شمی 234

وحشت وترس آن سالها را نمى توانم فراموش کنم و تصويرش درمغزم هست، تصويرى از همه جنايتها جمهوری اسلامی، يه ياد دارم در آن سالهاى وحشت و آن روزهاى پر از ترس، تکان نمى شد خورد، حتى خواب هم ديد! نشان دادن کوچکترين اثرى از انديشه، از نترسيدن خطرناک بود، در آن دورانها وحشت، من مدتى را در زندان هاى جمهورى اسلامى بسر بردم،زندانشان وحشت بود و مرگ، و ماموران جانى و بى رحم، تمدن را نمى شناختند واز انسان مى خواستند نشان دهد که مى ترسد، از ترس مى لزرد حتى وقتى که دليلى هم وجود نداشت بايد ترس را در من و ديگران مى ديدند اين است آن چيزى که درايران، آن سالهاى ٦٠ تا 67 از پيامبران الهى به ياد دارم، ترس دائم ….. در هوا موج مى زد، شعور اجتماعى را خرد مى کرد و هر گونه ميل به توانایی، به اندیشیدن را        گرفتند ……. در افق يک نقطه به چشم  مى خورد و آن آسمان سياه بود ابرى سياهرنگى آن را پوشانيده بود، و زمين وآسمان، باد و آب، انسان و حيوان فرياد مى زدند که : ازدست رفته ايد، همه چيز  از ترس به خود مى لرزيد، خون موج مى زد، کشتن انسان بود و رنگ دريا سرخ، هر انسان معترض را مى کشتند تا انديشه را، انسانيت را دفن کرده باشند،کارى براى دفن انديشه بود، اعدام انسانهاى برابرطلب يک، يک نبود، هزار هزاربه گلوله بسته مى شدند، مى گويم وحشت بود، و شما نيز اين کلمه را چه ساده،چه سبک مى پذيرى، اما کلمه جنايت تکانم مىدهد و جسم و روحم مى لرزنده، چون آن جنايتها را آشکارا مى ديديم نه تنهامن، همه مى ديدند، چه وحشتى بود، فاجعه بود، و از ترس فاجعه در اولين سوارخ موش که پيدا مى کرديم پنهان بايد مى شديم، جمهورى اسلامى سمبول يک فرهنگ بربريت بود وفاجعه مى آفريد، گوره هاى دسته جمعى نه يکى، نه دو تا،هزار هزار مى آفريد، گاهى اوقات در خواب، يا زمانى که اسير گذشت مى شوم، جنايت ستسيم اسلامى را، وحشتهاى آن دورها را به ياد مى آورم، دوباره وحشت مى کنم، دوباره اعدام انديشه، کشتن انسانى ديگر، قربانى ديگر توسط يکجلاد. صنحه اش را دوباره مى بينم.. شمی صلواتی

Advertisements