عشق قدیمی.

بیان دیدگاه

درآن  لحظه  که،

به تنما دل

 نشت بر چهره ام 

 زلف پریشانت !

حس کردم

خوشبخت،  خوشبختم »

 

به یاد  دارید ای  دلبر خوبان !

من به خواب  دوباره

 می بینمش هر شب

در میان  تردید و ترس

گفتی «برو

برو، برو «

باز شوق ت

 به دریا زدو

بر دل آزردم  نشت

 

سر آغاز جنگ دو لب

ادغام

دو روح

در اوج عواطف

 که من همچون

اسب وحشی  بودم 

تو دشت بیکران  محبت

یاد میاد !

 

هنوز، که هنوزه

خاطرت ثبت وجوده،

خوراک گژدم و مار شود

دلی که،

دل تنگ   تو

             نباشد

گر چه غم انگیز بود

پایان قصه،

 

اما  تو  خوبترین خوبانی !

زین رو ، به هر کجا یادی از تو بود رفتم

 چه کنم ، تو آزرد بودی و رفتی

  

شمی صلواتی11026483_829020527176430_868164361_n (1)

Advertisements

تغییر وضع موجود

بیان دیدگاه

هیچ خدایی را بند نیستم
کلاهم را برای فاتحان دورغین تاریخ
به نشانه احترام بالا نمی برم
شیخ و شاه دشمن به اندیشه اند

و من به دنبال تغییر وضع موجود
نه اهل مماشات، نه بده و بستونم
هیچ پرچمی را قابل نمی بینم
مگر آنکه بر آن ارزشهای انسانی «حک «شده باشد

از مرگ نمی هراسم
 تنها نیستم ، من هم دوستانی دارم
و دشمنانی بی رحم و جانی
با تصوراتی در ذهن
که در آن» انسان » ارزشهای اوست
و بیرقی برای تغییر .
می دانم پیروزی زمانی ست
که آخرین شیادان را «چه شیخ باشد چه شاه «

 به دادگاه عدل و انصاف سپرده باشیم.

شمی صلواتی

.
10996780_827109077367575_8326097068346523659_n

دوباره می نویسم

بیان دیدگاه

زمانی،

چون درخت کهنسال

شاخه و برگی داشتم

در اوج ساده گی

نامهربانی را به باد می سپردم

***

سر کلاس درس،

لطافت،

لبخند و بوسه از گل

موضوع جدی انشاء بود

و من در آن عشق را به تصویر کشیدم

معلم خندید

گویی خطا بود و گناه کردم

*** *** ***

و امروز،

دوباره می نویسم

غرور اسب را باید ستود

با خر هم پیاله شد

گربه صفت را از لیست انداخت

***

به مقدسات. شاشید

تابوها را شکست

بی موقع خندید

به درون دل باید رفت

زندگی یک شوخی ساده یست

که در آن همه عبادگاهها پوچندگاهی اوقات باید مریم نمازی بود

در اوج شجاعت

یا همجون گلشیفته تن را عریان کرد

تا ابلهان چیزکی در باب اخلاق داشته باشند

کی گفته همه مستها بد مستند

یاهمه تن فروشان انصاف فروش

هر فسادی را زیر عبای معلمان اخلاق باید جست

که همچون روبا صد پیراهن به تن دارند / شمی صلواتیtouka_nude_01.jpg.815x460_q85

باغ خدا

بیان دیدگاه

دیشب در خواب به باغ خدا سفر کردم
بیابانی برهوت
نه چشمه شراب و
نه از آب زمزم خبری بود
جاکش های حرمسرا ی خدا
همه مفعول
و سرور خوبان تن فروش !
بردگان جنسی  گفتند
» همه عقیم شده ایم »
«بهشت زاییده جهل آدمی ست» . شمی
صلواتی

10967876_817064108372072_29802992_n

یک عشق قدیمی

بیان دیدگاه

درآن  لحظه  که،

به تنما دل

 نشت بر چهره ام 

 زلف پریشانت !

حس کردم

خوشبخت،  خوشبختم »

 

به یاد  دارید ای  دلبر خوبان !

من به خواب  دوباره

 می بینمش هر شب

در میان  تردید و ترس

گفتی «برو                                        

برو، برو «

باز شوق ت

 به دریا زدو

بر دل آزردم  نشت

 

سر آغاز جنگ دو لب

ادغام

دو روح

در اوج عواطف

 که من همچون

اسب وحشی  بودم 

تو دشت بیکران  محبت

یاد میاد !

 

هنوز، که هنوزه

خاطرت ثبت وجوده،

خوراک گژدم و مار شود

دلی که،

دل تنگ   تو

             نباشد

گر چه غم انگیز بود

پایان قصه،

 

اما  تو  خوبترین خوبانی !

زین رو ، به هر کجا یادی از تو بود رفتم

 چه کنم ، تو آزرد بودی و رفتی

  

شمی صلواتی11026483_829020527176430_868164361_n (1)

اندکی انصاف…

بیان دیدگاه

د10505388_10204386971217039_9119761489563166074_n

اندکی انصاف…

دلم طغیان واژه ها بود
اما در توصیف زنان کوبانی
که مصمم به مشعله رهایی بودند
هیچ ، هیچ واژه ای نیافتم و ننوشتم
گوئی کنار چشمه در کوهستانم و
آن آب سرد و زلال به جسم و روحم راه نمی یافت
خودم، هیچ بودم و به هیچ بودن خود باور داشتم،

اینگونه بود که !

از کنار کودکی خردسال گذشتم
دستهای پر از زخمش را نخواستم ببینم
صدای غرغر نفسش را نخواستم بشنوم
همچون سنگی بی احساس،
نم نم اشک یاران ، اثری در من نداشت

ای رقیق تو بگو ! من کیم؟
که فریاد کودکانه پسربچه ای را که در میان خون غلتیده بود نخواستم بشنوم

و من هیچ نگفتم ، و من هیچ ننوشتم ، یعنی هیچ بودم در اوج پوچی خود، هیچ شدم

ای رفیق تو بگو این بار !
قصه ها را چگونه می شود نوشت ، وقتی که انگشتانم گرفتار زحم کهنه ای ست
دردها را چگونه می شود گفت وقتی که نفسم سرد و جسم و روحم به دار آویخته شده است

من انسانم ، فقط عواطف را گم کرده ام
من انسانم ، فقط شهامت و انصاف را به ارزان فروخته ام
من انسانم ، اما
همچون سگی ولگرد که در تنگنای زندگی خود را سپرده باشد به حقارت،
غرور را شکستم و
روزهاست چیزکی که نه ، هیچ نمی نویسم
گوشهایم کپ شده است. daesh_Vahshigari_www_nices_ir
چشمهایم کور شده است
و انصافم را با اندگی آرامش در خلوت گاه خویش،
به قیمتی بسیار ارزان فروخته ام.
شمی صلواتی

با گذر از خدایان

بیان دیدگاه

nameh از کوچه ها نابرابر  پای بر هر دینی و

هر مکتبی ،هر کتاب آسمانی  گذشتم

چرا که  انسانم و در پی باز گشت اختیار به انسانم

من بودم و واژه ها در لحظه های دلتنگی!
من بودم و رنجها در پیونده زندگی!
من بودم و مرگ با گذشت از خطر، برای زندگی!
من بودم زیبایی، در عالم رویایی
گاه مست، گاه آشفته ، گاه عاشق خیالی
هر روزم یک واژه بود آنهم واژه های زندگانی
روز گاران به غم گذشت، و من ماندم با ناکامیهای زندگی
اینگونه پیمان بستم با واژه ها در فراز و نشیب زندگی
رویایی  خوشبختی  را از قلم نیاندازم تا رسیدن به آزادی.

                                                          — شمی صلواتی

Older Entries

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: