در کوچه های شعرم سرگردان بود و آواره

به هر جا با نگاهی جانانۀ/دیدمش به تنهایی!

گفتمش» تو نیز همچو من خستۀ دل و پریشانی؟»

داد به آرامی جوابی کوتاه»اینجا کسی روی دلم پا نمگذارۀ، این دل خستۀ را نمی آزارۀ/ باغ شعرت چه ساده است. همچون دل من یک عالم رویا دارۀ»

اگر این بار نوشتی کلام عاشقانه /

 از شهری بگو که مردمش دلی آرام و بس شیدا دارۀ/ نه از شهرمن که در آن قناری در  بند و زندانۀ

از شهری بگو  که پروانه هایش به باغ گل مهمانۀ

نه از شهر که هزارش به دور شمعی فقط یک لحظه به پروازۀ/ بگو آسمانش چه رنگ است آنجا که تو را همچون مهمان دارۀ/از اشک این دیدار مگو که رنگش به خون معیارۀ

گفته بودی که  لب به لب/ هماغوشی در آن آزاد آزاده/ نگفتی باز که! در شهر من بوسۀ و همآغوشی جرمی به سنگ / طناب و داره………

Advertisements