از مرگ با من سخن مگو / نگو که فانوس خونه خاموش است. چون دلم می گیره…

رفیقی به شتاب نوشت»در کوچه ما فانوسی دیگر از سوختن باز ایستاد» چه سخت آزارم می دهد خبر مرگ عزیزی که می رسد ز راه دور!

من و علی در گردان شاهو  باهم بودیم. در بازسازی گردان شوان نیز باهم بودیم

صمیمی بود. لبخندش  بشارت  امید بود.  بیست سالی گذشت و ما با هم تماسی نداشتیم  اما می دانستم  که پدر شده و زندگی هر چند ساده  را داراست…..  علی نمازی  از ابتدای جوانی  تن به  مبارزه داد و هیچ وقت حکومت جمهوری اسلامی را برسمیت  نشاخت.  علی فداکار  و گشاده دل بود. مهربان و با لبخند  حرف می زد. که با نهایت تاسف امشب مطلع گشتم که بر اثر سر طان لوزالمعده در شهر اسلو چشم از جهان فرو بست. با نگاهی به گذشته دلم به غم نشت و پاک ترسیدم که به تنهای از کوچه ها تاریک چگونه گذرم باشد/ بر خورد بلرزیدم و لکنت زبان بگرفتم از این راهی که بپیمودم به دشوار/ ز شوق آن روز که فانوسها بود بسیار و امروز تک به تک خاموشی می گزینید در این شبهای تار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  یاد عزیزش گرامی باد…..پنچ شنبه 12 آبان 1390 شمی صلواتی

Advertisements