من و لحطه های تنهایی

گاهی اوقت پیش میاد به تصویر » که مرگ را می شود احساس کرد»  لحظۀ ها  وحشت است، ترس خودی را نشان می دهد. ترس از مرگ/  ترس از نیستی /  ترس از پوچ شدن.این لحظه آشنا می شود  و احساسی  زیبا  در وجود آدمی عریان می شود.  احساسی که فکر می کنید زمان کوتاهست،احساسی که باید شتاب بیشتری بکنی! احساسی که، هر لحظه اش  غنیمت است و زمان هر ثانیه اش به قیمتی گران بها داده می شود.

آشنا به مرگ/ نگاه آدمی را به سوی  دنیای سپری شد میچرخاند حسرت و آه را در وجود  انسان بیدار می سازد عواطف و هیجان به عشق در وجود آدمی غوغا کنان نمایان است و زیبا می شود، عواطف جای کینه را می گیرد.

اینگونه بیداری زیباست، اما من از مرگ متنفرم  علاقه به شنیدن ندارم چون با شنیدنش تنم می لرزد- پاهایم سرد می شود  و در اوج  عصبی خنده ام می گیرد / چرا؟  نمی دانم ! ولی در آن  لحظه کنترل  اعصابم را از دست می دهم  و فقط  با نگاه عمیق

به مرگ / می خندم  هی می خندم   مردم تماشایم می کنند/ برایش سوال است، تعجب می کنند و از خودت می پرسند این دیوانه کیست/ خود مردم شاید دیوانه باشند چون هر چیزی خارج از دایره اخلاقیاتشان باشد برایش تعجب آور است و من در آن لحظه صورتم سرخ و داغ است هیجان و اضطراب  در تمام وجود  چرخ می خورد. //// فلانی مرده/ به همین راحتی » فلانی مرده /  و به جسدش غیره می می شوم . ولی مرگ را باور نمی کنم //////  مرگ چه واژه ای تلخ و بدور انصاف است.  من دوست دارم زندگی کنم و لذت ببرم. از مرگ با من سخن مگو!!!

همه چیز تغییر کرده بود شاید هم  فرق داشت. انگار غمی عمیق  سایبان هر دلی بود. صدای ساز و دهُل دیگه شنیده نمی شد. از عروسهای شلوغ و پر چنب و جوش دیگه خبری نبود.  مردم با ترس زندگی می کردند. ترس از حکومت خدا!، احساس ما به زنجیر و در اسارت  گرگها بود. روستا در سوک تنی چند از  فرزند خود که بدست جنایت کاران مذهبی جانباختند  نشستۀ است  و تعدادی دیگه از جوانان هم در زندان بودند. آسایش و آرامش وجود نداشت دیگه لبخندهای دختران  در انتظار  باز گشت پسران  روستا از باغ نبود چون بیشتر جوانان روستا را ترک کرده بودند  و تقریبا  همه چیز  به هم ریخته بود  بر روی  تیه  ای (کل مه سورکه ) پایگاه نظامی  بسیجها و پاسداران و ارتش بود و هر روز در روستا وقتی جوانی را می دیدند  تحقیرش می کردند و کتککاریش می کردند  و با تمام وجود می خواستند قدرت نمایی کنند.  و چه شبها الله  و اکبر می گفتند و روز ها  با میکروفهای قوی  دعای کمیل  با صدا آهنگران  در میان روستا پخش می کردند..

صبحها مردم  وقتی برای کار به باغهای خود می رفتند مقدار نان خشک و چای و قندی به همراه داشتند تا صبح را به غروب برساند  ولی ماموران جمهوری اسلامی نانها و قند و چایشان را از مردم می گرفتند و می گفتند چون پشمرگه در خانه باغهایت هستند و شما نانها را برای آنها می برید!!!!!!!!!!!!!! روزهای شومی بود.  که خدایان جهالت و بردگی  بیشتر از هر زمان به تاختن بودند و سوار کاران  رهایی خسته…../////////

در رویاهایت سیاحت کن چون رویاها روزی واقعیتهای زندگی ست. عشق اول رویاست، به وصال یار که رسیدی دیگه رویا نیست بلکه یک حقیقت است! اما با یک احساس زیبا و شاید هم با احساس نفرت انگیز / چون عاقبت بعضی عشق ها اگر در رویا بماند زیباترست. زیبا به لطافت گل و نیم نگاهی آتشین به مهتاب/ یا نفرت انگیر/ یا احساسی به نرمی گل ! اما برای رسیدن به عشق ابتدا باید از کوچه های وحشت گذشت. و دل را با رنج و درد آشنا کرد/ رویا که تحقق یافت / و دل باغچه شد/ انگاه به یاد خواهی آور آن روزها رویایی که به سیاحت بودی و ابروانت را بالا می انداختی و جواب سر بالا به دیگران می دادی یک شب که رختخوابت را رها کردی و به سراغ یخچال رفتی و خرما را با دوغ خوردی و گفته بودی خواب مرگ را دیدی و گویا ترس و وحشت ناشی از خواب تو را آشفته کرده بود و دوباره در خواب دیدی که زمین شق شد و دختری جوان در کماست. چه خواب درد آوری بود یادت میاد که می گفتی» آسمان گریه می کرد و تو نوازش می کردی و همه حفرهای بزرگ/ ترس /وحشت در همه جا/ اما فردا روز عروسی است» و من هم گفتم چه خواب عجبی! و بعد از تعریف خواب سرت را بر شانه ام گذشتی و با قیافه ای حق به خانب اما افسرده به یواشکی گفتی» چه سخت است زندگی ای کاش آدم در خیال کودکانه خود می ماندن /بزرگ شدن یعنی شناگر شدن/ هر چه بیشتر بزرگ شدیم/ رنجمان بیشتر شد و هر چه بیشتر آگاه شدیم بیشتر آشنا به این باغ پر از وحشت و ریا شدیم / برای همین خوبه /که تو عالم بچگی ادم بمونه» و من گفتم اره/ ولی تو آرام باش و منطقی چون فوق العاده عاطفی هستی به همین دلیل ضرب پذیرترید/ پس سعی کن منطق و عاطفه را هم وزن کنید!این باغ پراز گل ظاهر قشنگی داره اما داخلش پراز عقرب وماره که نمیشه توی اون با آسایش قدم گذاشت تا عاطفه هست تا انصاف در وجود آدمی هست عشق و زیبای در جسم و روح انسان به عریانی پیداست و تا لبان تو عاشقانه به رویای خسته دلی به انتظار هست هیچ مکان امنی نیست مکان امن فقط مال آنانیست که کر و کور /لالند/ و به راحتی تن به مرگ سپردند.///

