د10505388_10204386971217039_9119761489563166074_n

اندکی انصاف…

دلم طغیان واژه ها بود
اما در توصیف زنان کوبانی
که مصمم به مشعله رهایی بودند
هیچ ، هیچ واژه ای نیافتم و ننوشتم
گوئی کنار چشمه در کوهستانم و
آن آب سرد و زلال به جسم و روحم راه نمی یافت
خودم، هیچ بودم و به هیچ بودن خود باور داشتم،

اینگونه بود که !

از کنار کودکی خردسال گذشتم
دستهای پر از زخمش را نخواستم ببینم
صدای غرغر نفسش را نخواستم بشنوم
همچون سنگی بی احساس،
نم نم اشک یاران ، اثری در من نداشت

ای رقیق تو بگو ! من کیم؟
که فریاد کودکانه پسربچه ای را که در میان خون غلتیده بود نخواستم بشنوم

و من هیچ نگفتم ، و من هیچ ننوشتم ، یعنی هیچ بودم در اوج پوچی خود، هیچ شدم

ای رفیق تو بگو این بار !
قصه ها را چگونه می شود نوشت ، وقتی که انگشتانم گرفتار زحم کهنه ای ست
دردها را چگونه می شود گفت وقتی که نفسم سرد و جسم و روحم به دار آویخته شده است

من انسانم ، فقط عواطف را گم کرده ام
من انسانم ، فقط شهامت و انصاف را به ارزان فروخته ام
من انسانم ، اما
همچون سگی ولگرد که در تنگنای زندگی خود را سپرده باشد به حقارت،
غرور را شکستم و
روزهاست چیزکی که نه ، هیچ نمی نویسم
گوشهایم کپ شده است. daesh_Vahshigari_www_nices_ir
چشمهایم کور شده است
و انصافم را با اندگی آرامش در خلوت گاه خویش،
به قیمتی بسیار ارزان فروخته ام.
شمی صلواتی

Advertisements