تغییر وضع موجود

بیان دیدگاه

هیچ خدایی را بند نیستم
کلاهم را برای فاتحان دورغین تاریخ
به نشانه احترام بالا نمی برم
شیخ و شاه دشمن به اندیشه اند

و من به دنبال تغییر وضع موجود
نه اهل مماشات، نه بده و بستونم
هیچ پرچمی را قابل نمی بینم
مگر آنکه بر آن ارزشهای انسانی «حک «شده باشد

از مرگ نمی هراسم
 تنها نیستم ، من هم دوستانی دارم
و دشمنانی بی رحم و جانی
با تصوراتی در ذهن
که در آن» انسان » ارزشهای اوست
و بیرقی برای تغییر .
می دانم پیروزی زمانی ست
که آخرین شیادان را «چه شیخ باشد چه شاه «

 به دادگاه عدل و انصاف سپرده باشیم.

شمی صلواتی

.
10996780_827109077367575_8326097068346523659_n

باغ خدا

بیان دیدگاه

دیشب در خواب به باغ خدا سفر کردم
بیابانی برهوت
نه چشمه شراب و
نه از آب زمزم خبری بود
جاکش های حرمسرا ی خدا
همه مفعول
و سرور خوبان تن فروش !
بردگان جنسی  گفتند
» همه عقیم شده ایم »
«بهشت زاییده جهل آدمی ست» . شمی
صلواتی

10967876_817064108372072_29802992_n

در کوچه های شعرم

بیان دیدگاه

در کوچه های شعرم سرگردان بود و آواره

به هر جا با نگاهی جانانۀ/دیدمش به تنهایی!

گفتمش» تو نیز همچو من خستۀ دل و پریشانی؟»

داد به آرامی جوابی کوتاه»اینجا کسی روی دلم پا نمگذارۀ، این دل خستۀ را نمی آزارۀ/ باغ شعرت چه ساده است. همچون دل من یک عالم رویا دارۀ»

اگر این بار نوشتی کلام عاشقانه /

 از شهری بگو که مردمش دلی آرام و بس شیدا دارۀ/ نه از شهرمن که در آن قناری در  بند و زندانۀ

از شهری بگو  که پروانه هایش به باغ گل مهمانۀ

نه از شهر که هزارش به دور شمعی فقط یک لحظه به پروازۀ/ بگو آسمانش چه رنگ است آنجا که تو را همچون مهمان دارۀ/از اشک این دیدار مگو که رنگش به خون معیارۀ

گفته بودی که  لب به لب/ هماغوشی در آن آزاد آزاده/ نگفتی باز که! در شهر من بوسۀ و همآغوشی جرمی به سنگ / طناب و داره………

ما هم کسی بودیم

بیان دیدگاه

من با نگاهی دوباره به نوشتم حقایق را در یک کلام که بیشتر جنبه شوخی و تنز داشت دست به تنظیم دوباره زدم هر چند این نوشته را در چند روز گذاشته بنا به توصیه یک رفیق از سایتهای  انترنتتی جمع کرد بودم اما با عرض مغذرت از این دوست حالا دو باره آن نوشته را به انتشار می سپارم .

«ماهم کسی بودیم»

مردهای بزرگ قبله اند،

بزرگ مردانی که امروز خسته تر از همیشه در نیمه راه لنگر انداختند و ناتوانی خود را با نگاهی حسرت آمیز به گذشته، گذشته هم دورانی بود و ماهم برای خودمان کسی بودیم، گاه و گداری در انشعابها و در فراکسیونهای کومه له خودی را نشان می دهد.

آنانی که مثل من ار کهولت سن برخوردارند قطعا به یاد دارند که روزی روزگاری نامهای  بزرگی بر سر زبان روشنفکرها بود و هر کدام از آن نامها، شان و شوکتی داشتند. اسمها بزرگ و دهان پر کن بود. کا شعیب/ مهندس یوسف اردلان ، ماموستا ابراهیم ، کاک عبه خیلی ها دیگه .

من که از اسم و رسمی برخودار نبودم راه طبقه ام را در پیش گرفتم و آنانی که اسمشان بزرگ بود راه معامله را .

در هشت سال پیش داستان جعبه سیاه اسراری بود فقط بین یک کارشناس قدیمی ساواک که امروز مشاوره جلال طالبانی ( صلاح مهتدی ) و کاک عبه بود که خیلی سریع بر ملا شده و به سایتها ایترنتی راه یافت

در گنگره هفت حزب کمونیست ایران باز خواست جعبه سیاه شروع شد، تعداد زیادی از کادر ها حزب خواستار اخراج مهتدی شدن، برخوردها تند بود که باعث ناراحتی بر آشفتگی مینا حسامی و موستا ابراهیم شد که در نتیجه آقایان حسامی و ماموستا ابراهیم از عبدالله مهتدی به دلجوئی پرداختند، حق داشتند عبدالله مهتدی این مرد بزرگ «که  آخرش هم ما  نفهمیدم فواد مصطفی سلطانی چرا با او شش ماه قهر بود» هر چند بعد از مرگ کاک فواد از شان و شوکتی برخوردار شد و جلال طالبانی پولی را در یک کیف سیاه به او تحویل داده تا یک بعنوان یک  راز باقی بماند  ولی  فکر  وب سایت نویسها و فضولهای محله نکرده بود.

البته آقای مهتدی به شان و شوکت باز گشت. سر بر بالش عیانی گذاشتن در دیوان خان، سر آغاز فصل نو، به کامش شیرین شد و نیروی محافظه او در اطراف کاخش در ارودگاه زرگویز همیشه در حالت آماده باش هستند.

بر پدر این دنیا لعنت ، که به هم ریخت و بر اثر جنگ امریکا و عراق مردان بزرگ قبیله ما به دوران رونق دست یافتند و تاج و تحتی که ارمغان بوش پدر و بوش پسر بود نسیب سران قبیله ما در عراق شد.

بازار ما رونق گرفت، کُرد هستیم، دوران کمونیست بسر رسید، فارسها خیانت کردن، سر ما را کلاه گذاشتند، ما ساده بودیم، مام جلال باور کن، مام جلال باور می کند چون در یکی از کنگره های کومه له دست ماموستا ابراهیم را می گیرد و به عنوان چشم چهار پارچه کوردستان معرفی می کند، یک بار هم گفته بود که به این فارس اعتماد نکنی این کل داستان بود .

یوسف اردلان از اینکه بچه ای تیز و اروپا رفته بود جوهر سخنان پیر کورد را فهمیده و از آن روز صف خود را با کمونیست جدا کرد و در سوئد سکنا گزیده

بیچاره کا عمر سرش بی کلا مانده و همراه سربازانش از اردوگاه زحتمکشان اخراج شدند گر چه غم انگیز بود چاقو و پنچه بکس و چماق به کار آمده تعدای هم سر و دست شکسته میشوند و گارد مام جلال هم وارد معرکه شده و دریک شبیخون سی نفر از دو طرف را در توالتهای» آسایش» حکومت کردستان باز داشته می شوند ولی بعد به خیر و خوشی گذشته وکا عمر هم تشکیلاتی سر هم کرد

البته داستان به اینجا ختم نشده ماموستا ابراهیم کهنه کار سیاسی، حیب الله کلانه نظامی کار، یوسف اردلان سیاستمدار، و داریوش نوین اقتصاددان. خودمانیم اگر تقی به توقی بخورد سران یک حکومت میشوند و احتیاجی هم به شریک ندارند البته اگر منیا حسامی و هاشم رضائی متختصص زبان کردی هم به آن اضافه شود کابنیه دولت کاملا می شوند ولی من مطمئن نیستم

هر چند اینها هم شرشان بی کلاه نماند.

راه بغداد را در پیش گرفتن البته قبلا هم به شعیب ذکریایی یک خانه و یک ماشین و به ماموستا ابراهیم یک خانه و یک ماشین از طرف اتحاد مهینی داده شد. (شعیب  از سر دل بازی خانه را به یکی از بستگانش داده )

که ماشین شعیب در تشکیلات زحمتکشان جا مانده و ماشین ماموستا ابراهیم به دست یکی از پیشمرگان کومه له در یک تصادف هم اورق شد.

چند هفته پیش جمع موستا ابراهیم با عبدالله مهتدی ملاقات کردن که آقای مهتدی گفت دیر آمدید چون من هم دیوانخانی دارم و بالش عیانی و با کسی هم تقسیم نمی کنم

دو بار هم با عمر ملاقات کردند هر بار عمر جوابی مشابه به آنها داده ولی بر عکس مهتدی مقداری توازن بخرج داد یعنی احترام رانشکسته. برخوردش از بالا نبود

ماموستا ابراهیم این پیر سنگر همراه رفقایش وارد بغداد شدند، در یک مهمیانی خودمانی، مام جلال آنها را بحضور پذیرفته و مقداری پول در اختیارشان گذاشت، البته از حساب شخصی خودش بود و توصیه لازم را هم به سران اتحادمهینی کرد

و نتیجه اش یک خانه سه طبقه و یک خانه دوطبقه در شهر سلمیانه ـ محله بختیاری به آنها داد بی انصاف هم نشد چون خانه های تشکیلات کاعمر هم در همین محله است و در واقع احتیاجی به هزینه برای رفت و آمد جهت حضور در مذکرات دو طرف ندارد

من هم عصایم را برداشتم و عنیک کلفتم را هم به چشم زدم گرچه برایم رفت و آمد به دلیل کهولت سنی کمی مشکل بود

اما با رنجها به خدمت مام جلال رسیدم و از او پرسیم تو که سایه ما کمونیست ها با تیر می زنی و رفت و آمدمان ممنوع است چطور شدن که دایی دل سوز تر از مادر شدی . از شما چه پنهان مام جلال گفت» چه حرفها می زنی ، تو اسمت در لیست بزرگان کُرد نیست و پدرت رعیت بود و خودت کمونیست و من به کمونیستها بسیار حساسیت دارم چون آنها با من ضدیت می کنند و مرا تائیده نمی کنند در سایتها از من انتقاد می کنند یعنی یک مشت گدا و گشنه هستند قدر مرا نمی فهمند و پولهای مرا که با زحمت و بنا به هوش ذکات خودم بود که به دست آمده آن را خود فروشی و خیانت به حساب می آورند

من که از گفته های مام جلال ناراحت و مایوس شده بودم گفتم آنها هم کمونسیت بودند مام جلال گفت» ولی اینها کمونیستهای پشیمانند که بسیار برای من سودمند هستند چون من به مردم اینها را نشان می دهم که از کمونیست بودنشان شرم دارند و از من بعنوان یک انسان آزایخواه و از همه مهم تر پدر کرد اسم می ببرند و مردم هم یاد میگیرند که دنبال کمونیست نروند چون کمونیست شدن نه تنها خطر دارد بلکه با غضب من روبرو می شوند.

مام جلال در حالیکه احساسی صحبت می کرد در ادامه گفت»

چون پایبند پرنسیب نیستم قبر خمینی را زیارت می کنم و در عوض جمهوری اسلامی سر کیسه را شل می کند در واقع جمهوری اسلامی از اینکه من خمینی را تائیده کردم راضی به نظر می رسد و من هم پولی گیرم آمده به این میگوید روابط دیپلماتیک ، انسان باید عقل داشته باشد . یک مقدار از آن پولها هم خرج کمونیستهای فریب خورد و پشیمان می کنم

از مریضیها گوناگون رنج می بردم و با مام جلال خدا خافظه کردم اما در آن جا به مام جلال گفتم که فراکسیون هم راه را به جائی نخواهد برد

اما مام جلال با عصانیت سرم داد زده و گفت من تشکیلات موفق نمی خواهم من سازمان را کوچک و کوچکتر می کنم تا روابط من و جمهوری اسلامی خشدار نشود ولی من بقیه سخنانش را گوش نکردم و رفتم در کردور که با گام تند و شتاب زده می رفتم صدای مام جلال را می شنیدیم که می گفت رعیت زاده هم زبان در آورده و  باز خواست می خواهد. حرفهایش بریده بریده بود چیزی دست گیرم نشد. روزگار غریبی است، دنیای سرمایه داری است و پر از تناقض…..

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: