فرخنده

بیان دیدگاه

ای گمنامترین واژه امروز من،

 زیباترین واژه آخرین روزها سال

 «فرخنده گل «

 زیباتر از هر خدا،

 با لطافتی نرم و عریان

 شاه دو شمشیر»قیس بن لیس«

 قاتل پنج هزار زن و کودک را

 که در ایامی دور

 بر این شهر

 آلوده به رنج و خونین حک شده بود

 با دویل یک برابر با هزاران

 رسوا ساخت لشگر جهل و بچه ای سقاو را

 زین رو من ،

 گلی را به یادش در آب انداختم

 

نه در دریا کابل!

 که در همدمی با بادها شوم

 خشک و بی رمق

 همچون مردابی

 بدور از هر عواطف

 کور و پیر ،خسته ست.

 

به آب انداختم

 به سرخترین آب ،

 تا به دریا ختم شود

 به موجهای عواطف و عصیان

 تا بوی او را خارج از آن شهر پر آشوب.

 ببرد به کوبانی،

 برساند به دختران آن دریا

 

«خواهر گمنامی داشتند از جنس بلور

 فرخنده گلی در اوج طغیان

 که چشمه جهالت را نشانه رفت

 و جانباخت در کابل .».

 به یاد فرخنده 27 ساله که در کابل دیرور به مسلمانها کشته و به آتش کشیده شده

 شمی صلواتی  20 مارس 2013

قدرت نظامیشان را به رخ ما می کشند

بیان دیدگاه

دنیای عجیبی است
بربرها در اوج بی شرمی
لوله های توپ شان را به سوی خانه های ما نشانه گرفتند
غافل از آنکه
ما، رهایی را،
عزت و شرف انسانی را
بدون دست تمنا
با خون خویشتن خریداریم
به همین دلیل ساده
کردستان گورستان ابدیشان خواهد بود
های بربرهای از گور بر گشته
ما زاده رنج و دردیم
محروم از بازی بچه گی
و به دور از شیدایی جوانی
در کلاس غرور و از خود گذشتگی زیستیم
دختران و پسران ما عقابهای سرخ پروازند
غرور شان خورشید را به تعظیم واداشت
ما آزمودگان عزت به نفسیم
فدا ئیان سرخ سنندج
دختران بلند پرواز کوبانی
به خون خفتگان هلبچه
جانباختگان سیروان
شنگالم، واژه تلخ در هم شکستن و، فتح
از دشتهای وسیع زیبایی می آییم
تا جهان را زیباتر از باغ رویایی
بشارت لطافت و عواطف باشیم
ای سگان وحشی دهان آلود به خون آهوی پیر
بدانید ما بلند پروازان سعادتیم
قدرت جنایتان را به رخ ما نکشید
ما از قصه تلخ تاریخ آگاهیم
از این روست که
کوچه به کوچه، خونه به خونه می جنگیم
و کردستان را به گورستان ابدیی شما تبدیل می کنیم
تقدیم به دختران و پسران مبارز ه در کردستان ترکیه شمی صلواتیDSC09521

خدا باوری

بیان دیدگاه

به نظر من هیچ پیامبری و هیچ فیلسوف مذهبی، هیچ خدا پرستی نتوانستنه تا بحال وجود خدا را ثابت کند درعوض به دلیل  نتوانی از منطق  و عدم  اااستتتلال دلیل و برهان با زور و تهدید  شمشر تیز دو لبهimages و جنایت بیش از حد واژه خدا را به انسانها   تحمیل کردند، اما وجود انسان به عنوان خدا ثابت شده است چون انسان با تمام وجود توانست بر طبیعت چیره شود و دنیا طبیعت را دگرگون کند . بلی انسان خداست چون خالق است و توانا، چون هم می تواند خلق کند و هم نابود کند برای انسان بود شرط اول رها از هر مذهب و دین است ، انسان باید به عقل و شعور خود متکی باشد یعنی صاحب اختیار ، کسی که خدا باور است ازخود بیگانه ست یعنی موجودی جاندار در حال تقلید، که سعی نمی کند با اتکا به خود، انسان باشد چون پیرو یک مکتب مذهبی ست، که انسانیت او را تهی کرده ا ند ، مثل اینکه . یارو گفنه » این دنیا فانی ست » در حالیکه قادر به دلیل و برهان برای اثبات نظریه ش نیست ، و از خودش هم نمی پرسد » اون دنیای که فانی نیست» کجاست ، علم در مورد اون دنیا چه می گویید ، کدام دنیاست که ابدیست؟ و کجاست؟، در افغانستان تعداد زیادی از مردها به فتوا یک آخوندی که مدعی شد که یک دختر به نام فرخنده قران را آتش زده و حاضران بدون هیچ فکری به اون دخترحمله کردند و او را کشتند این یعنی از خود بیگانه و بی اختیار در حقیقت حیوانی در قالب یا شکل انسان که بر اساس عادت زندگی می کند، انسان دارای تفکر است و به دور از دین و مذهب و خدا واهی درست قضاوت می کند ابتکار به خرج می دهد خلق می کنند و زیبایی می آفریند و عواطف و شرافت دارد . یک آدم مذهبی نمی تواند انسان باشد چون خودش نیست از یک دین پیروی می کند؛ یعنی صاحب اراده نیست بی اختیار است و اساسا همین آدمها  باعث نابودی انسان و تمدن و دست آورهای بشریند؛، خدا واژه ست که خود انسان آن را آفرید، واژه خدا یعنی خالق ، یعنی بیافریند ، انسان در طول تاریخ بشریت خالق بوده و آفریده است ، انسان خدا ست خدای که قراره در آینده جهانی را نظم بدهد که در آن شانس برای انسان بودن و انسان موندن برای همه باشد

شمی صلواتی

در ستایش گناه

بیان دیدگاه

خوشا به حال بابا بزرگ !

۱ دیدگاه

خوشا به حال بابا بزرگ !پیرمرد

اگر پدر بزرگم زنده بود و می شنید که یکی از مومنان خدا قلب سرباز ژنده پوش را در اوج نفرت می خورد در جا دق می کرد و می مرد.

اما خوشبختانه در زمان او هزگز چنین داستانی را ما نشیدیم و همین باعث طول عمرش شد طول عمری که به گفته دیگران 125 سال بود.

البته دنیای او آنقدر کوچک و زیبا بود که خودش از شادی در پوستش نمی گنجیده صبح سحر خیلی ساده عصا به دست راه می افتاد و یک ساعت بعد زیر چتر درخت گردو کنار چشمه می نشست و با لبخند از شادی پیاله چای داغی که روی منقل سنگی درست شده بود، از دست نوه اش می گرفت و بالذت و هیجان می نوشید، دنیای کوچک او پر از آرامش بود و خودش می گفت عمری کار کرده و هیچ وقت هم خسته نشده است و وقتی که با مادر بزرگ آشنا می شود در یک کلام عاشقانه به توصیف خودش » برایت  میمیرم و تو نیز برایم سماور داغ عشق باش». از او خواستگار می کند.

اگر پدر برزگم زنده بود و  می شنید که 50 کودک در سرزمین سوریه  به دست مومنین خدا سر بریده شدن مطمئنم که قلبش می گرفت شاید مثل آدمای امروزی جوانمرگ می شد و تازه ما می موندم مادر بزرگ که کلی از شاهکارهای پدر بزرگ تعریف می کرد.
مادر برزگ عاشقانه از پدر بزرگ می گفت » یک روز طوفانی بود ما نان و دخیره غذایی نداشتیم و پدر بزرک بعنوان یک مرد نمی توانست خانواده را در چنین وضعی ببیند نزدیکی ها بهار بود اسب دو ماهی بود که آفتاب ندیده بود . پدر بزرگ بعد از زین کردن اسب، پا در رکاب  سوار شد. اسب سرکش و مست، . پدر بزرگ سوار ماهر و مرد باران دیده همچون یک فاتح بر اسب نمایان بود و نا گاه در میان باد و باران گم شد تا همان روز بعد ظهر که با کیسه های بزرک آرد و کلی خارو بار برگشت. مادر بزرگ در تعریف از مردانگی پدر بزرگ با چانه بسیار گرم  می گفت و می گفت. و پدر بزرگ هم او را با نام خاتون صدا می کرد و این خودش کلی احترام بود

.

پدر بزرگ و بزرگ مادر سالهاست که در گورستانی بالاتر از آبادی آرامیده اند . گر چه عمرشان دراز بود و زندگیشان سخت و پر هیجان  اما هرگز شکایتی نکرده و نداشتند و با این وجود احساس خوشبختی می کردند ، آنها هیچ وقت از گوره های جمعی 1360 تا 1367 خبر نداشتند و هیچ وقت از کشتار جنگ ایران و عراق / جنگی که لازم نبود و قراره نبود اتفاق بیافتد نفهمیدن پدر بزرگ متاسفانه هیچ وقت مذهب را نشناخت و هزگز به جنگ خدا نرفت و هیچ وقت هم به عبادات خدا ننشست خدای او و دین او در دنیای کوچکش پر از مهربانی و لطافت بود . و او هزگز نشنیده بود که مردان خدا در زندانها با وکلت خود خدا به متهم تجاوز می کند سر می برند و بمب منفجر می کنند . او هزگز از سنگ سار و قطع دست و غیر نشید بود اساسا به همین دلیل عمرش طولانی بود و امروز عمر جوانان ما به همین دلایلی که بر شمرده ام کوتاه است البته کوتاه.

. شمی صلواتی

به یاد سالهای 60 تا 67

بیان دیدگاه

شمی 234

وحشت وترس آن سالها را نمى توانم فراموش کنم و تصويرش درمغزم هست، تصويرى از همه جنايتها جمهوری اسلامی، يه ياد دارم در آن سالهاى وحشت و آن روزهاى پر از ترس، تکان نمى شد خورد، حتى خواب هم ديد! نشان دادن کوچکترين اثرى از انديشه، از نترسيدن خطرناک بود، در آن دورانها وحشت، من مدتى را در زندان هاى جمهورى اسلامى بسر بردم،زندانشان وحشت بود و مرگ، و ماموران جانى و بى رحم، تمدن را نمى شناختند واز انسان مى خواستند نشان دهد که مى ترسد، از ترس مى لزرد حتى وقتى که دليلى هم وجود نداشت بايد ترس را در من و ديگران مى ديدند اين است آن چيزى که درايران، آن سالهاى ٦٠ تا 67 از پيامبران الهى به ياد دارم، ترس دائم ….. در هوا موج مى زد، شعور اجتماعى را خرد مى کرد و هر گونه ميل به توانایی، به اندیشیدن را        گرفتند ……. در افق يک نقطه به چشم  مى خورد و آن آسمان سياه بود ابرى سياهرنگى آن را پوشانيده بود، و زمين وآسمان، باد و آب، انسان و حيوان فرياد مى زدند که : ازدست رفته ايد، همه چيز  از ترس به خود مى لرزيد، خون موج مى زد، کشتن انسان بود و رنگ دريا سرخ، هر انسان معترض را مى کشتند تا انديشه را، انسانيت را دفن کرده باشند،کارى براى دفن انديشه بود، اعدام انسانهاى برابرطلب يک، يک نبود، هزار هزاربه گلوله بسته مى شدند، مى گويم وحشت بود، و شما نيز اين کلمه را چه ساده،چه سبک مى پذيرى، اما کلمه جنايت تکانم مىدهد و جسم و روحم مى لرزنده، چون آن جنايتها را آشکارا مى ديديم نه تنهامن، همه مى ديدند، چه وحشتى بود، فاجعه بود، و از ترس فاجعه در اولين سوارخ موش که پيدا مى کرديم پنهان بايد مى شديم، جمهورى اسلامى سمبول يک فرهنگ بربريت بود وفاجعه مى آفريد، گوره هاى دسته جمعى نه يکى، نه دو تا،هزار هزار مى آفريد، گاهى اوقات در خواب، يا زمانى که اسير گذشت مى شوم، جنايت ستسيم اسلامى را، وحشتهاى آن دورها را به ياد مى آورم، دوباره وحشت مى کنم، دوباره اعدام انديشه، کشتن انسانى ديگر، قربانى ديگر توسط يکجلاد. صنحه اش را دوباره مى بينم.. شمی صلواتی

پاسخ به یک سوال» عشق» را چگونه می شود معنا کرد ؟

۱ دیدگاه

عشقمن هیچ وقت عاشق نشدم چون هیچ وقت تنم به عشق نخورد و ضربه ای بر مغزم کوبید نشده سالها گذشته و نه تنها عشق را باور نکردم بلکه ان را بی معنی و با تعریف های متفاوت توصیف کردم گناه من نبود چون عشق در مکتب ما ایرانیان یعنی ناکام شدن . یعنی به عشق نرسیدن یعنی همچو مجنون خود را آزار دادن یعنی همچو فرهاد بیستون بدون سوال و جواب خود  را به مرگ سپردند . اما امروز نظرم فرق می کند اگر کسی از من بپرسد عشقئ یعنی چی؟ خیلی مودبانه جواب خواهم داد یعنی زیبا دیدن، یعنی یکی را در اوج خوشبختی دیدن ، یعنی فداکاری ، یعنی طغیان عاطفه ها ، یعنی انسانی فکر  کردن ، عشق یعنی رهایی انسان.

عشق در فر هنگ ما  واژه غریبی ست و در چهار چوب “خود خواهیها”  ما زندانی است.  عشق در فرهنگ ما به غم و رنج آلود است.

و عشق همچو  اسب وحشی و زیبا در اسارات مرد روستائی به زنجیر کشید شده است. اسب وحشی و زیبا، که باید در طبیعت رها باشد  و سر مست  در اوج زیبائی در میان دشت و کوه و بیابان به تاخت و تاز  بپردازد  شهه بکشید  و نماد زیبائی طبیعت باشد.

همه ما عاشقم  و عشق برای همه ما مقدس است  اما معنایش را نمی فهمیم همه چیزرا در چهار چوب خود خواهی ها معنی می کنم .  عشق معنی و مفهوم  زیبای دارد عشق خانه دلهای مهربانی است وما باید ستایشگر باشیم . و  با نگاههای پاک  بنگریم و احساس مالکیت به آن نداشته باشیم.

عشق را معنایست و حدیثی

 معمایست و رازی

و من بریان و سوزانم،چرا؟

 نمی دونم!

بازهم نمی دونم.

 عشق یعنی بوسه لب به لب وهمین/

 عشق یعنی گذر از گناه

یعنی تن به تن بیاسایدن

 عشق جدل دو تن لخت و عریان

 و به هم پیچیدن

عشق یعنی همین و بس…..شمی صلواتی

 26 آوریل 2009

Older Entries

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: