عشقی که در دل ریشه زد : شمی صلواتی

موقع صرف نهار بود و کتری سیاه و چرکین باغ را بر آتش گذاشته بودم، می خواستم لقمه نانی که همراه با دوغ به معنای نهار بود جاتون خالی نوش جان کنم، یک چای بخورم، برای رفع خستگی سیگاری دود کنم و بعد به کار ادامه بدهم چون نمی خواستم کارم دیرتر از دیگر همسایه ها تمام شود و بنا به همین دلیل در کار باغ و مزرعه تلاش بیشتری را از خودم نشان می دادم که ناگهان عزیز دلم از دور پیدا شد که به سوی من می آمد و من با دیدن او سریع دو استکان کهنه چرکینی راکه داشتم، برداشتم و در چشمه با ماسه و گیاه به شستنشان پرداختم هر چی می کردم پاک نمی شدن،احساس شرم و خجالت در وجودم موج می زد که ماهروی جوان سر رسید، سعی کردم شرم را در خود بشکنم عاقبت دل به دریا زدم،که هر چی باد باد! سفره نان و دوغ راپهن کردم و مقدار ی خیار و پیاز را از باغ آوردم ، سفره فقیرانه بود و بیشتر ازاین نمی شد رنگ و بو یی به آن داد.
دلبرک خسته از راه رسید. ابتدا با خجالت یک چای برایش ریختم و گفتم “فعلا این چای را میل کن تا رفع خستگی شود و در حالیکه با تعجب نگاهش می کردم او با میل چای را خورد و به به و چه چه زیاد هم کرد قلبم آرام گرفت سفره را پهن کردم و گفتم اگر از آمدنت مطلع بودم حتما سفره را مقداری رنگین می کردم اما او ناباورنه به خوردن پرداخت و کلی از لذت بخش بودن نهار تعریف کرد و گفت من فضای بی ریا را دوست دارم.
….
روز دیگر من او را به بهانه تماشای باغی که انگور داشت بردم، پای درخت هلویی که سه سال پیش کاشته بودم چهار الی پنچ هلو گرفته بود البته آبدار . از دور نمایان بود هلو های بزرگ و زیبا که تمایلی به کندنشان از درخت نداشتم گاه گداری فقط نگاهشون می کردم. در حقیقت درخت و نوبرش را دوست داشتم و برای کندن میوه از درخت عجله نمی کردم.
دلم می خواست که «عزیز دلم» یکی از آن هلو را مزه مزه کند تا من از شرمندگی او در بیایم و بهش هم گفتم این هلو ها طبیعی است و خوشمزه، هر چند خودم نمی دانستم که این هلوها چه مزۀ دارد چون تا به حال نخورده بودم.

ماجرا چنین بود که سه سال پیش در یک قهوه خانه کنار جاده یک مرد شهری بدون توجه به اطراف خود، بعد از خوردن یک هلوی درشت و آبدار، هسته اش را پرت کرد که به زحمت توانستم آن هسته را پیدا کنم، فکر کنم وسط های پاییز بود و همان موقع من این هسته را کاشتم. که خوشبختانه حالا تبدیل به یک درخت زیبا شده است و حاصل امسال» نوبر ش» پنچ تا هلوی خوب و آبدار است.
انگار از درون دل من آگاه بود و نمی خواست که از آن درخت، هلو را بکند به هر حال از من خواهش بود، و از او سماجت و عاقبت یک هلو را از درخت کندم و با دو دست پیش کشیدیم که او با لطافت و به آرامی هلو را گاز گرفت که نا خودآگاه به او گفتم “این هلو شباهت زیاد به لبهای شما دارد” و او قاه قا ه به خنده افتاد. البته دوستی من و دختر شهری وسعت یافت و من شعر هایم را برای اصلاح به او می دادم و او مرا تشویق به نوشتن می کرد رابطه ی ما صمیمی بود. تا حدی که من عاشق او شده بودم ولی این عشق بعنوان یک راز نزد خودم باقی ماند.

هیچ وقت به او نگفتم فقط اگرهر وقت به باغ سری می کشید دوست داشتم لذت ببرد و همین.

یک بار در رودخانه شنا می کرد. واقعا محشر بود البته وقتی می گویم محشر، یعنی محشر بود.
هر چند من، آنقدر ها دهاتی دهاتی نبودم چند کلاس درس خوانده بودم و با یک تشکیلات چپ تماس داشتم و کتاب هایی از زندگی و عشق ، وچند کتاب کمونیستی خوانده بودم.
خواننده عزیز من، بهتر است سکوت کنی. یعنی فقط تصور کن آنچه را که تعریف می کنم. او همچون ماهی در آب در حال گردش بود، وقتی شیرجه می زد موجهای آب او را به گرمی نوازش می کردند. رودخانه هیچگاه و هیچ وقت چنین مهمان زیبائی را به خود ندیده بود. من غرق تماشایش بودم و رودخانه غرق در نوازشش. رودخانه و دختر شهری همچو عاشق و معشوق یکدیگر را در بغل گرفته بودند. انگار سالها ست برای رسیدن به هم، سخت در انتظارند.
در آب سینه اش را سپر می کرد همچو دره ای که رودخانه درآن جریان داشت شیار سینه اش نمایان بود مانند دو کوه بلند با دو درخت زیبای لیمو که در وزش باد به لرزه در می آید، انگار شاه ماهی بود در حین شنا پاهایش را سیخ می کرد و موهای سرش همچو دشت سر سبز در فصل بهار نماد زیبائی بود که بر روی آب می افتد، ماهروی بی باک و نترس من همچو رودخانه در جریان بود. زندگی بود و زیبائی.

یک روز اتفاقی دوباره او را دیدم گفت ” سفری در پیش دارم ” دیگر او را ندیدم سالها ست از آنوقت می گذرد من دیگر او را ندیدم . من از او آدرسی نداشتم و تلفنی هم نداشتم حالا قلبم به انتظار او ناتوان و بیمار است دوست داشتم که دوباره سری به باغ میزد و من این بار با قوری چینی و لیوان بلورین یک چای به رنگ انار براش درست می کردم و به یاد آنوقت ها شعر هایم را از خانه کاهگلی باغ بیرون می آوردم و دوباره از او می خواستم که مروری دوباره کند به یاد ……………… او را باد شومی با خود برد و هرگز بر داشت..
یاد او، سایه درخت پیر، و کنار رودخانه
……………….غوطه ور شدن دلبر درآن آب
………………….ومن دزدیده بانگاهی جانانه،
………………………….با این همه شور و شوق
……………………………..عشق پنهانی داشتیم

Advertisements

قصه بنفشه و عشق باغبان: شمی صلواتی

باد خبر آورد که بنفشه در جستجوی باغبان پیر است، لحظه ای نگذشت. بوی معطر بنفشه در هوا پیچیده و باغبان پیررا با خود برد. البته باغبان پیر با بوی بنفشه آشنایی داشت و در آن لطافت خاصی می دید تا حدی که باغبان از آن مست شد و باد از مستی باغبان در تعجب و شگفتی مانده، [اهل دل یا شیفه گان طبیعت می دانند که بنفشه در مناطق کوهستان در میان بیشه زار ها در فصل بهار پیداست. گلی بسیار عاطفی و خوشبوست . بنفشه گلی لطیف و حساس با قد بسیار کوتاهش در محضر دیده نیست اما با بو پرانی تماشا چیان را خبر می کند بوی بسیار ملایم و نرمش در ده متری و چه بسا بسیار دور تر حس می شود.
باغبان سالهای بسیار دور، بر حسب اتفاق راهش به یک باغ دلنشین افتاد که فضای حاکم بر باغ را غم گرفته بود. گل بنفشه که در اوج تنهایی در بی اعتنا به باد، خیره در شکل و شمایل باغبان بود، بو پرانی می کرد باغبان نیز با حس زیبایی او را به خاطر سپرد و با شتاب از آن باغ دور شد.
سال بعد در میان طوفان باغبان گرفتار شد و ناامیدی وجودش را گرفت هر لحظه ممکن بود جان خود از دست بدهد علیرغم تجربیاتی که از وقوع حوداث داشت دل به یاس و ناامیدی سپرد. یک روز قبل در خواب بنفشه را دیده بود که با همان نگاه معصومانه به باغبان خیره و با بوی معطر خود او را شیدا می کنند. ، از قضا باغبان بعد به شکل معجزه آسایی نجات یافت همین دلیلی شد تا باغبان در میان شک و تردید بنفشه را فرشته خوب بنامد .البته باغبان در طول سالهای سپری شده چندین بار بنفشه را دو باره در خواب دید و هنوز امیدوار بود گل بنفشه را در باغ داشته باشد.
سالها گذشته و باغبان پیر شده است، تنهاست، یک روز در کنارباغ خسته و با دستهای پنیه بسته و صورت در هم رفته قیافه خود را در آب دید و ناامیدی براو غلبه کرد تا آنجا که ، سعی کرد تصویر حک شده بنفشه را که به خاطر سپرده بود فقط بر طاق دلش بگذار و همین کار را هم کرد.
اما حالا باد از بنفشه خبر آورد . باغبان مکث کرد . اشکی بر دیدگانتش نشست و در خود فرو رفت . بوی گل بنفشه آنقدر قوی و زیبا بود همینکه به دماخ باغبان پیر خورد وجودش چون زلزله لرزید و بعداز یک لحظه به سوی بیشه زار چنار راه افتاد . بنفشه گلی بسیار زیبا و بو پران . در میان درختان سایه ساز»چنار» بود تصویر گلی رمانتیگ و زیبا . خوش بو . زیر سایه درختان زمخت که از لطافت چیزی به ارث نبرد بودند دور برش از خارهای بدجنس و علفهای حسود بود. بنفشه فروتنانه زیبایی و بوی معطرش را به رخ نمی کشید.
باغبان به میان درختان رفت و بنفشه را دید و فوق العاده خوشحال شد.
دوباره در بنفشه غرق شد بنفشه هنوز در بو پرانی محشر بود باغبان با نگاهی به بنفشه خواست او را ببوید، اما ترسید، بنفشه روح بسیار لطیف و نرمی داشت باغبان پیر این را می دانست به همین دلیل ساده نمی خواست روح بنفشه ترک بردارد.
باغبان و گل بنفشه سرگرم صبحت شدند. بنفشه دلیل تفاوت باغبان پیر را با گردشگران شهری نمی دانست و توقع داشت که آنها هم مثل باغبان در اوج زیبایی گل را ببینند اما نمی دانست که آنها باغبان نیستند و رنگ و بوی درختان چنار را دارند . زمختند. احساس در وجودشان نیست و از بینایی زیبایی برخورد نیستند.
وقتی باغبان آرام و با لطافت گفت » سلام بنفشه عزیزم » و بعد با واژه های عاشقانه گفت» گم شدۀ پیدا شده دوباره من »
بنفشه آه کشید که باغبان حسرت گل را فهمید و در ادامه گفت» بنفشه عزیزم، زیباترین گل در باغچه دلم ، من باغبان پیرم بوی معطر تو را در هوا شناختم » باغبان زیبایی را می شناخت اما با واژه های پیچده آشنا نبود قدرت توصیف او عشق ورزی با واژه های محدود بود اما حس زیبایی داشت . مهربان بود قلبی پر از عاطفه داشت نگاهش پر از عشق و محبت بود. نگاهی عاشقانه رشته سخن را دوباره در دست گرفت وگفت » گل رویایی، من دل زیبا و طغیان گرت را در رفتن رودخانه به عریانی می بینم» باغبان با این توصیف زیبا خواست بنفشه را با دل زیبایش آشتی دهد. که ناگهان بنفشه گفت » باغبان با گل آشناست»؟.
باغبان در جوابش گفت » البته! ،ولی زیباترین گل بنفشه است که بر خلاف دیگر گلها» که بنفشه حرف باغبان پیر را قطع کرد و گفت» باغ بی باغبان مثل بیابان برهرت است که در آن رونق نیست » باغبان پیر باغم آشناست » بنفشه با بو پرانی دل باغبان را تسخیر کرده بود و باغبان غرور بنفشه را تحسین می کرد برگهای بنفشه در رقص با باد ملودی خاصی تولید می کرد البته باغبان پیر هم قدر شناس زیبایی بود و دیگر رویایش تبدیل به واقعیت شده بود صبح کله سحر از خواب پا می شد تا عاشقانه سلامی به گل بدهد حقیقتا باغبان عاشقترین بود باغبان زیبایی بنفشه را یک باره اینطور توصیف کرد» ای نازنین من میدونی تو همان اسب غرور و یاغی که در باغ دلم در تاخت و تازی، من فقط عاشقانه مست تاخت های توم، چقدر نرم و لطیفی که جرعت بوسیدنت را هم ندارم می دانی چرا ؟چون می ترسم روح نازنینت ترک بردارد» باغبان راست می گفت چون غروربنفشه برای باغبان پیر تداعی تلاطم دریا بود. باغبان سالها در پی «گم شده» خود دلش را کویر خشک ساخت بنفشه هر چند در اوج غرور بود، عاشق باغبان بود ولی غرور اجازه بیان آن را به بنفشه نمی داد اما با روحیه بسیارلطیف باغبان آشنا بود نوع برخورد باغبان با بنفشه از زیبایی خاصی برخودار بود یک بار به بنفشه گفته بود» که تو احساس بسیار زیبایی داری و من نمی توانم قدرشناس این همه زیبای نباشم» چون به درون دل بنفشه سرک کشیده بود و میدانست بنفشه خیلی لطیف ونرمتراز آن است که بتوان توصیفش کرد اما باغبان و بنفشه باهم خیلی زیبا و لطیف عشق ورزی می کردند و دو باغ دل را آراستند به زیبایی عشق را احیا کردند.

