یک روز هنگام غروب،  بعد از خستگی از کار زیاد در باغ، هر دوی ما جلو خانه باغ نشسته بودیم، باد ملایمی آرام آرام به درختان می خورد و آهنگی دلنشین از وزش باد و رقص درختان به گوش می رسید زیبا بود و بر دل می نشست.

غرق آهنگ در باغ بودیم که ناگهان سکوت را شکست و گفت: «چه زیباست این طبیعت»! صدای این درختان همراه با باد ملایم و سرد همچون یک ملودیست که اعصاب آدم را به آرامش دعوت می کند.

او پیام دشت را دریافته بود و عاشقانه در آن فضای صمیمی، در اوج مستی بود. از بودنش در آن لحظه شادمان بودم و ذوق گفتارم گل کرده بود «هر درختی در حین وزش باد صدای بخصوصی پیدا می کند» و او حرف من را قطع کرد گفت: منظورت یک ملودی است؟ گفتم: آری همان طور که شما می گویید یک ملودی است. البته هر درختی در حین وزش باد همان طور که او گفت یک ملودی مخصوصی دارد و همه صداهای درختان آهنگ شب را می سازند که آرامش خاصی به روح و جسم آدم می دهد و من سالهاست با این نوع آهنگها آشنا هستم.

***

روزها گذشت، یک روز موقع صرف نهار بود و کتری سیاه و دودگرفته باغ را بر آتش گذاشته بودم، می خواستم لقمه نانی که همراه با دوغ به معنای نهار بود نوش جان کنم، یک چای بخورم و برای رفع خستگی سیگاری دود کنم، بعد به کار ادامه دهم چون نمی خواستم کارم دیرتر از دیگر همسایه ها تمام شود و به همین دلیل در کار باغ و مزرعه تلاش بیشتری می کردم، ناگهان عزیز دلم از دور پیدا شد که به سوی من می آمد و من با دیدن او سریع دو استکان کهنه ای را که زردی چای بر آن باقی مانده بود، برداشتم و در چشمه با ماسه و گیاه به شستنشان پرداختم هر چی می کردم پاک نمی شد، احساس شرم و خجالت در وجودم موج می زد که ماهروی جوان سر رسید، سعی کردم شرم را در خود بشکنم ؛عاقبت دل به دریا زدم، که هر چه بادا باد! سفره نان و دوغ را پهن کردم و مقدار ی خیار و پیاز را از باغ آوردم، سفره فقیرانه بود و بیشتر از این نمی شد رنگ و بویی به آن داد. عزیز دلم، خسته از راه رسید، ابتدا با کمی خجالت یک چای برایش ریختم و گفتم: فعلا این چای را میل کنید تا رفع خستگی شود، و در حالیکه با تعجب نگاهش می کردم او با میل چای را خورد و به به و چه چه زیاد هم کرد. قلبم آرام گرفت سفره را پهن کردم و گفتم اگر از آمدنتان خبر داشتم حتماٌ سفره را قدری رنگین می کردم، اما او ناباورنه به خوردن پرداخت و کلی از لذت بخش بودن نهار تعریف کرد و گفت: من فضای بی ریا را دوست دارم.

و روزی دیگر من او را به بهانه تماشای باغی که انگور داشت بردم. با هم به طرف درخت هلویی که سه سال پیش کاشته بودم و حالا چهار الی پنچ هلوی آبدار که از دور پیدا بود رفتیم. هلو های بزرگ و زیبا که تمایلی به کندنشان از درخت نداشتم، گاهی فقط نگاهشون می کردم.
دلم می خواست که «عزیز دلم» یکی از آن هلو را مزه مزه کند تا من از شرمندگی او در بیایم؛ بهش گفتم این هلوها طبیعی است و خوشمزه، هر چند خودم نمی دانستم که این هلوها چه مزۀ دارد چون تا به حال نخورده بودم.

سه سال پیش در یک قهوه خانه کنار جاده یک مرد شهری بدون توجه به اطراف خود، بعد از خوردن یک هلوی درشت و آبدار، هسته اش را پرت کرد که به زحمت توانستم آن هسته را پیدا کنم، فکر کنم وسط های پاییز بود و همان موقع من این هسته را کاشتم؛ که خوشبختانه حالا تبدیل به یک درخت زیبا شده است و حاصل امسال  «نوبرش» پنچ تا هلو خوب و آبدار بود.
انگار از درون دل من اگاه بود و نمی خواست که از آن درخت، هلو را بکند به هر حال از من خواهش بود و از او امتناع؛ عاقبت یک هلو را از درخت کندم و با دو دست پیش کشیدیم که او با لطافت و به آرامی هلو را گاز گرفت که نا خودگاه به او گفتم: این هلو شباهت زیادی به لب شما دارد و او به خنده افتاد.  رفته رفته دوستی من و دختر شهری پیش رفت و من شعر هایم را برای اصلاح به او می دادم و او مرا تشویق به نوشتن می کرد. رابطه ما صمیمی بود، تا حدی که من عاشق او شده بودم و به عنوان یک راز باقی ماند.
هیچ وقت بهش نگفتم؛ عدم اعتماد به نفس ناشی از شکاف عمیق طبقاتی، بین ما بود، او سواد بالایی داشت و زیبا بود و جدا از همه اینها، شجاع و جسور بود، از اخلاقیات و تابوها بیزار بود، در حرف زدن راحت و بی پروا بود. در مقابل، من در فقر و تنگدستی زندگی می کردم. علیرغم هرگونه نظر او، دوست داشتم اگرهر وقت به باغ سری می زد لذت ببرد و همین.
یک بار او را دیدم که در رودخانه شنا می کرد. واقعا محشر بود البته وقتی می گویم محشر، یعنی محشر بود.
هر چند من، آنقدرها دهاتی دهاتی نبودم چند کلاس درس خوانده بودم و با یک تشکیلات چپ تماس داشتم و کتاب هایی از زندگی و عشق، و چند کتاب کمونیستی خوانده بودم.
دوست من، بهتر است سکوت کنید یعنی فقط تصور کن آنچه را که تعریف می کنم. او همچو ماهی در گردش بود، وقتی در آب شیرجه می زد موجهای آب او را به گرمی نوازش می کردند. رودخانه هیچگاه و هیچ وقت چنین مهمان زیبائی را به خود ندیده بود، من غرق تماشایش بودم و رودخانه غرق در نوازشش؛ رودخانه و دختر شهری همچو عاشق و معشوق، یکدیگر را در آغوش گرفته بودند، انگار سالها ست برای رسیدن به هم، سخت در انتظار بودند.
سینه اش را در آب سپر می کرد همچو دره ای که رودخانه ای در آن جریان داشت؛ شیار سینه اش مانند دو کوه بلند با دو درخت زیبای لیمو که در ورزش باد به لرزه در می آید نمایان بود؛ انگار شاه ماهی بود، در حین شنا پاهایش را راست می کرد و موهای سرش همچو دشت سر سبز در فصل بهار، نماد زیبائی بود که بر روی آب می افتد، ماهروی بی باک و نترس همچو رودخانه در جریان بود. زندگی بود و زیبائی.

یک روز اتفاقی دوباره او را دیدم گفت:  سفری در پیش دارم؛ او رفت و سالها ست از آن موقع می گذرد و من دیگر او را ندیدم . از او نه آدرسی داشتم و نه تلفنی، حالا قلبم به انتظار او ناتوان و بیمار است. دوست داشتم که دوباره سری به باغ می زد و من این بار با قوری چینی و لیوان بلورین یک چای به رنگ انار برایش درست می کردم و به یاد آنوقت ها شعر هایم را از خانه کاهگلی باغ بیرون می آوردم و دوباره از او می خواستم که بر آن نوشته ها مروری کند به یاد …

یادماومدسایهدرختپیرو،کناررودخانه

غوطهورشدندلبردرآنآب

ومندزدیدهبانگاهیجانانه،

بااینهمهشوروشوق

                                   عشقپنهانیداشتیم                                  

شمی صلواتی

Advertisements