در این دشت آلوده به خون
روباه نماد اخلاق است،
گرگها حافظ امانت
مارهای هفت سر ماموران مومن خدا
گوسفندان باورند
مرغ ها هیجان زده می رقصیدن
ومن با گذر از این دشت آلوده به خونfox-wolf[1]
روزها به خیال همچون مجنون
در پی رسیدن به رویا بودم
غافل از اینکه !
با یک نفس کی می شود احیا
دشتی که درختان آن ریشه در جهل دارد.

من از میانه دشتهای وحشت می آیم
از کویرهای خشک مطلق
آنجا که نه چشمه ای
نه رودخانه ای
و نه پرنده ای در آسمانش پیداست
آنجا که خر را به پاس سکوت و اطاعت مومن نامیدند
و اسب را به جرم زیبایی و غرور به بند کشیدند
عقاب را به جرم اوج گرفتن بالش را شکستند
و پاهای کبک را به جرم زیبای در راه رفتن قلم کردند
کنجشک ها  به جرم جیک جیک زدن لانه اش را به آتش کشیدند.
اینگونه بود که مومنین آیه ای به نام نجابت نوشتند
تا چهار اسب را به  نکاخ  یک خر در آورند،
گوسفندان را برای رفتن به چراگاه با گرگ همراه کنند
تا سگ هم از ترس، با روباه همدم شود
با وجود این کویر وحشت
من هنوز، به خیال همچون مجنون
در پی رسیدن به رویاهای خویشم
و به امید آمدن، آن طوفان،
تا چاههای جهالت را با زمین هم سطح سازد
و خدا را با خود به عمق دریا ببرد
آن طوفانی که آیه های آسمانی را به باد بسپارد
تا سعادت دوباره جان گیرد و خوشبختی در اوج باشد. شمی صلواتی

Advertisements