالا سال­ها گذاشته و من با کوله­باری از تجربه در دنیایی غیر از خودم شناورم و باز بر این باورم که به خاطر حرمت و ارزش­های انسانی باید به جنگ جهالت­ها رفت و کاخ ستم­گر را از بیخ و بن برانداخت تا جهانی را بشارت داد که در آن مقدس است انسان!

ارزش و حرمت انسان / متکی به خود و صاحب اختیار بودن بستگی به درکی از مارکسیست دارد / مارکسیست یعنی شعور علمی و انسانی / یعنی انسان تکامل یافته / اگر کسی این دنیای پر از عشق انسانی مارکسیت را نادیده بگیرد و یا با مارکسیست ضدیت کند من در شعور و درک او شک می­کنم. چون مارکسیست تنها راه رهایی انسان برای بازگشت اختیار به خود انسان است. داشتن درک طبقاتی و شناخت عمیق از مارکسیست زندگی زیبا و عشق را در وجود آدمی شعله­ور می­سازد.

آشفته بساطی­ست شعرم! اما همین بساط آشفته گر مهری از یار و لطفی از شما را به همراه است / من مستم از این زیبای… که در تمنا دارد… دل شیدای من… آه رفقا در تب و سوز عشقم و بدمست / می­سوزم / خون جگرم و عصیان / نمی­دانم راز درون / این دل عریان مرا به کجا می­برد/ هر چند از این باغ که در گذرم هر روز، از وجود جمع دوستان زیبا نگر/ مستم و مدهوش. این مستی را به دل خریدارم و رسیدن به دنیای پر از عشقم آرزوست.

«گذشته هم دورانی بود و ما هم  برای خومان کسی بودم»

انسان وقتی که در پیشروی / رو به جلو ناتوان است مجبور است در بین راه مکث کند و با نگاهی به گذشته حسرت بخورد و آه و حسرت سوزان را سر دهد. اساسا کسانی حسرت گذشته را می­خورند چون در عالم بچه­گی خود زندگی می­کنند و ناتوان در حرکت رو به جلو. «شکست خوردگانند!» آنانی که کورند و نمی­دانند با کدامین راه می­توان به مقصد رسید. انسان­هایی که نگاه­شان به گذشته است و رویاهایشان را در گذشته جستجو می­کنند حقیرانه خود را ضعیف­ترین انسان­ها می­دانند و هم­چون برگ خزان همراه باد به هر سو روانند. اساس انسان، یعنی دگرگونی / تغییر برای یک جامعه انسانی / و روشنگری برای جا انداختن سنت­های انسانی. در حالی کی در جامعه در طول تاریخ، همیشه حکومت­های مستبد و جانی «شیخ و شاه» بوده است.

 


در پاسخ به سئوال یک مرد جوان!

فکر می­کنی عشق چیه؟ واقعا وقتی به کسی می­گی دوستت دارم یعنی این که مجبورش می­کنی بهت بگه دوستت دارم؟ اگر این چرندیات را باور نکنم چی؟ پس عشق چیه؟ می­شه تمناش کرد؟ می­شه خلقش کرد؟ می­شه عاشق شد؟

همه این­ها سئوالاتی است که در میان دل­ها سرگردان است و عشق زیباترین واژه زندگی است.


من هیچ وقت عاشق نشدم. شاید تنم بی­روح بود و خسته. ولی من فکر می­کنم آیا عشق یک احساس است؟ نه واقعا این­طوری فکر نمی­کنم. ولی به یک حقیقت در مورد عشق رسیدیم چون وقتی محبت و یا بهتر است بگم عاطفه­ها به درون دل راه می­یابد. جرقه عشق هم­چو رد و برق است. در تن و جان آدمی­زاه نفوذ می­کند هم­چو زلزله جسم و روح آدم را زیرورو می­کن.د.

آری؛ همه این­ها درست است. چون در همان لحظه یکی را می­بینی که آینه توست، دنیای فکرش مثل توست و در خیلی چیزها با هم توافق فکری دارید.

