در تاریکی شب از زیر ایوان خانه مان به سوی مرکز روستا در حرکت بودم هوا تاریک و چشم ها کور بود، سخن از روشنائی به ذهنم خطور نمی کرد.
داستان به همین ساده گیها نبود همه چیز سیاه بود حتی نور فانوس یا گردسوز خانه وجود نداشت امیدی هم به فردا روشنائی نبود .
هنگامی که پاهایم را به حرکت در می آوردم هر لحظه ممکن بود در چاه یا چالی بیافتدم / هوا به این تاریکی و شب به این سیاهی عمرا ندید بودم
ترس تمام وجودم را گرفته بود بدنم می لرزید از ترس آب دهانم را قورت می دادم همه چیز در مغزم خطور می کرد اما همش یاس و ناامیدی بود از زیر ایوان گذاشتم و به دالانی رسیدم .
حس آشنای با فضا و محیط که در آن بودم بیگانه تر می شد دستم را به دنبال دیواری تکان می دادم تا شاید خود به به آن بیاویزم و از وحشتی که در وجودم پدیدار شده بود بکاهم ولی میسر نبود در تاریکی شب برای گذر از خطر تعادل لازم است و برای ایجاد تعادل در راه رفتن عصا لازم و مهم است امامن عصا نداشتم . دست به هر سو در تقلا بود پاها بدون هدف به حرکت ادامه می داد از همه مهمتر سکوت عجبی بود سکوت ترس می آفریند و من از سکوت در شب می ترسم. چون تنها سکوت است که ترس را در وجود ادمی جا می دهد.
آسمان دیده نمی شد . هیچ ستاری نمی درخشید. شاید هم ستاره ها به خواب عمیقی رفت بودند یا شاید همگی به خاطر یک اشتباه بزرگ در یک روز زمستانی تن به گرفتگی ماه داد بودند و تاریکی را به عنوان پیامبر خود برگزیدند که ممکن است ستاره ها به دلیل این انتخاب اشتباه در یک تصادف سازمان یافتی همگی از بین رفت باشند چون موقع بیدار و اگاهی از خطا راهی جز انتقام و به استقبال مبارزه تن به تن نیست
نمی دانم یا شاید بر اثر یک طوفان یا یک زلزله یا هزاران حوداث دیگه ستاره ها به مرگی عجیبی تن داده بودند
کسی چه می داند که بر کائنات چی میگذارد من واقعا در ان لحظه مرگ را احساس می کردم و تصویرش را می دیدم که با من سخن می گفت. با وجود همه این توصیفات تنها کافی بود که من گردسوز یا شمع یداشت باشم انوقت در آن لحظه من نیز یک ستاره امید بودم .

Advertisements