……….

سلام بر تو – ای عفرین

شمی صلواتی:

سلام بر تو – ای عفرین !
ای شهر آغشته بخون
گرچه جهان غرق شده
در سکوتی ناعادلانه و بی دریغ !
امًا این به معنی مرگ عشق و عواطف نیست
هر چند قصدم انکار انسانیت نیست
ولی شعور انسانی را
در درون هر دلی بدور از فکر تو کشته اند
گلهای عواطف و عشق را بدور از تو هرس کرده اند
٭٭٭ ٭٭٭ ٭٭٭
عفرین، شهر آغشته به زحم و درد
صدایت را می شنوم
صدای کودکان زخمی بیدفاع ات را
صدای زنان و مردان پیری که دلشان ترک برداشت است
صدای غرور زنان جوان صلاح بدست ت
صدای مردان فداکار و برابری طلب ت
عفرین، شهری که آسمانش پر ازستاره هاست
عفرین – آینه زندگی – آینه چگونه زیستن
عفرین – هیچ کجای این کره خاکی مثل تو
سرشار از رنج و درد نیست
مثل تو چشمه عواطف نیست
مثل تو در اوج جسارت نیست
سلام برتو عفرین
ای – شهر آغشته بخون
نوروز خونین ات را جشن میگیرم
نوروز خونینی که سنندج را رنگین کرد
سنندج سرخ با برافراشتن پرچم انسانیت- با عشقی از غرور –
مقاومت در برابر جهل به یادگار گذاشت
عفرین این اولین نوروز خونین
و آخرین نوروز خونین تو نیست
نوروز در سنندج و عفرین معنی می شود
در سنندج سرخ و عفرین آغشته به خون
واژه تازه برای فتخ!
و پیشرفتند به سوی روز نو ،زندگی نو
ای عفرین – نماد جسارت و انسانیت
جوانانان ت قویتر از هر قدرتند
دختران ت زیباترین گلهای این جهانند
با تو بودن را دوست دارم
صدای خونین کودکان ات را می شنوم
بگذار پس مانده های جهل عثمانی در نهایت قدرت بتازند
بگذار شیخان آدمخوار صفویه از ریختن خون جوانانت شاد و مسرور شوند
بگذار قدرتهای بزرگ خود فروشی کنند
بگذار این دنیای بی رحم و نالایق نسبت به ریختن خون کودکانت چشمهایشان را ببندند
آنچه جلای خون جوانان توست
فریاد انسانهای صاحب وجدان است
در این جهان بیکران هنور اندکی انصاف هست
هنوز شعور نمرده است
هنوز قلبهای هستندکه برای عفرین می زنند
هنوز صدای هر چند ضعیف برای اعتراض به ناعادلاتی وجوددارد
هنوز فریادهای «های عفرین تو شمع روشنائی شعور در این جهانی» شنیده می شود
هنوز امید ها به تو باورند
نه تنها من – هنوز بشمارند آنانی که رهای از شوم
طغیان چشمه عدالت را در این جهان ناپاکیها
در پیروزی تو می ببیند
و شکست تو را آغاز شروع دوباره جهان کهنه.
afrin.jpg

اشعار . شمی صلواتی

<انسانيت را

در رويائی

به زلالی آب دريا

به وسعت زمین

نوری برابر با خورشيد

زيبا چون بهار پرگُل

بدون دست تمنا می جوِيم

*

آرمانم

برابريست

ارزشهای انسانی را

در جنگی با ذلت

در نبردی با خدايان

می جويم

*

آخرين نفس را

درزيستن

زيستن را

در عشق

عشق را

در زيبائی

زيبائی را

در آواز

يک قناری

بر روی شاخه گل

در رقص يک آهو

بر قلعه فتخ

فتخ را

در پرواز

يک عقاب

بر اوج ابرها

به دور از خطا

می جويم

****

عشق را

در بهار راستین

بهار را

در طغيان

سيل آسا باران

زيبائی را

درنبردی

با زشتيها

به دور از حسرت می جويم

****

رويا را درتجسم تصوير

بهار را

در کوچ زمستان

آزادی را

در شکستن قفل زندان

فتح را

در قيام کارگران

برابری را

تا فتح نهائی

سعادت را

درعشق

عشق را

در زيستن

زيستن را

در انديشه خويش باز می جويم

 

شمی صلواتی

————————

 

به یاد «فرخند »

ای گمنامترین واژه امروز من،

زیباترین واژه آخرین روزها سال

«فرخنده گل »

زیباتر از هر خدا،

با لطافتی نرم و عریان

شاه دو شمشیر»قیس بن لیس«

قاتل پنج هزار زن و کودک را

که در ایامی دور

بر این شهر

آلوده به رنج و خونین حک شده بود

با دویل یک برابر با هزاران

رسوا ساخت لشگر جهل و بچه ای سقاو را

زین رو من ،

گلی را به یادش در آب انداختم

نه در دریا کابل!

که در همدمی با بادها شوم

خشک و بی رمق

همچون مردابی

بدور از هر عواطف

کور و پیر ،خسته ست.

به آب انداختم

به سرخترین آب ،

تا به دریا ختم شود

به موجهای عواطف و عصیان

تا بوی او را خارج از آن شهر پر آشوب.

ببرد به کوبانی،

برساند به دختران آن دریا

«خواهر گمنامی داشتند از جنس بلور

فرخنده گلی در اوج طغیان

که چشمه جهالت را نشانه رفت

و جانباخت در کابل .».

به یاد فرخنده 27 ساله که در کابل دیرور به مسلمانها کشته و به آتش کشیده شده

شمی صلواتی 20 مارس  2013

 

هیچ خدایی را بند نیستم
کلاهم را برای فاتحان دورغین تاریخ
به نشانه احترام بالا نمی برم
شیخ و شاه دشمن به اندیشه اند
و من به دنبال تغییر وضع موجود
نه اهل مماشاتم، نه بده و بستان
هیچ پرچمی را قابل نمی بینم
مگر آنکه بر آن ارزشهای انسانی "حک "شده باشد
از مرگ نمی هراسم – تنها نیستم

من هم دوستانی دارم
و دشمنانی بی رحم و جانی
با تصوراتی در ذهن
که در آن" انسان " ارزشهای اوست
و بیرقی برای تغییر .
می دانم پیروزی زمانی ست
که آخرین شیادان را "چه شیخ باشد چه شاه "
به دادگاه عدل و انصاف سپرده باشیم.

شمی صلواتی

با هم
چه زیباست؛ آن روز
من و تو
در کنارهم
هم سفر با فایق رانها
آوازی خواهیم خواند
اما با واژهای تازۀ
چه زیباست رویای من
زیباترین زیباها.
****
کی می رسند؛ آن ماهرویان از راه
کی می زنند آتش آن حجاب حقارت را
کی می کنند پاره آن زنجیر اسارت را
کی می شود ویران آن زندان؟
کی می کشد ماشه سرباز ژنده پوش
کی میشود طغیان
کی می شود باران
کی می شود آباد آن کویر بی حاصل؟
****
آه چقدر دل تنگم امروز
چقدر دلگیرم امروز
دلگیرتر از دیروز
غرق رویا
در جستجو عشق
در اتنظار؛
در اتنظار آن طوفان سهنماک
لرزه بر کاخ ستمکاران
در اتنظار آن خورشید؛ تابناک
که بشارت روشنائی باشد
درانتظار آن باران تند رعد آسا
که نشان بهار راستین باشد
در انتظار آن فواره های آب
که زینت بخش طبیعت باشد
در انتظار آن همه سبز
آن همه گل
آن همه رویا
تا که عشق باغبان باشد
****
من آن سبزه
زیر شب نم
دل تنگ و خسته
بیزار از این همه سردی
این همه تلخی
در رویای بهار نفسی می کشم
تا بیاید باران
تاکی شود طغیان
تاکی بروید گل از هر رنگ و نشان
تا کی شود گلستان دشت و کوه بیابان
****
منم عاشق
مست عشقم
دست تنما دارم سویت  ای رفیق
بیا تا در کنار هم
بادلی پر از عشق بنشینم
تا بیاید باران
تا شود طغیان
آنگاه؛ همراه امواج
بسوی سرزمین های نا شناخته
آوازها یمان را بخوائیم
عاشق تر از همیشه. شمی صلواتی زمستان 1998

ما کودکان کاریم،
در واقع ما محروم شدگان جهانیم!
که به درد و رنج خود آشنایم
سعید خشت می زند
و من آن را به کوره منتقل می کنم
دستمزد ما ناچیز است
یعنی فقط سیر شویم و کار کنیم
دنیای کودکانه ما
به خاطر زنده ماندن، خلاق است

ما کودکان محروم
و خالق زیباها
خالق خشت
خالق قالی ها ی با نقش و نگار
خالق هر آنچه در نگاه توست
ما کودکان محروم در سر زمین نفت و طلا
آنجا که قومی است متشخص،
و سر زمینی،
که تاریخی آغشته بخون دارد
و پادشاهانی با گرز گران و
شمشیر تیز
که تن را از گردن جدا می کردند.
آنجا که سارق را زنده زنده پوست می کندن
و عشق را در گودالها کوره به سنگ می بندن
آنجا که شاعران بسیار دارد
آنجا که همه فیلسوفند
بقال سر کوچه شاعر است ،
و شاعرش، سیاستمدار
و ساسیمدارش آخوند .
آنجا که سرزمین گل و بلبل است
و شاعر در دو بیتهای جانانه از لب یار می گوید
و بساط عشو و نازش بر پاست
آنجاکه مردان عیاش همراه زنان تن فروش
در کوچه و پس کوچه های شهر لم دادن
آنجا که همه چیز قانون دارد
آنجا که پول مقدس است
آنجا که دین مقدس است
آنجا که خاک مقدس است
آنجا که همه چیز مقدس است بجز انسان
و ما کودکان محروم محکوم به "مرگ" شمی صلواتی

 

 

عجب شب زیبائی

جسم و روحم بی قرار
به سوی پرواز می رفت.
زیبا شبی بود ، دیشب
برای اولین بار
صدای یار در گوشم
همچو چشمه صمیمی
روان و پاک، دریاست.
این صدا آشناست
زیر زیزش باران
در مناطق کوهستان
با مهر و لطفت
در روح و جسمم دمید
و من به آرامی
در پناهگاه سنگی
به خواب عمیق رفتم
این صدا زندگی ست
صدائی ست با آهنگ
گوی کنار دریام
با چه چه قناری
سر پا گوشم
آخ جان
عجب شب زیبائی
نشنید بودم هرگز
آواز یک قناری
آنهم به این زیبائی
به این زیبائی

شمه صلواتی

شعر یعنی:
طغیان دل عاشق،
شعر یعنی گریۀ دل تنها،
…..در لحظه های گریز از زندگی
…….گریز از نامهربانی ها و
……………………………….تن دادن به تنهایی
شعر یعنی:
رنج و درد تنیده در جسم و روح آدمی
شعر ،منم/ آهنگ یک فریاد
باران عاطفه ها به سرعت نور
گم شدن در میان دردهای پنهان
شعر یعنی:
روح عاصی و عصیان
اسب وحشی گریزان ازاهلی شدن
و با جنگی تازه،
در نبرد نهایی برای رهایی
شعر، منم، آهنگ یک فریاد
آخرین شعله آتش در جان ستمگر
آخرین خنجر در دل مرتجعین
و آخرین آتشفشان برای رهایی
روح رها شده و آزاد
عشق گم شده و درد
در گذر از دشتهای وسیع
برای رسیدن به باغهای رویایی
**** ****
شعر همچو رودخانه از زبان من و تو جاریست،
شاید از زبان دخترکی دل سوخته و بیمار در شبهای تنهایی،
چرا که شعر زندگی است.
قصه تلخ تنهایی ست
رویاهای زیبا توست و
شکستهای پی در پی من،
در زندگیست!
شعر، اشک های زن همسایه و،
یا جوانی معترض برچوبه دار
شعر، سرود رهایی ست
و آهنگ زیبایی برای تسکین درد
برای فرار از درد،
شعر منم ، شاعر تویی
یا شاید زن همسایه!
برای بیان نابرابرها!!!!!!!!!!!.
……………………..شمی صلواتی

رفیقی از من خواست
با یک ترانه معنا کنم در ایران،
افغانی را
وجودم را گرفت
حس غریب
دل سکوت را بر نتافت،
قلم سُر خورد
دست لرزید
به تصویر نشانند دخترک افغان را
در اوج بی کسی
به دور از درس و تحصیل
گل می فروخت
بی خیال از درد ،
بی خیال از رنج
آهای افغانی
بگو از دل چی می دانی
بگو از عشق
بگو از شکم سیری که به یاد دارید
از آرامش شب
آنجا که صداهای ناهنجار تو را نمی ترساند
از لحظه های سکوت بی کسی ،
از لبخند بدور از غم
بگو از آنچه که می دانی
بگو از آن روزی که تو را
در صف خرید نان بیرون انداختند
و تو مثل سنگ بی صدا رفتی ،
بگو آهای افغانی
در این شهر پر از رنج
پا به پای وحشت و ترس
در این ملک غریب چی می دانی ،

آن آزرد  از زندگی
عاقبت سکوت را شکست و گفت
در طول روز کار. کار
مزدی به صد طعنه
شکنجه ست و سُفری از
تریت کولاله با نانهای قاق
آخ شاعر، آیا شنیدی ؟
که مردی از چوب بس / بلند کار فرو افتاد
بی خبر از فامیل
در میان سیمان و بتون
شد جزی از دیوار
شنیدی سر بیچاره مرد افغان
دزد دزد تهمت ناق کردند
با دست بند پلیس او را بسوی زندان بردند
شنیدی از مدرسه
فریاد افغان، افغان پسر بچه ای شیدا درس
که از کلاسش بیرون کردند
من کارگر افغانیم
گریزان از جنگ و جدل پر درد
در این ملک مسافر
روزی به صد طعنه گرفتاریم
خسته ام از زندگی
بنویس به نام کارگر افغانی
تصور رنج و درد خود ت بهتر می دانی . شمی صلواتی

 

 

 

به پبش
به سوی انقلاب
ای فرزندکارورنج وآزردگی
مبادابایک قدم تردید
یک غفلت
لحظه ای سکوت
درکوچه های مرگ تورابه خاموشی بسپارند.
به پیش
به سوی انقلاب.
اینک پیامی
درهوا
میخوردتاب
همراه ِبادبرفراز ِکوهساران
میرودبه سوی فتح
صدهاشعله برجا
ای فرزندکارورنج وآزردگی
بردارمشعل آتش افروزرا
کوره های آتشین را
شعله ورترکن.
مکن تردید-
طغیان ِ چشمه ها
شدسیل خروشان
باران تندورعدآسا
درهرکوچه وبرزن
که فردا
روزرستاخیزاست .
روز ِرهاشدن ازقیدبندگیست
برتوست نگاه ها
نگاه ِپرحسرت ستمدیدگان جهان
تاشب های روشن رازنده نگه داری
هچون روزها. شمی صلواتی ۲۰۰۹

 

ازدشت های وسیع

خوب میدانم
که سروده
وشعرراچاره ای نیست.
بدان گونه که بایدگفت
گفتندقبل ازما،
برای سردادن شعری –
تازه ترازخودما
گفتن ونوشتن
به قدمت نسل ها
واینک
امروزما
به کدام سو،
به کدامین راه ؟
زاده شدۀ کوهستان پرازبرفم من
آنجاکه چشمه های آلوده به خون دارد
آنجاکه بیابانش میدان تاخت وتاز دشمنان است
وبدان گونه تاختنی که مومنان خداگفته اند
وبدان گونه کشتندکه خواست خدا بود.
آه دوست من
ازدشت های وسیع
ازجنگل بدون نور
از میان تابوها ودود
ازسرخ ترین خط مقدس
باقصه ای تازه ازعشق آمده ام
تا انسان بودن را
تاانسان ماندن را
بشارت دهم.
من اینک بیدارم
به دنبال واژه ها
واژه های تازه
تابابیانی ساده
شکنجه، تجاوزجنسی واعدام رابه تصویرکشم.
آه دوست من
هیچ می دانی
هیچ به دیده / دیده ای
دشتستانی که چشمه های آلوده به خون دارد
هیچ دیده ای خیابانی نقاشی شده باخون
سنگفرش خیابان هارامیگویم
خیابان ندا
باخون نقاشی شد
وجهان رابه تماشاطلبید.
سهراب راهم نقاشی کرد
و پیام انقلاب را نوشت
من دیدم
وشعرفرداراساختم.
آه دوست من
نه،
ممکن نیست
انسان بود و
عاشق نشد
نه،ممکن نیست انسان بود
وفریاد زنده بودن راسرنداد.
عجایب دنیایی ست
آرام صدائی که ازخون حذرداشت
درگلوخفت وندایی سرنداد.
درآن دیاری که به جای آب خون جاریست
قلم شکسته و
درحیرتم من
که شمع زیستن کجاست؟
آسمان شب و
خون به صدهاچون ندا
به من بگو رفیق
صاحب اندیشه کجاست؟

شمی صلواتی 2009/08/23

قشنگم، گلم!
وقتی که از درد گفتی تنم لرزید
چون هنوز من گرفتار زحمهای کهنه ام
در ایام نوجوانی
با دزد نگاهی پر از ترس
از لبخند دخترک روستایی
تصویری به دل بر گرفتم
ترانه ای بود پر از لطافت و زیبایی
اما باد شومی"در آن دیار پر از درد "
او را با خود برد
و او هزگز برنگشت
هزگز برنگشت. شمی صلواتی

صدایم کن
سالهاست با این نوع دوستی بیگانه ام
من از طوفانها گذاشتم
قهرمان قصه های تلخ زندگیم
اما دریغ از یک دوستی ساده
دریغ از یک لبخند زندگی
صدایم کن
صدایت صاف و ساده
به گوشم آشناست
در اوج بی ریایی،
صدایم کن
تا لطافت جانم شود
ولبخندات لباس تنم
گرمترین لحظه های زندگی
برای یکی شدن
لازم نیست تو کسی باشید
مهم نیست من کسی باشم
یک دوست خوب برای شادابی زندگی کافی ست
صدایم کن / با هر نامی که دلت خواست.
سزاوار دل من،
داشتن عزیزی مثل تو ست
عزیزترین این دل تنها
صدایم کن ،
شمی صلواتی

بس کن دیگه
از هق هق گریه ات دلم گرفته
آن روز رابه یاد آور
که تو غمگین تر از همیشه
غرق نگاهم شده بودی
و من می دیدم که
خانه ات سرد و تاریک،
تنت در وحشت شب می لرزید
اشک بار بودچشمهایت
رویا ها را نمی شناخت
سرت را بر شانه هایم بگذار
عاطفه ها هنوز بر جا ست

