زندگی در سایه مرگ.

.بخش اول

روستای صلوات‏آباد از توابع بخش مرکزی شهرستان سنندج در استان کردستان، در 7 کيلومتري جنوب شرقي شهر سنندج قرار دارد. نام ديگر اين روستا در قدیم  “نمان “بوده است.

روستای صلوات آباد به نام «صلوات آباد سنندج» معروف است این روستا  عمری  بیشتر  از 300 سال دارد که بعضی روایتها حاکی از طول عمری بیشتر و نزدیک به 500 سال است. اما دلیل توسعه نیافتنش شاید به دلیل کوهستانی بودنش باشد. اين روستا از شمال غربي به کوه کوچکه، از شمال شرقي به کوه لوول، از شرق و جنوب شرقي به کوه گوژهه محدود شده است. گردنه صلوات‏آباد و دره برگولو، در شمال شرقي روستا، دره کلکه در جنوب، دره قرين و دره گرمير نيز در جنوب غربي آن واقع شده‏اند. رودخانه صلوات‏آباد نيز در جنوب آن جريان دارد .

ابتدای بوجود آمدن صلوات آباد گفتنی است که یک شخص به نام ابراهیم از کشیمر هند وارد این منطقه می شود. حالا امام زاده شده است و او را  مولانا سید ابراهیم  می گویند و به همین دلیل است که سی درصد از مردم  صلوات آباد خودشان را سیدو لقب یا فامیلی خود را ابراهیمی برگزیدند.

بعد از ابراهیم مرد دیگری  از مصر به نام حاجی مراد خان که چهار فرزند داشت، همراه خانواده اش در صلوات آباد  سکنا می گزینند و امروز صلواتیهاو منصوری ها  و اسکندریها خودشان را وارث حاجی مرادخان می دانند. البته من نیز بنا به گفته پدرم از نسل نهم حاج مرادخانم.

خانواده دیگری که اهل همین روستا بودند و همین جا زندگی می کردند. سمایله  نام داشتند یا طایفه سمایله که اکثریت آنها صلواتی قاسمی خطاب میشوند و در دوران خانوار سمایله نام صلوات آباد «نه مان» بوده است.

بعدها دو سه خانواده دیگری به همین آبادی کوچ کردندکه اطلاع دقیقی در مورد آنها ندارم یکی طایفه سلیمه است که وارثانش معروف به سلیمی هستند و دیگر  طایفه کاکی و عالخانی ها هستندکه فامیلی صلواتی را برای خود برگزیدند. فامیل های دیگری چون حسنی، واحدی یگانه، اویسی،زندی….که من اطلاع دقیقی از آنها ندارم .

تا به حال  اندک تصویری از زداگاهم را  ارائه دادم.  با این وجود من در نهم اردبیهشت ماه 1343 در خانواده ای باغدار چشم به جهان گشودم. به جهانی که نابرابر و ناعادلانه تقسیم شده بود.  جهانیکه سهم من از ابتدا  رنح و محرومیت بود و باید به دنبال سوالات بسیاری می رفتم که برایم آنقدر ها که خواننده فکر کند ساده نبود. جهانی که کار  در آن برای زنان و مردان و بچه ها  تا حد توان برابر بود و تغذیه لازم یا حداقل تغذیه  وجود نداشت. جهانی که دختران در 12 سالگی تن به ازدواج  اجباری می دادند و  در  بیست سالگی یا بر اثر بیماری یا در حین زایمان جان خود را از دست می دادند. جهانی  که مردان آن  برای  معاش خود و  خانواده اش راهی بغداد و استامبول میشدند که گاهی اوقات زمان این سفرها به 10 تا 15 سال می کشید. جهانی که در آن انصاف نبود و زجر و مرارت و سختیها به عنوان هدیه خداواند و بین بندگان ناپاک تقسیم شده بود و حتیٌ خود مردم همه مشکلات را ناشی از اراده خدائی می دانستند.

سالها بعد يکى از دوستانم تعريف ميکرد که:

“یکروز وقتی که  به خانه بازگشتم  دیدم که مردی غریب در خانه ما است و من به این فکر  افتادم  که چرا  امروز مادرم  آرایش کرد و با علاقه خاصی  برای یک مرد  غریبه  که هیچ وقت من او را در آبادی ندیدم آنهم در خانه و به تنهائی از آن پذیرایی می کند،خیلی ناراخت شدم  در واقع شوکه شده بودم يکمرد بيگانه در منزل ما، آن هم  تنها با مادرم. و وقتی  وارد خانه شدم  مادرم  سرآسيمگى من را ديد با مَحبت بمن لبخند زد و گفت:  پسرم  بیا پدر از بغداد برگشته،  منم از شدت ناراختی  گفتم گوره پدرش، تا به حال کجا بود به همان جا باز گردد.”

*****************

– دوران کودکی

وقتی که بچه بودم خبر مرگ را زیاد می شنیدم.بخصوص خبرمرگ زنانی که درحین زیمان اتفاق می افتاد. این خبرها آنقدر برایم سخت و دردناک بود که سایه به سایه با من میآمد و زمانی که مادرم درحال زایمان بود وحشت مرگ به شدت مرا فرا میگرفت.غم انگیز بود. خبرمرگ خیلی از انسانها، جوان و میانسال وگاها”پیر در روستا می پیچد و همه را متاثر میساخت. خبر مرگ بر بازی کودکانه من و همسالانم سایه می انداخت و دنیای کودکانه ما را با ترس روبرو می ساخت. در آن لحظه ها شادابی  روحی  را از ما می گرفت  و ما را  به دنیای  غریبانه خود  باز می گرداند.  دنیای غریبانه ای  که در آن  رنج  و غذاب  روحی بود،  دنیای که  ما را در پناه دیوار گلی جا می داد  و حسی را در ما بیدار می کرد که تنهای، تنهائیم.

طغیان احساس و عواطف انسانی برای تسکین شدت درد در جملاتی بیان میشد:
«به رحمت خدا رفت». «دنیای روشن فانی است»، «مرگ قطعی است  همه باید بروند»، «شتری است که درخانۀ همه میخوابد». یک روز از پدرم پرسیدم فقط خدا آدم رامیکشد؟پدرم درجوابم گفت ” پس او دیگه خدا نیست  یک جانی است. از او پرسیدم پس چرا مردم میگویند به رحمت خدارفت؟ پدرم سری تکان داد و گفت: “اینها چرندیات مردم عوام  و خداپرستان ریاکاراست.”

در مورد وضعیت آن موقع نوشتن برایم آنقدرها هم ساده نیست، در حالیکه کمتر بهاری بود که خبر مرگ یا زخمی شدن عزیزی که بر اثر سیل و ویرانی راه ها به گوش نرسد. مرگ ناشی از مریضهای  متفاوت و شناخته نشده در آن لحظه ها تاسف بارترین و غم انگیز ترین صحنه های روز بود همه اینها خاطرهای تلخیست که در جان و روح  آدمی  همچو شعله  آتش  نفوذ می کند و فقط  شادابی خاکستر شده را به جای می گذارد که برای بقا، پای بر آن خواهم نهاد تا در باز پس گرفتن شادابی ها، گذشت به فراموشی  سپرد شود چیزی که محال است، امکانپزیر نیست.

مرگ همچنان کابوسی بود که هرشب سراغم را میگرفت و از شدت ترس وحشتزده ازخواب میپریدم. این کابوسها را از بچگی  هنگامیکه هنوز به مدرسه نرفته بودم داشتم. داستان ازاین قرار بود که برجنازۀ یک جوان  که باچاقو تکه تکه شده بود حضور داشتم. گریه و فغان زنان و مردان سربه فلک میکشید.ازاَن روز به بعد شبها به کابوس مرگ درخواب وبیداری دچارشدم . داستان مرگ در جسم و روح من دمید بود و همچو شعلۀ  آتش جان سوز تنم شد.تنها بودم. کودکی  ناتوان در جستجوی علت مرگ .

آن روزها عقلم به جائی نمیرسید. نمیدانستم که  در سرزمین ما صاحبان دانش به دار آویخته می شوند. یا به گلوله بسته میشوند تا حقایق همچنان درخفا بماند. مرگ مرا به جستجو میبرد و هچنان سوالهایم  بی پاسخ میماند.گاهی اوقات درخیال کودکانه خود به عذاب تن میدادم.چرا که دنیای من کوچک بود.آنقدرکوچک به وسعت  دستتان کودکانه ام  که از یافتن جوابها عاجز و ناتوان.

در حالیکه  ما در میان فقر و انواع مریضیها  با مرگ دست و پنجه نرم می کردیم  بزرگ مردان بر مسند قدرت  در اوج عظمت میلیارها دلار هزینه خرج جشن  2500 ساله  سطلنتی در ایران می کردند که به قیمت محرومیتهای  مردمی ستم دیده که از حداقل  زندگی در سطح ابتدائی محروم بودند تمام می شد. به همین دلیل یک گزارش کوتاه  از یک سایت انترنتی  به نام جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی، كسب اعتبار كاذب را در اینجا  جهت اطلاع خوانند نشر می کنم تا بتوانم تناقض طبقاتی صرفنظر از هزینه هنگفت ساواک و ارتش،   را  در   تصویری  هر چند ضعیف   برای قضاوت به محضر دید  بگذارم .

“در مهر ماه 1350 ایران شاهد یكی از عظیمترین و پرهزینه ترین جشنهای تاریخ معاصر ایران و جهان بود . این جشن كه بنا بود در سال 1340 برگزار شود بارها به علت وضعیت بغرنج اقتصادی و مضیقه مالی دولت كه قادر به پرداخت هزینه های سنگین پیش بینی شده جشن نبود به تعویق می افتاد. ولی از آن جا كه شاه همواره در رؤیای برگزاری پرشكوه بزرگداشت 2500 سال شاهنشاهی در ایران بود، مصرانه در تلاش بود كه در تخت جمشید این جشن را برگزار كند. هنگامیکه سران كشورهای جهان برای شرکت در مراسم جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی مراسم دعوت شدند، میلیونها نفر در فقر و نداری در آلونكهایی كه در حاشیه تهران  ساخته بودند زندگی می كردند. بهره ای كه این آلونك نشینها از این جشن داشتند خانه به دوشی مضاعف آنان بود زیرا ناچار بودند برای این كه در منظر دید میهمانان قرار نگیرند مجبورشان کرده بودند که به محل دیگری نقل مكان كنند. شاه از برپایی این جشنها هدفهای چندی را دنبال می كرد . وی با اجرای این مراسم سعی داشت كه بر وجود نهاد سلطنت در ایران به مدت دو هزار و پانصد سال و تداوم این نهاد تا فرمانروایی خود تأكید كند و به ایرانیان بفهماند كه ایران كشور بزرگی شده است ، و او به عنوان پادشاه این كشور ، خود را ” وارث و نگهبان یك تاج و تخت 2500 ساله می داند” .” http://donbaleh.com

دوران ابتدائی

سوم ابتدائی بودم که با کتاب خواندن آشنا شدم. تا آن موقع کتابهای غیر درسی را نه دیده و نه خواند بودم خواهر رفیق جانباخته عبدالله هوشیاریان معلم (مهری)درسی ما بود.از تلاشی که برای رشد آگاهی ما می کرد، معلوم بود علاقه زیادی به شغل معلمی دارد و برای  بالا بردن دانش فکری ما زحمت فراوان می کشید.  مثلا نقشه  بعضی از  قوانین ریاضی را به شکل زیبای  نقاشی شده در کلاس نسب می کرد و به درس و مشق مابیشتر توجه می کرد و همچنین در مورد نظافت و خاصیت خمیر دندان و مسواک  برای  ما توضیخ می داد.

زنی مهربان که برخوردی احترام آمیز نسبت به ما داشت. برای ما آشکار بود  که این خانم معلم  از جنس دیگری است و با بقیه معلم های دیگر  تفاوت زیادی دارد  و از  همه مهمتر ما بچه ها هم  درک کرده بودیم که خانم معلم هم خیلی دلسوز است و برای ما ارزش انسانی قائل است، در ضمن بسیار باحوصله بود. ما هم متقابلا  به حرفهای او  گوش می کردیم  و تلاش همه ما بچه ها بر این بود رضایت او را به جا بیاوریم. یک روز در مورد کتابهای غیر درسی برای ما توضیحاتی داد و به ما  نیز  گفت “اگر در توان داری  و می دونی که برای خانواده تان فشاری نیست نفری یک تومان بیاورید تا من برایتان یک کتاب خانه درست کنم”  ما بچه ها همگی خوشحال شدیم و من قصه کتابخانه را برای پدرم باز گو کردم پدرم از این حرکت خانم معلم  خوشحال شد  و فوری یک تومان به من داد تا سهم خود را  بپردازم و روز بعد که به مدرسه باز گشتم،  دیدم  همه بچه ها سهم خود را آورده اند. جالب اینکه همه ما بچه ها عاشقانه در انتظار کتابخانه بودم و با هم  در مورد داستانهائی که ممکن است در این کتابها  باشد  با هیجان زیاد صحبت می کردیم. برای اولین  بار بود که این شانس را داشتیم  که به کتابهای غیر درسی  دسترسی پیدا کنیم و این بزرگترین  اتفاق در زندگیم بود. یا شاید  یک آرزوی خفته در دل که  بی صبرانه در انتظار ش بودم.

چند روزی طول کشید ما به آرزوی خود رسیدیم معلم ما چهل کتاب برای ما تهیه کرد و طراحی کتابخانه که  شکل مربعی داشت و دارای چهار خانه بود که با صبر و حوصله ساخته بود به دیوار نسب شد.البته اتاق درسی ما به یمن تلاشهای او جذاب شد و با جا گرفتن کتابخانه و نصب قوانین ریاضی نقاش شده به دیوار کلاس، باعث شد تا اتاق ما با دیگر کلاسها تفاوت زیادی داشته باشد و خود همین نوع روش تدریس، دلنیشنی و دلچسبیی خاصی برای درس خواندن به ما می داد.

از کتابخانه، اولین کتاب را  که نامش علی بابا و چهل دزد بود  برداشتم تا آن را مطالعه کنم  و آن را با خود به خانه بردم  و برای تمام خانواده و اهل محله خواندم  که همه بی نهایت لذت بردند و روز بعد وقتیکه  به مدرسه بر می گشتم همه می گفتند کتاب دیگری بیاری، یاد نرود. عشق و علاقه به مدرسه بیشتر می شد چون  این معلم ما نه تنها مارا کتک نمی زد بلکه  دسترسی به کتابهای غیر درسی را هم برایمان مهیا کرده بود  و همه ما بچه ها  با معلم خود یک نوع رابطه  دوستانه داشتیم و در واقع به یک خانواده واقعی تبدیل شده بودیم.  دو سال با لذت گذشت  و ما سوم ابتدائی و چهارم را با این معلم  خوب سپری کردیم  و کلی آموختیم، در هر کجا  هست آرزوی سعادت و  سلامتش را دارم. البته  برای خانواده اش بعد از انقلاب روزگار سخت و غریبی بود. رفیق بهروز شادیمقدم یکی از رفقای نزدیک عبداله هوشیاریان بود. آشنائی  ایشان با خانواده هوشیاران به سال 1347  بر می گردد.

در یاد بود عبداله هوشیاران  معروف به«کاعبه» در وب سایت  «یادبود شاهدوخت»در مورد عبدالله  هوشیاران و اعضای خانواده اش  مطلبی را به نشر سپرد  که جالب و در خور تعمق  لذا من  به بخش خبری آن اکتفا می کنم  تا تصویری از این خانواده  برابری و آزایخواه داده باشم

” رفقائی که سالهای اول اَشنایی با سیاست شب و روزم با اَنها گذشت. وجودشان به معنای بودن و ادامۀ رفاقت بود و مرگشان خلایی در دنیای رفاقت هایم به وجود اَورد عبه هوشیاریان رفیقی جدی در عرصۀ فعالیت،مدیر و سازمانده، متکی به روانشناسی های انسانی و اجتماعی خوش برخورد و فهمیده. سالها عضو کمیتۀ نواحی ، عضو کمیتۀ منطقۀ جنوب کومه له ، مشاور کمیتۀ مرکزی و دستیار دبیر اول کومه له بود .متاسفانه خانوادۀ خوشنام عبه چند تن از فرزندانش را در حاکمیت رژیم منفور اسلامی از دست داد. ( برادران کوچکتر او  ” عطا ” که به خاطر فعالیت های سیاسی اش اسیر بود ، فشارهای زندان و جسم ضعیفش باعث مرگ زودرسش شد و ” محمد ” هم بعد از اَزادی از زندان در حادثۀ رانندگی کشته شد . خواهر کوچک و مبارز او ( اَذر هوشیاریان ) که پیشمرگ کومه له بود نیز در یک درگیری با نیروهای حکومت جان باخت. عبه هم در اثر بمباران شیمیایی به وسیلۀ رژیم صدام در روستای بوتی کردستان عراق سال 1367 جان خود را از دست داد. “

فصل جدید  زندگی  در صلوات آباد.

