اشعار . شمی صلواتی

<انسانيت را

در رويائی

به زلالی آب دريا

به وسعت زمین

نوری برابر با خورشيد

زيبا چون بهار پرگُل

بدون دست تمنا می جوِيم

*

آرمانم

برابريست

ارزشهای انسانی را

در جنگی با ذلت

در نبردی با خدايان

می جويم

*

آخرين نفس را

درزيستن

زيستن را

در عشق

عشق را

در زيبائی

زيبائی را

در آواز

يک قناری

بر روی شاخه گل

در رقص يک آهو

بر قلعه فتخ

فتخ را

در پرواز

يک عقاب

بر اوج ابرها

به دور از خطا

می جويم

****

عشق را

در بهار راستین

بهار را

در طغيان

سيل آسا باران

زيبائی را

درنبردی

با زشتيها

به دور از حسرت می جويم

****

رويا را درتجسم تصوير

بهار را

در کوچ زمستان

آزادی را

در شکستن قفل زندان

فتح را

در قيام کارگران

برابری را

تا فتح نهائی

سعادت را

درعشق

عشق را

در زيستن

زيستن را

در انديشه خويش باز می جويم

 

شمی صلواتی

————————

 

به یاد «فرخند »

ای گمنامترین واژه امروز من،

زیباترین واژه آخرین روزها سال

«فرخنده گل »

زیباتر از هر خدا،

با لطافتی نرم و عریان

شاه دو شمشیر»قیس بن لیس«

قاتل پنج هزار زن و کودک را

که در ایامی دور

بر این شهر

آلوده به رنج و خونین حک شده بود

با دویل یک برابر با هزاران

رسوا ساخت لشگر جهل و بچه ای سقاو را

زین رو من ،

گلی را به یادش در آب انداختم

نه در دریا کابل!

که در همدمی با بادها شوم

خشک و بی رمق

همچون مردابی

بدور از هر عواطف

کور و پیر ،خسته ست.

به آب انداختم

به سرخترین آب ،

تا به دریا ختم شود

به موجهای عواطف و عصیان

تا بوی او را خارج از آن شهر پر آشوب.

ببرد به کوبانی،

برساند به دختران آن دریا

«خواهر گمنامی داشتند از جنس بلور

فرخنده گلی در اوج طغیان

که چشمه جهالت را نشانه رفت

و جانباخت در کابل .».

به یاد فرخنده 27 ساله که در کابل دیرور به مسلمانها کشته و به آتش کشیده شده

شمی صلواتی 20 مارس  2013

 

هیچ خدایی را بند نیستم
کلاهم را برای فاتحان دورغین تاریخ
به نشانه احترام بالا نمی برم
شیخ و شاه دشمن به اندیشه اند
و من به دنبال تغییر وضع موجود
نه اهل مماشاتم، نه بده و بستان
هیچ پرچمی را قابل نمی بینم
مگر آنکه بر آن ارزشهای انسانی "حک "شده باشد
از مرگ نمی هراسم – تنها نیستم

من هم دوستانی دارم
و دشمنانی بی رحم و جانی
با تصوراتی در ذهن
که در آن" انسان " ارزشهای اوست
و بیرقی برای تغییر .
می دانم پیروزی زمانی ست
که آخرین شیادان را "چه شیخ باشد چه شاه "
به دادگاه عدل و انصاف سپرده باشیم.

