ازدشت های وسیع

خوب میدانم

که سروده  وشعرراچاره ای نیست.

بدان گونه که بایدگفت

گفتندقبل ازما

برای سردادن شعری –

تازه ترازخودما

گفتن ونوشتن

به قدمت نسل ها

واینک

امروزما

به کدام سو،به کدامین راه ؟

زاده شدۀ کوهستان پرازبرفم من

آنجاکه چشمه های آلوده به خون دارد

آنجاکه بیابانش میدان تاخت وتاز دشمنان است

وبدان گونه  تاختنی که مومنان خداگفته اند

وبدان گونه کشتندکه خواست خدا بود.

آه دوست من

ازدشت های وسیع

ازجنگل بدون نور

از میان تابوها ودود

ازسرخ ترین خط مقدس

باقصه ای تازه ازعشق آمده ام

تاانسان بودن را

تاانسان ماندن را

بشارت دهم.

من اینک بیدارم

به دنبال واژه ها

واژه های تازه

تابابیانی ساده

شکنجه،تجاوزجنسی واعدام رابه تصویرکشم.

آه دوست من

هیچ میدانی

هیچ به دیده دیده ای

دشتستانی که چشمه های آلوده به خون دارد

هیچ دیدی خیابانی نقاشی شده باخون

سنگفرش خیابان هارامیگویم

خیابان ندا

باخون نقاشی شد

وجهان رابه تماشاطلبید .

سهراب راهم نقاشی کرد

وپیام  انقلاب رانوشت

من دیدم

وشعرفرداراساختم.

آه دوست من

نه،ممکن نیست انسان بودو

عاشق نشد

نه،ممکن نیست  انسان بودو

فریاد زنده بودن راسرنداد.

عجایب دنیایی ست

آرام صدائی که ازخون حذرداشت

درگلوخفته وندایی سرنداد.

درآن دیاری که به جای آب خون جاریست

قلم شکسته و

درحیرتم من

که شمع زیستن کجاست؟

آسمان شب و

خون به صدهاچون ندا

صاحب اندیشه کجاست؟

شمه صلواتی  ‏2009‏/08‏/23

Advertisements