عشق قدیمی.

درآن  لحظه  که،

به تنما دل

 نشت بر چهره ام 

 زلف پریشانت !

حس کردم

خوشبخت،  خوشبختم »

 

به یاد  دارید ای  دلبر خوبان !

من به خواب  دوباره

 می بینمش هر شب

در میان  تردید و ترس

گفتی «برو

برو، برو «

باز شوق ت

 به دریا زدو

بر دل آزردم  نشت

 

سر آغاز جنگ دو لب

ادغام

دو روح

در اوج عواطف

 که من همچون

اسب وحشی  بودم 

تو دشت بیکران  محبت

یاد میاد !

 

هنوز، که هنوزه

خاطرت ثبت وجوده،

خوراک گژدم و مار شود

دلی که،

دل تنگ   تو

             نباشد

گر چه غم انگیز بود

پایان قصه،

 

اما  تو  خوبترین خوبانی !

زین رو ، به هر کجا یادی از تو بود رفتم

 چه کنم ، تو آزرد بودی و رفتی

  

شمی صلواتی11026483_829020527176430_868164361_n (1)

Advertisements

شمی صلواتی / فعال سیاسی/ شاعر و نویسنده/ زندانی سیاسی سابق دهه 60

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s