یکی مرا با خود می برد. و من چون کودکی مست و عاشق ناخود آگاه قلم به دست می گیرم. یکی خیلی ساده، مرا با خود به دنیای غیر از خودم می برد. او در قلم من جاری ست و من می نویسم. دل طغیان می کند و واژه ها ساده و روان همچو چشمه صمیمانه بر شنزار طبیعت جاری می شوند. درعجبم که این واژه ها اینگونه بامهر٬ لطافت و مهربانی چگونه در من جاریست. منی که باغبان پیر روستاییم و جز  باغ کوچکم جایی را ندیدم و من فقط با زبان درختان باغم آشنایم. یکی در وجود من هست او همچو درختی کهن سال در قلب من ریشه دارد.  ریشه هایش در میان رگهای من پیوندی عمیق بسته است.

یکی با من هست٬ نمیدانم زندگی است و یا  چیزی دیگر! دلم را صیقل می دهد٬ به آن مهربانی می بخشد ومرا به دنیای پاکی ها می کشاند. این واژه هاى صمیمی از اوست. او با تمام حس های خوب اش٬ در آن شب پاییزی دل به عشق سپرد که بر اثر یک گرد باد تند٬ تنش به درختی پیر و زمخت خورد و چه سخت مجروح شد. من او را می شناسم٬ گاهی می ترسد و گاهی خیلی سریع از کوره در می رود و من با دستهای ضعیف و ناتوانم او را به نوازش فرا می

خوانم. اما او آهوی رمیده از گله است و  به آغوش دورترین جنگل می تازد٬ تاختنش شاید ترس از عشق است. یک شب خیلی ساده عشق را به آغوش  گرفت، دل نازکش همچو پر پروانه به آتش شمع داد و ترس را،  جایش سرود مهربانی نشست./ عشق به طبیعت٬ آنگونه مستش می کند که تاخت و تازش بی نظیر و دیدنی است. یک روز هم در دادگاهی به نام عشق به محاکمه کشیده شد٬ چرا که شاکی او فقط دل خودش بود. من او را می شناسم٬ با رم کردن هايش، آشنایم. یک روز سرد پاییزی که دلی در پی سیاحت داشتم٬ او را در جنگلی دور دیدم. آهوی زخمی، گریخته از چنگ صیاد، از گله دور افتاده٬ تنها. من غرق تماشایش شدم.آهويی به این زیبائی در طول عمرم ندیده بودم. چشمهای کشیده و بزرگ، لب و بینی برازنده هیکل

ش بودند. سینه صاف مرمری اش٬ سفره مهربانى ها بود و گردنی بلورین داشت. به چشمهاش خیره شدم و سیر نگاهش کردم پاهایش شباهت زیادی به اسب تازی داشت که در تاختن رقص زیبائی را نمایان می کرد. با تمام این توصیفات دلیگر بود و غمى پنهان بر چهره زیبایش سایه انداخته بود. من به او نزدیک شدم. با واژه های لطیف و شیرین به رسم باغبان روستایی نوازشش کردم. ابتدا به او گفتم٬ چشمهایت نشان زیبایی هاست. سینه ات، لب و بینیت، چشمت   نماد زیبایست، گاه رم می کرد٬ گاهی تمایلی به نزدیک شدن داشت و بعد به تاختن پرداخت. تاخت و تاخت تا همچو گردباد از دیده پنهان شد. تا روزی در هم سفری با باد٬ گذرم به دشتی که او در آن بود افتاد. گلی بود زیبا، معطر و خوش بو، و من در همسفری با باد لذت بردم و این پیغام راهم به باد سپردم تا شاید اگر روزی دوباره… گذرم به آن باغ زیبا افتاد و بوی او را احساس کردم٬ به اوبگویم که در کوچه هاى تا

ریک٬ من غرق زیبائی اش بودم . من آن دیوانه ای شهر غریبانم که دلی در پی تو دارم. من او را می شناسم باید مواظب بود. آرام و جانب احتیاط را گرفت. چون همچو شیشه نازک و يا همچون گل از سرما هراس دارد. باید مهربان بود و با لطافت جلو رفت٬ آنوقت شما هم او را خواهید دید. نگاهش مهربان وصمیمانه است و در لا به لای واژه ها، همین جاست. من او را همیشه می بینم. او خیلی زیباست و تصویرى از دل من است٬ شاید دل شما نيز تصویری دیگر از زیبائی را تجسم کند. من زیبائی را در دلها جستجومی کنم و در کلام.  شاید دیگران نوع نگاهشان گونه اى دگر باشد. اشتباه نکنید خوانده گرامی، من قصد تصرف دلت را ندارم٬ چون دل من در انحصار اوست. واژه هاى شعرم هم از اوست. من یک بار در آسمان آبی او را با

مهتاب یک جا دیدم٬ چه زیبا بود. یک بار در منطقه اى از کوهستان زیر باران همراه با سوزش سرما٬ همچو فرشته نمايان شد و با بوسه مهربانی در پنا

ه تخت سنگی بزرگ مرا به خوابی عمیق فرو برد. بار دگرهمراه با بانگ مرغ دريا٬ در ساحل٬ او را سوار بر امواج خروشان دريا دیدم. شراب زندگی و دانه های انار “

عشق” است. او یک اندیشه است و رویای پاکی هاست. من او را با واژه ها شناختم و تصویر کردم هرچند برای پیدا کردن او آدرسی در کار نبود. چون عهد من و او بر اساس رازی است که همچنان باید راز بماند. اما او یک اندیشه است٬ اندیشه پاکیها و زیباى ها. شمی صلواتی

Advertisements