با شنیدن صدای باز شدن در، از جایم بلند شدم، در حالی که فکر آشفته و پریشانی داشتم: «این موقع شب! نیمه های شب بود، نه، شب از نیمه گذشته بود». حامد و ابرم هر دو یکصدا گفتند: «بلندشو» حامد قفل و کلید در دست داشت و ابرم چشم بند سیاه، با چشمهای خواب آلودبلند شدم، ابرم باند سیاهی را که در دست داشت و با عجله چشمهای مرا با آن بستو به راه افتادیم؛ بعد از یازده ماه در زندان انفرادی که هیچ وقت مرا در این وقت شبصدا نکرده بودند، برایم جای …سوّال بود، حالت عجیبی داشتم، نوعی ترسوجودم را فرا گرفته بود، «این وقت شب مرا به کجا می برند؟ چرا؟ اینوقت شب؟ آن هم با چشم بسته».

باچشمهای بسته به آرامی اما با شک و تردید قدم بر میداشتم، در تمام وجودم آشکارا ترس را می شد دید، فکرم پریشان و سوالات متفاوتی هر لحظه در ذهنم جای می گرفت. منهم خاموشو آرام، مثل یک مُرده متحرک بودم، یک جنازه که آرام آرام در حال جان کندن است. بهچی! باید می اندیشیدم! جوانی تنومند روستایی که قبل از زندان با نگاهی پر شرم به دخترهمسایه، رویاهای خود را می ساخت؛ اینک ناتوان با جسم و روحی خسته در اسارت، تصویر مرگ را در ذهنش هک می کند.

Advertisements