بياد رفقاي خوب به ياد ماندنيم

لطيف صفري، وفا اويسي و. …

خيلي وقت است که دوست داشتم مطلبي هر چند کوتاه به ياد رفقاي خوب و سوسياليستم بنويسم . متاسفانه با وجود قلمي ضعيف و نداشتن بياني رسا، هميشه از اين کار منصرف مي شدم، اما امروز به ياد عزيزشان، دل به دريا مي زنم و با همان قلم بسيار ضعيف، ياد عزيزشان را گرامي مي دارم . سنم هنوز بيست سال نبود يا شايد هم کمتر، راستش نمي دانم که در آن زمان سن واقعيم دقيقاً چقدر بود چون رنج در زندگي بسيار بود و سن انسان چه کم، چه زياد، تاثير و نقشي در زندگي روزمره عادي و سياسي ام بازي نمي کرد، ما جوانان اهل روستاي صلوات آباد سنندج، مثل بزرگان خانواده در رنجهاي زندگي دخيل بوديم و کوله باري از رنج را به دوش مي کشيديم، رنجها آنقدر زياد بود که ما هم چون بزرگان خانواده از تجارب بسيار زيادي برخوردار بوديم . وفا اويسي از زندان آزاد شده بود، سال ۶۳ بود، مراسم خاکسپاري لطيف صفري تمام شده بود و سه روز از آن مي گذشت که وفا از زندان آزاد شده بود . تمام جوانان روستاي صلوات آباد همه در سوگواري لطيف سياه پوشيده بودند تا در مرگ يک جوان سوسيالسيت نهايت همدردي را نشان دهند . هوا نسبتا آفتابي بود . سرو وضع ما جوانان بسيار ژوليده بود. در پيچ و خمهاي سياسي غرق در انديشه خود بوديم و به دنياي واقعي که با روياهاي خود آراسته بوديم، به سعادت و خوشبختي، به برابري و انسانيت مي انديشيديم . غم از دست دادن لطيف برمغزم بسيار سنگيني مي کرد . در سومين روز خاکسپاري رفيق هميشه عزيزمان لطيف، تنها مانده بودم که ازشدت ناراحتي، نزديک ساعت چهار بعد از ظهر از خانه بيرون زدم و همانطور بي هدف به سوي چايخانه کاک نبي به راه افتادم . لطيف در زندان جمهوري اسلامي بر اثر شکنجه بشدت بيمار شده بود. به همين دليل آزاد شد، ودرست يک روزپس ازآزادي جان سپرد . همانطور که راه افتادم تصوير لطيف از ذهنم دور نميشد که ناگهان به طور اتفاقي با وفا اويسي روبرو شدم او ساعت ده صبح از زندان آزاد شده بوديکديگر را در اغوش گرفتيم و با گامهاي شتابان از کوچه هاي تنگ و باريک به چايخانه کاک نبي رسيديم . وفا يکي از رفقاي خوبم بود و من خوشحال از اينکه او را دوباره مي بينم، هر دوبا هم از شدت خوشحالي ذوق زده شده بوديم و با هم وارد چايخانه شديم . جوانان زيادي درآنجا بودند وفا گفت اين چه وضعي است خجالت نميکشيد . اين قيافه هاي ژوليده را چرا بايد من ببينم مگر شماها متوجه نيستيد که منصور حکمت پوپوليسم را از زواياي مختلف نقدکرده است؟ قيافه هايي که شما از خود و با اين طرز لباس ساخته ايد متعلق به همان سبک و سنت پوپوليستياست. ما که مذهبي نيستيم، ما که درويش و صوفي نيستيم، ما يکديگر را دوست داريم و براي همديگراحترام قائليم . اما با اين قيافه هاي ژوليده و پريشان مگر ميشود به استقبال انقلاب رفت؟ با اين روحيات مگر ميشود يک دنياي برابر و انساني ساخت ؟ و به استقبال يک دنياي بهتر رفت ؟همه ما ساکت شديم هيچ کدام از ما ياراي سخن گفتن نداشت. وفا همان سخنانش را ادامه داد و گفت : گذشته از اينها ما که دوست نداريم يک رفيقمان براي تحقق اهداف و آرمان هايمان قرباني شود اي کاش ميشد انقلاب را بدون خونريزي پيش برد، اي کاش انقلاب بدون قرباني و بدون آنکه خون از دماغ کسي ريخته شود به سر انجام خود ميرسيد . ميدانيد که دشمن هار و وحشي است، خشنونت طلب است اما ما امروز باوجو د رهبراني انقلابي و کمونيست مي توانيم در جهت مسير درست به پيش برويم، ما منصور حکمت را داريم که مارکس را به شکل زيبا و واقعي براي ما به تصوير مي کشد . ما مي توانيم براي ايجاد يک دنياي انساني، پيگيرانه و آگاهانه گام برداريم . ما طرفدار خشونت نيستيم اما بايد با سنتهايي که هيچ گونه تعلقي به حرکت مبارزاتي ما ندارد، گسست کنيم . لطيف جوان رشيد و کمونيستي بود که به انسانيت اعتقاد داشت و ديديم تحملش براي دشمن سخت بود . همه ما ديديم که چگونه بر اثر شکنجه در زندان جمهوري اسلامي جان باخت و زندگي را بدورد گفت . خون هزاران جانباخته را تاريخ ثبت خواهد کرد و پيروزي از آن ماست. فرداي انقلاب هم اثرگذاري ما بر روند انقلاب، بر پرچم رهاي و انسانيت بر افراشته و ديده خواهد شد . وفا اويسي نيزدر ۱۳۶۵ زندگي را به درود گفت ، اوپنج سال در زندانهاي جمهوري اسلامي گذارانيد و عوراض اذيت  وآزار ماموران جمهوري اسلامي در زندان سلامتي را از او گرفت . او ديگر فرصت نيافت بيش از اين به مبارزه ادامه دهد و جان باخت . اکنون او و لطيف در گورستان صلوات آباد آرميده اند، ياد عزيز شان گرامي باد. امروز منصور حکمت در ميان ما نيست اما آثار گرانبهايش در دست است . امروز وفا و لطيف درميان ما نيستند و هزاران انسان کمونيست و آزايخواه که در اين راه جان باختند در ميان ما نيستند و زندگي خود را در راه تحقق سوسياليزم گذاشتند . نيتجه تلاش و فعاليتهاي اين رفقاي با ارزش را امروز در تحرکات انقلابي کارگران و مردم کردستان مي بينم . هم رزمان ما پرچم سوسياليزم را بر افراشته اند و روند رو به پيش انقلاب را در اعتراضات مردم بطور روز مره و مبارزات کارگري را در کارخانه ها ، که حاصل بيش از دو دهه مبارزات چپ در کردستان است مي بينيم. من خاطرات زيادي دارم، فکر مي کنم که کادرهاي کمونيست کارگري هر کدام در ميحط زندگي خود خاطره هاي زيادي در ذهن داشته باشند . اما با طرح يک خاطره از صدها خاطره ، خواستم ضمن ياد کردن از تعدادي از جانباختگان کمونيست ،جايگاه گرايش کمونيست کارگري و منصور حکمت را در گوشه اي ازجامعه اي که من از آنجا مي آيم به تصوير بکشم هر چند جامعه امروز ايران نسبت به بيست سال پيش بسيار متفاوت است . وجود و حضور کارگران معترض ، جوانان و زنان روشن بين و مدرن ، صف روبه گسترش انقلاب ، بيشتر از گذشته فعالتر و تواناتر از هر زماني در ميدان مبارزه روزمره حضور دارند و گرايش کمونيست کارگري در ابعاد بسيار وسعيتري در دورن جامعه ريشه دوانيد ه است و ضرورت آن در جامعه تبديل به فضاي عمومي شده است . بالاخره فرصتي پيش آمد تا از گلهاي پرپر شده اي که از نزديک مي شناختم ، کساني چون بساط صلواتي که شانزده سال بيشتر نداشت و توسط ماموران جمهوري اسلامي تير باران شد و همچنين عابد ابراهيمي، مهدي حسني، فريد منصوري، صباح سليمي، مسلم ابراهيمي، فاضل ابراهيمي، عسکر صلواتي، مسعود صلواتي، که توسط ماموران جمهوري اسلامي کشته و تير باران شدند، ياد کنم و يک بار ديگر و به مناسبت کشتارهاي سال ۶۷ که ادامه کشتار ۶۰ بود، ياد اين عزيزان را گرامي بدارم، لازم است که در اينجا نيز از علي سليمي که بيشتر از شصت سال سن داشت و هنگاهي از مزرعه به خانه بازمي گشت توسط گشت پاسداران جمهوري اسلامي که فرماندهش پاسداري بود به نام تقي سرش آبادي دستگير و تا حالا که بيش از بيست و دو سال مي گذارد اطلاعي در دست نيست . همچنين در اينجا جا دارد که از مدير خوب و آگاه مدرسه صلوات آباد همايون شهبازي که در ترويج آگاهي و در اوج دلسوزي زحمت فراوان کشيد و براي کارگران و زحمتکشان صلوات آباد دوست داشتني و عزيز بود، ياد کنم ، ياد تمامي اين عزيزان و جانباختگان راه سوسيالسيم گرامي باد.

Advertisements