عجب شب زیبائی

جسم و روحم بی قرار
به سوی پرواز می رفت.
زیبا شبی بود ، دیشب
برای اولین بار
صدای یار در گوشم
همچو چشمه صمیمی
روان و پاک، دریاست.
این صدا آشناست
زیر زیزش باران
در مناطق کوهستان
با مهر و لطفت
در روح و جسمم دمید
و من به آرامی
در پناهگاه سنگی
به خواب عمیق رفتم
این صدا زندگی ست
صدائی ست با آهنگ
گوی کنار دریام
با چه چه قناری
سر پا گوشم
آخ جان
عجب شب زیبائی
نشنید بودم هرگز
آواز یک قناری
آنهم به این زیبائی
به این زیبائی

شمه صلواتی

قلبم را به تو تقدیم می کنم، می بخشمش به تو، تو نیز در اولین لحظه با تیزترین چاقو آن به هزار تیکه تقسیم کن و یادت باشد که هر تیکه باید اندازه دانه ها یک انار باشند. آنگاه هر دانه را که شق کردی در هر دانه انار صد باغ بزرگ وجود دارد و هر کدامش در یک شهر رویائی است به درون هر باغ که رiه یافتی خانه باغی را خواهی دیده که با تصویری از تو نمایان است و زنگ ساعتش با تیک تیک آهنگی با نام در جاودانگی عشق می خواند و آن وقت همگام با تماشای خانه باغ به کوزه شرابی کهنه بر خواهی خورد «جاوانه عشق» است. آرام آرام، بر خود مسلط باشد، و خود را به عشق بیاویز و از آن شراب پیاله ای سر کن. چرا که تو نیز با پشوازیت ازعشق بدان ابدیت بخشیدی

صبح پاییز)
همدم شده باد
با سردی صبحدم
بی از خبر سوزش سرما
به هر سو می کشد سر
نکند همچو من دلی شیدای دارد.

بی باک از خطر
در دشت و بیابان
عزم سفر دارد
نکند همچو من رنجده دلی در دور دستها دارد

زردی پاییز را
در رقصی آرام

دیوانه و مست به همراه دارد
با این همه سرور وشادی
شاید
همچو من، رویای رسیدن به دلبر جانان دارد

ای باد نسیم صبحدم
به کجا عزم سفر داری
نکند همچو من عمر به درازا در جستجوی یاری

با این همه حدیث
شاید نشان از عشق یار دارید
یا همچو من دلبری
آزرود دل و تنها دارید.

ای باد نسیم صبحدم
به هر کجا که در سفری،
خوش باشد و لطفی در حق ما کن
منم آزرود دلی دارم که تنهاست.
دیده به انتظار است.
از قول من به او بگو
سوزننده تر از عشق
دلی است که با حسرت ،
آزروی
در پی دیدار دارد.

قوم عاشق

های قوم عاشق
فریاد مرا شنیدید
به حال
آشفته گی و ژولیدگی دل من
حدیثی هر چند کوتاه نوشتین
می دانید که
دلم گرفته امروز
این دل کوچک
در آتش عشق
سوز و تبی
برای یار دارد.
دیشبی بود
در خواب دیدم
که از هجران عشق
دلش هوای مرا کرده
تنها لب پنجره نشته
چشمها تر
همچو آسمان نم نم باران می آید
بسان گل غمزده در انتظار آب چشمه سخت به عزا نشسته
حال اگر شعرم غمگین بی نظم است
اگر در هم برهم و هذیان است
واژه شعرم سخت در انتظار پرواز نشسته
من دورم از فراق یار
غم هجران او مرا به رویا کشید
به او نوشتم صد بار، نازنین ، واژه شعرم
عاشقان
گل به دست
لب به خنده
آراسته و لباس نو به تن دارند
مست و مدهوش
در داشتن یار شاد و مسرور، از گناه بیزار ند
در هوس رسیدن به معشوق بی قرارند
درهر لحظه آهنگی از عشق به همراه دارند
زمزمه کنان
تصویر شاد
از عشق دارند
برایش نوشتم
جانان ، دلبر نازنینم
از غم دوری توست که شاعر و تصویر پردازم
اگر در هم بر هم بی معناست
بسان مستان خرابات
تو نیز بدانی
که نخورد مستم
از عشق یار در تن گرفت جای مستی
دل هوای باغ گرفته من شیفه گل
گل پرستم

از مست
از هستی
نغمه ای که باد دارد به همراه
عاشق دیدی یارم
دل تنگم، جگرم سوخت
از گریه یار بیزارم
لب خندان او را به جای هق هق گریه می گذارم
من مستم
نفهمیدم چه ها نوشتم از دل
این دل بی قرار بود
که گفت و من نوشتم
اگر باد به همرا داشت شعر مرا
به نام عاشق
به جارچی بسپارد یا بده فرمان
که شعر م را بر هر خانه و ایوان
هر عاشق
دیوانه و مست
که از درد دل هجران سوزها دارد
تا بدانند که دیوانه عاشق بی قرار
دل را به عریانی
به باد سپرد
و اینک در دشت بی کران
به تنهای در مست و مدهوشی .

شمه صلواتی

امروز صبح
دو پرنده خوش خط و خال
بر شاخه ای درختی گفتگوی آتشین بر سر عشق وزندگی داشتند
.بحثی بر سر دل غمگین من و دوری دلبر داشتند
هر دو از بی میلی یار و از دل شیدای من گله داشتند
یکیشن صحبت از جفا می کرد
دیگری دل شیدای مرا هویدا می کرد
دو به دو با عزلی از عشق
مرا دیوانه و دلبررا عاقل می پنداشتند.
و من شرمند شدم.
از اینکه راز مرا هویدا می ساختند .

شمه صلواتی

نازنین

نازنین،
واژه ی شعرم ،
کلامی از زیبائی را
با تصویری تازه از عشق
در دشتهای رویائی
برایت خواهم نوشت.
گر شعرم به آسانی
عیان رسوائی است.
من از شرم و حیا نمی ترسم
دل من همچو گل
آراسته به زبیائی ست
من از زشتیها نمی ترسم
با تصویر تازه
در دشتستان رویائی
سروده ای به نام تو هزاران بار می خوانم
و عشق را بسان دل دلبر ساده می سازم
من که غلام سلطان عشقم
و با پیر عاشقان در بندم
از زشتیها نمی ترسم ، نمی ترسم

در دشتهای خطر
از باد ، برف و بوران
نمی ترسم
بسان درخت بید نمی لرزم
همچو دلبر جانان
از گناه نمی ترسم
به مانند آهو از ترس جان
از جنگل پر خطر نمی گریزم
نه نمی ترسم
همچو گل از زمستان نمی ترسم
به مانند رودخانه
به عریانی
در میان صد دره تنگ می شوم جاری
از بوی عطر یار مستم
از ریزش دره نمی ترسم
به مانند بزکوهی
در جنگ تن به تن
به خاطر
یار نمی ترسم
فاتح آن است که دل یار با اوست
من که دل تو را دارم
چرا باید بترسم

عریانم

گلی را
دیدم
من
به زبان عشق آشنا بود
در چهره آغشته به غمش عشق عریان بود
مثال رودخانه روان
همچو گرد باد عزم سفر داشت
دلش میزبان شعرم بود
واژه آشنا
می گفت به آرامی از عشق
گاه با غرور
گاه با حسرت
همراه سوزش سرما

دلی در گروه عشق داشت پنهان
سوزسناک بودو
هراسان
مهربان مهربانیها
آه کشید و گفت
ما سوخته دلانیم
ای پیر عاشقان
در نبرد عاشقانه
تنهائیم
عشق را حدیث و حرمتی بایدش بود
زین رو میزبان شعر تو شد
دل ما.
ما
عریان
عریانیم
ما در پی عشق خود
سر در گم و حیرانیم
زین روست
که واژه غم انگیز شعر شمائیم

شمه صلواتی

چشم به گریان است آسمان
نم نم باران می آید
همچو اشک ا
زسوزش عشق می آید
نم نم باران همراه باد
با صدای خش حش برگها زرد درختان می آید
به آه ناله های دوری دلبر می آید
من غرقم در تماشای باران
از نم نم آن خوشم می آید
گر اشک دلبر من
ز هجران عشق است
پس جای ترس کجاست
بو عطر او
برای زیستن
دوباره می آید
Advertisements