نازنین دلبری ،زبیا پوش و شیرین سخن به لوطی پیر و آشفته حال گفت «چه بی رحمانه مرا به فراموشی سپردی؟ نالوطی! مارا ببین که غرق تماشای تو بودیم «پیر لوطی مکثی کرد و به کرسی میخانه تکیه داد و در خود فرو رفت! نازنین دلبر رویایی باز آمد به خیال و با نگاهی عاشقانه گفت! «در این فکر و عالم مستی به کجا نظر دارید.» پیر لوطی لبخندی زد و بازغرق در افکار خویش! «اول یک نگاه بود و بعد جنگ دو لب در انتهای کوچه تنک و بم بست/سرانجام دو بوسه، ادغام دو روح در یک جسم/ یعنی تبدیل دو به یک،یعنی دو دل دیوانه یکی شدن، سرانجام یا تن به رسوائی تا پای جان، یا دلی را شکستن و با روحی آزُرد خود را به می میخانه سپردند.

Advertisements