بخاری چوبی بزرگ، مسجدرا گرم کرده بود هوای سرد بیرون  اجازه دل کندن از مسجد را به انسان نمی داد و خدمتگذار مسجد مرتباً هیزم می آورد و در داخل بخاری جای می داد.  امنای مسجد آفتابهای مسی را  روی بخاری گذاشته بود  تا در صورت  رفع حاجت   از آب گرم استفاده کنند.  من نیز  نزدیک بخاری  به ستون پنجم تکیه داده بودم   و دو روسری سفید  را به دور سرم پیچده بودم که ظاهری روحانی به من داده بود.  ما در خانه روسری سفید زیاد داشتیم   چون دو تا از دایی هایم   برای کار همیشه به اهواز می رفتند  و در ایام بازگشت به عنوان  هدیه  برای مادرم از این روسری ها می آوردند.  همانطور به ستون پنجم در حین تکیه دادن  با تسبیحم  استغرالله می گفتم  و از خدا می خواستم که گناهان  مرا ببخشد  در حالیکه  هیچ  گناهی مرتکب نشد بودم  نمی دانم چرا هی استغرالله می گفتم  یک هو  ملا عارف  از جایش برخواست و به طرف من آمد.  من نیز به نشانه ای احترام از جا بلند شدم  و بطور ناگهانی ملا عارف سیلی محکمی به صورتم  زد  آنچنان محکم  که سرم برای لخظه ای سنگین شده  و چیز نمانده بود  که اشک از چشمهایم  سرازیر شود و به من گفت “  سک طوله، ملعون پسر ملعون که گفته که تو اینجا بشنی “  چیزی نگفتم،  ناراخت و دل نگران از مسجد خارج شدم البته پدرم مسجد برو نبود و بارها  امنای مسجد، گاه به شوخی  و گاهی به  طور جدی  مرا فرزند ملعون خطاب  میکردند  و در همین رابطه برای من سوال ایجاد  شده  بود که چرا پدرم  مثل بقیه اهل مسجد نیست. هر چند  پدرم  یک روز به بهانه بدمستی به امنای مسجد توهین کرده و آنها را دزد و کلاهبر دار خوانده بود. این بهانه  شده تا هر شب تعدادی از  مذهبیون و امنای  مسجد به خانه ما بیایند  و ما هم مجبور بودیم  تا از آنها با چای و میوه های خشک  ذخیره ای،  پذیرائی کنیم و وقتی آنها می رفتند  پدرم پشت سرشان کلی حرف می زد  و آنها را کلاهبر و دزد خطاب می کرد   و مادرم  هم استغرالله می کرد و هی می گفت مرد ” به اولیای خدا چکاری  داری تو که نه روزه و  نه نماز داری  چرا کفر می کنی  خدا مرا غضب می کند.  من همین را می دانستم و بس .آن رو  زودتر و بدون نماز جماعت به خانه برگشتم   ولی همیشه ساعت هشت شب پدرم از شهر بر می گشت او در شهر با سرمایه ای بسیار اندکی  به خرید و فروش اجناس کهنه  مثل سماور ، ساعت و رادیو  و یا فرش کهنه ای  مشغول بود  و اگر چیزی دستگیرش می شد  و همان را برای مخارج خانه صرف می کرد  و خوشحال به خانه بر می گشت.  من تمام تلاشم این بود که جنگ من و ملا عارف  و تمسخر سید طیب  که امام جماعت مسجد بود  مخفی بمانده چرا که می فهمیدیم که پدرم در برابر این جماعت سکوت نمی کند کار ممکن است به درگیری بکشد. اما روز بعد  پدرم داستان را شنیده بود  از کی؟ نمی دانم و چگونه داستان را برایش تعریف کردند؟ از آن هم اطلاعی نداشتم. پدرم خیلی زود به خانه برگشت   و چای خورد بعد سیگارش را دود کرد  و از من خواست که باهم به مسجد برویم.   من  هم  بدون اینکه حرفی  بزنم  با پدرم راهی مسجد شدم  پدرم حرمت مسجد را رعایت نکرد  و مسقیم به سراغ سید طیب رفت  و با او گلاویز شد  سید طیب به زمین افتاد و ناسزا می گفت. اهل مسجد پدرم  و سید طیب  را از هم جدا کردند و هی صلوات می فرستادند  اما پدرم  کینه عجیبی از این جماعت به دل داشت. چه کینه ای! نمی دانم؟ با حالتی بسیار عصبی به ناگاه  ناطق و سخنور شد. من تا به حال پدرم را اینطور ندید بودم و خودم  نیز از پدرم وحشت کردم  و پدرم می گفت ” این ستون جای  پدرم بود و فقط پدرم به این ستون  تکیه می داد  ولی من علاقه ای به ادامه راه پدرم نداشتم  چون او هم مثلا شماها بود و  پسرم از همه جا بی خبر می آمد مسجد و به این ستون تکیه داده است  و نه به او گفتم مسجد برو و نه گفتم نرو.  هیچ حدیثی رایج به دزدی های شما و اینکه پول  این مسجد در جیب شماست کلمه ای نگفته ام. “  من یکه خوردم   مسجد پول  هنگفتی  داشت  و از هر طرف به سویش پول  سرازیر می شد و امنای مسجد هم یکیشان  کفش کهنه پیامبر اسلام رادر خانه  داشت و از این کلاهبری از درآمد هنگفتی برخوردار بود  و معلوم نبود این کفش کهنه  پیامبر اسلام از کجا به خانه ایشان رسیده بود.  دیگری ساواکی و محضردار بود  و آن یکی هم امام جماعت بود یکی دیگر از آنها مدعی بود که پدرش  رجال الغیب بوده است.  داستان رجال الغیب بودن پدرش را  یک بار از  پدرم جویا شدم، پدرم می  گفت مادرش دیوانه بود  و پدرش هم احمق،  خیلی از شبها بین پدر و مادرش جنگ می شد و پدرش  مجبور  بود  خانه  را ترک کند و برای اینکه اسرار  خانواده اش مخفی بماند  به  بهانه عبادت یا به  مسجد می رفت و  یا گاهی اوقات  به قبرستان، پدرم می گفت رجال الغیب بودن پدرش  توسط  افراد عوام   سر زبانها افتاد و عده ای از جوانان آنموقع  مخیفانه  یک شب دنبالش کردند و پدرش در قبرستان  به محض دیدن جوانان  در پی مخفی شدن بر می آید و در یک  چاهی خود را مخفی می کند  که  گیر می افتاد، جوانان  به  او می گویند کلاهبردار   مگر تو رجال الغیب نیستی پس حالا  با خدا در تماس هستی  چرا غیب نمی شوی  او نیز به التماس می افتاد و گریه می کند  کل ماجرا را تعریف می کند و از جوانان می خواهد که او را میان مردم بی آبرو نکنند.

نامبردگان همه خود را سید و اولاد محمد «پیامبر  مسلمان» می دانستند جالب اینکه  آیت آلله مردوخ  کتابی در بی معنی بودن سید نوشت و سیدیان صلوات آباد را مورد خطاب قرار داده بود  که آنها هم در نقد کتاب آیت الله مردوخ چیزهای  می نویسند و جرات نشر و  پخش آن را در سنندج نداشتند و در همدان کتاب را  به نشر می سپارند چرا که به قول پدرم” آنقدر عوامانه و بی معنی بود که فقط تعداد چاپش به اندازه هودارانش در خود آبادی بود”. البته من هیچگاه کتاب  مرودخ  و کتاب این جماعت را ندیدم. اما پدرم می گفت “نادانی مردوخ در این بود که سیدان صلوات آباد را ذکات خور مصری  می دانست در حالیکه اینها  از ارتجاخانه کشیمر آمدند  و  آفت جان و مال ما شدن”. این جماعت مردم را به دیدی رعیت می نگریستند و فصل بهار  از مردم می خواستند به آنها کمک کنند و بدون پرداخت دست مزد  تمام کارهای کشاورزی خود را «همیاری» به طور مجانی از گرده مردم زحمتکش می کشیدند و حتی به آنها چای و غذا هم نمی دادند. عده دیگری که حساب دار و کتابدار مسجد بودند خود را عوام می دانستند تا آنجا که  من می فهمم سید به زبان عربی یعنی آقا و در یورش اعراب به سرزمنیهای غیر  عرب، مرد عرب به عنوان انسان درجه یک، خود را بدتر از غیر عربها، سید می دانستند و حاصل ازدواج مرد عرب با زن غیر عرب باعث می شد که بچه بدنیا آمد را هم سید خطاب کنند و غیر عرب را  عوام می نامندند که در زبان فارسی و کردی هم به انسانهای نادان می گویند.