شمی صلواتی

با هم
چه زیباست؛ آن روز
من و تو
در کنارهم
هم سفر با فایق رانها
آوازی خواهیم خواند
اما با واژهای تازۀ
چه زیباست رویای من
زیباترین زیباها.
****
کی می رسند؛ آن ماهرویان از راه
کی می زنند آتش آن حجاب حقارت را
کی می کنند پاره آن زنجیر اسارت را
کی می شود ویران آن زندان؟
کی می کشد ماشه سرباز ژنده پوش
کی میشود طغیان
کی می شود باران
کی می شود آباد آن کویر بی حاصل؟
****
آه چقدر دل تنگم امروز
چقدر دلگیرم امروز
دلگیرتر از دیروز
غرق رویا
در جستجو عشق
در اتنظار؛
در اتنظار آن طوفان سهنماک
لرزه بر کاخ ستمکاران
در اتنظار آن خورشید؛ تابناک
که بشارت روشنائی باشد
درانتظار آن باران تند رعد آسا
که نشان بهار راستین باشد
در انتظار آن فواره های آب
که زینت بخش طبیعت باشد
در انتظار آن همه سبز
آن همه گل
آن همه رویا
تا که عشق باغبان باشد
****
من آن سبزه
زیر شب نم
دل تنگ و خسته
بیزار از این همه سردی
این همه تلخی
در رویای بهار نفسی می کشم
تا بیاید باران
تاکی شود طغیان
تاکی بروید گل از هر رنگ و نشان
تا کی شود گلستان دشت و کوه بیابان
****
منم عاشق
مست عشقم
دست تنما دارم سویت  ای رفیق
بیا تا در کنار هم
بادلی پر از عشق بنشینم
تا بیاید باران
تا شود طغیان
آنگاه؛ همراه امواج
بسوی سرزمین های نا شناخته
آوازها یمان را بخوائیم
عاشق تر از همیشه. شمی صلواتی زمستان 1998

ما کودکان کاریم،
در واقع ما محروم شدگان جهانیم!
که به درد و رنج خود آشنایم
سعید خشت می زند
و من آن را به کوره منتقل می کنم
دستمزد ما ناچیز است
یعنی فقط سیر شویم و کار کنیم
دنیای کودکانه ما
به خاطر زنده ماندن، خلاق است

ما کودکان محروم
و خالق زیباها
خالق خشت
خالق قالی ها ی با نقش و نگار
خالق هر آنچه در نگاه توست
ما کودکان محروم در سر زمین نفت و طلا
آنجا که قومی است متشخص،
و سر زمینی،
که تاریخی آغشته بخون دارد
و پادشاهانی با گرز گران و
شمشیر تیز
که تن را از گردن جدا می کردند.
آنجا که سارق را زنده زنده پوست می کندن
و عشق را در گودالها کوره به سنگ می بندن
آنجا که شاعران بسیار دارد
آنجا که همه فیلسوفند
بقال سر کوچه شاعر است ،
و شاعرش، سیاستمدار
و ساسیمدارش آخوند .
آنجا که سرزمین گل و بلبل است
و شاعر در دو بیتهای جانانه از لب یار می گوید
و بساط عشو و نازش بر پاست
آنجاکه مردان عیاش همراه زنان تن فروش
در کوچه و پس کوچه های شهر لم دادن
آنجا که همه چیز قانون دارد
آنجا که پول مقدس است
آنجا که دین مقدس است
آنجا که خاک مقدس است
آنجا که همه چیز مقدس است بجز انسان
و ما کودکان محروم محکوم به "مرگ" شمی صلواتی

 

 

عجب شب زیبائی

جسم و روحم بی قرار
به سوی پرواز می رفت.
زیبا شبی بود ، دیشب
برای اولین بار
صدای یار در گوشم
همچو چشمه صمیمی
روان و پاک، دریاست.
این صدا آشناست
زیر زیزش باران
در مناطق کوهستان
با مهر و لطفت
در روح و جسمم دمید
و من به آرامی
در پناهگاه سنگی
به خواب عمیق رفتم
این صدا زندگی ست
صدائی ست با آهنگ
گوی کنار دریام
با چه چه قناری
سر پا گوشم
آخ جان
عجب شب زیبائی
نشنید بودم هرگز
آواز یک قناری
آنهم به این زیبائی
به این زیبائی

شمه صلواتی

شعر یعنی:
طغیان دل عاشق،
شعر یعنی گریۀ دل تنها،
…..در لحظه های گریز از زندگی
…….گریز از نامهربانی ها و
……………………………….تن دادن به تنهایی
شعر یعنی:
رنج و درد تنیده در جسم و روح آدمی
شعر ،منم/ آهنگ یک فریاد
باران عاطفه ها به سرعت نور
گم شدن در میان دردهای پنهان
شعر یعنی:
روح عاصی و عصیان
اسب وحشی گریزان ازاهلی شدن
و با جنگی تازه،
در نبرد نهایی برای رهایی
شعر، منم، آهنگ یک فریاد
آخرین شعله آتش در جان ستمگر
آخرین خنجر در دل مرتجعین
و آخرین آتشفشان برای رهایی
روح رها شده و آزاد
عشق گم شده و درد
در گذر از دشتهای وسیع
برای رسیدن به باغهای رویایی
**** ****
شعر همچو رودخانه از زبان من و تو جاریست،
شاید از زبان دخترکی دل سوخته و بیمار در شبهای تنهایی،
چرا که شعر زندگی است.
قصه تلخ تنهایی ست
رویاهای زیبا توست و
شکستهای پی در پی من،
در زندگیست!
شعر، اشک های زن همسایه و،
یا جوانی معترض برچوبه دار
شعر، سرود رهایی ست
و آهنگ زیبایی برای تسکین درد
برای فرار از درد،
شعر منم ، شاعر تویی
یا شاید زن همسایه!
برای بیان نابرابرها!!!!!!!!!!!.
……………………..شمی صلواتی

رفیقی از من خواست
با یک ترانه معنا کنم در ایران،
افغانی را
وجودم را گرفت
حس غریب
دل سکوت را بر نتافت،
قلم سُر خورد
دست لرزید
به تصویر نشانند دخترک افغان را
در اوج بی کسی
به دور از درس و تحصیل
گل می فروخت
بی خیال از درد ،
بی خیال از رنج
آهای افغانی
بگو از دل چی می دانی
بگو از عشق
بگو از شکم سیری که به یاد دارید
از آرامش شب
آنجا که صداهای ناهنجار تو را نمی ترساند
از لحظه های سکوت بی کسی ،
از لبخند بدور از غم
بگو از آنچه که می دانی
بگو از آن روزی که تو را
در صف خرید نان بیرون انداختند
و تو مثل سنگ بی صدا رفتی ،
بگو آهای افغانی
در این شهر پر از رنج
پا به پای وحشت و ترس
در این ملک غریب چی می دانی ،

آن آزرد  از زندگی
عاقبت سکوت را شکست و گفت
در طول روز کار. کار
مزدی به صد طعنه
شکنجه ست و سُفری از
تریت کولاله با نانهای قاق
آخ شاعر، آیا شنیدی ؟
که مردی از چوب بس / بلند کار فرو افتاد
بی خبر از فامیل
در میان سیمان و بتون
شد جزی از دیوار
شنیدی سر بیچاره مرد افغان
دزد دزد تهمت ناق کردند
با دست بند پلیس او را بسوی زندان بردند
شنیدی از مدرسه
فریاد افغان، افغان پسر بچه ای شیدا درس
که از کلاسش بیرون کردند
من کارگر افغانیم
گریزان از جنگ و جدل پر درد
در این ملک مسافر
روزی به صد طعنه گرفتاریم
خسته ام از زندگی
بنویس به نام کارگر افغانی
تصور رنج و درد خود ت بهتر می دانی . شمی صلواتی

 

 

 

به پبش
به سوی انقلاب
ای فرزندکارورنج وآزردگی
مبادابایک قدم تردید
یک غفلت
لحظه ای سکوت
درکوچه های مرگ تورابه خاموشی بسپارند.
به پیش
به سوی انقلاب.
اینک پیامی
درهوا
میخوردتاب
همراه ِبادبرفراز ِکوهساران
میرودبه سوی فتح
صدهاشعله برجا
ای فرزندکارورنج وآزردگی
بردارمشعل آتش افروزرا
کوره های آتشین را
شعله ورترکن.
مکن تردید-
طغیان ِ چشمه ها
شدسیل خروشان
باران تندورعدآسا
درهرکوچه وبرزن
که فردا
روزرستاخیزاست .
روز ِرهاشدن ازقیدبندگیست
برتوست نگاه ها
نگاه ِپرحسرت ستمدیدگان جهان
تاشب های روشن رازنده نگه داری
هچون روزها. شمی صلواتی ۲۰۰۹