پس نتیجه می­گیرم که ایجاد ارتباط دو انسان باعث ظهور عشق است. و انسان­ها عاشق می­شوند. گاهی موقع هم، این تصویر اشتباه منعکس می­شود.

اما در تاریخ بشر، عشق زیباترین واژه است. یعنی عشق واژه مقدس است و بسیار زیبا. یک واژه آشنا برای همه انسان­ها با هر معنای!

من هیچ من وقت عاشق نشدم. چون هیچ وقت تنم به عشق نخورد و ضربه­ای بر مغزم کوبید نشد. سال­ها گذشته و نه تنها عشق را باور نکردم، بلکه آن را بی­معنی و با تعریف­های متفاوت توصیف کردم. گناه من نبود چون عشق در مکتب ما ایرانیان یعنی ناکام شدن. یعنی به عشق نرسیدن، یعنی هم­چو مجنون خود را آزار دادن. یعنی هم­چو فرهاد بیستون بدون سئوال و جواب خود را به مرگ سپردند.

اما امروز نظرم فرق می­کند اگر کسی از من بپرسد عشق یعنی چی؟ خیلی مودبانه جواب خواهم داد یعنی زیبا دیدن، یعنی یکی را در اوج خوشبختی دیدن، یعنی فداکاری، یعنی طغیان عاطفه­ها، یعنی انسانی فکر کردن، عشق یعنی رهایی انسان!  در یک کتاب قدیمی که ورق­هایش به هم ریخته و کهنه بود و من به سخت توانستم بخوانم مردی یک زن کوری را دوست داشت و هر دو با هم از زندگی لذت می­بردند. اما مرد عاشق به خاطر این که بفهمد احساس کوری­ایمعشوقش را! گاهی اوقات چشم­هایش را می­بست و به کار روزانه مشغول می­شد و آن­وقت درد و رنج عشقش را می­فهمید و همیشه در تلاش بود زندگی را آن­طور برایش زیبا سازد که عزیزش احساس کور بودن را نکند.

عشق، یعنی فداکاری در حق که کسی دوستش داری / عشق، یعنی اندیشه و تفکر / عشق یعنی رهایی از دروغ و ریا و تزویر/ عشق، یعنی عاطفه و احساسات انسانی / عشق، یعنی احساس کنیم که انسانیم همین و بس!


ای کاش انسان به دور از هر مذهبی به اختیار خود بود! انسان خالق است و خلاق / انسان خدای بی­همتاست. نه آن خدایی نامرئی بی­خاصیت که فقط در کتاب­های اهل کلک و خرافات پا بر جاست. باز خواهم گفت این جمله را به هزاران بار «انسان خودش یک خدا است» خدایی که خلاق است و خالق به زیبایی، مشروط بر این که به اختیار خود باشد.


دلبر جانان. که گاه با وسواس، گاه با ترس از عشق حذر داری، مطمئنم، روزی فرا خواهد رسید در دفتر خاطرات… خواهی نوشت که شاعری گمنام حدیث تازه­ای از عشق داشت. و تو واژه را با سلیقه جدید صیقل خواهی داد و آن را بر در ورودی ایوان خواهی کوبید و یا شاید بر هر کوچه و برزن نشان خواهی کرد. که همه آزاد آزادند. و عشق را در گودال­های کور به سنگ نمی­بندند و احساس را در چهار چوب قوانین به حصار نمی­کشند.


در جستجوی یک سئوال به صدها چرا؟ جوابی یافتم که بر مغزم هک شد و در وجودم باور شد. و به این نتیجه رسیدم که پرچم اسپارتاکوس را بر نیزه نبرد بیاویزم و لباس به جا ماندی کموناردهای پاریس را به تن کنم و با اسحله بلشویک­ها برای پایان صدها سئوال / نبرد آخرین را آغازم کنم تا دنیای بسازم که در آن انسان مقدس­تر از هرچیز باشد!

از جاده­های تنهایی به ساده­گی از کنارت گذرم نیست. چون تو را آشناترین گل باغچه، و زیباترین رودخانه کنار باغ­مان می­بینم. من غریبه­ها را در دفترم ذهنم به خاطر نمی­سپارم. می­دانم فردا را با رقصی در باغ رهایی من و تو جانانه خواهم رقصید. اما با آهنگی از عشق؟ که از اعماق دل بنوازد! نه، من تو را نه آن غریبه صدا، تو را باران عشق در دفتر خاطرات با گذر از جاده­ها به ذهنم خواهم سپرد! ای آشناترین پرنده رهایی. من با تو درد مشترکم.

چه زیبا بود اگر باغبان باغت من بودم، با نگاهی جانانه به هر سو، حصار باغت را به گل می­آراستم تا هر گاه برای سیاحت به باغ می­اومدی بوی عطر گل­ها دل تو را غرق در زیبایی کند. و من آن باغبان بی­ریا و ساده که با دل و جان خدا را مجبور به سجده در برابر زمین گرم پر از گل باغت می­کردم تا شادابی گل­ها را در نگاهت زیباتر کنم. اگر چشمه را توان به آمدن نبود چاه می­زنم و از عمق زمین برای عریان دلت، آب دریاهای دور را خبر می­کردم. تا این­گونه باغت را به دور از حسرت آب، سیراب و جویبارها باغ را خیس و نمناک کنم و هر جای باغ را با صدها گل­ به صدها رنگ می­کاشتم. گر پیرم اما برای … باغبان بودن باغت هنوز جسم و روحی آراسته به گل دارم. می­دونی چرا؟ چون من در نگاهت تو عشق پاک را به دور از هر رنگ می­یابم.

منم آن باغبان هوشیار و آشنا به باغ، غم هر گل تنها را، با آب زلال خواهم شست و چهره هر گل آغشته به غم را با لطافت به مهربانی دعوت خواهم کردم. من باغبان پیر روستایم و به زبان همه گل­های دشت آشنایم و من مهر و لطافت را به گل، آغشته به غم بر می­گردانم و آن را نمای زیبایی خونه می­سازم، هر چند باغچه را این­گونه که هست می­ماند، اما این بار غرق در زیبایی و در عشق می­سوزد.

بیا برام قصه بگو! قصه از دشت­های دور/ از کوچه­های باریک و تنگ / از دوران جوانی، آن­دم که دخترکی ساده دل در اوج شیدائی، چشم­ها به دنبالت بود و تو با نگاهی مستانه از عشق، چون پر گل در رقص با باد به هر سو عالمی داشتی. آن­دم من غرق تماشایت شدم و تو عاصی از نگاه من با شتاب گذشتی. اما نگاه من مردانه نبود، تیر از کمان رها شد صیاد پیر، برای شکار نبود. نگاه من هم­چون نگاهی به مهتاب بود. مثال شعله نور در دل شب / نگاه من جانانه بود نگاهی عاشقانه به گل و باغچه برای ستایش از زیبایی بود.

وقتی که برایت شعر می­نویسم یا سروده، مجبورم به تنهایی زمزمه کنم. چون تو نیستی تا با آن احساس درون دلم که مدام در حالت طغیان است برایت بخونم. من و تو هم­درد و هم­زادیم و در این دنیا وارونه محکوم به زندگانی، اما این بار دوست دارم هر طور شد به آوازهایم گوش کنید. چون کلام من با تو آشناست و احساست در من جاری است. پس تو که زبانم را می­فهمی و آشناترینی! سرودهای من درد زندگی است، بیا بیا تا باهم همه نوشته­هایم را مرور کنیم. می­دانم که دنیا پر از جنایت و وحشت است. اما اگر برای لحظه­ای غرق آرزوهایمان شویم معنی عشق و دنیایی که در رویاهایم تجسم­اش می­کنیم برایمان قابل رویت می­شود و رویاها واقعیت­های دنیای درونی ماست. بیا تا با هم این رویاها را به حقیقت انسانی تبدیل کنیم/

 

انسان مذهبی نمی­تواند یک انسان آزاده باشد اساسا نمی­تواند ارزش­های انسانی را درک کند. انسان که به مذهب وابسته است احتیاج به تلاش برای تغییر ندارد. چون عقل و شعورش در گرو مذهبی است که نیازمند به ارزش­های انسانی نیست. هر چی هست تمام سئوالاتش پیشاپیش در کتاب قرآن، جواب داده شده و در موردش تا حدی که خدا خواسته گفته شده است. در کتاب مسیحت و دیگر مذاهب هم همین­طور.

