ثریا دوازده سال بیشتر سن نداشت، چابک و چالاک بود، آنچه را که باید انجام می داد، انجام داد بود، جدا از کارهای خانه، مجبور بود از خواهر و برادر های کوچکترش هم مواظبت کند.

مادر ثریا در حین زایمان بود که زندگی را به درود گفت. ثریا تنها چیزی که در ذهشن باقی مانده بود گفته های مامای تجربی بود که به پدرش گفت بود » متاسفانه بچه با پا آمد و کاری از دست من بر نیامد» گرچه دو سال از مرگ مادرش می گذشت ولی این معما هنوز برای ثریا حل نشد باقی مانده بود.

نصفی از روز گذشته بود ثریا برای رفع خستگی و گریز از آفتاب به درخت کهنسالی که نزدیک خانه شان بود، پناه برد و نشست و به تنه درخت تکیه داد که از شدت خستگی خوابش برد خواب و خیال در هم تنیده شده بود، خوشبختی اوج گرفت، سعادت ظهور کرد، پایان بدبخت ها فرا رسید.

ثریا در میان گلهای زیبای باغ قدم می زد که جوانی زیبا و خوش کلام در برابر او ظاهر شده » سلام خانم من اینجا قدم می زدم که شما را دیدم از حسن جمالت به وجه امدم و خواستم عرض ادبی بکنم راستی شما چقدر زیبایید » .

ابروان زیبا و پر مویش را بالا انداخت، به پاس قدردانی سری تکان داده، لبخندی بر لبانش ظاهر شد، بدون توجه به دنیای پیرامونش به آرامی قدم بر داشت، بدون هیچ شرمی از لباسهای ژنده و موهای ژولیده با صورت بدون آرایش با غرور تمام از کنار آقازاده گذشت.

اما آقازاده دست بر نبود، دوباره سر راهش ایستاد و با لحنی آرام و صاف گفت» اسمت را نگفتی، من ساوان هستم، ثریا مکثی کرد و بعد با صدای خفیف گفت » خوب من ثریا هستم از اهالی دشتتستان » ساوان گلی زیبایی را که در دست داشت، به ثریا تقدیم کرد و ثریا به نشانه احترام گل را بوئید و با کلامی ساده اما در اوج هیجان گفت » چه گلی زیبایی، یعنی این گل برای من» ساوان موادبانه جواب داد «بلی، هر چند این گل قابل شما را نداره»

زیاده قصد ندارم با حاشیه رفتند خوانندگانم را خسته کنم اما ساوان نه یک دل، بلکه به صد دل، عاشق ثریا شد و با او ازدواج کرد.

ثریا از اینکه از غم و رنج رها یافت بود خوشحال بود و در پوست خود نمی گنجید و ساوان عاشقانه و با مهر و لطافت، با دلی در اوج عواطف ثریا را پذیرفته بود و خلاصه عشقی بود پر از احساس و عواطف انسانی ، زیبا بود ! شوکت و عظمت به روشنی در ان نمایان بود.

دیر نپایده که ثریا حامله شد و پسری بدنیا آورد اسم آن را سامان گذاشتند .

روز ها گدشت که ثریا یاد خانواده اش افتاد و دلتنگ شد که ساوان او را برای دیدار به دشتتستان آورد.

پسر ثریا با شور و علاقه به بازی در آن دشت بیکران آرام و قرار نداشت و از قضا از درخت تنومند جلو خانه اش » همان درختی که خود ثریا تکیه داده بود» بالا رفت که بعد از یک لحظه از بالا درخت با سر به زمین افتاد و مرد. رویا ثریا در هم شکست، دل ترک بر داشت و ثریا شروع کرد به گریه کردن.

که ناگهان خواهر کوچکتر دید که ثریا بی دلیل گریه می کند. نزدیک شد وبا دست روی شانه اش ثریا، او را تکانش داد گفت خواهر، خواهر ! ثریا از خواب پرید و گفت «پسرم، پسرم، پسرم از بالا افتاد و مرد.» خواهرش به آرام گفت خواب دیدی، خواب بد بود. تو که هنوز شوهر نکردید، پسرت کجا بود.. پا شو کلی کار داریم.

Advertisements