تنها امشب نیست که خاطرات گذشته درروحم موج می زند. در این رختخواب لعنتی هر چه به خودم می پیچم تا شاید آرامش جسمی و روح خود را باز یابم و آسوده بخوابم اما نمی شود چندین بار به تراز خانه رفتم و در آرامش شب سیگاری را دود کردم هوا نسبتاً آرام و ملایم است سکوت همه جا را گرفته فقط گاهی اوقات رفت و آمد ماشینهادر این وقت شب سکوت را در هم می شکنند و من گردش خیالی را به درون خانه ها اطراف آغاز می کنم و از خود می پرسم آیا همه خوابند یا بیدار.خوش اقبال کسی که دراین وقت شبی به خواب عمیق فرو رفته باشد. چه سعادتی!

خانه ام قدیمی یا به عبارت دیگه کلنگی است اما رابطه عمیقی به گذشتهای دور من دارد انگار هنوز در روستا زندگی می کنم و روز ها باید سری به باغچه آشفته ام بزنم و شاخه ها انگور و درختانی را که خودم کاشته ام سیر تماشا کنم و چمن ناهمگون آن مرا در گذشته دور غرق می کنند

فضای خانه و محیط اطراف آن خاطراتم را تداعی می کند رنجها و دردها را به یادم می آورد و مرا وادار می کند تا به باز نویسی گذشتم بپردازم هنوز پاسی از شب گذشته ساعت سه و نیم شب است برای شروع روزنو وقت بسیار کمی باقی است علرغم خستگی رختخواب با من بیگانه است به مغزم فشار می آورم تا گذشت را دورباره مرور کنم و آن را بنویسم . شاید با خود بیگانه شدم، نمی دانم. خسته ام یا شاید ادمها را خسته تر از خودم می بینم.

روزگاری همش عاشق بودم . عاشق اندیشه . عاشق زیبائی . عاشق معاشرت . عاشق دوستی . ….. واز همه مهم تر سربه سر خانمهای آشنا همه اینها نوعی زندگی بود. همیشه به خود می گفتم آرام باش، سنگ صبور بودن خصلت آدمی است . زندگی چه زیباست و چه لذت بخش بود و هست تلاش برای بقا… آما امروز چی ؟ خسته !

گاهی اوقات خیلی زیباست اگه کسی دوستت دارد و نفرتی در کار نیست اما خیلی سخته که بی دلیل دیگران از ادم متنفر باشند. و وقتی که تو از تنفر متنفر باشی ان وقت است که چقدر قلبی بیمار به هیجان غم انگیزی می افتاد چون فقط شاهد یک لجبازی بچه گانه هستی. که نفرت شده .
براستی زندگی رازیست که فقط کودکان در اوج کودکی از آن لذت می برند. شمه صلواتی

Advertisements