نازنین، دوست من.
تویی که در خلوت خود، قصۀ هایم را می خوانی. هر چند نمی دانم که «رازهای مرا می شناسی یا نه» .
صرفنظر از اینکه من در اوج مستی می نویسم و قصه هایم، قصه دورغین باغ خدا نیست و قصه مردان هرزه تاریخ هم نیست که متولد باد حوداثند! بلکه قصۀ ساده زندگی ست. قصه من، قصه مسخ شدن همه ما «انسانهاست» برایت نوشتم یک بار: گاه حوداث همچون باد الاغی را به اوج آسمان می برد و گاه درخت کهنه سالی را به زوال نیستی می سپارد…

نمی دانم چرا؟ ما مسخ شدگانیم …. گاهی اوقات مردان هرزه تاریخ با طناب قومی مارا به فخشاخانه دادو ستد می برند و می فروشند و چون ما نیاموختم تکرار مکرر به نامها دیگه «مذهب و نژاد/ جنسیت/وطن» ! در بازاری به نام دپیلماسی ……به قیمتهای بس ارزن می فروشند … گناه از ماست چون ما به دست خود تن به این حقارت داده ایم چون حقیر شدگان تاریخیم که زبان مشترک را از یاد برده ایم و به فراموشی سپرده ایم نژاد خود را، که انسانیم!

من دوباره می نویسم چون قدرت جیغ زدن را در وجود خود نمی یابم و تو دوباره می خوانی تا دوباره خود را در آن بیابی!
اینگونه زندگانیم ما / که زندگی را به سختی و دلهایمان را به تنگی غافل از اینکه  در وجودمان عواطف و احساس به عریانی فوران می کند.. اما نباید فراموش کنید که مرده گاننی هم هستند که در برج عاج خلوت گزیندند. و از آخور پر که مهیا است مسخ شدن و لبهایش به دست خود دوختند.
نازنین دوست من پس بیا تا برای رهای از قید این بردگی به نژاد خود که نژاد انسان است برگردیم و با زبان مشترک جهانی را پر از عشق مهیا سازیم که در آن انسان مقدس باشد.

Advertisements