انسان مذهبی نمی­تواند انسان آزاده و انسانی فکر کند. در ایران اگر زنی خارج از ازدواج با کسی سکس داشته باشد مجازاتش سنگ­سار است و این مذهبیون هستند در اجرای آن وحشت و آدم­کشی شرکت می­کنند و اصلا هم احساس گناه نمی­کنند. مثلا در اسلام، زن انسان درجه دو است و یک فرد مسلمان نمی­تواند که فکر کند که زنش با او برابر است و در ضمن اگر پول و امکانات اجازه بده در تلاش گرفتن چند زن دیگه هم هست. وقتی با یک انسان مذهبی روبروی می­شوید اولین سئوالش این است که آیا مسلمان هستی؟ و بعد از نماز همیشه «دعا مسلمان و خواهش از خدا این است که کافران را نابود کن و مسلمان را از شر شیطان نجات بده.» برای یک فرد مذهبی، همه چیز بی­بند و باری است و بنا به همین دلیل، مومن خدا برای خلاصی از شر شیطان قوانین صادر می­کنند.

امروز در اسلام، موارد زیادی هست که تجاوز به کودکان خردسال تحت نام «نکاح شرعی»، دختر کم­تر از 15 سال را با پیرمرد هم­آغوش می­کنند و خیلی چیزهای دیگر که می­شود در موردش کتاب­ها نوشت. نه مسلمان و نه انسان­ها ناسیونالیست و شوونیست نمی­توانند انسانی فکر کنند چون که اگر انسانی فکر می­کردند آن­گاه انسان برایشان معنا داشت نه مذهب، ملیت و نژاد!

سروده­ای ساختم

دل­تنگی بود

سپردمش به باد

تا ببرد به باغ عاطفه­ها!

آن­جائی که می­کشد سر پرنده خوشبختی

و عشق را حرمتی­ست.

لحظه­های دل­تنگی را باید رها ساخت و به عشق پیوست. عشق رنج­ها را به همراه خواهد آورد که در آن خواهید سوخت. اما ارزش­هائی به وسعت زمین بنا خواهی کرد و بوی معطر گل­ها را در آن خواهی دید. البته وقتی که خودت در حال سوختن هستی. ولی با تمام این تفاصیل زیبا خواهی ماند. به همین دلیل ساده، من باور به امید را ساختم، امید را ساختم نه برای آن که از دل­تنگی و یاس بی­زارم، برای این که زنده بمانم و با ذلت و خاری بجنگم. لحظه­های تنهائی را با اندیشه سپری می­کنم و به رنج­ها نمی­اندیشم. زیرا بر این باورم که در جهان امروز ارزش­های انسانی معیار نیست و دنیا پر از نابرابری و ضدیت با انسان است. پس من باید برای جنگیدن آماده باشم؛ آه دوست من، چه روزگاری سخت و غم­انگیزی است، مفید واقع شدن چه سخت و دردناک! در لحظه­های دل­تنگی، نگاه من از کوچه­های نابرابر به آینه امید دوباره می­چرخد، تصویر من از باغچه و گل زیبائی و زیستن است چشم­ها خیره به در، گوش­ها در انتظار یک خبر، یک صدا، به امید آمدن آن باران تند رعد آسا که نشان بهار راستین باشد.


خیلی وقت چیزی ننوشتم!

تنها امشب نیست که خاطرات گذشته درروحم موج می­زند. در این رختخواب لعنتی هر چه به خودم می­پیچم تا شاید آرامش جسمی و روح خود را باز یابم و آسوده بخوابم اما نمی­شود. چندین بار به تراس خانه رفتم و در آرامش شب سیگاری را دود کردم. هوا نسبتا آرام و ملایم است. سکوت همه جا را گرفته فقط گاهی اوقات رفت و آمد ماشین­ها در این وقت شب سکوت را در هم می­شکنند و من گردش خیالی را به درون خانه­ها اطراف آغاز می­کنم. و از خود می­پرسم آیا همه خوابند یا بی­دار. خوش اقبال کسی که در این وقت شبی به خواب عمیق فرو رفته باشد. چه سعادتی!

خانه، قدیمی یا به عبارت دیگه کلنگی است. اما رابطه عمیقی به گذشته­های دور من دارد. انگار هنوز در روستا زندگی می­کنم و روزها باید سری به باغچه آشفته­ام بزنم و شاخه­های انگور و درختانی را که خودم کاشته­ام سیر تماشا کنم و چمن ناهمگون آن مرا در گذشته­ای دور غرق می­کنند.

فضای خانه و محیط اطراف آن خاطراتم را تداعی می­کند. رنج­ها و دردها را به یادم می­آورد و مرا وادار می­کند تا به بازنویسی گذشته بپردازم. هنوز پاسی از شب گذشته ساعت سه و نیم شب است. برای شروع روز نو وقت بسیار کمی باقی است. علی­رغم خستگی رختخواب با من بی­گانه است. به مغزم فشار می­آورم تا گذشته را درباره مرور کنم و آن را بنویسم. شاید با خود بی­گانه شدم، نمی­دانم. خسته­ام یا شاید آدم­ها را خسته­تر از خودم می­بینم.

روزگاری همش عاشق بودم. عاشق اندیشه. عاشق زیبائی. عاشق معاشرت. عاشق دوستی. … همه این­ها نوعی زندگی بود. همیشه به خود می­گفتم آرام باش، سنگ صبور بودن خصلت آدمی است. زندگی چه زیباست و چه لذت بخش بود و هست تلاش برای بقا… آما امروز چی؟ خسته!

گاهی اوقات خیلی زیباست وقتی که نفرتی در کار نیست. اما خیلی سخته که بتوانی نفرت از خودت دور کنید. وقتی که نفرت هست آن وقت چه­قدر قلب بیمار به هیجان غم­انگیزی می­افتد. چون فقط شاهد یک لج­بازی بچه­گانه هستی. به راستی نفرت در زندگی رازی­ست که فقط کودکان در اوج کودکی از آن لذت می­برند.

سلام عزیزم

به روستامان، گر گذرت افتاد به باغی که من درآن پرورش یافتم سری بزن. در آن­جا، درخت هلویی را خواهی دید به آن خیره شو. هلوهای آن رسیده و در انتظار مکیدن لبی زیباست. آرام­آرام و با ظرافت خاص آن را از درخت بکن. توجه داشته باش که رسیده است و خیلی و نرم و آب­دار است. به آرامی لبانت را به آن برای مکیدن نزدیک کن و مواظب باش که ترک بر ندارد. چون زیبا و ظریف است هم­چو لبان تو در انتظار بوسه­ای عاشقانه غرق رویاست و من هم این شباهت را دیدم و این­گونه آن را با هلو اشتباه گرفتم.

عشق، در فر هنگ ما واژه غریبی­ست و در چهارچوب «خود خواهی»­های ما زندانی است. عشق در فرهنگ ما، به غم و رنج آلوده است و عشق هم­چون اسب وحشی زیبا در اسارات مرد روستائی به زنجیر کشیده شده است. اسب وحشی و زیبا، باید در طبیعت رها باشد و سرمست در اوج زیبائی در میان دشت و کوه و بیابان به تاخت و تاز بپردازد، شیهه بکشد و نماد زیبائی طبیعت باشد. همه ما عاشقیم و عشق برای همه ما مقدس است. اما معنایش را نمی­فهمیم. همه چیز را در چهارچوب خودخواهی­ها معنی می­کنیم. عشق معنی و مفهوم زیبایی دارد. عشق خانه دل­های مهربانی است. و ما باید ستایش­گر آن باشیم. و با نگاه­های پاک به آن بنگریم و احساس مالکیت نسبت به آن نداشته باشیم.

نازنینم روز خوبی بود. خیلی زیبا، زیباترین زبیایی­ها بود. لب­خند امروزت، زندگی بود، لحظه­های شاد اندیشه! زیباترین لب­خندی که زینت را به ارمغان داشته و نشان تو را از دیار دور، گلشن هزار و یک گل بود. بدین معنی که تو را در دل شوقی از عشق هویدا بود، زیبا! زیباترین لب­خند زندگی، پاک­ترین لحظه برای اندیشدن. بشارت زندگی در دشت پر از گل اندیشه و من تو را خوب­ترین خوبان و زیباترین درخت کویر، سایبان زندگی برای دل غریبی(چون من) که با گذر از آن­جا، برای فارغ از خستگی پناه می­گیرد و من امروز ز شوق شعری می­نویسم و آوازش می­کنم.

من و آهوی پیر!

رویاهایم را هم­چو آهو هر شب در پناه درختی، در جنگلی دور، مخفیانه و با سکوت به خواب عمیقی می­برم. و روزها از ترس صیاد در پناه تخت سنگی در کوه­های بلند برای رفتن به چراگاه، به احتیاط دعوت می­کنم. من و آهوی پیر هر دو هم دردیم، من از رنج و درد زمانه و او دل­تنک و خسته و در پی جنگل امن!

دین، یعنی از خود بی­گانگی! مثل این که در تاریکی، در زیر زمین به دنبال چیزی که وجود ندارد می­گردید، «گشتن و عاقبت نیافتن»! دین یعنی جهالت و از هویت انسانی خود دور شدن و پناه به هیچ و پناه بر هیچ بودند! دین یعنی خود را به دیگری سپردن، یعنی اوج جهالت و از خود بی­گانگی انسان. «انسان آزاد کسی است که از وابستگی به خدا و دین و پیامبر، و نیز کشور و وطن و دولت خاص، رها شده باشد و برای احیای ارزش­های انسانی در جامعه تلاش کند!»

ای کاش من هم به وسعت قلب شما، مهربانی را می­شناختم. آن­وقت عاطفه­ها را در بیانی ساده با شعری از عشق به هم می­آمیختم. و سروده­ای به وسعت دل شما از مهربانی و محبت می­ساختم. چرا که شما هم­چو لطافت گل مهربان­ترینی! مهربان­ترین مهربانی­ها!

نازنینم، دلبر من! بهت گفته بودم که زنانه زیستن زندگی­ست، طغیان عواطف و چشمه­های فواران عشق است و من در هم کلامی با تو نازنینم! قصه­هایم را زنانه و زنانه­تر خواهم نوشت تا زندگی را زیباتر و عاشقانه­تر ببینم. زنانه خواهم گفت. زنانه غرق نگاهت می­شوم تا زیبائی­هایی که در چشم­های مستت عیان است… سیر تماشا کنم! افکارم را، برای اندیشدن به زیبائی­ها، به عاطفه­ها، زنانه خواهم کرد و زنانه با گذر از هر باغچه گل­ها را خواهم بوئید. و با قلم بی­رنگم بر هر دیواری خواهم نوشت: «من زنم و از خدا بزرگ­ترم، از خدا زیباترم، از خدا قوی­ترم و دلم دشت مهربانی­هاست، خالق گل و سبزه و زیبایی، می­آفرینم عشق را، عواطف را، زیبایی را. من زنم! از خدا نرم­تر و لطیف­ترم، خدا خالق زلزله و بلاهای آسمانی­ست و من خالق زیبایی­ها، خدا خشنونت را آفرید و من مهربانی را. من زنم طغیان عواطف! سیل خروشان محبت. رودخانه­ای از عشق به هر سو روان.»

گاهی اوقات دلم گرفته هر چند آزرده، گاه مست و ملالم، گاه دیوانه­تر از یک دیوانه واقعی که شما اصلا به چشم ندیده­ای. گاهی اوقات ژولیده و غمگینم… در خود غرق می شوم / اما چرایش را نمی­دانم. ولی تفکری در من اوج می­گیرد که شباهت زیادی به عشق دارد… خدایان تفاوت آدمی با حیوان را در اعتقاد مذهبیش جستجو می­کنند! اهل خرد و عقل تفاوت آدمی را با حیوان در فکر و احساس می­بینند…. من همیشه می­نویسم! غلط یا درست؛ فقط می­نویسم و چیزهایی گاها در ذهنم خطور می­کنند. یعنی می­آیند و می­روند و تا قبل از گم شدن­شان من باید آن­ها را یادداشت کنم. هر چند چیزهایی جدا از دل و عقل نیستند و یا شاید به درد کسی نخورند / اما من باید افکارم را شفاف و روشن به نمایش بگذارم تا دیگران به تنهایی به قاضی نروند / شاید به همین دلیل است که هی می­نویسم. البته ناگفتنی­ها زیادند و یا شاید هذیان… درست نمی­دونم و به همین دلیل در معرض دیده و قضاوت می­گذارم / در موقع نوشتن دوست دارم تنها باشم. به دور از صدای پای هر رهگذری که در کوچه گذر کند. مدعی کلام نیستم. اما مهمان ناخوانده این جهانم که میزبانیش را به چالش می­کشم و نفرین می­کنم بر سیستمی که بر آن حاکم است… چون در آن انصافی و عدالتی نمی­بینم. امروز دلم گرفته، در فکرم، قصدم نوشتن شعری یا حدیث در باب معرفت و یا این که کسی را بیازارم نیست. چون به هر دفتر کهنه­ای که نیک بنگری حدیثی هست که نوشتند و گفتند از عشق و معرفت به هزاران استادی. از برای زندگی! در بعضی از روایات آمده است که همه جا آسمان همین رنگ است. غافل از این که در سرزمین من! قطع دست و یا پای یک سارق، از چشم­ها پوشیده نیست و به دار آویختن انسان در ملاء­عام کار بسیار سختی نیست و تماشاچیان زیادی هم دارد؟! گویی سالن تتاتر است و آدم­ها می­روند تا یک نمایش­نامه کمدی را تماشا کنند… من از آن سوی آب­ها اومدم. آن­جا که آسمانش همیشه سیاه است و شهرش خونین­ترین شهر دنیاست! سرزمینی که من در آن زاده شدم حالا حاکمش فرزند خداست و مفتی شهر. جلادش زاهدی است که چندین بار به دیدن خدا رفته است و به زبان عربی آشناست وقتی که انسان را به دار یا به گلوله می­بندند اول با نام خدا شروع می­کنند. این­ها را از این خاطر گفتم که همه جا آسمان یک رنگ نیست و همه جا مفتی و زاهد زالوصف به جان و مال مردم حاکم نیستند… اما سوداگران از خود بی­گانه گشته به آن­چه بود مدال افتخار دادند و مفتخر گشتند که برای خود کسی هستند. گذشته­ای از کلام و حدیث برای زندگی دارند. و اما من! گاهی غرق تماشای گرگی هستم که برای بقا دهانش آلوده به خون آهوی پیری است که در جستجو مکانی امن بود… چه دنیای غریبی­ست…

نه عطار از هفت شهرعشق گذشت

نه ما اندر غم یک کوچه­ایم

ساقی بریز می و نپدار که بدمستیم

در هر عالمی که باشیم

بی­اعتنا به هر خدا ما شمع نو افروزیم /

این جهان نابرابر را از ریشه می­اندازیم

هر حدیث کهنه را به باد می­سپاریم

چون ز خود به صدها حدیث تازه داریم…

شمی صلواتی / فعال سیاسی/ شاعر و نویسنده/ زندانی سیاسی سابق دهه 60

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: