با نازنین خودم قراری داشتیم. او باغی را نشان کرده بود » باغ دلها » نام داشت.. چون هر وقت دلش می گرفت به انجا سری می زد و خود را از غمها رها می ساخت و بیشتر درددلهایش بادرختان پیر و گاه با گلهای آزرده در میان می گذاشت. گاه به حوضچه ای که در آن حوالی بود سری میزد/ و گله و گله گذاریهای را که از من داشت با مرغ آبیها در میان می گذاشت بیشتر اوقات آهنگی را زمزمه میکرد و گاهی هم شعری می گفت. وقتی زیاد دلتنگ بود آواز ملایمی را سر می داد » ای یار بی وفا سخت دل و بی رحم کجائی/ اینک منم تنها تو کجائی/ گر عشق منی پس چرا نمی آیی/ برای او باغ دلها بود و انقدر غرق باغ بود که آراست و آرام وقت و بی وقت به آنجا سری می کشید.

من به قرار پایبند ماندم گرچه دو دل بودم ولی نمی توانستم که به عزیز دلم بگم که در این فصل پاییز ممکن است باران بیاید و یا شاید بدتر از همه سوزش سرما همراه با باد و باران باشد . چون سریع آزرده می شد و شروع به گفتن کلماتی می کرد که برای من خوشایند نبود. مثلا می گفت» تو از عشق چه می فهمی» یا «خیلی بی رحم و زمختی» اگر عصبابی می شد مرا «یک دیوانه سخت دل و بی رحم می نامید» که معنای احساس را نمی فهم» و گاهی مرا متهم به نوشتن چهار خط اراجیف می کرد که خودم هم به آن اعتقاد ندارم

.

ترجیح دادم مخالفتی نکنم و خیلی سریع گفتم باشه، عزیزم، فردا قدم زنان به باغ دلها می رویم تا هر چقدر دلت بخواهد می مانیم .نازنین خودم، با شنیدن این حرفها که با احتیاط و لطف و مهربانی همراه بود خیلی خوشحال شد و همچو پرنده از شوق پرواز پر می زد. در این لحظه بود که پی بردم که نازنینم چقدر باید تنها و دلش گرفته باشد و سخت ناراخت شدم.
همه چیز به خوبی پیش رفت و و با توافق او قرار بود بظور تفریحی و قدم زنان به باغ دلها برویم
فردا فرا رسید حوالی ساعت 3 بعداز ظهر بود و هر دو راه افتادیم یک ساعتی طول کشید تا به باغ دلها رسیدیم.

باغ دلها، باغ عجیبی نبود. اما صفا بود و انقدر دلنشین که دل دلبر ما را از غمها و غصه ها رها می ساخت.
او با درختها پیر و جوان دوست شده بود و مرغ ابی ها را دوست داشت و از همه مهمتر غرق فضای بی ریای باغ بود. همین بی ریائی باغ، دل دلبر عزیزم را به اسارت گرفته بود و از رنج ها رهایش می کرد.

ارام می رفتیم و قصه های ناگفته را برای یکدیگر باز گو می کردیم.
نرسیده به باغ، باران تندی در گرفت و از او خواستم بهتر است برگردیم ولی او سماجت کرد و راه را ادامه دادیم هوا سرد سرد شد راه را گم کردیم و از جنگلی بی انتها و بعد به مزرعه ای رسیدیم

او خسته شده بود، نگران بود، می دانست که من توان سرما را ندارم و مقاومت بدنم خیلی کم است. و از همه مهمتر سنم بالا است و در مقابل سرما، بدنی ضعفیی دارم اما راه بسیار طولانی و با توجه به گم کردن راه. مسافتی زیادی طی کردیم او خسته شده بود و توان ادامه راه را نداشت و همچنان بر سر ادامه راه سماجت می کرد.

در پناه درختی سالخورده نشتیم و او بر اثر خستگی زیاد خوابش برد و چه خوابی ، بسیار عمیق.
قبل اینکه دیر شود یا شب فرا برسد باید از کوره راه باریکی میگذشتیم اما عزیز دلم خواب. در خواب . و در پاییزهم می دونی که خورشید زود خسته می شود زودتر از همه بخواب می رود.

چاره ای دو کار را باید می کردم اول نباید عزیز دلم بیدار می شد و دوم مقصد مهم بود.
پالتو را از تنم در اورم و آرام، با احتیاط بر روی سینه اش انداختم چون همیشه عاشق لباس باز بود و فصلها را به رسمیت نمی شناخت البته جوان بود وسر کش و مست

.

آرام آرام بغلش کردم و بر روی شانه راستم گرفتم و به ادامه راه پرداختم نیمه ساعتی طول کشید خسته شد بودم و نفس همچو دهل که در دست مطرب ناشی » اماتور» صدا ناحزی داشت و همین ممکن بود عزیز یکی، یک دونه دلم را بیدار کن و از اقبالش هم خانه باغی نمایان شده و معطل نکردم به سوی خانه باغ 10 دقیقه ای مسافت بود رفتم و عاقبت رسیدیم
خانه باغ یک چهار دیواری بود، خالی.
بلافاصله به ارام نور دو دیده را گذشتم و ژاکت تنم را هم در آورم و جای خوابش را درست کردم و به آرامی گذاشتمش زمین و سریع مقداری از هیزمی که دراطراف خاغ باغ بود جمع کردم و آتش را روشن نمودم کمی نفسم آرام گرفت و برای رفع خستگی سیگاری را روشن کردم و غرق تماشای ماهروی خوشگل، عزیز دلم شدم . صورتش همچو مهتاب درخشش گرفت درخششی از هیبت جهان زیبایی. گویی مهتاب تنهای شب است و از وجود اوست که نور نمایان و همه جا روشن است. این همه زیبایی؟ ماتم برده بود.

به یاد حرفهایش افتادم یک بار به او گفته بودم «عاشقتم» او در جوابم گفته بودکه «چندبار عاشق شدی » وقتی بهش گفتم واژه های شعرم بر خواسته از تحسین توست. و تو تنهاکسی هستی که به دورن دلم راه یافتی. در جواب گفت» مگر تو با واژه عشق آشنای» اری عزیزم من با همه واژه ها آشنام.
اتاق گرم شده بود و عزیزم در خواب، من نیز غرق تماشایش، این همه زیبایی به راستی حیرت آور است. نمی دانم با چه توصیفی و چه واژه ای او را تصویر کنم او نور بود عشق بود. زندگی و شعر بود.
در کنار ش لم دادم و خوابم برد. شمه صلواتی

Advertisements