کلامت را در سکوت شب از باد شنیدم /می دانستم در سفری به گلزار، ساز دلت را شکستند. همین بهانه شد تا در اوج صداقت، زیباترین قصه ام را، به نام تو بنویسم.  

***

               

عشق یعنی ساده بودن و تلاش برای به رویاها رسیدند 

عشق یعنی فتخ یک دل و تا پای جان عاشق موندن عشق یعنی

همین «انسان بودن و انسان موندن» و با ذلت و خاری جنگیدند

***

امروز! منم و قلم کم رنگ با تصویری از واژه های ساده،
در همنوایی با آب رودخانه  در همنفسی با درختان پیر !
در میان دشتهای وسیع خیال، جهانی را می سازم
…که در آن عشق به عریانی همچون گل سرخ زیباترین است.

***

 

همچون آب رودخانه دلم می شود عریان

مست می شوم و از خود بیخود.

 با این احساس که در اوج جنونم، 
گاهی اوقات همان پیر مرد عصا بدستم
که در کوچه های شهراسیر درد و رنج است

                                                    ***

ای باغبان پیر، گر خواهی باغ محبتت آراسته به گل باشد. گشاده دل باش و با گذر از کوچه ها تنگ  بر کوردلانسخت نگیر،چون اونها تو را با دلی شیدا نمی     خواهند.                                                    ***

 

ای کاش دلم، خانه ام،  گلشن یاران باشد

تا در آخرین نفس و آخرین لحظه حیات.

               که در آن نگاهها سیل عریان عواطف است

                                   لبخند دوباره  زندگی  باشم.

***

 

پیشت اومدم چون رازی را با خود داشتم

 حاجتی بودبه تمنایی دل

 اما تو به کام تلخ روز گار رنجیده بودید

و مرا به تنهایی درآن شب تار از خونه ات  راندی

***

عاشقان زیباپسند و فروتنند!

چشمۀ عواطفند و دلی چون رودخانه دارند

مهربانند همچون پر گل  که از لطافت زیر نور داغ آفتاب می سوزنند.

***

 

 

شنیدنم //که هرز گاهی  سراغم را گرفتی.

منتی  بود که بر دلم گذشتی

اما، من به  دور از هر رویا!

تنهایم  یعنی گلی از ساقه شکستۀ

یعنی  پیرم و خسته.

***

 

می روم بی هدف با شعرم به هر خونه
زمزمه کنان می خونم شعر تازه که دلم خونه
عشق یک بهانه است یک نماد دروغه.
آنچه در دفتر عشق می مونی .

 یک راز/ یک اندیشه!  معنای عشق همینه

***

همچون پرنده، رویای رسیدن به تو را!

در سر داشتم

در اوج غروربود که شدم شیدا

                   زشیدائی خود شدم مست

با گذر از صحرا و دشت

              تصویر تو را به رویا داشتم     

شدم گریزان ازهر آنچه، به نقدی داشتم

دل کوچک بود و من،

           به تنها در آن جای تو را در آن  داشتم

***

در اوج رویا بود که
همچون کبک با گذر از گندمزار
..از باغ سینه ات دانه ور می چیدم
.

***

 

در بستر رهایی
زندگی معنای یک اندیشه است و
……………………..به سوی فتح رفتن،
.یا شکست را پذیرفتن و تن دادن به ذلت و خاریست.

***

های آشنا،من بودم قصه های درون دل،
من بودم گفتن» رازها نهفته» به تور اوج رویا! ما  گلی از ساقه شکستۀ

رقصه من ساده بود ساده تراز  هر ساده گی
در گذر با وزش باد، سبکتر از یک برگ زرد پاییزی
و تصویری ازآمیزش دودل: در اوج رویا
که تو آن را گناه پنداشتی و از آن جذر کردید
هر چند دل خود را که در اوج شیدایی بود حاشا کردید.،
آیا باور کنم؟که مهربانید!
تو که پای بر حدیث عشق گذشتید. دل مرا شکستی. ***

***

 

امشب را ذوق دیدن یار کردم 
دلی را به آرامی  برای دیدن  انتظار کردم 
دیوانه دل در خطا بود،
………. عکس دلبر را به خیال دیدم.

***

برخیز و عشوه بیا
که من تو را زیباترین زیبایها می بینم
بیاو با من بشو همآغوش،
……………………که من عاشقترینم
در بستر همآغوشی!
من تو را در میان ماهرویان عالم
……………. بهترین بهترینها میدونم
غرق نگاهم باش در شبهای تار
……………… که در جنگ با جهالت،
من تنها تو را فانوس راه می بینم
باورم کن که آتش شعله افروزم
……………….در پیمان عاشقانه،
من تنها تو را غرق نگاهم می بینم
مجنون دیوانه نباشT نشو خود آزار
که در میان گلها من فقط تو را گلی زیبا می بینم

عاصی تر ازهر یاغی!

………………….. اسب وحشیم [من]

به گناه آلوده

تن لخت و عریانم

یعنی خود گناهم [ من

نگاههای  هرزه ی  لبریز از هوس

مرد مومن و کور به رویا ،

  مرا در بستر خواب می جوید.غافل از اینکه، تابو شکنم

یعنی: نفس عاصی و طغیانم  [من

***

چند روزیست، رفته دلبر از این کوچه
و دل همچو رودخانه قرار و ارامش نیست
از این بهار و از این نوروز گویی که پیداست،
امسال هم سال خوشی نیست.
چه زیبا بود اگر،
دلبر همچو باد نسیم صبحدم سر می رسید
ندارم سخنی، بجز سلام
فقط خوشم به حدیثی که از او می رسید.

***

شمی صلواتی

Advertisements