***

گفتنی ها
در نگاهت
پیدا بود
و من در رویا دیدن تو
با دلی چون پر گل می آمدم
با دیدن من
پر کشید ی
بی مهابا
دستانت بر شانه ها ایم جا گرفت
با تمام وجود
بوسیدمت،
بوئیدمت
و تو با لبخندی در سکوت
و دلی پر از اسرار
هراسان از نگه های نابه جا
می خواستی
کلم آخر را
میدانم ،
اما طغیان عاطفه ها رادر طپش قلبها باید جست
هیچ می دونی در این دنیا
درون همه دلها بسته است
اگر نگفتم دوستت دارم
ترسیدم
با گناه در آمیزی
****
آن زمان که دلت گرفته
آن لحظه ها که تنهائی
من با توم عاطفه ها را باید شناخت
محبتی که در جنگ با کینه ها ست
گر نیک بنگری دورن هر دلی پیداست
دیگه بس کن!
از هق هق گریه ات دلم گرفته
سرت را بر شانه هایم بگذار
واز این همه سردی
از این همه تلخی گذر کن.
فردا روز زیستن دوباره است شمی صلواتی

شوقم
راستش را اگر می خواهی دلم گرفته
خیلی گرفته !
چرا که رنج ها در دلم دارم و آزرده ام
از تو چه پنهان
در لحظه های تنهائی با خود
از ته دل سخنها گفتم
این دنیای وارونه را همچو دل خود سیر نگاه کردم
به دریا به باد و باران
به خورشید به تمامی ستاره ها سلامی دوباره کردم
به باغچه ها به باغها
به صحرا و دشت ، بیابان
به شکوفه ها، درختان ،
به تمامی گلها از هر رنگ و نشان
نگاهی دوباره کردم
با یاران با دوستان
از هر طرف در هر کجا
پیام نو را تازه تر کردم
از آروزها، از دلتنگی ها
از دوستیها، یادها، خاطره ها، دوباره نوشتم
روزها را به شب، شبها را به روز
با امیدها، با رویا ها رسانیم
گفتنی ها را دوباره گفتم
به راستی سخن گفتم
بارها و بارها
گفتم :
بیا تا از دورترین شاخۀ درخت سیبی بچینیم
می دانم
سخت است
اما
علرغم خستگی ها
برای عاشق شدن
هنوز
جسمی از فولاد دارم
در شب های تاریک شمعم و
هنوز شور م
باکم نیست از هر خطر
عاشقم و هنوز توانی در جسم و روح خود دارم

 

رویای تورا
در آن شب مهتابی
به هر سو ، به هر کوچه
نگاهی به تصویر داشتم
تنها شبی بود،تو را
با مهتاب یک جا داشتم
تو و مهتاب ، دو به دو
در آسمان آبی
دیدی مرا در پی داشتین
در یک کوچه باریک
مرا به دیدن نگاهشتین
اولین شبی بود
در یک آسمان دیده
به دو مهتاب داشتم
از کوچه گذر کردم
و دلی در اسارت تو داشتم
از آن لحظه،تصویر تو را
در ذهنم کاشتم
اینگونه عشق به تو را جاودانه ساختم
شمی صلواتی ۲۰۰۷/۰۵/۱۲

نازنین،
واژه ی شعرم ،
کلامی از زیبائی را
با تصویری تازه از عشق
در دشتهای رویائی
برایت خواهم نوشت.
گر شعرم به آسانی
عیان رسوائی است.
من از شرم و حیا نمی ترسم
دل من همچو گل
آراسته به زبیائی ست
من از زشتیها نمی ترسم
با تصویر تازه
در دشتستان رویائی
سروده ای به نام تو هزاران بار می خوانم
و عشق را بسان دل دلبر ساده می سازم
من که غلام سلطان عشقم
و با پیر عاشقان در بندم
از زشتیها نمی ترسم ، نمی ترسم

در دشتهای خطر
از باد ، برف و بوران
نمی ترسم
بسان درخت بید نمی لرزم
همچو دلبر جانان
از گناه نمی ترسم
به مانند آهو از ترس جان
از جنگل پر خطر نمی گریزم
نه نمی ترسم
همچو گل از زمستان نمی ترسم
به مانند رودخانه
به عریانی
در میان صد دره تنگ می شوم جاری
از بوی عطر یار مستم
از ریزش دره نمی ترسم
به مانند بزکوهی
در جنگ تن به تن
به خاطر
یار نمی ترسم
فاتح آن است که دل یار با اوست
من که دل تو را دارم
چرا باید بترسم. شمی صلواتی —

 

 

زمانی،
چون درخت کهنسال
شاخه و برگی داشتم
در اوج ساده گی
نامهربانی را به باد می سپردم
***
سر کلاس درس،
لطافت،
لبخند و بوسه از گل
موضوع جدی انشاء بود
و من در آن عشق را به تصویر کشیدم
معلم خندید
گویی خطا بود و گناه کردم
*** *** ***
و امروز،
دوباره می نویسم
غرور اسب را باید ستود
با خر هم پیاله شد
گربه صفت را از لیست انداخت
***
به مقدسات. شاشید
تابوها را شکست
بی موقع خندید
به درون دل باید رفت
زندگی یک شوخی ساده یست
که در آن همه عبادگاهها پوچند

در این دشت آلوده به خون
روباه نماد اخلاق است،
گرگها حافظ امانت
مارهای هفت سر ماموران مومن خدا
گوسفندان باورند
مرغ ها هیجان زده می رقصیدن
ومن با گذر از این دشت آلوده به خون]
روزها به خیال همچون مجنون
در پی رسیدن به رویا بودم
غافل از اینکه !
با یک نفس کی می شود احیا
دشتی که درختان آن ریشه در جهل دارد.
من از میانه دشتهای وحشت می آیم
از کویرهای خشک مطلق
آنجا که نه چشمه ای
نه رودخانه ای
و نه پرنده ای در آسمانش پیداست
آنجا که خر را به پاس سکوت و اطاعت مومن نامیدند
و اسب را به جرم زیبایی و غرور به بند کشیدند
عقاب را به جرم اوج گرفتن بالش را شکستند
و پاهای کبک را به جرم زیبای در راه رفتن قلم کردند
کنجشک ها به جرم جیک جیک زدن لانه اش را به آتش کشیدند.
اینگونه بود که مومنین آیه ای به نام نجابت نوشتند
تا چهار اسب را به نکاخ یک خر در آورند،
گوسفندان را برای رفتن به چراگاه با گرگ همراه کنند
تا سگ هم از ترس، با روباه همدم شود
با وجود این کویر وحشت
من هنوز، به خیال همچون مجنون
در پی رسیدن به رویاهای خویشم
و به امید آمدن، آن طوفان،
تا چاههای جهالت را با زمین هم سطح سازد
و خدا را با خود به عمق دریا ببرد
آن طوفانی که آیه های آسمانی را به باد بسپارد
تا سعادت دوباره جان گیرد و خوشبختی در اوج باشد.
شمی صلواتی
6 سپتامبر 2013

عشق تو را به رویا و ،
احساست را با نگاهی زنانه،
در شعری تازه به تصویر داشتم
دمادم غروب بود
تصور کردم تو مهمان مهتابی
در رویا میدیدم که تو زیباتر ازآنی!
یک شب باده به دست در اوج مستی
به کناری، در ساحل بودم
این تصور سخت نبود به رویا ببینم
که تو عروس دریائی!
در عالم خیال با گذر از هر گل رویایی
به انتظارت! در کنار چشمۀ نشستم
به ذوق باغبان پیر، فارغ از رنج و درد تنهایی
این تصور سخت نبود که ببینم
تو زیبا ترین گل جهانی!
دیشبی بود که در خواب
با بوسهای پی درپی
لخت و عریان آمدی به بالینم
از حُسن جمالت شده بودم
"مست و مدهوش!"
و گرفتم تو را در آغوش،
این بار تو تصور کن و ببین
که در آن لحظه،
ای. وای،
من چه حالی داشتم.
در این جهان ناهمگون
تصور تو را به رویا داشتند
گناه نیست
وقتی که الاغی بر تخت شاهی
زندگی هزاران انسان به رنج و درد است
برای عقابی که در اوج غرور خود را به پرواز سپرده
تصور کردن رویای آهوی پیر چقدر سخته ….
که بدور از جنگل امن،
مونده تنها، بدور از کس/ دل شکسته
عشق به رویا سخت است
تصور کن خود را به تنهایی در آن دشت کویر!
لحظه ای که،بسان گل، در انتظار بارانی. شمی صلواتی
یکشنبه 18 دی 1390

نوشته‌شده در شعر.

فرخنده

 

شمی صلواتی :

ای گمنامترین واژه امروز من،

زیباترین واژه آخرین روزها سال

«فرخنده گل »

زیباتر از هر خدا،

با لطافتی نرم و عریان

شاه دو شمشیر»قیس بن لیس»

قاتل پنج هزار زن و کودک را

که در ایامی دور

بر این شهر

آلوده به رنج و خونین حک شده بود

با دویل یک برابر با هزاران

رسوا ساخت لشگر جهل و بچه ای سقاو را

زین رو من ،

گلی را به یادش در آب انداختم

 

نه در دریا کابل!

که در همدمی با بادها شوم

خشک و بی رمق

همچون مردابی

بدور از هر عواطف

کور و پیر ،خسته ست.

 

به آب انداختم

به سرخترین آب ،

تا به دریا ختم شود

به موجهای عواطف و عصیان

تا بوی او را خارج از آن شهر پر آشوب.

ببرد به کوبانی،

برساند به دختران آن دریا

 

«خواهر گمنامی داشتند از جنس بلور

فرخنده گلی در اوج طغیان

که چشمه جهالت را نشانه رفت

و جانباخت در کابل .».

به یاد فرخنده 27 ساله که در کابل دیرور به مسلمانها کشته و به آتش کشیده شده

شمی صلواتی  20 مارس 2013

1_farkhunda_anniversary_19_march_2018

تغییر وضع موجود

هیچ خدایی را بند نیستم
کلاهم را برای فاتحان دورغین تاریخ
به نشانه احترام بالا نمی برم
شیخ و شاه دشمن به اندیشه اند

و من به دنبال تغییر وضع موجود
نه اهل مماشات، نه بده و بستونم
هیچ پرچمی را قابل نمی بینم
مگر آنکه بر آن ارزشهای انسانی «حک «شده باشد

از مرگ نمی هراسم
 تنها نیستم ، من هم دوستانی دارم
و دشمنانی بی رحم و جانی
با تصوراتی در ذهن
که در آن» انسان » ارزشهای اوست
و بیرقی برای تغییر .
می دانم پیروزی زمانی ست
که آخرین شیادان را «چه شیخ باشد چه شاه «

 به دادگاه عدل و انصاف سپرده باشیم.

شمی صلواتی

.
10996780_827109077367575_8326097068346523659_n

نوشته‌شده در تنز.