جهل در حال تاختن بود و شهر مملول ازانسان های بر خاک غلطیده و درآن به جای آب، خون …روان بود! چقدر انسان در خون غلطیده بودند، نمی دانم اما من دیدم که «سگی دست زنی را به دهان گرفته بود » .

مومنین چکمه پوش خدا شهر را تصرف کردند، ارمغانشان اذیت و آزار بود آنقدر آزار که رحم در دل نداشتند و ما آنها را وحشیان بی مخ خدا می نامندیم » از خود بیگانگان جانی! که برای رضایت خدا میکشتند»..
هیولا های وحشی که برای اذیت و آزار در همه جای شهر پخش و پلا بودند. و مردم همه در خانه های خود را می بستند و آنها کارشان شکستن درها بود!

از آن روز به بعد سنندج جامه ای سرخ به تن کرد و شمعهای فراوانی را در دشت بزرگ زندگانی بیافروخت. و قصه ها را به لطافت و زیبایی پر گل تعریف نو بدان داد.

به همین دلیل، از آن زمان قصه انسان و انسان بودن و انسان ماندن در دل مردم جای گرفت.

انسان مقدس شد / مقدستر از خاک/ مقدستر از اعتقادات / مقدستر از هر آنچه که شما فکر کنید و سنندج سرخ بدنبال ساختن یک دنیای بدون طبقات و تبعیض/ دنیای برابر برای همه!

دنیایی که در آن انسان مقدستر از هر خدا و هر خاکی. سرختر / سرختر گشت؟ که در آن هزاران گل زیبا بی اعتنا به خارهای زشت از خاک سر کشید.!

شمی صلواتی
28 مرداد 1390

Advertisements