سلام به رفیق همیشگیم منصور حکمت عزیز.

چند روزیست که از مریضی شما اطلاع یافتم. دلم می خواست تلفنی جویایی حالتان شوم/ ولی این کار را نکردم . چرا؟ نمی دونم. اما تصمیم گرفتم برایت نامه ای بنویسم.  ولی چند روز گذشت و من چیزی ننوشتم. دلم تنگۀ و سخت می ترسم . اما امروز / یعنی همین لحظه دل به دریا زدم.  احساس غریبی دارم. چرا؟ نمی دونم

در همین لحظه که دارم می نویسم همه چیز  مثل یک فیلم سینماست، یا شاید یک رومان، درست نمی دونم اما تکرار  تصویرهایی از خاطره ها و چگونه زندگی  من است.  که به شما هم ربط دارد . راستش دلم سخت گرفته نمی دانم چی برایت بنویسم . اولین بار که با اسم شما آشنا شدم  شاید در سال 1363 بود درست یادم نیست در آن زمان شاید من هنوز بیست سالم نبود  و من جوان روستایی بودم حیلی چیزها برایم ساده بود  و دنیای که در آن زندگی می کردم مثل امروز آنقدرها بزرگ نبود.. در واقع دنیا ساده و سبکی داشتم. آن روزها به سادگی از مارکس و لنین یاد می کردم  و معنی این اسمها برایم  ساده بود و برداشتم از این اسمها هم ساده بود  و به ساده گی هم پذیرفته بودم که من هم کمونیستم ولی هنوز از معنای این اسمها و اعظمتی که در مارکسیست خفته است.  اطلاعی نداشتم .  یعنی درک درستی نداشتم . همه اسمها ساده بود با معنای ساده و همه اسمهای بود که در ذهن من جای گرفته بود مانند همه اسمهای دیگر که دوست داشتم …در آن زمان در طول حیات زندگم بعنوان یک جوان کنجکاو و مبارزه، البته  با شور و حال جوانی  به دنبال حقایق مبارزه طبقاتی بودم که بر اثر اتفاق یکی از نوشتهای تو را خوانم و جذش شدم و از آن لحظه به بعد  با شور و علاقه  نوشتهایت را دنبال می کردم  قلمت برام  زیبا  بود  و با  آن شادابی خود را می یافتم  و با شما همراه بودم

و در واقع سالهاست که با شما و شما را همراهی می کنم.   من شما را رفیق می دونم و نه تنها رفیق بلکه بهترین رفیقم هستی…..  امیدوارم هر چه زودتر حالت خوب شود  سلامتی دوباره خود را باز یابی و همه ما را خوشحال کنید. رفیق عزیزم امروز که این نامه را می نویسم اسم مارکس و لنین دیگر برای من ساده نیست یعنی فقط یک اسم نیست. بلکه سمبل رهایی است. امروز می دانم مارکسیست بودن یعنی برابری طلب بودند و به آن باور داشتند….امروز دیگر می دانم مارکسیست بودن یعنی به برابری انسانها اعتقاد داشتند. و نفی جامعه نابرابر سرمایه داری. رفیق منصور جان  نام لنین نیز برایم تداعی انقلاب کبیر روسیه است و همانطور نام شما یعنی احیای لنیسم . یعنی شفایت مارکسم . امروز عکس مارکس زینت بخش خانه ام است رویاهایم یک دنیای بهتر است. تو رفیق خوبم  آموزگار بررگ و توانا هستی که مارکیست را آنچه ساده و شفاف  تشریخ کردی  که به ساده گی می توانم بفهم  که «دنیای بدون فرا خوان سوسیالیزم به چه منجلابی تبدیل می شود.» من تو را دوست دارم  به همان اندازه مارکس را، من تو را دوست دارم به همان اندازه  لنین را. من تو را دوست دارم به همان اندازه زندگی را، عشق و محبت را، زیبا زیستن  و مفهوم انسانیت  را از تو آموختم.  من  شما رفیق عزیز منصور جان دوست دارم به همان اندازه که  انسانیت برایم مقدس است.. دوستت دارم  به همان انداز که از قومپرستی و مذهب و ناسیو نالیست  فاصله گرفتم

 رفیق منصور عزیز … تو همان خورشیدی  که جهانی  روشنایی می بخشید  همان خورشید سوزن  که سرما را درهم می شکنند و یخها را آب می کند .. و من امروز،  آن جوان صقیل یافته روستایی که امروز به مرد میان سال تبدیل شده است و در همه جا تا زنده است و نفسی را در وجود دارد.  با بانگی رسا فریاد می زند … مارکس / لنین و منصور … برایت آرزوی تندرستی می کنم  رویت را می بوسم به امید  دیدار!  رفیق همیشگیت شمی صلواتی  10/02/2002  در شهر کاسل آلمان…

Advertisements