در حقیقت  همه اینها کلاهبردار های واقعی و مفت خوری بودند که روی مغازه ای بزرگ و پر درآمد به نام دین سود می بردند. اینگونه من و  پدرم بدون نماز  مسجد را ترک کردیم. داستان به در و همسایه ها رسید و پدر بزرگم(مادری) از این کار با خبر شد و به سراغ پدرم آمد و به پدرم گفت که این وحشی بازی چی راه انداختی؟بین پدر و پدر بزرگ جنگ لفظی سختی درگرفت و  پدر  بزرگ، پدرم را تهدید کرد و گفت سرت را می برم تا عبرت همه مردم بی دین و ایمان شوی. پدرم نیز دراز کشید و گفت مردش هستی و شهامتش را داری این کار بکن که پدر بزرگ در کمال عصبی چاقوی باغ بری را از جیبش در آورد و بر گردن پدرم  گذاشت که من و مادرم وحشت کرده بودیم که بعد از چند ثانیه پدر بزرگم از کار خودش منصرف شد و به صورت من تف انداخت و به من گفت تمام این بدبختی از توست. نمی دانستم چرا پدر بزرگ از پدرم به خاطر جنگ در مسجد ناراحت شده بود در حالیکه او در خانه نماز می خواند و هیچ وقت به مسجد نمی رفت و امنای مسجد را قبول نداشت اما پدرم و پدر بزرگم با هم اختلاف داشتند.  پدرم برای من شلوار می خرید  و پدر بزرگم می گفت چرا این باید شلوار فارسی بپوشد در حالیکه  شلوار کردی اصیلیت مااست و مرا صدا می کرد و شلوار را پاره می کرد. این لج و لاجکاری بین پدرم و پدر بزرگ ادامه داشت . اصیلیت پدر بزرگم  صلوات آبادی نبود   و وقتی بچه بود از دست زن بابا در منطقه کلیائی  می گریزد و بطور اتفاقی به عموی پدرم برخورد می کند پیش او می ماند  و تا بزرگ شدن در همه کارهای کشاورزی و دامداری به او کمک می کنند و عموی پدرم هم  او  راچون فرزند خود می پذیرد و چون فقط دو دختر داشت یکی از دختر های خود را  به عقد او در می آورد و  او را  وارث خود می نامد. پدر بزرگم بنا به سنی بالائی که داشت بزرگ طایفه بود و حالا  اوست که حکم تام  طایفه را دارد و ما  نباید  بدون اجازه او کاری انجام دهیم  و همه گوش به فرمان او بودیم  و فقط پدرم بود که اتوریته او را گاهی آن هم نه همیشه نمی پذیرفت. اما پدربزرگ هم احساسات کردی بسیار شدیدی داشت و هم مذهبی بود ولی پدرم  نه مذهبی بود و نه احساسات کردی داشت  شاید  همین باعث غضب  پدربزرگم شده بود.  پدر بزرگم  ساعت  بغلی اش را به کردی تنظیم کرده بود و  به تنظیم ساعاتی که همه از آن استفاد می کردند دهن کجی می کرد مثلا  با ساعت پدر بزرگ باید ساعت 6  ناهار می خوردم در قانون  دنیا ساعت  12 بود  و صبح برای رفتن برای کار در باغ  باید ساعت یک می رفتیم  در حالیکه قانون کار دنیا ساعت  7 بود  و هیچ کس  در میان فامیل و اقوام ما به پاس احترام پدر بزرگ  شلوار فارسی نمی پوشید  و اگر می پوشید وقتی بود که از صلوات آباد خارج می شدند و در ایام باز گشت و نرسیدن به خانه و بدور از چشم پدر بزرگ  عوض می کردند و همان شلوار کردی را می پوشیدند  فقط پدرم بود در برابرش نافرمانی می کرد و همیشه شلوار فارسی می پوشید..

بعد از ماجرای مسجد،  پدرم مرا  تشویق به گوش دادن به رادیو های بیگانه مثل بی بی سی  و رادیو  امریکاو رادیو مسکو  و رادیو  صدای ملی، رادیو صدای ملی متعلق به حزب توده  بود. و شب ها  پاتوق پدرم قهوه خانه ای بودکه تمام آدمهای سیاسی و دنیا دیده که خیلی هایشان مسن بودند و  تقربیا بعضی هایش مثلا پدرم،  نه مسجد برو بودند و  نه اهل عبادت .

هر کدامش  یکی  یا دو کلاس سواد  آکابری داشتند اما به زبان فارسی و عربی  مسلط بودند پدرم  اگر چه  سواد نداشت  اما هیچ وقت برای امضا انگشت نمی زد و آنقدر تمرین کرده بود که خیلی زیبا امضا می کرد.

اما در ظاهر وانمو  می کرد که باسواد  است و سعی می کرد از نوع لباس پوشیدن و حرف زدن آن را نشان دهد که انسانی فهمید و با علم آشناست. زبان ترکی و عربی و فارسی را بلد بود.   زبان عربی را در  عراق یاد گرفته بودو زبان ترکی رادر ترکیه و زبان فارسی را در سربازی و  مدت کوتاهی هم در ارتش به عنوان وطیفه با حقوق خدمت کرده بودالبته اخبار های  سیاسی را به زبانهای فارسی و عربی تعقیب می کرد اما من نمیدانستم که پدرم دربدری زیادی همراه با رنج ها  کشید است و چیزی هم نمیگفت به مدت شش ماه  بعد از سرنگونی دکتر محمد مصدق در زندان بوده است و مدتی هم از طرف  ساواک  تحت تعقب و فراری بود که به ترکیه می رود مدت کوتاهی هم در زندان ترکیه بوده است. همه اینها  باعث شده بود که پدرم  نوعی دیگه به زندگی نگاه کند  و من نیز بنا به رفتارها پدرم  شیفته او بودم و علاقه ای عجیبی به او داشتم   پدرم  برای من  دوست داشتنی بود بیشتر یک رفیق خوب بود تا پدر.

غروب ها پدرم  وقتی که از شهر به خانه باز می گشت و بعد از  غذا خوردن، رادیو را روشن می کرد و اخبار را  طبق عادت دنبال میکرد بعد راهی چایخانه می شد و به من میگفت اگر درس و مشقی نداری می تواند همراه من بیائی، من نیز خوشحال می شدم و همراه  پدر راهی چایخانه می شدم و وقتی داخل چایخانه می شدیم رفقای پدرم هرکدام مرا تحویل میگرفتند و یا با من شوخی می کردند، یا از مدرسه و معلمهای آن سوال کردن و بعدش هم من روی یکی از صندلیهای چایخانه می نشستم و برایم به عنوان مردکوچلو چای می آوردند گپ و سخن میان دوستان پدرم بالا میگرفت و اولین شب که وارد چایخانه شدم راجع به مهندس نصرت پور چیزهای میگفتند، یادم هست، که می گفتند مهندس نصرت پور از اینکه هوای مردم  غریب و مسکین را دارد  به احتمال  زیاد باید تودۀ ای باشد گفتن تودۀ ای برای من کلمه عجب و غریبی بود چون تا به حا ل این کلمه را نشنید بودم صحبت های زیادی در گرفت که در این صحبتها  برای من پیچید گیهای وجود داشت و از آن سر در نمی آوردم یا شاید بهتر است که بگویم  صحبتهایشان  هم برای من سنگین بود  و هم بیگانه.

آن  شب ساعت 12 شب با پدرم به خانه بازگشتم مادرم بیدار بود و فوری به پدرم تذکر داد

“که  بچه را مثل خودت  نکنی  و رفیق بازی یادش نده بگذار  زندگی کند”

و به من نیز گفت”

سعی کن به حرفهای پدرت و رفقایش زیاد گوش نکنی چون جز گرسنگی و دربدری چیزی دیگری عایدت  نمی شود “

من به خاطر کابوس شبانه، با توجه به اینکه کلاس چهارم ابتدائی بودم با پدرم در یک رختخواب  می خوابیدم و وقتی وارد رختخواب شدیم از پدرم پرسیدم توده ای یعنی چی؟پدرم گفت”اگر درسهایت را خوب بخوانی و  خوب شعور و ادب و فهم یاد  بگیری و در ضمن دلسوز مردم کارگر و زحمتکش هم باشی آنوقت توهم یک توده ای هستی  به آدمهای خوب می گویند توده ای،  در ضمن باید به یاد داشتی باشی که این حرف و حدیث را  پیش کسی نگی چون اگر گفتی نه توده ای هستی و نه مرد گنده” .

اما سخن مهندس نصرت پور به میان آمد اساس قضیه همینجاست. طی سالها  و کشته شدن مسافران در«گردنه صلوات آباد»، که خیلی از مردان و زنان  مسافر بر اثر  تصادف ماشین جان می باختند و من هم مثل بچه های دیگر روستا برای تماشا و اطلاع از جزئیات تصادفات ماشین خودم را به «گردنه» می رسانیدم هر چند، دیدن کشته ها و لت و پاره شدن ماشین، انسان را به وحشت می انداخت.این اتفاقات آنقدر زیاد بود که تبدیل به مسئله عادی و روزمره شدبود و مردم نیز ماشین را قاتل، و مایه بدبختی می دانستند اما کسی به خطر ناکی «گردنه» فکر نمی کرد. کوه بلندی که جاده باریک و خاکی همچو  مار  پیچ های عجیب و غریبی در خود داشت ترس را هویدا می کرد.

شهامت راننده که چگونه با جسارت تمام از بالای  کوه به پایین می رسید. انسان را به فکر و از خود گذشتی وا می داشت اما در آنجا  صحبت از خود گذشتگی نبود،  شاید نبودن چاره و راه حل برای رانندگانی که از این خط عبور می کردند به اجبار تن به این خطر ها می دانند. جاده سنندج و همدان  گویا روس ها ساخته بودند و به دلیل نبودن امکانات، نقل پیردمردان روستا بر این بود که این جاده با بیل و کلنگ توسط روسها، سالها قبل از جنگ جهانی که منطقه را دراختیار داشتند ساخته شده و در فصل زمستان و بهار ریزش سنک و خاک ناخودگاه ماشین را به ته دره پرت می کرد و جمع کردن جنازه ها و زحمی شدن  مسافرین کار بسیار سختی بود و در آن لحظه ها دست یافتن  به امکانات پزشکی برای نحات جان آنان به این راحتی میسر نبود. نه تنها زحمیها با کشته ها  فرقی نداشتند بلکه تنها تفاوت  آنها با کشته ها  زجر و درد  ناشی از زحمی شدن به طول چند ساعت و بعد جان خود را از دست می دانند که تاسف و حسرت  آنانی که  بموقع  به محل تصادف خود را رسانیده بودند در بر می گرفت.

یک روز همراه دائیم که بوس مسافربری داشت از آن «گردنه» پایین آمدیم مسافرها از ترس همگی صلوات می فرستادند و وحشت درچشمهایشان هویدا بود آن روز و آن لخطه من به این حقیقت پی بردم که  انسانها  برای غلبه بر ترس به مذهب پناه می برند و یقین پیدا کردم ریشه اسم صلوات آباد که اسم قدیمیش(نه مان) بود بر همین اساس ترس بود و شاید ترس و وحشت همین «گردنه» خطرناک باعث شده  روستای ما  از نه مان به نام صلوات آباد رفته  رفته تغییر پیدا کند البته داستانهای زیادی در مورد چگونگی بوجود آمدن صلوات آباد و بخصوس اسمش به صورت روایت  تعریف کردند و اکثریت این روایتها بیشتر به خرافات نزدیک است تا حقیقت.

دولت در صدد ایجاد راه انداختن جاده جدید سنندج / همدان برآمد و نقشه اش هم ریخته شده بود.مهندس نصرت پور مامور بررسی خسارتهای ملک روستایان که براثر ساختن جاده از بین می رفت بود که برای جبران خسارت ملک هر روستائی پول قابل ملاحظه ای نوشته بود همین باعث شده تغیرات جدید در صلوات آباد بوجود آید و آنهائی که خسارت خانه یا ملکشان را گرفتند در سنندج به خرید مغازه و  خانه روی آورند و از طرف دیگر راه سازی سنندج و همدان شروع شده  و پیر و جوان روستا به کار مشغول شدند. کارگرهائی که سنشان بالای 18 سال بود بطور رسمی استخدام شدند و از مزایائی چون بیمه، توانستند دفتر چه بیمه  آزاد دریافت کنند که در صورت مراجعه به دکتر  فقط 15درصد مخارج را پرداخت می کردند و این مسئله خود بخود باعث شد که از مرگ انسانها در صلوات آباد بکاهد و مردم با پزشک و دکتر  و با فرموله سلامتی آشنا شوند ولی پدرم  همان کار قبلی خود را پیش می برد و تن به کار در این شرکت نداد ولی وضع ما هم اندکی بیهبود یافت و درآمد پدرم کمی بیشتر شد. درضمن به خرید و فروش فرش به طور سیال روی آورد، چون پدرم مورد اعتماد بود  بیشتر خانوارهای صلوات آباد  برای خرید فروش به پدرم  رجوع می کردند و از او می خواستند که برایشان فرش بخرد همانطور که  وضع ما بهتر شد و من در تعطلات تابستانی  و درروزهای تعطیلی مدرسه به کار روز مزدی روی آورم در هر صورت خوب بود چون از بچهگی  کارهای باغ و زراعت  خودمان را پیش می بردم  و از کار ابای نداشتم .

وجود کار و آغاز جاده سنندج / همدان  ارمغانهای دیگری داشت  و در صلوات آباد، دولت ساختن یک درمانگاه  را شروع کرد  چرا که صلوات آباد  در معرض دید قرار گرفت و زیاد طول نکشید که درمانگاه ساخته شد  و یک دکتر هندی و چند پرستار در آن جای گرفتند  و  یک مدرسه  خوب هم ساخته شد و همه اینها  باعث شد مردم صلوات آباد  به زندگی  نسبتاً شهری  روی آورند و آن را تجربه کنند  و در اقدام بی سابقه ای به طور دسته جمعی  توماری را امضا کردند که  از دولت می خواستند  که درصلوات آباد آب لوله کشی شود که با آن موافقت شد. البته در هر محله  یک شیر آب گذاشته شده  و آب لوله کشی هم به هر محله رسید.   حالا مردم خانه های گاه گلی را کم کم خراب می کردند و خانه های نو  می ساختند که در آن توالت هم ساخته می شد  چیزی که قبلا بی معنی و بیگانه بود.ساخت توالت در قهوخانه سر گرفت و دوماهی  بحث و جدال راه افتاد  و بعدش تصیمم  بر این شد که خانوادی 100تومان پول بابت  لوله کشی که فاضلاب را به بیرون از آبادی و به مسیر رودخانه بیندازند بپردازند. که این کار هم خیلی سریع به اتمام رسید.  البته  من در تعطلیلی های مدرسه همیشه کارگر ساختمانی بودم در آن زمان کودکان مقدم نبودند. کانونی برای حمایت ازکودکان وجود نداشت. یا من سایه اش را احساس نمیکردم و کار می کردم که روزانه 5 تومان  بابت دستمز  می گرفتم  البته  این  پول برای کمک به خانواده ام و هم برای خرج مدرسه ام بود.

در آن زمان با وجود حکومت اسبتدادی شاه  و ترس و وحشت از اینکه دیوار  موش دارد و موش هم گوش دارد  ولی فضای  قهوه خانه  انگار بری از همه اینها بود ، فضای صمیی و  پر از جدل و بحث سیاسی  و صحبت از خیلی چیزهای دیگر که در صورت اطلاع  ساواک ممکن بود کار به دست آدم بدهد.

همه بحث  برای تغییر و رفاه در  چایخانه  ای که پاتوق پدرم  بود  بحثش آغاز می شد و  شکل عملی به خود می گرفت. این چایخانه  در طول  چهار یا پنچ سال دسخوش تغییر شد  ولی هچیگاه این  جمع که تعدادی نزدیک به  سی  تا چهل نفر می رسید  از هم نپاشید  و  رفاه صلوات آباد  در میان همین جمع   طرح و به بحث گذاشته می شد.  اول بار که با پدرم به این چایخانه یا پاتوق رفتم، چایخانه نزدیک مدرسه بود و صاحبش  حاج میزااحمد نام داشت که فردی به نام کا رشید آن را بر عهد گرفته بود که بعد  به چایخانه کاک آقاجان در وسط آبادی  منتقل شد و بعدها چایچی کا عبدالله شد.  در این چایخانه فقط چای و قلیان بود دیگر چیزی برای بازی یا نوشیدنی نبود. اما من در این چایخانه ها  که پدرم را همراهی می کردم   خیلی چیزها آموختم  و از بحث های سیاسی و تاریخی که در می گرفت  با کمال علاقه گوش فرا می دادم  و  در  میان همین جمع  من با انقلاب مشروطه و بعد حزب توده و دکتر محمد مصدق و اینکه  تنها راه چاره مبارزه است و همچنین  تاریخ عراق  و اینکه ملک فیصل  و نوری سعید گرفته   تا عبدل کریم قاسم  و خیلی چیز های دیگر را آموختم.  در این چایخانه ها با سیاست و مبارزه  و انقلاب بلشویکی   به روایت  این  جمعی   که فقط شنیدنی و دیدنیهای خود را تعریف می کردند برای من دانشگاهی بود بی نظیر.  آشنائی با مسائل کردستان و جنبشهای آن،  همه و همه  برای من درس های بزرگی بود  که زندگی مرا شکل داد و به سوی یک مبارزه  سوق داد.  بعد ها که فهمیدم پدرم عضو حزب توده بود  و به خاطر آن شش  ماه  زندگی خود را در زندانهای شاه سپری کرد که برایم مایه ای سرافرازی بود.

فصل جدید  و زندگی من

کلاس پنچم  بودم  و  در صورت قبولی به مدرسه جدید  که بغل مدرسه  قدیم ساخته  شده و زیباتر و مدرنتر بود خواهم رفت  و قرار است دوران راهنمائی را در آن سپری کنم  و بحث و حدیث در مورد  آمدن دبیرستان هم بود  اما مردم صلوات  آباد  برای  آوردن برق به آبادی  در تلاش جدید بودند. همه این اتفاقات از  سالها  52 به این طرف  تا سالهای  55  رخ داده بود  و در طول سه سال  آبادی دستخوش تغییرات اساسی بود   مردم  در تلاش برای دسترسی به برق  بودند  و  خانواده ای  500 تومان  جمع کردندکه مبلغ پول به 675000  تومان رسید  و  از دولت خواستند   که به خواست آنها تن در دهد  در سال 1355 صلوات آباد بالاتر از  1200 خانوار بود  ولی  دولت موافقت نکرد  زیرا صلوات  آباد به موتور برق احتیاج داشت  و استفاد از برق سنندج  هم برای صلوات  آباد  امکانپز نبود و  برای بدست آوردن  این خواسته مردم صلوات آباد موافقت نشد و پولها گرفته شده را به مردم پس دادند هر چند در طول پیشرفت صلوات آباد، امنای مسجد و  مذهبیون  همیشه مخالف این تغییر و تحولات بودند.

تابستان سال 1355 را در شرکت میکا با دستمزد  30 تومان  کار می کردم  که با اضافه کاری ماهانه 1030 تومان پول می گرفتم که این پول برای مخارج مدرسه ام مناسب و برای خانواده ام نیز  کمکی بود. با هر مشکلی که بود  قبول شدم  و دوران ابتدائی  را به بایگانی سپردیم و به دوران  راهنمائی  راه یافتم.

دوران راهنمائی

روزهای آخر که درشرکت جاده سازی میکا کار میکردم.. من وده ها نو جوان دیگر در شرکت میکا کار میکردیم تا شاید حاصل کارمان رنگی به سفره فقیرانه  که گاهاً چیزی دراَن یافت نمیشد بدهد.مدت سه ماه تعطیلی به اتمام می رسید و آخرین روزهای آن بود که یکی ازهمکلاسیهایم به من گفت: سه روز است که مدرسه بازشده. مدیرمدرسه جدیدی آمده خیلی غضبناک است.بایدبیائی وببینی .

درطول زندگی آدمیزاد کسانی بطوراتفاقی پیدا میشوند و بعد از مدتی یا شاید لحظه ای دور میشوند آنچنان دور میشوند که دیگر توان رسیدن به او امکان پذیر نیست.اماتنها تصویری همراه بانگرشها و برخوردها شاید جملاتی زیبا در ذهن انسان میماند و تازه احساس میکنی نگاهت به زندگی فرق میکند و تفکر و اندیشۀ نوی را یافته ای.زیبا و زیباتر. خاطره ای بجا مانده است. ازنیک نامی خیر اندیش  که تو را نجات داد و به تو مبارزه را یاد داد. یاد داد که چگونه زنده بمانی.

به مدرسه برگشتم بامردی قدبلندوخوش اندام وباسبیل های پرپشت  ومنظم  روبروشدم.

سلام آقا. سلام

مثل اینکه شما رئیس مدرسه ای؟

بلی همین طور است.

دردلم محبتی نشست. نمیدانم چرا اما من هیچ وقت اینطور نبودم. برای هیچ کس اینطورنبودم.  این مرد همایون شهبازی نام داشت. ازبرکت وجودهمین آقای شبهازی ماصاحب بزرگترین کتابخانه شدیم.کتابخانه ای که چهارهزاروپانصدجلدکتاب درآن جایی گرفته بود.

بعدازآمدن شهبازی انسانهای خوبی دیگری به مدرسه راه یافتند  و درمدرسه ما شعله ای برخاست که نور زیبائی  داشت.

یکی ازاین انسانها خسرورشیدیان بود. که درجمع آوری این کتابهاسهم بسزایی داشت و  انسانهای  دیگری بودند که دلسوز و همراه با تفکراتی انسانی. یکی از خانم معلمها با هدیه کتاب 53 نفر بزرگ علوی  دنیای مرا از روستا به شهر و  جنگ با نابرابری ها کشاند.

اولین کتابی که ازکتابخانه مدرسه برداشتم کتابی بسیارکوچک وساده که من جسجوگر را به میسر مبارزه کشاند.بشیردر راه آزادی بود که در الجزایرکشته شد. روزگار زیبائی بود.

رفیق وفا نصرت پور که نمی دانم چه نسبتی با مهندس نصرت پور داشت درآن زمان ناظم مدرسه ما بود  یا بهتر بگویم معاون همایون شهبازی بود  که ایشان  هم  در کنار نامبردگان  در تلاش بود،  مدرسه که گلستان معنوی بود و در آن  دانش  و علم را می آموختیم در کنارش هم به قول مردم معلمهای  خوب  بشارت معرفت و جمالند. بعد از آن زمان تا به حال  من هنوز با وفا روابط و مناسبات دوستانه ای دارم  و رابطه من و  وفا به مبارزه ما در کردستان بر می گردد که او نیز سالها در این عرصه دخیل بود. اما بارها از ایشان خواستم که  داستان چگونگی کتابخانه صلوات و آباد و نقش معلمهای خوب و چگونگی ایده کتابخانه و چگونگی فکر و تفکرات آنموقع را به نشر بسپارد تا آموزشی برای معلمین جوان شود و در ضمن قدردانی باشد از معلمین خوب آن دور. ولی متاسفانه وفا تا به حال در این مورد نوشته ای درج نکرده است این همه معلمین که انسانهای خوب و دلسوزی بودند.

در آن دوران حقیقتاً نیاموخته ها را آموختیم  و معلمین آنچه را از علم  و دانش و دیدگاهشان نسبت به نوع زندگی کردن، در واقع آنچه را در توشه داشتند به کف اخلاص گذاشتند. در آن زمان ما روزنامه دیواری داشتیم  و در زنگهای  تفریح  برای علاقمندان  کلاسهای  نقاشی  و شعر   دورهای آموزشی داشتیم . درآن  زمان  ما مسئول کلاس را در میان دانش آموزان انتخابی و آنهم با رای مخفی انتخاب می کردیم و دورهای تفریحی که به روستاهای اطراف می رفتیم ، در آن  زمان ما از سالن ورزش مثل پینگ پنگ و زمین فوتبال و  غیر …. برخودار شدیم  در واقع مدرسه ما، مدرسه نمونه بود  یا اگر در آن اغراق نکنم  آنچه را ما در دور دو سال اول و دوم  راهنمائی آموختیم  شاید در سطح دانشگاه بود و  کتابخانه آن کتابهای تاریخی و هنری و سیاسی  به فراوانی بود و  ما محلصینی تصمیم جمعی  و حرکت جمعی را آموختیم .

و درآن زمان زبان کردی چندان رایج نبود. ما در همان ایام  با استادی خسرو رشیدیان توانستیم یاد بگیریم. همچنین معنی عشق و عاطفه و احساس مسئولیت هم نوعی، همه اینها درسهای فشرده ای بود که ما آموختیم و مردم صلوات آباد هنوز آن دوران را به یاد دارند.

سال 1356 با شروع  اعتراضات در تبریز در چایخانه ای پاتوق  پدرم و رفقایش، بحث تازه ای در گرفت  و شاه را مورد توهین قرار می دادند در همین قهوه خانه از شاه بعنوان  «هیز و نامرد» اسم می بردند و او عوامل” بیگانه و خیانتکار  و ضد کرد می نامیدند” بحث بر سر جنبش کردها و ملا مصطفی که شاه را مسئول  کشتار و دربه دری کردهای عراق  و یا عامل اصلی  ذکر می کردند” و از “رضاخان به عنوان دیکتاتور و جانی عامل انگلیس” نام برده میشد و اینکه  همه خوشحالند  اعتراضات در ایران پا می گیرد  و این حکومت سرنگون می شود، جدلهای تازه ای بود که با دقت به آن گوش فرا می دادم و همچنین در مدرسه  بحثهای سر بسته در می گرفت.  من بنا به رفت و آمد به این  قهوخانه،  در مدرسه اظهار نظر می کردم و معلمین  با تعجب به من نگاه می کردند  و نمی دانستند که یک دانش آموز  دهاتی از کجا  و چگونه به چنین اطلاعی دست پیدا می کند.  در نتیجه در کلاس هنگام گفت و گو با معلم درسی بین من و معلم  کلاس  درگیری لفظی بوجود می آمد  و معلم  بنا به ترسی که از حکومت داشت مرا از کلاس بیرون می انداخت.

همایون شهبازی در جریان بحث من و آقای معلم قرار گرفت و از معلم خواهش کرد مرا در کلاس راه دهد این باعث شده تا من با رئیس مدرسه رابطه نزدیکی پیدا کنم و خیلی اوقات با هم در مورد مسائل سیاسی  صحبت کنیم و همچنین کتابهائی جهت آگاهی سیاسی و ارتقا فکریم به من معرفی کند و خود همایون بدون ترس در مورد مبارزه و حکومت مستبد شاه برایم توصخاتی بدهد و اما در مدرسه بحث های سیاسی پا گرفت و گاهی اوقات در مورد کتابهای خوب و در بعضی از زنگهای تفرح مدرسه خواندن شعر خوب نفس تازه ای به زندگی و  ادامه تحصیل  می داد و همین باعث شد که خیلی از همکلاسهایم با علاقه به دنبال مطالعه و  خبر اعتراضات روی آورند.

وجود کتابخانه بزرگ ما در مدرسه صفا و صمیت خاصی برای ما به ارمغان آورده بود. کتابخانه سالن بسیار بزرگ بود  که در آن می توانستیم نه تنها مطالعه کنیم بلکه بحث و جدل سیاسی راه بیندازیم وخود همایون شهبازی  الحق آنچه را در توشه  داشت برای آگاهی ما در کف اخلاص می گذاشت  و از تلاش  برای بالا بردن ارتقا دانش سیاسی ما از هیچ تلاشی فرو گذاری نمی کرد و گاهی اوقات  با آمدن خسرو رشیدیان  که با دکلمه های زیبا  شعر های  کردی و فارسی را برای ما می خواند. اگر بخواهم از آن دوران یاد کنم باید بعنوان زیباترین دوران زندگی و لذت بخشترین  تاریخ زندگیم یاد کنم که در لحظه های بلوغ فکری وجود معلمین دلسوز و فدا کاری  که در تلاش برای تغییر اساسی در جامعه به نفع  مردم  بودند.

یک ماه مانده بود به سر نگونی شاه که عکس لنین  در کتاب خانه  نصب شد. البته اسم لنین در قهوخانه و همچنین جسته و گریخته در مدرسه از زبان شهبازی شنید بودم اما این اولین بار بود که عکسش را می دیدیم.  لخظه های زیبائی بود  افسوس که قلم ضعیف من توان به تصویر کشیدن آن لخظه های پر از تلاش و مهربانی و دلسوزی آن محیط و آن معلمهای خوب را ندارد.  تنها با بیان این جمله  که «زیباترین  زبیائی های  زندگی» بود  اکتفا می کنم .

سال 57 حکومت مستبد شاهنشاهی سرنگون شد و فضای  سیاسی باز شکل دیگری به خود گرفت در قهوخانه  وجود قدرت خمنیی  وحشت ایجاد کرده بود و به عنوان آخوندی عقب افتاد و جانی از او نام می بردند و در مدرسه هم  وجود دیکتاتوری مذهبی بر چهر ه معلمین ما سایه انداخت بود اما کسی پیش بینی نمی کرد این آخوند از گور برخواسته بتواند جنایات بیشماری را در تاریخ ایران به نام خود ثبت کند. همانطور که دیدیم اعدام هزار انسان  به دستور همین خمنیی اتفاق افتاده  و این دیکتاتور تا آنجا پیش رفت که روی هتیلر و دیکتاتورهای نامی جهان را سفید کرد. از بدو تولد جمهوری اسلامی جنایت و فقر و تنکدستی ارمغانی دیگر نداشت. کسی چنین پیش بینی هائی را نمی کرد. در هرصورت کردستان با دیگر نقاط ایران تفاوت اساسی داشت فضای باز سیاسی  و حاشیه ای شدن اسلام سیاسی به رهبری احمد مفتی زاده وجودگرایش چپ و برابری طلب  به رهبری کومه له و آزادی بی قید و شرایط احزاب سیاسی بدون ترس و واهمه.  باید گفت که فضائی پیش رفته و انسانی بود که توان تحمل مخالفان خود را داشت وعاشقانه فضای باز سیاسی را مورد حمایت  و ستایش قرار می داد . اما حکومت قرون وسطائی این را بر نمی تافت  و برایش قابل تحمیل نبود و در تدارک  حمله به هر قیمت بر آمدند .

بعد از یورش 28 مرداد به شهرهای کردستان و بعد از یک وقفه یک ماهه، جمهوری اسلامی با پذیرش آتش بس مجبور به عقب نشنی شد و سنندج به دست مردم و سازمانهای سیاسی و چپ افتاد و شهر حیات تاره ای یافت و وجود  خود را در آزادی ادامه داد. شهر سنندج سرخترین شهر در طول مدت شش ماه نمونه آزادی و برابری بود. اندیشه ارزش داشت و انسانها  آزاد بودند تا خالق اندیشه باشند.در آن زمان وجود دهها روزنامه و هزاران صاحب اندیشه و احزاب و سازمانهای متنوع  آنچنان  شور و حالی به انسان می داد که لذت بخش بود. زمانی که سنندج از کنترل  دولت خارج شد و شهر توسط بنکه ها و سازمانهای سیاسی اداره می شد، من دانش آموز دوران راهنمائی بودم و از لحاظ سیاسی  تحت تاثیر رفقای عزیز همایون شهبازی، وفا نصرت پور و خسرورشیدیان بودم. اما آنچه را که باید به آن  اشاره کنم  فضای سیاسی حاکم بر شهر بود.من آن فضا را دوست داشتم. آزادی احزاب سیاسی را با چشمان خود می دیدم همدلی و همکاری پر شور مردم را می دیدم. مثل یک نوجوان از آن فضا لذت میبردم. به مقر سازمانهای سیاسی هراز گاهی سر می زدم. هنگامی که جنگ سنندج شروع شد به عنوان کمک پشت جبهه  در روستا، نان جمع آوری می کردم و به شهر انتقال می دادم.در تحصن استانداری همیشه و بطور مدام شرکت داشتم گاهی اوقات درکار خدماتی شرکت داشتم به همین دلیل آن فضا در ذهنم نقش بست.  اما با شروع مجدد حمله رژیم به دستاوردهای انقلاب، حکومت تازه بقدرت رسیده اسلامی، نوروز 59 را به کام مردم تلخ کرد و جنایتکاران تازه به قدرت خزیده بابمب و گلوله به سراغ مردم  آمدند. در آن زمان ارتشبد قرنی فرمانده بود. سال نو را با خون در آمیخته و شهر سنندج را با خون صدها جانباخته رنگین کردند اما دیری نپائید این فرمانده به ضرب گلوله به در منزل شخصی اش به دست گروه فرقان  از پای در آمد. گرچه نوروز خونین همچنان سرخ  و راه مبارزه را  برای ما جدیتر می کرد در همان حال دریافتم که رژیم و لایت فقیه برای متوقف کردن انقلاب آمده و ظرفیت هر نوع جنایتی را دارا است. رهبران مذهبی  و حکومت قرون وسطائی  از این فضای باز کردستان وحشت کردند و توطئه های  تازه ای را آغازکردند. در فروردین 59 یورش  تازه ای آغاز کردند  که در اینجا لازم  می دانم  توجه خوانندگان  را به نظرات رفیق  منصور فرزاد  به عنوان  انسانی دخیل  و یکی از رهبران عملی   آن  دور جلب کنم  تا بتوانم حقایق آن دور  را بیشتر نشان دهم

“پس از اعلام جهاد و فرمان يورش خميني در ٢٨ مرداد ٥٨ به کردستان ، نيروهاي سرکوبگر رژيم ابتدابه پاوه و نوسود و سپس به کامياران، سنندج، مريوان و سقز وارد شدند. در همان ابتدا، حمله و تعرض وحشيانه اي را بر عليه مردم آغاز کردند. اعدامهاي خلخالي و تصرف شهرها توسط نيروهاي سپاه و بسيج و رفتار خشونت آميز، تيراندازيهاي شبانه روزي و عمدتا بدون دليل در خيابانهاي شهر، کتک و اذيت و آزار مردم، تعقيب و دستگيري مبارزين هدفي جز ترساندن و تحقير، سرکوب خواسته هاي مردم و تثبيت رژيم نداشت. رژيم اسلامي درشهرهاي کردستان پايگاهي نداشت تنها نيروئي که از رژيم جنايتکار اسلامي دفاع ميکرد جريان مذهبي مفتي زاده بويژه در سنندج و مريوان بود که افراد وابسته آن نقش زيادي در شناسائي مبارزين داشتند و کليه دستگيريها با همکاري آنها انجام گرفت. تشکلهاي زنان، کارگران، دانش آموزان و جريانات سياسي که بويژه بعد از قيام شکل گرفته بودند و هر روز بر قدرت آنها افزوده ميشد، غير قانوني اعلام شده و فعالين آنها تحت تعقيب قرار گرفتند. بسياري از فعالين سرشناس شهرها را ترک کردند و بصورت متشکل در مقابل يورش رژيم و بنابر شرايط جديد مسلح شده و اکثرا به تشکيلات مسلح کومه له پيوستند و يا با آن همکاري کردند.به اين ترتيب نيروي مسلح کومه له رسما و بطور قدرتمندي شکل گرفت. اکثر فعالين در شهرها و روستاهاي اطراف مخفيانه فعاليت خود را ادامه دادند. فضاي ترس و وحشتي که رژيم بوجود آورده بود بيش از يک ماه طول نکشيد. درگيري نيروي پارتيزان با نيروهاي رژيم از يک طرف و تظاهراتهاي هزاران نفره در شهرها نشان از تغيير اوضاع داشت و مبارزه دراشکال ديگري ادامه يافت و رژيم را در حالت تدافعي قرار داد. از مهمترين رويدادهاي آن دوران ميتوان از تظاهرات هزاران نفره مردم شهر سنندج در مهر ماه ٥٨ نام برد. براي اولين بار بعد از يورش ٢٨ مرداد و در اعتراض به کشته شدن يکي از جوانان و با شعار آزادي مباره عليه جمهوري اسلامي وارد دوره تازه اي شد. مدتي بعد و در همان ماه کارگران بيکار به مدرسه قران ، دفتراصلي مفتي زاده و تنها پايگاه رژيم در سنندج حمله کردند و آنرا به آتش کشيدند. مدرسه قرآن ، مرکز اصلي مفتي زاده و مظهر ونماد رژيم جمهوري اسلامي در شهربود . اين دو حرکت توسط فعالين و رهبران محلي سازمان داده شده بود. همزمان تعرض مردم در شهرهاي ديگرو نيروهاي مسلح سازمانها و بويژه کومه له در جريان بود و تظاهرات بمراتب وسيعتري برعليه نيروهاي سرکوبگربراه افتاد. نيروهاي رژيم در اثر مبارزات و تنفر شديد مردم از جمهوري اسلامي وادار به عقب نشيني شد  ورژيم بدليل ناتواني در ادامه سرکوب به ديپلماسي روي آورد . بمنظور بدست آوردن فرصت براي بازسازي نيروهايش و تعرض دوباره پيشنهاد مذاکره کرد. پيشنهاد مذاکره قبول شکست رژيم در يورش گسترده به کردستان با هدف باز پس گرفتن دستاوردهاي انقلاب ٥٧ و سرکوب آن بود.
بعد از شکست رژيم در يورش ٢٨ مرداد، بخشي ازنيروهايش به پادگانهاي مستقر در کردستان خزيدند و بخشي ديگر به شهرهاي ديگر ايران منتقل شدند و مردم با شوروشوق پيروزي خود را جشن گرفتند. ورود نيروهاي مسلح کومه له به شهرها با استقبال بي نظيري روبرو شد و فعاليت در عرصه هاي مختلفي دوباره و علني شروع شد. هيئتي از طرف رژيم با نمايندگان احزاب و سازمانهاي فعال در کردستان عازم کردستان شد. بي اعتمادي به دولت در ميان مردم شديد بود و کسي هيئت دولتي را جدي نميگرفت و عملا ثابت شد که تعيين هيئت مذاکره تنها براي بدست آوردن فرجه براي رژيم و تعرض دوباره به کردستان است. يادآوري کنم که در طي مدت سه ماه فقط يک ربع مذاکره انجام گرفت. کليه شواهد هر ترديدي را از بين ميبرد که رژيم در صدد منسجم کردن خود براي حمله است. جلوگيري از حمل و نقل وسائل مورد نياز به کردستان و در واقع محاصره اقتصادي غير رسمي، و تجهيز نيروهاي فراري مفتي زاده در کرمانشاه وآموزش آنها، سخنرانيهاي تهديد آميز مقامات دولتي و جنگهاي ايذائي جريان مفتي زاده در اطراف کامياران و بازررسي اتوبوسهاي مسافربري و دستگيري ” مشکوکين” به اضافه تقويت پادگانهاي شهرهاي جنوبي کردستان و همچنين تغيير لحن هيئت مذاکره، نشانه هائي بود برتاييد بي اعتمادي اکثريت مردم به جمهوري اسلامي . همزمان جمهوري اسلامي که فلسفه وجوديش سرکوب انقلاب ٥٧ و دستاوردهاي آن بود، خود را هر چه بيشتر منسجم مي کرد. در اين راستا دراواخر فروردين ٥٨ تعرض دوباره رژيم به کردستان شروع شد و فضاي شهرهاي ديگر ايران نيزبا تعرض به کارگران و تشکلهاي آنها، به سازمانهاي چپ و تعقيب و دستگيري فعالين تغيير کرد

. تعرضي همه جانبه از هوا و زمين به کردستان شروع شد. مقاومت مردم به شيوه هاي مختلف و يک پارچه بر عليه رژيم ادامه پيداکرد. در سنندج جنگي در گرفت که ٢٤ روزطول کشيد که بعدها به جنگ ٢٤ روزه مشهور شد. مبارزين و مردم وجب به وجب و کوچه به کوچه از شهردفاع کردند.مقاومت حالتي وسيع و توده اي بخود گرفته بود. رژيم با توجه به در اختيار داشتن تجهيزات و امکانات بهتر، شهر را از چند طرف به توپ و خمپاره بست. خمپاره باران شهر تا پايان جنگ ادامه داشت که حاصل آن کشته شدن هزاران نفر و تعداد بسيار بيشتري زخمي بود. خانه ها و امکانات معيشتي مردم که نتيجه سالها کار و زحمت بود در اثر اصابت گلوله هاي توپ و خمپاره و اسلحه هاي ديگرويران و غير قابل استفاده شد. نيروهاي مسلح کومه له و ديگر سازمانها ناچارا از شهر عقب نشيني کردند و نيروهاي رژيم وارد شهر شدند.تصرف شهرهاي ديگر کردستان وضع نسبتا مشابهي داشت.
ابعاد جنايت و سبعيت حمله رژيم به کردستان در ٢٨ مرداد ٥٨ قابل مقايسه با حمله دوم آن درفروردين ٥٩ نيست. رژيم در حمله دوم و با سرکوب سيستماتيک و نظامي کردن شهرها و روستاهاي کردستان قادر شد که خود را مستقر کند. رژيم در کردستان مستقر شد اما هيچگاه نتوانست مردم را به تسليم وادار کند. مقاومت و مبارزه مردم در اشکال و شيوه هاي مختلف ادامه يافت و هيچگاه به رژيم مجال ندادند که بمثابه نيروي پيروز عرض اندام کند. رژيم از لحاظ نظامي تفوق داشت و پيروز شد اما از نظرسياسي، اجتماعي و فرهنگي همواره به مصاف طلبيده ميشد و هيچگاه مورد قبول واقع نگرديد. بي زاري و لعن و نفرين هر روزه والدين و مردمي که عزيزانشان را از دست داده بودند، مبارزه ومقاومت کردند ، مردمي که شاهد جنايات و وحشيگري رژيم ضد بشر بوده اند بسيارعميق است و زدودني نيست. مقاومت و تن ندادن به تسليم و دفاع از ارزشهاي انساني، همواره نيروئي قدرتمند و پايدار در جامعه بوجود مياورد که در شرايط مناسب انگيزه تلاش براي پيروز شدن و بزير کشيدن حاکمان سرکوبگر را ده چندان ميکند.”

ادامه دارد.

Advertisements