عشق در فر هنگ ما  واژه غریبی ست و در چهار چوب «خود خواهیها»  ما زندانی است.

عشق در فرهنگ ما به غم و رنج آلود است.

و عشق همچو  اسب وحشی زیبا در اسارات مرد روستائی به زنجیر کشید شده است. اسب وحشی و زیبا، که باید در طبیعت رها باشد  و سر مست  در اوج زیبائی در میان دشت و کوه و بیابان به تاخت و تاز  بپردازد  شهه بکشید  و نماد زیبائی طبیعت باشد.

همه ما عاشقم  و عشق برای همه ما مقدس است  اما معنایش را نمی فهمیم  همه چیزرا در چهار چوب خود خواهی ها معنی می کنم .  عشق معنی و مفهوم زیبای دارد عشق خانه دلهای مهربانی است.  وما باید ستایشگر باشیم . و  با نگاههای پاک  بنگریم و احساس مالکیت به آن نداشته باشیم.

من مردی را می شناسم که پرندی را در قفس دارد «پرنده با پرواز زنده است» وعاشق پر زدن است برایش بهترین دانه و زیباترین قفس بی معناست او می خواهد در میان  گلها آواز بخواند  و مردی سنگدل او را درقفس انداخته و در کمال بی شرمی  خود را صاحب آن می دادند  و چه دل آزار دهنده است حس مالکیت  برای آنانی که عشق پیشه کردند اما مرد مالک  نه معنا احساس را می فهمد و نه حس خوشخبتی را.

بارها گفتم و نوشتم  عشق یک واژه نیست.  عشق  مجنونی نیست. عشق گل بنفشه است.

گلی بسیار کوچک و خوشبو  در میان بیشه ها  تنومند چنار،  اما با  قدرت بو و توانی که در جسم و روح خود دارد عاشقان را به دیدن خود فرا می خواند تا ستایشگر زیبائیش باشند.

عشق یک نگاه ست ، زیبائی ست ، مهر ورزیدن و مهربانی است. عشق زندگی است  زندگی تو و زندگی من و دیگران ، فدا کاری و از خود گذشتگی است، عشق زنیت زیبایی ها ست. عشق کلام ساده و بی ریای دل است که  به مانند آب دریا زلال است.

بارها گفتم  ای قوم عاشق!   عشق بردگی نیست  عشق را نمی شود درقفس حبس کرد، در قانون عشق یکی شاه یکی گدا نیست ، یکی خدا و دیگری بند نیست  یکی ارباب و دیگری رعیت نیست.  عشق تصاحب شدنی نیست

عشق نماد عاطفه هاست.  دوستی و محبت است  ابراز علاقه است  و انتخابها آزادنه است

یک روز همراه  دوستی غافل از عشق گذرمان به باغچه ای به دور از شهر افتاد  گلی بی نهایت زیبا نگاه مارا ربوده  و ما غرق نگاهش شدم . دوست عافل از عشق ما،  شفته گل شد  و  گفتار ما نیز  بر او تاثیری  نداشت  و چه بی رحمانه خود را مالک آن پنداشت  گل را از خاک کند و به خانه آورد  گلی که به زندان و حصار عادت نداشت. در حصار خانه پژمرد شده و  به بیرون از خانه پر شده

دل سوختم و جگر خون شدم، چرا؟ که  حس مالکیت  و خود خواهی  و همه چیز مال من باید باشد  و همین من ……منها،

در همان جا پی به فاجعه جنون آمیزی بردم و برای همیشه احساس غریبی را با خود به هر سو می کشم  و عاملش را انسانها ی دانستم که قدرت طلب و حس برتری دارند

نگاه ما، به عشق احساس مالکیت است ، در کلمه ات تکراری  پروند مالکیت امضا می شود  و عواطف انسانی به بردگی سپرده می شود.

اگر ما عاشقیم  و شیفته ای  ماهروی که گردن بلورین دارد و زیبائی در کلامش پیداست  و چشمانش  در ما نفوذ می کند  و یک راز پنهان دل را،  همه چیز  ماهرو  مارا برای من زیبا می کند و شاید همین دلبر جانان علاقه و عشقی به من نوعی نداشته باشد  ولی من او  رادوست دارم به خاطر بیان زیبایش  به  خاطر دل بی ریا و پاکش  و بخاطر  حساس بودنش نسبت به عواطف انسانیش.  او آزاد است هر آنطور دلش می خواهد زندگی کند  ولی اگر با من همراه بود من همیشه خوشبخت بودم ولی او  با من نیست من فقط آرزوی خوشبختی او را می خواهم، دوست دارم در چشمان گریه نباشد چون بد جوری دلم می گیری  دوست دارم لب به خنده و آراسته به زیبائی باشد  چون زیبائی را دوست دارم  تا من عشق را با حرمت در کوچه های باریک  ستایشگرم .

رویای تورا

در آن  شب مهتابی

به هر سو ، به هر کوچه

نگاهی به تصویر داشتم

تنها شبی بود

تو را

با مهتاب   یک جا  داشتم

تو و مهتاب ، دو به دو

در آسمان آبی

دیدی مرا  در پی  داشتین

در یک کوچه باریک

مرا به دیدن  نگاهشتین

اولین شبی بود

در یک آسمان  دید

به دو مهتاب داشتم

از کوچه  گذر کردم

و دلی در اسارت تو داشتم

از آن لحظه

تصویر تو را

در ذهنم  کاشتم

اینگونه  عشق به تو را جاودانه ساختم

شمه صلواتی

Advertisements