 

ازدشت های وسیع

خوب میدانم
که سروده
وشعرراچاره ای نیست.
بدان گونه که بایدگفت
گفتندقبل ازما،
برای سردادن شعری –
تازه ترازخودما
گفتن ونوشتن
به قدمت نسل ها
واینک
امروزما
به کدام سو،
به کدامین راه ؟
زاده شدۀ کوهستان پرازبرفم من
آنجاکه چشمه های آلوده به خون دارد
آنجاکه بیابانش میدان تاخت وتاز دشمنان است
وبدان گونه تاختنی که مومنان خداگفته اند
وبدان گونه کشتندکه خواست خدا بود.
آه دوست من
ازدشت های وسیع
ازجنگل بدون نور
از میان تابوها ودود
ازسرخ ترین خط مقدس
باقصه ای تازه ازعشق آمده ام
تا انسان بودن را
تاانسان ماندن را
بشارت دهم.
من اینک بیدارم
به دنبال واژه ها
واژه های تازه
تابابیانی ساده
شکنجه، تجاوزجنسی واعدام رابه تصویرکشم.
آه دوست من
هیچ می دانی
هیچ به دیده / دیده ای
دشتستانی که چشمه های آلوده به خون دارد
هیچ دیده ای خیابانی نقاشی شده باخون
سنگفرش خیابان هارامیگویم
خیابان ندا
باخون نقاشی شد
وجهان رابه تماشاطلبید.
سهراب راهم نقاشی کرد
و پیام انقلاب را نوشت
من دیدم
وشعرفرداراساختم.
آه دوست من
نه،
ممکن نیست
انسان بود و
عاشق نشد
نه،ممکن نیست انسان بود
وفریاد زنده بودن راسرنداد.
عجایب دنیایی ست
آرام صدائی که ازخون حذرداشت
درگلوخفت وندایی سرنداد.
درآن دیاری که به جای آب خون جاریست
قلم شکسته و
درحیرتم من
که شمع زیستن کجاست؟
آسمان شب و
خون به صدهاچون ندا
به من بگو رفیق
صاحب اندیشه کجاست؟

شمی صلواتی 2009/08/23

قشنگم، گلم!
وقتی که از درد گفتی تنم لرزید
چون هنوز من گرفتار زحمهای کهنه ام
در ایام نوجوانی
با دزد نگاهی پر از ترس
از لبخند دخترک روستایی
تصویری به دل بر گرفتم
ترانه ای بود پر از لطافت و زیبایی
اما باد شومی"در آن دیار پر از درد "
او را با خود برد
و او هزگز برنگشت
هزگز برنگشت. شمی صلواتی

صدایم کن
سالهاست با این نوع دوستی بیگانه ام
من از طوفانها گذاشتم
قهرمان قصه های تلخ زندگیم
اما دریغ از یک دوستی ساده
دریغ از یک لبخند زندگی
صدایم کن
صدایت صاف و ساده
به گوشم آشناست
در اوج بی ریایی،
صدایم کن
تا لطافت جانم شود
ولبخندات لباس تنم
گرمترین لحظه های زندگی
برای یکی شدن
لازم نیست تو کسی باشید
مهم نیست من کسی باشم
یک دوست خوب برای شادابی زندگی کافی ست
صدایم کن / با هر نامی که دلت خواست.
سزاوار دل من،
داشتن عزیزی مثل تو ست
عزیزترین این دل تنها
صدایم کن ،
شمی صلواتی

بس کن دیگه
از هق هق گریه ات دلم گرفته
آن روز رابه یاد آور
که تو غمگین تر از همیشه
غرق نگاهم شده بودی
و من می دیدم که
خانه ات سرد و تاریک،
تنت در وحشت شب می لرزید
اشک بار بودچشمهایت
رویا ها را نمی شناخت
سرت را بر شانه هایم بگذار
عاطفه ها هنوز بر جا ست

***

گفتنی ها
در نگاهت
پیدا بود
و من در رویا دیدن تو
با دلی چون پر گل می آمدم
با دیدن من
پر کشید ی
بی مهابا
دستانت بر شانه ها ایم جا گرفت
با تمام وجود
بوسیدمت،
بوئیدمت
و تو با لبخندی در سکوت
و دلی پر از اسرار
هراسان از نگه های نابه جا
می خواستی
کلم آخر را
میدانم ،
اما طغیان عاطفه ها رادر طپش قلبها باید جست
هیچ می دونی در این دنیا
درون همه دلها بسته است
اگر نگفتم دوستت دارم
ترسیدم
با گناه در آمیزی
****
آن زمان که دلت گرفته
آن لحظه ها که تنهائی
من با توم عاطفه ها را باید شناخت
محبتی که در جنگ با کینه ها ست
گر نیک بنگری دورن هر دلی پیداست
دیگه بس کن!
از هق هق گریه ات دلم گرفته
سرت را بر شانه هایم بگذار
واز این همه سردی
از این همه تلخی گذر کن.
فردا روز زیستن دوباره است شمی صلواتی

شوقم
راستش را اگر می خواهی دلم گرفته
خیلی گرفته !
چرا که رنج ها در دلم دارم و آزرده ام
از تو چه پنهان
در لحظه های تنهائی با خود
از ته دل سخنها گفتم
این دنیای وارونه را همچو دل خود سیر نگاه کردم
به دریا به باد و باران
به خورشید به تمامی ستاره ها سلامی دوباره کردم
به باغچه ها به باغها
به صحرا و دشت ، بیابان
به شکوفه ها، درختان ،
به تمامی گلها از هر رنگ و نشان
نگاهی دوباره کردم
با یاران با دوستان
از هر طرف در هر کجا
پیام نو را تازه تر کردم
از آروزها، از دلتنگی ها
از دوستیها، یادها، خاطره ها، دوباره نوشتم
روزها را به شب، شبها را به روز
با امیدها، با رویا ها رسانیم
گفتنی ها را دوباره گفتم
به راستی سخن گفتم
بارها و بارها
گفتم :
بیا تا از دورترین شاخۀ درخت سیبی بچینیم
می دانم
سخت است
اما
علرغم خستگی ها
برای عاشق شدن
هنوز
جسمی از فولاد دارم
در شب های تاریک شمعم و
هنوز شور م
باکم نیست از هر خطر
عاشقم و هنوز توانی در جسم و روح خود دارم

 

رویای تورا
در آن شب مهتابی
به هر سو ، به هر کوچه
نگاهی به تصویر داشتم
تنها شبی بود،تو را
با مهتاب یک جا داشتم
تو و مهتاب ، دو به دو
در آسمان آبی
دیدی مرا در پی داشتین
در یک کوچه باریک
مرا به دیدن نگاهشتین
اولین شبی بود
در یک آسمان دیده
به دو مهتاب داشتم
از کوچه گذر کردم
و دلی در اسارت تو داشتم
از آن لحظه،تصویر تو را
در ذهنم کاشتم
اینگونه عشق به تو را جاودانه ساختم
شمی صلواتی ۲۰۰۷/۰۵/۱۲

نازنین،
واژه ی شعرم ،
کلامی از زیبائی را
با تصویری تازه از عشق
در دشتهای رویائی
برایت خواهم نوشت.
گر شعرم به آسانی
عیان رسوائی است.
من از شرم و حیا نمی ترسم
دل من همچو گل
آراسته به زبیائی ست
من از زشتیها نمی ترسم
با تصویر تازه
در دشتستان رویائی
سروده ای به نام تو هزاران بار می خوانم
و عشق را بسان دل دلبر ساده می سازم
من که غلام سلطان عشقم
و با پیر عاشقان در بندم
از زشتیها نمی ترسم ، نمی ترسم

در دشتهای خطر
از باد ، برف و بوران
نمی ترسم
بسان درخت بید نمی لرزم
همچو دلبر جانان
از گناه نمی ترسم
به مانند آهو از ترس جان
از جنگل پر خطر نمی گریزم
نه نمی ترسم
همچو گل از زمستان نمی ترسم
به مانند رودخانه
به عریانی
در میان صد دره تنگ می شوم جاری
از بوی عطر یار مستم
از ریزش دره نمی ترسم
به مانند بزکوهی
در جنگ تن به تن
به خاطر
یار نمی ترسم
فاتح آن است که دل یار با اوست
من که دل تو را دارم
چرا باید بترسم. شمی صلواتی —

 

 

زمانی،
چون درخت کهنسال
شاخه و برگی داشتم
در اوج ساده گی
نامهربانی را به باد می سپردم
***
سر کلاس درس،
لطافت،
لبخند و بوسه از گل
موضوع جدی انشاء بود
و من در آن عشق را به تصویر کشیدم
معلم خندید
گویی خطا بود و گناه کردم
*** *** ***
و امروز،
دوباره می نویسم
غرور اسب را باید ستود
با خر هم پیاله شد
گربه صفت را از لیست انداخت
***
به مقدسات. شاشید
تابوها را شکست
بی موقع خندید
به درون دل باید رفت
زندگی یک شوخی ساده یست
که در آن همه عبادگاهها پوچند

در این دشت آلوده به خون
روباه نماد اخلاق است،
گرگها حافظ امانت
مارهای هفت سر ماموران مومن خدا
گوسفندان باورند
مرغ ها هیجان زده می رقصیدن
ومن با گذر از این دشت آلوده به خون]
روزها به خیال همچون مجنون
در پی رسیدن به رویا بودم
غافل از اینکه !
با یک نفس کی می شود احیا
دشتی که درختان آن ریشه در جهل دارد.
من از میانه دشتهای وحشت می آیم
از کویرهای خشک مطلق
آنجا که نه چشمه ای
نه رودخانه ای
و نه پرنده ای در آسمانش پیداست
آنجا که خر را به پاس سکوت و اطاعت مومن نامیدند
و اسب را به جرم زیبایی و غرور به بند کشیدند
عقاب را به جرم اوج گرفتن بالش را شکستند
و پاهای کبک را به جرم زیبای در راه رفتن قلم کردند
کنجشک ها به جرم جیک جیک زدن لانه اش را به آتش کشیدند.
اینگونه بود که مومنین آیه ای به نام نجابت نوشتند
تا چهار اسب را به نکاخ یک خر در آورند،
گوسفندان را برای رفتن به چراگاه با گرگ همراه کنند
تا سگ هم از ترس، با روباه همدم شود
با وجود این کویر وحشت
من هنوز، به خیال همچون مجنون
در پی رسیدن به رویاهای خویشم
و به امید آمدن، آن طوفان،
تا چاههای جهالت را با زمین هم سطح سازد
و خدا را با خود به عمق دریا ببرد
آن طوفانی که آیه های آسمانی را به باد بسپارد
تا سعادت دوباره جان گیرد و خوشبختی در اوج باشد.
شمی صلواتی
6 سپتامبر 2013

عشق تو را به رویا و ،
احساست را با نگاهی زنانه،
در شعری تازه به تصویر داشتم
دمادم غروب بود
تصور کردم تو مهمان مهتابی
در رویا میدیدم که تو زیباتر ازآنی!
یک شب باده به دست در اوج مستی
به کناری، در ساحل بودم
این تصور سخت نبود به رویا ببینم
که تو عروس دریائی!
در عالم خیال با گذر از هر گل رویایی
به انتظارت! در کنار چشمۀ نشستم
به ذوق باغبان پیر، فارغ از رنج و درد تنهایی
این تصور سخت نبود که ببینم
تو زیبا ترین گل جهانی!
دیشبی بود که در خواب
با بوسهای پی درپی
لخت و عریان آمدی به بالینم
از حُسن جمالت شده بودم
"مست و مدهوش!"
و گرفتم تو را در آغوش،
این بار تو تصور کن و ببین
که در آن لحظه،
ای. وای،
من چه حالی داشتم.
در این جهان ناهمگون
تصور تو را به رویا داشتند
گناه نیست
وقتی که الاغی بر تخت شاهی
زندگی هزاران انسان به رنج و درد است
برای عقابی که در اوج غرور خود را به پرواز سپرده
تصور کردن رویای آهوی پیر چقدر سخته ….
که بدور از جنگل امن،
مونده تنها، بدور از کس/ دل شکسته
عشق به رویا سخت است
تصور کن خود را به تنهایی در آن دشت کویر!
لحظه ای که،بسان گل، در انتظار بارانی. شمی صلواتی
یکشنبه 18 دی 1390

Advertisements

عشق قدیمی.

درآن  لحظه  که،

به تنما دل

 نشت بر چهره ام 

 زلف پریشانت !

حس کردم

خوشبخت،  خوشبختم »

 

به یاد  دارید ای  دلبر خوبان !

من به خواب  دوباره

 می بینمش هر شب

در میان  تردید و ترس

گفتی «برو

برو، برو «

باز شوق ت

 به دریا زدو

بر دل آزردم  نشت

 

سر آغاز جنگ دو لب

ادغام

دو روح

در اوج عواطف

 که من همچون

اسب وحشی  بودم 

تو دشت بیکران  محبت

یاد میاد !

 

هنوز، که هنوزه

خاطرت ثبت وجوده،

خوراک گژدم و مار شود

دلی که،

دل تنگ   تو

             نباشد

گر چه غم انگیز بود

پایان قصه،

 

اما  تو  خوبترین خوبانی !

زین رو ، به هر کجا یادی از تو بود رفتم

 چه کنم ، تو آزرد بودی و رفتی

  

شمی صلواتی11026483_829020527176430_868164361_n (1)

تغییر وضع موجود

هیچ خدایی را بند نیستم
کلاهم را برای فاتحان دورغین تاریخ
به نشانه احترام بالا نمی برم
شیخ و شاه دشمن به اندیشه اند

و من به دنبال تغییر وضع موجود
نه اهل مماشات، نه بده و بستونم
هیچ پرچمی را قابل نمی بینم
مگر آنکه بر آن ارزشهای انسانی «حک «شده باشد

از مرگ نمی هراسم
 تنها نیستم ، من هم دوستانی دارم
و دشمنانی بی رحم و جانی
با تصوراتی در ذهن
که در آن» انسان » ارزشهای اوست
و بیرقی برای تغییر .
می دانم پیروزی زمانی ست
که آخرین شیادان را «چه شیخ باشد چه شاه «

 به دادگاه عدل و انصاف سپرده باشیم.

شمی صلواتی

.
10996780_827109077367575_8326097068346523659_n

دوباره می نویسم

زمانی،

چون درخت کهنسال

شاخه و برگی داشتم

در اوج ساده گی

نامهربانی را به باد می سپردم

***

سر کلاس درس،

لطافت،

لبخند و بوسه از گل

موضوع جدی انشاء بود

و من در آن عشق را به تصویر کشیدم

معلم خندید

گویی خطا بود و گناه کردم

*** *** ***

و امروز،

دوباره می نویسم

غرور اسب را باید ستود

با خر هم پیاله شد

گربه صفت را از لیست انداخت

***

به مقدسات. شاشید

تابوها را شکست

بی موقع خندید

به درون دل باید رفت

زندگی یک شوخی ساده یست

که در آن همه عبادگاهها پوچندگاهی اوقات باید مریم نمازی بود

در اوج شجاعت

یا همجون گلشیفته تن را عریان کرد

تا ابلهان چیزکی در باب اخلاق داشته باشند

کی گفته همه مستها بد مستند

یاهمه تن فروشان انصاف فروش

هر فسادی را زیر عبای معلمان اخلاق باید جست

که همچون روبا صد پیراهن به تن دارند / شمی صلواتیtouka_nude_01.jpg.815x460_q85

باغ خدا

دیشب در خواب به باغ خدا سفر کردم
بیابانی برهوت
نه چشمه شراب و
نه از آب زمزم خبری بود
جاکش های حرمسرا ی خدا
همه مفعول
و سرور خوبان تن فروش !
بردگان جنسی  گفتند
» همه عقیم شده ایم »
«بهشت زاییده جهل آدمی ست» . شمی
صلواتی

10967876_817064108372072_29802992_n

یک عشق قدیمی

درآن  لحظه  که،

به تنما دل

 نشت بر چهره ام 

 زلف پریشانت !

حس کردم

خوشبخت،  خوشبختم »

 

به یاد  دارید ای  دلبر خوبان !

من به خواب  دوباره

 می بینمش هر شب

در میان  تردید و ترس

گفتی «برو                                        

برو، برو «

باز شوق ت

 به دریا زدو

بر دل آزردم  نشت

 

سر آغاز جنگ دو لب

ادغام

دو روح

در اوج عواطف

 که من همچون

اسب وحشی  بودم 

تو دشت بیکران  محبت

یاد میاد !

 

هنوز، که هنوزه

خاطرت ثبت وجوده،

خوراک گژدم و مار شود

دلی که،

دل تنگ   تو

             نباشد

گر چه غم انگیز بود

پایان قصه،

 

اما  تو  خوبترین خوبانی !

زین رو ، به هر کجا یادی از تو بود رفتم

 چه کنم ، تو آزرد بودی و رفتی

  

شمی صلواتی11026483_829020527176430_868164361_n (1)

اندکی انصاف…

د10505388_10204386971217039_9119761489563166074_n

اندکی انصاف…

دلم طغیان واژه ها بود
اما در توصیف زنان کوبانی
که مصمم به مشعله رهایی بودند
هیچ ، هیچ واژه ای نیافتم و ننوشتم
گوئی کنار چشمه در کوهستانم و
آن آب سرد و زلال به جسم و روحم راه نمی یافت
خودم، هیچ بودم و به هیچ بودن خود باور داشتم،

اینگونه بود که !

از کنار کودکی خردسال گذشتم
دستهای پر از زخمش را نخواستم ببینم
صدای غرغر نفسش را نخواستم بشنوم
همچون سنگی بی احساس،
نم نم اشک یاران ، اثری در من نداشت

ای رقیق تو بگو ! من کیم؟
که فریاد کودکانه پسربچه ای را که در میان خون غلتیده بود نخواستم بشنوم

و من هیچ نگفتم ، و من هیچ ننوشتم ، یعنی هیچ بودم در اوج پوچی خود، هیچ شدم

ای رفیق تو بگو این بار !
قصه ها را چگونه می شود نوشت ، وقتی که انگشتانم گرفتار زحم کهنه ای ست
دردها را چگونه می شود گفت وقتی که نفسم سرد و جسم و روحم به دار آویخته شده است

من انسانم ، فقط عواطف را گم کرده ام
من انسانم ، فقط شهامت و انصاف را به ارزان فروخته ام
من انسانم ، اما
همچون سگی ولگرد که در تنگنای زندگی خود را سپرده باشد به حقارت،
غرور را شکستم و
روزهاست چیزکی که نه ، هیچ نمی نویسم
گوشهایم کپ شده است. daesh_Vahshigari_www_nices_ir
چشمهایم کور شده است
و انصافم را با اندگی آرامش در خلوت گاه خویش،
به قیمتی بسیار ارزان فروخته ام.
شمی صلواتی