برو، برو، کوله بارت را زمین نگذار، هنوز صد منزلگاه دیگر منتظر فتح توست.آنقدر برو تا به شهر گلها برسی، شهریست بسیار زیبا و دل انگیز! فقط تو نباید راه را گم کنی ابتدا از کنار آبی بگذر،دریای وسیع به بزرگی دلی که عشق و وفا ،مهربانی در آن جمع شده است، روان و گوارا، و هیچ چیزی پنهان نیست. بر اثر زلالی آب گلهای عمق دریا پیداست و مار ماهیها و گلهای رویایی، پرنده عشق در ته دریا همه عریان و زیبا نمایان است …از این دریا به سلامت که گذشتی شهر زیبایها از دور نمایان است تنها شهری که در آن انسان با عشق زنده است. عشق به دوستی، عشق به دلبر، و دلها به پاکی قلب پرنده عریان است، آنجاست آن باغ رویایی! که در آن یک برابر است با یک! و به زیبایی و مهربانی پر یک گل عیان است. عشق زندگی است. دوستی نفسهای عاشقانه است.  گل زینت باغچه ها و زیبایی طبیعت و تو با چرخشی در باغ عاشقتر از همیشه واژه های عشق را در میان پر های گل می یابید. بلند شو راه بیافت تا دیر نشده. کوله بارت را ببیند و بی وقفه راه بیافت چون زمان در گذر است و مبادا تو در نیمه راه خسته و ناتوان طعمه گرگهای بی رحم شوی. هوشیار باش تا از هر خطر گذر کنید!.

چه زیبابود اگر باغبان باغت من بودم، با نگاهی جانانه به هر سو،حصارباغت رابه گل می آراستم تا هرگاه برای سیاحت به باغ می اومدی بوی عطر گلها  دل تو را غرق در زیبایی کند.و من آن باغبان  بی ریا و ساده که با دل و جان  خدا را مجبور به سجده دربرابر زمین گرم پراز گل باغت می کردم تا شادابی گلها را درنگاهت زیباتر کنم اگر چشمه را توان  به آمدن نبود چاه می زنم و از عمق زمین برای عریان دلت، آب دریاها دور، را خبر میکردم. تا اینگونه  باغت را بدور از حسرت آب، سیراب و جویبارها باغ را خیس و نمناک کنم و هر جای باغ را به صد گلها به صد ها رنگ می کاشتم. گر پیرم اما برای باغبان بودن باغت هنوز جسم و روحی آراسته به گل دارم. می دونی چرا؟

چون من در نگاهت تو عشق پاک را بدور از هر رنگ می یابم.

منم آن باغبان هوشیار و آشنا به باغ،  غم هر گل تنها را، با آب زلال خواهم شست و چهر هر گل آغشته به غم را با لطافت به مهربانی دعوت خواهم کردم. من باغبان پیر  روستایم و به زبان همه گلهای دشت آشنایم و من مهر و لطافت را به گل، آغشته به غم بر می گردانم و آن را نمای زیبایی خونه می سازم، هر چند باغچه را اینگونه که هست می مانده، اما این بار غرق در زیبایی و عشق می سوزد.

عاشقان زیباپسند و فروتنند! چشمه عواطفند دلی چون رودخانه دارند / مهربانند همچون پر گل در لطافت خود زیر نور داغ آفتاب می سوزنند.

ای  غریبه !خوش اومدی به بام ما!!!!!!!!!

منم  در اوج ساده گی با روزگار بگو، بخندی داشتم بی خبر از رنج دنیا و بی خیال، در اوج بچه گی عالمی داشت.  های غریب،من تو را ندیده و نمی آشناسم؟ از کدام دیاری؟ هر کی هستی، در هر کجا که هستی در عالم خود خوش باش.هر چند،  من که  نمی دونم/ در کدام دنیا و در اوج آسمان با کدام رویا در پروازی؟ !اما می دونم انسانی خوش قصه و با مرام و دلی پاک و مهربان همچون گلزار دارید.

سالیان عمر سپری شد را بر دفتر خاطرات به پنهانی بنویس: با این تیتر»سالیانم عمرم راشمردم و تا این لحظه نوشتم»و نگاه جانانه به دلت بیانداز، تصویری نمایان خواهد گشت که رویا است. در لحظه ای که غرق در رویا شدی جهانی مهیا می شود که سهم هر انسان گلی است سرخ…. لبخندی زیبا بر لب شکل می گیرد که رویاها زیباهای زندگی است، با خود باز می اندیشید و رویا را عشقی که تو را فریاد زیستن دوباره است برای پیونده رویا ……و تحقق حقیقت. اگر غیر از این باشد زندگی بی معناست. گناه آن است که قانعت کنید و رویا را به ذهنت نسپاری آنگاه زندگی بی رویا، بسان برف است که در برابر تابش خورشید از خجالت آب می شود. زبیایی زندگی در پیونده با رویاهاست، زندگی تلاشی بی وقفه است برای تبدیل رویاها به حقیقت. در واقع سرانجام رویاها حقیقت است . در ذهن بشر اول رویا بوجود می آید. و بعد بر اثر تلاش رویاها تحقق می بابد!پ

عواطف همچو چشمه فوران است و همچو باران دوست و دشمن را فرق نمی گذارد و همه را به یکسان پذیراست. یا همچو باد از ناهمواره ها می گذرد شاید بهتر است بگم رودخانه است و با بی باکی از ریزش دره نمی ترسد عاطفه ی باش. به خاطر زنده مانده گلی که زنیت خونه است، اصلا مهم نیست دیگران… بفهمند یا نه مهم اینکه تو چشمه باش و در اوج فوران/ رودخانه باش در اوج شهامت/ پرنده رویایی در اوج پرواز /درخت تنومند کنار رودخانه باشد با شاخه و برگ زیاد تا سایه ات چتر دیگران باشد. آنوقت من خواهم نوشت عاطفه ها هنوز هم زنده است!

هق هق گریه در عالم تنهای از فشار عصبی رنجها می کاهد و انسان را سبک می کند. داشتم از عاطفه ها می گفتم که شعور از همین عاطفه ها برمی خیزد و اگر عاطفه نباشد احترام متقابل نیست و اتفاقا واژی عشق را باید در میان عاطفه ها جست، انسان بی عاطفه از رفتارهای انسانی به دور است این را می شود در پیراموان خودمان جستجو کنیم عاطفه است که انسان را از خشنونت دور می کند و بر عکس. آه چقدر دلیگرم ، گاهی اوقات از تنهائی چه بسا لذت می برم، در تنهائی احساس آزادی و اینک من ، منم واقعیت را به من می دهد و قلبم را می شورم و دلم باز می شود

تا آندم که عشق به عریان و عیان بر هر دلی بنشیند/ تا آندم که تو شعر لبخند پاییز و بهار را با تنزی تازه به زیبایی بنفشه تصویر عشق تر کنید!/ و در میان گلهای به هزار رنگ؟، حدیث زندگی و عشق را با بیان ساده به تصویر.. …بکشید / من یاغیم و عصیان/ عاصی و عریان/ از این ورانه دنیا بیزارم/ زین رو چله نشین و به انتظار رویاهای دیرین خود نشتم / می دونم که عشق عیان است و عریان رویا ها واقعیت زندگیند!/ و تو نیزباید یک رنگ رابر نیزه بیاویزید!/ چرا که بی رنگی نشان آزادگی نیست و سوارکاران عاشق، راه را نمی یابند.

آیا واقعا عشق یک معماست؟.عشق وقتی دل را به اسارت می گیرد ازصاحب دل اجازه نمی گیرد و جلو. جلو او را نیز خبر نمی کند.عشق تصویر یست که چون آذررخش با صربی روی مغز انسان هک می شود و در دل لنگر می اندازد و خانه ابدی خود را در همان جا می سازد و این عشق است که انسان را به دید و سیاحت زیبائی ها وا می دارد ا»ین باغچه با این همه گلها چه زیبا است!»

با بیان شعریی از درون دل و احساس را در پیوندی با وزش باد به رقص در دشت تنهایی سپردم. من بودم خیال، من بودم خاطرها در پناه جنگلی دور و تو را در آینه زندگی به ذهنم سپردم و لحظه های زیبایی را بر برگهای تک درختی نوشتم که اینگونه عیان شد. بگو که… مرا به باغبانی دلت گماشتی و من نیز باغ را به هر نوع گلی که بود آراستم. حالا بیا، تا من تو را به دیدن گلها ببرم و آنجا تفاوت تو با گل را برایت عیان کنم مرا احساسیست شاعرانه و تو را روحی روان. بیا با من ، اگه رویاست یا خیال، یار من باش در شبهای تار.

برخیز و با لبخندی از شادی، بیا لب چشمه، چشمه بالا، آنجا که گفتگو من با تو اصلا بر سر گریه و خستگی نبود، امیدوارم یاد بیاد چشمه لغیان درۀ، آن لحظه که از طغیان درۀ باهم میامدم و اتفاقأ هر دو ما پیاده بودیم، اسبی در کار نبود. تصمیم گرفتیم با یاس و نامیدی پیوندی نداشته باشیم، همان جا که بهت گفتم» تا رسیدن به عشق همچنان در تاخت خواهم بود و تا شکستن تابوها همچنان در گذر! یادت میاد. که با تاکید بهت گفتم تا رسیدن به رهایی تن به خستگی ندهم و واژه خوشبختی را از قلم نیاندازم.

هر روز پنجره اتاقش را بسوی باغ پر از گل شعرم می گشاید. حفر ه های خالی دلم را پر ازعشق و گرمی می کند و چه زیبا است اگر به دنیای احساسش بتوانم سفر کنم و در لابلای اشعارم برای دل کوچکش کلبه ای بسازم تا او در آن رویاهایش را با پروانه های عشق به شاخه های گل پیوند بزند! هر چند، امروز در کوچه باغی، اطراف ده دیدمش که خوشحال بود.

این خونۀ را برای تو دوست خوبم/ تمیز و زیبا می کنم تا تو همچون عابر خسته و با گذر از کور راهایی تنهایی/ برای آرامش و رفع خستگی همچون پای درخت پیر پر شاخه و برگ کنار چشمه لحظه ای استراحت کنید. و بعد از رفع خستگی با اندکی تعمق با دردهای درون دل من نیز آشنا بشی. آنگاهست دو به دو با گذر از هر کوچه در جنگ تازه با جهالت ها تابو شکن خواهیم شد.

در پی تو می گشتم/ چه شبها با حسرت و آه!/ چه روزها دیونه وار!/دیشبی بود که در خواب/ با بوسهای پی درپی/به صدها عشو وناز/لغت و عریان/آمدی به بالینم/که از حُسن جمالت/ شدم مدهوش!/و گرفتمت در آغوش، عاشقانه/که در آن لحظۀ ای زیبا/پریدم از خواب، ناخودگاه/غم انگیز بود/تکرار خواب و،/غرق شدن دوباره در رویا…

دلبرجانان در نامه ای برایم نوشت. مشغول ام به ھیچ! و ھیچ مرا احاطہ کردہ/ در این میان سر در گمم که باید شاد بود؟ یا غمگین،غمگین » / و من در جواب برایش نوشتم بر خیز همچون عقاب، اوج پرواز مال تو دیده به آسمان، غرق در نگاهت مال من/ رنج و درد جهان را به دل و جان خریدارم
لطافت و زیبایی، آسایش و آرامش مال تو/.دست بند و زندان، طناب و دار مال/ من پرچم عشق را افراشته به دست تو
تا دو به دو سرود رهایی را/در کوچه های شهر طنین انداز سازیم.

می بخشمش به تو، تو نیز در اولین لحظه با تیزترین چاقو آن به هزار تیکه تقسیم کن و یادت باشد که هر تیکه باید اندازه دانه های یک انار باشند. آنگاه هر دانه را که شقه کردی در هر دانه انار صد باغ بزرگ وجود دارد و هر کدامش یک شهر رویائی است به درون هر باغ که رiه یافتی خانه باغی را خواهی دید که با تصویری از تو نمایان است و زنگ ساعتش با تیک تیک آهنگی با نام تو در جاودانگی عشق می خواند و آن وقت همگام با تماشای خانه باغ به کوزه شرابی کهنه بر خواهی خورد “جاوانه عشق” است. آرام آرام، بر خود مسلط باش، و خود را به عشق بیاویز و از آن شراب پیاله ای سر کن. چرا که تو نیز با پیشوازیت ازعشق بدان ابدیت بخشیدی.

ای کاش من هم به وسعت قلب تو، مهربانی را می شناختم آنوقت عاطفه ها را در بیانی ساده با شعر ی از عشق به هم می آمیخته ام. و سروده ای به وسعت دل شما از مهربانی و محبت می ساختم.چراکه شما همچو لطافت گل مهربانترینی،  مهربانترین.

گر نفرت به درون دل راه نمی یافت و مهربانیها در آن جای میگرفت آنوقت عاطفه ها میزبانی داشت و عشق را حرمتی بود، خارها تبدیل به گل می شدن و گلها نماد جاودانه عشق و زندگی آراسته به زیبائی زیبائی ها بود.

عشق یعنی گل رز. عشق یعنی زیبایی و بهار زندگی، عشق دنیای پاکی هاست. و عشق یعنی همه چیز، هر چیزی که زیباست، انسان بدون عشق درخت خشکی است که در کویر فقط سرپاست.

به خونه ات اومدم راز بود تمنایی بهریک بوسه ز دل! اگه قبول می کرد/آنگاه من با دل و جان جهانی را از برات!گل می کاشتم

امشب را در اوج خیال، برای گفتگو با مهتاب پنداشتم
وقتی که مهتاب گرفتگی ست/ به کجا دیده می نگاهشتم.

قلب پاکت را عریان کن همچو گل…
که در اوج صداقت به مهربانی دعوت می کند زندگی را……

گفتی که » مرا بردی به خیال رویایی» گفتمت برگردد گفتی دوست دارم همانجا بمونم «پس دلت را عریان و مرا به آن دعوت کن/ پاک خیالی و به اوج رویا ببرد /که فقط تو باشید و من!! تو گل و من چشمه روان/ یا تو باغ و من باغبان / یا هر دو لب رودخانه پای درخت پیر/ تا من برات بخوانم آوازهای عاشقانه از دل!

من هیچ وقت عاشق نشدم چون هیچ وقت تنم به عشق نخورد و ضربه ای بر مغزم کوبید نشده سالها گذشته و نه تنها عشق را باور نکردم بلکه آن را بی معنی و با تعریف های متفاوت توصیف کردم گناه من نبود چون عشق در مکتب ما ایرانیان یعنی ناکام شدن، یعنی به عشق …نرسیدن، یعنی همچون مجنون خود را آزار دادن، یعنی همچو فرهاد بیستون بدون سوال و جواب خود را به مرگ سپردند. اما امروز نظرم فرق می کند اگر کسی از من بپرسد عشقئ یعنی چی؟ خیلی مودبانه جواب خواهم داد یعنی زیبا دیدن، یعنی یکی را در اوج خوشبختی دیدن ، یعنی فداکاری ، یعنی طغیان عاطفه ها ، یعنی انسانی فکر کردن ، عشق یعنی رهایی انسان.

چشمها را باید با احتیاط به هر سو برد و رازهای زندگی را هویدا کرد. برای زنده ماندن، زندگی قصۀ تلخ رنجهاست، و ما باید به چرا بودن خود آگاه باشیم،. برای رهایی یافتند از رنچها و دردها. برای رسیدن به یک دنیای انسانی.

ساعت از 12 شب گذشت! احساس می کنم خوشبختی را! و قدر اندیشه ای که پاکی و راستی است، صداقت در آن همچو چشمه صمیمی بر دشتهای وسیع به مهربانی جاریست، من با داشتن این جمع از دوستان که افتخار این را نداشتم از نزدیک برای لحظه ای گپ وس…خنی باهشان بزنم اما امروز به اعتبار طبقاتی به اعتبار یک اندیشه پاک، گویی سالهاست باهاشان زندگی می کنم قصه هایشان برام آشناست. ادبیاتش را متعلق به خودم می دونم و افکار شان را در وجودم همچو رودخانه به عریانی بی باک و بدون ترس از ریزش هر دره ها در جریان است! این دوستان عزیز به اعتبار درد طبقاتی مرا همیشه مورد تشویق و حمایت قرار دادن و من آنها را رفیق ها خویش ، همراهان سخت کوش و توانا، فولادهای آب دیده طبقاتی می دانم. که در هر شرایطی شعله سوزان راه مبارزه هستند زنده باد همه شما عزیزان. من از لطف تک تک همه شما عزیزان ممنونم و با افتخار رفاقت با شما را برای خود لحظه های زیبای زندگی و فراموش نشدنی می دانم/ ///

عشق یعنی بوسه لب به لب، عشق یعنی شاد بودن و احساس خوشبختی کردن، عشق یعنی زندگی / عشق یعنی دو نفر تا حد جنون یگدیگر دوست داشتند. یعنی آخرین نبرد برای رهایی. عشق یعنی یک اندیشه پاک برای نجات از خود بیگانگی………..

باید اعتراف کنم که من امروز کبکی را دیدم که زبانش با من آشنا بود گر چه در زمین شخم زده اطراف روستا ما قدم بر نمی داشت و در میان چمنزار ها نبود بلکه بر سنگ فرش بی روح خیابانها آرام آرام قدم می زد هر چند کوچه ها غریب و آدمهایش همه فقط روحند و زبانشان با عاطفه و عشق آشنا نیست اما امروز خرمن خرمن کبکی را دیدیم که آشتفه بود پریشانگونه آواز می خواند و من غرق راه رفتش بودم چه غم انگیز بود امروز!!،

عشق سوزانی در جسم و روح خود دارم گاه خاکستریست سرد، بی اختیار! در سفر است با باد گویا این منم ، همچو مجنون دیوانه وار در گذرم به دشت و بیابا

عشق واژه زیبائی است.برای پاک مانده خود»عشق»باید او را رها ساخت. هیچ حصاری درست نیست.گل اگرنادان بود سر از خاک بیرون نمی آورد. چون همه جا پر از خار است. گل از خاک سر می کشد تا در مقابل زشتیها، زیبائی را به نمایش بگذرد. آزادی بی قید و شرط است و ما باید به مغز بسپاریم که هیچ حصاری با هر نامی توجیه پذیز نیست. آنگاهست که عشق در خانه ما همچو خورشید ظهور خواهد کرد و ما از آن لذت خواهیم برد.

رویای من، عزیز دلم، چقدرخوب و مهربانی،نمی دانم برای تحسین تو چه واژه های به کار ببرم اما بدانکه خیلی برای من عزیزی، عزیزتر از هر چیز که حس کنی. چشم گواه زیبائی هاست و دل نماد مهربانیها.و اینک در انتظار دیدن تو دلتنگم! خیلی دلتنگ.

گر زبان عاشقانه به چرخش می افتاد و بر دل عاشق به تندی نمی تاخت آنگاه زشتیها کوچ می کردند کنیه ها شکست می خوردند و در دل سفری مهربانی آراسته می شد نفرت گر به درون دل راه نمی یافت و مهربانیها در آن جای میگرفت آنوقت عاطفه ها میزبانی داشت و عشق را حرمتی بود، خارها تبدیل به گل می شدن و گلها نماد جاودانه عشق و زندگی آراسته به زیبائی زیبائی ها بود.

دوستی دراوج صداقت،همچو قلب پرنده پاک و همچو رودخانه روان،بسان شعری،که درآن زندگی جارییست، بسان دریاآشفته. من،ستایشگرم/

دلبری مرا به لبخند شادی دعوت کرد اما من دل گرفته ماندم و او برایم نوشت» ..بخند قصه گوی پیر کوهساران که میباری چون باران بر قلب‌های عاشق» و من دلم می خواهد چیزی بنویسم، اما انگشتانم بر دگمه های حروف البفا نمی رقصند. شاید اشک بر دیدگانم جاریست کسی چه می داند، کسی که،از نزدیک مرا نمی شناسد .

ولی من جسم و روحی خسته ای دارم من در ایام کودکی با وحشت آشنا گشتم «روزها کوره بودم و شبها بینا»، من وحشت را دیدم و از سلطان خدا تمنا لطفم نبود من رویاهایم را ممنوعه نپداشتم و به دنبالش روان گشتم ازدشتها خونین با گذر از هر خطر، به دامن کوه پناه بردم.

مومن بودند و مومن ماندند به معنای پاکی نیست و خود را به جهل و جاهلت سپردند نشان انسانیت نیست. در هر مکتبی که هستی فراموش نکن که انسانی، در مکتب انسان بودند جوهر خود آگاهی و رهایی می خواهد . گفت باشم به یقین «دل مهربان نزد مرد مومن نیست، مومن از خود بیگانه و خالقی دارد و هر کس جدا از مرام مومن باشد از او نیست. آنکه انسان است مومن خدا و برد دین نیست. نسیم بودند و مهربانی پیشه کردند ساده نیست /زیبا دیدند و با لطافت نوازش کردند مرام دل پر از نفرت و گریخته از محبت مردان مومن نیست.

پرواز زیباست/اما من،دوست دارم پروانه باشم و خود را در گردشی به دور شمع به آتش بسپار.تصویری از پرواز خیلی زیباست رویاها را باید پرواز داد.

اما من،دوست دارم اسب وحشی و سرکشی باشم، آزاد و سر مست تا با توان زنجیر ارسارت را پاره کنم و در طبیعت خود را رها سازم.پرواز در آسمانها چقدر زیباست.

امامن،دوست دارم رودخانه باشم و بی باک از ریزش صدها دره، عریان و مست جاری شوم.  پرواز رادوست دارم و چه زیباست ولی برای تو، تامن در انتظار دیدن تو غرق نگاه به آسمان باشم

به دید من تو مهتابی و من دوست دارم تورا تا در کوچه های تاریک بانگاهم در اسارت تو باشم. بگذار چو پروانه پر سوخت در عشق به آتش فدای تو باشم تا تو را زیبا، بادیده به نگاهت، دل را در عشق تو عریان سازم. من از خوردن شراب ناب بدمستم بگذار، تا این دل رسوا را که در عشق تو شیدا و خوش است عریان سازم.

بر این باور نباش که چون دورم از تو! فراموشت می کنم، نه ، اصلا. به زلف و موی پریشانت قسم، در آتش عشق ات سوزان و بریانم. اما چکار باید کرد در این دنیای وارونه که جاهل و جانی همدم و همسازند. جاهلان در جهل و جانیان در اوج قدرت/ دنیا را در زوال نیستی به آتش جهل سپردند!.

بیا برام قصه بگو، دوست دارم قصه ها امروز و دیروز تو را/ قصۀ دشتهای دور/ از کوچه های باریک و تنگ/ از دوران جوانی، آندم که دخترکی ساده دل در اوج شیدائی، چشمها به دنبالت بود و تو با نگاهی مستانه از عشق، چون پر گل در رقص با باد به هر سو عالمی داشتی.اما نمی دونم چرا؟ وقتی که نوازشت می کنم همچو اسب وحشی رم می کنی و زنجیر های بردگی را به یادم می اندازی/ وقتی که غرق تماشایت می شوم عاصی از نگاهم می گریزی در حالی که نگاه من مردانه نیست ، تیر از کمان رها شد صیاد پیر برای شکار نیست فقط دوستت دارم و تو از این ساده گی می ترسی!…

همیشه آرزو می کردم که فریاد سوخته لبان باشم و تو همانی که نامش آشنا و بوی تازه تر دارد چشمه زلال دشتهای وسیع / تو همان دلبر جانانی ،که به تصویر در نوشته های ساده من همچون کبک کوهستان با گذر از گندم زار به آرامی می خوانی! و من با ذرد نگاهی سیر تماشایت می کنم و ستایش می کنم این همه زیبایی را.

در این دنیای پر از دانش و علم بسوی دین رفتند، یک گناه است/ هنرمند آنکس، که شمعی بیافروزد و آن حدیث کهنه را از ریشه بر اندازد.

شاید با خود بیگانه شدم، نمی دانم. خسته ام یا شاید آدمها را خسته تر از خودم می بینم.دوست دارم عاشق باشم . عاشق اندیشه . عاشق زیبائی . عاشق معاشرت . عاشق دوستی. براستی زندگی رازیست که فقط کودکان در اوج کودکی از آن لذت می برند.

نازنین، ماهروی زیباپسند آنچه راکه در دل اندوختید عریان کن بسان حوض آب تا ببینم عکس خود را در آن!

گفتی در دیار تو زن ساقی نیست عشق را معنای چون گل و شامامه نیست قانون خدا و مردان مومن را حکمی دائمیست پس باید زن را ساقی و آن دیار را میکده سازیم هر جا تابویی هست، بیا تا ما تابو شکن باشیم … ضد هر خدایی و زنجیرهای اسارت را از ریشه بر کنیم و طلوع آفتاب را به سجده از زن معیار سازیم از این جهان بردگی و جهالت با توان بگذریم زن را ساقی و ایرانی بدور از خانقاه و مسجد پاک همه باهم میکده سازیم.

من از دورترین دشت، دورترین صحرا، دورترین کوهستان، آنجا که خدایان همراه با بردگانشان در ستایش جاهلت شمیشر بدست تاختند و جوبیارهایی از خون جاری ساختند. آنجا که گیاه و درخت و کوه و دشت در انتظار مرگ خدایان/آنجا که سر زمین حماسه هاست و چشمه های که آبش رنگتر از همیشه به خون آلوده است من از آن سرزمین که عشق درخت کهنسالی پر شاخ و برگ!که ریشه در عمق خاک دارد، امدم. تا نماد هیجان و عشق به زندگی باشم تا شمع فروزان در کوچه های تاریک/ نماد روشنایی باشم، من از دره های مرگ اومدم و من از میان گلها در دشتها پر خطر گذر کردم و با خود بوی معطر گلهای زندگی را به ارمغان آورم تا نماد زیبایها زندگی باشم.

دلم می خواست شعرم را همچو برگ خزان همراه باد پاییزی بفرستم به هر خونه! سروده ای از شادی و پیامی از محبت را مهمان دلها کنم و خود در کنار چشمه سوت و کور باغ بشنیم و سیر باغ را همچو زارغ پیر نگاه کنم. به دور از هر غم . به دور از این …دنیا وارونه . شوم مست و مدهوش(، به تنهایی! آه دوست من، این دل تنها، سخت آزُرد است. می دونید؟

دین یعنی از خود بیگانگی! مثل اینکه در تاریکی، در زیر زمین به دنبال چیزی که وجود …ندارد می گردید، «گشتند و عاقبت نیافتن»! دین یعنی جهالت و از هویت انسانی خود دور شدن و پناه به هیچ و پناه بر هیچ بودند !دین یعنی خود را به دیگری سپردند یعنی اوج جهالت و از خود بیگانگی انسان.انسان آزاد کسی است که از وابستگی به خدا و دین و پیامبر، و نیز کشور و وطن و دولت خاص، رها شده باشد و برای احیای ارزشهای انسانی در جامعه تلاش کند!..

ای کاش انسان به دور از هر مذهبی به اختیار خود بود! انسان خالق است و خلاق / انسان… خدای بی همتاست نه آن خدایی نامرئی بی خاصیت که فقط در کتابهای اهل کلک پا بر جاست. باز خواهم گفت این جمله را به هزاران بار» انسان خودش یک خدا است» خدای که خلاق است و خالق به زیبایی، مشروط بر اینکه به اختیار خود باشد.

انسان مقدستر از هر چیز! مقدس تر از خاک و نژاد و اعتقادات!!!!! زمانی ما بر جهل و نادانی// زور و ستم فایق می آیم که بر اساس ارزشهای انسانی گام بر داریم ! نه بر اساس تاریخ نامفهوم و متکی بر جهل // نه بر اساس نژاد و نه بر اساس مذهب » ناسیو نالیزم و مذهب در تناقض با انسان و ارزشهای انسانی هستند!!!

ارزش و حرمت انسان/ متکی به خود و صاحب اختیار بودن خود انسان است و بستگی به درکی از مارکیست دارد/ مارکسیت یعنی شعور علمی و انسانی/یعنی انسان تکامل یافته / اگر کسی این دنیای پر از عشق انسانی مارکسیت را نادیده بگیرد و یا با مارکسیت ضدیت کند من درشعور و درک او شک می کنم. چون مارکسیت تنها راه رهایی انسان برای باز گشت اختیار به خود انسان است. داشتن درک طبقاتی و شناخت عمیق از مارکسیت زندگی زیبا و عشق را در وجود آدمی شعله ور می سازد.

انسان مذهبی نمی تواند یک انسان آزاده باشد اساسا نمی تواند ارزشهای انسانی را درک …کند. انسان که به مذهب وابسته است احتیاج به تلاش برای تغییر ندارد چون عقل و شعورش در گرو مذهبی است که تمام سوالات را جواب داد برای یک مسلمان نیاز به ارزشهای انسانی نیست هر چی هست در کتاب قرآن در مورد ش تا حدی که خدا خواسته گفته شده در کتاب مسیحت و دیگر مذاهب همینطور. انسان مذهبی نمی تواند انسان آزاده و انسانی فکر کند در ایران اگر زنی خارج از ازدواج با کسی سکس داشته باشد مجازاتش سنگ سار است و این مذهبیون هستند در اجرای آن شرکت می کنند و اصلا احساس گناه نمی کنند مثلا در اسلام زن انسان درجه دو است و یک فرد مسلمان نمی تواند که فکر کند که زنش با او برابر است و در ضمن اگر پول و امکانات اجازه بده در تلاش گرفتن چند زن دیگه هم هست . وقتی با یک انسان مذهبی روبروی می شوید اولین سوالش آیا مسلمان هستی و بعد از نماز همیشه «دعا مسلمان و خواهش از خدا این که کافران را نابود کن و مسلمان را از شر شیطان نجات بده.» برای یک فرد مذهبی همه چیز بی بند و باری است و بنا به همین دلیل مومن خدا برای خلاصی از شر شیطان قوانین صادر می کنند .

در اسلام امروزی موارد زیادی هست که تجاوز به کودکان خردسال تخت نام نکاخ و شریعت دختر کمتر از 15 سال را با پیرمرد همآغوش می کنند و خیلی چیزهای دیگر . که می شود درموردش کتابها نوشت نه مسلمان و انسانها ناسیونالیست هم نمی تواند انسانی فکر کنند چون اگر انسانی فکر می کردند آنگاه انسان برایش یک معنا داشت آنهم نژاد انسان .

دفاع از ماه رمضان و یا با اشیاق به استقبال آن رفتن یعنی دفاع از جنایتهای جمهوری اسلامی / یعنی دفاع از جهالت / یعنی دفاع از سنک سار / یعنی دفاع از انتقام و آدم کشی / در یک کلام ماه رمضان بهانه ای است تا حاکمان جمهوری اسلامی به مرز خصوصی انسان دست درازی کننده . پس نباید این شانس را به حاکمان جهل داد.

رمضان اگر خصوصی بود ما حرفی نداشتیم ولی مشکل اینجاست که سیاسی است و به زندگی خصوصی ما کار دارد / همانطوری یک انسان مذهبی حق دارد با گرسنگی خود را آزار دهد باید یک بی دین هم این حق را دارا باشد که غذا بخورد .

برایم بنویس که با گذر از هر آیین و دین، دیروز با زیبا ترین جامه به رنگ عشق از کوچه شهر گذشتی. و من نیز در لحظه های رویایی مست و عریان در شوکتی برای تو ، تو را زیباترین و عاشقترین گل سال پنداشتم/

چه سخت است نگاهت به دلی که همچون آینه شکسته و در آن کسی قابل رویت نیست!!

من کی به تو گفتم؟ که من عاشقم، روان همچون آب نرمتراز  گل.

از دامن پاک طبیعت گریزانم کردند، منزلم زندان بود و فکرم مخدوش! عاشق تفنگ بودم و آن را تنها راه نجات می پنداشتم حالا سالها گذاشته و من با کوله باری از تجربه در دنیای غیر از خودم شناورم و باز بر این باورم که بخاطر حرمت و ارزشهای انسانی باید به جنگ جاهلتها رفت و کاخ ستمگر را از بیخ و بن بر انداخت تا جهانی را بشارت بود که در آن مقدس است انسان!!!!!!!!!!!!!!

سرزمینی آغشته به خون؟ سرزمینی که در آن آتش سوزان جهالت به پاست و خلایقی در آن می سوزند! خاکستر می شوند. سرزمینی که در آن ابلهی خدا است و عوامی در حال تعظم، دستانی به سوی دعا دارد / آه چقدر سخت است که این همه وحشت از آن سرزمینی است که جواب هر سوال تازیانه ای آغشته به خون است/// آه سرزمین من ! آیا روزی خواهد رسید که دیگه هیچ خری خدا نیست و نه هیچ انسانی احمق ؟

دلم می خواست شعرم را همچو برگ خزان همراه باد پاییزی بفرستم به هر خونه! سروده ای از شادی و پیامی از محبت را مهمان دلها کنم و خود در کنار چشمه سوت و کور باغ بشنیم و سیر باغ را همچو زارغ پیر نگاه کنم. به دور از هر غم . به دور از این …دنیا وارونه . شوم مست و مدهوش تنها! آه دوست من، این دل تنها، سخت آزُرد است

«.چه حرف قشنگی است، فکر کردن به گذشته، مانند دويدن به دنبال باد است.» «گذشت مانند… دویدن به دنبال باد نیست. چون کسی به دنبال گذشته نمی دوید .بلکه این خود گذشته است که همچو طناب به گردن انسان آویزان است.گذشته گاه عشق است و زیبا . گاه زحم کاری و غم انگیز. زین رو این دو تصویر را با خود برای همیشه خواهیم داشت. اما عزیزم امروز تو در پر رنگی یا کم رنگی آن بی تاثیر نیستی. شاید به همین دلیل است که خوشبختی یا شاید تفکری که تو را به رویا پیوند می دهد.ای کاش همه چیز همچو باد بود و ما هم به دنبال آن می دویم و بعد خسته می شدیم و از یادم می بردیم آن همه تلخی را…

اساس اتحاد را/ باید با شعار مرگ بر جمهوری اسلامی / زنده باد آزادی بی قید و شرط سیاسی / لغو هر گونه تبعض جنسی / جدائی کامل مذهب از دولت/ لغو حکم اعدام و بر چیدن قوانین ضد انسانی چون سنگ سار و قطع دست و پا! فراهم کردن رفاه برای سالمندان و کودکان در سطح استاندار های جهانی / بهداشت و تحصیل رایگان/ یعنی اتحاد همه ما باید بر پایه ای ارزشهای انسانی باشد نه بر اساس اسمها و حزبها ! یا شخصیتها!

از بوی معطری که در هوا می پیچید رنگ و جنس گل را به تصویر تجسم می کنم بنا به همین دلیل بود که دلبری زیبا پسند، مرا» سلطان کوهستان» گفت! چون در شب تاریک با گذر از جنگل خود را به زلالترین چشمه در دل کوه می رساندم و دلم را با آب چشمه می شستم، و با نگاهی دوباره گوشهایم را برای پاک ماندن به کلام آب می سپردم تا روحم با آهنگ آرامی که از چشمه بر می خاست حس کند و اینگونه روحم با چشمه پیوند ابدی می یافت.

سالها یا روزها طول کشید تا دلم صیقل یافت و به عریانی نمایان گشت و لطافت و زیبایی را شناخت بنا به همین اعتبار بود که در دوران کودکی با آواز کبک آشنا گشتم و بعنوان زیباترین آهنگ در دفتر خاطرات قلبم ثبتش کردم/ در زندگی خیلی چیزها به تصویر دل عیان می شود که زیبا است مانند عقاب در اوج پرواز، یا همچون اسب وحشی در حال تاخت و از همه زیباتر چشمه ای با آب زلال در دل کوه و از همه جسورتر رودخانه ای که بدون ترس از ریزش درۀ در گذر است.


Advertisements

شمی صلواتی / فعال سیاسی/ شاعر و نویسنده/ زندانی سیاسی سابق دهه 60

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: